هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: یاران لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن).
پیام زده شده در: ۱۲:۲۸:۳۴ سه شنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۰
#1
درووود

درخواست عضویت در میان مرگخواران رو دارم
گرچه شاید کمی چلفتی باشم ولی از هوش بالایی برخوردار هستم
البته یکم طول میکشه که روحیه نصفه لطیفمو از بین ببرید ولی خاب بلخره بعد یه مدت راه میوفتم =|

با تچکر


درود بر شما آمانو یوتاکا! (چرا اسماتون هر روز دارن سخت تر میشن؟ سه بار تکرار کردم تا تایپ کنم! )
اول از همه باید بگم که برای درخواست مرگخواری، باید فرم درخواست رو پر کنین. همینی که دیزی پر کرده.
در مرحله بعد باید بگم که... خاب؟ بلخره؟ تچکر؟
شوخی می‌کنی دیگه نه؟
در مرحله آخر باید بگم که شما تازه عضو شدی، تعداد پست‌های ایفای نقشت هم کمه. اما کیفیتشون قابل قبول بود. فکر کنم با مقادیری نقد و راهنمایی بهتر هم بشی. اما نکته مهم تری که هست اینه که به محض ورود درخواست عضویت در محفل دادی. من نیاز دارم که مطمئن شم شما تصمیمت جدیه و صرفا جهت عضو جبهه‌ای بودن، نیومدی سمت مرگخوارا.
حالا کاری که باید بکنی اینه که در قدم اول تصمیم جدی بگیری که برنامت برای فعالیت تو سایت چیه، می‌خوای سفید باشی یا سیاه... عضو خاکستری نداریم! بعدش فعالیتت رو در بخش ایفای نقش بیشتر کن، بخون و نقد بگیر و رول‌های قوی‌تر و بهتر بنویس. در کنار همه اینا، اگر مطمئن شدی که می‌خوای مرگخوار بشی، سعی کن این رو به من نشون بدی که دفعه بعدی که اومدی اینجا، با خیال راحت بتونم نشان مرگخواری برات خالکوبی کنم! اینم کار سختی نیست. حتی تو چت باکس هم میشه بدون دونستن جبهه کسی، از نوع رفتارش متوجه گرایشش به سیاهی یا سفیدی شد. 

موفق باشی.


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۳۱ ۱۷:۲۵:۳۴


پاسخ به: هماهنگی های تیم ترجمه
پیام زده شده در: ۸:۲۱:۳۷ سه شنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۰
#2
سلام

خانواده مالفوی با من
یک هفته هم فرصت میخوام
ممنون


کسی باش که میخوای نه کسی که میخوان...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۰۳:۳۷ دوشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۰
#3
آمانو یوتاکاvsکتی بل


تعطیلات تابستون بود و آمانو به خونه برگشته بود. ۲ روز به تولدش مونده بود و شوق اشتیاق وصف نشدنی ای وجودش رو فرا گرفته بود. با شور و اشتیاق خودش رو روی تخت قدیمی‌ش انداخت و نفس عمیقی کشید.

-هیچ جا خونه خود آدم نمیشه...

-ولی اینجا که خونه خودت نیست...

با صدایی که اومد سرش رو برگردوند. دختر عمه اش بود ، ساکورا یوتاکا.

-ولی من از ۳ سالگی اینجا بزرگ شدم...

-شوخی کردم جدی نگیر...راستی یکی برات یه بسته فرستاده...سعی کردم بازش کنم ولی انگار فرستنده حتما میخواد فقط خودت بازش کنی چون وقتی به جای مهرش دست میزنم جرقه میزنه...

-جدی؟ حالا از طرف کی هست؟...

-جالب اینجاست که هیچ نشانی ای یا هیچ اسمی بجز اسم تو روش نیست...

آمانو با تعجب به زمین زل زد و ساکورا رفت تا پاکت رو بیاره. آمانو توی فکر خودش غرق بود. یعنی کی نامه رو فرستاده بود؟ تا جایی که اون خبر داشت کسی جز عمه و شوهر عمه اش برای اون باقی نمونده.

-بیا بگیرش...

ساکورا برگشته بود و پاکت مربعی متوسطی رو همراه با یه نامه به سمت آمانو گرفته بود. آمانو پاکت و نامه رو گرفت و قبل از هرچیزی نامه رو وارسی کرد مبادا چیزی از چشم ساکورا مخفی باشه ولی فقط دو جمله روی پاکت بود :

«برای آمانو یوتاکا ، تولدت مبارک»

آمانو با کنجکاوی نامه رو باز کرد و شروع به خواندن اون کرد:

-«آمانو یوتاکای عزیز
اول از همه تولدت را تبریک میگویم‌، امیدوارم هرجا که هستی سالم و شاداب باشی...
من هدیه تولد تو را کمی زود تر از موعد فرستاده ام ، امیدوارم از آن راضی باشی و به درستی و در راه خیر و نیکی از آن استفاده کنی...
بر یاد داشته باش که جسم درون پاکت ضمیمه این نامه ممکن است از جانت هم مهم تر باشد پس به خوبی از آن مراقبت کن و تحت تائثیر قدرت فراوانش قرار نگیر!
با آرزوی سلامت ، ای.اچ.وای»

-یا فردی که نامه رو فرستاده زده به سرش...یا سرکاریه...

-بیا بازش کنیم...

آمانو نامه رو کنار گذاشت و پاکت رو برداشت. پاکت نسبت به اندازه اش بیش از حد سبک بود.

-چه سبکه...

-آره مثل پره...

آمانو با کنجکاوی کاغذ پوستی روی پاکت رو پاره کرد و به یه جعبه رسید.

-هی آمی اینجارو باش...یه چیزی روش نوشته شده...

آمانو با دقت بیشتر به جعبه نگاه کرد. ساکورا راست میگفت. جملات کوچکی با رنگ سیاه روی جعبه آبی رنگ بودن.

-«ریش مرلین! دارای خواص درمانی و جادویی!»

-من که باور نمیکنم...

-ساکورا...اگه واقعا ریش مرلین باشه چی؟ به نظرت چه کارهایی میشه باهاش انجام داد؟

-آمی حواست باشه! نباید کنترلتو از دست بدی! باید درست ازش استفاده کنی...

-باشه باشه...ولی...آخه باهاش چیکار کنم...؟

-من یه ایده دارم...نظرت چیه که چوبدستیت رو همراه با ریش ببریم پیش الیوندر تا ریش رو داخل چوبستیت بزاره؟ اینجوری قدرت چوبدستیت چندین برابر میشه!

-پشمامممم چه ایده خوبییییییی!

-ولی بهتره قبل از رفتن به دیاگون اونو یه جایی مخفیش کنیم...مثلا زیر پارکت که کسی نفهمه...

-قبول دارم...

ساکورا و آمانو باهم پارکت رو برداشتن و جعبه رو زیرش مخفی کردن.

-بهتره بریم پایین قبل اینکه مامانم مشکوک بشه...

-آره...



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۹:۴۰:۳۹ چهارشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۰
#4
آمانو یوتاکاvsپلاکس بلک


آمانو ، با عجله از زیر تختش یک کیف بزرگ در آورد و انداخت روی کولش. بدو بدو از سالن ریونکلا رفت بیرون و به سمت اتاق ضروریات دوید چون فکر میکرد فقط خودش اونجا رو بلده و میتونه اونجا راحت باشه.

به فرشینه بارناباس بی عقل رسید و کیفش رو کنار دیوار گذاشت. سه بار از جلوی فرشینه رد شد و هر بار این جمله رو با خودش تکرار کرد :

-یک سالن کوچیک با سکوی متوسط...

همین که چشمش رو باز رد در بزرگی پدیدار شد. با عجله کیفش رو برداشت و وارد اتاق شد. درست همون شکلی بود که میخواست. سالن متوسط با یه سکوی بلند آخر سالن. به سمن سکو دوید و رفت بالا. کیفش رو گزاشت زمین و بازش کرد.

از داخل کیف ، گیتار مادرش رو در آورد و روی سکو ایستاد. نفس عمیقی کشید و شروع کرد به نواختن. صدای اون گیتار روحش رو نوازش میکرد.

و دقیق در مرحله اوج آهنگ ، صدای باز شدن در اتاق اومد ولی نه از جلو ، بلکه از پشت سر آمانو.

-آخه دراکو این کار خطرناکیه... من طی این چندین سال خیلی وقت ها به انبار اسنیپ رفتم ولی هیچکدوم از چیزایی که گفتی رو تاحالا ندیدم...

-مارتل! تنها راه نجات من همینه...ما باید معجون فراموشی ابدی رو به خورد پلاکس بدیم که هم دعوا یادش بره هم دوئل...

آمانو سریع گیتارش رو توی کیفش گذاشت و خواست از سکوی بلند پایین بپره ، اما وقتی به زمین رسید پاش لیز خورد و با صدای بلندی به زمین افتاد.

-صدای چی بود؟...

-آهای! کی اونجاست؟!

آمانو در وضعیتی قرار نداشت که بتونه فرار کنه. پاش پیچ خورده بود و درد داشت. سعی کرد بلند شه که یهو مارتل گریان اومد جلوش.

-به به...ببین کی اینجاست...آمانو یوتاکا...دختری که عاشق‌و‌مجنون اون ماسماسک مادرشه!...

دراکو هم از سر کنجکاوی اومد تا نگاهی بنداره. وقتی چشمش به آمانو افتاد خشکش زد و با حالت سرد و بی روحی بهش نگاه کرد.

-صدامونو شنیدی درسته؟..

-آ...آره...

-مارتل باید مواد معجون رو دو برابر کنیم...

-نه نه صبر کنید...ش...شاید بتونم کمکتون کنم...

-دقیقا چجوری؟

-درواقع من امروز صبح وقتی با پلاکس دعوا کردی دیدمت...پس میدونم قضیه چیه...و مشکل تو اینجاست که نمیتونی با یکی از افراد جبهه خودت مبارزه کنی...

-در عاقل بودن ریونکلایی ها شکی نیست...خب؟

مالفوی پوزخند زد و آمانو با تردید به حرفش ادامه داد:

-اگر منو به جای خودت بفرستی شاید بتونم کمک کنم...

-هوم ایده خوبیه...ولی یه مشکل داره...تو نباید با این چهره با پلاکس دوئل کنی...پس به معجون مرکب پیچیده نیاز داریم...

-خب خوبه چون من بلدم چجوری درستش کنم...بعضی از مواد هاشو دارم و بعضی دیگه رو میتونیم تو انبار اسنیپ کش بریم...

-خب ایده خوبیه...در نتیجه کاری با تو نداریم...مگه اینکه خلاف گفته هات انجام بدی...

آمانو به حالت نشسته در اومد.

-تو چرا بلند نمیشی‌ یوتاکا!..

-مارتل صدارو مگه نشنیدی...از روی سکو افتادم و الان پام پیچ خورده....

-دراکو....قراره اینو بفرستی پیش پلاکس؟...

-چاره ای ندارم...ببینم آمانو...مواد مورد نیاز معجون چیه؟...

آمانو کیفش رو باز کرد و یه برگه از داخل اون در آورد.

-پاتر ، ویزلی و گرنجر هم یک بار معجونو درست کردن ولی دستورش رو گم کردن...منم از روی دستور اونا کپیش کردم...

آمانو کاغذ پوستی رو به دست دراکو داد. دراکو همه جزئیات رو خوند و به آمانو نگاه کرد.

-دستتو بده...

-جانم؟...

-باید بری درمانگاه که پات خوب شه دیگه =/

-عاو...آها...آره آره باشه...

آمانو به کمک مالفوی بلند شد و اون گوش مارتل با انزجار بهش نگاه میکرد.
--------
(روز بعد)

حال آمانو خوب شده بود و به خوابگاه برگشته بود. از اونجایی که روز تعطیل بود بعد از صبحانه یکراست به سمت اتاق ضروریات رفت.
بعد حدود ۳ دقیثه دراکو و مارتل هم پیداشون شود. توی دست دراکو یه کیف بود که ظاهرا وسایل معجون توش بود.

-برو اونور....

-مارتل کجاست؟..

-مثل همیشه توی دستشوییش داره گریه میکنه...

-چرا؟

-آمانو اسم اون مارتل گریانه!!

-به من ربطی نداره...حتما دلیلی برای گریه کردن داره!

-خب...دلیلش اینه که قرار بود با اون معجون رو درست کنم تا اینکه تو اومدی وسط...

آمانو وقتی حرف دراکو رو شنید عذاب وجدان گرفت.

-اینقدر دل رحم نباش..آخرش همین دل رحمیت باعث مرگت میشه!

-نمیتونم...این شخصیت منه...

مالفوی بدون هیچ حرفی سه بار از جلوی فرشینه رد شد و وقتی در ظاهر شد فورا داخل اتاق رفتن.
مالفوی تمام مواد اولیه رو در آورد و آمانو از داخل کیفش یه پاتیل و یه دفترچه در آورد.

-پارسال یکی از نامه هایپاتر رو اتفاقی دیدم و دستخط پروفسور دامبلدر روش بود...بعدشم کپیش کردم و با دستخطش یک امضای جعلی درست ردم و به خانم پینس دادم تا منو به بخش ممنوعه راه بده و لونجا طرز تهیه معجون رو پیدا و یاد داشت کردم...

-واو...الان توی اون دفترچه ست مه نه؟

-اوهوم...خب بهتره شروع کنیم...

بعد از تموم کردن مواد و هم زدن آمانو دمای آتیش رو بیشتر کرد.

-خب سه تار از موهاتو بده بهم...

-چی؟...

-دوئل فرداست و معلوم نیست چقدر طول بکشه و از طرفی معجون فقط ۱ ساعت دووم میاره پس دقیقا قبل از دوئل باید اونو حاضر و آماده بخورم...

-راست میگی...

دراکو سه تار از موهاش رو به آمانو داد و آمانو اونا رو یکی یکی ریخت توی معجون. معجون صدای فیس بلندی داد و به رنگ طلایی در اومد. آمانو معجون رو ریخت توی بطری و درش رو بست.

-خب دیگه وقت شامه باید بریم...

وقتی که به سر سرا رسیدن صدای پلاکس همه جا پخش شد.

-پس اونجایی ای بزدل! من میخوام دوئلمون همین امشب باشه!

قلب آمانو ریخت توی دلش و دراکو هم رنگ از رخش پرید. هردو فورا از سرسرا دور شدن و به یکی از کلاس های خالی پناه بردن.

-حالا چیکار کنیم؟

-معجونو بخور!

-خب بعدش لباسام تنگ میشه باید لباساتو بدی بهم!

-چی؟!

-عجله کن دراکو!!

-وایسا...

دراکو داخل کیفش رو چک میکنه و یک دست لباس تازه در میاره.

-اینارو ماه گذشته گزاشته بودم اینجا...فقط بپوشش..

-برو بیرون...

دراکو بیرون رفت و امانو لباس هارو پوشید و معجون رو یک جرعه سر کشید. آمانو بطری رو انداخت زمین و خودش هم از درد روی زمین افتاد و خیلی ناگهانی دردش تموم شد.
توی آینه خودش رو نگاه کرد و مالفوی رو دید. لبخند رضایت مندانه ای زد و از کلاس بیرون رفت.

-تو برو تو کلاس قایم شو که کسی نفهمه...

-حواست باشه خودتو به کشتن ندی!

آمانو بی اهمیت به حرف های مالفوی به سمت سالن دوئل رفت.
اولش استرس داشت ولی بعد از نفس عمیقی خیلی ناگهانی مبارزه رو شروع کرد و با طلسم اول پلاکس رو از رینگ خارج کرد.

-یعنی دراک...من از تو اینهمه میترسیدم؟...

با پوزخندی که سعی کرد مثل دراکو باشه از میدون نبر بیرون رفت و به کلاس خالی برگشت. اون و دراکو ناچار بودن تا یک ساعت منتظر باشن تا اثر معجون خنصی بشه و این یک ساعت رو با حرف زدن گذروندن.


کسی باش که میخوای نه کسی که میخوان...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۲:۲۳:۴۵ چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۰
#5
سلام
درخواست دوئل دارم با پلاکس بلک
هردو از قبل برنامه ریز کردیم
ممنون


کسی باش که میخوای نه کسی که میخوان...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: اگه ميتونستي از يه ورد استفاده كني اون چي بود؟
پیام زده شده در: ۱۶:۲۵:۰۹ دوشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۰
#6
هوم تمام سلول های مغزم درگیر شد...
انتخواب سختیه ولی...
اکسپکتوپاترونوم ، لوموس

پاترونوم کلا بدرد بخوره...
لوموس هم برای منی که مثل جغد ، شب ها توی قلعه پرسه میزنم عالیه•-•


کسی باش که میخوای نه کسی که میخوان...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۱۴:۳۲:۰۴ دوشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۰
#7
رون به بالا و پایین میز گریفیندور نگاهی انداخت و هرمیون سرسرا رو از نظر گذروند. هری به در سرسرا نگاهی انداخت.

-ظاهرا غذاشو خورده...
-خیلی وقته...
-از کجا میدونی؟...
-اگه تازه خورده بود الان باید توی سرسرا میبود...
-راست میگی...

هری هیچ توجه ای به حرف های رون و هرمیون نشون نمیداد. درواقع داشت به جلسه معجون سازی اون روز فکر میکرد.

-هرمیون...
-بله؟...
-نویل امروز سر جلسه معجون سازی کارش چطور بود؟...
-منظورت چیه؟ مثل همیشه خراب کرد دیگه...
-منظورم اینه که...امروز تو پیش نویل نشستی...خراب کاریش زیادی افتضاح بود یا نسبت به قبل یکم قابل بخشش بود...
-هوم...باید بگم یه چیزی بین این دوتا بود...چرا مگه؟
-اگه بهتر بود اسنیپ برای تنبیهش میبرتش به دخمه ها و اگر خیلی افتضاح بود امشب با هاگرید میفرستنش جنگل ممنوع...

هرمیون که ظاهرا گرفته بود چیشده به فکر فرو رفت.
شاید روز تنبیه نویل امروز نباشه.

-یه فکری دارم...
-چه فکری رون؟...
-ما الان ۳ احتمال داریم...یک ، روز تنبیه نویل امروز نباشه...دو ، توی دخمه ها در حال تنبیه باشه...سه با هاگرید رفته باشه جنگل ممنوع...
-خب؟...
-خب باید تقسیم بشیم...هری بره به تالار گریف و من هم میرم پیش هاگرید و هرمیون هم میره دخمه هارو بگرده...
-فکر خوبیه...بزنید بریم!

قبل از اینکه هرمیون نظرش رو درمورد حرف رون بگه پسرا از سرسرا رفتن بیرون. هرمیون نمیتوانست به تنهایی کل دخمه ها رو بگرده و به کمک نیاز داشت.

در اعماق تفکراتش بود و داشت از سرسرا بیرون میرفت که یهو به یه نفر برخورد.

-آیی حواست کجاست؟!...
-خیلی ببخشید از قصد نبود...
-او هرمیون تویی...

دختر بلند شد. هرمیون اون رو میشناخت آمانو یوتاکا از ریونکلا بود. آمانو در کل ۳ ساله که توی هاگوارتزه ولی کمک های زیادی به اونها کرده.

-آمانو به کمکت احتیاج دارم...
-هوم بگو میشنوم...
-عام تو احیانن فامیل یا دوستی که توی کوچه دیاگون کار بکنه سراغ نداری؟؟
-اوه بله...درواقع شوهر عمه من اونجا مغازه ی مواد معجون سازی و اینجور چیزا داره...
-جدی میگی؟ پس کارمون راه افتاد...آمانو ازت خواهش میکنم از شوهر عمه ات درخواست کن یکم علف آبشش زا برات بفرسته و بدش به من...
-باشه مشکلی نیست...
- خیلی ممنونم آمانو...
-خواهش میکنم دوست من...

هرمیون با آمانو حداحافظی کرد و به سمت کلبه هاگرید دوید...


کسی باش که میخوای نه کسی که میخوان...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۹:۳۳:۱۱ دوشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۰
#8
به پرده آبی و مخملی تختش زل زده بود
اولین روز عمرش در هاگوارتز
زیبا بود!...

دختری که نصف عمرش را در یتیم خانه های توکیو گذرانده بود ، تجربیات آن روز برایش شگفت انگیز بود!...

همه ساکنین قلعه{البته اگر اسلیترینی هارو فاکتور بگیریم}با او برخورد خوبی داشتند...

همچنین دوست خوبی هم پیدا کرده بود...هاگرید...البته در اولین دیدار یکخورده با نشان دادن تسترال ها به او زیاده روی کرد...

از اینکه نمیدانست در جهان جادو چه میگذرد کمی ناراحت بود...

-الان که فرستش پیش اومده باید خوب درس بخونم مگه نه؟...

بعد از مرگ والدینش عادت کرده بود با خودش حرف بزند...هیچ هم غیر عادی نبود ، دختری که در تمام این ۵ سال آزار و اذیت میشد ، فقط خودش را داشت که همراهش حرف بزند...


کسی باش که میخوای نه کسی که میخوان...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: عضویت در کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۲:۴۱:۰۷ یکشنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۰
#9
سلاممم

آمانو یوتاکا هستم درخواست عضویت توی تیم کوییدیچ رو دارم...

اولویت هام

جستجوگر

دروازه بان


کسی باش که میخوای نه کسی که میخوان...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: عضویت در تیم ترجمه‌ی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۵۱:۰۵ یکشنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۰
#10
سلام•-•

به دلیل سر رفتن حوصله و جیب هایی که ازشون پروانه میزنه بیرون ، میخوام به عضویت مترجمین در بیام•-•


کسی باش که میخوای نه کسی که میخوان...

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.