هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: میتینگ بهاری 1393
پیام زده شده در: ۱۷:۰۳ چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
#1
دوستان عزیز مدیریت معظم :دی میتینگ ساعت جمع شدن ملت رو اینگونه ذکر فرمودند:دی !!!



[size=large]ساعت 4 بعد از ظهر درب ایستگاه متروی مصلی :)
[/size]

باشد که در میتینگ بسیار بسیار خوش بگذرانید فرزندانم :)


در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !


پاسخ به: میتینگ بهاری 1393
پیام زده شده در: ۰:۴۸ سه شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۳
#2
از اونجایی که شخص شخیص خودمان در این جمع حظور بهم نمی رسانیم :دی
می تونید مدریت رو به دستان توانمنده بنده بسپارید تا از راه دور همتون رو کنترل کنم :دی


در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !


پاسخ به: رینگ دوئل محفل
پیام زده شده در: ۱۵:۰۸ جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۲
#3
 
ساخته شدن آینه نفاق انگیز


در نزدیکی گودریک هالو دهکده کوچکی بود که تمام جادوگران و مشنگ ها اونجا رو به خاطر عروسک های جادوییش می شناختن. دهکده هم تمام این شهرت رو مدیون خانواده ی وینترز بود.

خانه ی کوچک وینترز ها در پایین تپه قرار داشت، چندان مجلل نبود چون خانواده کوچیک و شاد وینترز از راه ساختن عروسکها جادویی زندگی خودشون رو می گذروندن، حتی تنها پسر خانواده از سن خیلی کم شروع به ساختن عروسک ها کرده بود ، به طوری که هرکسی رو به شگفتی وا می داشت و همه در ستایش ادوارد 11 ساله به او می گفتن مادر زادی یه عروسک ساز متولد شده، مهارت ادوارد حقیقت داشت ولی چیز دیگری هم وجود داشت که عروسک ها رو خاص می کرد.
 
میراث خانوادگی این خانواده یه سنگ جادویی که توانایی زنده کردن عروسک رو داشت .به طوری که یک شب در سال که ماه کامل بود با چرخوندن این سنگ دور عروسک می تونستند عروسک رو تا طلوع خورشید زنده کنن و عروسک همه ی دستورات دارنده سنگ رو انجام می داد.
 
 
چند شب دیگه ماه کامل می شد و خانواده وینترز تمام وقت رو روی عروسکی کار می کردن که دوست داشتن وقتی ماه کامل شد زنده اش کنن اما همه چیز طبق برنامه پیش نرفت..
 
شب به انتها نرسیده و هنوز تا طلوع آفتاب چند ساعتی مونده بود ولی در خونه خانواده وینترز شکسته و از جاش در اومده بود. داخل خونه همه چیز بهم ریخته اس و ادوارد کوچولو به چشمانی گشاد شده از ترس به جنازه پدر و مادرش خیره ست و قاب چوبی جادویی که درش باز مونده، همون قابی که سنگ جادویی توش بود.
 
ادوارد کوچک که بهت زده جلوی در ایستاده فقط آخرین حرفهای مادرش رو به یاد میاره که بهش می گفت فرار کنه و چیزی نمیشه اون و پدرش هم تا چند دقیقه دیگه میرن پیشش ولی انگار مادرش دروغ می گفت. چیزی نمیشد؟ نه، اونا مرده بودن و اونو تنها گذاشتن.
 
قطره اشکی از گوشه چشم ادوارد به پایین می افته و تو چشمان پسرک میشه دید که دیگه هیچ احساسی درونش وجود نداره! اتفاقی که احتمالا برای همه میوفته، نادیده گرفتن احساسات برای همیشه بهتر از تحمل این دردهاست. همسایه هایی که تا اون لحظه مخفی شده بودن و مامورای وزارتخونه کم کم سر رسیدن ولی ادوارد به این چیزا اهمیت نمی داد. از اون لحظه زندگی جدیدی برای ادوارد کوچولو شروع شده بود.
 
سرپرستی ادوارد به مادر بزرگ پدریش سپرده میشه که از پسرک به سختی کار می کشید و مجبورش می کرد عروسکهای بیشتری بسازه. شهرت عروسک سازی پسرک انقد زیاد شده بود که از همه جا می اومدن پیشش این هم طمع رو در هر انسانی برمی انگیخت. مادربزرگ هم آدم طمعکاری بود. ادوارد هم مثل قبل باز به چیزی اهمیت نمی داد؛ تنفر پسرک به اندازه ای زیاد شده بود که عروسک های که می ساخت دیگه جنبه زیبایی نداشت و فقط فکر انتقام مرگ پدر و مادرش بود.
ادوارد عروسک های می ساخت که کاربرد نظامی داشتن یا برای محافظت از شخصی طراحی شده بودن یا برای کشتن شخص دیگری طراحی شده بودن وبرای همین بیشتر مشتری های پسرک را افرادی تشکیل می دادن که به دنبال نابود کردن شخص یا مکانی هستن. حتی دولت هم به پیرزن پول خوبی میداد تا از پسرک کار بکشه و پسرک رو مجبور کنه عروسک های مجهز تری بسازه تا توی جنگ تلفات زیادی نداشته باشن. ادوارد هم تمام تنفرش رو داخل عروسک ها می ذاشت و اونها رو تبدیل می کرد به ماشین های ادم کشی .
 
 پسرک حالا هرشب خواب کشته شدن پدر و مادرش رو می دید و چهره قاتل های که با خونسردی تمام مادرش رو جلوی چشم او کشتن و سنگ رو برداشتن و رفتن. ادوارد با تمام وجود منتظر روزی بود که بتونه انتقام بگیره و تا جایی که می تونست تو تاریکی دنبال قاتلها می گشت که بالاخره با کمک سرنوشت یک شب اون ها رو پیدا کرد.
 
تنها آرزوی پسرک کشتن قاتلین پدر مادرش بود و اینکه بتونه سنگ رو پس بگیره و با قدرت سنگ عروسکهایی که از پدر و مادرش ساخته بود رو زنده کنه و حتی برای ساعتی هم شده تو بغل اونها بشینه و بتونه بخشی از عقده های کودکیش رو کم کنه.
 
 ادوارد آینه بزرگی ساخته بود که قبل خواب ساعت ها وسط عروسک پدر و مادرش می نشست و به تصویر خودش تو آینه که توسط پدر و مادرش در آغوش کشیده شده بودن زل می زد و تمام تنفرش رو فراموش می کرد.
 
حالا دوباره فقط چند شب به کامل شدن ماه مونده و ادوارد همه چیز رو برنامه ریزی کرده برای انتقامی که سالیان سال منتظرش بود. تمام اون نفرت و خشم عمیق سالها که در وجودش بود و راه خروج احساسات دیگه رو بسته بود امشب روی سر قاتل ها خالی می کرد و بعد از اون زندگی اهمیت بیشتری پیدا می کرد. ادوارد با چندتا از عروسک ها شب به محل اتراق قاتلین رفت و چیزی جز خون روی زمین و درخشش عجیب سنگی که کف دستش برق می زد، از اون شب باقی نموند.
 
صدای زنگوله ناقوس کلیسا نیمه شب رو نشان می داد و ماه در مرکز آسمان نور افشانی می کرد. پسرک رو به روی آینه نشسته بود و سنگ رو در دستانش داشت ، سنگ رو اول به سوی مادرش گرفت و چرخوند و همین کار رو هم روی عروسک پدرش انجام داد.
 
نور سبز زیبایی همه جای اتاق رو پر کرد و چند لحظه بعد پسرک واقعا بین پدر و مادر خود نشسته بود و اشک می ریخت .
 
چیزی به طلوع خورشید نمونده بود که که تصویر پدر و مادر ادوارد آروم سنگ رو برداشتن و اون رو شکستن و به روی شیشه آینه پاشیدن و چند دقیقه بعد پدر و مادر پسرک همین کارو داشتن انجام می دادن که پسرک با چشمانی خیره از ترس نگاه می کرد و نمی خواست سنگ رو از دست بده ، حداقل اینطوری می تونست سالی یک بار خانواده وینترز رو شاد و گرم برای ساعاتی پدید بیاره.
 
پسرک در میان آغوش  مادر حبس شده بود و به ضربات پی در پی پدر برای شکستن سنگ خیره بود و با تمام وجود اشک می ریخت. انگار با هر قطره اشکی قسمتی از تنفر هاش نابود می شدن.
 
پدر پودر سنگ رو با اشکاهای پسر مخلوط کرد و روی آینه کشید و آروم آروم نور قرمز رنگی همه جا شروع به درخشیدن کرد و ادوارد میان نور فقط شنید که مادرش می گفت:
به قلبت ایمان داشته باش و از تنفر خالیش کن!
 
پسرک چشمانش رو بست و دیگر چیزی به یاد نیاورد . وقتی از خواب بیدار شد هنوز در آغوش عروسک مادر نشسته بود و دستان مادرش به دور او حلقه شده بود. به یاد خاطرات دیشب اشکی از چشمش سریز شد و اروم به سوی آینه حرکت کرد ولی چیزی رو که دید باور نمی کرد:
ادوارد در میان آغوش پدر و مادر نشسته بود و لبخندی به گرمای افتاب روی لبانش نقش بسته بود.


در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۶:۳۴ چهارشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۲
#4
اگه دو شخصیت ایفایی که اینجا داشتی یعنی ویولت بودلر و مروپی گانت جلوی آینه نفاق انگیز وایسته چی توش می بینه ؟

و خود حقیقیت توش چی می بینی ؟


در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۳:۰۷ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۲
#5
تدی جلوی آینه اتاقش نشسته بود و هی رنگ موهاش رو تغییر می داد .

جیمز با یویوی از در وارد شد و گفت : تدی صد بار گفتم با رنگ صورتی موهات اوبهتی بیشتری داری ، مخصوصا که گرگ میشی !

تدی موهاش رو به رنگ صورتی در آورد و آروم اشکی از چشمام به پایین افتاد و سریع پاکش کرد تا جیمز متوجهش نشه !

آروم به سوی پنجره رفت تا ببینه ماه کی میاد وسط آسمون تا ...!

چیزی به نیمه شب نمونده و تدی تو خاطرات خودش دنبال مادری با موهای صورتی می گرده و پدری با لباس های قدیمی !

صدای زنگ های ممتد ساعت پایه بلند تو قرارگاه یاران سپید یاد تدی می اندازه که باید به یه جای آرومی آپارات کنه و از بودن زیر نور ماه لذت ببره !

تدی آخرین جای که ریموس رو دیده تصور می کنه و با صدای تق بلندی ناپدید میشه !

جنگلی آروم ، ماه با تمام قدرت نور افکنی می کرد !
صدای زوزه های گرگی از بالای کوهی نزدیک جنگل شنیده میشد !
صداها بیشتر می شد ، گرگی زوزه می کشید و گرگ دیگری جواب می داد !

گرگینه با موهای سپید بالای کوه زوزه می کشید و گرگینه ای با موهای سپید و صورتی آروم از کوه بالا می رفت و جواب زوزه های گرگ سپید رو می داد !

ماه آروم آروم جای خود رو به خورشید می داد که صدای تق بلندی جلوی در خانه بلک های نشان از برگشت تدی بود !

دور میز بلندی در اشپزخانه نزدیک به شومینه پیرمردی با ریش های بلند نشسته بود و بقیه اعضای محفل دور آن !

پیر مرد آروم شروع به صحبت کرد و گفت : عشق بزرگترین قدرت دنیاست !

تدی صورت پدرش رو دید که از لبخند می درخشید و با خنده به جمع لذت بخش ترین دوستانش می رفت !
دوستانی که عزیزتر از همه چی بودن و بهترین دوران رو با اوناها داشته !


در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۵:۳۲ چهارشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۲
#6
شب گذشته ماه کامل بود و زوزه های غمگین گرگینه ای در دل همه مرگ خوار ها ترس انداخته بود !

این گرگ پیر ، گرگ زیر بارون مونده ، این جادوگر فقیر و ژنده پوش آماده اس از جون خود بگذرد تا بار دیگر به سپیدان محفل خدمت کند و از همه چیز بگذرد تا پرچم سپیدان در تمام دنیا بدرخشد !


عموووووووووو ماموریت نده من حال ندارم :دی ! من بچه خوبیم همینطوری تایید کن دیه ، هرکسی هم شاکی بود بگو خودم گازش می گیرم :دی !

منتظر اولین ماموریت هستم !



به زودی یک ققنوس می خواند!

صدای ققنوس شادمانی گذشته را به تو بر می گرداند


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۲/۷/۱۹ ۱۳:۴۸:۱۸

در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۴:۰۲ جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۹۲
#7
1. یک خاطره از شکست دادن نفس بی شعور خودتان در طول دوره کوتاه زندگی بنویسید. ترجیحاً جادویی باشه و خالی بندی هم توش نباشه. (10 امتیاز)

روزی ار روزگاری که این تانکس ورپریده ریغ رحمت رو سرکشید بود و من با یه فرزند بسی چند جیگرز و خفنز تنها گذشته بود دستی به یال کوپال خیش کشیدیم و به سوی آینه رفتیم و دیدم نه باب ، همچین وضعمون هم بد نیستا ! کمی خوشتیپ هستیم !

که ناگهان نفس بیشعورمان بیدار شد و کمی باهم صحبت های هوشمندانه کردیم !

- ببین گرگ سیفیت میفیت جیگولی من می دونم تو به حرف این نفس بزرگوارت گوش می کنی !

- بگو ببینم ای نفس ، ای بیشعوری !

- بیا دست از تنهایی بردار ، باهم بریم کوچه دیاگون کمی ساحره داف پیدا کرده و بهش پیشنهاد های زیبا (اهم اهم ) بدیم !

- هوووم، تدی که خودش دستش پره ، دست این پدر رو هم که نمی گیره ! پس بریم !!!

و اینگونه بود نفش بیشعوری بار اول پیروز شد و ما هم دست رد به سینه این دوست باشعورمون نزدیم !(باب بچه خوبیه فکر تنهایی من بود !!)

دست خیش رو در پاتیل کردیم و ان رو به پشم هایمان مالیدیم و کمی که فشنیون شدیم ( خوب چیزی شدیم )با کمی چرخش خود رو غیب و در کوچه دیاگون ظاهر فرمودیم !

به به نعمت های مرلین رو ببین ، چه نواده های به جا گذاشته همه ماشالله ، الهی دورشون بگردم خوب چیزی هستن !

اینها رو نفس جیگرمون می گفتو ما هم هی دید می زدیم و هی درد تنهایمون بیشتر می شد که تصمیم گرفتیم با پشم های خیش رو از پنجه ها بالا داده و وارد عمل شویم !

اولین ساحره رو که دیدم بهش گفتم : هی ساحره کجا کجا ؟

که پاتیلی از زیر تمون خیش خارج کرد و نصف صورت زیبای این گرگ به شهادت رساند !
چندین ساحره دیگه هم همینطوری بلا های سر ما اوردن که به این نتیجه رسیدم !

ای تف تو اون زهرماری که مورفین می کشی بیاد ! قبلا با ملت شوخی می کردی می خندیدن الان همشون خشانت به خرج میدن !

در همین حین بود که ساحره که چه بگم پریزادی چیزی بود که رد میشد گفتم ، ای جووووووونم ، عمرم ، نفسم که دیدم از تومون خیش یک عدد کلاشنیکف خارج کرد و به سوی نشانه گرفت که مجبور شدم فرار کنم و تو کوچه خالی با نفس خیش در گیر بشم و بزنم شلوپرش کنم که دیگر این پیشنهادهای زشت به من ندهد !

2. چرا پروفسور آمبریج پس از آنکه رز ویزلی انیمیشن را تحلیل نمود، او را درون کشوی میزش حبس کرد؟ (2 امتیاز)


الف) برقراری نظم در کلاس
ب) ترس از افشای فساد اخلاقی خود آمبریج(فساد اخلاقی پروفسور افشا شده دیگه حبس کردن تو کشو چیزیو تغییر نمیده! )
ج) جریمه به علت تحلیل اشتباه انیمیشن
د) شوخی دور همی

نه اینکه آمبریج هم نفس بی شعوری داره به درجه خود داف پنداری رسیده بود که مجبور شد بزنه رز رو شلوپر کنه تا رو نشه !!!

3. چرا پروفسور آمبریج هاگرید را همانند کورممد پاتر در جلسه قبل، اعدام نکرد؟ (3 امتیاز)


الف) کشتن شخصیت های اصلی و کلیدی بر خلاف قانون ایفای نقش است
ب) ترس از حضور اعضای محفل ققنوس در کلاس
ج) خود سرنوشت دخل هاگرید را می آورد
د) آمبریج بلوف میزنه و حریف هاگرید نمیشه(پروفسور هاگریدو یه تهدید فرستادن به آزکابان کنه هاگرید خودشو خیس می کنه!)

از اون جای که قد امبریج حتی به تومون هاگرید هم نمی رسه ، فقط داشته بوق می زده !

4. مقاله ای در خصوص شیوه یا مراحل جادویی بیرون کشیدن، شکنجه و اصلاح "نَفس بی شعور" به عنوان یکی از خطرناک ترین جادوی های سیاه، بنویسید. شرح جزئیات فراموش نشود. (15 امتیاز)

وسایل مورد نیاز !

1 کوچه خالی
2 دمپایی مرلین
3 سوسک کش
4 کش تومون مرلین خدا بیامرز
5 اهم اهم جادویی
5 سیفون جادویی

اول وارد کوچه خالی می شوید با کمی فریاد و لوتی منشانه ازش می خواید خودش بیدار بشه که چون بچه پرو دست تر تومون می کنید و دمپایی مرلین رو در میارید تا می خوره کتکش می زدید بعد که سیاه و کبود شد ، با کش تومون مرلین می بندیدش که در نره !

بعد ان رو در اهم اهم جادویی انداخته و از غیب سیفون جادویی پدید میارید و دستگیره سیفون رو کشیده و ان رو به اهم های دیگر می پیوندانه اید !

سوسک کش هم برای سوسک های توی کوچه خالی استفاده میشه که یه دفعه نپره بره تو اون ظهور کنه و دهن مبارکتان رو صاف کنه !!


در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !


پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۲۱:۰۷ سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۱
#8
1. سابقه ی عضویت در گروه مرگخواران؟

جانم ؟ صدا نمیاد! متوجه نمی شم چی می فرمایید کچل بانو!!!

2. سابقه ی عضویت در محفل؟

کلا بنده در محفل متولد شدم ! نمی بینی راه میرم همینطوری نور که از من سراریز میشه رو زمین؟(البته نور ماه با من کاری نداره ! حضور خیش رو کاملا تکذیب می فرمایم!

3. مهم ترین تفاوت بین دو جبهه ی سیاه و سفید؟

یکی سیفیت میفیتو پشمالو ! یکی سیاه سوخته کچل ! تفاوت رو با ما احساس کنید یا لرد!

4. نظر شما درباره کچلی و جادوگران کچل؟

داریم جادوگران رو به سیستم نور دهی خفن( دیسکو ) مجهز می کنیم !

5. بهترین و مناسب ترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟

محفلی نابود نمیشه فقط از حالتی به حالت دیگر تغییر می دهد!

6. در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب)خواهید داشت؟

کبابش می کنیم و نجینی ذغالی تحویل می دهیم !

7. به نظر شما چه بلایی سر موها و دماغ لرد سیاه آمده است؟

در آخرین حرکت ماشین دزدی ایشون با سرعت 220 ک شاخ به شاخ با 18چرخ هری پاتر تصادف فرمودن و مجبور به مصرف یک عدد هورکراکس شدن و اینگونه ظهور کردن :دی!

8. یک نمونه از کارهای بی رحمانه و سنگدلانه و سیاهانه خود را شرح دهید.

صدا کردن لرد به اسم های ولدک ! کچلک ! سیاه سوخته ! دیسکو ! و پروژکتور!

9. نظر خود را بصورت کاملا خلاصه درباره این واژه ها بیان کنید:

ریش : چیزی که همیشه ولدک از نداشتنش رنج کشید !

طلسم های ممنوعه: خز شده دیه ! همه زرتی ازش استفاده می کنن

الف.دال: ارتش دامبلدور (ره)

این بود راه دامبل راحل؟

آه ای گرگ خونخوار, آه ای زوزه کش شبهای تنهایی,آه ای همزبان!

چقدر ما اربابان دلتنگ شما گرگان درنده میشویم.اصلا اهمیتی نداره که نجینی رو کباب فرمودین و ما رو ولدک خطاب کردین.
ارباب هرگز دلش نمیخواست ریش داشته باشه.شما ما رو با یکی دیگه عوضی گرفتین.درختی که هرگز ریش نداشته و لقب ریش دراز رو یدک میکشه!
من نمیدونم رولینگ چه فکری کرده بود که سعی کرده ما رو از شما جدا کنه.به هرحال قلب ارباب در کنار شماست. دلیل اینکه ارباب قلبی نداره همینه!قلبشو داده به دوستان قدیمیش.
گهگاهی ظهور کنین ارباب شاد شه.

تایید نشد و نخواهد شد...عمرا!


یا ولدک
اول معذرت که زیر ویرایش شما ویرایش می کنم !

ارباب دوست داشتنی قصد فقط سلامی عرض کردن و کم کردن دلتنگی این گرگ پیر بود !
و گرنه مارو چه به در جمع سیاه سوخته ها بودن !
ارباب همیشه جاویدان باشی !
تا ولدک باشد جادوگران هم زنده اس !



ویرایش شده توسط لردولدمورت در تاریخ ۱۳۹۱/۱۲/۱۶ ۱۴:۰۰:۱۳
ویرایش شده توسط ریـمـوس لوپـیـن در تاریخ ۱۳۹۱/۱۲/۱۶ ۲۰:۲۹:۴۸

در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !


Re: آزاد، قوی، جنگجو و سر بلند باش!(عضویت در محفل ققنوس)
پیام زده شده در: ۱۵:۰۹ دوشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۰
#9
1) در محفل ققنوس از گرگینه(ریموس) گرفته تا غول(هاگرید) و حتی مرگخوار(سوروس) داریم. شما هم کمی از پیشینه و نحوه فعالیتت بگو.

جانم ؟
خب من همون گرگ بالاییم دیه اسم تو سوالات اومده پس پیشینه ام کاملا مشخصه ؟
عووووووووووووووو!


2) تام رو من وارد دنیای جادوگری کردم و همیشه سعی کردم بهش بفهمونم کارش اشتباهه ولی گوش نکرد. به دامبلدور اعتقاد داری؟

ولش کن بابا این سیاه سوخته ها همشون همین شکلین بوقین !
اره باب محفلی ها همه گولاخن تو هم که سردسته !

3) به قدرت عشق اعتقاد داری؟

نیمفا تانکس من کجاست !
عشق من کجایی ؟

4) حدس میزنی اسم رمز ورود به دفتر من چی باشه؟

پرسی ویزلی سیفیت میفیت!

5) حاضری تمام و کمال در مقابل ولدمورت بایستی و با اون بجنگی؟

قبلا جنگیدم و به همراه همسرم شهید شدم و پسرمو هری بزرگ کرد !
تدی کجایی؟ جیغول تو کجایی؟

6) کار گروهی در محفل ققنوس خیلی مهمه. حاضری با هم گروهیات کنار بیای و همکاری کنی؟

تا وقتی ماه کامل نباشه در خدمتم!

7) بنظرت عمل های زیبایی متفاوت مانند عمل بینی و گونه و کشیدن پوست و ... تاثیری در بهبود ظاهر لرد ولدمورت داشته؟

ولدکه دیه چیکارش دارید ! بچم پروژکتوره نورو همشه پرت می کنه اینور اونور!


ریموس عزیز، گرگینه وفادار محفل ، به محفل خوش اومدی !! دسترسیت در اسرع وقت داده میشه.


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۰/۱۲/۱۵ ۱۵:۳۵:۵۵


Re: آزاد، قوی، جنگجو و سر بلند باش!(عضویت در محفل ققنوس)
پیام زده شده در: ۱۳:۴۴ دوشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۰
#10
هووف !

من چی بگم که نگم بهتره !

باب تو سوال اولت اسم من کبیر هست ولی اونوقت من دسترسی محفل ندارم !

اخه بزنم شلوپرت کنم پیرمرد فسیل بوقی ؟

من دسترسیمو می خوام !
زود تند سریع !

فعالیت هم هروقت ماه کامل بود می کنیم!


در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.