بسمه تعالی
این حقیقت که سر صبح چطور از خواب بیدار بشیم حقیقتا تاثیر عمیقی بر روزی که قرار هست از سر بگذرانیم دارد. از جزئیاتش و اینکه مثلا دست نوازشگر و مهربانی بیدارمان کند یا جوجه افسون شده ای سر صبح با جیغ جیغک هایش بخواهد سر موعد بیدارتان کند چه فرقی دارند را دقیق نمی دانم. ولی بیدار شدن با ضربه ملاقه به پیشانی حقیقتا تاثیر قابل ملاحظه ای بر روزی که آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور قرار بود بگذراند داشت.
- آآآآآخ!

دامبلدور با چشم های لوچ شده به سختی روی یکی از آرنج هایش بلند می شود و با دست دیگر پیشانی آسیب دیده ای که در حال متورم شدن است را می مالد و ملاقه افسون شده را جلوی خودش می بیند که دور خیز کرده و برای یک ضربه محکم تر آماده می شود و درست یک لحظه قبل از اثابت دامبلدور فرصت می کند جا خالی بدهد و ملاقه می رود سمت دیوار و تویش فرو می رود و به تقلا می افتد تا خودش را بیرون بکشد. دامبلدور برای لحظاتی به تلاش و کوشش ملاقه نگاه می کند و بعد چوبدستی اش را از زیر بالشتش بیرون می کشد و به طرف آن می گیرد.
فیشت!ملاقه شل و کرخت از دیوار آویزان می ماند. دامبلدور چند ثانیه ای به آن خیره نگاه کرد و سپس آهی کشید و از جایش برخواست. دردی در سرتاسر بدنش حس می کرد و از اینکه شکل قدم برداشتنش درست است یا نه اطمینانی نداشت. با خودش فکر کرد «دیگه تکون خوردنم یادم رفته...» و در حالی که خودش را به سمت در اتاقی که در آن بود می کشاند. چشمش به تصویر خودش درون آینه افتاد.
صورتش تکیده شده بود. حلقه سیاه دور چشمانش چنان وسیع و عمیق شده بود که انگار آن چشم های آبی روشن افتاده بودند ته دو جفت چاه عمیق. موهایی صورت و ریشش مثل شاخه های درختی که سال ها پیش مرده باشد خشک و شکننده به نظر می رسیدند و آن قسمتی از لب هایش که زیر سبیل انبوهش دفن نشده بود، سیاه و کبود به نظر می رسید.
- تو خواب داشتن کتکم می زدن؟
دامبلدور کلا از این هایی بود که اگر یک خورده بیشتر یا کمتر می خوابیدند از ریخت می افتاد. پیر بودن هم این ویژگی او را تشدید کرده بود.
- به هر حال هنوزم خوشگل مشگلم!
به تصویر خودش در آینه لبخند زد. دو انگشت شصتش را بالا آورد و مشغول انجام حرکات عجیب و غریبی شد که به نظر خودش رقصی دلبرانه بود.
دامبلدور پیرمردی جلف با اعتماد به نفس زیاد بود.
- پولوفسول چی کال می تونید؟
پیرمرد که انتظار نداشت کسی شاهدش باشد هول کرد و با لپ های گل انداخته از شرم به سمت کوینی که در آستانه در ایستاده بود برگشت و تلاش کرد تا رفتارش را توجیه کند.
- باباجان بیداری؟ خب... من راستش داشتم که - شما چرا در نزدی باباجان شاید اصلا- اینجا یه فضای خصوصی هستش که...
همزمان با چرت و پرت گویی های دامبلدور چشم های کوین بازتر و بازتر شدند و مردمک هایشان با حرکت به این سوی و آن سوی خبر از استنتاجی می دادند که قرار بود به کشفی بزرگ منتج شوند.
- پولوفسول بیداله!

پلوفسول بیداله!
- باباجان وقتی دارم راه می رم و حرف می زنم بیدارم دیگه.

البته بعضی هام هستن که تو خوابم اینکارو می کنن ولی...
پوف!کوین با یک جهش بلند روی صورت دامبلدور پرید و کله او را در آغوش کشید و بی توجه به پنیک پیرمرد در اثر کلاستروفوبیا و دست و پا زدن ها و حتی جیغ های بنفشش ول کن او نشد. حتی بقیه محفلیونی هم که با جیغ و داد و هوار آمدند و مشغول چلاندن آن پیرمرد نه چندان با کیفیت شدند نیز گویا ول کن او نبودند. از حق نگذریم پیرمرد هم به این راحتی ها ول کن آن ها نبود...