هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (ERFAN_BAGHERI_13871355)



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵:۳۹ یکشنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۰
#1
نام : دیوید ماکای
گروه : اسلیترین
نژاد : دورگه
ویژگی های ظاهری و اخلاقی : پوست روشن - موی بلند و نقره ای رنگ - قد ۱۷۰- چشم های عسلی - بینی متعادل - فردی شجاع ، بی پروا ، زرنگ و بد اخلاق
چوب دستی : چوب درخت گردو + قلب اژدها
جارو : آذرخش
معرفی کوتاه : زندگی... کلمه ای به نظر ساده اما پر معنا... کلمه ای که دیوید ماکای نتونست اون رو تجربه کنه...
مادر دیوید یک اصیل زاده بود و پدرش یک مشنگ... دیوید از ابتدای زندگی اش یعنی از وقتی که به دنیا آمد تحت رفتار بد و ناملایمتی های پدر و مادر و افراد خانواده اش قرار گرفت... خانواده ای که زندگی رو براش جهنم کرده بود...
دیوید زمانی که پنج سالش بود از خانه فرار کرد و به یتیم خانه رفت... اما در آنجا هم زندگی اش تغییری نکرد و دوباره در سن هشت سالگی از یتیم خانه فرار کرد... اما این دفعه فرارش متفاوت بود... چون دیگر تنها نبود و دوستش لی لی هم با او از آن یتیم خانه فرار کرده‌بود... لی لی دختری خوش ذوق بود و تنها دوست دیوید، دوستی که فقط کمی توانست زخمی را که دیوید از خانواده اش خورده بود التیام ببخشد... آن دو باهم فرار کردند و به یک جنگل رفتند، جنگلی سرسبز و دور از ذات بد انسان های دیگر... زندگی آن دو به سختی می گذشت، تا اینکه نامه هاگوارتز بدست آنها رسید... شاید بعد از سال ها این بهترین خبری بود که آنها شنیده بودند، چون هر دو به هاگوارتز دعوت شده بودند... این اولین ریشه ی امید در دل هردویشان بود... آنها سال اول را به هاگوارتز رفتند و لی لی به گروه گریفندور و دیوید به گروه اسلیترین رفت... با اینکه این جدایی برایشان سخت بود اما باز هم آنها خوشحال بودند زیرا دیگر یک سقف بالای سر در روز های سرد و سخت زمستان داشتند... اما باز هم این شادی ابدی نبود زمانی که آنها در سال چهارم بودند، لی لی درگیر بیماری بسیار سختی شد و متاسفانه در همان سال هم فوت کرد... آخرین ریشه امید هم در دل دیوید از بین رفت و حالا او مانده بود و تنفرش ، او مانده بود و تنهایی اش...

تایید شد. خوش اومدی!


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۱۶ ۱۱:۲۹:۳۹

جانم فدای سالازار اسلیترین و نوادگانش!


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۰:۵۹ جمعه ۱۳ فروردین ۱۴۰۰
#2
کلاه عزیز سلام!
من فردی شجاع و بی پروا هستم، مهربون و بدقلق هستم،
حالا هم یه شعر در رابطه با ویژگی هام :

من جاه طلبم اما نه مثل یک اسلیترینی
من زیرکم اما نه مثل یک ریونکلاوی
من مهربونم اما نه مثل یک هافلپافی
من شجاعم درست مثل یک گریفندوری!

بنابراین اولویت های من به ترتیب زیر هستن :

۱.گریفندور

۲.اسلیترین

۳.ریونکلاو

۴.هافلپاف

---
اسلیترین!

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۱۴ ۹:۲۴:۴۶

جانم فدای سالازار اسلیترین و نوادگانش!


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۳۶:۴۲ جمعه ۱۳ فروردین ۱۴۰۰
#3
http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... 9671_256967_5175359_n.jpg


سوروس اسنیپ : من کجام ؟! آه سرم چقدر درد می کنه؟
دامبلدور : سوروس، پس بالاخره بیدار شدی! ماشاالله خوش خوابی!
سوروس اسنیپ : آلبوس ما کجاییم ؟ این آینه دیگه چیه که اینجاست ؟
دامبلدور : سوروس تو بهتر از من می دونی این آینه چیه !!! این آینه آینه ای هست که عمیق ترین رویا های قلب ما رو نشون میده، رویا هایی که از عمق قلب دوست داریم اتفاق بیفتن...
سوروس اسنیپ : خب چرا من رو اینجا آووردی ؟؟
دامبلدور : سوروس من این چند وقته تو رو زیر نظر داشتم و ...
سوروس اسنیپ : و چی ؟؟
دامبلدور : و فهمیدم تو به یک چیزی نیاز داری، چیزی که بتونه تو رو از ته قلب خوشحال کنه... و بنابراین تصمیم گرفتم بیارمت اینجا تا یک برای همیشه بتونی رویایی که در عمق قلب خوابیده رو ببینی... ولی فقط برای یک بار!
سوروس اسنیپ : باشه... اتفاقا خودمم چند وقتی بود که دنبال این آینه بودم تا این رویا رو ببینم اما هیچ وقت نتونستم این آینه رو پیدا کنم.
دامبلدور : خب ورور کردن دیگه بسه! پاشو سوروس و بیا جلوی این آینه..
سوروس اسنیپ : باشه.
و بعد اسنیپ به جلوی آینه رفت و خود را در آینه دید اما نه تنها بلکه در کنار لی لی!
دامبلدور : چی می بینی سوروس؟ داری لی لی رو می بینی درسته؟
سوروس اسنیپ : بله قربان درسته دارم لی لی رو می بینم... که... که من رو در آغوش گرفته.
دامبلدور : سوروس... اوممم می دونم که تو عاشق لی لی بودی ولی باید این عشق رو در قلبت دفن کنی چون جیمز و لی لی با هم ازدواج کردن... و لی لی بارداره!
سوروس اسنیپ : آلبوس من نمی تونم این درد رو تحمل کنم... همین الان منو بکش، لطفاااا. من نمی خوام تا آخر عمر این درد رو در سینه ام تحمل کنم...
دامبلدور : من چنین کاری نمی کنم... تو باید زنده بمونی و زندگی کنی می دونی چرا؟
سوروس اسنیپ : چرا؟؟
دامبلدور : چون ... چون ممکنه لی لی بزودی بمیره!
سوروس اسنیپ : چی؟! چرا؟
دامبلدور : بله درست شنیدی لی لی بزودی یعنی روز تولد پسرش می میره .
سوروس اسنیپ (با چهره ای نگران): شما از کجا می دونید؟ راهی هست جلوی این اتفاق رو گرفت ؟
دامبلدور (با چهره ای متاسف): متاسفانه پیش بینی شده و هیچ راهی برای جلوگیری از پیش اومدن این اتفاق وجود نداره...
سوروس ناگهان شروع به گریه کرد و سریع اتاق را ترک کرد... ناگهان فکری به ذهنش رسید ولی فکر شومی بود... او تصمیم گرفت به مرگخواران بپیوندد و از لرد ولدمورت خواهش کند تا فقط جیمز و پسرش رو بکشه...
او روانه جاده شد... از ولدمورت درخواست کرد ولی لی لی باز هم مرد و این دفعه هم سوروس ضربه روحی بدتری دید.

---
سلام، به کارگاه خوش اومدی.
مشخصه که احساسات شخصیت هارو درک می‌کنه و می‌تونی ازشون استفاده کنی... اما اینو باید همیشه یادت باشه که هر شخصیت یه چارچوب رفتاری داره، دامبلدور هیچوقت از دیالوگی مثل "ورور کردن" استفاده نمی‌کنه. این دقت باعث میشه پستت، مخصوصاً زمانی که پست جدیه، در نظر خواننده منطقی‌تر و قابل ارتباط در بیاد.
به غیر از این، ایراد بزرگ دیگه‌ای توی نوشته‌ت نمی‌بینم اما بی‌شک جای خیلی بهتر شدن داره. بهت پیشنهاد می‌کنم پستایِ ایفای نقش رو بخونی تا بیشتر متوجه منظورم بشی.

برای گذر از این مرحله مانعی نمی‌بینم...

تایید شد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۱۳ ۵:۵۸:۲۸

جانم فدای سالازار اسلیترین و نوادگانش!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.