هاسک پایک & گلرت گریندلوالد
"توهم"
to be, or not to be, that is the question.” - Hamlet: Act III, scene 1
"
- شاید امروز چندتا پیک بنوشم.
ذهن هاسک مانند یک سازِ زهی بود. باورها و اعتقادات اندکی مثل تارهای ساز در ذهنش کشیده شده بودند و هر کدام آوای خودشان را داشتند. ارتعاش هر سیم، فکری در ذهن هاسک میانداخت و "نوشیدن" موسیقی اصلی درون سر جادوگر بود.
در حقیقت، این تنها صدایی بود که امروز صبح میشنید.
- شاید بعد راه انداختن این مشتری، یه پیک بنوشم.
میخانهی هاگزهد، آنروز صبح هم مثل همیشه بود. ساختمان قدیمی انگار زنده بود و از کثافت تغذیه میکرد؛ چون مهم نبود هاسک چقدر میزها را تمیز کند یا کف زمین را تِی بکشد، لکهها دیگر جزوی از هاگزهد شده بودند.
یک مشتری بدون هیچ حرفی دستش را روی میز کوبید و هاسک را به خودش آورد؛ جادوگری در ردای مخمل قهوهای رنگ که در آن گرما عجیب به نظر میرسید. هاسک شانه بالا انداخت و مشغول آماده کردن سفارشش شد. هاگزهد آهنربایی بود که مشتریان "خاص" را به خود جذب میکرد. مشتریانی که در روشنی روز حضور خود در آن حوالی را به کلی انکار میکردند اما نور به سختی از پنجرههای خاکگرفتهی هاگزهد عبور میکرد. پوشاندن چهره کافی بود تا ارادهی انجام هرکاری آشکار شود. هاسک دیگر به دیدن تخم اژدها و کتابهای ممنوعه عادت کرده بود.
لیوان جلوی مشتری را پر کرد و یک پیک هم برای خودش ریخت. روز طولانیای در پیش داشت و نمیتوانست بدون نوشیدن از پسش بربیاید. جادوگر رداپوش محتویات لیوانش را در یک جرعه سر کشید و پیش از خارج شدن از میخانه، یک گالیون روی میز انداخت.
هاسک برای لحظاتی روی صندلیاش نشست و نگاهش را دورتادور هاگزهد چرخاند. حتی موشهای مزاحم هم در این ساعت آفتابی نمیشدند.
سرش را به پشتی صندلیاش تکیه داد و کلاهش را تا روی چشمانش پایین کشید. واقعیت دردناک زندگیاش، کار کردن در میخانهی بدنام هاگزهد بود. وقتی چشمش به دیوارهای ترکخورده نمیافتاد، نادیده گرفتن حقیقت آسانتر میشد.
هاسک پایک نمیخواست در هاگزهد کار کند. بودن در "سه دسته جارو" را ترجیح میداد، جایی که دانشآموزان و معلمان هاگوارتز در آن وقت میگذراندند. خودش هم زمانی دانشآموز هاگوارتز بود و شاید میتوانست روزی معلم شود. اندوهِ ناشی از چیزی که بود و چیزی که دوست داشت باشد را به هاگزهد ترجیح میداد. هاگزهد آیندهی شومتری بود که شاید روزی فرا میرسید. گویا سه دسته جارو صحنهی نمایشی بود که هاسک انتظارش داشت و هاگزهد، صحنهای که سرنوشت هاسک را به آن زنجیر کرده بود.
All the world's a stage, / And all the men and women merely players. - As You Like It: Act II, scene seven
پیکها پیش از حد برای ساکت کردن این افکار کوچک بودند. هاسک به زحمت از روی صندلیاش بلند شد و یک بطری نوشیدنی قدیمی را برداشت. صاحب میخانه احتمالا متوجه گم شدن یک بطری نمیشد و هاسک هم تلاش میکرد افکار کوچک و آزاردهندهی پسِ ذهنش را در موج نوشیدنی غرق کند.
اینکه نباید کارش به اینجا میرسید.
اینکه وارث ثروت عظیمی بود که با آن میتوانست دهها بار این ساختمان قدیمی کثافت را بخرد.
و درنهایت... اینکه او فقط یک بازندهی بزرگ بود.
جرعهی اول نوشیدنی، تند و گزنده بود و برای لحظاتی صدای درون هاسک را بلعید. آرام روی زمین کثیف نشست و سرش را به میز بار تکیه داد.
فقط برای چند ثانیهی باارزش آرام گرفت و بعد، موج دوم افکار به او هجوم آوردند.
هاسک پایک رها شده بود، تنها با اسم کوچک و لباسهای تنش.
مایهی ننگ خانوادهاش بود.
و در روز روشن، کف هاگزهد افتاده بود و مینوشید.
خندهای از ته دلش جوشید و بالا آمد. نوشیدن هرگز باعث نمیشد هاسک فراموش کند. فقط باعث میشد بتواند به آن بخندد.
نوشیدنی مثل یک پتوی گرم جسمش را در برگرفت. ظهر شده بود و پرتوهای لجباز نور، هرطور شده راهشان را به هاگزهد پیدا کرده بودند. میخانه تقریبا خالی بود و فقط دو نفر مستِ پاتیل گوشهای به خواب رفته بودند. هاسک نگاهی به بطری نیمهخالیاش انداخت.
آنقدرها هم بد نبود، نه؟
هاگزهد تقریبا تحت نظارت خودش اداره میشد، گاهی اوقات مشتریان ماجراجویی پیدا میشدند که بخواهند دارایی اندکشان را در یک دست بازی به هاسک ببازند.
این زندگیای نبود که آرزویش را داشت ولی در این لحظه کافی به نظر میرسید. نوشیدنی، بازی و پناهگاهی امن برای خودش. در آن لحظه به نظرش لکههای روی زمین، طراحی معناداری داشتند و دیوارهای ترکخورده، بخشی از معماری ساختمان بودند.
آنقدرها هم بد نبود، نه؟
حتی صدای توی سرش هم انگار به او کنایه میزد. انگار اشارهای به دورانی داشت که هاسک معتقد بود محور اصلی دنیاست.
.It was like a battle between Illusion and Allusion
Although illusion and allusion are very close in terms of spelling and pronunciation, the two have very distinct definitions. An illusion is a falsehood, an image or impression that deceives the mind or senses. An allusion is a reference. Both words share the same Latin root: ludere, meaning “to play.” While illudere means “to mock” or “deceive,” alludere means “to refer to” or “play with.”
Husk was desperate to delve deeper into his illusions, but even his dreams were allusions of his misery.
آنقدرها هم بد نبود.
این بار صدا پیروز شد و هاسک یک جرعهی طولانی نوشید. چشمانش را بست و به هیاهوی بیرون گوش سپرد. در این ساعت از روز، دهکدهی هاگزمید سرشار از زندگی بود. هاگزهد بخشی از این دهکده بود، هاسک هم همینطور. احساس طرد شدگی آرام آرام جایش را به آرامشی سرخوشانه داد. این میتوانست عمارتی باشد که هاسک وقتی بزرگتر میشد، به او میرسید.
بینیاش را چین داد و لبخند محوی زد. وقتی بزرگ میشد... وقتی دغدغههایی بزرگتر از نمرهی امتحان معجونسازی یا دعوت دختر محبوبش به مراسم رقص داشت.
اگر نفس عمیقتری میکشید، حتی میتوانست بوی موی دخترک را هم احساس کند. بوی بهار... هاسک زیادی طولش داده بود تا از او بخواهد همراهش باشد. به جای بوی تازگی بهار، بوی تند نوشیدنی را فرو داد. پلکهایش را محکم بهم فشار داد.
- ولی باید بهش میگفتم... از کجا میخواست بفهمه؟
بطری نوشیدنی را بالا برد اما خالی شده بود. به هر زحمتی بود، از جایش بلند شد و پشت پیشخوان رفت. دستش را دراز کرد تا بطری دیگری بردارد ولی با دیدن اسم روی شیشه، سر جایش خشکش زد. برچسب رویش قدیمی و دستساز به نظر میرسید. کسی که با نوشیدنی آشنا نبود، به احتمال زیاد شیشه را سر جایش میگذاشت اما هاسک به آن خیره شد. این نوشیدنی...
این نوشیدنی جشن سال نوی خانوادگیشان بود. پدرش قول داده بود که در جشن بزرگِ آخرین سال تحصیلیاش، باهم بنوشند. گردن بطری را در مشتش میفشرد و میترسید از بین انگشتان لرزانش پایین بیفتد.
منتظرش بودند که از انبار بیرون بیاید، وارد راهروی بزرگ و مجلل عمارت شود و به سالن پذیرایی برسد.
سردرگم به دور و برش نگاه کرد. خروجی انبار از کدام طرف بود؟ خیلی کم پیش میآمد که به طبقات پایینی خانه برود اما این بار فرق داشت. پدرش میخواست برای اولین بار مثل یک نجیبزاده با او بنوشد. نمیدانست هاسک تمام این مدت...
دستش را روی پیشخوان گذاشت و به آن تکیه داد.
حالا چطور راهش را پیدا میکرد؟ جشن سال نو بدون او برگزار میشد؟ چرا یک جن خانگی این دور و برها نبود؟
تلوتلوخوران از پشت پیشخوان راه افتاد. قطعا باید جنهای خانگی را برای نظافت به انبار میفرستاد. بلاخره به در انبار رسید، دستش را دراز کرد و وقتی آن را گشود، نور و هیاهو به سمتش هجوم آورد.
آنجا انبار عمارت پایکها نبود.
انگار نور خورشید با یک تیر، بیرحمانه پردهی توهم هاسک را دریده بود.
اگر آنجا خانه نبود، پس کجا بود؟ بالای سرش، سر گرازی وحشی به دیوار دوخته شده بود. نماد هاگزهد.
بعد نگاهش به بطری در دستش افتاد. نوشیدنی آشنا...جایش آنجا نبود. در یک میخانهی بدنام... فراموششده... درست مثل خود هاسک.
- هاسکر! مشتری خفن برات آوردم!
هاسک چشمانش را تنگ کرد و تلاش کرد ببیند چه کسی او را به این اسم صدا کرده اما نمیتوانست صورتش را تشخیص دهد. شبیه مخلوطی از تمام آدمهایی بود که همهی عمرش دیده بود. انگار چشمان آلبوس دامبلدور را داشت و بینی عقابی پرفسور اسنیپ را به صورتش چسبانده بودند.
کمی عقبتر رفت تا مشتریها را به هاگزهد هدایت کند. مشتری دومی، در سکوت او را تماشا میکرد. کلاه شنلش را تا روی پیشانیاش پایین کشیده بود اما هاسک چشمان آبی شفافش را به وضوح میدید. دستهای از موهای طلایی رنگش توجه هاسک را جلب کرد. تقریبا مطمئن بود اگر به او نزدیک میشد، بوی بهار را احساس میکرد.
- نارسیسا؟
صدایش به زحمت به گوش خودش میرسید پس مسلما به گوش مشتریها نمیرسید.
بعد از این فکر به خنده افتاد. امکان نداشت چنین شخصی پا به چنین جایی بذارد. صدای خندهی بیاختیارش در سالن خالی هاگزهد پیچید.
خوردن چنین نوشیدنی سنگینی در این وقت روز حتی کار او هم نبود.
نه... اینجا آنقدرها هم بد نبود.
, “.It is a tale told by an idiot, full of sound and fury, signifying nothing”