هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
پیام زده شده در: ۱۶:۵۵ دوشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۱
#1
مادام هوچ نگاهی از بالا تا پایین به ما انداخت.
خودش بنظر خیلی خوب نمی آمد.خسته و آَشفته بود.با کلافگی پرسید:
_چیشده که به اینجا اومدین؟
فلامل جلو رفت و دست مادام هوچ رو گرفت و تکان داد.
+بسیار خرسندیم که ملاقاتتون کردیم،راستش ما یه کار ریزی باهاتون داریم.

هوچ دستش را عقب کشید،ظاهرا خیلی خوشش نیامده بود.
_خب؟
آرتیمیسیا جلو رفت و گفت:ما یه دسته گلی به آب دادیم و به کمک شما احتیاج داریم و خب...
هوچ حرفش را قطع کرد و گفت:متاسفم ولی به اندازه کافی سرم شلوغ هست و نمیتونم کمکتون کنم.

من دیدم که اینگونه تا فردا هم به هیچ نتیجه ای رسیم و اوضاع دارد وخیم و وخیم تر می شود.
_سلام مادام هوچ عزیز
مادام هوچ با تعجب نگاهی انداخت و گفت:تو کی هستی؟
_من؟من آگاتا کریستی هستم و از دیدنتون بسیار خوشحالم.بچه ها خیلی تعریف شمارو کرده بودن و وقتی قرار شد بیایم پیش شما من توی پوست خودم نمی گنجیدم و میخواستم بدونم اون مربی ای که بچه ها انقدر دوستش داشتند چجوریه.من ازتون خاطره های زیادی شنیده بودم از اینکه چقدر به بچه ها لطف و دلسوزی داشتید، مثل اوندفه ای که با سدریک کلی تمرین داشتید و وقتی که پاش میشکنه و شما مثل یه مادر ازش مراقبت می کنید یا... .
چند خاطره از گذشته ها که بچه ها گفته بودند تعریف کردم.هوچ به فکر فرو رفت و بعد گفت:
-خیلی وقت بود بهم سر نزده بودید و با اینکه دلم براتون تنگ شده بود ولی...
سدریک حرفش را قطع کرد و گفت:
+مارو ببخشید هوچ عزیز
هوچ لبخندی زد و گفت:
-نه مشکلی نیست،فقط خودم یه مقدار بی قرارم و برای همین اینطوری جواب دادم.من همیشه برای شاگردای عزیزم در دسترسم.تعریف کنید ببینم چیشده.

سدریک شروع کرد ماجرا را از اول تا آخر تعریف کرد و مادام هوچ هر لحظه بیشتر نگران میشد.
وقتی حرف های سدریک تمام شد هوچ گفت:
_چرا زودتر پیش من نیومدید؟
سدریک شانه ای بالا انداخت.
هوچ ادامه داد:-خب صحبت با دختر روونا کار ساده ای نیست.نقشه تون دقیق چیه؟



نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۰:۰۹ پنجشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۱
#2
نام:آگاتا تراسینگتون - دوستام آگی صدام میکنن-

گروه:از قیافه مهربونم مشخصه! هافلپاف.

پاترونوس:اسب.

چوبدستی:چوب آبنوس ،انعطلاف پذیر،14 اینچ،مغز ریسه ی قلب اژدها.

در یکی از روز های بارانی پاییز در ماه نوامبر وقتی خورشید داشت روز رو به ماه می سپرد قدم به این دنیا گذاشتم.
وقتی دو سالم بود با مامانم و بابام(رزتا و والتر جونز) سوار ماشین داشتیم می رفتیم مسافرت که تصادف سنگینی کردیم و مامانم عمرشو داد به شما.
دو سال بعد پدربزرگ مادربزرگم فوت کردن و ما هم از آمریکا به انگلستان مهاجرت کردیم.
سال های سختی بود...پدرم در نبود مادرم و پدر و والدینش که فوت شده بودن به شدت عصبی شده بود و اوضاع خونه اصلا خوب نبود.

ولی بالاخره وقتی که کلاس دوم بودم یعنی 4 سال بعد از مهاجرتمون پدرم دوباره ازدواج کرد.
ازدواج موفقی بود، اما من راضی نبودم.
می تونم از کارهای عجیبم مثال بزنم که،وقتی عصبانی می شم موهام قرمز می شه و یا می تونم با حیوانات صحبت کنم و این برای بابام عادی بود اما برای مادر خوانده ام نه!
یک روز وقتی که از دست مادرخوانده ام بسیار بسیار عصبانی بودم و از شدت خشم تمام اتاقم را بهم ریخته بودم نامه ای از هاگوارتز دریافت کردم،وقتی نامه به دستم رسید فکرکردم مثل بقیه نامه های بدردنخوریه که میاد،نامه رو گذاشتم روی میزم.پدرم وارد اتاق شد تا درباره ی کار اشتباهم با مادر خوانده ام با من صحبت کند که نامه رو دید،انگار روی ابرا بود.خودش جادوگر نبود،اما مادر واقعی خودم چرا.

وقتی قرار شد بیام هاگوارتز رفتیم کوچه دایاگون تا وسایل رو بگیریم،ردا در اندام بلند و کشیده من قشنگ ایستاده بود.موهامو که تازه آبی کرده بودم تا روی شونه م بود و پوستم سفید بود.یونیفرم های مدرسه خودمون اصلا قابل مقایسه نیست با این.

هنر و کتاب و شکلات و بستنی از عناصر جداناپذیر از من هستند.یعنی این 4 تا کنار هم به همراه جادو برای من دقیقا خود بهشت ه.


تایید شد.
خوش برگشتی آگاتا!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۴ ۰:۱۶:۳۷

نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۵:۴۷ یکشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۰
#3
نام: مگان جونز - اما دوستام مگ صدام میکنن-

گروه:از قیافه مهربونم مشخصه! هافلپاف.

پاترونوس:اسب وحشی.

چوبدستی:چوب آبنوس ،انعطلاف پذیر،14 اینچ،مغز ریسه ی قلب اژدها.

در یکی از روز های بارانی پاییز در ماه نوامبر وقتی خورشید داشت روز رو به ماه می سپرد قدم به این دنیا گذاشتم.وقتی دو سالم بود با مامانم و بابام(رزتا و والتر جونز) سوار ماشین داشتیم می رفتیم مسافرت که تصادف سنگینی کردیم و مامانم عمرشو داد به شما.
دو سال بعد پدربزرگ مادربزرگم فوت کردن و ما هم از آمریکا به انگلستان مهاجرت کردیم.
سال های سختی بود...پدرم در نبود مادرم و پدر و مادرش که فوت شده بودن به شدت عصبی شده بود و من رو درک نمی کرد.

ولی بالاخره وقتی که کلاس دوم بودم یعنی 4 سال بعد از مهاجرتمون پدرم دوباره ازدواج کرد.
ازدواج موفقی بود، اما من راضی نبودم.
می تونم از کارهای عجیبم مثال بزنم که،وقتی عصبانی می شم موهام قرمز می شه و یا می تونم با حیوانات صحبت کنم و این برای بابام عادی بود اما برای مادر خوانده ام نه!
یک روز وقتی که از دست مادرخوانده ام بسیار بسیار عصبانی بودم و از شدت خشم تمام اتاقم را بهم ریخته بودم نامه ای از هاگوارتز دریافت کردم،وقتی نامه به دستم رسید فکرکردم مثل بقیه نامه های بدردنخوریه که میاد،نامه رو گذاشتم روی میزم.پدرم وارد اتاق شد تا درباره ی کار اشتباهم با مادر خوانده ام با من صحبت کند که نامه رو دید،انگار روی ابرا بود.خودش جادوگر نبود،اما مادر واقعی خودم چرا.


قد بلندی دارم و پوست سفید،چشمان قهوه ای روشن و اندام نرمال(اندام ورزشکاری در اصل.ساحره بودن دلیل بر ورزش نکردن نیست).

هنر و کتاب و شکلات و بستنی از عناصر جداناپذیر از من هستند.یعنی این 4 تا کنار هم به همراه جادو برای من دقیقا خود بهشت ه.

سلام آگاتا
برای پس گرفتن دسترسیت به گروه هافلپاف باید با معرفی شخصیت آگاتا تراسینگتون برگردی.
اگه میخوای شخصیتت رو عوض کنی نیاز داری تا اکانت جدیدی بسازی. بلیت بزن تا توضیحات لازم بهت داده بشه.


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۹ ۱۳:۱۰:۵۹
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۹ ۱۳:۱۱:۳۰

نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: عضویت در تیم ترجمه‌ی جادوگران
پیام زده شده در: ۹:۱۶ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۹
#4
سلام
من هم خوشحال میشم که بتونم در حد خودم کمک کنم


نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۹:۱۲ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۹
#5
دینگ،دینگ.
صدای زنگ خانه بود.رز به سمت در رفت و در را باز کرد.
-سلام.
آگاتا با ظاهری آشفته و موهای زولیده و لباس پاره پاره روبه روی رز ایستاده بود.
رز با اکراه جوابش را داد.
_سلام.
_من.یه جورایی گمشدم ینی نمیدونم کجام یا اصلا چجوری به این حال و روز افتادم.اخرین چیزی که یادمه...یادم نمیادش.
صدای آگاتا مظلومانه و خسته و غمگین بود.
رز دلش به حال از سوخت و او را به داخل دعوت کرد.
_اول میتونی بگیری دوش.

اگاتا حمام کرد و بعد لباس هایی که رز به او داده بود را پوشید.
سر و بدن آگاتا زخمی بود و زخم های روی تن او شبیه زخم های روی تن رز بود چند وقت پیش،البته خیلی کم شبیه بود چون زخم های او عفونت کرده بود و به نظر می آمد مدت نسبتا زیادی با آن زخم ها بدون هیچ مرهمی سر کرده.

رز جعبه کمک های اولیه را اورد و شروع کرد به پانسمان زخم های آگاتا.
بعد از تمام شدن کارشان رفت تا برای او غذا و خوراکی بیاورد.

همینطور که در آشپزخانه داشت سینی را می چیند گفت:
_گفتی پس نمیاد یادت که چطور افتادی به این حال و روز .
_اره.حس می کنم یه تیکه از خاطراتم کنده شده و گم شده.میخوام پیداش کنم.یه بخش بزرگی از گذشته م.تا یکسال پیش رو به یاد ندارم اما 10 سالگیم رو به یاد دارم.حتی یادم نیست دوران راهنمایی یا دبیرستانو کجا بودم اما مهدکودکمو یادمه.

این برای رز کمی عجیب بود.انگار آن دو درد مشترکی داشتند. فقدان خاطرات .
اما نه.این اتفاق برای آن دختر ممکن بود به هر دلیلی باشد.شاید تصادف کرده بود شاید هم از پرتگاهی به پایین افتاده بود و ضربه مغزی شده بود.

-راستی.من اگاتا هستم.و شما؟
_من هستم رز.
_خوشبختم.
_همچنین..من هم نمیارم به یاد که تو چه مدرسه ی راهنمایی بودم.
_جدا؟ چه عجیب...

انگار حسی غریب به رز می گفت که نامه ی زاخاریارس را به دختر نشان دهد.
گویی آن دختر غریبه، اشنا بود.
گویی آنها مدت زیادی با هم دوست بودند.
گویی همدیگر را به خوبی می شناختند.
اما چگونه..
چرا به یاد نمی آورد .
چرا این موهبت به یاد آوردن نصیب او نبود.
و همزمان این فکر ها در سر اگاتا نیز می گذشت.

رز نامه را برای آگاتا اورد.
وقتی آگاتا نامه را خواند چند دقیقه از شدت تعجب زبانش بند آمد.

رز به چشمان او زل زد و گفت:
_وقتی خوندم این نامه رو.اولش کردم مسخره که مگه داره وجود جادو.یا اون محفلی که گفته این تو.اما کردم فکر کلی راجبش و چیز های محو و عجیبی اومد به یادم.
نقل قول:

رز زلر نوشته:
صحنه‌های محوی از میز چوبی قدیمی خش و اتاق کوچکی در خانه‌ای مخفی به یادش می‌آمد ولی موندگار نبود و سریعا محو می‌شد. حتی یکبار به نظرش رسید چهره‌ای برای آن پسر، زاخاریاس یافته اما آن هم قبل آنکه بتواند گیرش بندازد فرار کرد.


زاخاریاس...این اسم برای آگاتا هم آشنا بود.
خانه ی مخفی...محفل ققنوس...ماموریت...ولدمورت...دامبلدور...کلماتی غریب و آشنا.
این کلمات در آن تکه ی گمشده خاطرات دو دختر بود.

آگاتا که کم کم داشت مخش منفجر می شد، از جیبش یک تکه چوب در آورد.
رز وقتی چوبدستی را دید چشمانش از حدقه در آمد.چون او هم چوبی شبیه به این چوب داشت.
رز سریع به اتاقش دوید و از زیر تختش جعبه ای آورد.
در جعبه، یونیفرم هاگوارتز و چوبدستی اش و چند کتاب عجیب و غریب بود.
_اینا چیه؟
رز از لای یکی از کتاب ها یک برگه بیرون آورد و گفت:
_بخون این یادداشتو.


ویرایش شده توسط آگاتا تراسینگتون در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۶ ۹:۱۷:۳۱
ویرایش شده توسط آگاتا تراسینگتون در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۶ ۹:۱۸:۰۲

نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: اتاق ضروریات (محل جلسات الف دال)
پیام زده شده در: ۱۵:۴۷ دوشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۹
#6
سلام
اممم فک کنم یه جمله برای اعلام امادگی کافی باشه
من امادگیمو برای عضویت در محفل ققنوس اعلام می دارم

سلام آگاتا، به الف.دال خوش اومدی.
اطلاعات تکمیلی رو با جغد برات ارسال کردم.


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۹ ۱۵:۱۶:۲۶

نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
پیام زده شده در: ۱۵:۰۱ دوشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۹
#7
_این چه بوییه.چه بوی عجیبیه.
_اره.شبیه غذاست.
_عههه.ببین یه اقلی پیدا کردم.
_یعنی اینا رو اقلیشون غذا میخورن؟
_نمیدونم بریم اقلیشون رو قرض بگیریم؟
آنها به سمت خانواده ای که داشتند یک پیک نیک دلچسب را در پارکی با هوای مطبوع سپری می کردند رفتند.

-ببخشید اقا؟
_بفرمایید.
_میشه اون اقلیتون رو قرض بگیریم.زود میاریمش.
_اقلی؟اقلی دیگه چیه؟

آنها نمیدانستند اقلی چیست؟
آگاتا در گوش ماتیلدا گفت:
_اینا چطور نمیدونن اقلی چیه.
ماتیلدا به سمت آن مرد رفت و گفت:
_همون اقلی ای که روش این غذا هارو گذاشتین.اون اقلی که زرده و روش گل های قرمز و نارنجی داره و اون اقلیه که روش نشستین و چند تا رنگ آبی و نارنجی و صورتی داره و روش خط های سفید داره.
_اینا که اسمشون اقلی نیست.اون زرده سفره و اون چند رنگه زیراندازه.برای چی لازم دارین ما نمیتوینم اینارو بدیم ولی تو ماشین سِت همینا که دقیقا همین شکلی هستن رو داریم.بیارم براتون؟
_لطفا.
_ما تا شب همینجاییم.
_باشه چشم برش می گردونیم.
ماتیلدا و آگاتا با اقلی ها(سفره و زیرانداز)شان به پیش استاد و بچه ها رفتند.
شروع کردند با دست تک تک زباله های موجود در اقلی هایشان را تمیزکردن.
و بعد هر طلسمی که به ذهن مبارک رسید روی اقلی ها پیاده کردن.
اقلی ها شروع به پرواز کردن و دو دختر هر کدام به سمت یک اقلی دویدن و به سمتشان طلسم توقف پرتاب می کردند.
ولی اقلی ها جاخالی می دادند.
بالاخره بعد از چند ساعت توانستند سوار اقلی ها شوند.
هر دو سوار یک اقلی شدند.
_چه خوبه که میشه جفتمون سوار یه اقلی بشیم.
_آره.تازه دراز هم میتونیم بکشیم.
به سمت جلو حرکت می کردند باد به صورتشان میخورد و دقایق لذتبخشی سپری شد تاذاینکه اقلی دوباره رم کرد.
_اینو نمیشه کنترل کرد.یا مرلین کبیر!
اقلی پیچ خورد و دخترها افتادند.
مرلین به آنها رحم کرد و افتادند روی اقلی شماره دو ئه چندرنگ.
اقلی شماره 2 خیلی تکان تکان میخورد و دخترها خود را به زور روی آن نگه داشته بودند و هر لحظه ممکن از آ« به پایین پرت شوند.
_یه طلسمی چیزی اجرا کن تا رام شه.
_نمیتونم خیلی تکون میخوره.اگه چوبدستیمو در بیارم میفته پایین.
_خب جلوی اقلی رو بگیر تا با اون بهش جهت بدی.
دخترها بعد از یک پرواز نه چندان دلپذیر ولی هیجان انگیزچند متر عقب تر از آن خانواده ای که اقلی ها را از آنها قرض گرفته بودند فرود آمدند و اقلی اول کمی کنار تر از آنها بود.
_پرواز خوبی بود اما باید قدر جارو رو بیشتر بدونیم.
_موافقم.اقلی دوم حتی سرکش تر بود.
_اره.



نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: کلاس طلسم‌های باستانی
پیام زده شده در: ۲۱:۱۵ یکشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۹
#8
_کتابا خیلی دانا ان. یعنی اگه میشه به عنوان یه شیء کلی چیز ازشون یاد گرفت اگه یه موجود زنده بودن خیلی باحال تر بود.نه؟
ماتیلدا در حالی که روی مبل لم داده بود و چایش را می نوشید نگاهی به من انداخت و کتابی و که دستش بود را کنار گذاشت و گفت:
_آره جالب می شد.
و چایش را سر کشید و رفت.

به کتابخانه رفتم. آنجا هم راحت تر می شود فکر کرد و هم می توان طلسم و نکات جادوگری پیدا کرد.
همانطور که قدم زنان به سمت کتابخانه می رفتم یاد کلاس طلسم های باستانی.
_ایول! یادم اومد!
طلسمی که این جلسه یاد گرفته بودند.
اسمش چه بود..
سسسماین؟ سسسمیناس؟ سسنمایسسن؟

کتابخانه
طلسم های عجیب، طلسم های قدیمی،طلسم های کاربردی...آره!
پیداش کردم.
طلسم های باستانی.
کتابی خاک خورده با قطر حدود نیم متر.
یا ریش مرلین!
_من چطوری از تو این کتاب اون طلسم رو پیدا کنم؟

کتاب را روی میز بردم و خاکش را پاک کردم.
انگار واقعا باستانی بود.
شاید هم به دلیل نامش کسی وردی را رویش اجرا کرده بود تا اینطور باستانی تر به نظر برسد.
فهرست
طلسم ناطق کننده
حدود 52 صفحه از کاربری و چگونگی و خواص و ... طلسم توضیح مفصل داده بود.
و بالاخره طلسم رخ نمایان کرد.
اسسسمیلانسیوس‌
همینه!
سریع به سمت خوابگاه هافلپاف دویدم و کتاب مورد علاقه ام را برداشتم.
چوبدستی ام را به سمت کتاب گرفتم و گفتم:
اسسسمینالیوس
کتاب دو پا دو دست در اورد و خنده کنان خود را دیوانه وار به در و دیوار کوبید.
یا ریش مرلین!
_کتاب کجا در میری.عه وایسا.من تو رو ناطق کردم نه دونده.تو رو مرلین وایسا.
کتاب به سمت من رویش را بر گرداند و خنده ای کرد و زیر تخت رفت.
پریدم تا او را از زیر تخت بگیرم.
سرم محکم به لبه تخت خورد.
_آخ سرم.میشه یه دیقه وایسییییی.

کتاب ایستاد.به سمت من قدم برداشت و گفت:
_خب بگو جانم.
پاسخ دادم:
_اخیش.خب جونم برات بگه که من...
برایش سیرتا پیاز مشکلات و اتفاق هایم را تعریف کردم.
چرتش گرفته بود.
_بعد یهو اومد تو.من از جا پریدم خب اون در حق من...
_دوست من،تا چند دیقه دیگه باید خداحافظی کنیم.اگه اجازه بدی یک جمله پاسختو بدم.
_اوه بله حتما.
_عزیزم.اگه منو ناطق کردی که بخواممشکل گشات باشم.خب اشتباه کردی.چون نه من و نه هیچ کس دیگه قرار نیست مشکلات کوچیک و بزرگت رو حل کنه.فقط و فقط کار خودته.
تا خواستم جوابی برایش بدهم او پرید هوا و ناگهان دست و پاهایش غیب شد و افتاد روی زمین.
کتاب را برداشتم.پاسخی برایش نداشتم.با سکوت به حرفش جواب دادم.
کتاب را در کتابخانه گذاشتم و لیوان قهوه ام را سرکشیدم.


نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۹:۴۷ یکشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۹
#9
تکلیف جلسه سوم ماگل شناسی ترم 24 هاگوارتز

_بابا من اصلا دوست ندارم که باهات بیام بیرون.هوا خیلی گرمه.
_اوه عزیزم تو بعد مدت ها برای فقط 10 روز برگشتی خونه.من نمیتونم با دخترم یه گردش تو شهر داشته باشم؟
_ولی بابا..
_آگاتا تو تا قبل اینکه بری هاگوارتز...
_بابا!هاگوارتز عشق منه!
_خیله خب باشه..باشه.
آگاتا غرولندکنان به سمت ماشین مشکی شان که در پارکینگ پارک شده بود رفت.
قیافه گرفته بود و با مادرش حرف نمیزد.
پدرش دستانش را گرفت و به او لبخند شیرین و مهربانی زد.
آگاتا هم با یک لبخند گرم و صمیمی به پدر او را خوشحال کرد.
آگاتا به فکر فرو رفت.
به یاد خاطرات گذشته افتاد.
یکبار که با خانواده اش به شهری باستانی رفته بودند.
عجب مسافرت به یادماندنی ای بود.
او مکان های باستانی را دوست نداشت و پدر به همین خاطر آگاتا را به جنگل برد و دوتایی با هم شب را در جنگل ماندند.
آگاتا خیلی به مسافرت علاقه داشت.
او کنجکاو بود و همین باعث شد که وقتی در هوای گرگ و میش سحر ازخواب بلند شد و به بیرون از چادر رفت تا هوای دلچسب صبحگاهی را استشمام کند یک شیء براق و نورانی نظر او را به خود جلب کرد.
او به سمت آن جسم رفت...
جسم صدایی خرخرکنان داشت.
آگاتا ترسید.یخ کرد و تپش قلب گرفت.
عرق سرد روی تنش نشست.
جسم با سرعت حرکت کرد و آگاتا به سمت آن دوید.
خورد زمین و زانویش زخمی شد.
جسم ایستاد و چرخید.
ناگهان جسم به چندین تکه تقسیم شد و آن تکه ها پراکنده شدند.
یکی از تکه ها پرواز کنان به سمت آگاتا آمد.
او ترسید و خود را عقب کشید.
آن موجود روی دست آگاتا نشست.آگاتا جیغ خفه ای کشید.
ولی وقتی دقیق تر نگاه کرد دید...
آن موجود چیزی نیست جز کرم شب تاب که در سحر تابیده.
آگاتا:
_بابا من اصلا حوصله ندارم که باهات بیام بیرون.هوا خیلی گرمه.
_اما عزیزم تو بعد مدت ها برای فقط 10 روز برگشتی خونه.من نمیتونم با دخترم یه گردش تو شهر داشته باشم؟
_ولی بابا..
_آگاتا تو تا قبل اینکه بری هاگوارتز...
_بابا!هاگوارتز عشق منه!
_خیله خب باشه..باشه.
آگاتا غرولندکنان به سمت ماشین مشکی شان که در پارکینگ پارک شده بود رفت.
قیافه گرفته بود و با پدرش حرف نمیزد.
پدرش دستانش را گرفت و به او لبخند شیرین و مهربانی زد.
آگاتا هم با یک لبخند گرم و صمیمی به پدر او را خوشحال کرد.
آگاتا به فکر فرو رفت.
به یاد خاطرات گذشته افتاد.
یکبار که با خانواده اش به شهری باستانی رفته بودند.
عجب مسافرت به یادماندنی ای بود.
او مکان های باستانی را دوست نداشت و پدر به همین خاطر آگاتا را به جنگل برد و دوتایی با هم شب را در جنگل ماندند.
آگاتا خیلی به مسافرت علاقه داشت.
او کنجکاو بود و همین باعث شد که وقتی در هوای گرگ و میش سحر ازخواب بلند شد و به بیرون از چادر رفت تا هوای دلچسب صبحگاهی را استشمام کند یک شیء براق و نورانی نظر او را به خود جلب کرد.
او به سمت آن جسم رفت...
جسم صدایی خرخرکنان داشت.
آگاتا ترسید.یخ کرد و تپش قلب گرفت.
عرق سرد روی تنش نشست.
جسم با سرعت حرکت کرد و آگاتا به سمت آن دوید.
خورد زمین و زانویش زخمی شد.
جسم ایستاد و چرخید.
ناگهان جسم به چندین تکه تقسیم شد و آن تکه ها پراکنده شدند.
یکی از تکه ها پرواز کنان به سمت آگاتا آمد.
او ترسید و خود را عقب کشید.
آن موجود روی دست آگاتا نشست.آگاتا جیغ خفه ای کشید.
ولی وقتی دقیق تر نگاه کرد دید
آن موجود چیزی نیست جز کرم شب تاب که در سحر تابیده.
آگاتا:
کرم سحرتاب:


نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۴:۱۵ پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۹
#10
نام:آگاتا تراسینگتون

گروه هاگوارتز:هافلپاف

سن: نوجوان{سال پنجم تحصیلی در هاگوارتز،فعلا}

جنسیت:مونث

نژاد:دورگه
پدر:والتر تراسینگتون{ماگل}

مادر:رزتا تراسینگتون{جادوگر}

چوب دستی:چوب آبنوس,یال تک شاخ , پر ققنوس, انعطاف پذیر

ویژگی های ظاهری:موهایی خرمایی مجعد و پر پشت ،پوست بسیار سفید،لاغر،ظریف،قد بلند،روی مد وخوش پوش

ویژگی های اخلاقی:،دردسر ساز،ماجراجو،مهربون،شوخ طبع،باهوش، به شدت احساساتی،جسور و شجاع،خوش سفر،باهوش،فداکار،قابل اعتماد، راست گو،خجالتی


جارو:آذرخش

پاترونوس:گربه

بوگارت:مرگ مادر


استعداد ها:
نامرِئی شدن
پرواز با جارو
معجون سازی
دفاع در برابر جادوی سیاه

سرگرمی ها و علاقه مندی ها:
مطاله کتاب
فیلم دیدن
خوش گذرونی با دوستان
ماجراجویی
محبت و کمک به دیگران
سفر رفتن


زندگینامه:
در یکی از روز های بارانی پاییز در ماه نوامبر وقتی خورشید داشت روز رو به ماه می سپرد قدم به این دنیا گذاشتم.وقتی دو سالم بود با مامانم و بابام سوار ماشین داشتیم می رفتیم مسافرت که تصادف سنگینی کردیم و مامانم مرد.
دو سال پدربزرگ مادربزرگم فوت کردن و ما هم از آمریکا به انگلستان مهاجرت کردیم.
سال های سختی بود...پدرم در نبود مادرم و پدر و مادرش که فوت شده بودن به شدت عصبی شده بود و من رو درک نمی کرد...

ولی بالاخره وقتی که کلاس دوم بودم یعنی 4 سال بعد از مهاجرتمون پدرم دوباره ازدواج کرد.
ازدواج موفقی بود.
اما من راضی نبودم.
یک روز وقتی که از دست مادرخوانده ام بسیار بسیار عصبانی بودم و از شدت خشم تمام اتاقم را بهم ریخته بودم نامه ای از هاگوارتز دریافت کردم و به هاگوارتز اومدم.
پ.ن:من چندوقتی نبودم و دوباره برگشتم بهم گفتن که دوباره متن معرفیم شخصیتمو بفرستم متشکرم

----

دسترسیتون سه گروه هافلپاف برگشت.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۳ ۱۹:۳۸:۴۹

نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.