هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
#1


پاسخ به: دفترچه خاطرات
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
#2
دفتر خاطرات عزیز؛
همونطور که پیشبینی می شد، مهاجرت خوب پیش نمی ره. هر روز و موقع تردد در مدرسه، حتی از پس کله نگاه های عاقل اندر سفیه و تبعیض آمیز دانش آموزان قدیمی تر رو حس می کنم که عدم تعلق به این جامعه رو یادم میاره.

هنوز نتونستم دوستی پیدا کنم. وقتی تو سالن اجتماعات کنار هم می شینیم، تلاش های کوچکی برای برقراری ارتباط با اطرافیان دارم ولی جوری برخورد می کنن که انگار صدام رو نمی شنون. نه اینکه تو کاری دخالت کنم یا خودم رو وسط موضوعی بندازم... البته این حقیقت نداره. پریروز در اوج عجز خودم رو وسط مکالمه ی چند نفر انداختم.

بعد از ظهر شرجیی بود که بخاطر کدورت هوا، اکثر بچه ها تایم فراغت رو تو سالن اجتماعات می گذروندن. برتی باتز در جیب و کتاب های درسی به بغل، به امید پیدا کردن هم صحبت نشستم کنار چند سال بالایی که به نظر میومد رفتار دوستانه ای دارن.

بساط رو پهن کردم رو میز. مقاله ی مربوط به کلاس فلسفه رو تکمیل می کردم که شوخی شون بالا گرفت.
- اینقدر به کار من کار نداشته باشید
- کسی به تو کاری نداره
- چرا بهم نمی گید با این رنگ بندی جدید چه خوشگل شدم؟
- اّاووو ریموند چه دلبر شدی! چه بهت میاد...
- موضوع رو عوض نکنید! بهتون می گم دست از سر من بردارید.

و من هم با خودم گفتم شاید دیگه فرصت نشه تا وارد مکالمشون بشم.
- دوستان! می تونید با من کار داشته باشید اگه بخواید

هر چهار نفر نگاه بر ما مگوزی بهم انداختن و دوباره مکالمه ی قبلیشون رو ادامه دادن! باورت می شه؟ انگار نه انگار حرفی زده یا وجود داشته باشم.

همچنین دیروز سر کلاس پیشگویی نشسته بودیم و استاد به حضور غیاب مشغول بود. اسم یه نفر رو دو دور خوند و هر بار یه آدم مختلف گفت حاضر! از بغل دستیم پرسیدم جریان چیه؟ و باز وانمود کرد صدامو نشنیده!

این روزا وقتی تو راهروی مدرسه راه می رم، هیچ بعید نمی دونم که یکی از وسطم رد بشه، همینقدر نامرئی.

من رو که می شناسی. تلاش اضافه ای در کار نخواهد بود. آسه می رم و میام تا تموم شه این ترم. شاید مدرسه رو عوض کردم باز. از الان تصمیم گرفتن نداره و خیلی زوده.

خبر خوب اینه که بابا برام یه بسته قهوه ی اعلا پست کرده. حداقل یه هفته ای جنسم جوره!



پاسخ به: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۲۰:۰۲ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
#3


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۰:۰۱ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
#4
- نفر بعد! نفر بعد؟ خوابه؟

ریموند از پشت سر تشری به مایکل زد. پسرک از دنیا بی خبر سرش را بالا گرفت و با دهان باز اطراف را بر انداز کرد. ماتیلدا استیونز در انتهای دیگر سالن، درست رو به روی ایستاده بود و لبخندی ژکوند بر لب داشت.

مایکل آب دهانش را قورت داد. تبسم کجی نیمی از صورتش را بالا کشید و سه قدم بزرگ به جلو برداشت. به عمر موجودی به این باوقاری و براقی ندیده بود. صدایی پس ذهنش یادآوری کرد "تو هاگوارتز همچین چیزی پیدا نمی شه! ببین اونم داره لبخند می زنه، تا داغه بچسپون." اما مغزش بیش از این یاری نمی کرد. چوبدستی را بالا گرفت و در جهت دیگری فریاد کشید: آکسیو قهوه!

حاضران با تعجب به یکدیگر و سپس به دوربین نگاه کردند. تلاش مذبوحانه ی مایکل برای فعال کردن سیستم عصبی اش این بار هم به در بسته خورد. مستاصل و ناامید، با دست های آویزان و گردن کج، تداعی گر زامبیی غیر فعال بود.

لبخند ماتیلدا در انتظار حمله ی پسرک خشکید. به دامبلدور نگاه ملتمسی سرشار از "بزنم با جرز دیوار یکی بشه؟" انداخت.

در این اثنا صدای دانش آموزان انتهای صف بالا گرفت.
- بابای خودت مرگخواره!
- همه می دونن پدر من تو وزارت خونه کار می کنه!
- برو بابا مشنگ تازه به هاگوارتز رسیده!
- با جوزفین درست حرف بزن!
-

دامبلدور با شنیدن این مکالمات رنگ پشم هایش پرید.
- بچه ها! بچه ها! خواهش می کنم. اینجا یک مکان فرهنگیه. با عشق می شه به تمام حریفان غلبه کرد. با عشق...

اما گابریل که از جدال رخداده بسیار خرسند بود، با یک "استیوپیفای" بی کلام دامبلدور را از رول خارج کرد. اعضای محفل در این صحنه عنان از کف دادند. با چوبدستی های آماده به طرف ازدحام جمعیت شتافته و تلاش کردند بچه های رم کرده را از سرو کول یکدیگر جدا کنند.

اما در ذهن مایکل "با عشق می شه به تمام حریفان غلبه کرد." تکرار می شد. می دانست که این تنها فرصت برای آشنایی با ماتیلداست پس تصمیمش را گرفت. "با عشق... با عشق... فقط یک راه وجود داره برای اینکار!" چوبدستی را کنار گذاشت. به حالت برداشتن تیر، دستش را به پشت سر برد و سپس ژست کشیدن تیروکمان گرفت.

در طرف دیگر سالن ماتیلدا از خود می پرسید که "این دیگه چه مشنگیه؟". همزمان مایکل تیر نمادین را رها و ماتیلدا با تجربه ی دردی جان فرسای قفسه ی سینه، به زمین افتاده بود.

در آن هیاهو هیچکس متوجه نشد که مایکل ماتیلدا را درون گونه انداخته و محفل را ترک کرد.




پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۰:۵۸ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
#5
_کریچر به ملت تبریک گفت. همه تبدیل به ارباب ریگولوس شد! تکلیف جلسه بعدتون اینه بود که راهی پیدا کرد تا به حالت عادی برگشت.(30 نمره) کریچر براتون آرزوی موفقیت کرد!

طبق روال همیشگی کریچر بعد از گفتن تکلیف غیب شد. کلاس مملو از دانش آموزان شنل پوش و نقاب دار یک شکلی بود که با تعجب به یک دیگر نگاه می کردند تا آنکه سکوت با فریاد ریموند شکسته شد.
- نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...

و سعی کرد نقابی که به صورتش چسپیده بود را جدا کند. به دنبال او فریادهای نارضایتی در کلاس بالا گرفت.
- مامانم اگه بفهمه خالکوبی دارم کله مو می کنه!
- الان خیلی چیزای دیگه هم داری که ننه ت اگه بفهمه کله تو می کنه!
- من نمی خوام برم آزکابان!
- چرا من؟ چرا مــــــــــــــــــــــــــــــــــــن؟
- کسی معجون مرکب نداره؟
- فقط صبر کن من به بابام بگم...
- حتی دیگه نمی تونم به پیکسی تبدیل بشم...

ناگهان آستریکس از آن سر کلاس فریاد کشید:
- هوی لینی! تقصیر تو بود که من این ترم این درسو برداشتم...

و کرشیویی به سمت او حواله کرد. لینی از نیمکت به زمین افتاد. آلبوس که تا به حال تلاش می کرد خشمش را مهار کند، با دیدن این صحنه از کوره در رفت.
- آسکاریس با هم قد خودت در بیوفت! له وی کوریپوس!

تنش بر فضا سایه افکند بود. دانش آموزان، ناامید از پیدا کردن راه حل به جان هم افتاده بودند و طنین هکس و نفرین از هر گوشه ی کلاس به گوش می رسید. در این اثنا اما دابز مورد اصابت یک استیوپیفای کمانه کرده قرار گرفت. بی هوش شد و هنگام سقوط، سرش به لبه ی نیمکت برخورد کرد. گردنش صدای مرگ داد و بلافاصله، جسمش به حالت عادی برگشت.

ارنی مک میلان، ریگولوسی مزین به فرق وسط، در میانه ی کلاس ایستاده و با دهان باز و نفس حبس شده نظاره گر این حادثه ی شوم بود. طلسم های متنوع و هفت رنگ از اطراف وی عبور و فضا را معنوی می کرد. ارنی زیر لب "اما"یی گفت و با قدم های اسلوموشن به سمت جسد بی جان دخترک حرکت کرد.

دو زانو روی زمین نشست. کله ی جسد را در آغوش گرفت و هق هق بی صدا، شانه هایش را به لرزه انداخت. مدتی را در همان حال سپری کرد تا آنکه غم، جایش را به خشم داد.

ارنی با سری افکنده، صورتی خیس و دماغی روان جسد را رها کرد و از جا بلند شد. نفس عمیقی کشید. با یک حرکت سریع دست، بینی اش را پاک کرد و محتویات از سوراخ های ماسک، صورت ملیندا بوین را مورد عنایت قرار داد.

ملیندا فریاد عجز سر داد و محتویات ترش و شور به دهانش راه پیدا کرد. نمی توانست تنفس کند. درحالی که گردنش را گرفته بود و عقب عقب می رفت، "کرونا"ی بی جانی زمزمه کرد و به زمین افتاد. جسد او نیز به حالت عادی بازگشت.

ارنی بی خبر از این حادثه، با قدم هایی بلند به صدر کلاس رسید. نمی دانست کدام یک از آن ریگولوس ها عشق زندگی اش را به کام مرگ کشانده اما خوب می دانست که انتقام شیرین تر از شربت عسلی ست.

چوبش را بالا گرفت و بی مقدمه، "آداوراکاداورا"هایش را نثار تک تک شنل پوشان کرد تا آنکه دیگر کسی باقی نماند جز سایه ای نشسته در منتهی الیه سمت چپ کلاس که با توجه به مکان نشستنش، می بایست مایکل رابینسون باشد.

مایکل تمام آن مدت سر جایش نشسته بود. دستانش را روی نیمکت گذاشته و به خال گوشی مو دار انگشتش نگاه می کرد و حاضر بود قسم بخورد که پیش از این خالی وجود نداشته.

ارنی کنار نیمکت او ایستاد.
- هی... هوی! مایک؟ مایک؟

مایکل نگاه ماتی به مرگخوار انداخت.
- چیکار می کنی مایک؟
- من... من صبح قهوه نخوردم... صبح هاست قهوه نخوردم. آشپزخونه قهوه نداشت. من... اینجا کجاست؟

اشک های ارنی امانش را برید و قلبش به درد آمده بود چرا که در آن لحظه فهمید غم هم کلاسی اش از او بزرگ تر است. دست مایکل را گرفت. چوبدستی خود را در دست او گذاشت و گفت: منو بکش. خواهش می کنم منو بکش. دیگه نمی تونم... نمی تونم.

مایکل با همان نگاه مات و دهان نیمه باز، به نشان درک بالا اندک سری تکان داد و زمزمه کرد: آداوراکاداورا.

با شل شدن دستان ارنی، چوب از میان انگشتانش سر خورد و به زمین افتاد. کلاس مملو از جسد هم کلاسی هایش بود و به یاد نمی آورد چه اتفاقی افتاده. حتی اسم خود را به یاد نمی آورد اما یک چیز را می دانست، که در این سرزمین نم کشیده قهوه ندارند. دهانش را به ملچ ملوچی بی حاصل برای یادآوری طعم موکا باز و بسته کرد.

نگاه بی رمقی به جسد ارنی انداخت. حق با او بود. زندگی بدون قهوه معنی نداشت.

مدتی جیب شنل را گشت تا اینکه دستش دور چوب دستی محکم شد. با زاویه ی صحیح آن را در دهان قرار داد. چشمانش را بست و خود را درحال نوشیدن یک لیوان لته ی دارچینی تصور کرد.
- آداوراکاداورا...

***


قصه ی ما به سر رسید، مایکل به قهوه ش نرسید
البته تکلیف انجام شده بود: همگی به حالت عادی برگشتن.








ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۴ ۱:۰۸:۳۴
ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۴ ۱:۱۲:۴۸



پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۲:۳۳ جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۹۸
#6


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲:۲۳ جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۹۸
#7
به بروشور قلعه خیره ماند. در عمر نقشه ای به این آشفتگی ندیده بود. بدخلقی صبحگاهی امانش را بریده و دلش می خواست بروشور را به حلق یکایک رهگذران فرو کند اما در کشور اخلاق و احترام، امکان سو برداشت این عملکرد وجود داشت پس در حالی که کاغذ را به موشک تبدیل می کرد، تصمیم گرفت از خیر صبحانه ی مطلوب گذشته و هرچه زودتر کلاس فلسفه را پیدا کند.

دست در جیب و بی تفاوت به نگاه خیره اطرافیان، راهروها را به جست و جوی دری مشخص بررسی می کرد که با شنیدن جمله ی "این جلسه پیشگویی از طریق چایی و قهوه داریم!" خشکش زد.

قهوه. مایکل رابینسون پس از یک هفته تقلای شبانه روزی، بی حاصل و پر کشمکش با جن های خانگی آشپزخانه، حاضر بود برای لیوان آمریکانوای غلیظ مرتکب قتل شود و شنیدن همین یک جمله از ورای در کافی بود تا تصمیم بگیرد که امروز در کلاسی که حتی واحدش را برنداشته حضور پیدا کند.


بی معطلی و با لبخند پهن در را نواخت و داخل شد. هاله ای از مه اتاق را مات کرده بود. در حالی که برای یافتن مدرس کلاس با چشمانی پر اشک و گرد اطراف را می کاوید در دل آرزو کرد که این جان فشانی، ارزشش را داشته باشد.

-آه! دیر رسیدی هم رزم ولی مشکلی نیست. حدس می زنم هنوز بین تاپیک ها گم و گور می شی. بیا تو.

چشمانش به مه عود عادت کرده بود اما همچنان نمی توانست منبع صدا پیدا کند. صدایی پس ذهنش پرسید که امکان دارد استاد پیشگویی خود یک پیشگویی باشد یا خیر.

- بیا تو فرزندم. بچه ها این مایکل رابینسونه. یک هفته ای میشه از آمریکا به اینجا مهاجرت کرده. سابقا محصل ایلورمونی بوده و هفته ی پیش وارد اسلیترین شده. بیا تو. کنار جاگسن یه جای خالی هست.

مایکل با خود اندیشید "جاگسن خر کیه؟" که ابروان بالا رفته ی موجودی شنل پوش و نشسته در گوشه ترین قسمت اتاق را از ورای نقاب تشخیص داد.

وقتی ماتحتش را روی آن صندلی مخمل و ناراحت تنظیم کرد، رو به بغل دستی اش گفت:
- SUP? شنیدم اینجا قهوه می دن...

تششعات پر نفرتی که از نقاب به سمتش سرازیر می شد هم لبخند پهنش را تغییر نمی داد. او در مسابقه ی "خیره ماندن" بی رقیب بود.
- تازه وارد شورتک پوش قهوه خواست یا چایی؟
- هی! تو همونی نیستی که پریروز سر میز گفتی اینجا قهوه ندارین؟
- شورتک پوش نباید ا...
- مایک!
-شورتک پوش نباید از دابی ناراحت بشه. هاگوارتز برای صبحانه قهوه سرو نمی کنه. دابی قوانین رو تنظیم نکرد. الان چایی خواست یا قهوه؟
- قهوه!

به محض اینکه دابی فنجان مایکل را پر کرد، او محتویات را لاجرعه سر کشید و چنان "آه!" پر لذتی سر داد که برای عده ای از حاضرین ابهاماتی مطرح شد.
- یکی دیگه لطفا.
- دابی نتانست فنجان را مجددا پر کرد. هر دانش آموز یک فنجان.
- یا فنجونو دوباره پر کن یا بلایی سرت میارم که تو تاریخچه جن ها بنویسن.

دابی پس از بالا و پایین کردن شرایط، فنجان پسرک را پر کرد و مایکل مجددا آن را یک نفس سر کشید.
- به این می گن روحیه ی جنگجو!

مایکل که با شنیدن آن فریاد از جا پریده بود، هرگز تصور نمی کرد منبع صدا یک قاب عکس باشد.
- خب! حالا پیشگویی کن.

نگاه خیره اش را با اندکی درنگ و مقداری "عجب غلطی کردم!" از تابلو برداشت و به فنجان خالی از لِرد معطوف کرد. هر دانش آموز دیگری در مواجه با این شرایط عنان از کف می داد اما مایکل تنها به زمان بیشتری نیاز داشت تا قهوه سیستم عصبی اش را فعال کند.
- سلام پرفسور! ببخشید دیر رسیدم جلسه اولی...
- جلسه دومه هم رزم!
- اع؟ ببخشید به هر حال. کلی گشتم دنبال کلاس. یکی از بچه های سال بالایی گفت باید برم زیرزمین و من...
- خب خب گذشته ها گذشته و کدورتی نیست. پیشگویی کن!

مایکل مجددا به فنجان خالی خیره شد تا آنکه تصمیم گرفت از تکنیک بداهه پراکنی بهره ببرد. چشمانش را گشاد و با صدای بم و کلمات کشدار شروع به صحبت کرد.
- یه اســــــــــــــــب می بینم... که زیر ســــــــــــواری نیرومند و پر ابهــــــــت زانوهاش خم شده! ســــــــــــــــوار... یه چیزی دستشه! دست اسب نه... ســــــــــوار! یه فلاکس... نه! یه لیـــــــــــوان! یه لیوان دستشه... و داره به لیوان نگـــــــــــــــاه می کنه... و ماه بالای سرش به روشنی خورشـــــــــــــــــــید می درخشه... و کائــــــــــــــنات به لرزه افتاده...

سر کادوگان با شنیدن این کلمات سرش را بالا گرفت و نگاهی به کلاس انداخت. دانش آموزان بی استعداد و چرت آلودی را نظاره کرد که عاجزانه رهبری بی باک و پرشور می طلبند. تصمیمش را گرفت. افسار اسب را کشید و به طرف تابلوی مرکزی کلاس تاخت.
- هم رزمان! هم اکنون من برای شما در لیوان چای خود پیشگویی خواهم کرد تا زنده هستید، از یاد نبرید. با دقت نگاه کنید و بیاموزید.

تام در گوشه ی کلاس دستش را به سمت مایکل دراز کرد و گفت: خوش اومدی!




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۱:۵۹ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸
#8
نقل قول:


اسم شخصیتت شماره‌ی پنجه؟! شخصیت های ساختگی تایید نمیشن. باید شخصیت رو از لیست شخصیت های ایفای نقش انتخاب کنی.

تایید نشد!


بله
کارکتری از سری آمبرلا آکادمیه و با توجه به ابراز تعجبتون حدس می‌زنم آشنایی ندارید؛ پیشنهاد می‌کنم دیدنش رو.

قدیم می‌تونستیم کارکتر ساختگی داشته باشیم که...
سختگیر شدید



از اول پس


نام:
مایکل

نام خانوادگی:
رابینسون

گروه:
اسلیترین

رتبه خون:
دو رگه

پاتروناس:
سوسک حموم

چوبدستی:
یاس کبود با ریسه قلب اژدها

ویژگی‌های ظاهری:
لاغر
موهای لخت قهوه‌ای کوتاه
چشمان خاکستری تیره/عسلی
گوش، چشم، دماغ و لب به مقدار لازم
دارای چال لپ
مزین به نیشخند و سارکزم
خونسرد/ بی‌تفاوت
نسبت به یه نوجوون سیزده ساله، قد بلند
محتوی کت و شلوارک سورمه‌ای تیره با پچ حرارتی آمبرلا آکادمی در سمت چپ، جوراب ساق بلند مشکی، کراوات و پلیور زیک زاکی_ با یا بدون ماسک_ یا پیژامه
همراه دارنده‌ی دلوریس ( بالا تنه‌ی مانکنی کچل و یک دست از جنس فایبرگلاس)

ویژگی‌های اخلاقی:
خوش‌شانس. دارای توانایی سفر در زمان و مکان. به علت غیرقابل پیشبینی بودن جزئیات سفر در زمان و اشتباه محاسباتی، پیرمردی ۵۷ ساله در بدن نوجوانی در آستانه‌ی بلوغ است. دنیا دیده و بی‌تفاوت. متعهد به دلوریس. توانا در ریشه‌یابی حقایق و برطرف کردن مشکلات. غیرقابل پیش‌بینی. علاقه‌مند به انواع روش‌های ارتکاب قتل. ریاضی‌دان. قهوه‌خوار و در صورت وخامت شرایط: الکلی. محتوی شش خواهر و برادر فوضول و یک پدر میلیاردر. دارای پتانسیل نگهداری از گربه.

که قدیمی هستی... هوم؟

تایید شد!

خوش اومدی/برگشتی.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۲ ۲۲:۰۵:۵۶



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۶:۱۱ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸
#9
نام:
شماره‌ی پنج

نام خانوادگی: -

گروه:
اسلیترین

رتبه خون:
دو رگه

پاتروناس:
سوسک حموم

چوبدستی:
یاس کبود با ریسه قلب اژدها

ویژگی‌های ظاهری:
لاغر
موهای لخت قهوه‌ای کوتاه
چشمان خاکستری تیره/عسلی
گوش، چشم، دماغ و لب به مقدار لازم
دارای چال لپ
مزین به نیشخند و سارکزم
خونسرد/ بی‌تفاوت
نسبت به یه نوجوون سیزده ساله، قد بلند
محتوی کت و شلوارک سورمه‌ای تیره با پچ حرارتی آمبرلا آکادمی در سمت چپ، جوراب ساق بلند مشکی، کراوات و پلیور زیک زاکی_ با یا بدون ماسک_ یا پیژامه
همراه دارنده‌ی دلوریس ( بالا تنه‌ی مانکنی کچل و یک دست از جنس فایبرگلاس)

ویژگی‌های اخلاقی:
دارای توانایی سفر در زمان و مکان. به علت غیرقابل پیشبینی بودن جزئیات سفر در زمان و اشتباه محاسباتی، پیرمردی ۵۷ ساله در بدن نوجوانی در آستانه‌ی بلوغ است. دنیا دیده و بی‌تفاوت. متعهد به دلوریس. توانا در ریشه‌یابی حقایق و برطرف کردن مشکلات. غیرقابل پیش‌بینی. علاقه‌مند به انواع روش‌های ارتکاب قتل. ریاضی‌دان. قهوه‌خوار و در صورت وخامت شرایط: الکلی. محتوی شش خواهر و برادر فوضول و یک پدر میلیاردر. دارای پتانسیل نگهداری از گربه.


اسم شخصیتت شماره‌ی پنجه؟! شخصیت های ساختگی تایید نمیشن. باید شخصیت رو از لیست شخصیت های ایفای نقش انتخاب کنی.

تایید نشد!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۱ ۱۹:۱۰:۱۰


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۸ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۸
#10
سلام کلاه

پارسال دوست امسال آشنا.
حقیقت چون تایید پست کارگاه تا فردا طول می کشه، من پیشاپیش اینم می ذارم اینجا بلکه فرجی شد و اندک دسترسی به ایفا پیدا کردم!

تابلو امتیازات نشون می ده اسلیترین رسما خالی شده! الان قسمت انتخاب کارکتر رو هم نگا کردم... چه شخصیت های وسوسه انگیزی یتیم شدن:)) بارون خون آلود خالیه؟! مرلین بگرید:))

بین ریونکلاو و اسلیترین... و قاعدتا اسلیترین. تصمیم با خودته البته، ولی اسلیترین








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.