تاتسویا موتویاما vs کوین کارتر
بازمانده
افسانهها معمولاً آنطور که انتظار داریم نمیمیرند.میگویند تکشاخها چنان گریزپایند که کمتر جادوگری در طول عمرش موفق به دیدن یکی از آنها شده است. موجوداتی با خونی به رنگ دریاچهی نقرهای و سُمهایی از طلا که بیصدا بر زمین فرود میآیند.
تاتسویا هیچوقت تکشاخ زندهای ندیده بود.
تنها تکشاخی که میشناخت، سَری آویخته بر دیوارِ سالن شورای ریدل بود؛ بقایای موجودی که خونش روزی مرگ را فریب داده بود.
شاخ سفیدش هنوز سالم بود. چشمان شیشهایش در نور لرزان شمعها برق میزدند؛ گویی حتی مرگ هم نتوانسته بود مسیر نگاهش را تغییر دهد.
تاتسویا طبق عادت نگاهش را دنبال کرد و به میزی رسید که در دل جنگلی غرق در نور طلایی، جای گرفته بود. درختان از دو سو گردِ آن قد کشیده بودند و مسیر باریکی از میانشان امتداد داشت؛ گویی تمام جنگل برای تماشای آن ضیافت قدیمی گرد آمده باشد.
سرمای صدای لرد ولدمورت تاتسویا را از تابلو بیرون کشید. لحنی آرام و شمرده داشت، گویی اقتدار از زبان او جاری میشد. در حالی که هنوز بوی خون از ردای مرگخوارانش برمیخاست و
پیروزی در نبرد هاگوارتز تازه بود، از نبرد بعدی سخن میگفت.
- ورودیهای وزارت جادو تحت کنترل گرفته میشن.تاتسویا تکشاخ را در تماشای تابلو تنها گذاشت و لحظهای قبل از اینکه نگاهش را بچرخاند، گمان کرد چیزی در تصویر تغییر کرده.
نگاهش به صندلی خالی سمتِ راستِ لرد افتاد که مثل زخمی میان میز دهان باز کرده بود. تا به حال این صندلی را خالی ندیده بود. بخشی از وجود تاتسویا هنوز انتظار داشت درِ سالن ناگهان باز شود، شنلی سیاه در هوا موج بيندازد و صدای "بلاتریکس لسترنج" همه چیز به حالت سابق بازگرداند. هنوز از گوشهی چشم درِ سالن را میپایید اما بخشی از او میدانست بلاتریکس دیگر هرگز برنمیگردد.
تاتسویا نگاهش را از صندلی گرفت و دوباره به سخنان لرد ولدمورت گوش سپرد.
- امشب، در نبرد نهایی،
وزارت جادو سقوط خواهد کرد.
طنینِ کلمات لرد ولدمورت در سالن پیچیدند و برای چند لحظه، تنها صدای اتاق بودند. صدای تایید مرگخواران با کمی تاخیر بلند شد چون صاحبِ صدایی که همیشه اولین فریاد پیروزی را سر میداد، دیگر آنجا نبود.
پشت پنجرههای بلند، غروب آرامآرام بر محوطهی عمارت سرک میکشید. نور سرخرنگی از شیشهها میگذشت و بر روی میز فرو میریخت؛ درست همانطور که نور غروب، بر روی میزِ درون تابلو افتاده بود.
تاتسویا دوباره برای لحظهای کوتاه، چشم از لرد برداشته بود
حیوانات درون تابلو هیچ شباهتی به یکدیگر نداشتند. بعضی شکارچی بودند و بعضی شکار. بعضی در گله زندگی میکردند و بعضی تمام عمرشان را تنها میگذراندند. با این حال، همگی دور یک میز نشسته بودند؛ انگار برای ساعتی کوتاه، قوانین خود را فراموش کرده بودند تا به اسبِ سفیدی که در مرکز حلقه نشسته بود، نگاه کنند. اسب سفید اما به تکشاخ جاودانشدهی روبهرویش مینگریست و تاتسویا همیشه به فکر فرو میرفت که رازِ میانشان چیست.
بر سر میز، جامها بلند میشدند، نه برای شادی، بلکه برای یادآوریِ نبردی که هنوز جریان داشت. طنینِ برخوردشان با یکدیگر، کمجان بود و بیشتر شبیه امضای خاموش پایِ یک فرمان بود. مرگخواران پیروز میشدند و بار دیگر آنجا ضیافتی برپا میکردند.
زمانی که صندلیهای اطرافش یکی یکی خالی میشدند، تاتسویا هنوز نشسته و به تاریکیِ بیرون از پنجره چشم دوخته بود. لحظهای دمِ نرم و پرپشت روباهِ تلما را احساس کرد که مچ دستش را نوازش میکند و لحظهای بعد تلما و روباهش دیگر در تالار نبودند.
سامورایی قبل از خارج شدن از سالن شورا، نگاهِ دیگری به تابلو انداخت و حاضر بود قسم بخورد گرگِ پشتِ میز در خونِ خودش غرق شده است.
***
در میدان نبردطلسمی به رنگ خون درست از بالای سر سامورایی گذشت و لحظهای بعد، مجسمهی جادوگری که مغرورانه در میانهی تالار ایستاده بود از کمر شکست و با صدایی سهمگین فرو ریخت. تاتسویا فرصت نگاه کردن نداشت. فریادها در ساختمان بلند وزارت میپیچیدند.
نور سبز. نور سرخ. جادو. خون.همهچیز آنقدر سریع اتفاق افتاده بود که گویی خودِ میدان نبرد نمیخواست به کسی فرصت فکر کردن بدهد. تاتسویا احتیاجی به فکر کردن نداشت، مبارزه با روح و جسمش عجین شده بود.
دخترک نمیخواست چهرهی کسانی را که میشناخت ببیند. چند ساعت پیش پشت میزی نشسته بودند و جامهایشان را بالا میبردند. اکنون همان دستها چوبدستی در دست داشتند و مبارزه میکردند. هرچند نتیجهی نبرد از تعدادِ دشمنان و ساختمانِ فروریختهشان مشخص بود، تاتسویا چشمانش را بسته بود؛ گویی با چشم بسته در ذهنش نمیتوانست ایوانوا و ویولا را روی زمین ببیند.
تاتسویا دوباره آنها را پشتِ میزِ سالن شورا میدید.مرگخواران از میان تالار پیش میرفتند و سیاهیِ رداهایشان، روشنایی کمجان چراغها را میبلعید. تاتسویا برای لحظهای کوتاه لرد ولدمورت را دید که در میان آشوب ایستاده بود؛ آرامتر از آنکه به میدان نبرد تعلق داشته باشد.
نبرد به زودی به پایان میرسید.***
ضیافت بازماندگان وقتی به عمارت بازگشتند، هوا آکنده از عطرِ خاکآ باران خورده بود. گویی این رایحه میتوانست تمامِ مرگ و میرها را در خود غرق کند.
ردای مرگخواران آغشته به خون و خاکستر بود. بعضی زخم برداشته بودند. بعضی با صدایی بلندتر از همیشه میخندیدند؛ خندهی عجیبی که تنها از گلویی بیرون میآید که از مرگ جان سالم به در برده است.
شمعهای سالن شورا از پیش روشن شده بودند. میز همچنان همانجای هیمشگی قرار داشت. بوی شراب، مومِ سوخته و بارانِ نشسته بر ردای مرگخواران در هوا آمیخته بود.
تاتسویا هنگام ورود، بیاختیار دور میز را از نظر گذراند و وقتی سر جای همیشگیش نشست، تلما و روباهش را ندید.این بار لازم نبود صندلیها را بشمارد.جای خالیشان بیش از حد به چشم میآمد. با این حال ضیافتِ پیروزی نهایی آغاز شد؛ زیرا ضیافتها برای مردگان متوقف نمیشوند.
چشمانِ سنگیِ تکشاخ، مانند آهنربا نگاهِ دختر را به سمت خود کشیدند و بعد به سمتِ تابلویی که به آن مینگریست.
اسبِ سفید همچنان در وسطِ تابلو میدرخشید اما همراهانش... تاتسویا شبحی از لمسِ دمِ روباه تلما را احساس کرد و بر خود لرزید.
شاید تقصیر نور شمعها بود.
یا شاید نوشیدنیای که آن شب بیش از همیشه میان جامها میچرخید.
اما برای نخستین بار، تاتسویا حیوانات را جور دیگری دید. خرسی که سر خونآلودش را روی میز گذاشته بود، شیری قدرتمند و بر خاک افتاده. گرگی که تا ابد در میانهی همان ضیافت متوقف شده بود. صندلیهای خالی، سرهای افتاده، رومیزیای که دیگر سفید نبود. حیواناتِ دورِ میز مُرده بودند اما هیچکدام از آنها واقعاً میز را ترک نکردند.
این تصویری بود که تکشاخ همیشه میدید؟ تاتسویا همیشه میخواست بداند چرا اربابِ تاریکی سر تکشاخ را درست روبهروی این تابلو آویخته است. عرضِ سالن، فاصلهی بین این دو بود. فاصلهای که با خون، نامها، صندلیهای خالی و آدمهایی پر شده بود که روزی دور یک میز نشسته بودند.
افسانهها معمولاً آنطور که ما انتظار داریم نمیمیرند. گاهی فقط آنقدر کمرنگ میشوند که در پایان، تنها یک بازمانده باقی بماند.
این مبارزه بر سر زنده ماندن نبود. تاتسویا پشت میزی نشسته بود که میدانست هرگز نمیخواهد ترکش کند.