هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (ویلبرت.اسلینکرد)



پاسخ به: مرکز پذیرش کاندیداهای وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳:۲۶ جمعه ۴ تیر ۱۴۰۰
#1
- بابا دیروقته بیا بریم من تازه شیش هسته ای شدم دایی. بیا بریم غبار ثانی، بیا بریم به شکار تروریست. بیا بریم آرتور و تراورز منتظرن. بیا بزنیم به دهان استکبار. اینجا چی کار می کنی آخه؟

- اینا رو بنویس رو کاقض.

-

- بنویس رو کاقض بنداز تو این سندوغه. بنویس بریم انتخاباااااات.

- نکن بابا تو توی اون رقابت گشنه ها باختی به الکساندرا ایوانوا. نکن این کارا رو. بیا بریم.

- نه داعی. من از اون رغابط صالم یه چیزی یاد گرفتم. بزرگ ترین دشمن هر کس، خود اوست پروفصور صمیعی. این دفعه فرق داره. من یه هزار گالیونی کاقضی با خودم میارم با یه سری عسک که زیر میز. من از وقتی به الکساندرا باختم، عوض شدم. اونی که عوض بشه، عوضی میشه. عوضی بشی، با همه بد میشی. بارون توی ورزشگاه در حال وزیدنه ویلبرط. کی باید به خودمون بیاییم؟ من کلاسای عرض مجاضی میرم. بیت کوین بلدم. بلوک چین بلدم. بلوک جاپن بلدم. استلخ میزنم توش پول جمع می کنم. از همون پولا میخوام به این رعیت ها بدم ویلبرط. باید سوار لوکوموطیو انتخابات بشیم ویلبرط. من اومدم که ببرم. وقت کمی مونده ویلبرط ولی هفت دقیقه تو انتخابات وزارت خودش هفت ساله.. ویلبرط..

-





پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰ شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۹
#2
ـ باباجان یواش تر.

ـ پوروف.. نمی تونم.. بازی.. حساس.. شوده.

هاگرید که اولین بارش بود با پلی استیشن پنج بازی می کرد، ذوق زده شده بود و همه می دانستند هاگرید وقتی ذوق زده می شود هیچ چیز جلودارش نیست. دکمه ها را با تمام توان فشار می داد و با اینکه بلد نبود فوتبال مشنگی بازی کند، اما دستی در ان بی ای داشت و با لبران جیمز وارد منطقه ی رنگی می شد و از باجه ی بلیط فروشی شوت هایی می زد که می نشست به سبد. با اینکه هاگرید طرفدار گلدن استیت واریرز بود اما همزاد پنداری خاصی با لبران داشت. هر دو بلند قامت و خوش هیکل و در دوران اوج خودشان بودند. شاید با خودتان فکر کنید این چیز هایی که می گویم چیست. بله بگذارید توضیح بدهم که این‌ها بخشی از بسکتبال دنیای مشنگی‌ست که هیچ ربطی به سوژه ندارد و بی دلیل آورده شده تا این پست کمی طولانی تر به نظر برسد.

ـ ای بابا پوروف شما چقد لَگ داری.

ـ باباجان این که دیگه تقصیر من نیست.

ناگهان همه جا به لرزه در آمد و هیولای دو سر که خیلی خسته هم به نظر می رسید، وارد شد و در همین بین تام رو زیر خود له کرد تا دست و پاهای تام در جای جای این سوژه پخش و پلا شود.

ـ پسر من فورت بازی می کنه با پینگ چهل!

هیولا این را گفت و به ویب اشاره کرد و از سوژه رفت چون فقط برای گفتن همین یک دانه دیالوگ آمده بود و صد البته له کردن تام. ویب از حرفه ای های بازی های آنلاین بود. به هر حال شما نقشه هم که باشی برای اوقات فراغت خودتان هم که شده، یک بازی ای چیزی نصب کرده و بازی می کنید. نقشه هم عشق فورت بود و صبح تا شب در یوتیوب جادویی و توییچ جادویی مشغول مشاهده ی بازی کردن بقیه بود تا انقدر گریه کرد و دست و پا زد و قهر کرد و لوس کرد و ناز کرد تا هیولا بالاخره برایش بازی را راه انداخت.

شاید فکر کنید که این بچه بازی ها برای محفلی هاست اما اگر نگاهی به آن سوی سوژه بیاندازید می بینید که ماروولو سر پیری معرکه گیری کرده و با ایکس باکس مشغول انجام یک بازی دیگر است و دسته را هم به کسی نمی دهد. بازی ریمستر شده ای که در آن عده ای با لباس سبز در محله ای به نام گرو استریت زندگی می کردند.

ـ زمان سالازار که از اینا نبود. ما خودمون می رفتیم ماشین می دزدیدیم تو محله ی بالاسا همه رو هم زیر می کردیم پولاشونم از رو جسدشون بر می داشتیم. الآن مجبوریم مسافرکشی کنیم.

ـ این رو ببرین خانه سالمندان. ما رو هم تغییر بدین به یه چیز دیگه سریع تر تا نابود نشدیم!

هری کفری شده بود. زخمش درد گرفته بود و مُسَکن و آرامبخش جواب نمی داد. یک مسیر صاف و مستقیم تا این قصر که پانزده دقیقه راه هم نبود را ده تا پست طی کرده بودند و هیچ پیشرفتی. عملاً هیچی! پس طی یک حرکت خودمختار، یک " خوب " و یک "بد " گفت تا این وضعیت را جمع و جور کند. البته مجبور شد سه چهارتایی " خوب " و " بد " بگوید تا بتوانند پروفسور را از دستان پر مهر هاگرید بیرون بکشند چون وقتی که پروفسور از پلی استیشن به یک آتاری دستی تبدیل شده بود، هاگرید هنوز هم ذوق داشت و آتاری را فشار می داد و دکمه های پروفسور را می زد. اما در نهایت وقتی که به جلوی در قصر رسیدند بالاخره هاگرید، دامبلدوری را که تبدیل به جارو شده بود رها کرد و به زمین انداخت.

ـ تام. بیا همکاری کنیم باباجان. بیا سیاهی های این روزگار رو جارو کنم. تو هم خاک‌انداز شدی می تونی این سیاهی ها رو بریزی دور باباجان.




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۷:۲۶ شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۹
#3
فی الواقع خلاصه تغییری نکرده اما خب به رسم یادآوری:
یه هیولا دامبلدور و لرد رو تغییر شکل داده، و گفته تنها راه شکستن این طلسم اینه که محفلیا و مرگخوارا برن شیشه ی عمر هیولا رو از کلاغی که اونو دزدیده پس بگیرن. راهنماشون نقشه ای سخنگو و بسیار لوسه بنام ویب. از طرفی هم، هر وقت کسی کلمه ی "بد" یا "خوب" رو به زبون بیاره، بطور رندوم لرد یا دامبلدور تبدیل به یه چیز دیگه میشن و در یک جایی البته کلمه ی " تمیز " مختص گابریل شده و اگه کسی این کلمه رو بگه گابریل هم تغییر می کنه. در حال حاضر، نقشه جای شیشه عمر رو گفته و مرگخوارا و محفلی ها رو راهنمایی کرده به سمت یک قصر. دامبلدور، توت فرنگی و لرد ولدمورت هم تبدیل به ماهی ای درون تنگ شده و حالا ادامه ی ماجرا.

***


سوار کلاغ ها شدن ایده ی بدی بود. شما یک لحظه هاگرید را تصور کن که سوار کلاغ شده. درسته خواستن، توانستن است و ز گهواره تا گور دانش بجوی، اما این جا که نمی شود. کلاغ بنده خدا مگر دل ندارد؟ مگر حامیان حقوق حیوانات می گذارند اصلاً که شما بروی کلاغ سواری؟ حتی افسر راهنمایی رانندگی جادویی تا دید تام جاگسن پشت فرمانِ ماشین نشسته همه را پیاده کرد. مشخص است یک چیزی در قیافه ی آن بنده ی خدا دید که گفت بگذار این ها را جریمه کنم ماشین را پارکینگ بخوابانم. اصلاً مگر کلاغ ها نرفته بودند و پر نکشیده بودند چند پست قبل؟

به هر نحو، جماعت مرگخوار و محفلی که متحد شده بودند بیخیال کلاغ سواری شده و پیاده به راه خود ادامه دادند. شاید تا الآن فکر می کردید قصر مذکور بسیار دور است و این حرف ها که این جماعت باید سوار ماشین و پرنده و چرنده و خزنده و فنریرِ درنده شوند که برسند. اما نه خیر! فاصله ی جماعت تا قصر تنها یک ربع ساعت پیاده روی بود.

ـ پروف فقط یه گاز.

ـ باباجان.

ـ پروف یه گاز کوچولو دیگه.

ـ باباجان گفتم نه.

رز مصمم بود تا گازی به دامبلدور بزند. رزشیرینی‌جات دوست داشت و دیر به مهمانی هالووین رسیده و گرسنه مانده بود. توت فرنگی هم بسیار خوشمزه به نظر می رسید و برای اولین بار دامبلدور خسته شده بود از این عادت. از این درد. که چرا وقتی هیولای دو سرِ سوژه این بازی کثیف رو شروع می کرد، ویب می‌خند؟ که البته ویب بایدم می خندید که این همه آدم را درگیر خودش کرده بود. همه چیز برای دامبلدور مشکوک بود. بز شد. میخ شد. صندوق شد. الآن هم توت فرنگی و خدا هم نمی دانست که بعد نوبت چه چیز دیگریست. در حال حاضر دغدغه ی اصلی این بود از دست رزِ گشنه جان سالم به در کند. البته فقط دامبلدور خسته نشده بود.

ـ بلوب بلوب! بلوب بلوب، بلوب.

توجه همه ی مرگخواران به حباب هایی جلب شد که ارباب‌شان آن ها را درون تُنگ به وجود می آورد. محفلی ها زدند زیر خنده. بلاتریکس زد زیر چوب دستی و با حرکتی پروفشنال، یک کرشیویی به کورممد زد. هری هم از آن طرف پلاکس را هدف گرفت اما زاخاریاس پرید وسط و سیریوس رقصید و ارضای ذهنی شد و کلاَ سوژه ها قاطی شد. ویلبرت، جلوی هری را گرفت تا پلاکس تبدیل به خاکستر نشود و هوهوخان که باد مهربانیست او را بر باد ندهد. البته که پلاکس مدت ها پیش در پستی کلاً نابود شده بود و معلوم نبود اینجا چه می کند اما خب، وسط سوژه ای که هیولایی دو سر به دنبال شیشه ی عمرش می گردد و این شیشه درون قصریست که پارک خانم شاکری این‌ها در پانزده دقیقه ای آنجاست، دیگر پلاکسی که از مرگ برگشته باشد چیز عجیبی نیست.

ـ ارباب شما چی میگین؟

ـ بلوب بلوب بلوب.

ـ خب یکی ارباب رو در بیاره از توی آب تا بتونن حرف بزنن. البته جسارت نباشه.

بلاتریکس منتظر بهانه ای بود تا خشم خودش را خالی کند. تام با اینکه گفته بود جسارت نباشد و یک شکلک مظلومانه ای هم زده بود ته دیالوگش اما بلاتریکس یه کرشیویی، آوادایی چیزی روانه‌اش کرد تا حرصش خالی شود. اما تام بی راه نمی گفت. باید لرد را به سرعت از آب در می آوردند تا بتواند حرف بزند. پس تُنگ را از لینی قاپید و به آرامی و با لطافت روح و جسم، لرد را از آب در آورد.

ـ می گوییم کسی این کلمه ی ممنوعه را بگوید تا از این هیبت لزج و نیازمندِ آب بیرون بیاییم.


ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۰ ۱۷:۲۹:۱۶



پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۵:۲۰ شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۹
#4
جمله قبلی: خون آشام هالووین اول جشن توی میدون اصلی با هرمیون گرنجر رول می نوشتن.

کی؟
تام جاگسنِ ملعون.




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱:۵۷ شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۹
#5
ـ داعاش. اونور پروفسور رو بگیر بلندشون کنیم.

ـ بابا من.. آخ.. نمی تونم.. آخ زخمم!

هری و ویلبرت داعاش بودند. داعاش ها شکلک های شبیه هم می زنند و در انجام کارهای گروهی بی نظیرند و مشغول جا به جا کردن پروفسور دامبلدوری بودند که تبدیل به صندوقی سنگین شده بود. درسته بی نظیر بودند ولی زورشان نمی رسید. به هر حال صندوق بسیار سنگین بود و دامبلدور هم در طول مهمانی هالووین کمی زیاده روی کرده و دو سه بشقاب لرزانک پلو با سس پیاز خورده بود. حالا ما کار نداریم که پروفسور چرا زیاده روی کرده و این حرف ها اما خب، این شکلی بود و جا به جا کردن پروفسور بسیار سخت.

ـ سولام. کومکی از من بر میاد؟

که البته هاگرید منتظر جواب هم نماند و صندوق را به همراه ویلبرت و هری ای که به آن چسبیده بودند، جا به جا کرد و جایی دیگر گذاشت. شاید برای شما سوال پیش بیاید که چرا اصلاً در وهله ی اول صندوق باید جا به جا می شد. به مرلین قسم اگر من هم بدانم. اما در همین حین که صندوق جا به جا شد، صدای چیزی از درون صندوق، نظر محفلی جماعت را به خودش جمع کرد.

ـ باباجان این صدای چی بود؟ از کجا اومد؟

ـ پروف. صداش از توی شما.. یعنی توی دل شما.. آم یعنی توی صندوق در واقع اومد.

محفلی ها ساکت شده بودند. همه داشتند تصور می کردند که چه چیزی ممکن است درون صندوق باشد و البته به این هم فکر می کردند که کی, کِی, کجا، با کی، چی‌کار و چطوری وارد صندوق شده. سیریوس از دل این همه محفلی برخاست. سیریوس عنصر نامطلوبی بود که این سیستم قصد حذف کردنش را داشت. سیریوس یک انقلابی بود از نسل چگوارا. اما سیریوس حذف نمی شد. شاید رقص هالووین را می شد حذف کرد اما سیریوس را نه. او خود یک ایدئولوژی بود که در دل این سیستم رشد کرده و بزرگ شده و بال و پر باز کرده بود.

ـ هری و ویلبرت فاصله اجتماعی رو رعایت نکردین. شاید وقت مناسبی برای بیان کردنش نباشه ولی..

ـ نیست.

و دوباره سیریوس رفت. مثل رفتن جان از بدن سوژه. اما در همین حین هاگرید که صندوق را جا به جا کرد، متوجه چیزی در محل قبلی صندوق شد. کلید را برداشت و به بالا گرفت. حالا متوجه شدید نویسنده ی این پست چرا در ابتدا صندوق را جا به جا کرد؟ بله بچه های عزیز. این قسمتِ کلید اسرار درباره ی قضاوت زودهنگام بود. امیدوارم پست آموزنده ای بوده باشه. اما از آنجا که باید یک پایان مناسب و جذاب هم داشته باشیم یک توحید ظفرپوری چیزی جفت پا آمد و تئوری خودش را بیان کرد که حتی حواس مرگخوارانی که می خواستند لرد را از دست یوشی بقاپند را هم پرت کرد.

ـ یعنی ممکنه شیشه ی عمر هیولا توی صندوق باشه؟


ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۰ ۲:۰۰:۲۰
ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۰ ۳:۳۳:۲۲



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۷:۲۰ جمعه ۹ آبان ۱۳۹۹
#6
ـ پس از چهارصد متر دیگر، به راست بپیچید.

ویب که خواهر کوچک تر وِیز بود، در حال راهنمایی محفلی ها و مرگخوارانی بود که به دنبال شیشه عمر می گشتند. به خاطر گل روی رز و لیسا، ویب بالاخره توی این سوژه زبان باز کرده بود و شارژ داشت و نیازی نداشت کسی نازش را بکشد. قهر نکرده بود و داشت جماعت محفلی و مرگخواران رو به مقصد نهایی می رسوند.

ـ تبریک میگم! شما به مقصد رسیدید.

ـ اینجا دیگه کجاسـ..

ـ اینجا کجاست؟

آگلا این را پرسید اما قبل از اینکه جمله‌ش را کامل بیان کند، جماعت محفلی جفت پا پریدند وسط دیالوگش و هری دیالوگ را گفت در نهایت. آخر می دانید، بعد از تعداد زیادی پست بالاخره بقیه یادشان آمد که عه محفلی هم داریم و این ها بلدند دیالوگ ادا کنند و حرف و بزنند. بله، بلدند. خیلی هم خوب بلدند!

ـ گوشنمه شاید اشتباه بگم ولی شبیه پارکه.

نگهبانی که دم در خانه ی خانم شاکری وارد سوژه شده بود، به دنبال جماعت محفلی و مرگخوار آمده بود چون خب.. بیکار بود. به هر حال حرف هاگرید را تایید کرد و ادامه داد:

ـ من این جا رو می شناسم. من در حال شیفت نگهبانی بودم که یکی اومد.. این گربه ها رو میگیرن. بعد می‌اندازن تو گونی. معلوم نیست که کجا می برن. گناه نداره که گربه.

ـ چی میگی تو احمق؟

ـ چی میگی تو یعنی چی؟ پلاکس آقا! همین تو بودی گونی گونی گربه بردی. گل کشیده بودی. حالت طبیعی نبودی.

پلاکس که در آن زمان نقاشی گُل را بر روی بوم، نقاشی کشیده و گربه ها را با نقاشی اش ترسانده و سلاخی کرده بود، در کسری از ثانیه از سوژه بیرون برده شد تا به سزای اعمالش برسد. از تمام خوانندگان میخواهم برای آرامش این عزیزِ از دست رفته، به درگاه مرلین که بعد از سال ها لاگ این کرده و پست زده، دعا کنند.
در همین حین خانم شاکری که به ناحق از سوژه بیرون رانده شده بود، دوباره بازگشته و مشغول خوراک رسانی به گربه ها بود. رودولف که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت، همین خانم شاکری را غنیمت شمرد و به سمتش حرکت کرد.

ـ اهم اهم. شما یه کلاغ ندیدی این ورا؟

ـ یه کلاغ دیدم گربه ها رو اذیت می کرد. بهش شیر بدون " لانتستون " دادم گرفت خوابید. همین ته پارک. فقط آروم برین که بیدارش نکنین.

خانم شاکری از حضور رودولف مور مورش شده بود. از این عشق در یک نگاه ها. از این هایی که صحنه دراماتیک می شود و سال ها بعد برای بچه هایشان تعریف می کنند که یک روزی در پارک هم دیگر را دیدیم. حتی به غلط!
به هر حال، رودولف هم که داخل این سوژه به هر دری زده بود یا بسته بود و یا بلاتریکس منتظرش نشسته بود، خسته شده و تاب نیاورد. دست خانم شاکری را گرفت و او را نیز در این ماجراجویی جذاب، همراه کرد تا بالاخره دستش به یک جایی بند باشد. حالا همه ی این جماعت، آهسته آهسته و پاورچین پاورچین به سمت انتهایی پارک سرازیر شده تا قصه ی ما به سر برسد و کلاغ مذکور به لونه‌ش نرسد.




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۷ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹
#7
ـ باباجان پای من رو ول کن. درسته من کلاغم، ولی کلاغ خالی هم که نیستم. آلبوس پرسیوال ولفریـ..

ـ کلاغ سخن‌گو؟ چه معجونی بشه!

و هری که محو در پیدا کردن راه های مختلف برای تقدیر و تشکر از لرد بود تا نشون بده محفلی ها چقدر به این موضوعات اهمیت میدن، یهو یادش می افته که خب این همه لرد دور لندن چرخید و براش هیپ هیپ هورا خوندن. اما دامبلدور کجا بود؟

ـ پرفسور رو بگیرین!

و در کسری از ثانیه، جماعت محفلی به سمت پاتیل هکتور سرازیر شدند. با رفتن خانوم شاکری که مدافع حقوق حیوونا بود و همیشه مراقب بود که شیری که حیوونا می خورن " لانتستون " نداشته باشه، دیگه کسی نمی تونست کلاغ بیچاره رو از چنگال هکتور بیرون بکشه. برای همین، سیریوس که خودش حیوان نمایی دوست داشتنی بود از ناکجاآباد پیداش شد و جلو رفت.

ـ ببین هکتور. تو معجون ساز باهوشی هستی. می دونی قواعد استوکیومتری چیه. موازنه سرت میشه. می دونی تو این سیستم، نه تو جای پیشرفت داری نه من. ما مثل برادریم. تو پیشرفت نکنی من نمی کنم. من چشمی به پاتیلت ندارم.

ـ

ـ البته شاید الآن وقت مناسبی برای بیان کردنش نبود. من میرم ولی اگه خواستی آیدیت رو برام بفرست با هم در ارتباط باشیم.

و سیریوس رفت. مثل رفتن جان از بدن سوژه. اما خب، همین کافی بود تا حواس هکتور پرت شود و هری با یک حرکت جهشی پرشی موجی، دامبلدور را نجات دهد. دامبلدور پرهای سیاهِ پر از سفیدی خودش را گشود، به سمت آسمان حرکت کرد و آزادی را حس کرد. علی بشیر که از این صحنه ی احساسی به وجد آمده بود، شروع کرد به فریاد زدن:

ـ یره. سلامتی همه زندونیای بی ملاقاتی. سلامتی اون کلاغی که پر باز کرد، پرواز کرد. سلامتی دزد دریایی که همه رو با یه چشم می بینه. سلامتی سه تن. رفیق، سیریوس و وطن. سلامتی سه کس. زندونی، جادوکار و بی کس. سلامتی آزادی. سلامتی " خوبای " تو میدون...

و همین کافی بود تا ناگهان دامبلدور در آسمان محو شود و جایش را به جسم سنگینی بدهد که خب، بال نداشت و مرلین پدر نیوتون را بیامرزد که جاذبه را کشف کرد و ما با مفهوم سقوط آشنا هستیم!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲:۰۵ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹
#8
علی بشیر از لا به لای تعریف و تمجید های بقیه حاضرین رد شد. زیاد علاقه ای به هالووین نداشت و در دین و ایمون خودش، آیین " بترسون یا ترسونده بشو مذگان " داشتند. اما خب او دل کوچکی داشت و در نهایت نگاهی به نقشه کرد.

ـ یره این نقشه چی چی رفته؟ این حالش " خوب " نیستا من گفته باشم. من اصلاً این نقشه ره اینجور می بینم غمگین می‌رم.

و چشمش به قالیچه ای خورد که در زیر پاهایش نمایان شد. علی با ذوق و شوق سوار بر مرکب انرژی، کفش هایش را در آورد و جوراب های نانویی که سه تا یک گالیون خریده بود را به همه نشان داد. بعد به آرامی روی قالیچه نشست.

ـ برخیز ای قالیچه ی پرنده.. یره برخیز. می‌گم برخیز دیگه!

ـ نه.

نگاه همه ی حاضرین اسکله، چه محفلی و چه مرگخوار به علی بشیر خیره شد. علی که نمی دانست چه خبط و خطایی از او سر زده، دوباره رو به جماعت رو به رویش کرد:

ـ این قالیچه هه با مو حرف زد یا امروز زیادی شله خوردم توهم زدم؟

و تازه همه چیز برای بلاتریکس معنا گرفت. به سرعت با چوب‌دستی‌اش به سمت علی و قالیچه رفت و نزدیک بود آوادایی نثار علی کند. اما علی بچه ی پایین شهر بود و به سرعت از روی قالیچه پایین پرید.

ـ یره خب می گفتی قالیچه صاحاب داره دیگه. مو که چشم به مال دیگرون ندارم. بیا مال خودت نخواستم اصلاً.

ـ نادون! برگشتی اون کلمه ی ممنوعه رو گفتی و لرد سیاه رو تبدیل کردی قالیچه!

دیگر مرگخواران که تازه متوجه ماجرا شدند، به سرعت وارد عمل شده و چوب دستی هایشان را بیرون کشیدند. محفلی ها هم بیکار ننشستند و مقابله به مثل کردند. نزدیک بود جنگ بزرگی رخ دهد و سوژه در این مسیر شهید شود که ناگهان رودولف با درایت فراوان به داخل پرید.

ـ صبر کنین! :کرای3:

در لحظه ای، همه چیز مانند اسلوموشن شد و تعداد زیادی جفت چشم به سمت رودولف چرخید. اما رودولف یادش رفت که چه می خواست بگوید. نه غری داشت که بزند و نه شعری داشت که بخواند. در این میان هم کمالاتی پیدا نمی شد. کرای‌3 را هم که بلد بود بزند. برای همین، قمه ی خودش را به زمین کوبید و همان جا نشست. انگار همین تلنگر کافی بود تا جماعت محفلی و مرگخوار تمرکز کرده و به هدف اصلی فکر کنند. یعنی برگرداندن پروفسور دامبلدور و لرد به حالت اولیه.

ـ دیگه هیچ کس اون کلمه های ممنوعه رو نگه! هر کی اونا رو بگه با یدونه آوادا می‌فرستمش پیش روح های مرده ی همین دریا!




پاسخ به: ** همانند يک سفيد اصيل بنويسيد **
پیام زده شده در: ۱۸:۵۹ سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹
#9


ـ اگه.. اگه جام این‌جا نباشه چی؟ اگه مثل دفعه ی قبل..

گاهی وقت ها، نمی شود گفت. نه که واقعیت نداشته باشد یا توهمِ بیمارگونه ای باشد. نه! فقط نمی توانی به زبان بیاوری. انگار وقتی که به زبان می آوری‌شان، کلمات، جان می گیرند. کلماتی که قوی ترین سلاح تاریخ بشریت‌اند، گاهی وقت ها، مانند خودکشی دست جمعی نهنگ ها، به سمت خودت سرازیر می شوند. کلماتی که روزگاری درمان دردهامان بودند، این بار، دردی بی درمان می شوند بر سر زخمی کهنه که سال هاست می سوزد و تا مغز استخوان می جهد.
او نیز از این قاعده مستثنی نبود. مانند تکه برگی معلق میان زمین و هوا. شاید از دور این گونه به نظر نمی رسید اما نمی توانست خودش را جدا کند از دردی که گریبانش را گرفته بود. حس می کرد قطره‌ ایست در میان کرانِ بی کران اقیانوس که هم جایی برایش هست و هم انگار که جایی نیست.

ـ اگه نتونم چی؟ اگه نرسم..

گاهی وقت ها.. رسیدن، گذشتن است. از خاطرات. از آدم هایی که بودند و نیستند. از غم انگیز ترین لحظه های زندگی که حسرت‌شان از پوست و گوشت و خون می گذرد و به روحت دست می‌اندازد. گاهی وقت ها باید رها کرد. باید بگذاری خرابه ها، ویران شوند. ققنوس آتش بگیرد و از خاکسترش، ققنوسی دیگر بال و پر باز کند، پر بکشد و دم مسیحایی‌اش روح و جانت را گرم کند. که از مرگ برگردی، زنده شوی و برسی.

ـ خب، جات این‌جا نباشه. نتونی. نرسی. چی میشه مگه؟

هری، با چشمان درشت و سبز رنگش به ویلبرت خیره شد. انگار آب سردی رویش ریخته باشند. اما واقعاً چه می شد؟ اگر نمی رسید یا اگر نمی توانست، چه اتفاقی می افتاد؟ اگر جایش این جا نبود چه؟ اگر..

ـ یه وقتایی از خودم می پرسم که تا کجا میشه پیش رفت؟ تا کجا می تونی فرار کنی و به آدمایی که دوست‌شون داری، پشت کنی؟ یعنی می تونی انقدر بری جلو که به خودتم پشت کنی؟

ـ اما اگه پشت کنم..

ـ خب؟

از روی زمین بلند شد. خسته بود. دستانش را به سمت شومینه گرفت تا کمی گرم شود. باران به پنجره های گریمولد می کوبید و خانه به طرز عجیبی آرام گرفته بود. آنقدر که صدایی جز زبانه های آتش، باران پشت پنجره و نفس های تکه تکه ی هری شنیده نمی شد.

ـ می دونی، اونایی که دوست‌مون دارن هیچ وقت از پیش‌مون نمی رن. هستن. همیشه. همین جا، کنارمون.

گاهی وقت ها، آدم‌ها فراموش‌کار می شوند. یادشان می رود که شخصیت اول داستانِ خودشان‌اند. قهرمانی که گاهی وقت ها باید خسته شود. گاهی وقت ها باید کنار بکشد و نرسد. قهرمانی که خود، گره ی اصلی داستان است. این‌جاست که دیگران می آیند، کنار او می ایستند و اگر لازم باشد، فدا می شوند. چرا که هیچ وقت از پیش‌مان نمی روند. هرگز!

ـ توی دل تک تک آدمای این خونه، به همون اندازه ای روشنایی بود که تاریکی هم بود. چیزی که مهمه اینه که ما چه نقشی رو بازی می‌کنیم.

گاهی وقت ها باید رو به رو شد. باید ایستاد و به واقعیت هایی که بیان کردن‌شان تو را می ترساند، نگاه کرد. چون حقیقت این است که ما، تنها نیستیم. در میان جنگ، صلح، نابودی، قحطی و فقر ما تنها نیستیم. شاید کم باشیم، اما اگر قرار باشد برسیم، با هم می رسیم و اگر قرار باشد به زمین بخوریم، این کار را هم با یک دیگر انجام می دهیم. چرا که کیفیت اعتقاد آدم هاست که ارزش واقعی‌شان را نشان می‌دهد، نه تعداد آن‌ها.

ـ مهم اینه که من هستم، تو هستی و کل دنیا هم نمی تونن جلومون رو بگیرن.




پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۲۳:۳۱ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۹
#10
"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."


ـ چرا من پروفسور؟ چرا این‌جا؟



ـ ریونکلاو!

با فریاد کلاه گروهبندی، رگه های آبی و برنزی جان تازه ای به لباسش بخشید. ویلبرت، اما، تکان نمی خورد. نگاهش خیره شده بود و تنها یک چیز از اولین لحظه ی ورودش به سرسرای عمومی هاگوارتز، او را مجذوب خود کرده بود.. آسمان بی کران بالای سرش! انگار که کلاه، انتخاب درستی داشت. پسرک حتی نفهمید دامبلدور در آن روز چه گفت یا چه غذایی بر سر میز بود. برعکس بقیه، تمام فکرش شده بود آسمان و شهاب هایی که بی وقفه از جایی به جای دیگر نقل مکان می کردند. حتی نفهمید چگونه به تالار ریونکلاو رسید و انگار برایش مهم نبود که ریونکلاو باشد یا اسلیترین، شجاع باشد یا سختکوش. آن شب، بعد از به خواب رفتن هاگوارتز، از پله های برج ستاره شناسی پایین رفت و از لای در، به داخل سرسرا خزید. کفِ زمین دراز کشید و بعد.. فقط نگاه کرد. سرمای کف زمین، حس چمن‌زار های اطراف خانه‌شان را می داد. باد، لا به لای موهای پرپشتِ سیاه رنگش جا خوش می کرد و ویلبرت، هنوز هم خیره بود به آسمانِ بی کران بالای سرش. تا بالاخره که خورشید از پشتِ سیاهی های آسمان بیرون آمد و ویلبرت از همان مسیری که آمده بود، برگشت. می دانست که اگر هر شب آن‌جا، روی زمینِ سرد سرسرا، دراز نکشد و ستاره ها را نشمرد یک چیزی کم خواهد بود. انگار که دل‌تنگ خانه‌ت شوی و کاری از دستت بر نیاید.
وقت و بی وقت به برج ستاره شناسی می رفت. آسمان را نگاه می کرد و به دوردست ها خیره می شد. تا سال هفتم، حتی وقتی که به عنوان بهترینِ دوره ی خودش انتخاب شد باز هم از این عادت دست نکشید. شاید تنها سال هفتمی ای باشد که ارشد گروهش نشده. کسی هم نفهمید چرا ولی انگار خواست خودش بود. حتی زمان تعطیلات هم کارش همین شده بود. که دراز بکشد و دل‌تنگ خانه شود. خانه ای که دیگر نبود..

***


ـ مامان؟ بابا؟

دانه به دانه اتاق ها را جست و جو کرد اما پاسخی نیافت. خانه ی بزرگی نبود. یک جای کوچک، نزدیک به پرایوت درایو ـ لیتل وینگینگ. چهل مایلی لندن. خودش بود و پدر و مادرش. مادرش را دوست داشت. برایش زیباترین هدیه ی دنیا بود. زیباتر از هر چیز دیگری که تا به حال دیده بود. گیسوان قهوه ای رنگش، همانند سرزمین ناشناخته ای بود و همه چیز بی نقص می آمد، انگار که از آسمان باشد. پدرش هم.. جور دیگری دوست داشت. تمام وقت کار می کرد. ویلبرت، اما، همیشه عینکش را با پارچه ای تمیز می کرد تا پدرش خوب ببیند و کار هایش را زود تمام کند. پدرش هم همیشه برایش آواز می خواند و نواختن را به او یاد می داد.

ـ میشه بیایین بیرون؟ قول می‌دم دیگه نرم توی چمن‌زارا. میشه بیاین..؟

اما صدایش به کسی نمی رسید. چند بار دیگر صدا کرد. حتی بیرون از خانه هم فریاد کشید. اما خبری نشد. دیگر صدایش در نمی آمد.. دلش بویِ نانِ تازه می خواست. دلش صدای آواز پدرش را می خواست و مادرش را، که از آشپزخانه زمزمه می کرد. دلش خانه می خواست. دلش می خواست کسی جوابش را بدهد، اما کسی نبود. ای کاش که بود..

***


ـ تِق!

کلید را چرخاند و صدای شکستن کلید درون قفل انگار که نشانه ای برایش باشد. سال ها بود به خانه برنگشته بود. خانه ای که بدون پدر و مادرش، دیگر خانه نبود. کلید که شکست، خواست مسیرش را کج کند، برود سمت مسافرخانه ای چیزی اما یادش آمد که پیشنهاد پروفسور بود. بعد از صد و خورده ای سال، حتماً یک چیزی می دانست. شاید هم اتاق های خانه ی گریمولد پُر شده بود. به هر حال، باید گوش می داد. چوبدستی اش را در آورد و وردی زیر لب زمزمه کرد. در، آرام باز شد.
تازه یادش آمد که خانه‌شان چقدر کوچک بود. به آشپزخانه که نگاه می کرد، مادرش را می دید. با همان چشمان سیاه رنگش که او را یاد آسمان شب می انداخت. صدای نواختن پدرش را می شنید.. صدای آواز خواندنش را. بی اراده به سمت ساز رفت که سال ها بود دست نخورده بود. انگار وقت این بود که باز هم برود و دراز بکشد روی چمن‌زارهای کنار خانه و بگذارد این دفعه باد، سرک بکشد به تمام وجودش و برود. این بار شاید با دلی خوش.



ـ چرا من پروفسور؟ چرا این‌جا؟

بالاخره پروفسور دامبلدور نگاهش را از روی تلویزیون رو به رویش برداشت و از بالای عینک هلالی شکلش به ویلبرت نگاه کرد. ویلبرت، خسته به نظر می رسید اما چشمان نقره فام دامبلدور با ردای بنفش رنگش و آرامشی که در نگاهش بود، خستگی را از دوش او برداشت. حتی یوآن ها هم ساکت شده بودند و نیوت ها هم مورد عنایتِ هفت تیر دامبلدور قرار گرفته بودند. این بار، فقط ویلبرت مانده بود و پروفسور.

ـ باید توی خودت بگردی باباجان. جواب همه ی سوال هات، اینجاست.

با انگشتش به سینه ی ویلبرت اشاره کرد و لبخندی به لبش نشست. ویلبرت، آشفته بود و سعی می کرد آرام شود. اما اتاق ضروریات، برای او، مثل یک آینه ی نفاق انگیز بزرگ عمل کرده بود و بزرگ ترین حسرتش را نشان می داد. حسرتِ داشتن یک خانه. خانه ای که کسی آن‌جا را ترک نکند.

ـ یادته روز اولی که اومدی هاگوارتز برات چی گفتم باباجان؟ وقتی که داشتی به آسمون نگاه می کردی و حواست نبود؟

خیره بود به زمین و قطره ی اشکی از چشمانش، به زمین افتاد. حتی نتوانست نگاهش را از روی زمین بردارد و تنها، سرش را تکان داد.

ـ گفتم یه روزی می رسه که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، باید یکی رو انتخاب کنیم. تو انتخاب کردی باباجان و انتخابت آسون نبود. حالام دیگه وقتشه.. وقتشه که برگردیم خونه!


ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۸ ۲۳:۳۸:۵۱







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.