شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
والا دوستان، من به عنوان نویسنده حقوقم رو از وزارت میگیرم. وقتی وزیر میگه پست بعدی باید از جلوی وزارتخونه شروع بشه، من کی باشم که بگم نه؟!
اعضای مرگخواران روبهروی درب ورودی وزارتخانه پیاده شدند. راه را برای اربابشان باز کردند تا به جلو بیاید. لرد ولدمورت با قدمهای استوارش زمین را زیر پایش میلرزاند.
اوه راستی اینو یادم رفت بگم. من حقوقم رو از وزارت میگیرم ولی خب یه نویسندهی مرگخوارم. پس خانوم وزیر در جریان باش نمیتونم از شوکت و جلال لرد ولدمورت توی پست حرف نزنم.
آری میگفتم! قدم بر میداشت و ریشتر روی ریشتر میگذاشت. زمین لرزه داشت شدت میگرفت.
- ساختمون وزارت بخاطر این قضیه بریزه حقوقت قطع میشهآ! گفته باشم.
اهم اهم. خب فکر کنم به اندازهی کافی از شوکت و جلال لرد ولدمورت نوشتم.
لرد ولدمورت ناگهان ایستاد و به سمت مرگخوارانش برگشت. - نوکران ما! گوش بدهید که چه میگویم. وقار خودتان را در این مراسم نشان میدهید... خوب رفتار کنید، اربابتان را بالا میبرید. شما که نمیخواهید ما پایین باشیم؟ - نه خیر! - شما که نمیخواهید بهونهای دست آن ریشو بدهید که بعدا ما را مسخره کند، میخواهید؟ - نه خیر! - پس درست رفتار خواهید کرد؟ - بله! - نه خیر!
همیشه یک نفر هست که احمق باشد!
درب وزارتخانه باز شد. مرگخواران اولین چیزی که دیدند، تابلوی بزرگی بود که روی آن نوشتهای وجود داشت: نقل قول:
مهمانان گرامی! فلش را برای رسیدن به تالار دنبال کنید.
فلش به ته یک راهرو تاریک اشاره داشت. همگی پشت سر اربابشان حرکت کردند. چند در را رد کردند تا به در تالار رسیدند.
- حواستان باشد که به شما چه گفتم. اگه از کسی خطایی سر بزند، سر و کارش با بلای ماست.
همگی کراوات و پاپیونهای خودشان را صاف کردند. لرد ولدمورت در تالار را باز کرد. صحنهای که میدیدند را باور نمیکردند. نمیدانستند که درست آمدهاند یا خیر. چون چیزی که میدیدند بیشتر شبیه طویله بود تا تالار! البته جوابشان را با دیدن بنر هلگا و شرشرههای زرد دریافت کردند... درست آمده بودند. - میدانیم برایتان سخت است که مسخره نکنید. برای ما نیز همینطور است. ولی خب دو کلمهی "وقار" و "بلا" را فراموش نکنید.
همهی مرگخواران خندههای خود را قورت دادند. نفس عمیق کشیدند و ذهن خود را از هرگونه افکار بد خالی کردند. چند شوخی ارزشش را نداشت که جانشان را به خطر بیاندازند.
- این همه تالار تالار کرد تهش شد این؟ اینجا که شبیه انباریه! همه رو هم دعوت کرده زنیکهی عقدهای! اینجا نهایت ظرفیت 50 نفر داشته باشه بعد تو برداشتی 5000 نفر دعوت کردی؟
شاید مرگخواران اربابی داشته باشند که حواسش به آنها باشد ولی مردم عادی اینگونه نبودند. آنها آزادانه حرفهای خود را میزدند. بنظر میرسید هلگا هافلپاف باید کاری کند وگرنه ادامهدار شدن این صحبتها برایش بد تمام خواهد شد.
ستاد برگزاری بیستمین دوره انتخابات وزارت سحر و جادو
رای گیری
میزان رای ملت بودن میشه.
بالاخره موعد رایگیری فرا رسید. شما ساحرگان و جادوگران عزیز در این چند روزی که گذشت، فعالیت کاندیدهای عزیز رو مشاهده کردید. حالا زمان آن است که بهترین آنها را برای مسند وزارت انتخاب کنید.
رای گیری تا پایان روز 26 تیر ماه ادامه خواهد داشت.
لطفا از ارسال پست در این تاپیک خودداری فرمایید و تنها با شرکت در نظرسنجی بالای تاپیک، کاندیدای موردنظر خود را انتخاب نمایید.
XX ارسال هرگونه پست در این تاپیک تخطی از قوانین انتخابات محسوب شده و با متخلف برخورد خواهد شد.
با تشکر.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1404/4/25 1:16:50
ولی پایش گیر کرد و با کله خورد زمین. - آخ سرم درد گرفت!
همه با تعجب به رابستن نگاه کردند.
- به چی نگاه میکنین؟ یه فضایی تو دل برو و خوردنی و جذاب و قشنگ و نفس و جیگر و قند عسل و خوشگل پسر و زیبا و ...
قرار بود همه از درست حرف زدن رابستن تعجب کنند ولی من واقعا تو وضعیتی نیستم که بخوام تعریفهای رابستن از خودش رو بنویسم. این بشر موتورش که روشن میشه ول نمیکنه دلقک! مردک کله کدو! تو با چه رویی میتونی انقدر از خودت تعریف کنی؟ اینجوری نمیشه. هیچوقت دوست نداشتم اینکارو باهات بکنم ولی خب صبرم یه حدی داره. دیگه به اینجام رسیده. خستم کردی.
نویسندهی قصهی ما اولتیمت وپن خودش را وارد داستان کرد.
- تو آدم نمیشی نه؟ من قرار نبود الان رونمایی بشم. با این بدبخت چیکار کردی که مجبور شد منو صدا بزنه؟
بلاتریکس چوبی در نزدیکی خودش پیدا کرد و ضربهی محکمی به سر رابستن زد. چشمکی به لرد زد و نچ نچی به دلفی کرد و از صحنه خارج شد.
- این زن مریض بودن میشه.
خوبت شد. یه جا میخواستم بذارم عین آدم حرف بزنی. خودت باعث شدی نشه. دلقک!
- خب رابستن! بیا و بحث رو به جای اولش برسون. منظریم! - بحث مگه چی بودن میشه؟ - بنزین ماشین! - ماشین چی بودن میشه؟ - خودت به ما گفتی ماشین چی... حس میکنن بلای ما ضربهش کاری بود... عیب کردی!
با کنار رفتن رابستن، امید مرگخوارها ناامید شد.
- برید کنار کار خودمه!
اوه حواسم نبود. گلرت خوراکش دور دور بود. اون شاید بتونه کمک کنه.
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1404/4/24 0:08:59 ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1404/4/24 0:11:43 ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/5/18 12:17:30