هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: انفرادی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶ جمعه ۵ شهریور ۱۳۹۵
#1
پایان سوژه


لینی با ویلچر لرد به پایین می آمد و زیر لب با خودش غرولند میکرد و از اینکه لودو چقدر کارها را به گردن او می اندازد شاکی بود
ارباب هم که مانند ناتوان های جسمی روی ویلچر افتاده بود و حتی توان حرف زدن را هم نداشت در ذهنش به لودو فحش می داد که ناگهان لینی به جسمی نامرئی برخورد کرد و ارباب از بالای پله ها به پایین پرت شد
در همین هنگام کلاهش هم از سرش در آمد و تقریبا شبیه زمانی شد که با پسر کله زخمیه می جنگید در همین هنگام لینی متوجه اشتباه خود شد و به دیار باقی پیوست
لودو هم که ارباب را با صحنه اسلو موشن تماشا میکرد دهانش را حدود سه متر باز کرد و سعی کرد تا فریاد بزند .
اما جز صدای ضعیفی چیزی از گلویش خارج نشد.
در هنگام پرواز هم مرلین لطف خود را شامل لرد کرد و تمام استخوان هایش را به حالت اولیه برگرداند به طرزی که ولدمورت پس از فرود کاملا مانند قبل بود
-شما ها چطور جرات کردید این یارو را ارباب بنامید و لقب مارا برایش به کار ببرید؟
-ارباب خودتون گفتید
-ما گفتیم؟
لینی از آن دنیا پاسخ داد :بله ارباب خودتون گفتید که لودو ارباب ما باشه!
مرگخواران هم جهت تایید حرف لینی سر هایشان را تکان دادند
و ولدمورت به عمق فاجعه پی برد
لودو هم که هنوز دهانش باز بود فقط توانست از روی صندلی اربابی بلند شود و مانند باروفیو یه پای لرد بیوفتد
بعد از نیم ساعتی که دهنش جمعو جور شد شروع کرد به حرف زدن:ارباب گلم شما که میدونید من از این کارم هدف خاصی نداشتم ارباب خوبم منو ببخشید لطفا
اربااااااااااااااااااااااااااب!
-ارباب اصلنم نبخشیدش نمی دونین تو این مدتی که نبودید چقد به ما سخت گذشت
-مونوک راس میگی؟
-بلههههههههههه ارباااااااااااااااااااااااااااب
ولد مورت هم که برای اولین بار احساساتی شده بود با این افکت گفت:مرگخوارانم ای عزیزان جانم ما هیچ وقت شما رو ترک نمی کنیم.
مرگخواران هورای بلندی کشیدند و مانند سرخ پوستان آتشی روشن کردند لودو را در وسط آن قرار دادن و شروع کردن دورش رقصیدن
ولدمورت هم با حالت پیروز مندانه ای روی صندلی نشست و شروع به تماشای آنان کرد..


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۳۹۵/۶/۱۰ ۱۹:۳۱:۳۴

만 까마귀 발톱
با ارزش ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست.
Only Raven


پاسخ به: دادگاه آزکابان
پیام زده شده در: ۲۲:۱۳ جمعه ۵ شهریور ۱۳۹۵
#2
خلاصه آدولف که خیلی خوشحال مشغول رنگ زدن بود و بلاتریکس هم از زنده بودن آدولف خوشحال بود تصمیم گرفت تا به رودولف زنگ بزند و جریان امشب را برایش توضیح بدهد
هر چه باشد رودولف شوهرش بود یا اینکه تمام ساحره های روی زمین را دوست داشت بلا تنها همسر او بود و باید هر زمان که بلاتریکس به او زنگ میزد پاسخ گو می بود
پس بلا گوشیش را که مارک مپل بود رو در آورد و رمزش را که لرد بلامورت بود (مخلوطی از اسم بلاتریکس و ارباب)را زد و روی عکس قمه ای که شماره رودولف با آن سیو شده ضربه زد
-درررررررررررنگ قمه قمه درررررررررررررررررنگقمه قمه
رودولف که از زنگ خوردن گوشی نداشته اش به هیجان آمده بود تلفن را برداشت و با لحنی نه چندان خشن گفت:بله؟
-رودولف منم بلا میخواستم در مورد امشب باهات حرف بزنم
-واقعا؟
-بله واقعا!
-خب پس بیا مثل دو تا مارمولک عاشق بریم کافه!
بلاتریکس با کمی شک و تردید پیشنهاد رودولف را پذیرفت و گوشی را قطع کرد
از آنجا که بلاتریکس می بایست آدولف را دور میزد به شوهر سابق عاشقش گفت: آدولف نمی خوابی پوستت چروک میشه اونوقت دیگه دوست ندارما!
آدولف از ترس کم شدن محبت بلا به خودش به سرعت به سمت اتاقش رفت و در را بست بلاتریکس هم جهت صاف کردن مو هایش به مرلینگاه پناه برد و تعداد زیادی محلول صاف کننده مو هکتور را هم با خودش به آنجا برد
حدود نیم ساعت بعد بلاتریکس با موهایی که شبیه پشم گوسفد شده بود از مرلینگاه بیرون آمد و بعد از زدن رژ لب به سمت کافه ای که در آن با رودولف قرار داشت روانه شد
-اوه مای گات!
-خوشگل شدم ؟ :pretty:
-وری نایس
-لوس بازی در نیار الان باید فارسی حرف بزنی!
-اوکی! ینی چیز باشه
بلاتریکس بعد از سفارش گران ترین نوشیدنی کافه رو به رودولف کرد و گفت:خب تو امشب منو پیش یکی دیگه دیدی خواستم بگم اون اسمش آدولفه و شوهر قبلی منه
متاسفانه ارباب اجازه مسموم کردن کشتن و خلاصه نابود کردن اون را به من ندادن و ما باید با کمک هم از شرش خلاص شیم.باشه؟
رودولف که تمام حواسش پیش ساحره ایی بود که نوشیدنی ها را می آورد سرش را به نشانه موافت تکان داد
-خب یه فکری بکن دیگه!
-چی راجب به چی... آها باشه خب ما میتونیم بهش بگیم که تو ازدواج کردی وشوهرت هم یک عالمه قمه داره و اگه ولت نکنه با قمه هاش میکشتش! :pashmak:
به نظر بلاتریکس هم فکر خوبی بود اگر آدولف از رودولف می ترسید و دیگر جرات نزدیک شدن به او را نداشت به زودی از شرش خلاص می شد و ارباب هم ناراحت نمی شد
-باشه فکر خوبیه.
-معلومه که خوبه یه بار یه ساحره همچین کاری رو با من کرد.
-رودوولف!
صبح روز بعد طبق قرارشان با بلاتریکس رودولف به دم در خانه آدولف و بلا آمد و زنگ در را زد
***
-آدولف برو در رو باز کن!
-جان ؟بله عزیزم الان میرم
بله؟
-ام چیزه من آدولفم نه ینی من رودولفم شوهر ارباب نه ینی بلاتریکس زود بگو بیاد دم در!
-آره آدولف اون رودولفه و شوهر منه
در ور باز کن بگو بیاد تو
آدولف که از شدت هنگ کردن چیزی برای گفتن نداشت به این حالت روی زمین ولو شد


만 까마귀 발톱
با ارزش ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست.
Only Raven


پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۲۱:۴۱ جمعه ۵ شهریور ۱۳۹۵
#3
رودولف که خوشحال شده بود البته رودولف همیشه پس از دیدن ساحره ها خوشحال میشد
و از فکر بلاتریکس هم در آمده بود طی یک حرکت انتحاری تصمیم گرفت تا با همه ساحره ها ازدواج کند و از برادر ساحره ها در محافظت از خودش کمک بگیرد پس سریعا خودش را به یک مغازه لباس داماد فروشی آپارات کرد و شروع کرد به انتخاب لباس دامادی برای خودش
همزمان به تمام ساحره ها وعده داد که با آنها ازدواج می کند و هر کس باید برای خودش دنبال لباس عروس بگردد.
از طرفی رودولف می توانست با جهیزیه ساحره ها خانه ریدل را نو نوار کند و اینطوری بلاتریکس هم ناراحت نشود.
از آنجا که ملت شایعه ساز دست از سر رودولف بر نمی داشتند و رودولف هر جا میرفت تعدادی خبر نگار آنجا بودند رودولف سعی کرد تا خیلی خیلی آرام و بی سر و صدا از مغازه بیرون بیاید و خودش را به سوی تالار گل و بلبل که قرار بود مراسم را در آنجا برگزار کند آپارات کند .
ملت درون زندان هم خوشحال بودند و از اینکه قرار است به عروسی رودولف بروند هیجان زده و از اینجور حرف ها با هم تصمیم گرفتند تا هدیه ای برای رودولف درست کنند و در شب عروسی به رودولف بدهند.
مونیکا هم سخت در فکر فرورفته بود البته در فکر فرار از زندان نبود و در فکر کادوی رودولف بود .
بهترین هدیه برای رودولف چه بود؟
-قمه
-منظورت چیه رودولف که حدود هزار تایی داره!
-خب ما براش یکی دیگه میسازیم فکر کنم بتونیم تو این سه روز براش یکی درست کنیم.
همه زندانیان بدبخت که از فکر مونیکا به هیجان آمده بودند شروع کردند به تشویق مونیکا.
- خب حالا باید براش بسازیم دیگه.
- خب چجوری براش بسازیم؟
یکی از ممد زندانیان به نکته ظریفی اشاره کرده بود زندانیان آزکابان با وجود دیوانه ساز ها چگونه می توانستند برای داماد جدید قمه بسازند؟
-من میگم یه زنگ بزنیم خونه ریدل ها از ارباب بپرسیم.
-تو خفه شو!فکر میکنی ارباب حاضر میشن گوشیشون رو جواب بدن؟
مونیکا یاد تمام تلاش هایی که برای آموزش نحوه استفاده از گوشی های هوشمند به اربابش کرده بود افتاد و اینکه اربابش به هیچ وجه حاضر نبود تلفن را جواب دهد
برای همین تمام افرادی که آنجا بودند را از اینکار منصرقف کرد و تصمیم گرفت تا خودش یه راهی پیدا کند.
یکی دیگر از ممد مرگخوار های زندانی از آن پشت فریاد زد :به صورت مخفی درستش میکنیم!
-عه نخیرشم اصلا هم فکر خوبی نیست تو دیگه حرف نزن. خودم میگم ما باید اینکار رو به صورت مخفیانه انجام بدیم
-عه منم که همینو....
-ساکت!
خب پس از تلاش زندانیان برای پیدا کردن راه برای تهیه قمه تصمیم بر آن شد که به صورت مخفیانه هدیه رودولف را آماده کنند ...


만 까마귀 발톱
با ارزش ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست.
Only Raven


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۲۱:۱۴ یکشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۵
#4
اژدها بالا و پایین میرفت و انگار قرار نبود بایستد
رون دستش را تکان می داد و فریاد می زد
اما نیوت نه تنها به او نگاه هم نمی کرد بلکه به دنبال گوشیی بود که ارباب برای فیلم گرفتن از ویزلی ها به او داده بود
بعد از حدود نیم ساعتی که محفلی ها آن بالا پیچ و تاب خوردند نیوت دکمه را ضد و اژدها کم کم پایین آمد محفلیون که قائدتا باید سفید می بودند الان به رنگ سبز مایل به بنفش تغییر رنگ داده بودند
-میشه برگردیم محفل؟
-نه
بانز این را گفت و ادامه داد: خب حالا میرسیم به دستگاه بعدی که از یکی از شما محفلیون سر چشمه گرفته .
در همین هنگام همه محفلی های سبز به دنبال چیزی گشتند که شبیه خودشان باشد
رون:عه اون دامبلدور نیس؟
جینی:عه آره خودشه!پروفسور اون شمایید :zogh:
بانز با لبخند نامرئی گفت:بله بله همون رو میگفتم
در این قسمت شما با این چماغ که نمونه ای از چماغ های هاگرید هست روی پای پروفسورتون ضربه بزنید
ریش دامبلدور قرمز میشه و امتیازتون رو میده و در ضمن هرکس محم تر بزنه امتیاز بیشتری میگیره ما در اینجا رابط هایی هم داریم که درد رو شبیه سازی میکنه و پروفسورتون باید اونو بپوشه پس هر چقدر که بزنید پروفتون دردش میاد .
مونوک بیا این دستگاهه رو روشن کن.
مونیکا بعد از پیدا کردن منبع صدا دکمه دستگاه را ضد و دامبلدور غول پیکر را روشن کرد
ویزلی ها به ترتیب در صف ایستادند و سعی کردند تا محکم ضربه بزنند
البته متاسفانه به دلیل بدبختی محفلیون و له شدن دامبلدور زیر فشار چماغ هاگرید مرگخواران هم دلشان نیامد تا فیلم بگیرند.
-بانز مطمئنی اینجوری باید باشه آخه خیلی درد داره ها
-آره ارباب گف....
مونیکا با شنیدن نام ارباب تعظیمی کرد و گفت :پس حتما باید انجام بشه!
مونیکا مرحله سختی دستگاه را بالا برد....


만 까마귀 발톱
با ارزش ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست.
Only Raven


پاسخ به: کانون جادویی آموزش (چوبدستی‌‎چی)
پیام زده شده در: ۱۲:۰۰ جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۹۵
#5
1. نام لقب:مونیکا ویلکینز (مونوک)

2. دروس جادویی موردعلاقه:همه درس ها بجز دفاع در برابر جادوی سیاه(به نظرم باید برعکس می بود)

3. استعدادها و توانایی‌های جادویی: من توانام

4. سال چندمی هستید؟ (در چند ترم از دو ترم برگزار شده شرکت داشته اید)
سال اولی

5. در صورت قبولی در امتحاات سمج، چه میزان از قبولی خود را مدیون کانون می‌دانید؟کلا من آدم مدیونیم و خودم را مدیون کانون می دانم

6. آیا حاضرید در مصاحبه با جادوگرتی‌وی اعلام کنید از بدو تولّد به کلاس‌های کانون می‌رفتید؟
بله




만 까마귀 발톱
با ارزش ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست.
Only Raven


پاسخ به: چه کسانی به شما کمک کرده اند؟
پیام زده شده در: ۱۴:۰۷ جمعه ۲۲ مرداد ۱۳۹۵
#6
لینی وارنر
ریتا
روونا ریونگلاو
وخیلیای دیگه از همشون بسیار بسیار متشکرم


만 까마귀 발톱
با ارزش ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست.
Only Raven


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۲:۵۵ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۵
#7
صبح روز بعد سرکلاس
-ارباب میریم دنبالش و بهش ابراز علاقه خاص میکنیم
-رودولف
-ام نه چیزه بهش میگیم که شما بهش ابراز علاقه خاص می کنید؟
-رودووووووووووولف
-اه خب ارباب من تو این درس مشکل دارم از هکتور بپرسید لطفا
لرد سیاه که می دانست از ته ته رودولف تنها یک ساحره دزد در می آید رویش را به سمت هکتور کرد و سوالش را تکرار کرد
-ارباب من که ازش به عنوان موش آزمایشگاهی استفاده میکنم و بهش از معجونام می دم.
ممد مرگخواری از آن پشت اعتراض خود را به گوش جهانیان رساند. البته بعد از فریاد زدنش توسط ارباب سیاهی به دیار باقی شتافت.
-لینی.
-بله ارباب!
-تو جواب بده باهاش چیکار میکنی؟
-ارباب بچش رو میگیریم مرگخوار میکنیم خودش رو هم میکشیم یا به عنوان نفوذی به محفل میفرستیم
-نه!
لینی که تقریبا نا امید شده بود روی صندلی نشست و ساکت شد.
-خب احمقا حالا که خودتون نفهمیدید خودمان جوابش را می گوییم ما بچش رو میگیریم آموزش مرگخواری میدهیم و خودش را هم به عنوان نفوذی به محفل می فرستیم.
در همین هنگام ملتی از مرگخواران به هوش اربابشان افتخار کردند.
-ام چیزه منم که..
-ساکت! رودولف تو که بلدی برو حواسشو پرت کن تا یکی از ممد مرگخوارا بچش رو بگیره.
-بله ارباب! خانوم می دونید من از بین هر ده زن فقط به ده تاشون ابراز علاقه خاص می کنم؟
در همین هنگام ممد بچه را قاپید و به ارباب داد متاسفانه بچه هه فکر کرد دماغ لرد افتاده و شروع کرد به کردن دست هایش در دو روزنه ایشان.
-بچه احمق دستات رو دربیار الان یه کورشیو میزنم سوراخ بشی ها
-انقه اونقه نق نق نذند(صدای بچه هه)
-اخی چه نازه (با افکت دماغ گرفته) لینی میگم این رو از ما بگیر یرو بخوابونش
در همین هنگام بویی از بچه رها شد و لرد را پخش زمین کرد


만 까마귀 발톱
با ارزش ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست.
Only Raven


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۲۱:۴۳ سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۵
#8
از آنجایی که مرگخواران از وسایل بسیاری خوششان می آمد اما باید یکی از بهترین هایشان را برای اربابشان انتخاب میکردند بادقت تمام شروع به بررسی وسایل کردند
ولدمورت هم که حوصله ایستادن نداشت روی یک صندلی نشست

اولین نفری که پیش لرد برگشت رودولف بود که با یک قمه ی دراز و براق برگشته و سعی داشت تا اربابش را راضی به خریدن اون قمه و درست کردن کلکسیون قمه بکند

اما لرد سیاه و تاریک و مشکی نه تنها به هیچ کدام از حرف هایش گوش نکرد بلکه بعد از اتمام حرف رودولف حتی سعی نکرد تا صورتش رابرگرداند تا به او بگوید نه !
نفر بعدی هکتور بود که می خواست یک پاتیل بزرگ معجون سازی برای لرد بگیرد
-ارباب جونم میگما ببینین این پاتیله چه خوشرنگه ببینید چقد آدمو سر حال میاره!
-نه هکتور نه نه من به این چیزا علاقه ندارم برو دنبال یه چیز دیگه بگرد
ولدمورت که برای اولین بار حتی حال کورشیو زدن به مشنگ ها را هم نداشت دستش را به سینه زد و چشمانش را بست تا شاید حال و حوصله اش سر جا بیاید
صدای دلنگ و دلونگ در مغازه شنیده شد و مونیکا ویلکینز از ارباب بی خبر وارد فروشگاه شد
به دلیل شوک ناگهانی از دیدن ارباب در این وضعیت برای حدود پنج دقیقه ای به کما رفت و روحش تا خواست از زمین به سوی آسمان پر بکشد نتوانست زیر فشار فضولی دوام بیاورد و به زمین برگشت

-اهم ارباب.... :zogh:
ارباب
اربااااااااااااااااااااااااب :worry:
اربابببببببب نههههههههههههههههههههههههه بیاید اینجا بدبخت شدیم خاک برسر شدیم ارباب مون مرد.
در همین هنگام رودولف از شنیدن صدای ساحره ای با سرعت به سمت در هجوم آورد و با دیدن جسم بی جان ارباب روی زمین ولو شد
هکتور هم که زیاد گوش هایش سنگین نبود به سرعت خود را به نزد اربابش رساند
و او هم بادیدن ولدمورت ولو شده بعد از رفتن در حالت کما به زمین برگشت و کنار اربابش زانو زد
-ارباب شما نباید ما رو ترک کنین
-اربااااااااااااااااب پس من با کی برم خواستگاری اربابببببببببب :worry:
همه مرگخوارانی که در صحنه حاضر بودند البته اگر کلاه داشتند کلاهشان را از سرشان برداشتند
در همین هنگام لینی که کاملا از مرگ ولدمورت بی خبر بود فریاد زد یافتم ارباب یافتم
بعد از اتمام حرف پیکسی ارباب به طور ناگهانی زنده شد و به این صورت :grin: فرمود:(کجاست کو پاتر رو گرفتین؟)
مغز مرگخواران هنگ کرده بود و توانایی پاسخ دادن به ولد مورت را نداشتند.
پس لینی مجبور بود پاسخش را بدهد:نه ارباب برای سرگرمیتون یه چیزی پیدا کردم
-خب وقتمان را بیخود نگیر زود تر بیاورش تا حوصله مان سر جایش بیاید
در همین لحظه مغز مرگخواران لودینگ کرده و به حالت اولیه بر می گردند
-ارباب خیلی دلم براتون تنگ شده بود دل قمه هام هم براتون تنگ شده بود
-ارباببببببببببببببببببببببببب نههههههههههههه ما فکر کردیم شما خدایی نکرده به دیار باقی شتافتید
-کورشیوووووو!! ما هرگز نمی میریم مونوک
-بله ارباب حرف شما درسته دل معجون های منم براتون تنگ شد
لینی بعد از حدود نیم ساعتی که توانسته بود از میان ملت متحد مرگخوارن عبور کند خود را به لرد رساند و جسمی را در دامان محبت ایشان انداخت و گفت:اربابا این هم وسیله حوصله آور، موبایل!
-موبای..؟
-نه ارباب موبایل این یه وسیلس که فکر کنم به دست استیو جابز ساخته شده باشه باهاش میتونین برین تو تلگرام و از اینجور حرفا و حوصلتون سر نمیره
-خب لینی الان به ما یاد بده چجوری ازش استفاده کنیم!
برای لحظه ای لینی متوجه اشتباهی که کرده بود شد و یادش آمد خودش هم روش استفاده از موبایل را بلد نیست...


ویرایش شده توسط مونیکا ویلکینز در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۱۳ ۱۰:۴۴:۴۳

만 까마귀 발톱
با ارزش ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست.
Only Raven


پاسخ به: چرا از انتشار "هری پاتر و فرزند نفرین شده" هیجان زده نشدیم؟
پیام زده شده در: ۱۱:۳۲ دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۵
#9
به دلیل اینکه خبرا تو ایران با سرعت لاکپشت می رسن و وقتی ما حتی نتونیم کتاب ها رو ببینیم هیجان زدگی هم در کار نیس
اما به نظر من هری پاتر هنوز طرفدارای خودش رو داره و باید منتظر ترجمه و تالیف کتاب باشیم تا بتونیم هیجان رو تو ایران ببینیم


만 까마귀 발톱
با ارزش ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست.
Only Raven


پاسخ به: سپر مدافعت چه شکلیه؟
پیام زده شده در: ۱۸:۲۴ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۵
#10
مال من؟
نمی گم چه شکلیه
خب باشه فکر کنم عقاف اه ..نه نه عقاببببببببببببببببببببببب
تا چشم اونایی که قلت املایی می گیرن در بیاد


만 까마귀 발톱
با ارزش ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست.
Only Raven






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.