تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

من عادت روزانم اینه که یک نفر رو بکشم! الان فکر میکنین چرا جدیدا اینقدر کاربر ها دیر به دیر پیام میدن؟ چون اون فعالا رو کشتم.
بگذریم، امروز تصمیم گرفتن گابریل دلاکور رو بکشم! برای این که از اسمش خوشپ نمیاد.
اولش یکم مقاومت میکرد ولی خوب با ولدرمورت ناشناس(من!) نمیتونه مقابله کنه.
تصمیم گرفتم اونو توی کلاس درس معجون سازی بکشم چون امروز کلاسش رو ندارشتیم.
وقتی مرد کسی ندیدش و مدرکی هم به جا نموند! ولی برای اطمینان من اونو توی تخت خوابش گذاشتم و با طلسم کداوارا اوادا( شاید فکر کنید این طلسم همون جابه جایی اوادا کداوارا هست ولی نه این یه طلسه که اثر طلسم اوادا کداوارا رو از بین میبره و انگار بر اثر یه چیز دیگه جز این مرده) و گفتم کی بهتر از لوپین؟ پس چند تا پر و یه چند تا جای زخم گرگینه به صورتش زدم.
و بعد حافظه لوپین رو تغییر دادم که نفهمه دیشب چه کار میکرده. بعدش چی شد؟ هیچی وقتی که دیزی کران وارد شد و جیغ کشید. پروفسور کرو وارد شد و از اونجا که تنها گرگینه مدرسه اونه و توی جنگل هاگوارتز که دیروز پاکسازی شد گرگینه ای نیست هنه چی تقصیر اون افتاد! البته که از اونجا که من به جادوی باستانی خاصی دسترسی داشتم گفتم که من بلدم اونو درمان کنم( اینم بگم قبلش بایه طلسم محرمانه حافظه شو تغییر دادم) و چون اونم با طلسمی که زده بودم فکر میکرد لوپین کشتش، لوپین راهی ازکابان شد و من ۳۰۰امتیاز برای ریون کلا گرفتم و البته مدیر هم قول داد سال بعد منو ارشد کنه
بگذریم، امروز تصمیم گرفتن گابریل دلاکور رو بکشم! برای این که از اسمش خوشپ نمیاد.
اولش یکم مقاومت میکرد ولی خوب با ولدرمورت ناشناس(من!) نمیتونه مقابله کنه.
تصمیم گرفتم اونو توی کلاس درس معجون سازی بکشم چون امروز کلاسش رو ندارشتیم.
وقتی مرد کسی ندیدش و مدرکی هم به جا نموند! ولی برای اطمینان من اونو توی تخت خوابش گذاشتم و با طلسم کداوارا اوادا( شاید فکر کنید این طلسم همون جابه جایی اوادا کداوارا هست ولی نه این یه طلسه که اثر طلسم اوادا کداوارا رو از بین میبره و انگار بر اثر یه چیز دیگه جز این مرده) و گفتم کی بهتر از لوپین؟ پس چند تا پر و یه چند تا جای زخم گرگینه به صورتش زدم.
و بعد حافظه لوپین رو تغییر دادم که نفهمه دیشب چه کار میکرده. بعدش چی شد؟ هیچی وقتی که دیزی کران وارد شد و جیغ کشید. پروفسور کرو وارد شد و از اونجا که تنها گرگینه مدرسه اونه و توی جنگل هاگوارتز که دیروز پاکسازی شد گرگینه ای نیست هنه چی تقصیر اون افتاد! البته که از اونجا که من به جادوی باستانی خاصی دسترسی داشتم گفتم که من بلدم اونو درمان کنم( اینم بگم قبلش بایه طلسم محرمانه حافظه شو تغییر دادم) و چون اونم با طلسمی که زده بودم فکر میکرد لوپین کشتش، لوپین راهی ازکابان شد و من ۳۰۰امتیاز برای ریون کلا گرفتم و البته مدیر هم قول داد سال بعد منو ارشد کنه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

Şťęfāñ
جزئیات کاربر

من تصمیم گرفتم با یه بستنی حرف بزنم
عه، مثل اینکه از پشت صحنه میگن باید حتما گل باشه پس این گزینه رو نداریم. ولی خوب من چرا باید به حرف معلم گوش بدم؟
خوب بستنی اولش حرف نمیزد ،ولی وقتی که با روش های زشت که نمیشه گفتشون به حرفش در اوردم، چیز های خوبی نگفت:
-**** چرا منو بیدار میکنی، نمیفهمی؟ من مثل ادم خواب بودم بیای من بخوری ولی نه اینکه بیای مثل ****** با مت این حرکات **** رو انجام بدی! من دوباره میخوابم، خدافظ!
-نه نه نه ! نخواب!
- چکار داری؟ باز میخوای با روش های ***** اذیتم کنی؟
-نه میخوام ازت یه چند تا سوال بپرسم. اسمت چیه؟اهل کجایی؟ چند سالته؟
-اسمم **** ** و اهل **** و ** سالمه
- بنظرم بخوای بهتره، با این چیز هایی که تو گفتی فکر کنم اخراج بشم، التبه که ارزومه ترک تحصیل کنم و از دست معلم بدم به اسم سیلوی کرو خلاص شم! ولی خوب، شب بخیر.
و اینگونه مصاحبه ن
ما تمام شد
عه، مثل اینکه از پشت صحنه میگن باید حتما گل باشه پس این گزینه رو نداریم. ولی خوب من چرا باید به حرف معلم گوش بدم؟
خوب بستنی اولش حرف نمیزد ،ولی وقتی که با روش های زشت که نمیشه گفتشون به حرفش در اوردم، چیز های خوبی نگفت:
-**** چرا منو بیدار میکنی، نمیفهمی؟ من مثل ادم خواب بودم بیای من بخوری ولی نه اینکه بیای مثل ****** با مت این حرکات **** رو انجام بدی! من دوباره میخوابم، خدافظ!
-نه نه نه ! نخواب!
- چکار داری؟ باز میخوای با روش های ***** اذیتم کنی؟
-نه میخوام ازت یه چند تا سوال بپرسم. اسمت چیه؟اهل کجایی؟ چند سالته؟
-اسمم **** ** و اهل **** و ** سالمه
- بنظرم بخوای بهتره، با این چیز هایی که تو گفتی فکر کنم اخراج بشم، التبه که ارزومه ترک تحصیل کنم و از دست معلم بدم به اسم سیلوی کرو خلاص شم! ولی خوب، شب بخیر.
و اینگونه مصاحبه ن
ما تمام شد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

Şťęfāñ
جزئیات کاربر

اسم و نام فامیل: ( در صورت تمایل): عرشیا رئیسی
جنسیت ( در صورت تمایل ): مرد
سن( درصورت تمایل) :۱۵
شهر محل تولد ( در صورت تمایل): اصفهان
محل زندگی ( در صورت تمایل):اصفهان
شغل ( در صورت تمایل ): بیکار( دانش اموز در واقع)
تحصیلات ( در صورت تمایل): هیچی
فعالیت های جنبی ( در صورت داشتن و تمایل):
نحوه آشنایی با هری پاتر و میزان علاقه( ضروری):از کتاب اشنا شدم و بهترین کتابیه که خوندم، فعلا هم قراره هاگوارتز لگسی رو بازی کنم. فیلم هاش رو بجز ۱ بقیه رو ندیدم
علاقه های شخصی خودتون ( در صورت تمایل):کتاب، ویدئو گیم،انیمه،هری پاتر
کتاب هایی که مطالعه کردید ( چند مورد رو ذکر کنید):هری پاتر،ارباب حلقه ها،پاستیل های بنفش وکلی دیگه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

Şťęfāñ
جزئیات کاربر

۱.
۹ سالم بود.
یک کتاب داستانی با اسم "هجوم محنونگران(دیوانه سازها)" خریده بودم. پدرم اصرار میکرد که این کتاب بدی است و برای کودکان مناسب نیست. اما من از یک گوشم میشنیدم و از یک گوشم بیرون میدادم.( یک ظرب المثل ماگلی)
شب که شده بود،مخفیانه به زیر تختم رفتم وکتاب را برداشتم. کتاب اینگونه شروع میشد
مقدمه
روزی روزگاری، در جنگل تاریک،چند مجنونگر کنار رودخانه ای پیدا شد، اما مجنونگر ها به محض دیدن انسان ها پا به فرار گزاشتند. در همین هنگام جشد دو مرد کنار جایی که مجنون گران بودند پیدا شد!
......
شاید یگویید این که ترسناک نیست،خوب واقعا هم نبود. شاید پدرم میگفت کتاب ترسناکی است اما برای من نبود. ولی خوب داستان آن شب به همین جا ختم نمیشود. وقتی مقدمه را خواندم با خود گفتم اگر حتی عکس یک مجنونگر را میگزاشتند ترسناک تر بود. در همین هنگام که کتاب را مرت کردم، صدایی از کمد شنیدم. به سوی کمد رفتم و درش را باز کردم. خدای من! یه مجنونگر واقعی را دیدم. اما به طرز عجیبی هیچ حسی نداشتم. نه حس ناراحتی نه حس از بین رفتن شادی. ولی خب با این حال باز هم خیلی مترسیدم و بلند بلند جیغ میکشیدم. پدرم که صدایم را شنیده بود در را محکم با پا فاز کرد و فریاد کشید:ریدیکالوس
به پدرم گفتم:
-بابا، این چی بود؟
پدر گفت:
-یه باگرت بود، اونها خودشون رو به بدترین چیزی که ازش میترسی تبدیل میکنن و تو رو میترسونن .
یکی دیگه از دلایلی که اون شب بدترین روز و ترسناک ترین روز زندگیم بود، این بود که کمدم شکست، کتاب کوییدیچ و افسانها که از پدربزرگم کادو گرفته بودم نابود شد و تختم هم پاره شد.
راستی اینم بگم که لباس طرح دامبلدورم یا بهتر بگم بهترین لباسم، به قدری زشت شد که انگار بزور داشت منو میپوشوند.
من اون شب به خودم قول دادم که اگر در وزیر سحر و جادو شدم، دستور میدهم همه باگرت ها را نابود کننده.
تکلیف ۲.
سونورتاپ من، به شکل یک ⅓ انسان، ⅓ ابولهول و ⅓ سانتوره که چشم هاش هم تا حدودی گرگینه ها رفته و تا حدودی به مجنونگرا
خیلی زشته و تا حدودی هم ترسناکه.
فکر کنم برای همینه که تا حالا از ۱۵ دمنتوری که از دیجیکالا خریدم، هیچکدوم نتونستن حریفم بشن.
یکی از دمنور ها که خریدم منو خندوند ولی با اون ⅓سونورتاپم که شکل ابولهول بود، تونستم از پسش بر بیام
۹ سالم بود.
یک کتاب داستانی با اسم "هجوم محنونگران(دیوانه سازها)" خریده بودم. پدرم اصرار میکرد که این کتاب بدی است و برای کودکان مناسب نیست. اما من از یک گوشم میشنیدم و از یک گوشم بیرون میدادم.( یک ظرب المثل ماگلی)
شب که شده بود،مخفیانه به زیر تختم رفتم وکتاب را برداشتم. کتاب اینگونه شروع میشد
مقدمه
روزی روزگاری، در جنگل تاریک،چند مجنونگر کنار رودخانه ای پیدا شد، اما مجنونگر ها به محض دیدن انسان ها پا به فرار گزاشتند. در همین هنگام جشد دو مرد کنار جایی که مجنون گران بودند پیدا شد!
......
شاید یگویید این که ترسناک نیست،خوب واقعا هم نبود. شاید پدرم میگفت کتاب ترسناکی است اما برای من نبود. ولی خوب داستان آن شب به همین جا ختم نمیشود. وقتی مقدمه را خواندم با خود گفتم اگر حتی عکس یک مجنونگر را میگزاشتند ترسناک تر بود. در همین هنگام که کتاب را مرت کردم، صدایی از کمد شنیدم. به سوی کمد رفتم و درش را باز کردم. خدای من! یه مجنونگر واقعی را دیدم. اما به طرز عجیبی هیچ حسی نداشتم. نه حس ناراحتی نه حس از بین رفتن شادی. ولی خب با این حال باز هم خیلی مترسیدم و بلند بلند جیغ میکشیدم. پدرم که صدایم را شنیده بود در را محکم با پا فاز کرد و فریاد کشید:ریدیکالوس
به پدرم گفتم:
-بابا، این چی بود؟
پدر گفت:
-یه باگرت بود، اونها خودشون رو به بدترین چیزی که ازش میترسی تبدیل میکنن و تو رو میترسونن .
یکی دیگه از دلایلی که اون شب بدترین روز و ترسناک ترین روز زندگیم بود، این بود که کمدم شکست، کتاب کوییدیچ و افسانها که از پدربزرگم کادو گرفته بودم نابود شد و تختم هم پاره شد.
راستی اینم بگم که لباس طرح دامبلدورم یا بهتر بگم بهترین لباسم، به قدری زشت شد که انگار بزور داشت منو میپوشوند.
من اون شب به خودم قول دادم که اگر در وزیر سحر و جادو شدم، دستور میدهم همه باگرت ها را نابود کننده.
تکلیف ۲.
سونورتاپ من، به شکل یک ⅓ انسان، ⅓ ابولهول و ⅓ سانتوره که چشم هاش هم تا حدودی گرگینه ها رفته و تا حدودی به مجنونگرا
خیلی زشته و تا حدودی هم ترسناکه.
فکر کنم برای همینه که تا حالا از ۱۵ دمنتوری که از دیجیکالا خریدم، هیچکدوم نتونستن حریفم بشن.
یکی از دمنور ها که خریدم منو خندوند ولی با اون ⅓سونورتاپم که شکل ابولهول بود، تونستم از پسش بر بیام
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

Şťęfāñ
جزئیات کاربر

نام شخصيت انتخابي:استفن کورنفوت
گروه :ریون کلا
ویژگی های ظاهری: لباش بعضی وقن ها میخنده ولی در حالت عادی لب هاش حالت غمگینه. دو تا ابرو کلفت داره ولی پیوندی نیست. موهاش که کرمیه رو زده بالا و حتی هنوز یکزره هم نریخته. بدن متوسطی داره نه لاغره نه چاقه نه ورزشکاری.چشم هاش قهوه ایه و اصلا درشت نیست و خیلی کوچیک و تنگه ولی خیلی بهش میاد. پوستش نه تیره هست نه روشن، یجوارایی "سبزه" هست ولی بیشتر سفیده. قدش۱۷۶ سانته ولی هنوز مدرسه ایه و در حال رشده.گوشاش یکمی زیادی چسبیده به کلش و خیلی ها میگن بده عده ای هم میگن خوبه، معلوم نیست.دندوناش بینشون فاصله زیادی داره و ممکنه سر این مسخره بشه.
ویژگیهای اخلاقی: استعداد اصلیش جادوی سیاهه. یکم زود عصبی میشه ولی سریع میبخشه. اهل انتقامه و وقتی انتقامشو گرفت دیگه با طرف عادی برخورد میکنه. کنجکاوه و خیلی سر این قضیه به دردسر میوفته. درس میخونه شیطونی هم میکنه. توکوییدیچ هم استعداد داره
چوبدستی: چوب درخت بید ۱۱ سانتی با مغزی پر ققنوس
علاقمندیها: عاشق جادوی سیاه، سیریوس بلک،جارو،جعبه های مخفی
پاترنوس: روباه مشکی
معرفی کوتاه: تو بچگیش همه میترسیدن بره توی یه گروه دیگه به جز ریون کلا، چون پدر و مادرو خاله هاش و دایی هاش و عمه هاش و عمو هاش ریون کلا رفته بودن. ولی الان رفته به ریون کلا و مادرش چوبدستی خوبی که تو بالا گفتم رو خرید. پدرش اسمش آرتوره و با پسرش خیلی رفیقن. مادرش هم اسمش میلی هست و اون هم با پسرش رابطه خوبی دارن
تایید شد.
گروه :ریون کلا
ویژگی های ظاهری: لباش بعضی وقن ها میخنده ولی در حالت عادی لب هاش حالت غمگینه. دو تا ابرو کلفت داره ولی پیوندی نیست. موهاش که کرمیه رو زده بالا و حتی هنوز یکزره هم نریخته. بدن متوسطی داره نه لاغره نه چاقه نه ورزشکاری.چشم هاش قهوه ایه و اصلا درشت نیست و خیلی کوچیک و تنگه ولی خیلی بهش میاد. پوستش نه تیره هست نه روشن، یجوارایی "سبزه" هست ولی بیشتر سفیده. قدش۱۷۶ سانته ولی هنوز مدرسه ایه و در حال رشده.گوشاش یکمی زیادی چسبیده به کلش و خیلی ها میگن بده عده ای هم میگن خوبه، معلوم نیست.دندوناش بینشون فاصله زیادی داره و ممکنه سر این مسخره بشه.
ویژگیهای اخلاقی: استعداد اصلیش جادوی سیاهه. یکم زود عصبی میشه ولی سریع میبخشه. اهل انتقامه و وقتی انتقامشو گرفت دیگه با طرف عادی برخورد میکنه. کنجکاوه و خیلی سر این قضیه به دردسر میوفته. درس میخونه شیطونی هم میکنه. توکوییدیچ هم استعداد داره
چوبدستی: چوب درخت بید ۱۱ سانتی با مغزی پر ققنوس
علاقمندیها: عاشق جادوی سیاه، سیریوس بلک،جارو،جعبه های مخفی
پاترنوس: روباه مشکی
معرفی کوتاه: تو بچگیش همه میترسیدن بره توی یه گروه دیگه به جز ریون کلا، چون پدر و مادرو خاله هاش و دایی هاش و عمه هاش و عمو هاش ریون کلا رفته بودن. ولی الان رفته به ریون کلا و مادرش چوبدستی خوبی که تو بالا گفتم رو خرید. پدرش اسمش آرتوره و با پسرش خیلی رفیقن. مادرش هم اسمش میلی هست و اون هم با پسرش رابطه خوبی دارن
تایید شد.

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Arshiaaa111 در 1403/3/11 12:00:06
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/3/11 12:03:54
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/3/11 12:03:54

Şťęfāñ
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

شبی [تاریک] در [هاگوارتز] بود...زخم هری وز وز میکرد و بیشتر از همیشه درد میکرد. به [آسمان]تاریک نگاه کرد.. چیزی میدید؛ نشان شوم!
ترسیده بود.. نشان شوم؟ آن هم در هاگوارتز؟ [چوب دستی] را در آورد و آرام آرام به دفتر دامبلدور رفت..
دامبلدور نبود.. [پرنده] دامبلدور، ققنوسش هم غیبش زده بود.. باید چکار میکرد؟ رفت پیش ران؛ ران داشت مخفیانه [شیرینی] میخورد.. و حواسش به نشان شوم نبود.. هری به گفت که نشان شوم راببینید و بعد هم تعریف کرد که دامبلدور نبود. ران وحشت زده گفت: اوه رفیق... باید بریم پیش یکی از اعضای محل ققنوس.. اما هیچکدام (حتی اسنیپ!) در هاگوارتز حضور نداشتند.. در خوابگاه رفتند و ترسیده بودند ناگهان هرماینی را دیدند و آن هم مثل خودشان می لرزید... هرماینی [گردنبدی] که از مادرش هدیه گرفته بود را محکم در دستانش گرفته بود و گریه میکرد..
ناگهان ران تبدیل به ولدمورت شد و هرماینی تبدیل شد به دم باریک... هری ترسیده بود میخواست فرار کند و ناگهان... هری بیدار شد و جینی را خبر کرد، جینی او را سوال پیچ کرد ولی هری میدانست که این خواب نشانه ی خوبی ندارد..
بعضی از علائم نگارشی داخل پستت در جای اشتباهی استفاده شده ولی مطمئنم با ورود به ایفای نقش، قواعد استفاده درست ازشون رو یاد میگیری.
تایید شد.
مرحله بعد گروهبندی
ترسیده بود.. نشان شوم؟ آن هم در هاگوارتز؟ [چوب دستی] را در آورد و آرام آرام به دفتر دامبلدور رفت..
دامبلدور نبود.. [پرنده] دامبلدور، ققنوسش هم غیبش زده بود.. باید چکار میکرد؟ رفت پیش ران؛ ران داشت مخفیانه [شیرینی] میخورد.. و حواسش به نشان شوم نبود.. هری به گفت که نشان شوم راببینید و بعد هم تعریف کرد که دامبلدور نبود. ران وحشت زده گفت: اوه رفیق... باید بریم پیش یکی از اعضای محل ققنوس.. اما هیچکدام (حتی اسنیپ!) در هاگوارتز حضور نداشتند.. در خوابگاه رفتند و ترسیده بودند ناگهان هرماینی را دیدند و آن هم مثل خودشان می لرزید... هرماینی [گردنبدی] که از مادرش هدیه گرفته بود را محکم در دستانش گرفته بود و گریه میکرد..
ناگهان ران تبدیل به ولدمورت شد و هرماینی تبدیل شد به دم باریک... هری ترسیده بود میخواست فرار کند و ناگهان... هری بیدار شد و جینی را خبر کرد، جینی او را سوال پیچ کرد ولی هری میدانست که این خواب نشانه ی خوبی ندارد..
بعضی از علائم نگارشی داخل پستت در جای اشتباهی استفاده شده ولی مطمئنم با ورود به ایفای نقش، قواعد استفاده درست ازشون رو یاد میگیری.
تایید شد.
مرحله بعد گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/3/10 21:01:13

Şťęfāñ
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج