هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۹:۲۶ سه شنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۹
#1
در کتابخانه:
بچه ای به نام جوزف داد میزند:
-سلام تامی مشقای معجون سازی رو نوشتی؟
-نه
-نمیخوای بنویسیشون؟اخه من تغییر شکل جریمه شدم وقت نمیکنم خودم پیداشون کنم.
-جو این همه گریفیندوری باهات توی کلاس معجون سازی هستن.چرا من باید محکوم به از دست دادن تمرکزم بشم؟
-ببخشید تامی.قصد بدی نداشتم.
هوا داشت تاریک میشد ونمیخواست دوباره دیر به خوابگاه برسد.ولی از طرف دیگر جواب سوالش را نگرفته بود.
پس کجاست؟اگر هری پاتر مشهور قسم میخورد که هیچکدامشان را ندارد...پس کجاست؟
در راه نیک هد لس(نیک بی سر) را دید.او قطعا تجربه های زیادی داشت.همینطور سن زیادی! و قطعا چیز هایی میدانست.
صدایش را صاف کرد...
-اهم اهم...اممممم نیک؟
نیک گچی رنگ ارام به سمت تامی برگشت.
با صدای طنین اندازش گفت:
-چه کمکی از روح عاجزی مثل من برای یک دانش اموز سال سومی مثل شما برمیاد؟
-فقط میخواستم یکم از جزئیات...
دوباره مردد شد.نکند نیک بی سر او را لو دهد؟
-میخواستم یکم از جزئیات زحل 4000 بدونم.چیزی درموردش شنیدی؟
نیک:نه متاسفانه.فقط میدونم قیمتش خیلی بالاست.ولی شنیدم تیم ملی فرانسه سه تاشونو سفارش داده...
-هه!چه ثروت مند!ممنون نیک.
به سرعت دور شد.نمیخواست بر افروختگی صورتش او را لو دهد.
((سرزمین عجایب))
اسم رمز جدید بود.چه لزومی داشت هر هفته رمز ها تغییر کنند؟
به فکر فردا افتاد.
معجون سازی – تاریخ جادویی – تعطیل
برنامه فردا نسبتا سبک بود.هرچند تکالیف معجون سازی را ننوشته بود.باید جریمه اش را به جان میخرید.چون هدف والا تری داشت.
فضای سالن اجتماعات مثل همیشه گرم و دلپذیر بود.کمی کنار اتش نشست.به بازی های همسن و سالانش نگاه کرد.بی هیچ دقدقه ای میخندیدند.ایا ممکن بود روزی دوباره لبخند بر روی لبان تامی نقش ببندد؟
کتاب بیدل نقال را باز کرد.دنبال نشانه ای بود.ولی هیچ نیافت.تفاسیر دامبلدور به وضوح یادگاران را نفی میکردند.ولی این حقیقت نداشت.او میدانست.او تمام داستان را میدانست.ردا همیشه در خاندان پاتر بوده.چوبدستی نیز قدرتش در هم شکسته شده ولی سنگ...بعد از نبرد اخر ناپدید شده بود.
باید به دنبال فردی مورد اعتماد و همچنین مسن باشد تا بتواند به اوبگوید که ان نبرد نهایی کجا اتفاق افتاده بود.
در ذهن خود یکی یکی افراد را از زیر نظر میگذراند...بله...مورد اعتماد ترین کسی که سراغ داشت و همچنین یکی از نزدیکان پاتر!
...
فردای ان روز به هر سختی که بود گذشت.برای معجون سازی تکلیف اضافه گرفت ولی بسیار مسرور به سمت محوطه دوید.
کلبه اش را دید.مثل همیشه از دودکشش دود بلند میشد.
تق تق تق
هاگرید با صدای کلفتش داد زد:
کیه؟ بابا یه لـــظه صب کن الان میام.مگه سر اوردی؟
پس از چند دقیقه در کلبه هاگری باز شد.
هاگرید: ا... سلام تامی.خوبی؟از این ورا!
تامی:سلام هاگرید.امروز سرم خلوت بود گفتم یه سری بهت بزنم.مزاحمت که نیستم؟
هاگرید:نه بابا مراحمی.بیا تو...
کلبه هاگرید هم مانند سابق بود.گرم و صمیمی و البته شلوغ!
تامی پرسید:
هاگرید؟توی دفتر مک گوناگال چیا هست؟
هاگرید:چیزای جالب و البته ترسناکی هست...چیزایی که...
تامی:مفید ترین و جالب ترینش به نظرت چیه؟چیزی که مربوط به گذشته ها باشه...
هاگرید:خب...از زمان دامبلدور ... یه چیزی هست به اسم قدح اندیشه...اون واقعا چیز جالبیه.درواقع خیلی چیزا داره که...اصلا تو اینارو برای چی میپرسی؟
تامی که جوابش را گرفته بود گفت:
هیچی بابا فقط از روی کنجکاوی بود.
...........................................................
راهرو تاریک بود.بانوی خاکستری را از دور میدید.میدانست او تا سرسرای بزرگ راهنماییش میکند.به دنبال او رفت.مواظب بود صدای پایش شنیده نشود.هرچند که کفش هایش را در اورده بود.
بانوی خاکستری به دیوار سرسرا فرو رفت.راهش را به حیاط کشید و به دنبال اژدری بود که کشف کرده بود به اتاق مدیر میرسد.او حتی رمز را هم بلد بود.فقط باید بی سرو صدا یکی از پروفسور هارا تعقیب میکرد تا رمز را پیدا کند.
به اژدر سنگی رسید.
<<ارتش دامبلدور>>
ورودی به ارامی باز شد.پلکان هایی مارپیچ...و در اخر...
درکوب شیردال!
که حاکی از رسیدن تامی به دفتر مدیر بود.
غـــــــژژژژژ
لوموس!
نور ضعیفی از چوبدستیش بیرون زد.
حالا باید دنبال چه میبود؟قفسه هارا یکی یکی بازرسی میکرد.کمد بسته ای را دید.بازش کرد.مملو از کتاب های خاک گرقته و شمشیری بود که غلاف شیشه ای داشت.
باز هم قفسه...یک کمد بسته دیگر...نوری از ان ساطع میشد.به ارامی بازش کرد.ظرفی عمیق بود.حاوی مایعی...نه حاوی گازی...شاید هم مایع...چیزی بین مایع و گاز بود.مانند جیوه براقبود ولی در عین حال شفاف بود.تامی حدود 15 دقیقه فقط محو تماشای قدح شده بود.
وقتی به خود امد جرات نکرد به ان دست بزند.در نتیجه چوبدستی اش را در ان فرو کرد.تصاویری مبهم پدیدار شدند.تامی خم شد تا ان هارا ببیند...نوک دماغش در ان مایع فرو رفت.خود را عقب کشید ولی دیر شده بود.در خاطرات قدح غرق شد...
گروهی را میدید که شنل های سیاهی پوشیده اند...شخصی صورتی مهتابی داشت...چشمانی مارگونه...و به جای دماغ دو حفره در صورتش داشت.
ناگهان خاطره عوض شد.در جنگلی تاریک بود.هاگوارتز پیدا بود...ولی ویرانه!
نوجوانی را دید...به همراه چند شیء مبهم در اطراف خود...او نوجوانی هر پاتر بود...و در دستش رویای همیشگی تامی...تامی سعی کرد ان را از دست هری بگیرد ولی نتوانست.مانند روح شده بود.خاطرات به سرعت عوض شدند...ولی یک چیز در انها مشترک بود...
جنگل!
-امیدوارم به اندازه کافی دید زده باشی براون.چون اجازه نمیدم به دزدیت ادامه بدی!
شخصی بازوی تامی را گرفت و او را از قدح بیرون اورد.او مک گوناگال با چهره ای برافروخته بود.
تامی:پروفسور من...بخا نمیخواستم که...ببخشید من فقط...
-ساکت!چطور جرات کردی براون؟چطور وارد شدی؟ها؟برام مهم نیست.فقط زود برگرد به خواب گاهت.
.........................
تامی برگشت ولی با ذهنی مشغول.جنگل ممنوعه؟ولی کجای ان؟یک راه بیشتر برای امتحان کردن وجود نداشت...
.........................
ذهنش خسته بود.صدای خش خش برگ ها که زیر پایش خرد میشدند نیز بر اضطرابش می افزود.هوا بسیار سرد بود.
-اینجا چی میخوای ادم جوان؟
تامی با وحشت به پشت سرش نگاه کرد.سانتوری بلند قامت و خشمگین پشت سرش بود.
-من ... من...
یادش به مادرش افتاد...شجاعتش مضاعف شد و جواب داد:
-میدونم که توی جنگل ممنوعست.کجاست؟
سانتور جا خورد.
-چی کجاست؟
-سنگ.سنگ حیات مجدد.
-امشب چیز های عجیبی در اسمان دیدم.تو رو هم دیدم.همینطور همکاری یک سانتور با یک بشر رو دیدم.شاید...خب دنبالم بیا.
سانتور بسیار سریع بود.در اعماق جنگل میتاخت ولی تامی خود را به او رساند.
سانتور گفت:
-تا اونجایی که اجازه داشتم بهت گفتم.تنها راهنمایی.چوبدستیتو رها کن.هر جا افتاد همونجاست.
و به سرعت از تامی دور شد.
تامی این حقه را بلد بود.زیر پایش را نگاه کرد و شروع به کندن کرد.دست هایش یخ زده و خسته بودند.صدای خش خشی از بقلش می امد ولی توجه نکرد.بالاخره یافت.مطابق روایت بیدل نقال سه بار ان را چرخاند و بعد مادرش...دوباره صورتش را دید.ولی اشکالی در کار بود.مانند داستان بیدل مادر او هم خوشحال نبود.ولی ناگهان چهره مادر بشاش شد.همچنین تامی دردی در قوزک پایش احساس کرد.بله.ماری کنارش بوده و نفهمیده بود.زهر داشت اثر میکرد...
دست در دست مادرش...پرواز میکرد...پروازی فراتر از اذرخش...فراتر از ابر ها...فراتر از زمین...
پروازی ابدی...
پایان


تصویر کوچک شده
[img]http://www.jadoogaran.org/ima


Re: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۳:۰۰ شنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۹
#2
اینجانب نیــــــــوت فیدو اسکندر فرزند ارتور و نواده ی .... بله.ولدی تهدید میکنه اگه خفه نشی خفت میکنم.بنده هم خفه میشم.
غرض(قرض؟غرز؟قرظ؟غرذ؟قرذ؟) از مزاحمت میخواستم اعلام کنم که بنده امادگیم رو برای دوئل با هر عهدالناسی (اعم از جن و پری و ساحره و جادوگر) اعلام میدارم.
ارادت مند شما
نــــــــــــــــــــــــــــــــــــیوت اسکمندرررررر


تصویر کوچک شده
[img]http://www.jadoogaran.org/ima


Re: خانه شماره دوازده گریمولد(محفل ققنوس)
پیام زده شده در: ۱۰:۳۷ جمعه ۱۴ آبان ۱۳۸۹
#3
سوژه جدید:
در اشپزخانه گریمولد:
سیریوس:یعنی داره میمیره؟
نیوت:زبونتو گاز بگیر!البوس بشنوه دق میکنه...
سیریوس:خب یه بار دیگه بگو لطفا.واضح و دقیق!بیماریش چی هست؟
نیوت:اوی!سیریش بار بیستمه میکنم تو مخت!بابا مینروا یه سرطان هیپوگریفی گرفته!یعنی یه غده سرطانی مثل هیپوگریف تو بدنش پرواز میکنه!
سیریوس:اه...پس جدیه؟
نیوت:
سیریوس:خب درمان مرمان نداره؟
نیوت:چرا داره...ولی...
سیریوس:ولی چی؟
نیوت:ولی....خب گوشتو بیار جلو...
نیوت ارام در گوش سیریوس جملاتی رو زمزمه کرد و به تدریج رنگ سیریوس از گچی به سفیدی تغییر کرد.
سیریوس:چی؟باید ... اخه برای چی؟چرا اون؟یعنی راهی نداره که ننگ امیز نباشه؟البوس بلد نیست یه دونه از اونا بزنه؟
نیوت:نه سیریوس.درمانش فقط همینه.یک نشان مرگخواری...که به دست ولدی ساخته میشه!!!
سیریوس:اخه چرا؟چرا همچین چیز کثیفی؟
نیوت:چون اون داغ مرگخواری انزیم هایی داره که میشه با اونا اون غده سرطانی رو از بین برد.
حالا باید انتخاب کرد...منیره ی اهم اهم نه یعنی مینروای مرگخوار یا مینروای مرده...
سیریوس:
.
.
.
.
.
.


ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۳۸۹/۸/۱۴ ۱۴:۲۲:۴۹

تصویر کوچک شده
[img]http://www.jadoogaran.org/ima


Re: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۳:۳۶ چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۹
#4
سلام.روفی خوبی؟
سوال های من:
1-فرق جبهه ی سیاه و سفید؟
-بهترین دوستت توی سایت؟
-فیلم مورد علاقت؟(به جز هری)
-چرا جونس برادرز رو دوست نداری؟ها؟چه چیزی در لینکین میبینی که عاشقشی؟
-استفانی میر یا دارن شان؟
-پست جدی خوبه یا طنز؟
-تو خجالت نمیکشی جـــــــــــــــــــــــــــــــــیغ!(سانسور شد!)
----------
ولی روفس واقعا بچه خوبیه.شخصا بهم خییییلیییی کمک کرده!


تصویر کوچک شده
[img]http://www.jadoogaran.org/ima


Re: تمام كتابهاي هري پاتر براي موبايل
پیام زده شده در: ۱۲:۴۶ دوشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۹
#5
اگه میخوای برای پاتریستا کاری کنی بهتر یادگاران مرگ رو تایپ کنید!
اگه شروع نکردین به نظرم کتاب هفت بهتره!
یا حداقل 6!
یا حتی 1!
اخه اینا بهترین کتاب هاست!


تصویر کوچک شده
[img]http://www.jadoogaran.org/ima


Re: موسیقی متن فیلم هری پاتر و یادگاران مرگ (قسمت اول) لو رفت!!!
پیام زده شده در: ۰:۱۸ دوشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۹
#6
ببخشید این از کپی رایت حمایت میکنه؟
بعدش این ویروسی نیست؟
سوم بهتر نبود توی گالری سایت قرار میگرفت؟
چهارم:ایول!


تصویر کوچک شده
[img]http://www.jadoogaran.org/ima


Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶ شنبه ۸ آبان ۱۳۸۹
#7
توضیحی درمورد پست قبلم:
میدونم.گند زدم!
هم اگوستوس ازم پرسید هم روفوس ...
بقیه هم حتما فحش دادن!
توضیح:من خواستم بگم که مرگخوارا نقشه ریختن لرد رو منصرف کنن.
به سیبل میگن که به لرد بگه یه خواب دیده که ادامه ی فال قبله.
و اگه لرد به فال ناقص عمل کنه بازم سرنوشتش مثل اتفاقی که قبلا براش افتاده بود میشه.
ولی در کل خواب جعلی تریلانی به نویسنده بعدی بستگی داره.
پ.ن:توی کتاب اسنیپ فال تریلانی رو در مورد لرد و پاتر ناقص شنیده بود.من میخواستم ربطش بدم به همین.
احتمالا تا فردا از جادوگران میندازنم بیرون!
ناظر قابل قبوله یا این پست و پست قبلیمو حذف کنم؟



ناظر:

نه بابا این چه حرفیه...فحش نمیدیم!

یه کمی گنگ بود پستتون.برای همین بیشتر کسایی که خوندنش منظور شما رو نفهمیدن.حالا بهتره شما پستاتونو پاک نکنین و نفر بعدی رو آزاد بذاریم.

نفر بعدی با توجه به توضیحاتی که نیوت داد، اگه منظورشو فهمید میتونه ماجرا رو همونجوری ادامه بده.اگه متوجه نشد یا فکر کرد سوژه اونجوری خوب پیش نمیره از همون پست آگوستوس ادامه بده.

موفق باشید!



ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۹/۸/۸ ۲۰:۳۴:۳۶

تصویر کوچک شده
[img]http://www.jadoogaran.org/ima


Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۱:۵۷ جمعه ۷ آبان ۱۳۸۹
#8
روفوس:البته لرد که به این جمله ی بنده عنایت دارند...
لرد:خــــــــفه شو روفوس!یا همین الان اون بوری رو میکشید یا همتونو قتل عام میکنم!!!!!!
میز گرد مرگخواران
بلا با حالتی عصبی ناخن هایش را میجوید.روفوس مشغول کندن موهای خود بود و بقیه نیز حال بهتری از اینها نداشتند!
همه منتظر بودند تا کسی جرات کند و حرفی بزند...همه در ذهن هایشان دنبال مقصر میگشتند و ان چه کسی بود جز...
سیــــــــــــــــــــــبل!!!
انتونین:اهای سیبل حالا ما چه خاکی تو سرمون کنیم؟
سیبل:
ولی صدایی همه ی مرگخواران را قبض روح کرد:
هه!
روفوس با صدایی جیغ مانند:
چه چیزی خنده داره اگوستوس؟
اگوستوس:
-بهمون میگی چی شده یا با یه ضربه کارتو تموم کنم؟
اگوستوس:بیاید جلو...
-----------------------------------
در محوطه
لرد با قدم هایی ارام و طنین انداز در محوطه قدم بر میداشت...
به ظاهر به حرف های مترجم گوش میکرد ولی افکارش جای دگر بود.
ناگهان سیبل با قدم هایی بلند خودش را به لرد رساند.سرورم...
لرد با تعجب به سیبل نگاه کرد!
سیبل:سرورم!!!نگذارید تاریخ دوباره تکرار شود...یک شکست را دوباره تجربه نکنید...
لرد:منظورت چیه تریلانی؟
سیبل:سرورم...اشتباهی که با طالع خودتون و پاتر رو مرتکب شدین دوباره مرتکب نشین!
لرد:سیبل میگی چی شده یا ...
سیبل:سرورم...خوابی دیدم...مکمل فال قبلی شما...کاملش میکرد...اگر از ان پیروی نکنید عاقبتی بدتر از دفعه قبل در انتظارتان خواهد بود...
.




ویرایش ناظر:
نیوت عزیز
پست شما کاملا غیر قابل فهم بود و ربطی به سوژه ای که در جریانه نداشت.

نفر بعدی لطفا از پست آگوستوس پای ادامه بده.


ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۳۸۹/۸/۷ ۱۲:۲۲:۳۷
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۳۸۹/۸/۷ ۱۲:۲۵:۳۳
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۹/۸/۸ ۰:۳۵:۱۷

تصویر کوچک شده
[img]http://www.jadoogaran.org/ima


Re: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲ پنجشنبه ۶ آبان ۱۳۸۹
#9
جون من albosdambeldor؟؟؟
راس میگی؟
عزیز تو اول باید توی بازی کلمات شرکت کنی.وقتی قبول شدی از لیست شخصیت های گرفته نشده یکی رو انتخاب کنی.
دامبل و ولدی هم اینجوری نیس که...
مگه الکیه؟
باید توی ورودیش شرکت کنی!
موفق باشی!

دوست عزیز اینجا ناظر داره که رسیدگی کنه.


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۹/۸/۷ ۱۳:۱۸:۲۳

تصویر کوچک شده
[img]http://www.jadoogaran.org/ima


Re: چه كسي باعث مرگ سيريوس شد؟!!
پیام زده شده در: ۱۶:۵۲ دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸۹
#10
به نظر من فقط و فقط:
هـــــــــری مقصر بود...


تصویر کوچک شده
[img]http://www.jadoogaran.org/ima






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.