هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: فینال جام آتش
پیام زده شده در: ۲۱:۱۱ پنجشنبه ۹ مهر ۱۳۸۸
#1
- و بعد از این که سیفون توالت سالازار کبیر رو کشیدی به اعماق دریاچه راه پیدا میکنی!
دراکو که کنار کدو حلوایی بزرگی نشسته بود،با دهان باز به لرد نگاه کرد.لرد سیاه ،روی تنه قطع شده ی درختی در جنگل ممنوعه ایستاده بود و باد،ردای سیاهش را حرکت میداد.
- اما برای چی این اطلاعات رو به من دادید ارباب؟
- لردسیاه دوست داره مرگخواراش برنده ی جام آتش باشن.این جوری مردم از زاویه دیگه ای به قدرت بالای من پی میبرن.
بعد از صحبت دراکو با اربابش،او با سرعت خودش را به سمت مدرسه هاگوارتز رساند.نور قلعه قدیمی و بزرگ، آن شب به قدری زیاد بود که از فاصله خیلی دور هم به چشم می آمد.روح های هاگوارتز مدام بالا و پایین میپریدند و با رد شدن ناگهانی از بدن دانش آموزان،قصد ترساندن آن ها را داشتند!پیوز هم با دستکاری مشعل های هاگوارتز،هر از چند گاهی کل مدرسه را در خاموشی میبرد که باعث هیجان انگیز تر شدن جشت هالووین آن سال میشد!
- جناب مالفوی،این وقت شب بیرون از قلعه چی کار میکردین؟!بدم خانم نوریس بخورت؟!
دراکوبدون توجه به صحبت فلیچ دوان دوان خودش را به میز اسلیترین رساند.
ایوان که از روی آخرین صندلی میز اسلیترین برای دراکو دست تکان داد،بعد از چند دقیقه پرسید:
- ارباب به تو هم اون چیز هارو گفت؟
- آره.خیلی عجیب بود.
- دانش آموزان عزیز!توجه کنید.
-
بعد از روی صحنه آمدن مردی ،صدای جیغ فضای سرسرای عمومی را پر کرد.دراکو بدون آن که سرش را بالا آورد،زیر چشمی نگاهی به دامبلدور انداخت.موها،بینی و رنگ آبی چشمانش را از بین برده و خودش را شبیه لردسیاه درست کرده بود.
- نترسید.من امشب این لباس...چهره رو برای هالووین انتخاب کردم که بهتون بگم این فرد در حد کلم بروکلی هم ترس نداره.با من موافقید؟
دانش آموزان:اهوم
بعد از صرف شام،پرسی ویزلی به همراه وزیر سحر و جادو،معاون سابق هاگوارتز، قهرمان ها را برای دادن توضیحات مرحله نهایی و انجام توجیهات بیشتر در اتاقی جمع کردند!
- فردا ساعت 8 صبح کنار دریاچه باشین،مطمئنا دیگه کشف کردین چه جوری میشه مرحله آخر رو پشت سر گذاشت.اسامی هم که میخونم بمونن کارشون دارم!

فردا،ساعت 8 صبح

شانزده قهرمان روی یک خط صاف،کنار دریاچه ایستادند و انعکاس نور خوشید، مستقیم در چشم آن ها میفتاد.تماشاگران هم دور تا دور دریاچه را احاطه کرده بودند.وزیر مک گوناگال که چوبدستی اش را به سمت هنجره اش گرفته بود وظیقه گزارش این مرحله را بر عهده داشت.
- یک،دو،سه!امتحان میکنیم...با سلام و درود بر قهرمان و ها و شما تماشاچیان عزیز...
دراکو کنار ایوان ایستاده بود.می دانست بلافاصله بعد از به صدا در آمدن سوت باید به طرف دستشویی بدود.نگاهی به ایوان انداخت.رنگ صورتش پریده بود و داشت خودش را با منویش سرگرم میکرد!
- اکثر قهرمان ها رو میبینم که با خودشون یه سطل اوردن تا آب دریاچه رو خالی کنن.احتمالا این دریاچه رو با حوض حیاطشون اشتباه گرفتن!عموما پاچه ها شلوارشون رو هم تا زانو بالا زدن.خوب،سوت بالاخره به صدا درمیاد.اینیگو،جسیکاو چند نفر دیگه با سطل هاشون به سمت دریاچه حمله ور میشن.اما اونجا رو نگاه کنید!به حق ردای ندیده مرلین!دراکو و ایوان دارن با سرعت زیادی به سمت قلعه حرکت میکنن.
ایوان درحالی که صورتش به شدت سرخ شده بود،نفس نفس زنان گفت:من...دیگه نمیتونم!
دراکو بدون توجه به صحبت ایوان، سرعتش را زیاد تر کرد.هنگامی که به ورودی قلعه رسیدند صدای بامب! در فضا پیچید.ایوان روی زمین پهن شده بود!
- پسره ی روانی!من شامپو ام...لیزم!زیاد بدوم میخورم زمین.
- میتونی بلند شی؟
- مچ پام گرفته.میتونم با منو درستش کنم ولی خیلی طول میکشه.تو برو منم میام.

دستشویی میرتل گریان

فضای دستشویی با آنچه در ذهن دراکو بود به کلی فرق میکرد.عکس های عله در دو فیلم هری پاتر و تئاتر اکووس و عکس های سدریک با گریم ادوارد کالن همه جا دیده میشد.روی کاشی ها،شیر آب و حتی روی دسته سیفون!
دراکو بعد از کمی دقت متوجه میرتل شد.
میرتل گریان درحالی که بسیار گریان تراز گذشته بود،روی زمین نشسته و مدام عکس هری را در آغوش میگرفت و اشک میریخت،سپس عکس سدریک را بغل میکرد و دوباره اشک میریخت!
دراکو:
در همین لحظه صدای جیغ میرتل در تمام دستویی پیچید.
- تو یه ذره مراعات نمی کنی!جلوی من از نفس کشیدن حرف میزنی!
- من که چیزی نگفتم!
میرتل به یکی از دست شویی ها اشاره کرد و گفت:گفتم دور هم باشیم!دستشویی مورد نظرت اون نیست؟
دراکو به دری که میرتل به آن اشاره کرد نگاهی انداخت.روی دستگیره در عکس افعی کوچکی حک شده بود.دوان دوان خودش را به آن رساند.در را باز کرد.با چهره ای نالان درون کاسه توالت ایستاد.بر خلاف دستشویی های وزارت،در این جا احساس میکرد آب درون کفشش نفوذ میکند.بعد از چند ثانیه زمزمه کرد:
- فیییش فیس فوس فیس فیش!
هیچ اتفاقی نیفتاد.حرف های لرد سیاه در گوشش پیچید.
- بعد از این که توی کاسه دستشویی وایسادی کلمه " فیش فیس فوس فیس فیش" رو ادا میکنی.مراقب باش،چون اگه سه دفعه پشت سر هم این رمز رو اشتباه بگی دیگه هیچ وقت باز نمیشه.
- مگه میخوام اکانت باز کنم؟
دراکو به خودش آمد.دوباره تکرار کرد:
- فیش فیس فوس فیس فیش!
چشمانش را بست.چند لحظه صبر کرد.هیچ اتفاقی نیفتاد...ناگهان سیفون توالت به کار افتاد و دراکو را به درون خود کشید!داخل لوله ای لزج و باریک رفت.لوله او را با خود آن قدر جا به جا کرد تا با شدت کف دریاچه برخورد کرد.شن های کف آنجا تمام موهایش را پوشاندند.سرش را تکاند و بلند شد.فقط یک دقیقه میتوانست نفسش را نگه دارد.به بالا نگاه کرد.سطح آب کمی
پایین آمده بود.قهرمان ها هنوز داشتند آب دریاچه را خالی میکردند!در همین لحظه متوجه جسمی نورانی کف دریاچه شد.جام آتش در لا به لای خزه ها و گیاهان آبزی جا خوش کرده بود.
- اوناهاش!
بلافاصله بعد از خارج شدن این حرف از دهان دراکو چند قلپ آب شور دریاچه وارد دهانش شد.راه نفسش را بست.با آخرین توانش به سمت جام رفت و دستش را با آن تماس داد.چشمانش سیاهی رفت.در آخرین لحظات بلند شدن از کف دریاچه را احساس کرد...

کنار دریاچه هاگوارتز

مینروا مک گوناگال و مادام پینس به سمت پیکر دراکو که روی زمین افتاده بود دویدند.جام در دستش بود.مادام،به وسیله چوبدستی نبضش را گرفت.
- مادام پینس؟حالش خوبه؟
مسئول درمانگاه لبخند تلخی زد و گفت:متاسفم!
اشک از چشمان خیس پرسی روی گونه هایش چکید!


منم سالم بودم
حالا خوب نگاه کن
اعصاب که ندارم
داره دکتر میزنه با چوب رو زانوم


تصویر کوچک شده


Re: دفتر ناظرین شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۱:۰۸ دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۸
#2
نمی دونم از کجا شروع کنم و براتون در مورد همه چیز توضیح بدم.
بیست مرداد،یک روز بعد از ناظرشدن من توی این انجمن با آبر صحبت کردم که اسکار رو برگزار کنیم.از اون جایی که توی اسکار های قبلی دیده بودم ناظرین مسئول برگزار کردن این جشنواره هستن و خودم هم قبلا برگزار کرده بودم اومدیم داور انتخاب کنیم و این ها که سر و کله ی پرسی پیدا شد گقت من مسئول بودم.
بعد از خواهش های فراوان بنده متاسفانه درخواست منو مبنی بر این که بابا من نمی دونستم تو مسئول بودی،بیا الان هم مسئول باش رد کردن.
بعد از اون رفتیم سراغ انتخاب داور که بعد از مدت زیادی به نتیجه رسیدیم و همون طور که پرسی توی آکادمی در تاریخ 25 خرداد گفته بود با 4 داور کلنگ این جشنواره رو زدیم.بعد از اون دیدیم تابستونه،ملت وقت بیشتری دارن برای تهیه فیلم.پیشبینی کردیم استقبال از جشنواره باید بالا باشه و داوری هم که قبول کنه چهل تا بیشتر پست رو داوری کنه کم پیدا میشه.پس اومدیم و در تاریخ 23 مرداد گفتیم:

نقل قول:
تفاوتی که این جشنواره با جشنواره های سابق دارد این است که ناظرین تصمیم گرفتند تا برای افزایش سطح فیلم هایی که در هالی ویزارد زده میشود،همه ی آن ها را وارد جشنواره نکنند.


معیار تایید شدن یا نشدن هم این بود که فیلم فرد،به طور تقریبی موارد توی معیار ما رو که در تاریخ 25 خرداد اعلام شده بود داشته باشه.
تاریخ 23 شهریور که فیلم های تایید شده و نشده اعلام شدن و اعتراض ها مبنی بر این که واسه چی این کارو کردین شروع شد.درست بعد از 1 ماه که ما این اطلاعیه رو زده بودیم.
از این مسئله بگذریم.من خودم در خواست کرده بودم اگه به تایید شدن یا نشدن فیلمتون اعتراض دارین بگین و به همین ترتیب یک فیلم از پرسی و یک فیلم از تره که اعتراض کرده بودن،بعد از مشورت با یکی از داور ها به تایید شده ها اضافه شدن.جناب ریگولس هم در مورد فیلمشون پرسیدن که بنده بعد از مشورت با یکی از داور ها،بازنگری کردن پست به این نتیجه رسیدم توی جشنواره نباشه و علتش هم برای ایشون پیام شخصی شده.علت اصلی هم این بوده که فیلم از نظر ما روال داستانی نداره.همون طور که خودتون هم گفتین فیلم شما کپی از صحنه دوئل فیلمی به کارگردانی سرجیو لئونه بوده.کپی یک صحنه ممکنه نتونه اون داستانی که باید توی فیلم باشه رو به خوبی نشون بده.
بعد بلیز جان با پیام شخصی گفتن با امتیاز تیتراژ مخالفن و اگه فیلم این معیار رو نداره برای چی تایید شده.جوابتون رو اینجا میدم.فیلم تایید شد چون تا اونجایی که یادمه تیتراژ نداشت و بقیه موارد رو خیلی عالی رعایت کرده بود.
به بنده بعد از این اتفاق پیشنهاد شد یه نظرسنجی بذارم که ملت بتونن همدیگه رو در مورد امتیاز تیتراژ قانع کنن و به یه نتیجه کلی برسیم.بعد از نظرسنجی که آخراش داشت به یه زد خورد اساسی تبدیل میشد،ابلاغ شد معیار همینه،تغییر نمیکنه و در صورت تغییر بهتره فیلم های ما از اسکار خارج شه.
از اون جایی که نمیشه همه رو راضی نگه داشت و متاسفانه ما هم همین قصد رو داشتیم با درخواست مینروا و پرسی که دو شخص خاص پست ها رو داوری کننن مخالفت کردیم اما به تیتراژ دست نزدیم.
در این بین بنده درخواست کرده بودم کسی بعد از من پست نزنه تا وقتی که تصمیم بگیریم و سه چهار نفر حرف من رو پذیرفتن و روش پست زدن.از مینروا خواهش کردم که پستش رو پاک کنه به خاطر من،ایشون لطف کردن قبول کردن و من که تا اون موقع مشغول در آوردن لینک پست های تایید شده برای داور ها بودم فرصت رو از دست دادم و انقدر پست رو پست شد و جواب همدیگه رو با سرعت زیادی داده بودن،دیدم در صورت پاک کردن پست های بعد از من،خیلی از صحبت ها اشتباه از آب درمیاد.همین جا عذر خواهی میکنم از مینروا و هر وقت که بتونم پستتون رو برمیگردونم.
در حال حاضر فکر میکنم برای هیچکس اعصاب نمونده و بهتره تا اونجایی که میشه به خوبی و خوشی این بحث رو حل کرد.
درنتیجه همون طور که آبر گفت امتیاز تیتراژ از 15 به 10 کاهش پیدا میکنه.همچنان هم میگیم اگه کسی نخواست فیلمش شرکت کنه پیام شخصی بزنه تا بعد از بررسی،فیلم رو از تایید شده ها برداریم.
به خاطر این مدیریت ناصحیح که توی این مدت،از طرف خودم بود از تک تکتون عذر خواهی میکنم.
خوش باشین.

پینوشت:از کسانی که توی نظر سنجی شرکت کردن تشکر میکنم.با توجه به به نتیجه رسیدن نظرسنجی پیشنهاد میکنم اگه بحث دیگه ای مونده از طریق پیام شخصی و یا نحوه ادامه بدین.


منم سالم بودم
حالا خوب نگاه کن
اعصاب که ندارم
داره دکتر میزنه با چوب رو زانوم


تصویر کوچک شده


Re: دفتر ناظرین شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۶:۱۱ یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۸
#3
نقل قول:
الان مثلاً من میخوام قسمتهای آموزش فیلم بزنم باید توی همون جادوگر تی وی بزنم یا توی هالی ویزارد ؟


مری عزیز،متاسفانه من نمی دونم پستی که قرار بزنید قراره چه جوری نوشته بشه و این آموزش فیلم قرار چطور صورت بگیره.خودتون بهتر میدونین!

به زاخاریاس

متاسفانه به علت این که فیلم های این دوره از جشنواره خیلی زیاده و از مهلت شرکت در اون هم گذشته فیلمتون تایید نمیشه.

به تمام کسانی که توی این بحث شرکت کردن و نکردن:

به زودی تصمیم گیری میشه که معیار تغییر کنه یا خیر.از این که تو تصمیم گیری به ما کمک کردید تشکر میکنم.
لطفا تا اون موقع از زدن هر گونه پستی در ادامه ی این بحث خودداری کنین.در غیر این صورت پست مربوطه پاک میشه.
با تشکر!


ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲۹ ۱۶:۱۶:۱۹

منم سالم بودم
حالا خوب نگاه کن
اعصاب که ندارم
داره دکتر میزنه با چوب رو زانوم


تصویر کوچک شده


Re: دفتر ناظرین شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۳:۴۳ شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۸
#4
سلام.
با توجه به اعتراض آقای زابینی مبنی بر این که نباید امتیازی به تیتراژ در معیار امتیاز دهی هالی ویزارد تعلق بگیره تصمیم گرفتیم،نظر همه رو در این باره بپرسیم تا بتونیم بهترین نتیجه گیری رو انجام بدیم.
لطفا نظرتون رو بگین.آیا باید امتیاز تیتراژ که 15 هست رو کم کرد،کلا امتیازی به تیتراژ نداد و یا اینکه همین جوری بمونه.
ممنون


منم سالم بودم
حالا خوب نگاه کن
اعصاب که ندارم
داره دکتر میزنه با چوب رو زانوم


تصویر کوچک شده


Re: آكادمي اسكار
پیام زده شده در: ۲۰:۲۱ جمعه ۲۷ شهریور ۱۳۸۸
#5
داوری جشنواره تابستانی اسکار هالی ویزارد

در جشنواره تابستانی،در مجموع 42 فیلم شرکت کرده که 22 مورد از آن ها تایید شدند.داورین محترم این جشنواره(به ترتیب الفبا) عبارت اند از:
آلبوس دامبلدور،مرلین،مورگانا لی فای و مینروا مک گوناگال.

معیار امتیازدهی:

سوژه و ایده ( خلاقیت ) : 30
فضاسازی : 15
پرداخت به داستان : 15
چهره پست : 15
میزان لذت خواننده : 20
محتوا و درون مایه : 15
هدف فیلم : 15
ساختار فنی و نگارشی : 15
غلط املایی : 10
کارگردانی ( شخصيت پردازي و صحنه سازي ) : 20
تیتراژ : 15
شخصیت سازی : 15

در کل : 200 امتیاز


اسکار های این جشنواره،فعلا در چهار رشته بهترین فیلم(دارنده ی بیشترین امتیاز کل، بعد از میانگین امتیازات داوران)،بهترین کارگردانی(دارنده ی بیشترین امتیازِ زیر شاخه کارگردانی بعد از میانگین)،بهترین فیلم نامه(دارنده ی بیشترین امتیاز در زیرشاخه های فضاسازی،پرداخت به داستان،چهره پست،محتوا و درون مایه و هدف فیلم بعد از میانگین امتیاز داوران) و بهترین سوژه ( دارنده بیشترین امتیاز در زیر شاخه های سوژه و ایده بعد از میانگین) اهدا میشود.
روال اهدای اسکار در واقع به این صورت است که هرکدام از داور ها به فیلم ایکس یک امتیاز میدهند.از امتیاز آن ها میانگین گرفته میشود و بعد به شخصی که بالاترین امتیاز را در هر رده به دست می آورد اسکار آن قسمت اهدا میشود.

لطفا هرگونه انتقاد،پیشنهاد و یا سوال های خود در این مورد را از طریق پیام شخصی با ما در میان بگذارید.
در صورت ایجاد هرگونه تغییر در این لیست،فورا اطلاع رسانی به شما انجام میشود.


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲۸ ۲:۰۴:۱۶
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲۸ ۱۳:۳۸:۱۱

منم سالم بودم
حالا خوب نگاه کن
اعصاب که ندارم
داره دکتر میزنه با چوب رو زانوم


تصویر کوچک شده


Re: مرحله دوم جام آتش !
پیام زده شده در: ۱۸:۱۳ چهارشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۸
#6
- پوفش!
- چندش!
پسر بدون این که وقتی برای پاک کردن پرنده ی کوچک که روی صورتش متلاشی شد بگذارد،به دویدنش ادامه داد.هرچه بیشتر پیش میرفت،تعداد شاخ و برگ درختانی که صورتش را خراش میدادند کمتر میشد.دور شدن از جنگل ممنوعه را احساس میکرد.صحبت های وزیر سحر و جادو در گوشش میپیچید.وزیر که قهرمان ها را گوشه ای از جنگل جمع کره بود،گفت:
- قهرمانان...نان...نان...لواش..چیز!شما باید جایی که مدیرا هستن رو پیدا کنین...نین...ین!یکیشونو به هاگوارتز بیارین،ین...ین...تا میتونین شکنجه اش کنید تا برنده شین...شین....وقتتون محدوده،ده...ده!...
پسر بعد از چند دقیقه خودش را به قلعه رساند.نفسش بالا نمی آمد.به برج شرقی هاگوارتز چشم دوخت.باید تا طبقه سوم می دوید.نفس عمیقی کشید و شروع به دویدن کرد.طبقه اول..طبقه دوم...
- هن!هن!مگه..چی میشه یه ...آسانسور بذارن؟...هن!رسیدم! تصویر کوچک شده

10 دقیقه بعد،کنار مجسمه ساحره یک چشم

- اَه!چه ساحره ای!تو چه جوری باز میشی؟ ام..دی سندیوم.
بعد از گفتن این ورد،سر سفید مجسمه یک چشم کنار رفت و حفره ای نسبتا باریک داخل آن نمایان شد.دراکو داخل آن پرید و بعد از چند دقیقه هوای آزاد و بهاری دهکده هاگزمید را احساس کرد.به اطرافش نگاهی انداخت.دهکده در آن ساعت از شب خلوت و ساکت بود اما...
- دخت هاگزمید نازه والا!مافلدا بپر وسط!
دراکو به ساختمانی بزرگ که پنجره هایش از شدت صدای زیاد آهنگ میلرزید، نگاهی انداخت.خانه ای بزرگ و طلایی رنگ که روی سردر آن با خط مشکی زیبایی حک شده بود:خوابگاه مدیران.

خوابگاه مدیران

- دوپس،دوپس،دوپس،دوپس!
ایوان،استرجس و بارون کف زمین،هلیکوپتری میزدند و کوییرل و عله آن ها را تشویق میکردند.مافلدا و آنتونین،گوشه ی دیگری از سالن مشغول حرکات موزون تانگو بودند.مونالیزا هم درون قاب طلایی رنگش که بالای شومینه نصب شده،نشسته و از پشت شیشه محافظ قاب، خیره ،دیگر مدیران را نگاه میکرد و لبخند میزد.در همین لحظه طنابی بلند از دودکش پایین افتاد.دراکو آهسته سرش را از شومینه بیرون آورد.
- چه میکنه این زوپس....دوپس،زوپس،دوپس!بارون برو قرص ها رو بیار!
از شومینه بیرون آمد و سریع نگاهی به اطرافش انداخت.بعد از کمی مکث،مونالیزا را بالای سرش دید.دراکو سریع به سمت منوی سنگی روی میز رفت.آن را برداشت و با تمام قدرتش به طرف شیشه محافظ تابلو پرتاب کرد.
- جرینگ!بی بو،بی بو،بی بو!بوق،بوق،بوق،بوق!
-لعنتی!
دراکو سریع تابلوی مونالیزا را که با تمام قدرتش جیغ میکشید، از میان شیشه خورده ها کند و به طرف در خروجی دوید.
- عــــلــــه!کویــــی!مونا تون رو کشتن؛آآآآییییییی!دزدیدن....جـــــیـــــغ!
دراکو آن قدر قاب را تکان داد که سر مونالیزا به گوشه آن برخورد کرد و از حال رفت.در همین لحظه عله که منوی مدیریت طلایی در دست داشت و در حالی که از خشم سرخ شده بود فریاد زد:
- دزد بیناموس،دزد ناموس!مونا رو کجا میبری؟کویی بگیرش!
به سمت در خروج رفت.با عجله دستگیره را فشار داد اما قفل بود.دیگر مدیران که عله جلوتر از همه ی آن ها راه میرفت به او نگاه کردند.دراکو عقب و عقب تر رفت تا با صدای "گرومب" به دیوار پشت سرش برخورد کرد.عله منو را روی زمین گذاشت و دست هایش را بالا برد.سپس گفت:
- پسر جون.اون تابلو رو که زیر بغلته آروم بذار زمین...به جون همین ایوان که ولت میکنیم بری!فقط اونو بذار پایین.
- تق!
آنتونین کمی از مافلدا فاصله گرفت و پرسید:کجا رفت؟
- غیب شد. کوییرل،زود باش لپ تاپتو با منو بیار ببینیم کجا رفت.
بعد از آمدن کوییرل همه ی مدیران پشت میز ناهارخوری نشستند.در حالی که همه شان نگران حال مونالیزا بودند به لپ تاپ مدیر که بوی سیر از فن آن بیرون میزد چشم دوختند.
- نمیشه ردشو زد.
- مگه میشه؟
کوییرل آهی کشید و گفت:از سایت خارج شده.

طبقه سوم،کنار مجسمه ساحره یک چشم

دراکو به سختی مونالیزا را از داخل حفره خارج کرد و بیرون انداخت.
- تو چه قدر سنگینی بشر!خوب.طبقه سوم کلی کلاس خالی داره.کجا میخوای ببرمت؟
مونالیزا که هنوز بیهوش،کف تابلو افتاده بود ،پاسخی نداد.دراکو تابلو را پشتش گذاشت و به طرف کلاس ماگل شناسی که آخرین کلاس در دورترین راهرو از راه پله بود رفت.بعد از چند دقیقه،مونالیزا را روی بوم نقاشی گذاشت و شروع به پاشیدن چند قطره آب روی او کرد.بعد از این که اولین قطره به صورت او پاشید،مونا تکان خورد.از جایش بلند شد و به اطراف نگاه کرد.
دراکو:
- جــــیـــــغ!
دراکو درحالی که رنگ روغن ماگلی را به همراه شیشه ای برمیداشت گفت:کسی صداتو نمیشنوه مونا جون!
- از من چی میخوای؟واسه چی منو...گران بها ترین اثر هنری رو دزدیدی؟
دراکو مایع درون شیشه را روی دستمال پارچه ای خالی کرد وگفت:فقط میخوام باهات شوخی کنم!راستشو بخوای تو یه کتاب خوندم این لبخند دو نقطه دی تو برای اینه که معلوم نیست دختری یا پسر!
مونالیزا:
- در واقع اونجا نوشته بود تو هم دختری هم پسر!خلاصه...این تحلیل گرا و دانشمند ها و هنرمند ها که هیچ وقت راست نمی گن.من گفتم خودم امتحان کنم...نه!نگران نباش!تو جای مادربزرگ منی مونالیزا جان...شاید هم پدربزرگ...به هر حال اسمش تینر هست!رنگو میبره...فقط یه ذره میکشم رو لباست...
چند لحظه بعد صدای فریادی از ته دل در تمام قلعه هاگوارتز و حومه پیچید و باعث در رفتن تمام پرندگان جنگل ممنوعه شد!
- دیدی کاری نداشتم؟خوب زودتر میگفتی!اون وقت لازم نبود این همه سال لبخند ژکوند بزنی!بذار الان لباستو درست میکنم.سفید...با نقطه های رنگی!دیدی چه قدر خال خالی شیکه؟
- شکنجه غیر اخلاقی اصلا کار درستی نیست!
- درسته...ببخشید!میگم مونالیزا جان،تو چرا ابرو نداری؟
مونالیزا آن قدر عقب رفت تا با درختان پشت سرش برخورد کرد.صورتش سفید شده بود و میلرزید.با جلو آمدن دست دراکو،فورا پشتش را به او کرد و دستانش را روی صورتش قرار داد.
- روتو به من نمی کنی؟خودت خواستیا...این چیزی که تو دست منه میدونی اسمش چیه؟
- تینر!
دراکو درحالی که دستمالی را خیس کرد و جلوی دهانش گذاشت گفت:اسمش اسیده!حالا روتو برگردون.یک...دو، برنمیگردونی؟...سه!
- ســـــوختـــــم! بی...بیب!بیب!ماد...بیب! گردنم سوراخ شد بی شعور!
همان هنگام که مونالیزا دستانش را پشت گردنش گذاشته بود و فریاد میکشید،دراکو شیشه اسید را روی دستان او خالی کرد.اسید به عمق انگشت هایش نفوذ کرد،پوستش ور آمد،استخوان دستش دیده میشد...مونالیزا از درد بیهوش شد و روی زمین افتاد.

ده دقیقه بعد

مونالیزا از درد انگشتانش بیدار شد.چند بار پلک زد و ناگهان...دسته مویی را دید که چند میلیمتر با بینی اش فاصله دارد.
- جـــــیـــــغ!
- میگم چه قدر ابرو بهت میاد!این داوینچی دستش میشکست واسه تو ابرو و مژه بذاره؟بیا خودتو ببین!
مونا لرزان جلو رفت و به آینه ی کوچک در دستان دراکو نگاه کرد.روی گونه اش،خالی مشکی بود و ابروهایش...ابرو هایی پرپشت که انتهای آن به نزدیکی موهای سرش میرسید!دراکو بعد از چند دقیقه با دستمال کوچکی روی دهانش کشید.رنگ ها با هم مخلوط شدند.از ترکیب رنگ چانه و دهانش شکلی عجیب به وجود آمد.مونالیزا به دهانش که بیش از پانصد سال آن لبخند را حفظ کرده بود نگاه کرد.قطره اشکی از گونه اش پایین چکید.
دراکو با عجله به ساعت مچی اش نگاه کرد و گفت:حدودا پونزده دقیقه مونده...خوب!گریه نکن بابا!تابلوت رو میشه مرمت کرد،تازه با جادوهای ما خیلی زودتر از مشنگ ها میشه تابلو رو درست کرد.
بعد از شنیدن این حرف چشمان مونالیزا از خوش حالی برق زد و قسمت پایین صورتش تکان خورد.انگار قصد لبخند زدن داشت!

پانزده دقیقه بعد

مینروا مک گوناگال به همراه پرسی و مرلین،کنار دریاچه هاگوارتز،مشغول گل گفتن و گل شنیدن بودند.
- اگه بتونیم مخ آلبوس رو بعد از این مرحله بزنیم،خیلی خوب میشه!
-اهوم،اهوم!
پرسی ناگهان از جایش بلند شد و بعد از این که چوبدستی اش را به سمت گلویش گرفت،درحالی که صدایش در تمام قلعه میپیچید گفت:اولین قهرمان داره برمیگرده.چیزی دستشه...احتمالا جنازه مدیر مربوطه است!اگه اونو کشته باشه امتیاز زیادی ازش کم میشه چون هدف ما فقط شکنجه بوده!اون مالفویه!
دراکو درحالی که لبخند میزد به سمت وزیر سحر و جادو رفت.
- این چیه تو دستت؟
دراکو قاب خالیِ طلایی رنگ را که کمی گوشه هایش خراش برداشته بود به وزیر تحویل داد.
- کارش تموم شد!


ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲۵ ۱۸:۲۳:۵۴

منم سالم بودم
حالا خوب نگاه کن
اعصاب که ندارم
داره دکتر میزنه با چوب رو زانوم


تصویر کوچک شده


Re: آكادمي اسكار
پیام زده شده در: ۱۵:۲۲ دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۸
#7
جشنواره تابستانی اسکار هالی ویزارد

اسامی فیلم های تایید شده برای حضور در جشنواره:

نوادگان هلگا:آلبوس سوروس پاتر
مدیریت هاگوارتز - هاگوارتز ِ مدیریت:ایگور کارکاروف(مرلین)
تاییدِ فرمایشی !:پرسی ویزلی
مدیر جدیدِ ایفای نقش: پرسی ویزلی
سوپر وزغ(2و3):تره ور
رد صلاحیت:پرسی ویزلی
خنده ، طرفدارای میلیونی و کتک اضافی:بادراد ریشو(برودریک بود)
هالی ویزارد: گابریل دلاکور
انتخاباتِ وزارت یا انتصاباتِ مدیریت:پرسی ویزلی
مگس ها(1،2،3،4.1،4.2):تره ور
یک قدم مانده به سقوط !1 :تره ور
یک قدم مانده به سقوط ! 2 :مینروا مک گوناگال
من و عمه و امرسان !پرسی ویزلی
مصائب مدیر:ایوان روزیه
توهم فانتزی !: تره ور
انجمن خصوصی :پرسی ویزلی
چوپان و گوسفندان گمراه :آرگوس فلیچ
دکه روزنامه فروشی1:مرلین
ارائه مدرک: پیوز
پرده در پرده1:تره ور
پرده در پرده2:مینروا مک گوناگال
مقصر!:بلیز زابینی


اسامی فیلم های تایید نشده برای جشنواره:

Brothers Fight،بلاک 20 دقیقه ای،آناستازیا، گرزیلا و سیندرلا،روزجهانی ولدمورت ،خوابگردی!،جوان نادان سه تیغ ،این کوپه نه کوپه بقلی!،مستند مرلینگاه!،چیژ ورژن 1.1،در مستندِ وزارت ،الگو ( مروری بر زندگی زاخارياس اسميت، قسمت اول) ،مورد تایید مدیران!صداي پاي ِ‌ وزير،مستند جیــــــغ !،حلقه ،جواب دهی از نوع مدیری! ،به خاطر یک مشت سوژه ،قیام 1،شوهران تاریخ مصرف دار،زنان کپک زده،حلقه 3.


پینوشت 1:در صورتی که سوال یا درخواستی در مورد تایید و یا عدم تایید فیلمتون در جشنواره دارید به ناظرین پیام شخصی بزنید.
پینوشت2:به علت این که حداقل 2 گروه نویسنده در رده ی فیلم های گروهی داشته باشیم،فیلم دکه روزنامه فروشی 2 که توسط پرسی ویزلی زده خواهد شد در جشنواره شرکت میکند.
پینوشت 3:اطلاعیه مربوط به داورین،نحوه امتیاز دهی و اسکار های جشنواره به زودی در همین تاپیک زده خواهد شد.
پینوشت4:لوگو جشنواره


ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲۳ ۱۶:۱۵:۰۸
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲۳ ۲۰:۵۶:۰۴

منم سالم بودم
حالا خوب نگاه کن
اعصاب که ندارم
داره دکتر میزنه با چوب رو زانوم


تصویر کوچک شده


Re: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۲۲:۲۹ پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۸
#8
ساعت 10 صبح

هری بعد از خاموش کردن تلفن همراهش و کشتن ده،دوازده تا رطیل و عنکبوت به آرامی از اتاق زیر پله بیرون آمد.
- تو که هنوز زیر پله میخوابی؟ورنون!صد دفعه بهت نگفتم جای این توی شومینه است؟!
آقای دورسلی که سرخ شده بود با تکان دادن سرش،حرف عمه را تایید کرد.هری کنار دورسلی رفت و آهسته گفت:
- عمو ورنون...آبروریزی میشه!دو ساعت دیگه بیاین بریم.
- خاک تو سرت!به خاطر این رفتار زن ذلیلیت سه روز دیگه از غذا خبری نیست!برو تو اتاقت!
هری از داخل یقه پیراهنش نگاهی به دنده هایش انداخت.دنده ها از زیر پوست خود را نشان میدادند.حال وضعیت گرسنگان اتیوپی را میفهمید!
- ریینگ رینگ!رینگ رینگ!
هری با قدم های سریع خودش را به اتاق زیر پله رساند.
- بله؟سلام عزیزم!چی شده؟چرا ناراحتی؟
لرزش صدای سامانتا به قدری زیاد بود که تلفن همراه هری را میلرزاند!
- راستش...تو فامیلی منو میدونی؟ من ولدمورت هستم...یعنی نه اسمشونبر!فامیلی من ولدمورت هستش.خوب آره تشابه اسمی زیاده ولی خوب...میخواستم بهت بگم من چند روزی میشه که مرگخوار شدم!
هری:
- نگران نباش!ما باز هم میتونیم با هم باشیم.قرار خواستگاری هم سرجاشه،فقط...ارباب آدرس محل زندگیتو از من خواست.خوب منم بهش دادم دیگه!
هری خشکش زد!بعد از چند ثانیه به سمت در پرید و آن را قفل کرد.سپس پرسید:کی این کارو کردی؟
- یه ساعتی میشه!من برم دیگه هری جون!میبینمت!
صدای بوم بوم قلب هری هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد!گوشش را به در اتاق چسباند.جز صدای زوزوه ریپر،صدای دیگری شنیده نمیشد.حتی صدای تلویزیون عمه مارج که به علت خرابی سمعک تا آخرین درجه بلند بود.در اتاق را به آرامی باز و از لای درز آن بیرون را نگاه کرد.
اسمشونبر:
-
- آواداکدورا!

و این گونه بود که هری پاتر به دار باقی شتافت!

پایان سوژه

**

سوژه جدید

- پتونیا،همه چیزو جمع کردی؟الان قطار میره.
پتونیا با بک چرخش صد و هشتاد درجه گردن،همه جای خانه را بازرسی کرد و گفت:ماهیتابه ها و دوربین دوچشمی رو هم برداشتم.عمه کی میاد؟
ورنون سومین چمدان را هم داخل ماشینش گذاشت و جواب داد:الان دیگه باید برسه.بهت راجع به این پسره،پاتر هم گفتم؟
- آره.فقط پسر بزرگشو میاره اینجا؟
- آره!امیدوارم مارج بتونه درکنار نگهداری خونه،حواسشبه اون هم باشه.

محله پریوت درایو ، چند کوچه قبل تر از خانه دورسلی ها

پدر و پسری با موهای آشفته پرکلاغی،در پیاده رو راه میرفتند.پدر چمدانی بزرگ در دست و پسر قیافه ی درهمی داشت.تلوتلو خوران راه میرفت و هر از گاهی لگد محکمی به سنگ های خیابان میزد.
- پسر!انقدر بدخلقی نکن،چند روز دیگه میایم دنبالت.به چیزهایی که دو تا سوراخ روشه و رو دیواره..پریز برق میگن.به اون ها دست نزن.عمو ورنون و خاله پتونیا هم اذیت نکن،جادو نکن چون از مدرسه اخراج میشی،با یویوت هم کسی رو نزن.
- اما پدر...
- دینگ دینگ!
بعد از چند لحظه پتونیا و ورنون به استقبال هری و جیمز رفتند.ورنون که از نوزده سال گذشته چاق تر شده بود و به سختی حرکت میکرد،بعد از دیدن جیمز،او را در آغوش فشرد!
- گوگولی مگولی!چه قدر شبیه باباتی پسر!ولی چشات ...
- آره،چشام به بابام نرفته!
خسته شده بود آنقدر در مورد عدم شباهت چشمانش به پدرش به او گفته بودند.(کپی رایت با هری پاتر و شاهزاده دورگه،با تصرف و تلخیص!)
بعد از چند دقیقه خداحافظی جان سوز و پر گداز،هری پریوت درایو را ترک کرد و جیمز به داخل خانه هدایت شد.
- خوب پسر!ما داریم میریم.میتونی وسایلت و تو اتاق زیر پله بذاری.
- میرین؟
- دینگ دینگ!
ورنون با قدم هایی که خانه را میلرزاند به سمت در رفت و آن را باز کرد.بعد از چند لحظه پیرزنی درشت هیکل! به همراه سگ بولداگی وارد خانه شدند.
عمه:سلام!دادلی عزیز من نیست؟چه قدر حیف شد...ریپر مجبوره جای دادلی بخوابه!پسر،کتمو بگیر...
ورنون درحالی که نیشخند میزد و سبیل هایش را تاب میداد گفت:مارجوری،سفر ما چند هفته بیشتر طول نمیکشه،زیاد برای نگهداری از خونه نمیخواد زحمت بکشی.ضمنا این پسر هم،پسر بزرگه ی پاتره!
- همون عینکی؟!خیالت تخت باشه ورنون!
چند دقیقه بعد آقا و خانم دورسلی،سفر چند هفته ای از خانه خارج شدند.
جیمز:
ریپر و عمه مارج:


منم سالم بودم
حالا خوب نگاه کن
اعصاب که ندارم
داره دکتر میزنه با چوب رو زانوم


تصویر کوچک شده


Re: جام آتش
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸ سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۸
#9
- اخخخ... تــــف! اخــــــخ تف! هوووع!
جام آتش که از دل درد به خودش میپیچید شانزدهمین تکه کاغذ را هم به بیرون پرتاب کرد. به رنگ سبزکمرنگ در آمده و بازوهایش را به سمت شکمش متمایل کرده بود. قطره های عرق از جام پایین میریخت.
- مدیر بوقی! دیگه هیچی تو دلم نمونده، هرچی بود اوردم بالا!
پرسی ویزلی که روی بالاترین صندلی اساتید، کنار وزیر سحر و جادو نشسته بود به سمت جام رفت. کاغذ سوخته ای بیرون آورد و نام قهرمان را بلند خواند.
- پروفسور آلبوس دامبلدور!
پرسی در حالی که قهرمان ها را به سمت کتابخانه هدایت میکرد درجواب اعتراض دانش آموزان، کارت ويزيت دفتر توجيهات را به چند نفر از آنان داد تا براي توضيحات کافي، سر وقت مراجعه کنند.
دانش آموزان:

کتابخانه هاگوارتز

کتابخانه خلوت تر از همیشه بود. صد ها قفسه ی خالی به قدری به چشم می آمد که کسی به فقدان دانش آموز در لابه لای قفسه ها توجه نمیکرد. شانزده کتاب روی میز کتابدار بود. قهرمان ها روی صندلی ها نشستند و منتظر آمدن مدیر،معاونش و وزیر سحر و جادو شدند.
- مـــمم! هوم... اوووووم!
دراکو و ایوان که روی دورترین صندلی به میز کتابدار نشسته بودند، صدایی شنیدند. بعد از دقت بیشتر، نگاه دراکو به مادام پینس افتاد که دست و پا و دهنش بسته شده و کنار یکی از قفسه ها افتاده بود!
- حاضر نبود بذاره کتاب ها رو تخلیه کنیم. بعضی وقت ها زور لازمه! خوب بریم سر مسابقه...
- ودربی...ودربی!
وزیر مک گوناگال دوان دوان به سمت پرسی آمد. رنگ صورتش سفید تر از همیشه و کلاه وزارتش پوسیده شده بود.
- چی شده؟
-هیچی همش صدای شعر تو گوشمه، مشکلات عصبیه...
کلاه گروهبندی روی سر وزیر:
- بیا این توضیحات مرحله اوله ودربی عزیز... من بشنیم برام بهتره.
پرسی با تعجب نگاهی به وزیر انداخت و بعد از آن رو به قهرمانان گفت: مسابقه سه جادوگر رو با حضور شونزده قهرمان شروع میکنیم.
قهرمانان:
- بله! توضیحات مرحله به شما داده شده. تنها کاری که باید بکنید اینه که بعد از برداشتن یکی از کتاب ها که روی میز هست داخل اون برین و ماموریتی که توی اون کتاب بهتون داده میشه اجرا کنید. تمام!
همه ی قهرمان ها به سمت میز حمله کردند. بعد از چند دقیقه دراکو که زیر دست و پای پانزده قهرمان دیگر به علاوه ی ریپر له شده بود خودش را به کتابی پاره که زیر میز افتاده بود رساند.
- هری پاتر و زندانی آزکابان.
بلافاصله بعد از این که دست دراکو به جلد کتاب برخورد،دور خودش چرخید. همزمان با چرخش های سریعش احساسی متفاوت به او دست داد. پوشش نازکی روی دهانش کشیده شد، ردای مدرسه جای خود را به شنلی بلند و کهنه داد. کلاه شنل تا چانه اش پایین آمد. بعد از چند ثانیه که چرخش تمام شد دراکو روی هوا معلق بود. به اطرافش نگاهی انداخت.کنار انسانی ژولیده و نحیف ایستاده بود که مدام ناله میکرد.
- از پیشم دور شو... این بدترین خاطره ی منه... نه! پرسی برو! من زن دارم...!
بعد از چند دقیقه،دراکو از کنار انسان هایی که با دیدن او جیغ میکشیدند و فریاد میزدند گذشت. به قسمتی رسید که مه آن را احاطه کرده بود. هزاران موجود با شنل بلند،کلاه و دست های باریک و لزج کنار هم ایستاده بودند.
- دیـــوانـــه ســـاز!
صدای عجیبی از دهان یکی از آن ها خارج شد.
-میشه آهسته تر حرف بزنید؟من دراکو ام. زبون ما رو میفهمید؟ ببینید، من این شکلی شد... موهای قشنگ رفت!... کسی تونست به من کرد کمک؟
دیوانه سازی رو به بقیه گفت: جن خونگیه! تغییر شکل داده فکر کنم.
در همین لحظه صدای بلندی به گوش رسید. دیوانه ساز ها به دنبال صدا رفتند. دراکو هم که هنوز نمی توانست تعادل خود را نگه دارد دنبال آن ها شروع به حرکت کرد. چند قدم آن طرف تر فاج، وزیر سحر و جادو ایستاده و سپر مدافعی جلوی خودش گرفته بود.
- دیوانه سازهای عزیز... برای دستگیری سیریوس بلک، قاتل فراری به وجود شما نیاز داریم. ماموریت شما اینه که به مدرسه هاگوارتز برین، هرکس زودتر سیریوس رو ببوسه و روحش رو جدا کنه جایزه داره... میتونین به انتخاب خودتون هر کدوم از زندانی ها رو توجیه... بوسه دیوانه ساز بزنید!
دیوانه سازها:

باز هم... مدرسه هاگوارتز

دراکو کنار دیگر دیوانه ساز ها به سمت زمین کوییدیچ حرکت میکردند.
- اگه ریپر پامو نمی گرفت شاید یه کتاب بهتر نصیبم میشد. آخه اینم شد مسابقه؟
در همین لحظه بویی به مشام دراکو رسید. متوجه شد بقیه دیوانه ساز ها هم این بو را احساس کردند. بوی شور و هیجان... اضطراب... و آدم!
دراکو ناخواسته با دهانش نفس عمیقی کشید و به دنبال دیگر همکارانش رفت. آن ها به سمت زمین کوییدیچ میرفتند.
- هری پاتر و سدریک دیگوری با سرعت به طرف گوی زرین میرن. هری از کنار بازدارنده جاخالی میده... اوه اونجارو نگاه کنید...
دراکو و بقیه دیوانه ساز ها ناخواسته ارتفاع بیشتری میگرفتند. یکی از آن ها یک دستش را روی کلاهش گذاشته بود تا بعد از برداشتن آن از بوسه استفاده کند.
دیوانه ساز بزرگتر، با زبان خودشان فریاد کشید: بچه ها بریم سراغ توجیه!
- حمله!
دراکو از دیدن ترس در چشم های پاتر لذت میبرد. به او نزدیک و نزدیک تر شد. به خوبی میدانست پاتر برای چه تحت فشار است...
- هری رو نه! خواهش میکنم هری رو نه! خواهش میکنم منو به جای اون بکشین...
دراکو کاملا به هری نزدیک شد. کلاهش را بالا زد. بدن هری از ترس، روی جارو به لرزه افتاده بود.
- پـــخ!
- خدای من!هری داره سقوط میکنه،از ارتفاع پونزده متر بیشتر...
دراکو: هه! هه! منو باش... خیر سرم اومدم مسابقه. ولی از کجا میتونم سیریوس رو پیدا کنم... اون یه سگه! کجا میرین؟ صبر کنین منم بیام!

چند ساعت بعد ، دریاچه هاگوارتز

جست و جوی دراکو و باقی دیوانه ساز ها به دریاچه ختم شده بود. میدانست که باید به تنهایی سیریوس را ببوسد تا در مرحله اول پیروز شود.دیوانه ساز ها کنار جنگل ممنوعه مشغول به پرواز و گشت زدن بودند.دراکو بالای دریاچه رفت.تصویر خودش را در آب میدید.دستان لزجش را بر انداز کرد.کاش زودتر مسابقه تمام میشد.بغض گلویش را میفشرد.
- شب شده،حتما همه ی قهرمان ها برگشتن.
در همین لحظه واق واق سگی به گوش رسید.بقیه دیوانه ساز ها هم متوجه صدا شده بودند.بالاخره سیریوس بلک پیدا شده بود!دراکو تا جایی که میتوانست سرعتش را بالا برد.سرمایی که از بدنش به بیرون پخش میشد را احساس میکرد.هری کنار سیریوس نشسته بود.بعد از دیدن دراکو که به طرفش می آمد ،چوبدستی اش را بالا گرفت.تمام بدنش میلرزید.
- اکسپکتوپاترونوم!هرمیون کمکم کن،اکسپکتو...اکسپکتوپاترونوم...کمک کن توله بلاجر!
دراکو به طرف سیریوس،که روی زمین افتاده بود رفت.هری که عرق میریخت مشغول درست کردن سپر مدافع ناقصش بود.دراکو کلاهش را بالا برد.هوا و روح سیریوس را درون بدنش میکشید.دهانش را به صورت او نزدیک کرد.
- اکسپکتوپاترونوم.
گوسفند نقره ای رنگی به طرف دراکو آمد!به طرف او می دوید.دیوانه ساز های دیگر بعد از برخورد با او به آسمان پرتاب میشدند.دراکو صدای ناسزاهایشان در هوا را به سختی میشنید.از بالای سر گوسفند جاخالی داد.بعد از کمی دقت فهمید گوسفند درواقع گوزن است.خودش را به طرف سیریوس کشید.
فریاد دراکو در فضا پیچید: فقط یه بار!فقط میخوام ببوسمت...کاری ندارم!
گوزن برای بار دوم به سمت او آمد.دراکو نتوانست خود را عقب بکشد و با شدت به گوزن برخورد کرد.از سیریوس دور و دورتر میشد. وقتی در ارتفاع زیادی از روی زمین قرار گرفت،همان احساس عجیب و چرخش به سراغش آمد.همزمان که با سرعت دور خودش میچرخید در یک نظر هری را در گوشه ی دریاچه دید.دور بعدی نگاهش به هری کنار سیریوس افتاد.گیج شده بود...
- بوووم!
دراکو محکم به زمین برخورد کرد. سرش را بالا آورد.مینروا مک گوناگال بالای سرش ایستاده بود و لبخند خشکی به لب داشت.
- متاسفم مالفوی.
- سرکار خانم وزیر!تقلب شده...هری دو تا شده بود...
- بچه!اگه زخمی شدی برو درمانگاه.
دراکو به کتاب نگاه کرد.هنوز انگشتش روی جلد کتاب بود.
- لعنتی!


منم سالم بودم
حالا خوب نگاه کن
اعصاب که ندارم
داره دکتر میزنه با چوب رو زانوم


تصویر کوچک شده


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۵:۲۱ یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۸
#10
- آقای اسمشو نبر! وقتتون تموم شد.
مجری بلافاصله بعد از گفتن این حرف طلسم محافظ را روی خودش اجرا کرد و سرش را پیین انداخت تا با چشم غره های لردسیاه مواجه نشود.او از داخل همان حفاظ گفت:آقای دامبلدور.پنج دقیقه ی پایانی با شماست.
دامبلدور که تا آن موقع پوزخند میزد و یاران محفلی علامت ویکتوری را به او نشان میدادند بعد از سرفه ای صحبت خود را شروع کرد:
- توی ای دقایق پایایی میخواسم به چد هکته اشاره کهم...
لرد سیاه:
دامبلدور با بالا بردن دستش سیاهش از جمعیت عذر خواهی کرد و دندان مصنوعیش را جا انداخت.
- نکاتی که میخوام برای تام عزیز یاد آوری کنم چند مورد هست.شما به خاطر نمیارین که با وجود این که فشفشه بودید من پذیرفتمتون؟وقتی کلاه گروه بندی طرز رفتار شما و چیز های پلیدی رو که تو ذهنتون میگذره رو فهمید طفلکی سیم هاش قاطی کرد و تا سال بعدی نمی تونست شعر بخونه یا برای بچه ها گروه بندی کنه؟یادتون رفته بعد از رفتن به هافلپاف ،وضعیت درسی شما باعث تا در طول سال اول هزار امتیاز از این گروه کم بشه؟
- مجری میخوای بذاری این هرچی خالی از دوران بچگیش بلد بوده بگه؟!
مجری بعد از این که طلسم محافظ را تقویت کرد گفت:آقای اسمشونبر،زمان ایشون محدوده.شما نباید دخالت کنید.
دامبلدور:یادتون رفته تمامی اساتید از من خواستن شما رو اخراج کنم چون معتقد بودند شما یک فشفشه اون هم از نوع دو آتیشه هستید؟!
- آقای دامبلدور،وقتتون تموم شد.
لرد سیاه: اون موقع تو مدیر نبودی بوقی!
مجری درحالی که رو به دوربین دستش را تکان میداد گفت:به پایان مناظره امشب رسیدیم.فردا هم دو مهمان عزیز جلسه سوم مناظره رو برگزار می کنن.لازم به ذکر که از این به بعد با چوبدستی حق شرکت در مناظره رو ندارید.مرلین یار و نگه دارتان.
-آواداکدورا!
محفلی ها و مرگخواران به سمت رئیسشان هجوم بردند.افراد پشت صحنه هم دور مجری جمع شدند که دیگر به دار باقی شتافته بود.جیمز درحالی لپ بدون ریش دامبلدور را میکشید گفت:عمو خیلی خوب بود!من نمیدونستم اسمشونبر فشفشه است!
دامبلدور لبخندی زد و جواب داد:منم نمی دونستم عزیزم!
در طرف دیگر اتاق،بلاتریکس درحالی که لردسیاه را باد میزد و از در خارج میشد گفت:بلا پیش مرگتون شه...اعصابتونو برای این چرت و پرت ها بهم نریزین.مناظره بعدی حالشو میگیریم ارباب!
- رودولف!
- بله ارباب؟
- این بشر تا مناظره ی بعدی نخوابه، به جای این که شما مرگ رو بخورید،مرگ شما رو میخوره!دارم برات ریش نصفه!


منم سالم بودم
حالا خوب نگاه کن
اعصاب که ندارم
داره دکتر میزنه با چوب رو زانوم


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.