جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

35 کاربر(ها) آنلاین هستند (32 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
34 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 5 تیر 1405 19:45
نمایش جزئیات
آفلاین
از پستخانه‌ی هاگزمید:
به: هرجایی که حال در آن سرگردانید

اوس، هاول سان،

کاتانا داستان‌های زیادی از شما برایم تعریف کرده‌ است. از قلعه‌ی متحرکتان - که بیشتر به یک آزمایش شکست‌خورده شباهت دارد - و به همه‌جای دنیا سفر می‌کند. با نزدیک شدنش، صدای اعتراض هر تکه‌اش آهنی فرسوده‌ و دودکش‌های زهوار دررفته‌اش به گوش می‌رسد.

همه‌ی مردم تظاهر به ترسیدن می‌کنند اما وقتی قلعه پشتِ ابری پنهان می‌شود، آهی از سر حسرت می‌کشند. هر بار کسی تلاشی برای توصیفش می‌کند، انگار درباره‌ی خوابِ عجیبی حرف می‌زند که جزئیاتش را فراموش کرده است؛ با این وجود چیزی آن‌ها را وادار می‌کند که ادامه بدهند. به گمانم به این حس اشتیاق می‌گویند.

کاتانا گفته فکر می‌کنم دروغ گفته که شما یک آتشِ سخنگو در قلعه‌ی متحرکتان دارید که گاهی به او زور می‌گویید مسئول درست کردن غذا، جابه‌جایی قلعه و گرم کردن آب حمام است. با این وجود شنیده‌ام که آتش مظلوم شما، یک اهریمن است. بگذریم.

این نامه را به دلیل دیگری به شما می‌نویسم. به گمانم شما می‌فهمید من چه حسی دارم. هرشب که پنجره را باز‌می‌کنم تا روی پشت‌بام بپرم،‌ همان منظره‌ی همیشگی را می‌بینم. حتی ماهِ بی‌ثبات هم که مثل یک قرص نان ذره ذره خورده می‌شود، باز به حالت قبل برمی‌گردد. من سال‌هاست که در هاگوارتز هستم و کاتانا می‌گوید به گمانش ما رفوزه شده‌‌ایم ولی به هرحال ما را بیرون نمی‌کنند. هر شب‌ پنجره‌ای را به سمتِ ماهِ همیشگی‌ام باز می‌کنم و هر شب تعداد درختانی را که روشن می‌کند، می‌شمارم. همیشه ثابت است.

برای همین به شما می‌نویسم. جادوگری که تنها با چرخاندنِ یک دستگیره، درِ قلعه‌اش را رو به شهر سلطنتی باز می‌کند و با چرخشی دیگر، دریاچه‌ی نقره‌ای را می‌بیند.

شنیده‌ام شما اسم‌های زیادی دارید؛ به همان اندازه‌ای که آرزو دارید آزاد باشید. فکر می‌کنم می‌فهمم چرا هیچ‌وقت یک جا نمی‌مانید. این بهای سنگینی است که برای آزادی باید پرداخت.

به هر حال، من مدت زیادی است که در این قلعه مانده‌ام؛ بیشتر از آنچه در ابتدا تصور می‌کردم و کاتانا می‌گوید اگر بیشتر بمانم، احتمالا روزی متوجه می‌شوم که دیگر نمی‌خواهم بروم.

کمی باعث تاسف است که پیش‌ از اينکه یکدیگر را ملاقات کنیم، اینجا را ترک می‌کنم اما دیدار دوباره‌ با یک سامورایی، آن‌قدرها هم بعید نیست. اگر روزی درِ قلعه‌ی متحرکتان به ژاپن باز شد، و اگر روزی سامورایی‌ و کاتانایش را دیدید که هنوز هم روبان سرخ را دور گردنش بسته، لطفا قبل از بستن در، کمی درنگ کنید.

با تقدیم احترامات
تاتسویا و کاتانا
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
تاپیک انجمن
پاسخ: جانورنماها
ارسال شده در: پنجشنبه 4 تیر 1405 16:42
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا مثل تیم فوتبال دور لرد جمع می‌شن. قد بعضیا زیادی بلنده و قد بعضیا زیادی کوتاه ولی نهایتا همه تو عکس جا میشن. پرِ کلاهِ گات،ایوا درحال تلاش برای گاز گرفتن برگو، یه پای کنده‌شده‌ی تام و گوشه‌ی سیبیل سیبل.

با دریافت دستورِ خنده‌ی زورکی، تاتسویا تمامِ تلاشش رو می‌کنه که لبخند بزنه اما شکست می‌خوره. یه انگشتش رو می‌ذاره سمتِ راست دهنش و کاتانا رو می‌ذاره سمتِ چپ و اینطوری تبدیل به جوکرسویا میشه.

بعد از کمی کُشتی گرفتنِ باوقار و شایسته، بلاخره عکس گرفته میشه و یه مقداری تاره درحدی که تلما و آگاتا خواهر دوقلو به نظر می‌رسن اما درنهایت عکس یادگاری هم آماده‌ست.

- خب حالا... راه رسیدن به آمازون از کدوم وره؟

مرگخواری که این سوال رو پرسیده، بلافاصله در افق محو میشه اما سوالش مثل یه لامپ بزرگ همونجا آویزون می‌مونه.
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
تاپیک انجمن
پاسخ: یک فنجان چای
ارسال شده در: چهارشنبه 3 تیر 1405 03:07
نمایش جزئیات
آفلاین
اوس رزا چان.
من و کاتانا شهادت می‌دیم که شما و جیمزک دعوا و کل کل نکردین و به حرفِ بابا مرلین گوش دادی.

پ ن: ایوا چان سهمِ کاتانا رو خورد و مجبور شدم بهش علف و بامبو بدم.

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن
پاسخ: مرلین را شکر که...
ارسال شده در: دوشنبه 1 تیر 1405 16:30
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین را شکر که من و کاتانا روی حصیر‌ نازکی در بالکن نشسته‌ایم. اگر حصیر ضخیم‌تری بود، متوجه سرمای هوا نشده و مریض می‌شدیم. بعد دوباره مادام پامفری سنسه معجون‌هایی به ما می‌داد که کاتانا نمی‌گذاشت تیغه‌اش را با آن‌ها بشورم. کاتانا خیلی ناسپاس شد- کاتانا هنگام نوشتن این جمله، سامورایی خودش را سوراخ نکرد، مرلین را شکر!

واقعا مرلین را شکر چون آنوقت دوباره جراپیستِ همکار مادام پامفری در مرکز مشاوره ما را مجبور می‌کرد هر شب ده چیز‌ که بابتِ آن‌ها شکرگزاریم را بنویسیم. دفعه‌ی پیش هفتاد بار نوشتیم به خاطر بالکن اختصاصی‌مان در خانه‌ی ریدل‌ها شکرگزاریم و پذیرفته نشد!

مرلین را شکر به خاطر کاتانا که با جوهر به خوبی روی کاغذ می‌نویسد و نصفِ برگه‌ها را پاره نکرده است. همچنین بابتِ اینکه ایوا چان اوریگامی‌های کاغذی شکلِ کیک را خورد، مرلین را شکر! ملانی چان هدر دادن کاغذهای سالن عمومی را دوست ندارد؛ همان‌طور که غلافِ کاتانا ضربه‌ی دمپایی را نمی‌پسندد.

مرلین را شکر که ماه امشب اینقدر سفید و گرد و قاچ‌کردنی به نظر می‌رسد. اگر‌ خطری از سمتِ جنگل ممنوعه نزدیک شود، امکان ندارد در تیررس کاتانا قرار‌ بگیرد.


ویولا با ناخن‌هایش روی شیشه‌ی بالکن ضرب‌ گرفته و می‌گوید "تاتامی حصیریت وسط این پنت‌هاوس لاکچری خیلی بی‌کلاسه!" مرلین را به خاطر وجود تاتامی حصیری و پنت‌هاوس شکر می‌کنم!

جنابِ مرلین سان!
به گمانم از این همه زحمت خسته شده‌اید و با شمردنشان، خسته‌تر هم می‌شوید. پس دیگر شکر نمی‌کنیم شاید کمی باکلاس بشویم. مرلین را شکر!
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
تاپیک انجمن
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 31 خرداد 1405 23:34
نمایش جزئیات
آفلاین
سامورایی‌ها می‌آموختند گامِ نخست را بردارند؛ اما هرگز به پشت سر نگاه نکردن، درسی بود که در خانه‌ی ریدل تعلیم می‌دادند.

نگاهِ تاتسویا به آکی افتاد. تنها به اندازه‌ی برخوردِ دو تیغه شمشیر؛ اما همان کافی بود. سامورایی‌ها برای فهمیدنِ یکدیگر به واژه‌های زیادی نیاز نداشتند. از برقِ کوتاهی که در نگاهِ آکی گذشت، تاتسویا فهمید آکی به همان نقشه‌ای رسیده که لحظاتی پیش در ذهن خودش شکل گرفته بود.

- هر از گاهی از میونِ سایه‌ها دیده میشن... تلاش می‌کنن مخفی نگهش دارن اما هیچ‌چیز در سایه‌ها از چشمِ ما پنهون نیست.

اتاق در تبِ انتظاری خاموش می‌سوخت؛ اما زیر پوست آن، هیجانی تاریک موج می‌زد. اشتیاق برای دانستن نام‌ها. بلاتریکس به ظاهر بی‌اعتنا به سامورایی‌ها، ناخن‌هایش را روی کنده‌کاری‌های چوبدستی‌اش می‌کشید. انگشتان ویولا به نرمی با موهایش بازی می‌کرد و چشمانِ دلفی بی‌آنکه لحظه‌ای بلغزند، بر چهره‌ی لرد ولدمورت ثابت مانده بودند.

- فکر می‌کنم همه به اندازه‌ی کافی منتظر مانده‌اند. کدام دوستانِ جیمز و لیلی قرار است به آن‌ها بپیوندند؟

صدای لرد سیاه، جرقه‌ای بود که همه انتظارش را می‌کشیدند.

- نیمفادورا تانکس و ریموس لوپین.
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
تاپیک انجمن
پاسخ: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1405 19:12
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز سیریوس سرش رو کج کرد تا به ابرفورث نگاه کند. مشکوک می‌زد؟
- هوممم.

از هیچ زاویه‌ای برایش قابل درک نبود که چرا باید به جای پرنتیسِ قانون‌شکن و فراری، بز تحویل بگیرد. چون دوست داشت کبابِ بز بچشد؟‌

به محض رسیدن این فکر به ذهنش، یاد دمپایی ملانی افتاد. اصلا امکان نداشت گرفتارِ خلاف بشود... بابا مرلین هنوز هم هرشب داستانِ "پسر با استعدادی که منکری نبود که نکرد و مسکری نبود که نخورد و با آن همه ذوق قریحه زیر خاک شد." رو برایش تعریف می‌کرد!

- نه آقا راه نداره! با مامور قانون همکاری کن!
- بز خیلی خوبه ها!

جیمز و همراهانش نگاه بهم انداختند و جلوتوث‌شان متصل شد. چه اشکالی داشت چند مامور خوب و وظیفه‌شناس در حین انجام وظیفه یک بز هدیه بگیرند؟

- عمو برای اینکه روی شما رو زمین نندازیم، این یکی رو بدین.

جیمز سیریوس به بزرگ‌ترین بزِ پشت سر ابرفورث اشاره کرد. پرنتیس بیشتر خودش رو پشت بز غول‌پیکر جمع کرد. ابرفورث که با هر قدمش یک قطره عرق می‌ریخت، به سمت بز بزرگ رفت ولی وقتی برای بار دوم به پشت بز نگاه کرد، پرنتیس اونجا نبود.
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
تاپیک انجمن
پاسخ: یک فنجان چای
ارسال شده در: یکشنبه 24 خرداد 1405 16:02
نمایش جزئیات
آفلاین
اوس رزا چان.
کاتانا دختر خوبیه و کسی رو محو نمی‌کنه...
فقط شاید خیلی ریزش کنه‌... خیلی ریز.
اونقدر که راحت از طریق دستشویی به بیرون تالار-
ببخشید باید برم چون دمپایی ملی چان-

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن
پاسخ: گشنه در جادوگران!
ارسال شده در: جمعه 22 خرداد 1405 00:41
نمایش جزئیات
آفلاین
تاتسویا نمی‌دونست اونجا چیکار می‌کرد می‌خواست بره توی یه سوژه‌ی دیگه ولی کاتانا نتونست درست انتخاب کنه. توی اون بدبختی که یکی از همر می‌خورد و یکی از دابی از شدت ضربه‌ها گیج شد و این دقیقا بهترین فرصت برای جادوگران بود!

یه تاتسویای گیج بهتر از یه تاتسویای هوشیار نقشه می‌کشید!

همون لحظه بود که همشون توسط گرداب خورده شدند! هیچکس دوست نداشت خورده بشه ولی یه نفر بود که خیلی دوست داشت همه‌چی بخوره! درحالی که قلپ قلب شنا می‌کرد خودش رو به سختی رسوند به ایوا، بغلش کرد و مثل شیرشاه گرفتش بالا و ایوا به محض دیدنِ اون همه گردابِ خوشمزه نقشه رو فهمید و به این صورت به گرداب حمله کرد!
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1405/3/22 2:30:29
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
تاپیک انجمن
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1405 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
تاتسویا موتویاما vs کوین کارتر

بازمانده


افسانه‌ها معمولاً آن‌طور که انتظار داریم نمی‌میرند.

می‌گویند تک‌شاخ‌ها چنان گریزپایند که کمتر جادوگری در طول عمرش موفق به دیدن یکی از آن‌ها شده است. موجوداتی با خونی به رنگ دریاچه‌ی نقره‌ای و سُم‌هایی از طلا که بی‌صدا بر زمین فرود می‌آیند.

تاتسویا هیچ‌وقت تک‌شاخ زنده‌ای ندیده بود.

تنها تک‌شاخی که می‌شناخت، سَری آویخته بر دیوارِ سالن شورای ریدل بود؛ بقایای موجودی که خونش روزی مرگ را فریب داده بود.

شاخ سفیدش هنوز سالم بود. چشمان شیشه‌ایش در نور لرزان شمع‌ها برق می‌زدند؛ گویی حتی مرگ هم نتوانسته بود مسیر نگاهش را تغییر دهد.
تاتسویا طبق عادت نگاهش را دنبال کرد و به میزی رسید که در دل جنگلی غرق در نور طلایی، جای گرفته بود. درختان از دو سو گردِ آن قد کشیده بودند و مسیر باریکی از میانشان امتداد داشت؛ گویی تمام جنگل برای تماشای آن ضیافت قدیمی گرد آمده باشد.

سرمای صدای لرد ولدمورت تاتسویا را از تابلو بیرون کشید. لحنی آرام و شمرده داشت، گویی اقتدار از زبان او جاری می‌شد. در حالی که هنوز بوی خون از ردای مرگخوارانش برمی‌خاست و پیروزی در نبرد هاگوارتز تازه بود، از نبرد بعدی سخن می‌گفت.

- ورودی‌های وزارت جادو تحت کنترل گرفته می‌شن.

تاتسویا تک‌شاخ را در تماشای تابلو تنها گذاشت و لحظه‌ای قبل از اینکه نگاهش را بچرخاند، گمان کرد چیزی در تصویر تغییر کرده.

نگاهش به صندلی خالی سمتِ راستِ لرد افتاد که مثل زخمی میان میز دهان باز کرده بود. تا به حال این صندلی را خالی ندیده بود‌‌. بخشی از وجود تاتسویا هنوز انتظار داشت درِ سالن ناگهان باز شود، شنلی سیاه در هوا موج بيندازد و صدای "بلاتریکس لسترنج" همه چیز به حالت سابق بازگرداند. هنوز از گوشه‌‌ی چشم درِ سالن را می‌پایید اما بخشی از او می‌دانست بلاتریکس دیگر هرگز برنمی‌گردد.

تاتسویا نگاهش را از صندلی گرفت و دوباره به سخنان لرد ولدمورت گوش سپرد.
- امشب، در نبرد نهایی، وزارت جادو سقوط خواهد کرد.

طنینِ کلمات لرد ولدمورت در سالن پیچیدند و برای چند لحظه، تنها صدای اتاق بودند. صدای تایید مرگخواران با کمی تاخیر بلند شد چون صاحبِ صدایی که همیشه اولین فریاد پیروزی را سر می‌داد، دیگر آنجا نبود‌.

پشت پنجره‌های بلند، غروب آرام‌آرام بر محوطه‌ی عمارت سرک می‌کشید. نور سرخ‌رنگی از شیشه‌ها می‌گذشت و بر روی میز فرو می‌ریخت؛ درست همان‌طور که نور غروب، بر روی میزِ درون تابلو افتاده بود.

تاتسویا دوباره برای لحظه‌ای کوتاه، چشم از لرد برداشته بود

حیوانات درون تابلو هیچ شباهتی به یکدیگر نداشتند. بعضی شکارچی بودند و بعضی شکار. بعضی در گله زندگی می‌کردند و بعضی تمام عمرشان را تنها می‌گذراندند. با این حال، همگی دور یک میز نشسته بودند؛ انگار برای ساعتی کوتاه، قوانین خود را فراموش کرده بودند تا به اسبِ سفیدی که در مرکز حلقه‌ نشسته بود، نگاه کنند. اسب سفید اما به تک‌شاخ جاودان‌شده‌ی روبه‌رویش می‌نگریست و تاتسویا همیشه به فکر فرو می‌رفت که رازِ میانشان چیست.

بر سر میز، جام‌ها بلند می‌شدند، نه برای شادی، بلکه برای یادآوریِ نبردی که هنوز جریان داشت. طنینِ برخوردشان با یکدیگر، کم‌جان بود و بیشتر شبیه امضای خاموش پایِ یک فرمان بود. مرگخواران پیروز می‌شدند و بار دیگر آنجا ضیافتی برپا می‌کردند.

زمانی که صندلی‌های اطرافش یکی یکی خالی می‌شدند، تاتسویا هنوز نشسته و به تاریکیِ بیرون از پنجره چشم دوخته بود. لحظه‌ای دمِ نرم و پرپشت روباهِ تلما را احساس کرد که مچ دستش را نوازش می‌کند و لحظه‌ای بعد تلما و روباهش دیگر در تالار نبودند.

سامورایی قبل از خارج شدن از سالن شورا، نگاهِ دیگری به تابلو انداخت و حاضر بود قسم بخورد گرگِ پشتِ میز در خونِ خودش غرق شده است.

***


در میدان نبرد

طلسمی به رنگ خون درست از بالای سر سامورایی گذشت و لحظه‌ای بعد، مجسمه‌ی جادوگری که مغرورانه در میانه‌ی تالار ایستاده بود از کمر شکست و با صدایی سهمگین فرو ریخت. تاتسویا فرصت نگاه کردن نداشت. فریادها در ساختمان بلند وزارت می‌پیچیدند.

نور سبز. نور سرخ. جادو. خون.

همه‌چیز آن‌قدر سریع اتفاق افتاده بود که گویی خودِ میدان نبرد نمی‌خواست به کسی فرصت فکر کردن بدهد. تاتسویا احتیاجی به فکر کردن نداشت، مبارزه با روح و جسمش عجین شده بود.

دخترک نمی‌خواست چهره‌ی کسانی را که می‌شناخت ببیند. چند ساعت پیش پشت میزی نشسته بودند و جام‌هایشان را بالا می‌بردند. اکنون همان دست‌ها چوبدستی در دست داشتند و مبارزه می‌کردند. هرچند نتیجه‌ی نبرد از تعدادِ دشمنان و ساختمانِ فروریخته‌شان مشخص بود، تاتسویا چشمانش را بسته بود؛ گویی با چشم بسته در ذهنش نمی‌توانست ایوانوا و ویولا را روی زمین ببیند.

تاتسویا دوباره آن‌ها را پشتِ میزِ سالن شورا می‌دید.

مرگخواران از میان تالار پیش می‌رفتند و سیاهیِ رداهایشان، روشنایی کم‌جان چراغ‌ها را می‌بلعید. تاتسویا برای لحظه‌ای کوتاه لرد ولدمورت را دید که در میان آشوب ایستاده بود؛ آرام‌تر از آنکه به میدان نبرد تعلق داشته باشد.

نبرد به زودی به پایان می‌رسید.

***


ضیافت بازماندگان

وقتی به عمارت بازگشتند، هوا آکنده از عطرِ خاکآ باران خورده بود. گویی این رایحه می‌‌توانست تمامِ مرگ و میرها را در خود غرق کند.

ردای مرگخواران آغشته به خون و خاکستر بود. بعضی زخم برداشته بودند. بعضی با صدایی بلندتر از همیشه می‌خندیدند؛ خنده‌ی عجیبی که تنها از گلویی بیرون می‌آید که از مرگ جان سالم به در برده‌ است.

شمع‌های سالن شورا از پیش روشن شده بودند. میز همچنان همان‌جای‌ هیمشگی قرار داشت. بوی شراب، مومِ سوخته و بارانِ نشسته بر ردای مرگخواران در هوا آمیخته بود.

تاتسویا هنگام ورود، بی‌اختیار دور میز را از نظر گذراند و وقتی سر جای همیشگی‌ش نشست، تلما و روباهش را ندید.این بار لازم نبود صندلی‌ها را بشمارد.جای خالی‌شان بیش از حد به چشم می‌آمد. با این حال ضیافتِ پیروزی نهایی آغاز شد؛ زیرا ضیافت‌ها برای مردگان متوقف نمی‌شوند.

چشمانِ سنگیِ تکشاخ، مانند آهنربا نگاهِ دختر را به سمت خود کشیدند و بعد به سمتِ تابلویی که به آن می‌نگریست‌.

اسبِ سفید همچنان در وسطِ تابلو می‌درخشید اما همراهانش... تاتسویا شبحی از لمسِ دمِ روباه تلما را احساس کرد و بر خود لرزید‌.

شاید تقصیر نور شمع‌ها بود.
یا شاید نوشیدنی‌ای که آن شب بیش از همیشه میان جام‌ها می‌چرخید.

اما برای نخستین بار، تاتسویا حیوانات را جور دیگری دید. خرسی که سر خون‌آلودش را روی میز گذاشته بود، شیری قدرتمند و بر خاک افتاده. گرگی که تا ابد در میانه‌ی همان ضیافت متوقف شده بود. صندلی‌های خالی، سرهای افتاده، رومیزی‌ای که دیگر سفید نبود. حیواناتِ دورِ میز مُرده بودند اما هیچ‌کدام از آن‌ها واقعاً میز را ترک نکردند.

این تصویری بود که تک‌شاخ همیشه می‌دید؟

تاتسویا همیشه می‌خواست بداند چرا اربابِ تاریکی سر تک‌شاخ را درست رو‌به‌روی این تابلو آویخته است. عرضِ سالن، فاصله‌ی بین این دو بود. فاصله‌ای که با خون، نام‌ها، صندلی‌های خالی و آدم‌هایی پر شده بود که روزی دور یک میز نشسته بودند.

افسانه‌ها معمولاً آن‌طور که ما انتظار داریم نمی‌میرند. گاهی فقط آن‌قدر کمرنگ می‌شوند که در پایان، تنها یک بازمانده باقی بماند.

این مبارزه بر سر زنده ماندن نبود. تاتسویا پشت میزی نشسته بود که می‌دانست هرگز نمی‌خواهد ترکش کند.
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
تاپیک انجمن
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: چهارشنبه 13 خرداد 1405 20:19
نمایش جزئیات
آفلاین



تاتسویا تاریکی رازآمیز شب‌های هاگوارتز را مثل شنل بر تن کرده و بر بام خوابگاه گریفندور نشسته بود. هر شب به اصرار کاتانا برای دیدن ماه همین کار را می‌کردند اما ماه آن شب برایش ناآشنا بود. نزدیکتر از همیشه، گویی بالای جنگل ممنوعه به دار آویخته شده باشد. این منظره باعث می‌شد موجی از ناآرامی زیر پوستش احساس کند. چشمانش را بست و تلاش کرد صدای تاریکی اطرافش را بشنود. سرمایی روی گردنش احساس کرد؛ حسی شبیه شبحی از آینده‌ی نزدیک و بعد غریزه‌ش به آرامی در گوشش زمزمه کرد:«اونا اینجان.»

با فشاری به نوک پاهایش عقب پرید. در همان لحظه پنجه‌هایی سنگی که زیر پایش بود را تکه تکه کردند. ضربان قلب تاتسویا صدای خنده‌ی مهاجم را در خود خفه می‌کرد. با یک جهش کمی به او نزدیکتر شد و کاتانا را از غلاف بیرون کشید. بوی خون خشک‌شده... خون بیش از یک نفر... سامورایی کاتانایش را بالا برد، قرار نبود شکار راحتی باشد. وقتی قاتل به سمتش برگشت، قلب تاتسویا محکم‌تر به سینه‌‌اش کوبید.

برق آبی چشمان مرد خیلی اشنا بود. آتش آبی‌رنگی که درونش روشن بود. تاتسویا می‌دانست آتش ابی رنگ، شدیدتر می‌سوزد و می‌سوزاند.
- فنریر... گری‌بک؟
ـ قبلاً می‌گفتی "گری‌بک سنپای*". خیلی رو اعصابم بود.

شکی نداشت که خودش بود، سه سال پیش فارغ‌التحصیل شده بود و تاتسویا دیگر خبری از او نداشت. حالا که با ردای خون‌آلود و حالتی نیمه‌گرگ/نیمه‌انسان جلویش ایستاده بود و می‌خندید، می‌توانست بفهمد که چرا. بوی خون مثل مه دورش را گرفته بود و حواسِ دیگر دخترک را می‌پوشاند. حالا که نمی‌توانست بر بویایی و شنوایی خودش اتکا کند، راه برای حسِ دیگری باز شده بود که تاتسویا از آن متنفر بود؛ "ترس".

- چرا اینجایی؟

گری‌بک لبخندی آغشته به خون تحویلش داد.
- خودت چرا اینجایی؟

تاتسویا سرش را کج کرد و موهایش را پشت سرش انداخت این بار کاتانا را مستقیم به سمتِ قلبش نشانه گرفت.

- غریبه‌ها اجازه ندارن. این وقت از شب اینجا باشن.
- ولی اینجا خونه‌ی قدیمیمه... می‌خوام از اینجا شروع کنم. می‌خوام همه اینجا درک کنن.
- شروع... چیو می‌خوای شروع کنی...؟
- تا چند لحظه‌ی دیگه خودت می‌فهمی.

و گویی این حرفش اعلامِ شروع یک نمایش باشد، صداها بلند شدند.

صدای جیغ.

تاتسویا صدای جیغی که به خاطر دیدن یک حشره‌ی مرده در راه‌پله بود را از صدای جیغی که آخرین تقلای یک نفر بود بود، تشخیص می‌داد. بی‌اختیار آماده‌ی جهیدن به سمتِ صدای بود که فنریر جلویش را گرفت.
- گفتم که‌... می‌خوام با اینجا شروع کنم.

صدایش حالا گرفته‌تر از قبل بود و موهای سیاهی صورتش را پوشانده بود. فقط چشمانش از چهره‌ی قبلیش باقی مانده بود. تاتسویا این بار بدون تردید به سمتش حمله کرد. گری‌بک حالا چابک‌تر از قبل شده بود، احتمالا سریع‌تر از هر آدمی.

حالا وحشت انگار تمام هاگوارتز را در خودش غرق کرده بود. تاتسویا فقط یک نگاه به محوطه انداخت و همین اشتباه مرگبار کافی بود. فنریر از چوبدستیش استفاده نمی‌کرد، انگار حتی از تمام قدرتش هم استفاده نمی‌کرد اما با یک ضربه سامورایی را به لبه‌ی پشت‌بام پرتاب کرد. تاتسویا به سختی غلتید و از لبه‌ی مرگبار فاصله گرفت اما گری‌بک منتظر این فرصت بود. تاتسویا به دهان هیولامانندش نگاه کرد. آثاری از قربانیان قبلی به چشم می‌خورد‌. دستی که کاتانا را گرفته بود، به سرعت چرخاند تا گلویش را بدرد اما گرگینه با سرعتی باورنکردنی دستش را گاز گرفت.

دندان‌های تیزش پوستِ رنگ‌پریده‌ی دختر را دریدند... منتظر دردِ شدید بود اما پیش از آنکه در گوشت و استخوان‌هایش حسش کند، گری‌بک عقب‌نشینی کرد. تاتسویا خواست به دنبالش برود تا کار را تمام کند اما گرگینه دیگر توجهی به او نداشت.

تاتسویا به سوزش جای دندان‌های گری‌بک و بعد به ماهِ شومی که وحشت را به هاگوارتز آورده بود، نگاه کرد.

ماهِ کامل...
آرواره‌های گرگینه که مثل تله‌ی آهنی دور دستش حلقه شده بودند...
همنوازی زوزه‌ها و جیغ‌ها...


قبل از اینکه از هوش برود، فقط توانست یک جمله به زبان بیاورد:
- حسابی خراب کردم، مگه نه؟

My dear dolly polly shut your eyes"
Lie still, lie silent utter no cries
As the Witcher
Brave and bold
Paid in coin of gold
He'll chop and slice you
Gut and dice you
Eat you up whole
"Eat you whole




_______
* سنپای : سال بالایی
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1405/3/13 20:26:37
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1405/3/13 20:26:38
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1405/3/13 20:34:56
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
تاپیک انجمن