هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (۳۶۶۱۲۵۷۱۷۱)



پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۵:۴۸:۴۷ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰
#1
با سلام خدمت دوستان من
مادرم داستان های زیادی از قهرمان های این گروه بهم گفته من هم میخوام یه قهرمان بشم لطفا منو عضو کنید

اریکای بابا.
خیلی خوبه که به حرف مادرت گوش کنی باباجان. درست می‌گفته، اینجا ما قهرمان‌هایی به بزرگی هاگرید و مشهوری هری پاتر داریم و به زودی شما هم یکی از قهرمان‌هامون خواهی بود...ولی قبل اینکه بتونم آدرس محفل ققنوس رو بهت بدم، باید کمی بیشتر تو ایفای نقش فعالیت کنی.

مبنای ورود به محفل، توانایی ایفای نقشه. یعنی اینکه شما بتونی تو تاپیم‌های محتلف پست بزنی و شخصیت پردازی مناسبی داشته باشی. برای اینکه روی این‌ها کار کنی، پست‌های باقی محفلی‌ها رو بخون و خودتم پست زیاد بزن و حتما درخواست نقد بکن.
ناظرهای تالار خصوصی و ویزنگاموت می‌تونن راهنمایی‌ت کنن.


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱ ۱۰:۵۸:۳۰
ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱ ۱۰:۵۹:۲۹


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۰:۵۸:۳۲ پنجشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۰
#2
۳ روز از خراب شدن دفترچه خاطرات پروفسور پاتر میگذشت و دیرکا به خاطر این کار تنبیه سختی شده بود اما هیچوقت اینکه هدفش از خراب کردن دفترچه
پروفسور پاتر چی بود رو نفهمیدم،اما اصلا برام مهم نبود.
خاطراتی که داخل اون دفترچه بود بارها و بارها از بقیه طرفدارهای پروفسور شنیده بودم،اما شنیدن اصل ماجرا از زبون کسی که خودش همه این اتفاقات رو به چشم دیده کلا یه چیز دیگه بود خیلی ذوق داشتم تا برم و ادامه داستان رو بشنوم اما از طرفی نگران تمام نمرات بودم من به قدری میشنیدم که نمره گرفته باشم اگه نمرات من کم بود چی؟مثلا اگه تو درس دفاع در برابر جادوی سیاه از ۱۰۰من ۶ بگیرم اون موقع استاد فقط ۶ خط به من میگه؟
"واااااااای" فاجعه امیز بود اون تمام نمرات من رو نگاه میکرد و دیدن این نمره خیلی بد بود! اون به عنوان یه کاراگاه عالی یه مشاور عالی هم بود و مدتی مهمان هاگوارتز بود.
و من باید تمام تلاش خودم رو بکنم تا بهترین نمرات رو بگیرم،برای همین بیشتر به کتابخانه رفتم و مدت کمتری رو با ماریا مشغول حرف زدن بودم ماریا که خیلی خجالتی بود با کس دیگه ای هنوز دوست نشده بود؛همراه من همه جا میومد و من هم از این موضوع خیلی خوشحال بودم چون برای من مثل یه حامی عالی بود.
روز ها گذشت و نوبت به امتحانات رسید بعد از تلاش های فراوان تونستم نمرات بالایی رو در همه درس ها بگیرم که این عالی بود. اما میترسیدم و نمیدونستم در نظر استاد چقدر خوبه؟پس جمعه هر دوتامون کارنامه های خودمون رو داخل کیف گذاشتیم،وسایل خودمون رو جمع کردیم و به سمت هاگزمید حرکت کردیم بعد که به اونجا رسیدیم از خانم مک گونگال ادرس کافه" سه دسته جارو"رو گرفتم و همراه ماریا به اونجا رفتم وقتی به اونجا رسیدم ادم های کمی اونجا بودن من همراه ماریا وارد کافه شدم اما پروفسور رو ندیدم خیلی نگران شدم ،نکنه قولی که داده بود رو فراموش کرده باشه؟تو این فکر بودم که صورتم رو چرخوندم و به ماریا نگاه کردم اونم ترسیده بود شروع کرد به حرف زدن :

_پس پروفسور پاتر کجاست؟

_نمیدونم

_نکنه فراموش کرده؟

_نه،غیر ممکنه

_اصلا اومدن ما اینجا الکی بود حتما اونقدر سرش شلوغ شده که فراموش کرده؛ شخص به اون مهمی چرا باید به نظرات ما توجه کنه؟

_باشه. اینقدر زود تصمیم نگیر یه ۵ دقه دیگه هم اینجا میمونیم اگه نیومد میریم !

_باشه اریکا

_میگم ماریا دوست داری برات یه نوشیدنی بگیرم؟

_اره،فکر بدی نیست. ممنون .

بعد بلند شدم و به سمت خانمی که اونجا بود رفتم و دو تا نوشیدنی کره ای سفارش دادم .

صورتم رو چرخوندم و به میز های اطراف کافه نگاه کردم خیلی خلوت بود فقط یه خانم که شنل خاکستری رنگ تنش بود همراه یک مرد مو نارنجی روی میز کنار شومینه نشسته بودن اون مرد به طرز عجیبی داشت تلاش میکرد که شنل رو از روی سر اون خانم بکشه ولی موفق نشد. داشتم به اونا نگاه میکردم که گارسون از پشت سر من با دو تا نوشیدنی کره ای اومد و گفت:

_ زوج جالبی هستن!

_ چی؟اها!ببخشید متوجه نشدم
اووو! خیلی ممنون

_خواهش میکنم عزیزم
اولین بارت اینجا اومدی؟

_ بله خانم.

_ دانش اموز خوش قدمی هستی چون امروز وزیر هم به کافه ما امده!

بلافاصله با شنیدن اسم وزیر ماریا با شوق و ذوق اومد جلو و گفت:

_واقعا؟!

_اره دخترم.

بعد گارسون به سمت همون زوج عجیب اشاره کرد و ماریا جیغ کشید. این جیغ ماریا باعث شد اونا به سمت ما برگردن و من تونستم چهره اون خانم رو ببینم بله! واقعا وزیر سحر و جادو ،هرمیون گرنجر بود.

_اریکا و ماریا؟

ترس تمام وجودم رو فرا گرفته بود .نمیدونستم چی بگم؟! و خوب نیاز نبود فکر کنم چون ماریا گفت:

_بله ما هستیم!
از دیدن شما خانم گرنجر واقعا مفتخریم.

بعد با گوشه چشم به من نگاه کرد.

_بله خانم گرنجر از دیدن شما خوشحالیم.

_او مرسی عزیزانم.

اما خوب دیگه از اینجا به بعد دیگه نفهمیدم چی بگم!
مثلا بگم:اینجا چیکار میکنید؟مارو از کجا می‌شناسید؟
ای کاش دوباره ماریا یه چیزی میگفت!!

_منو اقای پاتر فرستادن تا برای شما ادامه ماجرا رو تعریف کنم.

_اها، خیلی ممنون

_خوب از کجا باید شروع کنم؟

میخواستم بگم که ....

_شاید بهتر باشه عزیزم منو اول معرفی کنی!

_اوه ببخشید عزیزم، ایشون همسر من اقای رونالد ویزلی هستن

_از دیدن شما خوشحالیم اقای ویزلی.

(این جمله رو من و ماریا به صورت هماهنگ گفتیم.)

بعد از اون خانم گرنجر تمام ماجرا اون شب رو برای ما تعریف کرد و حتی اقای ویزلی بخشی از اون رو برای ما اجرا کرد اقای ویزلی حس شوخ طبعی بالایی داشتن که به گفته خانم گرنجر ، کاملا ارثی بود.
من خیلی لذت بردم ، واقعا روز فوق العاده ای بود.



پاسخ به: قرعه های اسرار آمیز هکتور
پیام زده شده در: ۱۸:۵۵:۴۹ یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۹
#3
سلام بر معجون ساز بزرگ و استاد محترم
من یه سه امتیازی میخوام
اما چون اولین بارم هست لطفا منو راهنمایی کنید ممنون استاد


ویرایش شده توسط اریکا جی در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۶ ۱۹:۰۵:۲۷


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۰:۴۷:۱۱ یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۹
#4
یک هفته از شروع سال تحصیلی میگذشت و کمرم داشت با این حجم زیاد درس ها میشکست دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم روز و شب میخوندم و همه مطالب رو کامل یادداشتم اما بازم سر پرسش های کلاسی نمیدونستم باید چی بگم یا مسائل رو چجوری حل کنم یا..دیگه داشتم کلافه میشدم نمیدونستم من خنگم یا بقیه زیاد باهوشن!ای کاش میشد زمان رو نگه داشت تا من یک هفته استراحت کنم بعد برم سراغ درس ها..
تو این فکر بودم که صدا یکی رو شنیدم.

_اریکا...اریکا..

نگاه کردم اون دختر خیلی از من فاصله داشت مو های بلند و قهواه ایش داشت تو هوا تکون میخورد دقیقتر بهش نگاه کردم ماریا بود مقابل من ایستاد اونقدر تند اومده بود که صورتش قرمز شده بود
خم شد دو تا دستش رو گذاشت رو زانو هاش و شروع کرد به نفس نفس زدن
داشتم نگرانش میشدم بهش نگاه کردم و گفتم:
_ چی شده؟ یه باسیلیسک دنبالت کرده؟

_وای چقدر بامزه

بعد با عصبانیت به من نگاه کرد واقعا ترسیدم و گفتم:
_باشه، جنبه شوخی نداری به من ربطی نداره، حالا چرا اینقدر سریع اومدی؟

_پات رو روی اون برگه نزاری!

_چی برگه ؟کدوم برگه؟
بعد سرم رو چرخوندم و به پشت سرم نگاه کردم یه برگه جلوی پا هام بود اونو برداشتم و شروع کردم به خوندن
- روز اولی که به محفل رفتم از دست رون و هرمیون عصبانی بودم که چرا از من تو تمام اون مدت یه خبر نگرفتن و.

_اون برگه رو بده به من اریکا.

_باشه بیا مال خودت.این دفترچه خاطرات کی هست؟

_مال استاد پاتر هست امروز اون دیرکا پسره نفهم تمام دفترچه خاطرات استاد رو با یه ورد خراب کرد از چهره استاد عصبانیت میبارید اما خودش رو کنترل کرد.

_اها
به بالا سرم نگاه کردم و دیدم چند تا برگه رو هوا در حال پرواز هستن محو تماشا پرواز برگه ها تو اسمان بودم که با یه صدای ...ترق.. به خودم اومدم نگاه کردم استاد پاتر بود که کنار ما ظاهر شده بود

_اوو سلام ماریا ممنون از کمکت همگی صفحات تقریبا جمع شدن

بعد با یه ورد جادویی تمام برگه ها رو از روی هوا جمع کرد همونطور که اون برگه ها رو داشت به کتاب وصل میکرد صورتش رو چرخوند و گفت:
_سلام اریکا حالت چطوره؟
_م..ممنون من خوبم شما حالتون چطوره؟

از گوشه صورتش با لبخند به من نگاه کرد و گفت حالم خوبه فقط امیدوارم کسی اونقدر وقت نداشته باشه که خاطرات منو خونده باشه!
از ترس سر جام میخکوب شدم اما چون مطمئن بودم منو موقع خوندن دیده با خودم گفتم اگه خودم بگم بهتره بعد گفتم:
_استاد من..
_نه منظور من شما نبودید منظور من دیرکا بود
_اها متوجه شدم استاد
_خوب ..خیلی خوبه من باید برم ساعت ۶ کلاس دارین یادتون نره به بقیه هم بگید
و منو ماریا همزمان با هم گفتیم:
_باشه استاد
اما چیز هایی که داخل اون دفتر بود به شدت برام جالب شده بود پس گفتم:
_استاد میشه یه روز یکی از اون خاطرات محفل رو برامون بگید؟
بعد از گفتن این جمله خشکم زد،از ترس داشتم میمردم
که...
_باشه مشکلی نیست هفته بعد که به هاگزمید رفتید
به کافه "سه دسته جارو "بیایید تا براتون ادامه داستان رو بگم فقط یه شرط داره هر قدر که شما نمرتون باشه براتون تعریف میکنم! قبوله؟
_ قبوله، م..ممنون استاد
بعد با یه لبخند از ما دور شد و ما خداحافظی کردیم و همراه ماریا روی یکی از صندلی ها نشستم.

#این داستان_ادامه دارد.



پاسخ به: اتاق ضروریات (محل جلسات الف دال)
پیام زده شده در: ۸:۰۸:۵۳ یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۹
#5
سلام امیدوارم روزتون پر از شادی باشه
مخواستم عضو الف_دال بشم
و امیدوارم عضو مفیدی باشم
اگر امکانش نیست لطفا راهنمایی کنید که چیکار کن تا عضو بشم



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۵:۲۹:۳۴ چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۹
#6
نام: اریکا جی
نام مستعار: شکیلا
نام خانوادگی : جی (کوتاه شده جایمز)
تاریخ تولد:۴ سپتامبر ۲۰۰۶
حیوان خانگی: شاهین
نژاد: دورگه (مادر:مشنگ_پدر:جادورگر)
والدین:
پدر:هنری Henry جایمز(او در دنیای مشنگ ها پزشک بود و در دنیای جادوگری از کارمند های وزارتخانه بود و بعد از اشنایی با دامبلدور عضوی از محفل شد
در گروه اسلایترین بود )
مادر: مارلین اولیور(او نیز پزشک است و در دانشگاه با هنری اشنا شد)
گروه: گریفندور
اخلاق: من صبور هستم زیاد دعوا نمیکنم اما اگه کسی ظلم کنه در مقابلش می ایستم مهربان هستم و به همه کمک میکنم زیاد شجاع نیستم ولی اگه کسی یا چیزی که دوستش دارم در خطر باشه از همه شجاع ترم عاشق درس و کتاب هستم و بازی و تفریح رو د‌وستدارم با همه زود جور در میام
ظاهر:
رنگ چشم:قهوه ای
رنگ پوست: سبزه
رنگ مو:مشکی
قد:۱۶۵cm
سن:۱۴
جنسیت:زن
محل تولد: اسپارکس
چوب دستی:
۳۲ سانتی متر،مغز:مو و پودر تک شاخ،چوب درخت بید،انعطاف پذیر
پاترونوس: دلفین
علاقه مندی ها:کتاب رمان و درسی/عکاسی/نقاشی/کوییدیچ/درمانگری/کاراگاه
جارو: آذرخش
نقش درتیم کوییدیچ: دروازه بان
زندگی نامه:من فقط ۴ سال داشتم که ولدمورت برای گرفتن اطلاعات از پدرم به خونه ما اومد اما پدرم اون اطلاعات رو نداد و ولدمورت پدرم و مادرم رو کشت زنی که اونجا حضور داشت که به شدت دلش برای من سوخت و منو به فرزندی قبول کرد اون به خاطر این کار یک چشم خودش رو از دست داد اما این برای من هیچی از زیبایی هاش کم نکرد اون دیگه هیچ وقت به مرگ خوار ها ملحق نشد و تمام وقتش رو برای من گذاشت و شبانه روز کار کرد و منو به مدرسه فرستاد تا اون روز من نمیدونستم واقعا چه خانواده ای داشتم اما بعد از اومدن اون جغد همه چی تغییر کرد و من به مدرسه جادوگری هاگوارتز رفتم و.....

----
لطفا مجددا ملاحظه فرمایید

----

تایید شد.


ویرایش شده توسط ۳۶۶۱۲۵۷۱۷۱ در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۲ ۱۵:۴۶:۴۳
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۲ ۲۱:۰۳:۵۸
ویرایش شده توسط ۳۶۶۱۲۵۷۱۷۱ در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۳ ۱۰:۱۶:۱۵
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۳ ۱۳:۱۸:۱۳
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۳ ۱۳:۱۹:۰۷


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۱۱:۰۹:۰۸ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
#7
سلام کلاه عزیز حالت چطوره؟
من صبور هستم زیاد دعوا نمیکنم اما اگه کسی ظلم کنه در مقابلش می ایستم مهربان هستم و به همه کمک میکنم زیاد شجاع نیستم ولی اگه کسی یا چیزی که دوستش دارم در خطر باشه از همه شجاع ترم عاشق درس و کتاب هستم و بازی و تفریح رو د‌وستدارم با همه زود جور در میام

---

درود بر تو فرزند... شجاعت و مهربانی وجودی‌ات رو حس می‌کنم و می‌دونم توی این گروه می‌تونی خیلی موفق بشی. پس برو به...

گریفیندور

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۱ ۱۱:۱۵:۲۳


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۳:۵۵ دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۹
#8
بعد از اشنا شدن با ماریا و مارتا(خواهران دو قلو)وسارگل و عایشه در کوپه قطار و کلی حرف زدن درباره فضا مدرسه و کلاس ها و دبیر ها به مدرسه رسیدیم داخل اون مدرسه دانش اموزان از نقاط مختلف جهان اومده بودن و من هم از یک کشور مسلمان اومده بودم البته کس های دیگری هم اومده بودن به مدرسه نزدیکتر شدیم در اون لحظه حس کردم تمام تنم یخ زده اما سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم و همراه با دوستام به کمک راهنمایی های هاگرید وارد مدرسه شدیم مدیر مدرسه جادوگر سرشناس و بزرگ البوس دامبلدور بود.
-ماریا:چقدر بزرگه
-مارتا:من شنیدم برای امسال نسبت به سال های دیگه جشن باشکوه تری گرفتن
بعداز اون همه ماجرا که تمام دنیا رو متحول کرده بود یک سال میگذشت اونا به مناسب همین جشن امسال رو باشکوه تر برگزار کردن و بورسیه تحصیلی هم گذاشتن ، من هم شامل این بورسیه میشدم و از اینکه بخوام اینو به دوستام بگم خیلی خجالت میکشیدم بعد از گذشتن از چند تا راهرو به تالار بزرگ طلایی رنگ و باشکوهی رسیدیم که به مناسبت یاد بود تمام در گذشتگان و به خصوص پروفسور اسنیپ با رنگ مشکی تزیین شده که در بین اون رنگ های هر تیم خودنمایی میکرد هاگیرد و خانمی به نام هلما تمام تلاش خودشون رو کردن تا بچه ها رو در یک صف قرار بدن بعد از اینکه صف ها مرتب شد کلاه گروه بندی زد زیر اواز و شعر خوند اما کمی بعد مدیر مدرسه پروفسور دامبلدور یک سخنرانی انجام داد من که اونقدر محو تماشا شکوه تالار و دانش اموزان سال بالاتر شده بود که اصلا متوجه پایان سخنرانی نشدم و بعد با گفتن اسم ماریا که ۳تاجلوتر از من بود و خیس عرق شده بود به خودم اومدم اما چیزی که از همه عجیب تر بود و موجب ترس،تعجب و شادی من شده بود وجود هری پاتر جادوگر بزرگ در بین میز اساتید بود اما فعلا این مهم نبود باید حدس میزدم من و هر کدوم از دوستانم تو کدوم گروه می افتیم؟
-شکیلا جایمز ...شکیلا جایمز
رشته افکارم پاره شد و از ترس سر جایم میخکوب شده بودم این اسم من بود که داشت توسط مدیر مدرسه خونده میشد،متوجه نگاه های مدیر و اساتید و دانش اموزان شدم و سریع از پله ها بالا رفتم و خانم مک گونگال کلاه رو روی سر من گذاشت همه جا تاریک شد از ترس داشتم به خودم میلرزیدم زمانی که کوچکتر بودم فقط میگفتم گریفندور اما بزرگتر که شدم فهمیدم این که تو کدوم گروه باشی مهم نیست این که خودت چی باشی مهمه؟!
تو این فکر بودم که صدایی شنیدم
- حاضری برای رسیدن به رویاهات هر کاری بکنی؟
_ ترسیدم ولی گفتم:هر کاری که درست باشه رو انجام میدیم حتی اگه به رویام نرسم
-جون خودت رو برای عزیزترینت به خطر میندازی؟
_با اینکه دیگه اون صدا ترسی نداش اما من ترسیدم چون از وقتی که کوچیک بودم و جنگ ها رو دیده بودم چیز های کوچکی هم منو میترسوند اما به مادرم فکر کردم و برای مدتی حس شادی بخشی وجود منو فراگرفت و باقطعیت گفتم :بله
-گرفیندور
و بعد کلاه رو خانم مک گونگال از سرم برداشت داخل قلبم یه هیجان عجیبی حس میکردم و خیالم راحت شده بود که این بار سنگین از روی دوشم برداشته شده بود گریفندوری ها ابراز شادی زیادی کردن و من خیلی خوشحال شدم به سمت دوستانم رفتم اونا هم با من شادی کردن،اما مدتی طول نکشید که از بین رفت
مارتا یک فشفشه بود و فقط برای دیدن مراسم همراه خواهرش رفته بود ماریا از این موضوع خیلی ناراحت بود اما من دلداریش دادم و گفتم که من همه جا مثل خواهرت همراهت هستم این مقداری از غم ماریا رو کم کرد اما بازم کافی نبود و بحث رو عوض کردم و گفتم
_سارگل تو کدوم گروه رفتی؟
-تو گروه رینکلا حقیقتش خودم خیلی دوست داشتم
_به رنگ چشمت میاد سارگل جون امیدوارم موفق بشی
-ممنونم
_تو چی عایشه؟
-من...من تو گروه اسلایترین افتادم
_از تعجب تمام ذهنم به خودش پیچید اما خودم رو جمع و جور کردم و گفتم!امیدوارم موفق بشی
بعد چرخیدم و یه نگاه به ماریا کردم که یه گوشه ساکت وایستاده بود و بعد به مارتا نگاه کردم که نگران حال ماریا بود و اونم به من نگاه کردم برای اینکه ماریا رو از اون حال در بیارم گفتم اتاق ما به نظرت کجا باشه؟ ماریا بدون هیچ حرفی سرش رو به نشانه نمیدونم تکون داد
_گفتم: مهم نیست بیا بریم پیش بقیه اعضا گروه
-نه نمیام میخوام همین چند دقه اخر رو پیش خواهرم باشم تو میتونی بری!
مارتا با حالت عصبانی گفت:
-شکیلا جان تو میتونی بری ماریا هم تا چند دقه میاد
_باشه
بعد از خداحافظی سارگل و عایشه به گروه های خودشون ملحق شدن و منم بابقیه دخترا گروه گریفندور اشنا شدم
و ادامه دارد...تصویر شماره ۵

------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

خوب بود هر چند خیلی جای کار داره.

نقل قول:
-شکیلا جان تو میتونی بری ماریا هم تا چند دقه میاد

اولین نکته اینه که هیچ جمله ای نباید بدون علامت تموم بشه. در پایان همه جملات باید نقطه، علامت تعجب یا علامت سوال با توجه به لحنشون وجود داشته باشه.

نقل قول:
_گفتم: مهم نیست بیا بریم پیش بقیه اعضا گروه

شیوه صحیح نوشتن یک دیالوگ به این شکل هست:

گفتم:
-مهم نیست بیا بریم پیش بقیه اعضا گروه.


همونطور که میبینی علامت (-) بعد از علامت نقل قول (:) میاد نه قبلش.

نقل قول:
اما فعلا این مهم نبود باید حدس میزدم من و هر کدوم از دوستانم تو کدوم گروه می افتیم؟
-شکیلا جایمز ...شکیلا جایمز
رشته افکارم پاره شد و از ترس سر جایم میخکوب شده بودم

برای اینکه نوشته هامون از حالت فشردگی در بیاد و منظم بشه و همچین گوینده برخی از دیالوگ هارو بتونیم مشخص کنیم به ایجاد یه سری فواصل از طریق اینتر نیاز داریم. مثلا مثال بالا بهتر بود به این شکل نوشته بشه:

اما فعلا این مهم نبود، باید حدس میزدم من و هر کدوم از دوستانم تو کدوم گروه می افتیم؟

-شکیلا جایمز ...شکیلا جایمز.

رشته افکارم پاره شد و از ترس سر جایم میخکوب شده بودم.


همونطور که میبینی بین دیالوگ با توضیح بالاش دوتا اینتر زدم. چون گوینده این دیالوگ دامبلدور هست و توضیحات متعلق به افکار شکیلا جایمز. بنابراین این فاصله باید ایجاد میشد تا مشخص بشه گوینده این دیالوگ شکیلا نیست.

همیشه بعد از دیالوگ و قبل از شروع توضیحات جدیدمون هم دوتا اینتر می زنیم تا با جداسازی دیالوگ ها و توضیحات نوشته مون منظم تر بشه.

یکمی هم زمان بندی افعالت اشکال داره ولی میدونم که میتونی توی بخش ایفای نقش بهتر این نکات رو یاد بگیری و تمرین کنی. پس...


تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۰ ۲۰:۱۳:۵۴
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۰ ۲۰:۱۶:۰۵
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۰ ۲۰:۱۸:۰۴






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.