وقت زیادی نداشت. امروز که می گذشت نمی دانست طلوع صبح فردا را خواهد دید یا نه. این جادوهای سیاه همان طور که در کتاب نوشته شده بود کم کم او را می کشتند و روز مرگش خیلی زود فرا می رسید. یک مرگ دردناک که اصلا و ابدا قهرمانانه نبود. کوچکتر که بود دلش می خواست قهرمانانه بمیرد. دلش می خواست حتی مرگش هم تحسین همگان را برانگیزد. دلش می خواست بعد از مرگ هم دیگران در مورد قهرمانی هایش صحبت کنند. همانطوری که در مورد کلاوس صحبت می کردند، همان طوری که دامبلدور در مورد کلاوس سخنرانی کرد!
آه دامبلدور!! این پیرمرد خیلی ها را کشته بود. چه فرقی می کرد؟ دامبلدور در مرگشان سهیم بود. دامبلدور آنها را می فرستاد که طلسم سبز رنگ به سپر سینه های آنها بنشیند. مثل حالا، دامبلدور الان هم خودش را نشان نمی داد، باز هم جیمز و تدی و دیگران را می فرستاد سر راه تا کشته شوند. ویولت حس می کرد که سم گفته های آن مرگخوارهای مرده در خونش جاری شده و با کمک ثانیه ها تمام وجودش را فرا گرفته. حالا از دامبلدور متنفر بود. پیرمرد باعث مرگ کلاوس بود، باعث مرگ پدرش.. و باعث مرگ ادوارد. اگر به خاطر دامبلدور نبود هیچ کدامشان نمی مردند.
وقت زیادی نداشت. باید به مخفیگاهش بر می گشت اما دلش نمی خواست وقتش را آنجا تلف کند. بر میگشت اما فقط برای خواب؛ باید از این اندک وقت باقی مانده استفاده می کرد. کارآگاهان وزارت کنار قبر کلاوس برایش کمین کرده بودند هرچند که دیدارش با برادر نیمه کاره مانده بود اما فعلا نمی خواست درگیری دیگری با وزارتخانه داشته باشد. جای دیگری هم بود که باید برای دیدار می رفت. جایی که فقط سه نفر از وجودش با خبر بودند. یکی از آنها خودش بود و نفر دوم هم سالها قبل مرده بود.
از دره ی گودریک که خارج شوید، حتی قبل از آن که دهکده ی بزرگ درون دره ناپدید شود کوره راهی را می بینید که به میان تپه ها می خزد. راه باریک می پیچد و بالا می رود و مثل یک عقاب ارتفاع میگیرد. اما سراشیبی آنقدری نیست که نفس عابران را بدزدد. حاشیه راه پر است از بوته های خود رو و درختچه های زالزالک کوهی و همین که از تماشای منظره فارغ شوی و به خودت بیایی ناگهان خواهی دید که کوره راه به زمین صاف و مسطحی ختم شده که چند مزرعه و خانه ی قدیمی بیخیال از همه ی دنیا آنجا جا خوش کرده اند. اهالیشان اینجا را دهکده ی رونا می نامیدند.
ویولت بودلر مدتی اینجا زندگی کرده بود. آن زمان از دودکش خانه ها همیشه دود بلند بود و پنجره ها روشن! حالا اما متروکه به نظر می رسید غم انگیز بود هرچند که ویولت اهمیتی نمی داد. دوان دوان به سمت تپه ی پشت دهکده می رفت. روی تپه درختی تنها خشکیده بود و تمام سطح تپه را سنگ هایی تراشیده با فاصله ی منظم اشغال کرده بودند.
دخترک در میان ردیف سنگها جلو رفت و تقریبا به درخت رسیده بود که خودش را روی زمین انداخت. شاخه و برگهای خشک روی سنگ و خزه های گستاخی را که بدون دعوت آنجا نشسته بودند را کنار زد. اسمی با رنگ آبی تیره رو سنگ نوشته شده بود: "ادوارد سوزان بونز"
- خیلی وقت بود که سراغش رو نمی گرفتیم!
صدای بمی این را گفت که همان نفر سوم بود. ردای ارغوانیش که تقریبا سیاه دیده می شد رو چمن های خشک خش خش صدا میکرد و او، آرام.. قدم زنان جلو می آمد. ویولت سکوت کرده بود. وجودش پر از خشم شده بود و چشمانش از شدت اشک می سوخت. او دوباره گفت:
- ادوارد هیچ وقت انتظار همچین اتفاقاتی رو نداشت.
- تو کشتیش.. تو باعثش شدی!
پیرمرد رو به روی ویولت نشست و چشمان آبی روشنش از پشت شیشه ی عینک نیم دایره ای به ویولت خیره شد هرچند که نگاه ویولت تار بود اما آن آبی درخشان به راحتی دیده می شد.
- ادوارد یکی از باهوش ترین ها بود ویولت.. خودش راهشو انتخاب می کرد.
- اگه به خاطر تو نبود ادی به اون ماموریتها نمی رفت.. به خاطر تو رفت..
- به خاطر من؟ شاید هم به خاطر تو خانم بودلر!
خشم در وجود ویولت بیداد می کرد! دهانش برای جوابی دندانشکن به دامبلدور باز مانده بود اما دست هایش پاسخ بهتری داشتند. کف دستش زق زق می کرد و هر چقدر که گرمتر می شدند سوزش بیشتری حس می کرد اما نه، نمی خواست خون پیرمرد روی قبر ادوارد بریزد. بلافاصله از زمین بلند شد و دوان دوان راهی که آمده بود را برگشت.
- ویولت.. اون باور داشت که تو آدم خوبی هستی، نمی تونی نا امیدش کنی!
بودلر جوان فقط فریادی کشید و سیلی از انرژی را روانه ی پیرمردی کرد که پشت سرش بود و دیگر حتی برنگشت که به پشت سرش نگاه کند. دامبلدور مرده بود؟ امیدوار بود که نه.. این داستان به این سادگی ها نباید تمام می شد.. هرچند که دیگر صدایی به گوش نمی رسید.
آنلاینها
76 کاربر(ها) آنلاین هستند (66 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
76
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پاسخ به: نقدستان محفل ققنوس
پاسخ به: نقدستان محفل ققنوس
پاسخ به: نقدستان محفل ققنوس
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پاسخ به: نقدستان محفل ققنوس
پاسخ به: نقدستان محفل ققنوس
پاسخ به: نقدستان محفل ققنوس
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


تنها ایراد کوچیکی که به چشمم اومد اون عبارت مراحل امنیتی بود که باید موانع امنیتی باشه. و این جمله که به نظرم گویا نیست و متوجه نشدم اصلش چی بود:

و خب همه ی اینها سبک توئه و چقدر خوبه که برگشتی همین بودن ماها با سبک های مختلف باعث میشه که از اون حالت یکنواختی که تا سال قبل بهش دچار بودیم فاصله بگیریم و بلکه سایت بتونه پویایی خودش رو از لحاظ نوشتن ها حداقل به دست بیاره.
اینطور نباشد پدرجان که دوباره قبولت نمی کنیم ها.. تازه الان هم باید به رسم بابانوئلی یه کیسه پر از هدیه و جنب و جوشی از خودت نشون بدی.. یه تک پست، هرجا که باشه مهم نیست. فقط می خوام که کامل و بی عیب و نقص باشه. برازنده ی گودریک گریفیندور با سابقه مون. سوژه ی داستانشم فرقی نمی کنه چی باشه هرچند که ترجیح می دم داستان سفید باشه.
اینکه یه نفر میاد یه جنسی رو قیمت می کنه تو مغازه و میگه اوه چقد گرونه شد سوژه!؟ :| چطور دیگران بیان این را ادامه دهند؟!



