هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۳:۴۲ دوشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۸
#1
در خانه ی ریدل

لرد سیاه در مقابل آینه ای ایستاده بود و لباسی که به تن داشت را بررسی می کرد .بعد از اندکی تفکر طلسم سبز رنگی را روانه ی طراح لباس کرد و با عصبانیت گفت: با این چند تا تیکه پارچه ای که سر هم کردن اسم خودشون رو طراح لباس گذاشتن! کروشیو رزی ! گفتم برو یه طراح لباس درست و حسابی بیار !

_ارباب این 34 نفر قبلی رو، همشونو از پاریس آورده بودم ...

- کروشیو رزی ! کدومشون اصلا طراح بود؟

در همان هنگام بلا بعد از در زدن وارد شد و گفت: ارباب کار تزیین تموم شد، همه چیز رو هم چک کردم ولی تنها کار تموم نشده لباس شماست.

- کروشیو بلا خودم می دونم چه چیزی تموم نشده . تا اون قدر عصبانی نشدم که همه تون رو با مرگ آشنا کنم، برین برام یه طراح لباس واقعی بیارین.

سپس هر دو ساحره غیب شدند.

در مغازه ی فرد و جرج

همه ی محفلی ها به خاطر این که پول کافی نداشتن و نمی توانستند چیزی بخرند ،اجازه ی ورود بهشان داده نشده بود و همان طور از پشت ویترین مغازه با حسرت به وسایل جادویی درونش چشم دوخته بودند.دامبل بعد از این که توانست ریشش را که لای در گیر کرده بود بیرون بکشد به طرف ویزلی ها رفت .

فرد رو به دامبل کرد و گفت: دامبلدور دوباره شروع نکن . دیگه نمی تونیم نسیه بفروشیم . درسته که جزو محفلیم ولی به عنوان یه عضو بیشتر از این نمی تونیم کمک بکنیم. قرار نیستش که به خاطر محفل تموم کسب و کارمون رو ازبین ببریم.ما که دیگه پسرای جوون تازه کار نیستیم که به راحتی خام بشیم و...

دامبلدور بدون این که چیزی بگوید گالیون ها را نشان برادر ها داد . لحن فرد صد و هشتاد درجه تغییر کرد و با ملایمت گفت: چه چیز این مغازه ی حقیر نظر شما رو جذب کرده ؟

دامبلدور لیستی را به دست برادر ها داد و گفت: اون وسیله ای که سفارشش رو دادم رو اول آماده کنید .وقتی کارمون برای خرید لباس تموم شد میایم که اونو به همراه بقیشون بریم.

سپس خیلی سریع از مغازه خارج شد.جرج و فرد بعد از تمام کردن خواندن لیست سرشان را بالا آوردند و با تعجب گفتند : کسی که این رو نوشته نمی تونه دامبلدور باشه !

-چرخ دنده های مغز اون پیرمرد نمی تونن اون قدر ها هم خوب کار کنن !

-دامبل نمی تونه اینقدر هم خبیث باشه ! ناسلامتی رئیس محفله !

جرج کیسه ی پر از گالیون را بالا و پایین انداخت و با لبخندی گفت : ولی به ما که ربطی نداره.

فرد هم سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد و هر دو به طرف آزمایشگاهشان رفتند.وقتی دامبل از مغازه خارج شد و همه به طرف مغازه لباس فروشی به راه افتادند ،فردی در ته صف محفلی ها لیستش را که به این شرح بود در آورد:

1.نوشتن لیست چیز هایی که می خوام
2.اجرا کردن طلسم فرمان بر روی دامبلدور
3.سفارش دادن وسایل
4.خریدن لباس پرینسس
5.گرفتن وسایل
6.اجرای طلسم فرمان بر روی برادرام
7.پیدا کردن بارتی (و در صورت لازم دادن معجون عشقینه بهش)
8. اجرا کردن نقشه توسط جیمز و آلبوس با استفاده از وسایلی که خریدم
9.نجات داده شدن توسط بارتی


لی لی پاتر بعد از خواندن آخرین قسمت نقشه اش صورتش قرمز شد ولی سریع نقشه اش را جمع کرد و درون جیب ردایش جا داد و به دنبال مادرش، جینی رفت.

....


The heart that was wounded by L♥VE..will be healed by L♥VE itself


Re: كلاس پرواز و كوييديچ
پیام زده شده در: ۰:۵۵ سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
#2
تکالیف جلسه ی اول

1. روش دقیق جدا شدن از زمین و شروع پرواز را به طور کامل شرح دهید. (5 نمره)


قبل از هر کاری باید از سلامت جارو مطمئن شد . سپس باید بر روی جارو به همان صورتی که بر روی اسب می نشینیم نشست. (به نفع خانم هاست که شلوار به پا داشته باشند چون بر روی جارو نمی شه همون طور که بر روی صندلی می شینن بشینن.) سپس باید با هر دو دست سر جارو رو گرفت و بعد از تمرکز کامل و مطمئن شدن از این که تسلط بر روی جارو دارند. با هر دو پا بر روی زمین ،در یک لحظه فشار وارد کرد و به صورت پرشی کوتاه از روی زمین جدا شد .

2. شیوه ی صحیح پیچیدن و تغییر مسیر بدون انحراف و لرزش را توضیح دهید. (5 نمره)

وقتی قصد پیچیدن و تغییر مسیر داریم باید بدن فرد هم بر روی جارو به همون طرف کج بشه و جارو رو با خودش بکشه . در ابتدا با هر دو دست سر جارو رو به همان طرفی که می خوایم بپیچیم منحرف می کنیم و سپس به وسیله ی پاها بدنه ی جارو رو به همون سمت می کشیم.کسایی که مهارت بیشتری دارند این کار را در یک حرکت انجام می دهند.

3. چگونگی فرود مناسب و بدون سقوط از روی جارو را بگویید. (5 نمره)

برای فرود باید به طرفی که می خواهند فرود بیان پیچید و سپس به همان طرف سر جارو رو هدایت کنن.نباید یک دفعه با سر جارو به طرف محل فرود شیرجه رفت، بلکه باید کم کم زاویه ی جارو رو با زمین کم کنن، در غیر این صورت به دلیل این که سرعت زیاد شده ،نخواهن تونست به موقع قبل از فرود سرعت رو کم کنن ،و به عبارتی دیگه سقوط می کنن.فقط جاروسوار های ماهر می تونن با هر گونه زاویه ای که با زمین دارند خودشون رو مطابقت بدن و فرود بیان.

4. در رولی کوتاه (7 الی 12 خط) به صورت طنز متن بالا را ادامه دهید و اشتباهات شاگردان و اتفاقاتی را که برایشان می افتد را به طور دقیق توصیف کنید. (15 نمره)

همه به صف شدند تا با سوت لودو شروع به پرواز کنند.ملت همون طور منتظر باقی ماندند ....باقی ماندند ....تا این که زنگ خورد. در همان لحظه لودو سوت رو از توی جورابش پیدا کرد و گفت :بالاخره پیداش کردم...صبر کنین ببینم ! فکر کردین کجا دارین می رین؟

سیریوس: پروفسور زنگ خورده الان موقع ناهاره !

_کی اجازه داد برید؟! بتریفیکاس توتالاس !

همه ی بچه ها همان جا که ایستاده بودند خشکشون زد.لودو جلو آمد و گفت: من که به شما اجازه ندادم برید . هروقت مرخصتون کردم می تونید برید.الان تازه می خوایم تمرین پرواز کنیم.

بعد اثر طلسم از بین برد و بچه ها نا خشنود دوباره به صف شدند. سپس لودو در درون سوتش دمید و نفر اول جیمز پاتر بایک حرکت خودش رو از زمین جدا کرد . با صوت دوم سیریوس از زمین خودش را جدا کرد ولی لغزید و نزدیک بود که بیافتد. سومین نفر اسنیپ بود و با سوت سوم با جارویش پرید و بر روی زمین افتاد و همه ی بچه ها را به خنده انداخت.لیلی به نرمی سوار جارویش شد و به راحتی به پرواز در آمد و همه برایش دست زدند.با سوت بعدی کسی جلو نیامد. لودو با عصبانیت گفت: خوابت بده گویل ؟

-نه پرفسور .

-پس چته؟

-پروفسور جارومو یادم رفته بیاریم .

- به خاطر ابن احمق از گروه اسلیترین پنجاه امتیاز کم شد.نفر بعد !

به ترتیب همه ی بچه ها این کار را امتحان کردند و عده ی معدودی به پرواز در آمدند.سپس در حالی که همه ی آن ها در هوا صف کشیده بودند، سعی کردند به یک طرف بپیچند ولی یکی از بچه ها تعادلش را از دست داد و با جارو بر روی نفر بغلیش افتاد و به این ترتیب همه ی افراد درون صف مثل بازی دومینو بر روی جاروی نفر بغلی افتادند و سقوط کردند فقط جیمز پاتر جا خالی داد او هم خواست خودی از خودش نشان دهد و مانند یک فرد حرفه ای به طرف زمین شیرجه زد ولی نتونست سرعتش را کنترل کند و با جیغی (!) نقش زمین شد.

لودو دوباره درسوتش دمید و گفت: حالا همه مرخصید می تونید برید درمونگاه .(!)


ویرایش شده توسط رز ویزلی در تاریخ ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ ۰:۵۷:۱۵

The heart that was wounded by L♥VE..will be healed by L♥VE itself


Re: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۱:۱۸ دوشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۸
#3
تكليف جلسه ی اول

- ازهر نوع گياه يك نمونه معرفي كرده و با آن معجوني درست نماييد . (30 امتياز)


1. گیاه کاربردی Black Calla

این گیاه از گونه ی گیاههان سمی به شمار می رود . گل سوسن مانند این گیاه به رنگ مشکی است و بسیار کمیاب می باشد. این گیاه دارای ساقه ی بلندی می باشد و برگ های پهنی دارد. این گیاه به صورت بومی در آفریقا می روید ولی امروزه در سر تا سر دنیا این گیاه را پرورش می دهند و به قیمت بالایی هم می فروشند. این گیاه را می توان در دسته ی معجون های کاربردی قرار داد. تاثیر قوی این گیاه باعث فلجی موقط می شود و برای نوشدارو از ریشه اش استفاده می شود.

مواد لازم برای درست کردن معجون فلج موقط :

1. سه عدد Black Calla
2. نیم لیتر شیر تازه ی بز
3.سه پیمانه برنج
4. نیم لیتر خون گاو نر .
طرز تهیه:

در ابتدا نیم لیتر شیر بز و نیم لیتر خون گاو نر را به مدت پانزده دقیقه می گذاریم بجوشند. سپس سه پیمانه برنج را به معجون اضافه کرده و بیست دور در جهت عکس عقربه های ساعت هم می زنیم و در آخر سه عدد Black Calla را اضافه کرده و سه دو در جهت عقربه های ساعت معجون را هم می زنیم.

2.گیاه سمی Blood lily

این گیاه دارای گلی بسیار زیبا و قرمز رنگی هست که به همین دلیل به نام سوسن خونین نام برده شده است. این گیاه در آفریقا می روید و همچنین برگ های کوتاه و ساقه ی خالداری دارد و می تواند برای چندین سال هم زنده بماند.از این گیاه برای معجون های سمی استفاده می شود و نوشدارویی تا به حال برای معجونی که این گیاه درش به کار رفته است پیدا نگشته است.معجون "آخرین جرعه ی خونین " معروف ترین معجونی هست که از این گیاه درش استفاده شده است .

دو معشوق بعد از تلاش و تحمل سختی و رنج زیاد به دلیل این که نمی توانستند با هم بمانند و باید از هم جدا می شدند، این گل ممنوعه را چیدند ، معجونی را درست کردند و با نوشیدنش هر دو به خواب ابدی رفتند. به خاطر این داستان این معجونشان معجون "آخرین جرعه ی خونین " نام گرفته است.

مواد لازم:

1.دو عدد سوسن خونین
2.نیم لیتر خون اژدها
3.دو عدد پر ققنوس
4. دو عدد تا موی اسب شاخدار

طرز تهیه:

در ابتدا نیم لیتر خون اژدها را درون پاتیل می ریزیم .بعد از چهار دور هم زدند هم جهت با جهت عقربه های ساعت، دو عدد پر ققنوس را به معجون اضافه می کنیم. سپس بعد از دو دور هم زدن به صورت عکس، دو عدد سوسن را اضافه کرده و بعد از شش دور هم زدند در جهت عقربه های ساعت دو عدد تار مو را به داخل معجون می ریزیم و بعد از چهار دور هم زدن در همان جهت معجون آماده می گردد.

3. اسطوخودوس ( لاواندر ) Lavender ، گیاه غیر سمی

اسطوخودوس در بيشتر نقاط دنيا بحالت خود مي رويد مخصوصا در جنوب فرانسه مناطق مديترانه و در تورنتو به مقدر زياد وجود دارد و بسته به شرايط ميط و خاك به انواع مختلفه ظاهر مي شود . اسطوخودوس گياهي است چندين ساله به ارتفاع حدود نيم متر با برگهاي متقابل ، باريك ، دراز سبز رنگ و پوشيده از كركهاي سفيد پنبه اي . گلهاي آن برنگ بنفش و بصورت سنبله مي باشد . قسمت مورد استفاده اين گياه ، گلها و سرشاخه هاي گلدار آن است . اسطوخودوس بوي بسيار مطبوعي درد . طعم آن تلخ است و بعلت بوي مطبوع آن در معجون هایی که به عنوان عطر استفاده می گردند ،استفاده می شود . معجون لاواندر که اسمش را از روی همین گیاه به دست آورده است، یکی از بهترین نمونه معجونی است که درش این گیاه استفاده شده است.

مواد لازم برای معجون لاواندر:

1.یک شاخه گل لاوندر
2.چهار عدد تار موی گربه
3. 300 سی سی شیر گربه

طرز تهیه :

در ابتدا 300 سی سی شیر گربه را می گذاریم به مدت پنج دقیقه بجوشد سپس چهار عدد تار موی گربه را به همراه یک شاخه گل با هم در یک زمان به معجون اضافه می کنیم و بعد از بیست دور هم زدن در جهت عکس عقربه های ساعت معجون آماده می گردد.


The heart that was wounded by L♥VE..will be healed by L♥VE itself


Re: گورستان ریدل ها
پیام زده شده در: ۲:۴۷ چهارشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۸
#4
مونتگومری چند تا از کتاب ها را آورد و چلوی بقیه ی مرگخوار ها گذاشت. لوسیوس کتابی را برداشت و باز کرد ولی تا در کتاب باز شد پودری قرمز رنگ بر صورت لوسیوس پاشیده شد و او سرفه کنان کتاب را انداخت.نارسیسا به طرف همسرش رفت ولی با دیدن پوست متورم شده ی او ازش فاصله گرفت.

بلا کتاب را برداشت و گفت:این کتاب 10000 روش برای به وجود آوردن بیماری های بدون درمانه ! این کتاب یکی از کتاب های قدیمیه سالازه که بر روش طلسمی گذاشته که کسی به جز خودش نتونه درشون رو باز کنه ! ...صبر کنین ببینم ، اون چیزی که ما می خوایم هم توی یکی از کتاب های سالازار بود چون یادمه از اون موقع که طلسم کتاب بهم اثر گذاشت تا به حال وز موهام به هیچ وجه درست نشد ولی هنوز هم اسم کتاب یادم نمیاد.

نارسیسا نگاهی به چهره ی ورم کرده ی لوسیوس کرد و بر سر خواهرش فریاد زد: منظورت چیه ؟ یعنی هر کدوم از ما باید در کتاب هایی رو طلسم های بدون علاج سالازار رو دارن باز کنیم تا کتاب مورد نظر رو پیدا کنیم.

- نه . رودولف این کار رو می کنه .

بلا یقه ی رودولف رو گرفت و جلو آورد و یکی از کتاب های روی میز را به دستش داد. رودولف تا خواست چیزی بگوید چوبدستی بلا را رو به روی صورتش یافت .او آب دهانش را به زور قورت داد و تا خواست در کتاب را باز کند طلسم شکنجه ای بهش برخورد کرد و از درد بر روی زمین افتاد.

همه ی مرگخوار ها به طرف کسی که طلسم را فرستاده بود برگشتند و لرد سیاه را در چهار چوب در یافتند ! لرد با ناراحتی گفت: چطور جرات می کنین به کتاب های جدم دست بزنین ! کروشیو !

- ارباب، ولی ما همه کتاب ها رو گشتیم و فقط اینا موندن و...

-کروشیو بالا ! این معنی به جز این که به این کتاب ها زدی برام نداره ! همین الان از این جا برید بیرون نمی خوام ریخت هیچ کدومتون رو ببینم.

مرگخوار ها تا خواستند مقاومت کنند، لرد چوبدستی اش را درآورد و با وردی همه ی ان ها را به جای دیگه ای منتقل کرد. سپس یکی از کتاب های بر روی میز را برداشت و درش را باز کرد. با بازکردن در کتاب گردی خاکستری رنگ به صورت لرد باشیده شد ولی بعد از این که محو گشت هیچ تغییری در لرد دیده نشد. لرد سیاه لبخندی زد و به زبان ماری به نجینی که بر روی دوشش بود گفت: مثل این که طلسم سالازار بر روی همخون خودش تاثیری نداره.

نجینی ارام گفت: این قدر زود نتیجه نگیر.

ولی لرد سیاه چیزی که می خواست را در همان لحظه در ان کتاب یافته بود و بدون توجه به حرف نجینی به طرف مرگخوار هایش رفت که مقدمات را برای کارشان آماده کنند.....


The heart that was wounded by L♥VE..will be healed by L♥VE itself


Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۰:۲۴ دوشنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۸
#5
در همان لحظه در کافه باز شد و نفس هر دو خواهر از ترس این که مهمان ها رسیده باشند ،در سینه حبس گشت ولی با دیدن آنی مونی خیالشان راحت شد و به دنبال کارشان رفتند. آنی مونی بعد از مرور لیستش برای بار هزارم گفت: فکر کنم همه چیز رو خریدیم .

سپس از درون یکی از کیسه های معلق در هوا آبنباتی را در آورد و به دست بارتی که به ردایش چسبیده بود داد و او را جدا کرد. بارتی دو دستی آبنبات را گرفت و گفت: اون کیکی که برای بابام درست کردی امشب هم درست می کنی؟

- نه اون فقط برای تولد اربابه باید تا سال دیگه صبر کنی. کیک امشب ، یه کیک یه طبقس که مثلث ماننده و البته...

بارتی به حرف های آنی مونی گوش نمی داد چون چهره ی آشنایی را دیده بود که برایش دردسر را به همراه داشت.بارتی ناشیانه خودش را در زیر یکی از میز ها پنهان کرد، ولی جیمز او را دید و به یاد قول بارتی در مورد خالی بودن کافه از هر گونه مرگخواری افتاد. در همین هنگام لرد بلا را مرخص کرد و او هم به یاد امضای بارتی در زیر قرارداد افتاد.بلا خودش را دوان دوان به سالن رساند و رو به بارتی گفت: یکی باید به تو یه درس حسابی بده !

بارتی از زیر میز در آمد و خیلی سریع از کافه جیم شد و بلا هم پشت سرش از در خارج گشت. جیمز هم به دنبال بارتی رفت. سارا هم که نمی توانست جیمز را با دو مرگخوار تنها بگذارد و اعصابش هم حسابی خط خطی بود ،به دنبال آن ها روانه گشت. نارسیسا هم برای نجات بارتی کافه را ترک کرد.

آنی مونی که بی توجه به دیگران بدون وقفه حرف می زد و وسایلی را که خریده بود در آشپزخانه جا به جا می کرد ،وقتی نطقش تمام شد به سالن برگشت و آن جا را خالی از هر گونه موجود زنده یافت. بعد از آه بلندی آپارات کرد و دو نفر را با خودش آورد که به او کمک کنند و وقتی او در حال کار کردن در آشپز خانه است دستورات ارباب را انجام دهند.

در همان زمان مهمان های هر دو گروه برای مهمانی آماده می شدند....


ویرایش شده توسط رز ویزلی در تاریخ ۱۳۸۸/۹/۳۰ ۲۰:۲۸:۴۵

The heart that was wounded by L♥VE..will be healed by L♥VE itself


Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۸:۳۸ یکشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۸
#6
رزهای خانه ی ریدل

با چمدونم دم دروازه ی ورودی خانه ی ریدل ایستادم. بعد از چند دفعه در زدن مونتگومری که در گورستان بود جلو آمد و بعد از نشان دادن علامت شومی که دیروز بر روی دستم نقش بسته بود، در را به رویم باز کرد. به دنبال او وارد عمارت شدم . قبل از هر کاری به دیدن ارباب رفتم. لرد اولین کروشیو را برای دیر کردنم نثارم کرد و به مونتگومری گفت که اتاقم را بهم نشان دهد.

همه ی دیوار ها سبز رنگ بودند ولی وقتی وارد اتاقم شدم متوجه شدم که همه جا این طوری نیست. دیوار های اتاقم مشکی بودند. راهنمایم بدون این که من متوجه شوم رفته بود. وسایلم را که درون چمدانم گذاشته بودم در آوردم و آن ها را چیدم. در آخر به درون آیینه نگاه کردم و از استعداد ذاتیم ، که تا به حال در خانواده زیاد دیده نشده بود ،استفاده کردم و رنگ موهام رو به قرمز تیره تغییر دادم. هر چی باشه منم یکی از دگرگون نماها ی معدود جامعه ی جادوگری بودم.

همه ی وسایل اتاقم به رنگ سیاه بودن و اگر هم نبودند به کمک جادو ی من،همون رنگ رو به خود گرفتن.به عکس خانوادگیم نگاه کردم که در کنار گلدانم بود. در آن عکس فقط یک نفر رو با کروشیو به بیرون هدایت کرده بودم. رون ویزلی ! ولی الان خانواده ای جدید داشتم . لرد سیاه بزرگترین جادوگر جهان سرور من بود و من افتخار داشتم که مرگخوار او باشم. آرزویی که از بچگی داشتم !

دوباره شنل سیاهم رو به تن کردم و به بیرون از اتاقم رفتم. دیوار های سبز آن جا برایم تازگی جدیدی داشتن و من این رنگ رو بیشتر می پسندیدم. ارباب بهم یک روز فرصت داده بود که وسایلم رو جا به جا کنم و با جاهای مختلف خونه آشنا شم. بیشتر افرادی که در آن جا زندگی می کردن بیرون بودن و اتاق هایی که درشون قفل بود نشون می دادن که متعلق به یکی از اون هان.

وقتی به طبقه ی اول برگشتم صدایی را شنیدم و به طرف صدا رفتم. فردی که همه اونو به نام آنی مونی می شناختن از آشپز خونه بیرون آمد و با دیدن فردی مثل من که تا به حال ندیده بودتش،ملاقه ای را که همراهش بود بالا برد که بر سر من بکوبد که من علات روی دستم را بالا بردم و به او نشان دادم و او را از این کار منصرف کردم. آنی گفت: مرگخوار جدید ؟

من به نشانه ی مثبت سر تکان دادم و اون از درون جیب پیشبندی که به تن داشت یه لیست بلند بالا رو به دست من داد و به من گفت: از اون جایی که بی کار نباید باشی برو این وسایل رو بخر و برامون بیار.

و من رو به بیرون از خانه هدایت کرد. وقتی از درون حیاط می گذشتم به نظرم چیزی کم آمد چیزی که همیشه در اطرافم بود.ولی قبل از این که بفهمم آنی مونی من رو از دروازه ی ورودی خانه هم رد کرده بود و در را بسته بود. به لیست نگاه انداختم به مغازه ی آپارات کردم.بعد از چند ساعت (!)خرید در اماکن مختلف دوباره به کنار دروازه ی خونه ی ریدل آپارات کردم . دستی ظریف شنلم را از پشت کشید و مانع در زدنم شد. به طرف فردی که شنلم را کشیده بود برگشتم و چوبدستیم را به طرف سر فرد که زیر شنل مخفی شده بود گرفتم. او سبدی به دست و شنلی سبز رنگ به تن داشت و فقط دستانش را می شد دید.البته آرزو می کردم که آن ها رو هم نمی دیدم چون دست چپ او مانند دست کودک پنج ساله جوان و زیبا با پوستی با طراوت بود ولی دست راستش ، دستی چروکیده و متعلق به یک فرد پیر صد ساله بود.

قبل از این که کاری بکنم با صدایی تاثیر گذار گفت: صبر کن رز ! من این جا نیومدم که بهت آسیب بزنم .من فقط آمدم که چیزی رو که موقع تولد تو به وجود آمده و متعلق به توست رو بهت بدم.

- تو کی هستی ؟

اون شخص که من از روی صدایش فکر می کنم یک زن بود. با صدای جادوییش گفت: دستت رو بالا بیار.

مثل این که زیر طلسم فرمان باشم ، دستم رو بدون هیچ مقاومتی بالا آوردم. پیرزن جسمی اشک مانند که به اندازه ی یک تخم مرغ بزرگ ،و رنگی قرمز داشت را در درون دستم گذاشت. تخم مرغ در مقابل چشمان متعجب من بر روی دستم ذوب شد ،به درونش نفوذ کرد و محو گشت. حتی جایش هم نموند. وقتی نگاهم رو از دستم برگرفتم و خواستم که به پیرزن نگاه کنم کسی را نیافتم.

دستم رو تکان دادم و اون رو امتحان کردم. طوریش نشده بود. سالم سالم بود. مونتگومری قبل از این در بزنم متوجه من شده بود و در همان لحظه دروازه را برای من باز کرد.بعد از تحویل دادن وسایلی که خریده بودم به آنی مونی و شنیدن غرغر هایش درباره ی دیر کردنم .به طرف در اتاق ارباب رفتم. نمی دونستم باید این موضوع رو بهش بگم یا نه ! یعنی ممکن بود در همون اول مرگخواریتم من رو بکشه ؟! نه من همچین چیزی رو نمی خواستم و به ریسکش هم نمی ارزید. دستم رو که برای تقه زدن به در اتاق ارباب جلو برده بودم ،عقب کشیدم .و به اتاقم رفتم در آن جا هم کمبود چیزی رو احساس می کردم ولی قبل از این که دربارش فکری کنم، در همان لحظه صدای جیغی از درون قبرستان شنیدم.

خود را به آن جا رساندم و متعجب به چیزی که روبرویم بود نگاه کردم. قبرستان مالامال از گل رز سیاه بود. زنی با موهایی وزوزی فریاد زد: این چه وضع قبرستونه مونتگومری ؟ چرا این جا گل کاشتی؟

-من هیچی نکاشتتم ! همین الان که این قبر رو می کندم همه ی اینا این جا ظاهر شدن.

- یعنی می گی اینا خودشون رشد کردن ؟

- نه ولی ممکنه کار اون باشه.

و با انگشتش به من اشاره کرد .بلا به طرف من آمد و گفت: از قرار معلوم مرگخوار جدید توئی و باید بهت یه چیزی بگم . این جا کسی حق گل کاشتن نداره ؟

- من هیچ گلی نکاشتم .

- دروغ نگو ! کروشیو !

از طلسم شکنجه اش جا خالی می دم و جواب دادم: من دروغ نمی گم ! وقتی چیزی نمی دونی دربارش قضاوت نکن.

قبل از این که بلا کروشیو دیگری را نثار من کند ارباب که بدون این که ما متوحه شویم به آن جا آمده بود ، بدون بیان کردن وردی ما رو خلع سلاح کرد. بلا و من هر دو به ارباب نگاه کردیم و او بدون این که عصبانی شود گفت: گل های احساسات ! کسی اینا رو نکاشته اینا خودشون بوجود میان .چون جادویین . وجود فردی که جادوی اون ها رو داره باعث رشد اون ها در محیط اطراف اون فرد می شه و به رنگ احساسات همون فرد درمیاد. تا وقتی که این گل ها و احساسات اون فرد هم سیاه باشن مشکلی نیست .

و بدون حرف دیگه ای به درون خونه بازگشت. بلا و من هر دو چوبدستیمون رو برداشتیم و پشت سر ارباب وارد خونه شدیم.از این که از اول موضوع رو به ارباب نگفته بودم متاسف بودم . دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکردم و نمی کنم. همون شب از ارباب عذر خواهی کردم.ولی برای شرطی که ارباب گذاشته بود تمام تلاشم رو کردم. چون گاهی وقت ها که گل ها به رنگ ارغوانی و یا آبی تیره در می آمدند باید همشون رو از بین می بردم. ولی اون ها دقایقی بعد مثل شکل اولشون در می آمدن . من رز ها رو دوست دارم و دوست داشتم.فکر کنم دلیل این که گل احساستم هم باشن همین باشه ؛ هر روز وقتی از خواب بیدار می شم گل رز درون گلدانم که آن روز به وجود آمده بود را می بینم. این گل رو هیچ وقت نکشتم و همیشه پیشم هست.

پایان


The heart that was wounded by L♥VE..will be healed by L♥VE itself


Re: دریای سیاه
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰ شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸
#7
شنل سیاهش پاره پاره شده بود. نقابی که اربابش بهش داده بود زیر پای دستگیر کنندگانش خرد شده بود . چوبدستیش را هم توقیف کرده بودند. حالا به همراه دیوانساز ها به زندان می رفت. آسمان تاریک تاریک بود. تنها لحظاتی از روز که او ازش لذت می برد ولی الان فقط خاطرات اندوه ناکش را به یاد می آورد . سرمای پاییز و سرمایی که دیوانساز ها برایش به وجود می آوردند غیر قابل تحمل بود ولی او چاره ای نداشت باید تحمل می کرد .به خاطر اربابش ! تنها فکری که باعث می شد همه ی سختی ها را تحمل کند.

او را به درون سلولی انداختند و درش را بستند . سلولی نمناک و تاریک ولی این جایی نبود که او می خواست درش بماند . بعد از لبخندی شیطانی خودش را تبدیل به اژدهای کوچک کرد شانس آورده بود که از بزرگتر نشده بود وگرنه خزیدن در درون راهرو برایش سخت می شد.بعد از ذوب کردن قفل در سلول توسط آتشی که دمید ، از آن جا خارج شد و خیلی سریع به یکی یکی از سلول ها سرک کشید . باید آن ها را پیدا می کرد و می رفت....

فلش بک

لرد سیاه در حالی که به پشتی صندلیش لم داده بود و مار عزیزش را نوازش می کرد گفت : باید هر دو رو آزاد کنی .

- ولی چطوری ....

-کروشیو رزی ! خودت براش راهی پیدا کن! این ماموریت توئه می فهمی !

رز بعد از تعظیمی از درون اتاق خارج شد . تنها راهی که می توانست در درون آن زندان سرد به دنبال همکارانش بگردد، این بود که جانور نما شود. حالا هر چقدر هم که این کار به نظرش چندش آور بود...

چند روز بعد در حالی که به جرم آتش زدن شهرک ماگلی توسط دیوانه ساز ها دستگیر شده بود ،روانه ی زندان میان دریای سیاه شد .همان جایی که می خواست.

پایان فلش بک

یک دفعه ایستاد .این یکی از آن دو بود. قفل در را ذوب کرد و در را گشود. نارسیسا که گوشه ای نشسته بود با تعجب به اژدها نگاه کرد ولی زمانی برای تعجب نداشتند . باید سریع تر کارشون رو انجام می دادند.همان طور در را باز گذاشت و به طرف سلول های دیگر رفت . دیری نپایید که سلول بلا را هم پیدا کرد و بعد اجرای همان کار در سلول باز شد. بلا چیزی را به طرف او پرت کرد . نارسیسا هم همان طور متعجب دم در سلول باز شده اش ایستاده بود.نمی توانستند وقت را هدر بدهند اگر دیوانه ساز ها وارد این راهرو می گشتند احتمال شکستشون خیلی زیاد می شد چون هیچ کدامشان چوبدستی نداشتند .

به شکل رز در آمد و در مقابل چشمان متعجب آن دو گفت: زود باشید . خیلی خوش شانس بودیم که دیوانه ساز ها این جا نبودن.ولی خوش شانسیمون اونقدر ها هم که فکر می کنین دووم نمیاره.

و بعد از تمام شدن حرف او دوازده دیوانه ساز در سر راهرو پیدا شدند. رز دوباره به شکل اژدها در آمد و با پنجه هایش دیوار را خراشید باید سریع می بود. دوباره آتشی دمید تا بالاخره آجر ها ذوب شدند. نارسیسا و بلا بدون این که چیزی بهشان بگوید، بر پشتش نشستند و با این که این کار برای رز سخت بود و جسه اش تحمل وزن آن دو را نداشت ، به پرواز در آمد.در زیر نور ماه پرواز کرد.چیزی که هرگز باور نمی کرد اتفاق بیافتد.


ویرایش شده توسط رز ویزلی در تاریخ ۱۳۸۸/۷/۱۱ ۲۳:۱۹:۰۱

The heart that was wounded by L♥VE..will be healed by L♥VE itself


Re: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۰:۴۵ شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۸
#8
در حالی که لرد های سیاه با هم گفت و گو می کردند. دو ایوان در حال کار بر روی گوی بودند . دو تا بلا چوبدستی هایشان را به طرف هم نشانه رفته بودند و دو تا بارتی ها هم از ردای دو تا بلا آویزان بودند. بارتی بزرگتر : خاله بلا من یعنی این شکلی بودم ؟

بلا : بارتی ردای منو ول کن ! می بینی که فرق خواستی هم نکردی !

بارتی : یعنی این خود قدیمی منه ؟

بلا : به نظرت کس دیگه ای هم ردای منو این شکلی چنگ می زنه ؟

-،پس من باید باهاش حرف بزنم .

در نتیجه بارتی ردای بلا را ول کرد و به طرف بارتی کوچکتر رفت . بارتی کوچک : جیغ !

- جیغ نزن سرم رفت ! مگه تو اون نهنگ دوسته ای ؟

بارتی کوچک : خاله بلا نذار این به من نزدیک بشه .

بلا جوان تر در حالی که از دیگری چشم برنمی داشت گفت : بارتی الان وقت مسخره بازی نیست !

-خاله چرا یه کروشیو بهش نمی زنی ؟

بلا که تحریک شده بود همزمان با خود دیگرش یک کروشیو به طرف فرد مقابل روا نه کرد. در نتیجه هر دو بلا نقش زمین گشتند و یکی از کروشیو های بلایی (!) را نثار جان کردند . در همین زمان بارتی بزرگ به طرف بارتی کوچکتر رفت که چون به سن قانونی نرسیده بود چوبدستی نداشت و فقط در همان جایی که ایستاده بود می لرزید . بارتی کوچکتر به دیگران نگاه کرد و گفت : کمک !

ولی هر کسی در مقابل خود کوچکترش ایستاده بود و به همین دلیل کسی نمی توانست به دیگری کمک کند. بارتی بزرگ تر : من خودتم ! کسی جز من که نمی تونه 100 تا لگو رو در یک روز گم کنه !مخصوصا اون سبزه که خیلی دوستش داشتم .

بارتی کوچیک: این خود منم ! هنوز پیداش نکردی ؟

-نه

و بارتی بزرگ تر بر روی زمین به صورت دو زانو نشست و سر صحبت را با بارتی کوچکتر باز کرد. در همین هنگام لرد جوان تر (مای لرد همیشه جوونه برای همین در این جا فقط جوون تر رو می شه استفاده کرد )گفت: مرگخوار های من این ها خود ما هستند که از آینده اومدند . تا وقتی در این جا هستن حضورشون گرامیست !

وقتی مرگخوار های جوان این حرف را شنیدند با تردید چوبدستی خود را پایین آوردند و با دستور لرد جوان مرگخوار های او هم همین کار را کردند و به همراه هم به طرف سالن ورودی خانه ی ریدل رفتند و دو شامپو در حال کار رها کردند.رزی که در آن زمان متولد نشده بود و فردی همانند خود نداشت ،در تمام آن مدت گل رزی را که از باغچه کنده بود پرپر می کرد و در موقع ورود به خانه ریدل گل مرده را به درون باغچه انداخت.

.....


The heart that was wounded by L♥VE..will be healed by L♥VE itself


Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵ یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۸
#9
بعد از این که مینروا به داد دامبل رسید لرد جمعیت درون گودال را از زیر نگاهش گذراند و گفت : رزمرتا ما رمز این در ها رو باز می کنیم ولی تو می تونی یه کار بهتر بکنی . تو به همراه ویزلی ها و بلا و نارسیسا برین بالا ! شما به دنبال اون مردی بگردید که در باره ی این گودال چیزی می دونسته ! ما هم در همین مدت وقت رو هدر نمی دیم و این راه رو ادامه می دیم.

رزمرتا: ولی من مسئولم !

- اگه نقشِت رو این جوری انجام بدی شاید بیشتر بتونی کمک کنی ! ما باید همه ی راه ها رو امتحان کنیم.بیشتر از یک هفته که وقت نداریم !

دامبل : ولی ما به هرمیون نیاز داریم. اون باید بمونه !

مالی : هرمیون بدون بقیه هیچ جا نمی مونه !

لرد رز و پرسی را جلو آورد و گفت: دلتون میاد این دوتا همین امروز بمیرن ؟

مالی که نرم شده بود گفت: خب نه، ولی...

لرد : پس بذارید هرمیون بهشون کمک بکنه ! شما و بچه های کوچولو فقط ممکنه دست و پا گیر بشید ! بوی مرگ رو تو این گودال حس نمی کنید ؟

ویزلی ها سکوت کردند و به همین دلیل لرد ادامه داد : پس اگر می خواید کمک کنید اون بالا به گروه جستجو کمک کنید .

بعد از خداحافظی ویزلی ها با هرمیون ، بلا و نارسیسا ،رزمرتا و آن هابه بالا رفتند. تق !

در گودال با صدای بلندی پشت سر آن ها بسته شد ! جادوگران داخل و خارج از گودال همه ی هنر خود را به کار بستند تا بتوانند در را دوباره باز کنند ولی فایده ای نداشت . حتی ارواح هم نتوانستند از در و دیوار آن جا عبور بکنند.

پس چاره ای جز رفتن به درون اعماق تاریکی نداشتند. برای این که راهروی سنگی آن جا را طی کنند ،گاهی نیاز داشتند که دولا دولا راه بروند ولی دیری نپایید که به بنبستی رسیدند .فقط یک در بزرگ در روبرویشان قرار گرفته بود.بر روی در قطرات خون دیده می شد و همچنین حروفی را ناشیانه با سنگ و یا با ناخن حک کرده بودند.

ایوان نور چوبدستی اش را جلو گرفت و نوشته را بلند برای همه خواند:

"به بازی مرگ و زندگی خوش آمدید "

هشت در و هفت رمز ! در اول بدون رمز ! رمز در دیگر اسم من ! به سیرک بپیوندید تا اسم من را پیدا کنید.

آبر گفت: فکر نکنم چاره ای جز باز کردنش داشته باشیم.

ایوان در را باز کرد و در حالی که با تعجب به منظره ی روبرویش نگاه می کرد ، وارد آن جا گشت . دیگران هم پشت سرش از در عبور کردند. آن ها وارد جنگلی با درختانی بزرگ و تنومند شده بودند . ستارگان در آسمان شب چشمک می زدند. وقتی آخرین نفر هم از در عبور کرد . در بدون این که بسته شود محو شد و آن ها را بدون راه پس گذاشت .

لرد در حالی که به صورت دامبلدور اشاره می کرد گفت : پشمات کو ؟ چرا این شکلی شدی ؟

دامبل هم به لرد زل زد و گفت : تام تو چرا این قدر جوون شدی دوباره ؟ شبیه ریدل پونزده ساله شدی دوباره !

بعد از چند دقیقه که افراد قیافه ی جوان شده ی یکدیگر (حتی روح ها همجسمی جوان پیدا کرده بودند!)را بررسی کردند، بالاخره متوجه نور و سر و صدایی که در نزدیکشان بود گشتند .همه به طرف آن جا رفتند و چیزی را که انتظار داشتند را دیدند. دامبل و لرد سیاه در جلوی جمعیت مرگخوارها و محفلی ها به طرف بادجه ی بیلیت فروشی رفتند. مردی تاس با یک چشم بند پشت بادجه ایستاده بود . با دیدن لرد و دامبل گفت : چند سالته پسر جون ؟

لرد چوبدستیش را به طرف مرد گرفت و گفت : گوش به فرمان !

ولی هیچ اتفاقی رخ نداد و لرد چند دفعه دیگر این کلمه را تکرار کرد ولی اثری نداشت . بلیز به کنار لرد آمد و ورد را گفت ولی طلسمی اجرا نشد. همه چوبدستی خود را امتحان کردند ولی هیچ کس قادر به اجرا کردن هیچ طلسمی نبود. مرد گفت: مسخره بازی رو تموم کنین . بلیت می خواید بخرید یا نه ؟

جادوگران و ساحرگان از درون جیبهایشان چند گالیون در آوردند و به مرد دادند. مرد به سکه ها نگاهی انداخت و گفت: اینا چین دارین بهم می دید ؟ پول ندارین قبل از این که عصبانی بشم از این جا سریع تر برین.

آبر: پس فکر کردی اینا چی هستن که داریم بهت می دیم ؟

مرد خواست چیزی بگوید و سکه ها را به طرفشان پرت کند که متوقف شد . چشمانش برقی زد و گفت : این امکان نداره ! هی رابرت بیا اینا رو ببین !

مردی که یک دست مصنوئی داشت آمد و بعد از بررسی گالیون ها گفت : آره حق با تو ئه ! هی پسر این ها رو از کجا آوردی ؟

لرد که متوجه قضیه شده بود قبل از این که کسی چیزی بگوید گفت: چه فرقی برات داره ؟ اگه می خواهیدشون برشون دار اگه نمی خوای پسشون بده ؟ فکر نمی کنم تنها سیرک این شهر این جا باشیه.

مرد دست مصنوئی بعد از چند لحظه تفکر گفت : بهشون بلیت ها رو بده باب !

وقتی همه ی بچه ها (!)به همراه جمعیت وارد محوطه ی سیرک شدند.پشت سر آن ها مردی که باب نام داشت گفت: مطمئنی ؟

رابرت با لبخندی شیطانی گفت: اینا طلای واقعا ! در تشخیص من شک داری؟

- نه !

- مثل این که امشب کارمون بیشتر شد .به جز پسر لرد این شهر افراد دیگه ای هم هستن که باید ترتیبشون رو بدیم.باید به رئیس خبرش رو بدیم.

در آن طرف هرمیون به کنار دامبلدور آمد و گفت: پروفسور هیچ توجه کردید که همه ی افراد این سیرک یکی از اعضای بدنشون رو از دست دادن و یا مصنوئیه ؟

دامبل وقتی به کارکنان سیرک نگاه کرد و گفت : حق با توئه !


ویرایش شده توسط رز ویزلی در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲۳ ۱:۴۴:۲۷

The heart that was wounded by L♥VE..will be healed by L♥VE itself


Re: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۴:۰۲ شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۸
#10
به به عمو سینیور !

first! عمو اگه یه شناسه دیگه داشتی بعدا این آبر دردسترس (availableیادت میاد !)می شد .چی کار می کردی؟ اون شناسه رو می بستی و آبر رو بگیری یا نه ؟

second! اگه می گفتن همه ی تالار ها نظارتشون available کدومشون رو می گرفتی ؟(نگو هیچ کدوم !)

third! بهم گفته بودی این شخصیت آواتار رو انتخاب کردی چون بهت شباهت داشت . دقیقا بگو چطور به این نتیجه رسیدی ؟ از چه نظر ؟(کامل توضیح داده بشه !)

fourth! اگه یه مدیر بودی چی کار هایی می کردی؟(به سه مورد حداقل اشاره بشه ؟)

fifth! کدوم علامت : ؟ ! ؟! ، .

for you


The heart that was wounded by L♥VE..will be healed by L♥VE itself






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.