جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

32 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
32
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

Re: حمام اسلايترين
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 دی 1386 21:55
نمایش جزئیات
آفلاین
بووووووم...دییییییش دینگ دیففففف پاااااخ...شپلخ!!!

دو تا ردای مخوف ِ سیاه رنگ روی زمین افتاد. بعد انگار که باد زیر ردا ها شروع به وزیدن گرفته باشه تکون خوردن! تکون تکون تکون!!
بعد کم کم قد کشیدن!
به جای دو تا ردای سیاه ِ افتاده رو زمین دو نفر از مخوف ترین جادوگران ایستاده بودن!

- فکر کنم اشتباه اومدیم ها!
- مگه کوری؟؟؟ نمی تونی اون تابلوی پشت سرتو بخونی!؟

پشت سر دو تا جادوگر مخوف تابلویی معلق آویزون بود و داشت برای افتادن جون می کند!

حمام مختلط اسلایترین
که البته کلمه ی مختلط با خط بدی به متن اضافه شده بود!

- آهان راست میگی...ببخشید!

جادوگر ِ زن که بسیار زیبا و قد بلند و باریک اندام و مخوف و زیبا و زیبا و زیبا بود ( اینها تنها برای حفظ جون نوشته شده. راوی) به اطراف ِ مکان ِ متروک نگاهی انداخت!

- هنوز که داری منو نگاه می کنی!!! ببر وسایلو بزار دیگه! چقدر آخه آدم بی عرضه باشه!
- چشم!

مرد با ترس و لرز و به سرعت وسایل ِ بزرگ و مشکوکی رو ظاهر کرد و پشت چیزی به اسم مانیتور نشست و شروع به تایپ کردن کرد!

- مواظب باش اشتباهی نکنی! وگرنه می اندازمت تو اون آتشفشانه که بیرون ِ تالاره!
- نه همه چیز تقریبا آماده است!

جادوگر ِ زن ِ مخوف و زیبا چوبدستیش رو بیرون آورد و به طرف در گرفت! یک پیک مرگ از چوبدستیش ظاهر شد!

چند لحظه بعد ساختمون شروع به تکون خوردن کرد و صد تا پیکر ِ شنل پوش ِ مخوف وارد حموم شدن و کناری ایستادن!( تازه هنوزم کلی جا بود)

- برای حمله آماده باشین!!

-----------------------------------------------

این زن ِ مخوف و زیبا کیست!؟؟ چه نقشه ای برای حمام ِ اسلایترین دارد؟؟ آن جادوگر ِ بدبخت چه خواهد شد؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 آذر 1386 12:09
نمایش جزئیات
آفلاین
- حمله!!! حمله!!! به ما حمله شده!!! حمله شده...حمله شده...حمله شده...حمله شده...(صدا آروم تر میشه و طرف به نفس نفس می افته)..حمله شده...حمله...حمل...حححححح

لرد و پرسی و آنی مونی(!) با تعجب به یارو ملوانِ که صورتش کبود شده نگاه می کنن. بعد از چند لحظه ای ,که برای به کار افتادن مغرزشون لازم بوده, به جهتی که ملوان نشون داده نگاه می کنن.
یک کشتیه غول پیکر! که پرچم دزد های دریاییاش رو چسبونده جلوش به طرف کشتیه لرد نزدیک می شد.
لرد و سایرین همچنان در حال نگاه کردن بودن که یک توپ بزرگ و مشکی و سنگین می افته رو کشتی و کله ی بلیز رو جدا می کنه!

- سرورم...قربان...فکر کنم دزد های دریایی ِ ( به علت آنکه اسم به یک فیلم غربی تعلق داره از آودنش معذوریم) بهمون حمله کردن! باید جادوشون کنیم!

سکوت

- سرورم؟

سکوت

- قربان!؟

لرد ولدمورت: من کاپیتان کشتی رو می خوام! زنده و سالم!!

پرسی بهت زده به کاپیتان وحشی ِ کشتی نگاه می کنه. صدای جیغ مانندش نفسش رو بند میاره!

- همرو بکشین!

اون یک زن بود!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


Re: نحوه برخورد،فکر کردی کی هستی!؟
ارسال شده در: چهارشنبه 9 خرداد 1386 22:53
نمایش جزئیات
آفلاین
اول از همه از تمامي كساني كه بعد از خوندن اين پست قراره به علت اينكه "مدتيه در ايفاي نقش حضور ندارم و پست نمي زنم پس حق حرف زدن ندارم" كهير بزنن عذر مي خوام!
قول مي دم دفعه ي بعدي قبل از حرف زند چندتا پست بزنم تا كهير روي بدنشون نشينه و بي خوابشون كنه!

اما اصل موضوع!!

1. قبلا ها! (همون موقع كه همگي متفق القولند كه رول خوب بود) خيلي ها نقد مي كردند و خيلي ها هم به عشق نقد شدن پستاشون مي نوشتن و همه با هم در صلح و صفا بودن! پس نميشه علت ركود ِ رو ل رو آويزون كرد گردن ِ نقد. ( يا هر طور دوست داريد صداش كنين!)

2. موضوعي كه قبل تر هم مطرح شد طرز ِ نظارت ناظرين ِ ! ناظر بايد بتونه يك فروم رو اداره كنه!! و اداره كردن معنيش اين نيست كه وقت داشته باشه هر روز آنلاين بشه و پستايي رو كه زده ميشن نگاه كنه! نگاه كردن كه هنر نيست!!!
همگي(يا حداقل غالبا) قبول دارن كه فروم امپراطوري سابق! كه نارسيسا نظارتش رو بر عهده داشت خوب بود! فكر نمي كنم اين موضوع به خاطر تماشا كردن پست ها از طرف ناظر بوده باشه!!
البته واقعيت اينه كه اين انتخاب ناظرين ِ شايسته بايد توسط مديران انجام بشه كه خوب به خاطر "سياست ها"، ديدگاها و نظراتشون اندكي بعيده!

3. خوندن پست طنز ِ خوب لذت بخشه! خوبه!! من هم با وجود اينكه هيچ موقع نتونستم پست طنز بزنم موافقم!
اما،
حق نداريم بگيم هر كي بلد نيست ديگران رو بخندونه پس نبايد بنويسه!!!
شايد بد نباشه اگر يك مرز نامحسوسي بين قسمت جدي نويسي و طنز نويسي وجود داشته باشه. مثلا قسمت مطالب اشتراكي، همينطور كه الان هست، مخصوص فن فيكشن باشه! تا اينجوري كسايي هم كه به اينطور نوشتن علاقه دارن محروم نباشن!!
كه گرچه براي اين موضوع هم لازمه علاقه مندان خودشون دست به كار درست كردن انجمن باشند و منتظر جادو نباشن!
در اين صورت ميشه يك نظم به وجود آورد. البته باز هم مشروط بر اينكه اگر كسي يكهو خوشش اومد توي يه تاپيك ديگه يه پستي بزنه كه خنده دار هم نبود باز همه ي ملت در صحنه ي جادوگران به باد طلسم نگيرنش!

خلاصه اش همين بود! پيشاپيش هم از كساني كه قراره پست بزنن و بگن من با يك خط ِ پستت هم حال نكردم!( قديما اينجور پستا رو شپلخ مي كردن به عنوان تك خطي!) متشكريم!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: جمعه 28 اردیبهشت 1386 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
سه نفر بدون نگاه كردن به پشت سرشون به سمت محلي كه به نظر مي رسيد صداي ايگور رو شنيده بودن دويدن. اما بعد از مدتي به نظر رسيد كه هرگز به اونجا نخواهند رسيد!
گويي درون هزارتوي تاريكي به دام افتاده بودند كه راه خروجي هم نداشت. بالاخره خسته بر روي زمين سخت هزار تو نشستن!

- آخه كدوم احمقي زير يه قبرستون همچين چيزي مي سازه!؟؟

- مسلما ماگل نيستن! كار هر كي هست جادوگره....اونم يه جادوگر قدرتمند...

بليز با حالت متفكر جملش رو نيمه تمام گذاشت. اما منظورش به وضوح مثل فريادي در ذهن آرامينتا و بلاتريكس مي پيچيد....اين محل بايد به دست لردسياه ساخته شده باشه...


سامانتا كمي دورتر از ايگور و رودولف روي زمين افتاده بود. بدنش زاويه اي غير عادي داشت. چشمانش باز بودند اما جز سفيدي چيزي درونشان نبود. با اين حال بيدار به نظر نمي رسيد. ناله هايي كه گاه و بي گاه ازش شنيده مي شد نشانه اي از خوابي عميق بود...

افرادي با شنل هاي بلندي كه بر زمين كشيده مي شد به درون قبرستان پا گذاشته بودند. صليب هاي مربع شكل طلادوزي شده اي بر روي ردايشان در نور مشعل هايي كه به دست داشتند مي درخشيد. به آرامي به قبري خاص نزديك شدند و سنگ قبر رو برداشتند...
درون تالاري نوراني چند فرد شنل پوش دايره وار ايستاده بودند. در وسط آنها آتشي بزرگ در حال زبانه كشيدن بود. ناگهان فرياد هاي وحشت زده ي دختركي در تالار پيچيد.
دختر برهنه اي را به زور به وسط حلقه آوردن. مردي كه به نظر رئيس ديگران مي رسيد كنار دخترك ايستاد. با صدايي كه سعي مي كرد بلند تر از صداي فرياد هاي دختر باشد شروع به صحبت كرد:

- اين دختر به جرم جادو كردن به اينجا آورده شده! سزاي ساحره ها
مرگه!

و بعد چند نفري كه دخترك رو نگه داشته بودند اون رو به درون آتش انداختند.


سامانتا به خودش لرزيد و با چشمهاي بسته بار دگر بر روي زمين سفت و سخت تالار به خواب رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اسفند 1385 23:00
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا آفتابي و روشن و بدون ابر و باد و مهتاب و اينا بود! كلا هواي خيلي خوبي بود!!!
اعضاي تيم اسلي با خوشحالي از راه مخفي وارد رختكن تيم شدن. همگي در انتظار اومدن كاپيتان و شنيدن حرفاي پيش از شروع بازي بودند.
ناگهان رعد و برقي داخل رخت كن زده شد! پنجره(!) ها به صدا اومدن! زمين زير پاي بازيكنان اسلي لرزيد!

در اتاق كاپيتان با صدايي بلندتر از انفجار بمب هاي ماگلي باز شد. همه ي بازيكنان خيره به در نگاه مي كردند.
اما كسي كه از در بيرون اومد كاپيتان خوش اخلاق(!) و خندان تيم نبود! يك فرد شنل پوش و بلند قامت با چو بدستي اي كشيده بود.

- ارباب!
همه شش بازيكن تيم در برابر فردي كه ارباب خطابش مي كردند به زمين افتادند.
- از حالا به بعد من كاپيتان تيمم!!
بازيكنان با حالتي كه حالكي از وحشت عميقي بود به هم نگاه كردند.
- پس آرامينتا چي شد؟!
- سزاي كسي كه ارباب رو از تيم بيرون بياره و يك آني مونتاگ(!) رو جايگزينش كنه مرگه!
و بعد به طرف زمين كوييديچ حركت كرد و بازيكنان تيم هم به دنبالش رفتند!
- چیز ارباب. میتونم یه حرفی بزنم؟
- بنال
- ارباب آرامینیتا گناه داشت ها همش تقصیر این آنی مونی خبیث بید این اغفالش کرده بود
آنی مونی: بیشن بینیم بابا ... چیز ببخشید ارباب یه لحظه فراموش کردم شما اینجا تشریف دارید
لرد: اشکالی نداره مونتاگ جونم.. من تو رو خیلی دوست دارم این اشتباهاتت رو نادیده میگیرم... ولی خوب باید یادت باشه که بعدا تکرار نکنی
کریشیو

دقایقی بعد
چند دقیقه از آخرین شکنجه ی ارباب گذشته و بازی کن ها دارن به خوبی و خوشی به راهنمای هایی کاپیتان ... چیز ببخشید ارباب گوش میدن ( همون کچله رو میگم) ارباب همه رو به بازی جوان مردانه دعوت میکنه
لرد: ببینید تا وقتی میشه اون ها رو طلسم فرمان کرد که ببازن خشونت لازم نیست . من تا بازی به دقیقه ی 3 نرسیده همه رو طلسم میکنم بعد با خیال راحت بازی میکنیم

دو تیم وارد زمین شدن کاپیتان ها با هم دست دادن و بازی کن های اسلی و هافل پریدن روی جارو هاشون و رفتن فضا .. ببخشید هوا

بازکن های اسلی به امید اینکه لرد الان همه ی بازی کن های هافل رو به طلسم فرمان جادوکرده خیلی جوانمردانه بازی میکردن
مثلا به هیچ وجه چماغ های بلیز و مونتاگ به کله ی بازی کن های هافل برخورد نمیکرد

ولی یه مشکلی در بین بود . در ظاهر قرار بود هافل ها بد بازی کنن و ببازن ولی 70 به 10 جلو بودن
لرد وقت استراحت درخواست کرد

مونتاگ: ببخشید ارباب جسارته چرا ما داریم میبازیم؟
لرد: ساکت شده یه اصیل زاده هیچ وقت نمیبازه این استراتژی ماست
بلیز: چطور ما خبر نداریم ارباب؟
سامانتا: شما ها که انتظار ندارین داداشم همه ی نقشه هاشو به شما بگه؟ فقط به من میگه
لرد: نه
سامانتا: نه؟ یعنی چی نه؟ یعنی نمیگی؟ تو غلط میکنی ... ببینم اصلا نقشه داری تو؟ ... کچل

یه ساعت بعد وقت استراحت دوم

ارباب این چه وضعشه؟ ما 240 به 30 عقبیم حتی اگه شما گوی زرین رو هم بگیرین ما میبازیم

سامانتا: داداش زود تند سریع توضیح بده چه سوتی دادی این وسط کار. چیکار کردی؟ چرا طلسمت درست عمل نمیکنه؟

لرد: هیچی نشده درست عمل میکنه

سامانتا: نپیچون ... راست و درست حقیقت رو بگو

لرد: چیز ... چیز خاصی نیست یه اشتباه وچیکه

سامانتا: بگو. حرف بزن

لرد: اخه میدونی چیه؟ ورد طلسم فرمان رو یادم رفته

ملت قهرمان اسلی بعد از شنیدن این حرف مثل ماست ولد میشن رو زیمن

____________________
دقایقی بعد که هافل 300 به 40 جلو لرد و سدریک دیگوری دارن دنبال گوی زرین میکنن

لرد نعره میزنه: چرا این آذرخش راه نمیره؟ این پسره پاتر هیچ چیزش به آدمیزاد نفرته نه جونش نه جاروش.. یکی نیست بگه مرتیکه ی کچل آدم قحط بود رفتی از این
اتر جارو گرفتی

در همین هنگام سدریک گوی زرین رو میگیره و لرد همچنان داره به پاتر بد و بیراه میگه

اصلا تمام مشکلات ما به خاطر این پسره پاتره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 12 اسفند 1385 16:48
نمایش جزئیات
آفلاین
عكس اين هفته!!

خب از اونجايي كه عكس مبهم بود!! يه مقدار توضيح مي دم.

از راست به چپ:
ليلي اوانز- جيمز پاتر- ريموس لوپين- سيريوس بلك

پشت سرشون:
پيتر پتي گرو

محوطه ي هاگوارتز!
موفق باشيد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

پیوند فایل:



jpg  (49.07 KB)
21885_45e9752518cbb.jpg 550X348 px
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/12 16:49:50
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/12 23:47:51


Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 12 اسفند 1385 15:10
نمایش جزئیات
آفلاین
سيبل بالاخره در لحظات آخر تصميم گرفت گوي رو بده. با حالتي كه انگار داشت روحشو به ديوانه ساز ها تسليم مي كرد اون رو داد به دست بلا.

در اتاق دراكو باز شد و لوسيوس مالفوي كه گوش ايگور رو گرفته بود اومد تو!
- كي زد گويي رو شكست!؟

همه هاج و واج به ايگور نگاه كردن كه از خجالت و درد همرنگ لوسيوس بود.

- تتت تقصير من چيه خب!؟ بابات عصباني شد و تهديدم كرد كه مي برتم پيش لرد!!

در همون لحظه هم يه اردنگي از لوسيوس دريافت كرد و روي تخت دراكو افتاد.

- خوب گوش كنين بهتون چي ميگم! لرد سياه اين گويي رو مي خواد! اصلا هم براش مهم نيست چجوري در نتيجه...دراكو تو بايد بري و يكي ديگه براش بياري!

دراكو كه تا اون لحظه حرفي نزده بود نزديك بود بيهوش بشه!

- ولي من از كجا بيارم
- مشكل خودته...وقتي انقدر بزرگ شدي كه جرات كني وسايل لرد رو خراب كني پس پيدا هم مي توني بكني!
- ولي پدر من كه هنوز بچم!
- اين تصميم لرد سياه بود! ميدوني كه...اون همه چيو مي دونه! وقتي كه من نمي دونم از كجا و به عهده ي خواننده گانه..اهم...فهميد كه گويي رو شيكوندي گفت خودتم پيداش كني! زياد هم وقت نداري!

و با همون لبخند شيطاني از اتاق بيرون رفت!

دراكو در كمال نااميدي ياد دوستاش افتاد و براي تقاضاي كمك به پشت سرش نگاه كرد...ولي هيچكس نبود!



مد روز: اين پست فقط جهت پيشبرد داستان بود و هيچ ارزشي طنزي فرهنگي هنري نداره!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/12 16:39:36


Re: ستاد مرکزي حذب ليبرات دموکرات جادوگرياليستي
ارسال شده در: جمعه 11 اسفند 1385 16:48
نمایش جزئیات
آفلاین
يك سال بعد!!

كريچر: دويست بار از روي اين اطلاعيه ي شماره ي 978 مي نويسي و پخش مي كني!
هدويگ: چشم ارباب كريچر.
و براي چندهزارمين بار از پنجره بيرون ميره!
كريچر خوشحال از اينكه در يك سال آينده همه چيز طبق مرادش بوده و خيلي هم بهش تو پست رياستش خوش گذشته و حالي هم برده!... آهان، ميره پيش ادي!
- امروز يه تصميم خيلي خفني گرفتم!
- شما هميشه تصميماتون خفنه ارباب!
- يعني اين تصميمم خفن نيست!؟
- چرا اينم مثل بقيه خفنه!
- نه اين تصميم مثل بقيه نيست!
....

سه ساعت بعد!

ادي در حالي كه وسط زمين و هوا معلق نگه داشته شده بود و از دهنش كف روي زمين سرازير بود گفت:

- بله ارباب! هر چي شما بگين...بفرماييد!!
- آفرين! خب تصميم اينه كه اين حذبيا رو آزاد كنيم!!!
ادي:
- مي خوام يه فيلم براي هالي ويزارد بسازم به اسم دختران فراري!! و به اينا براي بازي كردن توش احتياج دارم! برو آمادشون كن.



توي اتاق بقل هدويگ از پنجره طبق معمول اومد تو و روي شونه ي ققي نشست!
- چه خبر ققي؟
- فعلا داره خوب پيش ميره!!!
- برو بابا!! يه ساله داري همينو ميگي هنوزم وضعيتمون همونه.
- نه اين دفعه واقعا خوب پيش ميره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/11 17:03:08


Re: کافه محفل ققنوس
ارسال شده در: جمعه 11 اسفند 1385 13:23
نمایش جزئیات
آفلاین
در هموني گير و داري كه مشخص نبود بالاخره كي ميترسه و از چي مي ترسه! چند ضربه به در كافه خورد!

چو: يعني كي مي تونه باشه؟!!!

ضربه ها همچنين ادامه داشتن! ملت محفلي هم كه سارا رو ناتوان و عاجز از رهبري گروه مي ديدند به طرف استر برگشتن.
استر هم از اونجايي كه خيلي جو گير شده با شجاعت خيلي زياد رفت جلوي در.

- كيه كيه در مي زنه درو با لگد مي زنه!؟

صداي پشت در: منم منم مامان بزي!!! براتون شير آوردم!!!

استر كه خيلي خوشحال شده بود رو به ملت محفلي كرد و گفت:
- مامان بزيه!! خطر بر طرف شد!!!

و قبل از اينكه بقيه ي محفليا بتونن جلوشو بگيرن در كافه رو باز كرد!

افراد شجاع و غيور! اتحاد به آرامي و با اعتماد به نفس بالا و چيزاي ديگه(!) وارد كافه شدن.

در همين لحظه استر كه متحمل ضربه ي روحي بزرگي شده بود چون انتظار ديدن مامان بزي رو داشته و با مرگخوارا مواجه شده روي زمين افتاد و توي كما رفت! بقيه ي محفلي ها هم شوكه از اين صحنه به در زل زده بودن.

بليز كه خيلي از اينكه نقشه ي متهورانش گرفته بود به خودش مي باليد دستش رو يكي يكي جلوي صورت محفليا تكون داد منتها هيچ واكنشي نديد!
-
اه! اينا چقدر لوسن. حوصلم سر رفت!! حتي پايه ي يه طلسم فرستادن هم نبودن...اون موقع تو همه ي ما رو كشوندي با خودت آوردي؟

بلا بدون توجه به نيش و كنايه ها جهت كسب اطمينان! محفلي ها رو با چندتا طلسم جادو كرد و همرو بهم بست وسط اتاق. فقط استر رو همونجايي كه افتاده بود ول كرد!

- خب حالا هر چي لازمه بر دارين تا بريم!

15 مين بعد!!

ملت اتحاد كه حتي غذاي روي ميز رو هم جمع كرده بودن آماده ي بيرون رفتن از كافه شدن كه چيزي جلوي در كافه افتاد و جلوي بيرون رفتنشون رو گرفت!!

صداي جير جير مانندي كه سعي مي كرد بدون لرزش باشه فرياد زد:

- اينجا نيروي كمكي محفل ققنوس! شما محاصره شدين!! چوب دستياتونو بندازين و بيايين بيرون...مقاومت بي فايده است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/11 13:29:23


Re: ستاد مرکزي حذب ليبرات دموکرات جادوگرياليستي
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اسفند 1385 19:23
نمایش جزئیات
آفلاین
آنيتا و آوريل با خيال راحت داخل مقر حذب ميشن.
- هي آنيت! اونجا رو!!
نگاه آنيتا 360 درجه مي چرخه و بر روي نقطه اي كه چند نفر با هم بسته شدن ثابت مي مونه!
- اينجا چه خب....
در همين لحظه چندتا طلسم رنگارنگ به آنيتا و آوريل بر خورد مي كنن و صداي خنده اي شيطاني به گوششون مي رسه!

- ديگه حذب نابود شده!! حالا من ارباب همتونم!

دو نفر كه ادي هم پشتشون قايم شده به علت تاثير ناشناخته ي طلسم ها بي حركت به كريچر چشم مي دوزن! اما از اونجايي كه ساحره هاي خيلي خفنين از طريق ذهنشون با هم صحبت مي كنن.

- هي آوي چيكار كنيم!؟ ما بايد بچه ها رو نجات بديم! حذبيا همه براي هم!!
اما همون لحظه رو بالشتي اي كه روي صورتش مي افته باعث ميشه ساكت بمونه!
- مي خوام اينا رو برام بدوزين..سريع!!
آنيتا و آوريل به طور خودكار دستشون رو براي دوختن آماده مي كنن و دو سوزن نخ شده هم توي دستشون آماده مي بينن.

5 دقيقه بعد!

- ارباب كريچر .. ارباب كريچر...
- چيه!؟
- اونا از دوختن دست برداشتن. ديگه نمي دوزن چيزيو.

كريچر به همراه ادي كه بقل پاش داشت راه مي رفت(!!!) ميره طرف ساحره ها و مي بينه كه سوزان ها توي دستشونه ولي چيزي نمي دوزن.
كريچر تو ذهنش: عجيبه! اين طلسمه خودكار بود...پس چرا اينا نمي دوزن؟!
- چرا كار نمي كنين!؟
آوريل دهنشو باز مي كنه تا توضيح بده ولي صداي جيغ آنيتا تو ذهنش باعث ميشه دهنشو ببنده.

آنيتا: ما نمي تونيم اينارو بدوزيم! اينا با طلسم ضد دوخت جادو شدن!!
كريچر: خب حالا اين طلسم ضد دوخت چيه!؟
آنيتا: طلسميه كه باعث ميشه اگر كسي كه اينا رو پاره كرده نخواد، هيچ موقع دوخته نشن! و فقط هم به دست كسي كه طلسم رو اجرا كرده خنثي ميشه.

3 دقيقه بعد!

كريچر: ادي اين دو تا رو بردار با خودت ببر آرامينتا رو بيارين طلسم رو خنثي كنه....من رو بالشتيمو مي خوام!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!