شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
چالش دوم : من یه جادوگر بودم یعنی یه جادوگر به دنیا اومده بودم شاید اولش به خاطر متفاوت بودن با خانوادم منو حتی فشفشه خطاب میکردن ولی بزرگ شدم تو این دنیا به من یاد داده بود هیچ چیز عجیب نیست حتی اینکه توی کوپه قطار سریع و سیر هاگوارتز صندلی بغلتت یه خون آشام گرسنه باشه و صندلی رو به روئیت یه گریفیندوری سال دومی که یه بچه اژدها رو غیر قانونی میخواد وارد مدرسه کنه اما قسمت عجیبش برای من اون هافلپافی که داره گریه می کنه که چرا داری اون موجود و اذیت میکنی . الان دقیقا یک ساعت چهل و هفت دقیقه از جا گرفتن من میگذره و اولویا یه بند در حال جیغ و داد کردن . با تمام وجودم دوست دارم یه اوراکدورا روش اجاره کنم . دیانا : تو رو به ریش مرلین ساکت شووو همه برگشتن بهم نگاه کردن و بچه اژدها رفت پشت صندلی قایم شد . دانش آموز گریفیندوری با اخم و مرو خون آشامی با یک نگاه آمیخته با محبت و تکون دادن سرش ازم قدر دانی کرد . اولویا چند لحظه ساکت شد و دوباره شروع کرد . مرد خون آشامی آروم توی گوشم گفت : تو فقط کافیه حواس اون گریفیندوری رو پرت کنی منم اون دختر و ساکت میکنم منم با گفتن ممنون میشم کوپه رو ترک کردم . و رفتم سمت کوپه برادر بزرگ ترم که با دوستای ریونکلاویش در حال صحبت بود . ریونکلاوی اول (لوسی ): او سلام دیانا چقدر خوب شد اومدی برادرت نگرانت بود اخه شنیدی که یه خون آشام قرار این ترم استادمون بشه؟!! برادرم (دیوید): دیانا حالا که تو از ما دور افتادی باید حواست باشه من حتی شنیدم اون مرد یه منحرفه . با این حرف دیوید جو متشنج شد و تنها صدایی که شنیده می شد صدای سکوت بود . منم با گفتن اوهوم و بستن در کوپه رو ترک کردم .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
گاهی اوقات تاریکی از جایی به وجود می آید که انتظارش را ندارید🌑
چالش اول : با بی فکری تمام حاضر شدم با چندتا دیگه از بچه های تازه وارد به کوچه ناکترن برم. از فرط هیجان و ترس، البته ترس از نوع شیرینش نمی دونستم چیکار میکردم و جلو تر از همه راه افتادم . دور تا دورمون پر بود از جادوگران عجیب و غریب و مغازه های ترسناک و ابزار و وسایل خوف آور داخل ویترین های کثیف و چرکین سیاه ، حتی اگه دقت بیشتری میکردی می تونستی لکه های خون هم ببینی . جرات نداشتم برگردم و به آدمای اون جا نگاه کنم ولی بدون شدن حس میکردم که اونا دارن قدم هامون رو با نگاهشون دنبال میکنن ؛ دستی به ردام کشیدم و ترس و از وجودم بیرون کردم ، هرچی نباشه من یه اسلیترینی ام یه خون اصیل با این چیزا قرار نیست بترسه وارد اولین مغازه شدم ولی بقیه بچه ها همراهم نیومدن راستش اولش میخواستم جا بزنم ولی وارد شدم . داخل حتی ترسناک تر از بیرونش بود ، با صدای بلند صدا زدم سلام کسی نیست؟؟ دوباره تکرارش کردم ولی خبری نبود. بی اهمیت به اطراف نگاه میکردم . یه دست که روش یه شمع با نور سبز بود از سقف خمیده مغازه آویزون بود و کمی اطراف و روشن میکرد ، دست هر چند لحظه لرزون میشد انگار از نگه داشتم شمع خسته شده بود . کمی بیشتر بهش نگاه کردم انگار داشت با انگشت اشاره اش به من چیزی و نشون میداد بر گشتم و یه انعکاس نوری که بعد از اون همه تاریکی نمایان شده بود چشمم رو زد بهش نزدیک شدم و هرچی بیشتر به سمتش میرفتم نورش بیشتر میشد تا که تقریبا بهش رسیدم . اون یه گوی بود یه گویی که بوی تعفن و جنازه میداد ولی صاف بود و براق دیگه چیزی برای دیدین اونجا وجود نداشت اومدم که برگردم ولی نتونستم دست و پاهام ازم فرمان نمی بردن قفل شده بودم حتی چشمام... چشمام هم بی حرکت به گوی خیره بودن ؛ نور هر لحظه بیشتر میشد و من نمی تونستم چشمامو ببندم طعم داغ چیزی رو تو دهنم می چشیدم میکردم که قطعا اشک نبود و یک آن حس کردم، انگشتای پامو و بلافاصله بعد اون درد عجیبی تمام بدنمو فرا گرفت . تو اون لحظات تنها چیزی که میدیدم گوی بود لعنتی تو کتاب ها خونده بودم اون یه گوی شکنجه گر بود. با صدای باز شدن در و گفتن یه ورد ، روی زمین افتادم و بعدش... خب بعدش من بی هوش شدم .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
گاهی اوقات تاریکی از جایی به وجود می آید که انتظارش را ندارید🌑
دیانا در حال فرار از دست یک موش خرما بود همه جادوگرا و مغازه دارایی که تو کوچه دیاگون بودن با تعجب بر میگشتن و نگاش میکردن . دیانا هیچ فکرشم نمیکرد که قرار باشه ویل همکلاسی کلاس تغییر شکلش که قرار بود باهم تمرین کنن تبدیل به موش خرما بشه پس از خود حیاط هاگوارتز تا کوچه دیاگون رو دویده بود بلکم ویل گمش کنه ، حتی نمی تونست به مگگوناگال بگه چون قطعا از اسلیترین نمره کم میشد و همه از چشم دیانا میدیدن . فکر میکرد گمش کرده که ویل با یه جهش سعی کرد دیانا رو گیر بندازه دیاناهم بدون فکر خودشو پرت کرد داخل اولین مغازه و فوری در بست و بهش تیکه داد تا ویل نتونه بیاد داخل البته در چنان قدرتی کوبیده شده بود که اسکورپیوس که روی نرده بود داشت عنکبوت های قفسه بالا رو میکشت پرتاب شد جلوی پای دیانا دیانا انتظار دیدن هر کسی حتی لرد سیاه داشت اما اسکورپیوس نه دوست بچگیش که قطعا چیزی ازش به یاد نمیآورد... اسکورپیوس با عصبانیت خودشو جمع و جور کرد و از جاش بلند شد و شروع کرد به داد و بیداد که چه وضعشه باید خسارت در اعضای بدنمون بدی اصلا اینجا چیکار میکنی دیانا که سعی میکرد طبیعی جلوه کنه گفت : اومدم بهت پول بدم .... برای خرید ... آها ... آواتار میخواستم . اره آواتار.. اسکورپیوس که چند وقت بود مشتری نداشت لبخندی زد گفت باشه این فرم و پر کن تا بعد راجب خسارت مغازه باهم حرف بزنیم . دیانا نفس عمیقی کشید به هیچ وجه نمیتونست بزاره اسکور متوجه گندی که زده بشه مخصوصا که اون ارشدش تو خوابگاهم حساب میشد پس با وجود اینکه هیچ پولی با خودش نیاورده بود شروع کرد به پر کردن فرم (خب سبکش انیمه ای باشه با موهای بین استخونی و نقره ای تا کمر و چشمای سبز تیره که کمی حالت داره با لباس فرم اسلیترین فضاش یه جورایی سر کلاس معجون سازی باشه و یه گردنبند یادگاران مرگ هم گردنش باشه) دیانا بعد از پر کردن فرم اونو به اسکورپیوس که در مشغول نوشتن یه لیست بود تحویل داد . اسکور با خوشحالی گفت خوب اینم لیست خسارت هایی که وارد کردی البته چون یه جورایی برام آشنا به نظر میای خسارت های روانی و برات فاکتور گرفتم . خب راستش من پولامو نیاوردم.. اسکرپیوس: چییییییی الانه که از هوش برم پس چرا پاتو گذاشتی اینجا همین الان برو بیرون دیانا که هیچ جوابی نداشت بگه و از ترس ویل که قطعا پشت در بود نمی تونست بره بیرون گفت : فک کنم برای تمیز کردن اینجا به کمک نیاز دا اسکورپیوس نذاشت حرفش تموم شه و یه دستمال انداخت تو دستش و با خوشحالی گفت شروع کن این به جای خسارتت ولی پول آواتار و بعدا میاری
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
گاهی اوقات تاریکی از جایی به وجود می آید که انتظارش را ندارید🌑
نام : دیانا کارتر از گروه اسلیترین سن تقریبی ۱۹ جنسیت دختر نحوه آشنایی با هری پاتر ۱۱ سالم بود که برای اولین با یکی دو قسمت از فیلم هری پاتر و دیدم بعد اون تمام کتاب شو بارها و بارها خوندم و مجذوب دنیای شگفتی هری پاتر شدم کتاب هایی که مطالعه کردم جنایات و مکافات ، سکوت بره ها، لیست مهمان ها، کتاب های هری پاتر، جزیره گنج، مدرسه جن ها، دزیره، و کتاب های شعر فارسی مثل دیوان حافظ و شاهنامه و بوستان و گلستان و لیلی و مجنون و خسرو شیرین ...... کلا عاشق کتابم علاقه مندی ها : کتاب خوندن و فیلم و سریال ، هنر های تجسمی ، طراحی و نقاشی ، سینما و تئاتر
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
گاهی اوقات تاریکی از جایی به وجود می آید که انتظارش را ندارید🌑
نام: دیانا کارتر گروه : اسلیترین خون: اصیل زاده چوبدستی: چوب درخت سپیدار با ریشه قلب قو و زهر مار افعی با طول ۱۵ سانت پاترونوس: روباه صحرایی ویژگی های ظاهری: چهره ای سرد که هیچ احساسی ازش نمایان نیست، لاغر اندام و قد بلند با موهای استخونی _ نقره ای تا کمر که کمی حالت داره ، چشمای سبزه تیره و براق با دستایی که همیشه یخ زده هستن . ویژگی های اخلاقی: در حالت عادی تقریبا به هیچ چیزی اهمیت نمیدم مگر اینکه اون شخص یا موجود منو اهلی خودش کنه در اون صورته که براش هر کاری انجام میدم و وجودش و از عشق پر میکنم البته از عشق شدیدا متنفرم . سرگذشت: زمان جنگ هری پاتر و لرد سیاه بود که پدر و مادرم و از دست دادم اونا ریونکلاوی بودن و هر دو عضو محفل ققنوس. من اون موقع ۵ سالم بود و بعد مرگ والدینم پیش مادر بزرگ تریسا بزرگ شدم . ما نزدیکی عمارت مالفوی زندگی میکردیم و تنها همبازی من اسکورپیوس بود ، پس من تصمیم گرفتم حتما به اسلیترین بیام و الان تبدیل به اولین عضو خانواده تماما ریونکلاوی کارتر هستم که وارد اسلیترین شده البته همین مسئله باعث شد از خانواده ترد بشم .
تایید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/3/26 22:01:32
گاهی اوقات تاریکی از جایی به وجود می آید که انتظارش را ندارید🌑
درود به کلاه عزیز خدمت شما اومدم تا منو گروه بندی کنین راستش من یه بار دیگه پیام دادم اما نمیدونم جای درستی هست یا نه به هر حال ... اول از همه خدمتتون بگم من اصیل زاده هستم و جد اندر جدم جادوگرن ، میشه گفت یکم ترسو ام ولی اگه بحث رسیدن به چیزی که میخوام وسط باشه به اونم غلبه میکنم رنگ مورد علاقمم سبزه و یه مار خونگی دارم تو وقتای آزادمم کتابای مرلین و میخونم و در آخر تروخدااااا منو بفرست اسلایتریننننننننن
-------------
به جغدی که برات فرستادم نگاه کن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/3/25 22:28:39
گاهی اوقات تاریکی از جایی به وجود می آید که انتظارش را ندارید🌑
سلام به جناب کلاه بزرگوار مفتخرم که شما رو روی سرم میزارم . خب اول از همه شدیدا هیجان و حس میکنم و امیدوارم استرسم گروهبندیم و خراب نکنه :( خوب من یه آدم ترسو ام ولی اگه بخوام به چیزی برسم قطعا کنار میزارمش از علاقه مندی هام کتاب خوندنه اونم در مورد چیزایی که کشف نشدن . آدم آرومی هستم اطرافیانم همیشه بهم میگن مظلوم نما آدمی که تو ظاهر مهربونه ولی شخصیت واقعیم خیلی خشکه و تقریبا از همه بدم میاد ×_× تو رنگا سبز و دوست دارم تو حیوونا مار🐍 در کل لطفا اسلایترین باششششششهههه ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
گاهی اوقات تاریکی از جایی به وجود می آید که انتظارش را ندارید🌑
در حالی که با چشمان *سبز*م که همیشه عجیب و غریب و حتی ترسناک خطاب میشد از پنجره بخار گرفته *قطار* به *آسمان* *تاریک* خیره شده بودم آهی از سر آسودگی سر دادم ، بلخره بعد از سالها نگرانی و دلشوره و ترس از اینکه نکند حرف جان پیشگو درست باشد و من نتوانم مانند والدین و اجدادم در *هاگوارتز* تحصیل کنم از شر همه ی آن حس ها خلاص شدم و اکنون سوار بر *قطار* سریع و سیر به سمت *هاگوارتز* در حرکت بودم . آخر اینکه در خانواده ای اصیل زاده متولد شوی و هیچ نشانه ای از جادو در تو نباشد و همه اطرافیان تو را فشفشه خطاب کنند قطعا گرفتن نامه *هاگوارتز* آن هم در حالی که *چوب دستی * در دستانت است قطعا عبور از منجلاب *تاریکی* به *آسمان آبی * است . شدیداً غرق در افکارم بودم که ناگهان در کوپه با سر و صدایی سر سام آور به صدا در آمد، در را که باز کردم در بلافاصله با گاری بزرگی از خوراکی ها رو به رو شدم و سریعا ده با پرداخت ده *گالیون * یک شکلات *پرنده * قورباغه ای خریدم و شروع به خوردن کردم و همزمان *گردنبند * شانس آوری که مادرم به من هدیه داده بود را در دستانم فشردم . در هر حال قرار نبود ادامه مسیر هم برایم راحت باشد.:)
یه مقدار اشکال نگارشی دیدم ولی مطمئنم با ورود به ایفای نقش بهتر میشه.