جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  113 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  229 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  228 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  221 خواندن  1 نظر 

پاسخ به: در پايان باز مي شوم!
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 شهریور 1401 20:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ویلی؛

آسمون، امروز آبی‌تر از همیشه بود. لااقل از پنجره‌ی کوچیک‌ اتاقت این‌شکلی به نظر می‌اومد. دم‌دم های سپتامبره. صبح‌های بارونی و عصرهای آفتابی و گرم. با این‌که هیچ‌وقت از جنوب لندن و لیتل وینگینگ خوشم نمی‌اومد ولی خب، انگاری غروب قشنگی داره و این دل‌گرم‌کننده‌ست.

این روز‌ها مجبورم می‌کنن فکر نکنم. کسی، چیزی نمی‌گه و منم که فقط سرِ پام. ولی من، تو رو می‌شناسم. اگه حقیقت رو بدونی هم، باز سرزمین ناشناخته رو رها نمی‌کنی به احتمال پیدا کردن جایی بهتر. به زعم خودت باید شونه به شونه‌ی سایه‌ها حرکت کنی. فکر می‌کنی لحظه‌ات که برسه، انگار که رعد و برق ورد‌ها و سکوت گلوله‌ها، موسیقی متن پایانی‌ات باشه، خودت رو باید قربانی کنی و ما رو تنها بذاری. با قلب‌هایی شکسته و روحی پشیمان.

امروز بود که فهمیدم به زور به جنگ برده نشدی. شاید حتی جنگی هم نبوده. تموم این سال‌ها از روی برج ستاره‌شناسی به شرقی ترین ستاره‌ی آسمون نگاه می‌کردم و خیسی چشم‌هام رو از اون‌جا برات می‌فرستادم تا ببارن به سرزمین‌ ناشناخته‌ی سبزت. اما الآن دیگه این کار رو نمی‌کنم. در طول روز از خودم می‌پرسم که کجام؟ صدایی از داخل می‌گه نمی‌دونم. مدت‌ها به این فکر می‌کردم که اگه تموم حرف‌هات یه دروغ بزرگ باشه چی؟ اگه اون روز که اومدی و گفتی مجبوری که بری، بیشتر مخالفت می‌کردم چی می‌شد؟ اگه باورت نداشتم، اگه بهت اعتماد نمی‌کردم. خودت بودی که همیشه می‌گفتی « به آدم‌ها اعتماد نکن. آدم‌ها، استاد شکستن اعتمادن. » من چطور بهت اعتماد کردم؟ انگار که برزخ من این شکلیه.

امروز نامه‌ت رسید. روش با جوهر قرمز نوشته شده "در پایان باز شود." خیلی بی‌معنیه‌. پایان، کجاست؟ با خودم فکر می‌کنم توی نامه گفتی که خوبی. همه چی مرتبه. جنگ تمام شده و به زودی به هاگوارتز برمی‌گردی. شاید هم درباره‌ی استعفا حرف زدی و فکر می‌کنی فرصت کشف دنیای بیرون رسیده. سرزمین های ناشناخته‌ با آسمون آبی و سبز و بنفش و طبیعتاً می‌دونی که مخالفت خودم رو توی صورتت می‌کوبم ولی از اعماق قلبم امیدوارم که گوش ندی و پرواز کنی و آسمون های رنگارنگ رو همراه نامه‌های بعدی برام پست کنی و من هم هیچ‌وفت جوابت رو ندم.

آسمون، امروز آبی‌تر از همیشه بود. نمی‌دونم چرا ولی من مراقبم. مراقب خونه‌‌ای که برام به جا گذاشتی. شاید هیچ‌وقت نفهمم که چرا همه چی برای من به جا مونده. خوشم نمی‌آد بهت تنه بزنم. باعث میشه بخوام سوزن رو تا رگ فرو ببرم. ولی اشکالی نداره. هر وقت حس کردم سخته، در نامه رو باز می‌کنم به بو کشیدن معجزه‌ی ایمان. پرواز کردی به دورترین نقطه و می‌دونم روزی می‌رسه که توی چشم‌هام نگاه کنی و برام از سرزمین‌های ناشناخته با آسمون آبی و سبز و بنفش حرف بزنی.

ولی تا اون روز...
تام

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: مرکز پذیرش کاندیداهای وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 4 تیر 1400 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
- بابا دیروقته بیا بریم من تازه شیش هسته ای شدم دایی. بیا بریم غبار ثانی، بیا بریم به شکار تروریست. بیا بریم آرتور و تراورز منتظرن. بیا بزنیم به دهان استکبار. اینجا چی کار می کنی آخه؟

- اینا رو بنویس رو کاقض.

-

- بنویس رو کاقض بنداز تو این سندوغه. بنویس بریم انتخاباااااات.

- نکن بابا تو توی اون رقابت گشنه ها باختی به الکساندرا ایوانوا. نکن این کارا رو. بیا بریم.

- نه داعی. من از اون رغابط صالم یه چیزی یاد گرفتم. بزرگ ترین دشمن هر کس، خود اوست پروفصور صمیعی. این دفعه فرق داره. من یه هزار گالیونی کاقضی با خودم میارم با یه سری عسک که زیر میز. من از وقتی به الکساندرا باختم، عوض شدم. اونی که عوض بشه، عوضی میشه. عوضی بشی، با همه بد میشی. بارون توی ورزشگاه در حال وزیدنه ویلبرط. کی باید به خودمون بیاییم؟ من کلاسای عرض مجاضی میرم. بیت کوین بلدم. بلوک چین بلدم. بلوک جاپن بلدم. استلخ میزنم توش پول جمع می کنم. از همون پولا میخوام به این رعیت ها بدم ویلبرط. باید سوار لوکوموطیو انتخابات بشیم ویلبرط. من اومدم که ببرم. وقت کمی مونده ویلبرط ولی هفت دقیقه تو انتخابات وزارت خودش هفت ساله.. ویلبرط..

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: قلم پر تندنویس
ارسال شده در: دوشنبه 10 آذر 1399 16:38
نمایش جزئیات
آفلاین
داعاش.
تنها تنها میای قلم‌پر؟ مگه نمی دونی یه زمانی من صاحب به حق اینجا بودم که بدون من میای؟ داعاش مجبورت کردن بیای بشینی؟ ماروولو به زور کردت تو ماشینش؟ داعاش با من رو راست باش. داعاش هیچ جوره ولت نمی کنم. با دندونام جررررشون می‌دم.
داعاش من تا اینجا سوالای همه رو خوندم و جواباشون رو کامل می دونم. انقد کامل که خودت حتی نمی دونی داعاش. داعاش کسی نمی تونه بین ما فاصله بندازه داعاش. می دونم یه دفعه سر همین جرونا گرفتی ازم ولی داعاش.. داعاش من الآن چی بپرسم که آینده ی سایت به فنا نره ندونم؟ داعاش از اون شب بپرسم؟ داعاش..

اول برای گرم کردن، راجع به چیزایی که میگم یه کلمه یا جمله بگو. یه خاطره. هر چی. همونا رو بگو. همونایی که میاد تو ذهنت. همونا رو می خوام خودتم می دونی داعاش.

پارک لاله:
چگونه بین یک زوج دوست داشتنی رو بهم بزنیم:
دارک لرد:
خل و طلا:
موی کوتاه:
خانوم شاکری:

داعاش. اون روزی که رفتیم پارک دانشجو نمی‌دونم کلی سال پیش، از قصد رفتیم پارک دانشجو که برات همشیره پیدا کنیم؟ After All This Time؟ Always؟

داعاش عرضم به حضورت که.. آها. بریم سراغ اون زمانا که ریگولوس بودی. قبل اینکه داعاش من بشی، داعاش سیریوس بلک بودی. چه حسی داری؟ تا حالا اینو نزده بودم تو صورتت، نه؟

اگه قرار بود ریگولوس باشی، بازم داعاشم می شدی یا الآن وقت مناسبی برای گفتنش نبود؟

ریگولوس و هری پاتر، نقاط مشترک شخصیت‌شون. منظورم تو کتاب و فیلم و اینا نیست. چیزی که تو برای ریگولوس ساختی و برای هری برنامه‌ش رو داری.

با ریگولوس مرگخوار بودی و با هری، محفلی. به نظرت می تونی با ریگولوس، با همون شخصیتی که داشت پا شی بیای محفل؟

برایان هم بودی داعاش. البته من نبودم اون موقع ولی خب برایان که بود و چه کرد؟ یعنی خب احساس می کنم شخصیت برایان رو انتخاب کردی که کلی جای مانور داشته باشی. چرا برنگشتی به ریگولوس؟ چه چیزایی از ریگولوس به برایان سرایت کرد؟ چیا نیومد باهاش؟

داعاش الآن که محفل پا شده و داره گرد و خاکاش رو می تکونه، فکر می کنی می تونه سرپا بشه و بمونه؟

به عنوان یکی که نقاش واقعاً فوق العاده‌ایه [ آره داعاش! هستی! ] معمولاً چیا باعث الهامت میشه؟ دنبال سوژه می گردی یا سوژه میاد سراغت؟

داعاش الآن داری شطرنج رو داوری می کنی. من که می دونم ولی برای بچه های تو خونه بگو داوری چقدر کار سختیه. هر چی دل تنگت می خواد، بگو داعاش. بگو.

داعاش نمی خوای سر و سامون بگیری؟ بریم خواستگاری دیگه. این همه کیس مناسب. داعاش سخت نگیر میریم فوقش ردمون می کنن. داعاش غلط می کنن ردمون کننا ولی خب، میگن زخمیه، دست دومه، کار کرده‌ست. داعاش سخته ولی بیا بریم سر و سامون بگیر شاید یه خواهر داشت باجناق شدیما.

داعاش میدونم سخته ولی بیا جدی باشیم. نوشتن، کجای زندگیته؟ به عنوان یه هدف بهش نگاه می کنی؟ تفریح؟ آیا تا به حال فکر کردی که توی یه مسیر خیلی جدی تری بری و بنویسی؟

داعاش اینم از دست در رفته بود. می دونم که توی همه ی سبک ها قلمت می چرخه، ولی ترجیحت به جدی نویسیه. می دونم چرا ولی خب، باز برای بچه های تو خونه بگو چرا چون سوالم این بخش نیست. سوالم اینه که چرا انقدر تمایل به جدی نوشتن کم شده توی سایت؟ چرا سوژه های جدی انقدر کم شدن؟ نمیدونم ولی آیا به نظرت بقیه فکر می کنن جدی نوشتن سخته یا اینکه اون لذت و خنده ای که طنز داره رو نداره و سر همین نمیان سراغش؟ یا اینکه صرفاً بسترش فراهم نیست؟ اینم بگو داعاش می دونم دلت پُره.

داعاش فرض کن همه چی متوقف شده و بت اجازه میدن سرنوشت یک نفر از هر انجمن خصوصی سایت رو عوض کنی و گروهش رو جا به جا کنی و هیچ کس نمی فهمه. فقط خودت میدونی چی شده. کیا رو جا به جا می کنی؟ مثلاً فلانی رو از ریونکلاو می بری گریف. یا فلان مرگخوار رو محفلی می کنی. برای همه ی گروه های چهارگانه و محفل و مرگخوارا بگو.

داعاش. اینا رو نمره بده. موضوع آزاد از یک تا ده نمره بده. سلیقه ای نمره بده. لازمم نیست بگی توی چه زمینه ای نمره دادی. عقده هاتو خالی کن داعاش.

یوآن آبرکرومبی:
پروفسور دامبلدور:
پلاکس بلک:
لونا لاوگود:
علی بشیر:

همین دیگه داعاش. جواب همه رو بده.
درسته جواب همه ی سوالاتی که پرسیدم رو هم می دونم ولی خب، ما دو تا داعاشیم، مثل مداد تراشیم، هر جا بریم.. آره داعاش.

چِشی داعاش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در 1399/9/10 16:49:29
ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در 1399/9/10 16:50:40


پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1399 23:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ـ باباجان یواش تر.

ـ پوروف.. نمی تونم.. بازی.. حساس.. شوده.

هاگرید که اولین بارش بود با پلی استیشن پنج بازی می کرد، ذوق زده شده بود و همه می دانستند هاگرید وقتی ذوق زده می شود هیچ چیز جلودارش نیست. دکمه ها را با تمام توان فشار می داد و با اینکه بلد نبود فوتبال مشنگی بازی کند، اما دستی در ان بی ای داشت و با لبران جیمز وارد منطقه ی رنگی می شد و از باجه ی بلیط فروشی شوت هایی می زد که می نشست به سبد. با اینکه هاگرید طرفدار گلدن استیت واریرز بود اما همزاد پنداری خاصی با لبران داشت. هر دو بلند قامت و خوش هیکل و در دوران اوج خودشان بودند. شاید با خودتان فکر کنید این چیز هایی که می گویم چیست. بله بگذارید توضیح بدهم که این‌ها بخشی از بسکتبال دنیای مشنگی‌ست که هیچ ربطی به سوژه ندارد و بی دلیل آورده شده تا این پست کمی طولانی تر به نظر برسد.

ـ ای بابا پوروف شما چقد لَگ داری.

ـ باباجان این که دیگه تقصیر من نیست.

ناگهان همه جا به لرزه در آمد و هیولای دو سر که خیلی خسته هم به نظر می رسید، وارد شد و در همین بین تام رو زیر خود له کرد تا دست و پاهای تام در جای جای این سوژه پخش و پلا شود.

ـ پسر من فورت بازی می کنه با پینگ چهل!

هیولا این را گفت و به ویب اشاره کرد و از سوژه رفت چون فقط برای گفتن همین یک دانه دیالوگ آمده بود و صد البته له کردن تام. ویب از حرفه ای های بازی های آنلاین بود. به هر حال شما نقشه هم که باشی برای اوقات فراغت خودتان هم که شده، یک بازی ای چیزی نصب کرده و بازی می کنید. نقشه هم عشق فورت بود و صبح تا شب در یوتیوب جادویی و توییچ جادویی مشغول مشاهده ی بازی کردن بقیه بود تا انقدر گریه کرد و دست و پا زد و قهر کرد و لوس کرد و ناز کرد تا هیولا بالاخره برایش بازی را راه انداخت.

شاید فکر کنید که این بچه بازی ها برای محفلی هاست اما اگر نگاهی به آن سوی سوژه بیاندازید می بینید که ماروولو سر پیری معرکه گیری کرده و با ایکس باکس مشغول انجام یک بازی دیگر است و دسته را هم به کسی نمی دهد. بازی ریمستر شده ای که در آن عده ای با لباس سبز در محله ای به نام گرو استریت زندگی می کردند.

ـ زمان سالازار که از اینا نبود. ما خودمون می رفتیم ماشین می دزدیدیم تو محله ی بالاسا همه رو هم زیر می کردیم پولاشونم از رو جسدشون بر می داشتیم. الآن مجبوریم مسافرکشی کنیم.

ـ این رو ببرین خانه سالمندان. ما رو هم تغییر بدین به یه چیز دیگه سریع تر تا نابود نشدیم!

هری کفری شده بود. زخمش درد گرفته بود و مُسَکن و آرامبخش جواب نمی داد. یک مسیر صاف و مستقیم تا این قصر که پانزده دقیقه راه هم نبود را ده تا پست طی کرده بودند و هیچ پیشرفتی. عملاً هیچی! پس طی یک حرکت خودمختار، یک " خوب " و یک "بد " گفت تا این وضعیت را جمع و جور کند. البته مجبور شد سه چهارتایی " خوب " و " بد " بگوید تا بتوانند پروفسور را از دستان پر مهر هاگرید بیرون بکشند چون وقتی که پروفسور از پلی استیشن به یک آتاری دستی تبدیل شده بود، هاگرید هنوز هم ذوق داشت و آتاری را فشار می داد و دکمه های پروفسور را می زد. اما در نهایت وقتی که به جلوی در قصر رسیدند بالاخره هاگرید، دامبلدوری را که تبدیل به جارو شده بود رها کرد و به زمین انداخت.

ـ تام. بیا همکاری کنیم باباجان. بیا سیاهی های این روزگار رو جارو کنم. تو هم خاک‌انداز شدی می تونی این سیاهی ها رو بریزی دور باباجان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1399 17:26
نمایش جزئیات
آفلاین
فی الواقع خلاصه تغییری نکرده اما خب به رسم یادآوری:
یه هیولا دامبلدور و لرد رو تغییر شکل داده، و گفته تنها راه شکستن این طلسم اینه که محفلیا و مرگخوارا برن شیشه ی عمر هیولا رو از کلاغی که اونو دزدیده پس بگیرن. راهنماشون نقشه ای سخنگو و بسیار لوسه بنام ویب. از طرفی هم، هر وقت کسی کلمه ی "بد" یا "خوب" رو به زبون بیاره، بطور رندوم لرد یا دامبلدور تبدیل به یه چیز دیگه میشن و در یک جایی البته کلمه ی " تمیز " مختص گابریل شده و اگه کسی این کلمه رو بگه گابریل هم تغییر می کنه. در حال حاضر، نقشه جای شیشه عمر رو گفته و مرگخوارا و محفلی ها رو راهنمایی کرده به سمت یک قصر. دامبلدور، توت فرنگی و لرد ولدمورت هم تبدیل به ماهی ای درون تنگ شده و حالا ادامه ی ماجرا.

***


سوار کلاغ ها شدن ایده ی بدی بود. شما یک لحظه هاگرید را تصور کن که سوار کلاغ شده. درسته خواستن، توانستن است و ز گهواره تا گور دانش بجوی، اما این جا که نمی شود. کلاغ بنده خدا مگر دل ندارد؟ مگر حامیان حقوق حیوانات می گذارند اصلاً که شما بروی کلاغ سواری؟ حتی افسر راهنمایی رانندگی جادویی تا دید تام جاگسن پشت فرمانِ ماشین نشسته همه را پیاده کرد. مشخص است یک چیزی در قیافه ی آن بنده ی خدا دید که گفت بگذار این ها را جریمه کنم ماشین را پارکینگ بخوابانم. اصلاً مگر کلاغ ها نرفته بودند و پر نکشیده بودند چند پست قبل؟

به هر نحو، جماعت مرگخوار و محفلی که متحد شده بودند بیخیال کلاغ سواری شده و پیاده به راه خود ادامه دادند. شاید تا الآن فکر می کردید قصر مذکور بسیار دور است و این حرف ها که این جماعت باید سوار ماشین و پرنده و چرنده و خزنده و فنریرِ درنده شوند که برسند. اما نه خیر! فاصله ی جماعت تا قصر تنها یک ربع ساعت پیاده روی بود.

ـ پروف فقط یه گاز.

ـ باباجان.

ـ پروف یه گاز کوچولو دیگه.

ـ باباجان گفتم نه.

رز مصمم بود تا گازی به دامبلدور بزند. رزشیرینی‌جات دوست داشت و دیر به مهمانی هالووین رسیده و گرسنه مانده بود. توت فرنگی هم بسیار خوشمزه به نظر می رسید و برای اولین بار دامبلدور خسته شده بود از این عادت. از این درد. که چرا وقتی هیولای دو سرِ سوژه این بازی کثیف رو شروع می کرد، ویب می‌خند؟ که البته ویب بایدم می خندید که این همه آدم را درگیر خودش کرده بود. همه چیز برای دامبلدور مشکوک بود. بز شد. میخ شد. صندوق شد. الآن هم توت فرنگی و خدا هم نمی دانست که بعد نوبت چه چیز دیگریست. در حال حاضر دغدغه ی اصلی این بود از دست رزِ گشنه جان سالم به در کند. البته فقط دامبلدور خسته نشده بود.

ـ بلوب بلوب! بلوب بلوب، بلوب.

توجه همه ی مرگخواران به حباب هایی جلب شد که ارباب‌شان آن ها را درون تُنگ به وجود می آورد. محفلی ها زدند زیر خنده. بلاتریکس زد زیر چوب دستی و با حرکتی پروفشنال، یک کرشیویی به کورممد زد. هری هم از آن طرف پلاکس را هدف گرفت اما زاخاریاس پرید وسط و سیریوس رقصید و ارضای ذهنی شد و کلاَ سوژه ها قاطی شد. ویلبرت، جلوی هری را گرفت تا پلاکس تبدیل به خاکستر نشود و هوهوخان که باد مهربانیست او را بر باد ندهد. البته که پلاکس مدت ها پیش در پستی کلاً نابود شده بود و معلوم نبود اینجا چه می کند اما خب، وسط سوژه ای که هیولایی دو سر به دنبال شیشه ی عمرش می گردد و این شیشه درون قصریست که پارک خانم شاکری این‌ها در پانزده دقیقه ای آنجاست، دیگر پلاکسی که از مرگ برگشته باشد چیز عجیبی نیست.

ـ ارباب شما چی میگین؟

ـ بلوب بلوب بلوب.

ـ خب یکی ارباب رو در بیاره از توی آب تا بتونن حرف بزنن. البته جسارت نباشه.

بلاتریکس منتظر بهانه ای بود تا خشم خودش را خالی کند. تام با اینکه گفته بود جسارت نباشد و یک شکلک مظلومانه ای هم زده بود ته دیالوگش اما بلاتریکس یه کرشیویی، آوادایی چیزی روانه‌اش کرد تا حرصش خالی شود. اما تام بی راه نمی گفت. باید لرد را به سرعت از آب در می آوردند تا بتواند حرف بزند. پس تُنگ را از لینی قاپید و به آرامی و با لطافت روح و جسم، لرد را از آب در آورد.

ـ می گوییم کسی این کلمه ی ممنوعه را بگوید تا از این هیبت لزج و نیازمندِ آب بیرون بیاییم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در 1399/8/10 17:29:16


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1399 15:20
نمایش جزئیات
آفلاین
جمله قبلی: خون آشام هالووین اول جشن توی میدون اصلی با هرمیون گرنجر رول می نوشتن.

کی؟
تام جاگسنِ ملعون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1399 01:57
نمایش جزئیات
آفلاین
ـ داعاش. اونور پروفسور رو بگیر بلندشون کنیم.

ـ بابا من.. آخ.. نمی تونم.. آخ زخمم!

هری و ویلبرت داعاش بودند. داعاش ها شکلک های شبیه هم می زنند و در انجام کارهای گروهی بی نظیرند و مشغول جا به جا کردن پروفسور دامبلدوری بودند که تبدیل به صندوقی سنگین شده بود. درسته بی نظیر بودند ولی زورشان نمی رسید. به هر حال صندوق بسیار سنگین بود و دامبلدور هم در طول مهمانی هالووین کمی زیاده روی کرده و دو سه بشقاب لرزانک پلو با سس پیاز خورده بود. حالا ما کار نداریم که پروفسور چرا زیاده روی کرده و این حرف ها اما خب، این شکلی بود و جا به جا کردن پروفسور بسیار سخت.

ـ سولام. کومکی از من بر میاد؟

که البته هاگرید منتظر جواب هم نماند و صندوق را به همراه ویلبرت و هری ای که به آن چسبیده بودند، جا به جا کرد و جایی دیگر گذاشت. شاید برای شما سوال پیش بیاید که چرا اصلاً در وهله ی اول صندوق باید جا به جا می شد. به مرلین قسم اگر من هم بدانم. اما در همین حین که صندوق جا به جا شد، صدای چیزی از درون صندوق، نظر محفلی جماعت را به خودش جمع کرد.

ـ باباجان این صدای چی بود؟ از کجا اومد؟

ـ پروف. صداش از توی شما.. یعنی توی دل شما.. آم یعنی توی صندوق در واقع اومد.

محفلی ها ساکت شده بودند. همه داشتند تصور می کردند که چه چیزی ممکن است درون صندوق باشد و البته به این هم فکر می کردند که کی, کِی, کجا، با کی، چی‌کار و چطوری وارد صندوق شده. سیریوس از دل این همه محفلی برخاست. سیریوس عنصر نامطلوبی بود که این سیستم قصد حذف کردنش را داشت. سیریوس یک انقلابی بود از نسل چگوارا. اما سیریوس حذف نمی شد. شاید رقص هالووین را می شد حذف کرد اما سیریوس را نه. او خود یک ایدئولوژی بود که در دل این سیستم رشد کرده و بزرگ شده و بال و پر باز کرده بود.

ـ هری و ویلبرت فاصله اجتماعی رو رعایت نکردین. شاید وقت مناسبی برای بیان کردنش نباشه ولی..

ـ نیست.

و دوباره سیریوس رفت. مثل رفتن جان از بدن سوژه. اما در همین حین هاگرید که صندوق را جا به جا کرد، متوجه چیزی در محل قبلی صندوق شد. کلید را برداشت و به بالا گرفت. حالا متوجه شدید نویسنده ی این پست چرا در ابتدا صندوق را جا به جا کرد؟ بله بچه های عزیز. این قسمتِ کلید اسرار درباره ی قضاوت زودهنگام بود. امیدوارم پست آموزنده ای بوده باشه. اما از آنجا که باید یک پایان مناسب و جذاب هم داشته باشیم یک توحید ظفرپوری چیزی جفت پا آمد و تئوری خودش را بیان کرد که حتی حواس مرگخوارانی که می خواستند لرد را از دست یوشی بقاپند را هم پرت کرد.

ـ یعنی ممکنه شیشه ی عمر هیولا توی صندوق باشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در 1399/8/10 2:00:20
ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در 1399/8/10 3:33:22


پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ـ پس از چهارصد متر دیگر، به راست بپیچید.

ویب که خواهر کوچک تر وِیز بود، در حال راهنمایی محفلی ها و مرگخوارانی بود که به دنبال شیشه عمر می گشتند. به خاطر گل روی رز و لیسا، ویب بالاخره توی این سوژه زبان باز کرده بود و شارژ داشت و نیازی نداشت کسی نازش را بکشد. قهر نکرده بود و داشت جماعت محفلی و مرگخواران رو به مقصد نهایی می رسوند.

ـ تبریک میگم! شما به مقصد رسیدید.

ـ اینجا دیگه کجاسـ..

ـ اینجا کجاست؟

آگلا این را پرسید اما قبل از اینکه جمله‌ش را کامل بیان کند، جماعت محفلی جفت پا پریدند وسط دیالوگش و هری دیالوگ را گفت در نهایت. آخر می دانید، بعد از تعداد زیادی پست بالاخره بقیه یادشان آمد که عه محفلی هم داریم و این ها بلدند دیالوگ ادا کنند و حرف و بزنند. بله، بلدند. خیلی هم خوب بلدند!

ـ گوشنمه شاید اشتباه بگم ولی شبیه پارکه.

نگهبانی که دم در خانه ی خانم شاکری وارد سوژه شده بود، به دنبال جماعت محفلی و مرگخوار آمده بود چون خب.. بیکار بود. به هر حال حرف هاگرید را تایید کرد و ادامه داد:

ـ من این جا رو می شناسم. من در حال شیفت نگهبانی بودم که یکی اومد.. این گربه ها رو میگیرن. بعد می‌اندازن تو گونی. معلوم نیست که کجا می برن. گناه نداره که گربه.

ـ چی میگی تو احمق؟

ـ چی میگی تو یعنی چی؟ پلاکس آقا! همین تو بودی گونی گونی گربه بردی. گل کشیده بودی. حالت طبیعی نبودی.

پلاکس که در آن زمان نقاشی گُل را بر روی بوم، نقاشی کشیده و گربه ها را با نقاشی اش ترسانده و سلاخی کرده بود، در کسری از ثانیه از سوژه بیرون برده شد تا به سزای اعمالش برسد. از تمام خوانندگان میخواهم برای آرامش این عزیزِ از دست رفته، به درگاه مرلین که بعد از سال ها لاگ این کرده و پست زده، دعا کنند.
در همین حین خانم شاکری که به ناحق از سوژه بیرون رانده شده بود، دوباره بازگشته و مشغول خوراک رسانی به گربه ها بود. رودولف که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت، همین خانم شاکری را غنیمت شمرد و به سمتش حرکت کرد.

ـ اهم اهم. شما یه کلاغ ندیدی این ورا؟

ـ یه کلاغ دیدم گربه ها رو اذیت می کرد. بهش شیر بدون " لانتستون " دادم گرفت خوابید. همین ته پارک. فقط آروم برین که بیدارش نکنین.

خانم شاکری از حضور رودولف مور مورش شده بود. از این عشق در یک نگاه ها. از این هایی که صحنه دراماتیک می شود و سال ها بعد برای بچه هایشان تعریف می کنند که یک روزی در پارک هم دیگر را دیدیم. حتی به غلط!
به هر حال، رودولف هم که داخل این سوژه به هر دری زده بود یا بسته بود و یا بلاتریکس منتظرش نشسته بود، خسته شده و تاب نیاورد. دست خانم شاکری را گرفت و او را نیز در این ماجراجویی جذاب، همراه کرد تا بالاخره دستش به یک جایی بند باشد. حالا همه ی این جماعت، آهسته آهسته و پاورچین پاورچین به سمت انتهایی پارک سرازیر شده تا قصه ی ما به سر برسد و کلاغ مذکور به لونه‌ش نرسد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 16:37
نمایش جزئیات
آفلاین
ـ باباجان پای من رو ول کن. درسته من کلاغم، ولی کلاغ خالی هم که نیستم. آلبوس پرسیوال ولفریـ..

ـ کلاغ سخن‌گو؟ چه معجونی بشه!

و هری که محو در پیدا کردن راه های مختلف برای تقدیر و تشکر از لرد بود تا نشون بده محفلی ها چقدر به این موضوعات اهمیت میدن، یهو یادش می افته که خب این همه لرد دور لندن چرخید و براش هیپ هیپ هورا خوندن. اما دامبلدور کجا بود؟

ـ پرفسور رو بگیرین!

و در کسری از ثانیه، جماعت محفلی به سمت پاتیل هکتور سرازیر شدند. با رفتن خانوم شاکری که مدافع حقوق حیوونا بود و همیشه مراقب بود که شیری که حیوونا می خورن " لانتستون " نداشته باشه، دیگه کسی نمی تونست کلاغ بیچاره رو از چنگال هکتور بیرون بکشه. برای همین، سیریوس که خودش حیوان نمایی دوست داشتنی بود از ناکجاآباد پیداش شد و جلو رفت.

ـ ببین هکتور. تو معجون ساز باهوشی هستی. می دونی قواعد استوکیومتری چیه. موازنه سرت میشه. می دونی تو این سیستم، نه تو جای پیشرفت داری نه من. ما مثل برادریم. تو پیشرفت نکنی من نمی کنم. من چشمی به پاتیلت ندارم.

ـ

ـ البته شاید الآن وقت مناسبی برای بیان کردنش نبود. من میرم ولی اگه خواستی آیدیت رو برام بفرست با هم در ارتباط باشیم.

و سیریوس رفت. مثل رفتن جان از بدن سوژه. اما خب، همین کافی بود تا حواس هکتور پرت شود و هری با یک حرکت جهشی پرشی موجی، دامبلدور را نجات دهد. دامبلدور پرهای سیاهِ پر از سفیدی خودش را گشود، به سمت آسمان حرکت کرد و آزادی را حس کرد. علی بشیر که از این صحنه ی احساسی به وجد آمده بود، شروع کرد به فریاد زدن:

ـ یره. سلامتی همه زندونیای بی ملاقاتی. سلامتی اون کلاغی که پر باز کرد، پرواز کرد. سلامتی دزد دریایی که همه رو با یه چشم می بینه. سلامتی سه تن. رفیق، سیریوس و وطن. سلامتی سه کس. زندونی، جادوکار و بی کس. سلامتی آزادی. سلامتی " خوبای " تو میدون...

و همین کافی بود تا ناگهان دامبلدور در آسمان محو شود و جایش را به جسم سنگینی بدهد که خب، بال نداشت و مرلین پدر نیوتون را بیامرزد که جاذبه را کشف کرد و ما با مفهوم سقوط آشنا هستیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 02:05
نمایش جزئیات
آفلاین
علی بشیر از لا به لای تعریف و تمجید های بقیه حاضرین رد شد. زیاد علاقه ای به هالووین نداشت و در دین و ایمون خودش، آیین " بترسون یا ترسونده بشو مذگان " داشتند. اما خب او دل کوچکی داشت و در نهایت نگاهی به نقشه کرد.

ـ یره این نقشه چی چی رفته؟ این حالش " خوب " نیستا من گفته باشم. من اصلاً این نقشه ره اینجور می بینم غمگین می‌رم.

و چشمش به قالیچه ای خورد که در زیر پاهایش نمایان شد. علی با ذوق و شوق سوار بر مرکب انرژی، کفش هایش را در آورد و جوراب های نانویی که سه تا یک گالیون خریده بود را به همه نشان داد. بعد به آرامی روی قالیچه نشست.

ـ برخیز ای قالیچه ی پرنده.. یره برخیز. می‌گم برخیز دیگه!

ـ نه.

نگاه همه ی حاضرین اسکله، چه محفلی و چه مرگخوار به علی بشیر خیره شد. علی که نمی دانست چه خبط و خطایی از او سر زده، دوباره رو به جماعت رو به رویش کرد:

ـ این قالیچه هه با مو حرف زد یا امروز زیادی شله خوردم توهم زدم؟

و تازه همه چیز برای بلاتریکس معنا گرفت. به سرعت با چوب‌دستی‌اش به سمت علی و قالیچه رفت و نزدیک بود آوادایی نثار علی کند. اما علی بچه ی پایین شهر بود و به سرعت از روی قالیچه پایین پرید.

ـ یره خب می گفتی قالیچه صاحاب داره دیگه. مو که چشم به مال دیگرون ندارم. بیا مال خودت نخواستم اصلاً.

ـ نادون! برگشتی اون کلمه ی ممنوعه رو گفتی و لرد سیاه رو تبدیل کردی قالیچه!

دیگر مرگخواران که تازه متوجه ماجرا شدند، به سرعت وارد عمل شده و چوب دستی هایشان را بیرون کشیدند. محفلی ها هم بیکار ننشستند و مقابله به مثل کردند. نزدیک بود جنگ بزرگی رخ دهد و سوژه در این مسیر شهید شود که ناگهان رودولف با درایت فراوان به داخل پرید.

ـ صبر کنین! :کرای3:

در لحظه ای، همه چیز مانند اسلوموشن شد و تعداد زیادی جفت چشم به سمت رودولف چرخید. اما رودولف یادش رفت که چه می خواست بگوید. نه غری داشت که بزند و نه شعری داشت که بخواند. در این میان هم کمالاتی پیدا نمی شد. کرای‌3 را هم که بلد بود بزند. برای همین، قمه ی خودش را به زمین کوبید و همان جا نشست. انگار همین تلنگر کافی بود تا جماعت محفلی و مرگخوار تمرکز کرده و به هدف اصلی فکر کنند. یعنی برگرداندن پروفسور دامبلدور و لرد به حالت اولیه.

ـ دیگه هیچ کس اون کلمه های ممنوعه رو نگه! هر کی اونا رو بگه با یدونه آوادا می‌فرستمش پیش روح های مرده ی همین دریا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!