جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  113 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  229 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  228 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  221 خواندن  1 نظر 

پاسخ به: جشن تولد 21 سالگی جادوگران
ارسال شده در: شنبه 15 دی 1403 01:57
نمایش جزئیات
آفلاین
اگه نوشیدنی می‌زنی، سلام
اگه اوس، سلام-


تولد ۲۱ سالگی جادوگران بود و تمام زندگی شناسه‌های قبلیم خط رو خط شده بودن ولی کولا بود برای نوشیدن و ساحرگان و جادوگران بودن برای دور شدن از دنیای ماگلی. واقعا مگه مهم بود کی هستی، تا وقتی ماگل نباشی؟

از همه‌ی کسایی که زحمت کشیدن تا میتینگ به این خوبی برگزار بشه، تشکر می‌کنم. فرصت خیلی خوبی بود برای دیدن دوستایی که خیلی وقت بود می‌شناختم و هیچوقت ندیده بودمشون.
سال بعدی هم می‌بینمتون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 مرداد 1403 21:21
نمایش جزئیات
آفلاین
هاسک پایک & گلرت گریندل‌والد
"توهم"


to be, or not to be, that is the question.” - Hamlet: Act III, scene 1
"

- شاید امروز چندتا پیک بنوشم.
ذهن هاسک مانند یک سازِ زهی بود. باورها و اعتقادات اندکی مثل تارهای ساز در ذهنش کشیده شده بودند و هر کدام آوای خودشان را داشتند. ارتعاش هر سیم، فکری در ذهن هاسک می‌انداخت و "نوشیدن" موسیقی اصلی درون سر جادوگر بود.

در حقیقت، این تنها صدایی بود که امروز صبح می‌شنید.

- شاید بعد راه انداختن این مشتری، یه پیک بنوشم.

میخانه‌ی هاگزهد، آن‌روز صبح هم مثل همیشه بود. ساختمان قدیمی انگار زنده بود و از کثافت تغذیه می‌کرد‌؛ چون مهم نبود هاسک چقدر میزها را تمیز کند یا کف زمین را تِی بکشد، لکه‌ها دیگر جزوی از هاگزهد شده بودند.

یک مشتری بدون هیچ حرفی دستش را روی میز کوبید و هاسک را به خودش آورد؛ جادوگری در ردای مخمل قهوه‌ای رنگ که در آن گرما عجیب به نظر می‌رسید. هاسک شانه بالا انداخت و مشغول آماده کردن سفارشش شد. هاگزهد آهن‌ربایی بود که مشتریان "خاص" را به خود جذب می‌کرد. مشتریانی که در روشنی روز حضور خود در آن حوالی را به کلی انکار می‌‌کردند اما نور به سختی از پنجره‌های خاک‌گرفته‌ی هاگزهد عبور می‌کرد. پوشاندن چهره کافی بود تا اراده‌ی انجام هرکاری آشکار شود. هاسک دیگر به دیدن تخم اژدها و کتاب‌های ممنوعه عادت کرده بود.

لیوان جلوی مشتری را پر کرد و یک پیک هم برای خودش ریخت. روز طولانی‌ای در پیش داشت و نمی‌توانست بدون نوشیدن از پسش بربیاید. جادوگر رداپوش محتویات لیوانش را در یک جرعه سر کشید و پیش از خارج شدن از میخانه، یک گالیون روی میز انداخت.

هاسک برای لحظاتی روی صندلی‌اش نشست و نگاهش را دورتادور هاگزهد چرخاند. حتی موش‌های مزاحم هم در این ساعت آفتابی نمی‌شدند.
سرش را به پشتی صندلی‌اش تکیه داد و کلاهش را تا روی چشمانش پایین کشید. واقعیت دردناک زندگی‌اش، کار کردن در میخانه‌‌ی بدنام هاگزهد بود. وقتی چشمش به دیوارهای ترک‌خورده نمی‌افتاد، نادیده گرفتن حقیقت آسان‌تر می‌شد.

هاسک پایک نمی‌خواست در هاگزهد کار کند. بودن در "سه دسته جارو" را ترجیح می‌داد، جایی که دانش‌آموزان و معلمان هاگوارتز در آن وقت می‌گذراندند. خودش هم زمانی دانش‌آموز هاگوارتز بود و شاید می‌توانست روزی معلم شود‌‌‌. اندوهِ ناشی از چیزی که بود و چیزی که دوست داشت باشد را به هاگزهد ترجیح می‌داد‌. هاگزهد آینده‌ی شوم‌تری بود که شاید روزی فرا می‌رسید. گویا سه دسته جارو صحنه‌ی نمایشی بود که هاسک انتظارش داشت و هاگزهد، صحنه‌ای که سرنوشت هاسک را به آن زنجیر کرده بود.

All the world's a stage, / And all the men and women merely players. - As You Like It: Act II, scene seven

پیک‌ها پیش از حد برای ساکت کردن این افکار کوچک بودند‌. هاسک به زحمت از روی صندلی‌اش بلند شد و یک بطری نوشیدنی قدیمی را برداشت. صاحب میخانه احتمالا متوجه گم شدن یک بطری نمی‌شد‌ و هاسک هم تلاش می‌کرد افکار کوچک و آزاردهنده‌ی پسِ ذهنش را در موج نوشیدنی غرق کند.
اینکه نباید کارش به اینجا می‌رسید.
اینکه وارث ثروت عظیمی بود که با آن می‌توانست ده‌ها بار این ساختمان قدیمی کثافت را بخرد.
و درنهایت‌‌‌... اینکه او فقط یک بازنده‌ی بزرگ بود‌.

جرعه‌ی اول نوشیدنی، تند و گزنده بود و برای لحظاتی صدای درون هاسک را بلعید. آرام روی زمین کثیف نشست و سرش را به میز بار تکیه داد.
فقط برای چند ثانیه‌ی باارزش آرام گرفت و بعد، موج دوم افکار به او هجوم آوردند.

هاسک پایک رها شده بود، تنها با اسم کوچک و لباس‌های تنش.
مایه‌ی ننگ خانواده‌اش بود.
و در روز روشن، کف هاگزهد افتاده بود و می‌نوشید.

خنده‌ای از ته دلش جوشید و بالا آمد‌. نوشیدن هرگز باعث نمی‌شد هاسک فراموش کند. فقط باعث می‌شد بتواند به آن بخندد.

نوشیدنی مثل یک پتوی گرم جسمش را در برگرفت. ظهر شده بود و پرتوهای لجباز نور، هرطور شده راهشان را به هاگزهد پیدا کرده‌ بودند‌. میخانه تقریبا خالی بود و فقط دو نفر مستِ پاتیل گوشه‌ای به خواب رفته بودند. هاسک نگاهی به بطری نیمه‌خالی‌اش انداخت.

آن‌قدرها هم بد نبود، نه؟

هاگزهد تقریبا تحت نظارت خودش اداره می‌شد، گاهی اوقات مشتریان ماجراجویی پیدا می‌شدند که بخواهند دارایی اندکشان را در یک دست بازی به هاسک ببازند.

این زندگی‌ای نبود که آرزویش را داشت ولی در این لحظه کافی به نظر می‌رسید. نوشیدنی، بازی و پناهگاهی امن برای خودش. در آن لحظه به نظرش لکه‌های روی زمین، طراحی معناداری داشتند و دیوارهای ترک‌خورده، بخشی از معماری ساختمان بودند.

آن‌قدرها هم بد نبود، نه؟
حتی صدای توی سرش هم انگار به او کنایه می‌زد. انگار اشاره‌ای به دورانی داشت که هاسک معتقد بود محور اصلی دنیاست.

.It was like a battle between Illusion and Allusion
Although illusion and allusion are very close in terms of spelling and pronunciation, the two have very distinct definitions. An illusion is a falsehood, an image or impression that deceives the mind or senses. An allusion is a reference. Both words share the same Latin root: ludere, meaning “to play.” While illudere means “to mock” or “deceive,” alludere means “to refer to” or “play with.”
Husk was desperate to delve deeper into his illusions, but even his dreams were allusions of his misery.

آن‌قدرها هم بد نبود.

این بار صدا پیروز شد و هاسک یک جرعه‌ی طولانی نوشید. چشمانش را بست و به هیاهوی بیرون گوش سپرد. در این ساعت از روز، دهکده‌ی هاگزمید سرشار از زندگی بود. هاگزهد بخشی از این دهکده بود، هاسک هم همینطور. احساس طرد شدگی آرام آرام جایش را به آرامشی سرخوشانه داد. این می‌توانست عمارتی باشد که هاسک وقتی بزرگ‌تر می‌شد، به او می‌رسید.

بینی‌اش را چین داد و لبخند محوی زد. وقتی بزرگ می‌شد... وقتی دغدغه‌هایی بزرگ‌تر از نمره‌ی امتحان معجون‌سازی یا دعوت دختر محبوبش به مراسم رقص داشت.
اگر نفس عمیق‌تری می‌کشید، حتی می‌توانست بوی موی دخترک را هم احساس کند. بوی بهار... هاسک زیادی طولش داده بود تا از او بخواهد همراهش باشد. به جای بوی تازگی بهار، بوی تند نوشیدنی را فرو داد. پلک‌هایش را محکم بهم فشار داد.

- ولی باید بهش می‌گفتم... از کجا می‌خواست بفهمه؟
بطری نوشیدنی را بالا برد اما خالی شده بود. به هر زحمتی بود، از جایش بلند شد و پشت پیشخوان رفت. دستش را دراز کرد تا بطری دیگری بردارد ولی با دیدن اسم روی شیشه، سر جایش خشکش زد. برچسب رویش قدیمی و دست‌ساز به نظر می‌رسید. کسی که با نوشیدنی آشنا نبود، به احتمال زیاد شیشه را سر جایش می‌گذاشت اما هاسک به آن خیره شد. این نوشیدنی.‌‌..
این نوشیدنی جشن سال نوی خانوادگی‌شان بود. پدرش قول داده بود که در جشن بزرگِ آخرین سال تحصیلی‌اش، باهم بنوشند. گردن بطری را در مشتش می‌فشرد و می‌ترسید از بین انگشتان لرزانش پایین بیفتد.
منتظرش بودند که از انبار بیرون بیاید، وارد راهروی بزرگ و مجلل عمارت شود و به سالن پذیرایی برسد.

سردرگم به دور و برش نگاه کرد. خروجی انبار از کدام طرف بود؟ خیلی کم پیش می‌آمد که به طبقات پایینی خانه برود اما این بار فرق داشت. پدرش می‌خواست برای اولین بار مثل یک نجیب‌زاده با او بنوشد. نمی‌دانست هاسک تمام این مدت...
دستش را روی پیشخوان گذاشت و به آن تکیه داد.

حالا چطور راهش را پیدا می‌کرد؟ جشن سال نو بدون او برگزار می‌شد؟ چرا یک جن خانگی این دور و برها نبود؟
تلوتلوخوران از پشت پیشخوان راه افتاد. قطعا باید جن‌های خانگی را برای نظافت به انبار می‌فرستاد. بلاخره به در انبار رسید، دستش را دراز کرد و وقتی آن را گشود، نور و هیاهو به سمتش هجوم آورد.

آن‌جا انبار عمارت پایک‌ها نبود.
انگار نور خورشید با یک تیر، بی‌رحمانه پرده‌ی توهم هاسک را دریده بود.
اگر آنجا خانه نبود، پس کجا بود؟ بالای سرش، سر گرازی وحشی به دیوار دوخته شده بود‌. نماد هاگزهد.

بعد نگاهش به بطری در دستش افتاد. نوشیدنی آشنا...جایش آنجا نبود. در یک میخانه‌ی بدنام... فراموش‌شده... درست مثل خود هاسک.

- هاسکر! مشتری خفن برات آوردم!

هاسک چشمانش را تنگ کرد و تلاش کرد ببیند چه کسی او را به این اسم صدا کرده اما نمی‌توانست صورتش را تشخیص دهد. شبیه مخلوطی از تمام آدم‌هایی بود که همه‌ی عمرش دیده بود. انگار چشمان آلبوس دامبلدور را داشت و بینی عقابی پرفسور اسنیپ را به صورتش چسبانده بودند.

کمی عقب‌تر رفت تا مشتری‌ها را به هاگزهد هدایت کند. مشتری دومی، در سکوت او را تماشا می‌کرد. کلاه شنلش را تا روی پیشانی‌اش پایین کشیده بود اما هاسک چشمان آبی شفافش را به وضوح می‌دید. دسته‌ای از موهای طلایی رنگش توجه هاسک را جلب کرد. تقریبا مطمئن بود اگر به او نزدیک می‌شد، بوی بهار را احساس می‌کرد.

- نارسیسا؟

صدایش به زحمت به گوش خودش می‌رسید پس مسلما به گوش مشتری‌ها نمی‌رسید.

بعد از این فکر به خنده افتاد. امکان نداشت چنین شخصی پا به چنین جایی بذارد. صدای خنده‌ی بی‌اختیارش در سالن خالی هاگزهد پیچید.
خوردن چنین نوشیدنی سنگینی در این وقت روز حتی کار او هم نبود.

نه... این‌جا آن‌قدرها هم بد نبود.
, “.It is a tale told by an idiot, full of sound and fury, signifying nothing”


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هاسک پایک در 1403/5/2 21:28:59
ویرایش شده توسط هاسک پایک در 1403/5/2 22:54:05


پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: جمعه 29 تیر 1403 03:28
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
شما تنها یک قدم با ورود به دنیای جادویی فاصله دارید!

هاسک خیلی خوب این را می‌دانست. فقط نمی‌دانست آن‌ یک قدم را به کدام سمت بردارد.

نقل قول:
حتما خیلی خوشحال هستید

خیلی خوشحال بود؟ هاسک هیچوقت خیلی خوشحال نبود. حالا هم سنگینی ناشی از نوشیدن یک بشکه نوشیدنی کره‌ای و هجوم آدرنالین، سیستم احساسیش را از کار انداخته بود.

آدرنالین؟

خب باید اعتراف می‌کرد تقلب در کارت‌بازی، آن هم در مستی، خوب پیش نرفته بود‌. حالا تحت‌تعقیب بود و راهی جز پیدا کردن کوچه‌ی دیاگون نداشت. کاش یک نفر پیدا می‌شد که راهنمایی...

- هاسکر؟

حتی در آن وضعیت گیجی و تلاشش برای فرار، آن صدا را می‌شناخت. آهنگین و سرخوش، انگار هر لحظه‌ از زندگی، یک نمایش کمدی بود و او تنها تماشاچی‌اش. با بی‌میلی سرش را چرخاند و به چشمان سرخ الستور نگاه کرد. از پشت آن عینک تک‌چشمی، انگار به نمایش کمدی‌ای نگاه می‌کرد که هاسک دلقکش بود.

- تو دردسر افتادی دوست قدیمی؟ چه بد...

هاسک نگاهی به پشت سرش انداخت. تقیب‌کنندگانش هنوز با او فاصله داشتند اما کوچه‌‌ جایی برای قایم شدن نداشت. از بین دندان‌هایش غرید.
- کوچه‌ی دیاگون...
- ها ها ها!

هاسک شدیدا درمقابل کوبیدن سرش به دیوار و خراب کردن همه ی آجر‌ها مقاومت می‌کرد.

- تو که از شاگردای خوب و قدیمی هاگوارتزی. خوب می‌دونی باید چیکار کنی؟

هاسک سراسیمه به دنبال چوب‌دستی‌اش می‌گشت و الستور با لحن آهنگینی به حرف زدن ادامه داد:
- نقل قول:
حالا وقت آن است که به روبروی دیوار جادویی بایستید و با چوبدستی به آجرهای خاصی ضربه بزنید که کوچه دیاگون نمایان شود!
بزن نمایانش کن. ببین پشت سرتو...

با عصایش به چند مرد مسلح عصبانی که به کوچه نزدیک می‌شدند، اشاره کرد. سایه‌اش هم با چسباندن انگشت میانی و اشاره‌ش، تفنگی ساخت و به سمت هاسک شلیک کرد.

- لعنتی... آخه کدوم آجرا بودن؟ آخه چه خاکی بود بر سرم شد؟
- هوی متقلبِ مستِ بی‌جنم!

فریادی از دور که به زور به گوشش رسید‌. حتی در آن وضعیت هم می‌دانست که این کلمات خطاب به خودش هستند.

- کمک می‌خوای، آقای پایک؟

هاسک سرش را به شدت تکان داد. کمک خواستن از الستور به همین راحتی‌ها نبود‌‌. همیشه بهایی در کنارش داشت که باید پرداخت می‌شد‌. هاسک بیشتر از این بدهکار نمی‌شد.

- فقط... چند ثانیه باهام حرف نزن...

چوب‌دستی‌اش را آرام به آجرهای روبه‌رویش زد‌. هیچ اتفاقی نیفتاد‌.
یک بار دیگر انجامش داد.
باز هم نتیجه‌ای نداشت.
این بار قبل از اینکه دستش را تکان بدهد، آجر کنار گوشش جرقه زد. جادو نبود. شلیک گلوله بود.

هاسک در تله افتاده بود‌.
دیگر راهی نداشت‌.

- میشه... کمکم کنی؟
- اوه، البته.

هاسک از فکر مدیون شدن به موجود شیطانی وحشت کرده بود‌. باید قراردادی با او امضا می‌کرد‌‌‌. باید از حالا زندگی‌اش را در ترس می‌گذراند و حالا...

- بفرما.

الستور به سادگی چوب‌دستی‌اش را چرخاند و پیش از آن‌که هاسک متوجه شود، کوچه‌ی دیاگون روبه‌رویش بود‌. الستور با یک دست هاسک را به داخل کوچه راهنمایی کرد و با دست دیگرش، عصایش را برای تعقیب‌کنندگان هاسک بلند کرد. جادوگر فقط برای لحظاتی به صورت‌های شگفت‌زده‌ی مردان مسلح خیره شد و بعد سمت الستور برگشت.

قبل از اینکه بتواند حرفی بزند، الستور با لبخند دندان‌نمایش برای او دست تکان داد.

- برای اینکه کمکم کردی...
- هوم؟

انگار گفتن هر کلمه برایش عذاب‌آور بود.

- برای چی کمکم کردی؟ باید در ازاش چیکار کنم؟

صدای خنده‌ی الستور توجه جادوگران و ساحرگان کوچه را جلب کرد.

- برای چی؟ واضحه... حوصله‌م سررفته بود.

الستور بدون هیچ حرف دیگری به راهش ادامه‌ داد.
هاسک به دیوار تکیه داد و نفس راحتی کشید. این بار شانس آورده بود.

افرادی که لایک کردند



پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: شنبه 9 تیر 1403 18:20
نمایش جزئیات
آفلاین
هاسک پایک
Vs
کدوالادر جعفر

فرار


- بهم بگو هاسکر... شجاعانه‌ترین کاری که تا حالا کردی چی بوده؟

صدای جیر جیر لوله‌های آب قدیمی، سنگینی زنجیر دور مچ پاهایش و هوای خشک و غبارآلود انبار کلافه‌اش کرده بود، اما هیچکدام به بدی این سوال نبود. صدای پشت بلندگو با جادو تغییر داده شده بود و نمی‌شد آن را شناسایی کرد. اما شرارتی درونش موج می‌زد که برای هاسک آشنا می‌نمود.

صدای تکان خوردن زنجیر از گوشه‌ای دیگر، باعث شد سرش را بلند کند. تقریبا فراموش کرده بود که تنها نیست. مرد بخت‌برگشته‌ی دیگری هم آنجا بود. دو روز بود که آنجا زندانی بودند. تنها ارتباطشان با دنیای بیرون، صدایی بود که هر روز از هردوی آنها سوالات عجیبی می‌پرسید.

برای مرد هم‌بندی‌اش راحت‌تر بود. هربار داستان‌هایی از شب‌های سخت دشت و صحرا و حفاظت از گله‌ها می‌گفت و هیچ جوابی دریافت نمی‌کرد.
هاسک هیچ داستانی نداشت. نه ماجرای شجاعانه‌ای و نه جوابی برای سوالات دیگرش. صدا هم دیگر پاپیچش نمی‌شد.

- نظرت چیه تو‌ هم یه چیزی بهش بگی؟ شاید دست از سرمون برداره.

صدای خش‌دار و لحن تند مرد هاسک را وادار به جواب دادن می‌کرد. دهانش را باز کرد اما قبل از اینکه شروع کند، صدای گوشخراشی از بلندگو به گوش رسید.

- اگه اینجا اینقدر ناراحتید، چرا فرار نمی‌کنید؟

هاسک با ناباوری به بلندگو خیره شد. اتاقکی که در آن زندانی بودند، سه دیوار سنگی داشت و به جای دیوار چهارم میله‌های فلزی راه بیرون رفتنشان را بسته بودند.

- فکر می‌کنید چی اینجا زندانیتون کرده؟ من؟ این زنجیرا و این میله‌های آهنی؟


هاسک دندان‌هایش را روی هم فشار داد و با تمسخر غرید.

- چی اینقدر عصبانیت کرده هاسکر؟ فکر نمی‌کنی به خاطر یه چیزی داری مجازات میشی؟
- یه جوری حرف می‌زنی که انگار منو از پشت همون بلندگو شناختی.


در یک حرکت غریزی برگشت و نگاهی به پشت سرش انداخت. چیزی نبود. موهای پشت گردنش سیخ شده بودند و احساس می‌کرد یک جفت چشم از تاریکی به او خیره شده‌اند.

- اینقدر بقیه رو مقصر ندون. آدمایی که سرشون کلاه گذاشتی و توی شرط‌بندی بهشون کلک زدی... هیچوقت فکر کردی ممکنه دنبالت بگردن؟ ممکنه فکر کرده باشی که...
اشتباهاتت یه جایی گیرت می‌ندازن؟


صدای خنده‌اش در اتاق طنین‌ انداخت.
- شاید اینطوری باشه... تا حالا فکر کردی که همه‌ی این اتفاقا ممکنه توی سرت درحال افتادن باشه؟ همه‌ی گناهات... همه‌ی عذاب وجدانی که داری... این اتاق باشه؟

همه‌ی گناهانش. همه‌ی عذاب وجدانش. هاسک سرش را به دیوار تکیه داد و زودتر از آنچه که فکرش را می‌کرد، به عالم خواب پناه برد‌.

***


با صدای هق‌هق مردی که حالا می‌دانست نامش جعفر است، از خواب پرید. نمی‌دانست چقدر زمان گذشته یا آخرین باری که غذایی خورده‌اند، کِی بوده. آرام سر جایش نشست و در اتاق نیمه‌تاریک، شانه‌های جعفر را دید که از شدت گریه می‌لرزند.

- خوشحالم که کم‌کم داریم حرف همدیگه رو بهتر می‌فهمیم کدوالادر. مطمئنم این خاطره رو فراموش کرده بودی. خاطره‌ی خوابی که توش آزاد شدی.

خاطره؟ اصلا فکر نمی‌کرد آدمی مثل جعفر با یک خاطره به گریه بیفتد اما خودش هم وضعیت بهتری نداشت.
گرسنگی، تشنگی، گیجی و منگی نشأت‌گرفته از بی‌خبری کم‌کم داشت هردوی آن‌ها را از پا درمی‌آورد و موجود پشت بلندگو خوب می‌دانست چطور به روحشان نیش بزند. گاهی احساس می‌کرد با هر کنایه‌ی سنگینش، جمعیتی به او و جعفر می‌خندند.

- پایک... این سوال رو از خودت می‌پرسم. چه حسی داشتی وقتی خانواده‌ی اصیل و مغرورت فهمیدن با ماگلا سر و سری داری؟

هاسک چشمانش را تنگ کرد و به بلندگو چشم دوخت.
- خوبه‌‌... همون نگاه شجاع توی چشمات رو می‌خوام. همیشه ناله می‌کنی و ناامیدی...

مکث بین جملاتش یک ابدیت طول کشید.

- ولی ته دلت... تو هم دوست داری نجات پیدا کنی. نه؟

لبخند بدخواهانه‌ش را حتی از نحوه‌ی ادای کلماتش حس می‌کرد‌.

- چیه که تو رو زندانی کرده؟ یه توهم؟ به نظرت این زندان چقدرش واقعیه؟ گرسنه‌ای؟ سردته؟ اگه بهت بگم کلید ممکنه یه جایی توی همین اتاق باشه، چیکار می‌کنی؟

با شنیدن این حرف، هاسک و کدوالادر هر دو صاف سر جایشان نشستند. روی میز خالی گوشه‌ی اتاق چیزی دیده می‌شد. هاسک به هر زحمتی بود خودش را به میز رساند و با دیدن یک چاقوی شکاری بلند و یک اسلحه خشکش زد.

- هاسک... منظور یارو... از کلید چیه؟

هاسک بدون هیچ حرفی به لبه‌ی تیز چاقو خیره شد. برق عجیبی داشت. انگار تنها چیز حقیقی در آن اتاق بود. خودش، جعفر و تمام فضای اتاق کدر و بی‌رنگ بودند و درمقابل، چاقو درخششی بنفش داشت.

جعفر با سرعتی که هاسک انتظارش را نداشت، تفنگ را از روی میز قاپید. می‌خواست دستش را بالا ببرد و از او فرصت بخواهد اما جعفر بی‌درنگ زنجیری که پابندهایش را بهم متصل کرده بودند، هدف گرفت.

صدای شلیک در اتاق پیچید و هاسک حاضر بود قسم بخورد برای لحظاتی گرمای گلوله را احساس کرده.

زنجیر هیچ آسیبی ندیده بود.

- لعنتی. باید می‌دونستم‌ جادوییه.

هاسک حتی فرصت سرزنش کردن مرد را هم پیدا نکرد. بی‌اختیار جیبش را در جستجوی یک بطری نوشیدنی لمس کرد اما چیزی نبود.

این‌بار هم صدا هردوی آنها را حسابی دست انداخته بود.
پیش از آنکه دوباره روی زمین سفت به خواب برود، سعی کرد با نوک چاقو زنجیر دور پایش را باز کند.

***


- هاسک؟ بیدار شو. ببین یه فکری دارم‌.

به یاد نمی‌آورد فرو بردن آب دهانش هیچوقت اینقدر سخت بوده باشد. گلویش خشک و خراشیده بود و حتی حرف زدن را هم برایش دردناک می‌کرد.

- تا حالا خوابی درمورد مُردن دیدی؟

هاسک سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد.

- یه شب توی خواب... توی یه غاری زندانی بودم. همه‌ی گوسفندام بیرون غار متنظرم بودن. صدای بع‌بعشون رو می‌شنیدم.

هاسک اخم‌هایش را درهم کشید. چوپان دیوانه شده بود؟

- هرکاری می‌کردم، نمی‌تونستم از غار بیام بیرون. تا اینکه...

صدایش می‌لرزید.

- سرم رو کوبیدم تو دیوار. خیلی زیاد. اونقدری که دیگه حس می‌کردم چیزی از سرم باقی نمونده. بعدش... از خواب بیدار شدم.

دل هاسک با شنیدنش زیر و رو شد. برای لحظه‌ای خودش را روی تخت اتاق مادام پامفری در هاگوارتز تصور کرد. مرز بین چیزی که آن را رویا فرض می‌کرد و واقعیتی که شاید درونش بود، کمرنگ شد. هاسک دانش‌آموز سال پنجم هاگوارتز، بعد از حمله‌ی موجودی ناشناخته‌ بیهوش روی تخت افتاده بود. دوستانی داشت که صدایش می‌کردند. باید دوباره چشمانش را باز می‌کرد. دوباره داستان جعفر را به یاد آورد و باز هم دلش بهم ریخت. حتی نمی‌خواست به امتحان کردنش‌فکر کند.

- داری بهش فکر می‌کنی، نه؟ اگه بهت بگم فکرت درسته چی؟ فرار می‌کنی؟

در این لحظه نه هاسک و نه کدوالادر نمی‌دانستند کدامشان مخاطب صدا هستند اما اهمیتی نداشت. انگار افکار مشترکی در سر هردویشان چرخ می‌زد. هاسک دوباره سرش را روی بازویش گذاشته بود و چرت می‌زد. به حدی از گرسنگی و تشنگی رسیده بود که دیگر احساسشان نمی‌کرد.
- پایک... با وجود اینکه... خوش‌صحبت نیستی... ولی خوشحالم که اینجا تنها نبودم... یه کابوس مشترک دیدیم... یه کابوس... عجیب.

هاسک به طور غریزی نیم‌خیز شد و نگاهش به جعفر افتاد که اسلحه را در دست گرفته.
- منظورت چیه که... آروم اونو بذار روی میز. قبلا خودت امتحانش کردی. واقعا شلیک می‌کنه...
- یه هفت‌تیره... قبلا یه بار باهاش شلیک کردم... یه بار تو به میله‌های آهنی شلیک کردی. هنوز ۵ تا تیر دیگه-
- ها!

صدای جیغ بلندگو باعث شد چشمان هاسک ناخودآگاه بسته شوند.

- کی بهتون گفته توش هفت‌تا تیره؟ صرفا چون اسمش هفت‌تیره؟ تو خشابش سه تا تیر گذاشته بودن. پس با این حساب الان...

هاسک به هر زحمتی بود به سمت جعفر پرید اما قطرات خونش زودتر به صورت هاسک رسیدند. جعفر بلافاصله بر روی زمین افتاد و پیش از آنکه هاسک بتواند جسمش را نگه دارد، رها شد.

بدنش سنگین بود و صورتش دیگر در رنج به نظر نمی‌رسید. بلاخره.‌.. فرار کرده بود؟

هاسک اسلحه را از میان انگشتان بی‌جان مرد بیرون کشید و رو به سمت سر خود گرفت. ماشه را کشید اما تیری باقی نمانده بود. نگاهش به دنبال چاقو گشت اما روی میز نبود. درمانده نفس‌نفس می‌زد و سعی می‌کرد با تفنگ خالی به خودش شلیک کند.

برخوردِ دستی با سرشانه‌اش باعث شد برگردد و این بار، با همان چشمی رو‌به‌رو شد که همیشه احساس می‌کرد در تاریکی به او خیره شده.
این بار مردی روبه‌رویش ایستاده بود که کت قرمز رنگی به تن داشت و لبخند دندان‌نمایی بر لب. صمیمانه دستش را به سمت هاسک دراز کرد و گفت:
- الستور هستم و از ملاقتتون بسیار خوشوقتم! شما هم اولین برنده‌ی مسابقه‌ی رادیویی جدید من، یعنی«فرار نجات‌بخش»، هستین. حسابی هیجان‌انگیز بود نه؟ باید بگم طرفدارا هم توی تشویق کردنت کم نذاشتن. رقابت نفس‌گیری بود!

هاسک بدون هیچ حرفی به دست مرد خیره شده بود. بدنش بی‌اختیار می‌لرزید و خون جعفر هنوز بر روی صورت و دستانش گرم بود.

- اسمش خیلی جالبه، نه؟ یه نفر فرار می‌کنه و یه نفر نجات پیدا می‌کنه. آدما همیشه فکر می‌کنن فرار همون نجات پیدا کردنه. ولی به گمونم تو حالا فرقشو خوب می‌دونی، هاسکر.
به نظرت شنونده‌های من دوست دارن فرار کنن یا نجات پیدا کنن؟

"دوست دارین فرار کنین یا نجات پیدا کنین؟"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: بچه‌های باحال اسلیترین
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1403 17:03
نمایش جزئیات
آفلاین
گلرت با سینه ی ستبر و چشمای مغرور جلوی انگشتای مهاجم وایساده بود. گرمی هوای قابلمه با خون اصیلی که توی رگ‌هاش جریان داشت، هارمونی خاصی پیدا کرده و اون رو به یه شخصیت اصلی شگفت‌آور تبدیل کرده بود‌. ابر چوبدستی توی جیبش سنگینی می‌‌کرد و آماده بود به محض خروج از قابلمه، جونش رو بذاره وسط تا غرور اسلیترین لکه‌دار نشه. اون واقعا بچه ی باحال اسلیترین بود.

سر انگشتای گابریل به خاطر اصطکاکی که با تام و سالازار داشت، برق برقی شده بودن و موهای طلایی گلرت سیخ وایسادن. چیزی نمونده بود که بهش برسه... سه سانتی متر... دو... یک.

صدای کشمکش و افتادن از بیرون تالار به گوش رسید و گابریل با عجله دستشو کشید و ازشون دور شد.

سر میز مهمونی چای‌خوری بلبشویی به پا شده بود. سالازار درحالی که با یه دست گوشه‌های دامنش رو گرفته بود، با دست دیگه‌ش محکم کمر و ستون فقرات تام رو هدف گرفته بود. چشم گابریل به سیب گاز زده‌ای که جلوی تام بود افتاد فهمید و تلاشای اون یکی دوست قابلمه‌ایش برای نجات دادن سفیدبرفی بی‌فایده‌س. درحالی که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت:
- نه سیندرلا اینطوری نمی‌تونیم نجاتش بدیم. تنها راه نجاتش...

نگاهی به قابلمه انداخت و این بار مصمم‌تر از قبل آستین‌هاش رو بالا داد.
- باید یه شاهزاده براش پیدا کنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 19 خرداد 1403 14:40
نمایش جزئیات
آفلاین
هاسک پیر خیلی وقت بود که توی صف استعدادیابی وایساده بود؛ به اندازه ی دو بطری و نیم. بطری دیگه براش تبدیل به واحد اندازه‌گیری زمان شده بود‌‌. دقیقا نمی‌دونست چقدر گذشته ولی می‌دونست دیگه بیشتر از این نمی‌خواد وایسه و هنوز چند نفری جلوش بودن. نفس عمیقی کشید و پشتش رو گود کرد تا به نظر برسه قوز داره.
- دخترم؟

دختری که جلوش وایساده بود، موهای طلایی-نقره‌ای رنگی داشت که لابه‌لاشون گل چیده بود. با شنیدن صدای هاسک، سریع برگشت و گیساش بالا و پایین پریدن. نگاه توی چشمای درشتش اینقدر مهربون بود که انگار داشت تو صورت هاسک داد می‌زد "متقلب دروغگو".
- راستش من روز خیلی سختی داشتم، این صف طولانی هم که... می‌دونی... برای ستون فقراتم مثل سم می‌مونه.

چشمای آبی تیره ی مخاطبش یهو غمگین شدن و انگار دلش به حال هاسک سوخته بود. باید یکم دیگه تلاش می‌کرد.
- آره این بطری رو می‌بینی؟ این دارومه. اگه نخورم می‌افتم همینجا می‌میرم.
- حالا مجبورین توی مسابقه ی استعدادیابی شرکت کنین تا بتونین پول دوا و درمونتون رو بدین و تبدیل به حلزون بدون استخون نشین؟

دست ساحره بدون هیچ هشداری بالا رفت و  گوش گربه‌ای هاسک رو نوازش کرد. جادوگر همه ی تلاششو می‌کرد که خودشو عقب نکشه و داد نزنه.
- آ... آره یه همچین چیزایی ولی خب-

می‌خواست به بیماری‌های عدیده‌ش اشاره کنه ولی دختر مثل فرفره غیبش زده بود. بعد از چند دقیقه برگشت و دست هاسک رو کشید:
- شما برین اول صف بقیه زیاد عجله ندارن.

هاسک حس می‌کرد همه ی سالن بهش خیره شدن. سعی کرد زیر اون نگاهای خیره، خودشو شل و ول‌تر و خمیده‌تر از حالت عادی نشون بده. وقتی رسیدن دم در، ساحره با هیجان بهش لبخند زد.
- موفق باشی پدربزرگ!

هاسک بیشترین تلاشش رو کرد که لبخند بزنه و سریع روش رو برگردوند. وقتی بلاخره پاش رو گذاشت توی سالن و در پشت سرش بسته شد، به خودش کش و قوسی داد و صدای تق تق مفصلاش، داورا رو از جا پروند. وقتش رسیده بود تواناییاشو نشون بده.

کوین درحالی که یه قلپ از آب قندش رو قورت می‌داد، به هاسک زل زد. جادوگر هم سریع دسته ی کارت‌های بازیشو درآورد و بدون اینکه نگاهش رو از روی شهردار برداره، شروع کرد به بر زدن کارتای تو دستش مثل حرفه‌ایا.

- خب... بنده هاسک پایک هستم... استعدادم اینه که با لبخند دلنشینم... - به زور گوشه ی راست لبش رو داد بالا و درنتیجه گوشه ی چپ لبش به پایین مایل شد- و شوخ‌طبعی خاصم، جادوگرا و ساحره‌های لندن رو شگفت‌زده کنم.

داورا به نظر نمی‌رسید خیلی تحت تاثیر قرار گرفته باشن. برای همین هاسک بطریشو گرفت توی دستش و شروع کرد به بر زدن کارتا با سر بطری. کارتا مثل آبشار بین انگشتاش پایین ریختن و بدون زمین خوردن بالا برگشتن.

- چیزه... انگشت به دهان نشدید؟

هاسک مطمئن بود استعداد خاصی از خودش نشون داده ولی شهردار حتی نگاهشم نمی‌کرد و مشغول ناز کردن موهای حیوون خونگیش بود.

همین لحظه بود. زندگی هاسکر پر از این لحظه‌های کوچیک خورد شدن رویاهاش و طرد شدنش از سمت جامعه‌ای بود که هرگز درکش نمی‌کرد‌. اتفاق جدیدی نبود.
وقتی پاش رو از سالن می‌ذاشت بیرون، پشتش به خمیدگی قبل بود. چشمش توی جمعیت به همون ساحره‌ای که کمکش کرده بود، خورد. متوجه شد هنوزم ته صفه و با لبخند داره جاشو به نفر پشتیش تعارف می‌کنه. سرشو تکون داد و درحالی که نوشیدنیش رو سر می‌کشید، از سالن شهرداری بیرون زد.

- بعدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: المپیک دیاگون
ارسال شده در: جمعه 4 خرداد 1403 00:35
نمایش جزئیات
آفلاین
درود.

درخواست شرکت در بخش جدی رو دارم.
با تشکر.




ویرایش ناظر: ثبت شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در 1403/3/7 14:12:29


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 3 خرداد 1403 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
رزالین چک‌لیست "علائم بیماری‌های روانی خاص، برای روزهای خاص" رو از توی جیبش درآورد و شروع کرد به تیک زدن مواردش.

نادیده گرفتن درمانگر و تلاش برای فرار از درمان؟ چک.
رفتار وسواسی و تلاش برای خروج از اتاق بدون نوبت؟ چک.
صدای بع بع گوسفندان در پس‌زمینه؟ چک.


رزالین یه لحظه چک‌لیست رو گذاشت روی میز تا یه بار دیگه طلسم تمیز‌کننده بزنه که در با شدت باز شد و جعفر که پشتش ایستاده بود رو تبدیل کرد به یه پوستر روی دیوار.

- بهم گفتن اگه بیام اینجا و معاینه بشم، کوپن تخفیف الکل طبی بهم می‌دن.

هاسک یه بطری از روی میز کنارش برداشت و یه جرعه ازش نوشید.
- می‌دونین که... برای مصارف دارویی.

بعد بلاخره چشماش رو باز کرد و با دیدن رزالین که چوبدستیش رو سمتش گرفته، گوشاش سیخ وایسادن.

- نمی‌دونم شایدم با همین بطری برم. شنیدم خیلی برای سلامتی خوب نیست دکتر.

توی همین چند ثانیه، رزالین حداقل سی و شیش بیماری روانی و پنجاه بیماری جسمی هاسک رو تشخیص داد اما قبل اینکه بتونه یه جمله بگه، هاسک درحالی که یه چیزی راجع به کارت‌بازی زمزمه می‌کرد، پشتش رو کرد و رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: قدح اندیشه اسلیترین!
ارسال شده در: دوشنبه 31 اردیبهشت 1403 14:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- چند دقیقه‌ای هست که دارم بهش فکر می‌کنم، هاسکر‌‌‌...

با شنیدن این اسم، روی بینی هاسک چینِ کوچیکی به نشانه ی نارضایتی افتاد اما حرفی نزد.

- این اتاق چند وقته که داره می‌چرخه؟ حسش می‌کنی؟

ناخونای تیز هاسک آروم روی بطری ضرب گرفتن. سرشو بالا آورد و برای چند لحظه به هوریس نگاه کرد.

- این اتاق یه جایی روی کره ی زمینه پرفسور...

همونطوری که زمزمه می‌کرد، چشماش دور تا دور اتاق خاک گرفته چرخیدن. توی نور کم گرگ و میش، تشخیص دادن اندازه ی واقعی وسایل توی اتاق براش سخت بود. انگار سایه ی بطریای خالی و جعبه‌های کوچیک و بزرگ دور و برشون، با جسم واقعیشون هماهنگ نبود. هاسک از سایه‌ها می‌ترسید. همیشه به نظرش یه چیزی توشون قایم شده بود. سایه‌ها قابل اعتماد نبودن.

- این اتاق یه جایی روی کره ی زمینه، پروف... کره ی زمینم که همش داره می‌چرخه. یه چیزایی هست که...
از پشت بطری نیمه‌خالی‌ای که تو دستش بود، به هوریس نگاه کرد.

- فقط وقتی به اندازه ی کافی نوشیده باشی می‌تونی ببینی.

چند لحظه‌ای توی سکوت سپری شد. هوریس عاشق مهمونی دادن بود. دوست داشت دور و برش شلوغ باشه. ولی هر از گاهی آرامش هم بد نبود. مخصوصا اگه یکی از دانش‌آموزاش- نفسشو بلند بیرون داد و شونه‌های هاسک رو گرفت.
- پایک جوون... تو... فارغ‌التحصیل شدی؟

مخاطبش چشماشو چرخوند. برای شنیدن این جمله زیادی هوشیار بود‌.
- پرفسور من ۱۰ ساله فارغ‌التحصیل شدم. بعدشم-

صدای خر و پف هوریس بهش نشون داد که نیازی به ادامه ی جمله‌ش نیست. انگشتاش دور شونه ی هاسک شل شده بودن. آروم کمکش کرد دراز بکشه و بعدش شروع کرد به روی هم چیدن بطریای خالی. اولین پرتوهای نور خورشید داخل اتاق خزیدن و سایه‌ها رو فراری دادن‌. پلکاش آروم روی هم اومده بودن که صدای هوریس رو شنید:
- هاسکر؟ شاگردام اومدن برای مهمونی صبحونه. بلند شو این بساطی که اینجا راه انداختی رو جمع کن.

بدون اینکه چشماشو باز کنه، ابروهاشو بالا انداخت.
- باشه پروفسور.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 24 اردیبهشت 1403 22:07
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: ماموریت
کلمات:هاگوارتز، قالیچه، تک‌شاخ، جاروی پرنده، گوی زرین، سبزه، شیرینی.



سالن غذاخوری هاگوارتز جای مخفی شدن نبود و هاسک بهتر از هرکسی اینو می‌دونست. توی دوران دانش‌آموزی، صد روش برای مخفی نشدن توی سالن غذاخوری پیدا کرده بود. با وجود این، نمی‌دونست با منطق کدوم مرلین‌نیامرزیده‌ای این ماموریت رو قبول کرده بود. حالا فقط می‌خواست زنده از اونجا بیاد بیرون، چون شعمای معلق سقف غذاخوری به طرز خطرناکی نزدیک قالیچه ی پرنده ی قرضیش می‌سوختن.

بازم همون داستان تکراری. بازم یه شرط‌بندی رو باخته بود و چون پولی برای پرداخت دینش نداشت، مجبور شده بود به یه روش دیگه جبران کنه. واقعا فکر نمی‌کرد برای پیدا کردن مواد اولیه ی یه "معجون عشق متفاوت" دزدکی وارد مدرسه بشه. حتی مجبور شد بدون گواهینامه ی جارو‌رانی، سوار یه جاروی پرنده بشه تا بعد از نیت کردن، از سبزه ی کف زمین کوییدیچ بچینه. برای تهیه ی این معجون پیچیده، چند قطره خون تک‌شاخ رو باید روی سبزه ی گره خورده ی زمین مسابقه می‌ریختن و هاسک واقعا شانس آورد که مجبور نشده بود تا جنگل ممنوعه برای تهیه‌ش بره. اینطوری نیست که از رفتن بترسه ها. نه واقعا.
وحشت داشت!

با احساس تکون خوردن یه چیزی توی جیبش کم مونده بود با مغز از روی قالیچه بیفته وسط خوراک مرغی که روی میز اسلیترین بود. یه نیم‌نگاهی به جیب کتش کرد و چشمش به اسنیچ افتاد. اینقدر به دزدی تردستی‌های کوچیک خودش عادت داشت که یادش رفته بود گوی زرین رو به عنوان شیرینی معامله از سالن کوییدیچ دزدیده. یه قطره عرق سرد از روی پیشونیش چکید پایین و قبل از اینکه بتونه متوقفش کنه، چکید روی میز غذاخوری.

یه لحظه همه‌چی متوقف شد. حتی شعله ی شعما هم ثابت موند و دیگه سوسو نمی‌زد. صدای بهم خوردن قاشق چنگالا و هیاهوی بچه‌ها هم کاملا ساکت شد.
بعد توی یه حرکت هماهنگ، سر همه ی دانش‌آموزا همزمان به سمت بالا چرخید. همشون لبخند دندونی می‌زدن. همشون به هاسک و قالیچه‌ش خیره شدن بودن. نگاهشون انگار حتی از جیب کتش هم رد می‌شد و اسنیچ دزدی رو می‌دید. اوضاع هنوز تحت کنترل بود تا اینکه همشون با یه صدای نویزدار عجیبی همزمان زمزمه کردن:

"به خونه خوش اومدی هاسک!"

هاسک هنوز سر جاش خشکش زده بود. قالیچه ی جادویی ازش سریع‌تر بود. توی یک ثانیه، زیر پاش رو خالی کرد و پا به فرار گذاشت‌. هاسک بیچاره سقوطش رو روی اسلوموشن می‌دید.
آروم آروم از شعما فاصله گرفت.
لحظه ی آخر متوجه شد که بوی هلو می‌دن.
توی راه با یکی دوتا از روح‌های سرگردان تصادف کرد و دقیقا قبل از برخورد با خوراک مرغ بود که از جاش پرید.

از جاش پرید؟!

چشماش رو باز کرد و سر جاش نشست. گوشای گربه‌ایش سیخ توی هوا وایساده بودن و بعد از چند لحظه دستش رو روی قلبش گذاشت و نفس عمیقی کشید.
بازم توی نوشیدن زیاده‌روی کرده بود.

کلمات جدید: بارون، راهرو، نوشیدنی کره‌ای، شانس، بازی، چوبدستی، هیجان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هاسک پایک در 1403/2/24 22:49:50
ویرایش شده توسط هاسک پایک در 1403/2/24 22:50:56
ویرایش شده توسط هاسک پایک در 1403/2/24 23:16:39