جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ: دنیای وارونه
ارسال شده در: شنبه 20 تیر 1405 21:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دامبلدور آدم تحصیل کرده ای بود. آدم خوش قلبی هم بود. آدم روشنایی دوستی هم بود و همه این ها او را بر آن می داشت که بگذارد سیاه‌اینا بروند با متدهای خودشان عشق و عاشقی را از سر کاتانا و سامورایی اش بیاندازند ولی دامبلدور یک چیز دیگر هم بود؛ عیال‌وار و باید چند سر خانواده را نان می داد و برای آن بچه گودریک هالویی ته وجودش زور داشت بدون آن که چیزی از ولدمورت و دوستان کاخ نشینش چیزی بکند، بگذارد بروند و این شد که...

- روش های دیگه ای هم داریم باباجان. مثلا روش های خاکستری، خاکستری روشـ...

دامبلدور که بچه کف بازار بود ریز اخم لرد و سفت شدن انگشت ها به دور کیسه طلا را دید.
- ... خاکستری تاریک، خاکستری کمتر تاریک، خیلی تاریکِ خیلی متمایل به خاکستری، خیلی کم تاریک خیلی خیلی متمایل به غیرتاریک؟ همه شون رو داریما...

و بعد وانمود کرد که اصلا برایش مهم نیست که این مشتری تراپی‌جویان بپرند یا خیر و منتظر ماند تا ببیند نتیجه چانه زنی هایش به کجا می رسد. در طرف مقابل هم لرد یک چشمش به حال نزار کاتانا بود و یک چشمش به پیرمردی که طاق باز نشسته، آرنج هایش را روی زانوها و سرانگشتانش را به هم چسبانده و با یک ابروی بالا پریده از پشت عینک نیم دایره به او خیره شده است.

- امممم... خب... همین آخری که خیلی تاریکی داشت رو اجرا...
- متاسفم باباجان، تایم شما تموم شد، به منشی بگید یه نوبت برای هفته آینده بهت بده. لالالالالالاللا...

دامبلدور میان حرف لرد پریده و بعد انگشت هایش را توی گوش هایش کرد و شروع کرد به صدا درآوردن تا مبادا مفت و مجانی به حرف های مراجع گوش داده باشد و در همان حال لرد را به خارج از دفتر هدایت کرده و منتظر مشتری مراجع بعدی توی اتاقش نشست.

افرادی که لایک کردند

خیلی خب... از اوّل!
تاپیک انجمن
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: شنبه 20 تیر 1405 20:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی



- می گم حالا مطمئنی در رو باز می کنن؟ خیلی وقته اینجا وایسادیم.
- آره بابا، حالا درسته عمو یه خورده پیره و گوشاش سنگینه و مشاعرشم سرجاشون نیستن، ولی حواسش هست در رو واسمون باز کنه.

دملزا، لیلی و نیمفادورا با تردید به کریدنس مطمئن نگاه کردند و سپس نگاه هایشان به سمت ساعت های مچی‌شان افتاد که در راستای نشان دادن مشنگ دوستی دستشان کرده بودند و از قضا خیلی هم کاربردی از کار در آمدند و با دقت قابل ملاحظه ای مدّت زمانی را که پشت در معطل شده بودند به نمایش می گذاشت و البته این دقت در بازتاب دادن تک تک لحظات انتظارشان بیشتر مایه عذاب از کار در آمده بود و باعث می شد کمتر از بابت بستن آن ساعت ها احساس خرسندی کنند و حرص بخورند و اصلا گور بابای مشنگ ها و همبستگی و...
- دِ این درو وا کنید!

نیمفادورا که علی رغم تایید شدن و گرفتن عضویت هنوز پست خوش آمد گوییش نیامده بود با مشت چند ضربه به در خانه گریمولد کوبید و بقیه هم چیزی به او نگفتند که مثلا این رفتار شاید درست نباشد و به هر حال می آیند دم در دیگر یا بهتر است آرامش محله را بر هم نزنیم و آبرو دارند و از این چیزها چون راه دور نرویم خودشان هم دلشان از این بابت کمی خنک می شد. اصلا همین شد که شعله‌ای در دلشان روشن شد و نفری یک لگد هم به آن زدند و با لگد آخری که به کریدنس تعلق داشت در با صدای «آخی» باز شد، چرا که با من هرچه کرد آن آشنا کرد و ضربه از دوست چون رسد دردش دوچندان می شود.

- آخ! در خورد تو دماغم باباجان.

شاید هم با لگد آخر در خانه گریمولد باز شده بود و شپلخ خورده بود توی صورت دامبلدور و او گفته بود آخ و دماغ کج و کوله اش را - که همینش را هم ولدمورت ندارد - با دو دست نگه داشت و به خود می پیچید ولی با دیدن خانم لیلی اونز درد بینی اش را فراموش کرد و به وی اشاره نمود.
- چشای هری! مامان هری!

خانم اونز اگرچه بسیار مبادی آداب و محترم تشریف داشتند ولی به جهت گذراندن سال های طولانی و تحمل ابراز علاقه های تاکسیک مکرر جیمز پاتر و سوروس اسنیپ کمی نسبت به اظهارات جنس مخالف حالت تدافعی داشته و از این جهت پیش از آن که عبارت پیرمرد را مورد تفقد قرار دهد و چوبدستی کشید و گفت:
- به کی گفتی مامان هری؟! مامان هری هفت جد و آبادته مرتیکه!

و هری که پشت سر دامبلدور داشت به صورت اسلوموشن به سوی مادرش می دوید در میان راه متوقف شد.
- مامان.

جمعیت پوکرفیس به لیلی خیره شدند.
- چیه؟ مگه مادرهری فحش نیست؟

روزهای جالبی در انتظار خانه شماره 22 گریمولد بود.


«ورود دملزا رابینز، لیلی اونز، کریدنس بربون و نیمفادورا تانکس را به محفل ققنوس تبریک عرض می کنم.»
خیلی خب... از اوّل!
تاپیک انجمن
پاسخ: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: چهارشنبه 27 خرداد 1405 17:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی



این حقیقت که سر صبح چطور از خواب بیدار بشیم حقیقتا تاثیر عمیقی بر روزی که قرار هست از سر بگذرانیم دارد. از جزئیاتش و اینکه مثلا دست نوازشگر و مهربانی بیدارمان کند یا جوجه افسون شده ای سر صبح با جیغ جیغک هایش بخواهد سر موعد بیدارتان کند چه فرقی دارند را دقیق نمی دانم. ولی بیدار شدن با ضربه ملاقه به پیشانی حقیقتا تاثیر قابل ملاحظه ای بر روزی که آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور قرار بود بگذراند داشت.

- آآآآآخ!

دامبلدور با چشم های لوچ شده به سختی روی یکی از آرنج هایش بلند می شود و با دست دیگر پیشانی آسیب دیده ای که در حال متورم شدن است را می مالد و ملاقه افسون شده را جلوی خودش می بیند که دور خیز کرده و برای یک ضربه محکم تر آماده می شود و درست یک لحظه قبل از اثابت دامبلدور فرصت می کند جا خالی بدهد و ملاقه می رود سمت دیوار و تویش فرو می رود و به تقلا می افتد تا خودش را بیرون بکشد. دامبلدور برای لحظاتی به تلاش و کوشش ملاقه نگاه می کند و بعد چوبدستی اش را از زیر بالشتش بیرون می کشد و به طرف آن می گیرد.

فیشت!

ملاقه شل و کرخت از دیوار آویزان می ماند. دامبلدور چند ثانیه ای به آن خیره نگاه کرد و سپس آهی کشید و از جایش برخواست. دردی در سرتاسر بدنش حس می کرد و از اینکه شکل قدم برداشتنش درست است یا نه اطمینانی نداشت. با خودش فکر کرد «دیگه تکون خوردنم یادم رفته...» و در حالی که خودش را به سمت در اتاقی که در آن بود می کشاند. چشمش به تصویر خودش درون آینه افتاد.

صورتش تکیده شده بود. حلقه سیاه دور چشمانش چنان وسیع و عمیق شده بود که انگار آن چشم های آبی روشن افتاده بودند ته دو جفت چاه عمیق. موهایی صورت و ریشش مثل شاخه های درختی که سال ها پیش مرده باشد خشک و شکننده به نظر می رسیدند و آن قسمتی از لب هایش که زیر سبیل انبوهش دفن نشده بود، سیاه و کبود به نظر می رسید.

- تو خواب داشتن کتکم می زدن؟

دامبلدور کلا از این هایی بود که اگر یک خورده بیشتر یا کمتر می خوابیدند از ریخت می افتاد. پیر بودن هم این ویژگی او را تشدید کرده بود.

- به هر حال هنوزم خوشگل مشگلم!

به تصویر خودش در آینه لبخند زد. دو انگشت شصتش را بالا آورد و مشغول انجام حرکات عجیب و غریبی شد که به نظر خودش رقصی دلبرانه بود.
دامبلدور پیرمردی جلف با اعتماد به نفس زیاد بود.

- پولوفسول چی کال می تونید؟

پیرمرد که انتظار نداشت کسی شاهدش باشد هول کرد و با لپ های گل انداخته از شرم به سمت کوینی که در آستانه در ایستاده بود برگشت و تلاش کرد تا رفتارش را توجیه کند.
- باباجان بیداری؟ خب... من راستش داشتم که - شما چرا در نزدی باباجان شاید اصلا- اینجا یه فضای خصوصی هستش که...

همزمان با چرت و پرت گویی های دامبلدور چشم های کوین بازتر و بازتر شدند و مردمک هایشان با حرکت به این سوی و آن سوی خبر از استنتاجی می دادند که قرار بود به کشفی بزرگ منتج شوند.
- پولوفسول بیداله! پلوفسول بیداله!

- باباجان وقتی دارم راه می رم و حرف می زنم بیدارم دیگه. البته بعضی هام هستن که تو خوابم اینکارو می کنن ولی... پوف!

کوین با یک جهش بلند روی صورت دامبلدور پرید و کله او را در آغوش کشید و بی توجه به پنیک پیرمرد در اثر کلاستروفوبیا و دست و پا زدن ها و حتی جیغ های بنفشش ول کن او نشد. حتی بقیه محفلیونی هم که با جیغ و داد و هوار آمدند و مشغول چلاندن آن پیرمرد نه چندان با کیفیت شدند نیز گویا ول کن او نبودند. از حق نگذریم پیرمرد هم به این راحتی ها ول کن آن ها نبود...
خیلی خب... از اوّل!
تاپیک انجمن
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 4 خرداد 1405 22:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی



تصویر تغییر اندازه داده شده




«اینا دیگه چین؟ »

با نگرانی نگاهش را از آن ها دور کرد ولی کماکان زیر چشمی حواسش به آن ها بود. موجوداتی که بفهمی نفهمی خیلی با خودش تفاوتی نداشتند، فقط لایه عجیبی روی گوشت هایشان داشتند که باعث می شد سفت و سخت و خطرناک به نظر برسند. شاید اصلا نوعی زره یا لباس رزم بود. همچنین هر سه تایشان درون محفظه ای بودند که چند لحظه پیشتر ظاهر شده بود و خودش خوب می دانست که پشت همه چیزهایی که یکهو ظاهر می شوند دردسر هست.

فاصله اش را با آن ها حفظ کرد و علی رغم تمام خطراتی که بهشان واقف بود تصمیم گرفت تا رفتار دوستانه را در پیش بگیرد. دست هایش را از هم باز کرد و آواز خوشامد گویی سرداد:
- آآآآآآآ خررررررععععععوووو! آآآآآآآآآآآ!

با دست های باز و در حالی که هنوز بابت واکنش احتمالی آن ها نگران بود کمی سرش را پایین آورد و به آن موجودات عجیب زل زد. حالا آن ها هم همگی به او خیره شده بودند.به یکدیگر چسبیده بودند و زره عجیبشان به رنگ روشن تری درآمده بود.
- جیییییییییییغ!


نگرانی ها از قلبش کنار رفتند. حالا که می دید غریبه ها آنقدرها هم بد نیستند که جواب خوشامدش را ندهند. آرام یک قدم به آن ها نزدیک تر شد و سعی کرد زیبا ترین لبخندش را تحویل آنان بدهد. اما ناگهان متوجه چیزی شد. آن ها داشتند مایعی زردرنگ از خود بیرون می دادند و احتمالا این نوعی از مراسمات آیینیشان بود و بهتر دانست تا به جای ادامه روش خودشان، روش آن ها را ادامه دهد. پس به دل و روده اش دست برد و فشارشان داد تا هرچیزی تویش بود بیرون بپاشد. با پاشش خون به دور و بر، هر سه نفر به پشت روی زمین افتادند که احتمالا مرحله بعدی احوال پرسی در میان آن موجودات غریبه بود و او نیز به تبعیت از ایشان به پشت دراز کشید. اما حواسش را جمع کرد تا زیر چشمی آن ها را بپاید و قدم بعدی را از قلم نیاندازد.
خیلی خب... از اوّل!
تاپیک انجمن
پاسخ: شوالیه‌های سپید
ارسال شده در: پنجشنبه 28 اسفند 1404 01:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی




پایان سوژه:



جایی دور از خانه شماره دوازده گریمولد و اتفاقات آن:


درون سیلو سنگی چیزی نبود جز باد سرد گزنده ای که از درزها به درون خزیده و در گوش پیرمرد مرگ زمزمه می کرد.

- چرا اومدی؟

پیکری شنل پوش از انتهای دیگر سیلو به راه افتاده بود و صدای قدمش در آن فضا پژواک پیدا می کرد.

- سلام گلرت.

پیرمرد یک قدم جلو آمد و در نور اندکی که از شکاف سقف می تابید قرار گرفت. موهای نقره ای و عینک نیم دایره ایش در نور مهتاب می درخشیدند و حالتی فراانسانی را تداعی می کردند.

- نگو واسه آداب و معاشرت به جا آوردن و یه مصاحبت دوستانه اومدی اینجا. چرا اینجایی؟

مرد دیگر چوبدستی اش که نوک آن با نوری سرخ رنگ روشن شده بود را بالا گرفت و چهره زیر کلاه شنل نمایان شد. به هیچ وجه جوان تر از مرد دیگر نبود. صورتش تکیده و زیر چشمانش چروک و گود افتاده بودند. ته ریش نامرتبی روی صورتش روییده بود و خشونت درون چشمانش با آن سایه سرخ شیطانی می نمود.

- متاسفانه نه، امیدوار بودم اون طور باشه ولی نیست. فقط اومدم تا از آلوده‌تر شدن چیزی که برام خیلی ارزشمنده جلوگیری کنم.

دستان گریندل والد کمی سست شد و چوبدستیش را پایین آورد .
- من؟
- جادو!

لحن صدای دامبلدور سرد، قاطع و غیردوستانه بود.
- نمی تونم اجازه بدم که چنین جنایاتی یک بار دیگه و با این ابعاد تکرار بشه.

مشتش را به دور چوبدستیش گره کرد و آن را بالا آورد.

- عاااااااااا!

سقف سوله بالاسر گلرت فرو ریخت و حالا در جایی که او ایستاده بود، اعضای محفل ققنوس ایستاده بودند.

- هنوز داره میاد! فرار کنید!

محفلیون بدون توجه به دامبلدور با سرعت بسیار به سمت درب پشت سر او دویدند و جیغ کشیدند و رفتند. پشت سرشان تنها کوین که از بقیه کوچکتر بود و نمی توانست به اندازه آن ها سریع بدود متوجه دامبلدور شد، ولی او هم بدون آنکه توقف کند به در خروجی اشاره کرد و با دست دیگرش گوشه ردای پیرمرد را گرفت و به دنبال خود کشید.
- پلوفوسول فلااال تونید! داله میاااد!
- کی داره میاد باباجان؟
- الشد سل نخا!

دامبلدور نمی دانست "الشد سل نخا" که یا چه بود، ولی همین که اینطور باعث فرار محفلیون شده و خیلی ترسناک تر از جنایات عظیم و ضد بشری گلرت بودند، باعث می شد فرار کردن منطقی به نظر برسد. پس او هم پا به پای اعضای محفل به سمت خانه گریمولد فرار کرد.
خیلی خب... از اوّل!
تاپیک انجمن
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 اسفند 1404 15:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی




دینگ دونگ

- باباجانیان، دارن زنگ درو می زنن.

دامبلدور گوشه هال خانه گریمولد نشسته بود و ورق های گزارش اعضای محفل هم جلویش بودند. عینک نیم دایره ایش تا نوک بینیش پایین آمده بود و اخم های در هم و کلمات نامفهومی که زیرلب زمزمه می کرد هم خبر از تمرکزش بر محتوای آن ها می داد. پیرمرد در میان کاغذها به دنبال چیزیـ-

دینگ دونگ، دینگ دونگ!

- باباجانیان... ددددرررررر!

دامبلدور میان کاغذها به دنبالـ

دینگ دینگ! دونگ دونگ!

- دِ یکی اون درِ لامصب رو باز کنه!

دامبلدور که متوجه شده بود اگر قرار بود کسی در را باز کند تا الان باز کرده بود با ناخرسندی عینکش را به بالای بینی سر داد و با تقلای بسیار و آخ و اوخ از درد کمر و زانو بلند شد و وقتی سرانجام موفق شد بایستد پیژامه سفید نخی اش را تا زیربغل هایش بالا کشید و به سمت در-

دونگی دونگی! دلنگو دلنگو!

- اووووومــــــــــــــدددددم!

به سمت در رفت و آن را گشود.

- پروف!
- ریموسِ بابا!

ریموس جان لوپین پشت در دست از فرو کردن خدا میداند چندمین شکلات در دهان کلاغی که بغل دستش بود و حالا شبیه به یک توپ سیاه بالدار شده بود کشید و دست هایش را دور پیرمرد حلقه کرد. در همان حال ویلِ کلاغ که با تلاش بسیار سعی می کرد ارتفاعش را حفظ کند، آرام آرام جلو آمد، یک پایش را روی بینی دامبلدور گذاشت، یک پای دیگرش را دراز کرد و عینک را از لای چین و چروک های بین دماغ و پیشانی دامبلدور بیرون کشید و با صدای بم و تاثیر گذارش گفت:
- چشم در چشم تو چون می دوزم/ ناگه از برق نگهت می سوزم... با اجازه من برم یه جا شکلات هضم کنم.

عینک دامبلدور را زیر بغلش زد و به سختی و با بال بال های فراوان رفت و دمر روی سر داملدور دراز کشید.


×× ورود ریموس جان لوپین عزیز و ویلِ کلاغ عزیز رو به محفل ققنوس تبریک عرض می کنم. ××

افرادی که لایک کردند

خیلی خب... از اوّل!
تاپیک انجمن
پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: یکشنبه 24 اسفند 1404 19:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
همان لحظه، درون مغز دامبلدور:

- من آهنگ بذارم! آهنگ با من باشه باباجانیان!
- چی می گی آخه بابایِ بابا، الان وقت جشنه؟
- ولی به نظرم فرصت خوبی برای اینه که پنجاه امتیازم به هری بدیم بغلیای بابا!

دو دامبلدورِ درونِ دامبلدور که یکی شان کت و شلواری پوشیده از آینه های کوچیک به تن داشت و دیگری که ردا اساتید هاگوارتز را به تن داشت مشغول بحث بودن که دامبلدور سوّم بدون ریش و با سرهمی صورتی وارد بحث شده بود.

- اتفاقا امشب احتمالا یه نفر بخواد یه جونوری یا طلسم ممنوعی چیزی بندازه وسط و کلی هیجان انگیز بشه! یوهاهاها!

دامبلدور های بابا به سمت پلیدِ بابا برگشته و نگاهی تاسف آور به او انداختند.

- چیه؟ کل عمق شخصیت به منه، اگه نبودم که پیرِ دانای کلیشه ای بیش نبودین.
- چطور جرات می کنی ویژگی های منحصر به فردی که من بهمون اضافه کردم رو نادیده بگیری.
- برو بابا ووکِ بابا.
- هی! من ووک بودم زمانی که ووک مد نبود!

صورتیِ بابا که بغضش گرفته بود و پلیدِ بابا احساساتش را جریحه دار کرده بود با دستانش صورتش را پوشاند و رفت که قهر کند، ولی دریافت که در اثر کهولت سن جاهای زیادی برای رفتن ندارد و این شد که رفت در یک گوشه و پشت به بقیه نشست و دو زانویش را بغل گرفت.

- صورتیِ بابا قهر نکن دیگه. دارک سایدِ بابا رو که می شناسی.
- شنگولِ بابا! پارسی رو پاس بدار دیگه، گفتیم پلید رو به عنوان دارک ساید بگیم.
- سلام باباهایِ بابا، چی شده ؟

باباهایِ بابا یکصدا به روشناییِ بابا سلام کردند و پروفِ بابا گفت:
- خب راستش داشتیم بحث می کردیم که آیا معقول هست که توی این مقطع از سال با توجه به هوای مناسب مطالعه و نسبت مناسب ساعات روز و شب قبول کردن برنامه جشن...
- پارتی!

همزمان با فریادِ روشنِ بابا، دیگر باباها هم عنان از کف دادند و مشغول شلنگ تخته انداختن شدند.

بیرون از مغزِ دامبلدور:

- خب باباجانیان... فکر می کنم ایده جشن خیلی هم بد نیست.
خیلی خب... از اوّل!
تاپیک انجمن
پاسخ: شوالیه‌های سپید
ارسال شده در: شنبه 23 اسفند 1404 21:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- با اجازه بزرگترا بله!
- گیلیلیش گیلیلیش، مبارکه مبارکه!

لیلون ادای عروس در می آورد و هرمیون با چوبدستی روی سرش کاغذ رنگی می ریزد و کل می کشد و محفلی هایی که از زیر بار خانه تکانی در رفته مبهوت این تصویر می شوند.

- هرمیون. تو خیر سرت عاقله ما بودی. این چه بساطیه؟

منطقی و نرمال ترین عضو محفل که گادفری باشد، این سوال را از هرمیون پرسیده بود. البته او به این توجه نداشت که هرمیون در راستای کنار آمدن با فشارهای ناشی از انتظارات بی پایان هری، رون، گریفندوری ها، هیئت علمی هاگوارتز این دست رفتارهای غیر متعارف را برای تخلیه فشار روانی انتخاب کرده است و همان یک سوال باعث شده تا کنترلش را از دست بدهد و جیغ بکشد و دوان دوان خودش را از پنجره به بیرون پرت کند و در همان حال به سوی انتهای خیابان بدود و وقتی به ته کوچه رسید، متوقف شود، دو طرف خیابان را نگاه کند و سپس دوباره جیغ کشان و دوان دوان به خانه برگردد و خودش را از پنجره به درون پرت کند.

- خوبی؟

هرمیون که روی زانو خم شده و به نفس نفس افتاده بود، انگشت اشاره اش را بالا گرفت تا اجازه دهند، نفسش جا بیاید و لحظه ای بعد قد راست کرد و با افتخار به حدفاصل میان دو دندان پیشانیش اشاره کرد.

- عه! طارمی!

هرمیون به ممد ویزلی خوش نمک چشم غره ای رفت و با تاکید بیشتری به فاصله میان دندان هایش اشاره کرد. به رشته ای که از میانشان بیرون زده بود.

- آبجی تو دیگه باس به غذاهای مالی پز عادت کرده بوده باشی. دُرُس بشو نیسّن.

جوزفین این را گفته و دستی بر شانه هرمیون گذاشت تا تسلی‌ش بدهد.
هرمیون اما با کلافگی و تاکید بیشتری به آن رشته اشاره کرد.

- سر نخ!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/12/23 21:56:16
خیلی خب... از اوّل!
تاپیک انجمن
پاسخ: شوالیه‌های سپید
ارسال شده در: جمعه 22 اسفند 1404 22:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی



سوژه جدید:




- اینجا نیست!
- اینجا هم نیست!
- اینجا هم نبود. دابی نیابنده بد!

خانه شماره دوازده گریمولد شلوغ و به هم ریخته بود،کشوها از جا درآمده، در کمدها و گنجه ها باز و محتوایشان پخش زمین شده و هریک از محفلیون در گوشه ای با سراسیمگی مشغول تشدید این آشوب بودند.

- اینژا هم نیش.

کوین قندان خالی را بالا گرفت تا همه ببینند چیزی جز قندهای لیمویی درش نیست.

- من اَ اینتو یه صدایی می شنفم، به گمونم خودش باشه.

جوزفین این را گفت و با چاقویش به جان کاغذ دیواری افتاد تا کامل راهش را به خانه موش های عیالوار دیوارهای گریمولد باز نکرد و با جیرجیرهای اعتراضی آن ها مواجه نشد، متوقف نشد.
- معذرت... اشتب شد.

- کسی اینجا رو چک کرده؟
- نــــع!

محفلی ها نتوانستند به موقع بانو پرینس را که قصد برداشتن پرده ی روی تابلوی مادر سیریوس را داشت متوقف کنند.
- بی همه چیزای گرگوریِ عقب افتادهِ مشنگ پرست...!

در همان لحظه دابی که خودش را نسبت به حقوق حمایت از کودکان متعهد می دید به سرعت به سمت کوین رفت و دستانش را روی گوش هایش گذاشت تا جهان کودکانه بچه مردم با الفاظ ناشایست و بزرگسالانه آن بانوی گرامی آلوده نشود. کوین هم که چیزی از آن حرف ها نشنید و خیال کرد خانم بلک در حال اعتراض مسالمت آمیز و به دور از خشونت لفظیست، قندان را به سمت ایشان گرفته و به درونش اشاره کرد:
- نیشت!

- [عباراتی در خصوص روابط خانوادگی پیچیده و متداخل که از بیان آن ها عاجزیم]... چی نیست؟

خانم بلک که زنی مترقی و تحصیل کرده بود حتی در آن حال پر از خشم و در مقابل دیدگاه مخالف همواره گوشش را برای کلام منطقی باز نگه می داشت، فحاشی خود را متوقف کرده و سوالی که احتمالا خوانندگان گرامی نیز تا این لحظه داشتند را مطرح کرده بود.

- پلوفوسول.

خانم بلک نگاهی به اطرافش انداخت و تنها دیدن ماندانگس فلچر که تلاش می کرد نور را از زاویه مناسبی به درون قوطی کنسرو بتاباند و همه جایش را خوب بررسی کند باعث می شد که بخواهد پرده اش را روی خودش بکشد و به این فکر کند که خانه و زندگی اش دست چه کسانی افتاده، ولی او که همواره بار مسئولیت اجتماعی را بر شانه های خودش حس کرده بود، نتوانست بی تفاوت باشد، پس آهی کشید و گفت:
- اون تو دنبال دامبلدور می گردین؟ اصلا مگه اون تو جا می شه؟

همه به علامت نفی سرشان را به دو طرف تکان دادند.

- پس چرا اونجا دنبالش می گردین [صفت هایی خیلی خیلی بد]ها؟
- نیشتش!

دابی هنوز گوش های کوین را نگه داشته و او در جریان گفت و گو قرار نگرفته بود.

- پس کجا دنبالش بگردیم؟

خانم بلک که حالا خودش را در موقعیت نادری می دید که به او اجازه می داد، دیالوگی غیر از «گندزاده» و «توله تسترالای عقب افتاده» و امثالهم به زبان بیاورد، صدایش را صاف کرد و با لحنی که امید داشت عمیق و تاثیر گذار باشد گفت:
- دنبال سرنخ ها بگردین!
خیلی خب... از اوّل!
تاپیک انجمن
پاسخ: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 21 اسفند 1404 15:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی



برف برای چندمین روز متوالی می بارید و خانه ها، تیرهای چراغ برق، نرده ها و معدود رهگذرانی که در کوچه
پس کوچه های گودریک هالو پرسه می زدند، یک دست سفید پوش شده بودند. البته که همین هم جای شکر داشت که همه چیز در دل برف دفن نشده بود و آن هم مرهون لطف کمی جادو بود. جادویی که برای پیدا کردن منبعش لازم بود از دودکش سنگی کج و معوجی که با کسالت نوار باریکی از دود را بیرون می داد پایین می رفتید تا به آتشکی برسید که علی رغم تلاشش برای ابراز ماهیت نابودگرش و به آتش کشیدن زمین و زمان، زورش تنها به جزغاله کردن یکی دو تکه چوب درون آتشدان شومینه و گرم و روشن کردن نشیمن کوچکی که با رنگ های قرمز و طلایی تزئین شده بود می رسید. اتاق نشیمنی که فارغ از نوارهایی که روی در و دیوارهایش داشت، تقریبا خالی بود و جز یک صندلی راحت با پیرمردی که درونش فرو رفته بود و در عین لذت بردن از گرمای مطبوع، زیر و رو کشیدن میل های بافتنی معلق در مقابلش را تماشا می کرد می رسیدید. همان منبع جادوی قصه ی ما.

آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور فارغ از برف و بوران و جغدهایی که در ایام گذشته منقارشان یا خودشان را به شیشه های پنجره کوبیده یا در تلاش برای وارد شدن از ستون دودکش، پر و بالشان را کز داده بودند و به هر طریقی نامه ای که همراه داشتند را آورده و با جوابی که معلوم نبود به مقصد رسیده باشد یا نه برگشته بودند در صندلی اش مانده بود. مطمئن نبود انتظار چه چیزی را می کشد. پایان برف و بوران؟ پایان این خلسه که به نظرش خیلی هم بد نبود؟ آمدن خبر خوب یا نیامدن خبر بد؟ یا تمام شدن شالی که بافته شدنش را تماشا می کرد و همین حالا هم به راحتی از گردن تا نوک انگشتان پایش را می پوشاند؟

گاهی خیال می کرد در دل درهم تنیدگی های نخ های کاموا چهره هایی آشنا را می بیند. نمی دانست دلیلش کهولت سن و زوال عقل است یا بدون آنکه خودش نیز درست حالیش باشد دل تنگ شده؟ کجا بودند؟ چه کار می کردند؟ پناهگاهی در مقابل آن برف و سرما داشتند؟ یادش آمد دابی زود سرما می خورد و جوزفین تن به لباس گرم نمی داد و کوین در چله زمستان هم دست بردار بستنی نبود و به هر طریقی لیلون را راضی می کرد برایش یکی بخرد. یادش آمد چند روز پیش ماه کامل بوده و ته دلش نگران ریموس شد و نگرانی خودش او را به یاد نگرانی های بی پایان آیلین انداخت که می خواست مراقب همه باشد و الان دست تنها بود. فکر کرد نکند عطش گادفری کار دستش بدهد. نکند...

غرق در نکند ها و چه کند ها بود که شعاعی از آفتاب دل ابرهای در هم تنیده را درید و صورت پرچین و چروکش را روشن کرد. سرش را به سمت پنجره گرداند. درون گلدان پشت پنجره نقاط کوچک سبز رنگی دید، چیزی درون دلش جوانه زد و لبش به لبخندی مزین شد:
- فکر کنم باید آماده بهار بشیم.
خیلی خب... از اوّل!
تاپیک انجمن