جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
بالای صفحه
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

36 کاربر(ها) آنلاین هستند (20 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
34
مهمانان
2
اعضا
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: یکشنبه 21 بهمن 1403 22:15
نمایش جزئیات
آفلاین
من باب نبرد با آریانا دامبلدور

لرد با نگاهی وحشتناک به سمت مرگخوار صورتی برگشت. سپس در حرکتی بسیار آرام کت و شلوارش را صحیح و سالم و حتی بهتر از قبل کرد.
- واقعا سر چه چیزایی می‌خندین. متاسف شدیم که همچین آدمی خودش رو مرگخوار ما می‌دونه.

لرد بسیار متاسف شد؛ شدت تاسف لرد باعث متاسف شدن بقیه مرگخواران و حتی فاچ شده بود. حتی باعث از دست رفتن مرگخوار مذکور شد و از صورتی به سفید تغییر رنگ داد.

- اگه باعث متاسف شدن بشه که صد در صد کمسله!


سیلویا نگاهی به مروپ انداخت که مشغول تماشای پسرش بود؛ پس از کیفش به بیرون پرید. سیلویا همان‌طور که به محفلی مرگخوارنما نزدیک می‌شد، متوجه خنده‌هایش شد.
- نه جدی چرا می‌خنده؟
البته این فقط از ذهن سیلویا گذشت.
چند لحظه نگذشت که محفلی بلند شد تا به سمت فاچ برود و کمی خودنمایی کند که با آغوش عجیب سیلویا مواجه شد.
- چه فررت گوگولی‌ای! چقدر ناز و بغلی! بغل؟!
- آره! بغل خوبه، نه؟ منم خیلی ناز و گوگولی‌ام!
- آخی! خب پس حداقل پاچه شلوارم رو بغل نمی‌کردی. بیا اینجا، درست و حسابی...

محفلی به سمت سیلویا خم شد اما نه تنها شلوار با صدایی بلند و به شکل فجیع‌تری پاره شد بلکه حتی با جدا شدنش از پای محفلی، باعث افتادن سیلویا شد.
محفلی از شدت خجالت قرمز شده بود.
- شانسو آخه! کارما حداقل پنج دقیقه صبر می‌کردی!
- ایش! بغل هم به دردت نمی‌خوره!
- کسی که بغل به دردش نخوره کمسله!

لرد نگاهی به محفلی انداخت؛ او از قرمز به سفید تغییر رنگ داد و سپس وحشت‌زده کاملا از صحنه روزگار محو شد.

- همون طور که دیدین سفید انقدر زود رنگ و روش می‌ره که به شدت باعث تأسف می‌شه. بغل هم که به دردش نمی‌خوره. به شدت کمسله.

فاچ با تاسف به محلی که تا چند لحظه پیش محفلی ایستاده بود نگاه کرد.
- پس سفید هم کمسله!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'll be smiling at the end of this road
And will sing the secrets of the forest all the way


پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
ارسال شده در: پنجشنبه 6 دی 1403 10:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه : فرض کن نامرئی بودی ...

- بابا؛ مامانی کجا رفته؟
- مامانی رفته به دیدن جادوگرِ کریسمس تا براتون کادوها رو بیاره. اگه امشب زود بخوابین و فردا صبح به موقع بیدار بشین، مامانی هم برگشته!

اولیور دستی بر سر دختران 7 و 5 ساله‌اش کشید. برایشان یک لیوان چای گرم و بیسکوییت آورد تا سرگرم شوند. پسر کوچکش را در آغوش کشید و برای دخترانش داستان‌های زمستانی تعریف کرد. داستان‌هایی که روزی مادرش برایش تعریف می‌کرد.
با خودش فکر می‌کرد، چقدر دیگر از زمان اثر معجون سیلویا باقی مانده و اگر زمان زیادی مانده، چگونه باید دختران را سرگرم کند!

*** فلش بک - صبح 24 دسامبر سال 2005 ***
سیلویا با دقت در حال اندازه‌گیری مقدار مواد مورد نیاز معجونش بود. همیشه دوست داشت در خانه، شیشه‌های کوچک و بزرگ معجون باشد و هرموقع که نیاز شد از آنها استفاده کند. روی تمام شیشه‌ها طلسم گذاشته بود تا کسی جز خودش و همسرش موفق به باز کردن‌شان نشود.
چاقو را با دقت روی ریشه بید گذاشت و با برشی آرام مقداری از آن را در پاتیل ریخت. چاقو را روی میز چوبی گذاشت. انگشتانش را در هوا چرخاند و معجون در پاتیل شروع به تکان خوردن و مخلوط شدن کرد. کمی بعد آتش را خاموش کرد و گذاشت معجون کمی خنک شود.
- یعنی الان کار می‌کنه؟ طبق اطلاعات کتاب، مقدار کمی از این مدل معجون فقط تا 24 ساعت اثر داره. اگه امتحانش کنم ضرری نداره...

مثل دختربچه‌ایی که نقشه پلیدی کشیده باشد، خندید و بعد از کمی درنگ، تبدیل به فررت شد.
- با بدن فررت این معجون‌ها روم اثر منفی زیادی نداره. بهتره همینجوری امتحا-

وقتی پایش را بر لبه‌ی پاتیل گذاشت، سر خورد و درون معجون افتاد. گرمای معجون همچنان حس می‌شد. به سختی خودش را از معجونی که کمی خنک شده بود، بیرون کشید. این اتفاق مثل تمام اتفاقات لعنتی زندگی‌اش، بخشی از بدشانسی او بودند. پاک یادش رفته بود که همچنان کمی بداقبالی را به همراه خود دارد.
تکان محکمی به بدن فررتی‌اش داد و با نگرانی به سمت شیشه پنجره رفت. نگاهی انداخت ولی چیزی ندید. به سمت پاتیل‌های براق و نقره‌ای رنگی که جایزه گرفته بود رفت. امیدوار بود خودش را ببیند ولی مثل همیشه، نشد.
با ناراحتی لبه‌ی میز نشست. واقعا نامرئی شده بود. آن هم در روز 24 دسامبر!
- اگه تبدیل به آدم بشم هم هنوز نامرئی‌ام؟!

از روی میز پرید و تبدیل به انسان شد. به خودش در شیشه نگاهی انداخت ولی اثری از سیلویا نبود. باورش نمی‌شد.
- حتی اگه تبدیل به آدم هم بشم بازم اثر معجون باهامه. از دست این شانس داغون من!

دستانش را با عصبانیت تکان داد و لیوان‌ها، چند پاتیل و تعدادی چاقو و قاشق فلزی را انداخت. عالی شد! حالا بچه‌ها و همسرش به سمت اتاق هجوم می‌آوردند و می‌پرسیدند:
- سیل!؟ چه خبره؟ چیزی شده؟
- چه خبر شده مامانی؟
- مامانی خوبی؟

نگاهی به دختران و همسرش در چهارچوب در انداخت. واقعا مسخره بود اگر الان صحبت می‌کرد. سعی کرد طوری رفتار کند که انگار وجود ندارد. دوباره تبدیل به فررت شد و گوشه‌ی میز و پشت گلدانی خودش را قایم کرد.
نگاهی از پشت گلدان به همسرش، اولیور، انداخت و دید که او با تعجب به محلی که سیلویا تبدیل شده، نگاه می‌کند. شاید دخترانش اهمیتی به جزئیات ندهند ولی اولیور همیشه کوچک‌ترین نکات را هم می‌دید؛ برای همین یکی از بهترین اعضای ویزنگاموت و در گذشته بهترین کارآگاه وزارتخانه لقب گرفته بود.

- بابایی پنجره بازه. فکر کنم باد زد اینا رو ریخت.
- آره، شاید همینطور باشه.

موهای دخترک را نوازش کرد و آنها را از اتاق خارج کرد.
- سیل؟ اتفاقی افتاده؟
اطراف اتاق را با دقت بویید.
- معجون خاصی درست می‌کردی، نه؟ اوه... معجون نگاه پنهان. برای نامرئی شدن. سیل؟ خودت ازش خوردی؟
بالاخره سیلویا دهان باز کرد:
- افتادم توش. می‌خواستم وقتی تبدیل به فررت شدم یکم ازش بخورم تا کمتر اثر داشته باشه، ولی لیز خوردم و افتادم توی پاتیل.
- الان کجایی؟
- جلوی گلدون. سایه‌ام معلومه؟
- تا چند لحظه پیش نه. الان سایه‌ی انسانی‌ات معلومه. فکر کنم وقتی تبدیل به آدم میشی، سایه هم داری.
- پس همینجوری فررت می‌مونم.

اولیور چند لحظه چیزی نگفت. کمی فکر کرد و ادامه داد:
- فردا کریسمسه. غذاها و کادوها رو چیکار کنیم؟ من اونقدر آشپزیم خوب نیست ولی کادوهایی که لیست کردیم رو می‌خرم. می‌خوای آشپز بگیریم؟
- نه نه! اصلا! خودم درست می‌کنم. امروز، تو با بچه‌ها برو خرید وسایل شام و عصرونه فردا. فردا صبح هم همراه یه نفر ببرشون تفریح و برف‌بازی کنن و خودت کادوهاشون رو بخر. با تلپورتی چیزی بفرستشون خونه تا من کاراشون رو برسم.
- سیل! این کارا برات زیاده! میگم فروشنده کادوشون کنه و برات بفرسته. اینجوری فقط باید بچینی‌شون دور درخت. اوه... نه. کادوها رو نباید ببینن.

سیلویا کمی این پا و آن پا کرد. نامرئی بودن خیلی خوبی‌ها داشت ولی الان وقت استفاده کردن از این معجون آن هم به این مقدار نبود! بالاخره تصمیم گرفت.
- یه قطره کوچیک از این معجون تا 6 ساعت کار می‌کنه. اومدن خونه، گوشه اتاق کارم می‌ذارمشون و روش معجون رو می‌ریزم. وقتی بچه‌ها خوابیدن چیدن رو انجام می‌دیم و ادامه هم واضحه. نظرت چیه؟
- سیل... تو واقعا خوب بلدی چجوری بدترین شرایط رو جمع و جور کنی!
- نخند! عه! بدشانسی هیچ خوبی‌ای نداره جز همین یکی.

اولیور درحالی که می‌خندید، از اتاق خارج شد.
*** پایان فلش بک ***

صبح 25 دسامبر سال 2005
سیلویا لباس کریسمس‌ش را به تن کرده بود و پشت میز صبحانه نشست. می‌دانست همچنان نامرئی است و کسی حتی لباسش را هم نمی‌بیند ولی مطمئن بود طبق محدودیت معجون و داروهایی که خورده بود، کمی بعد ظاهر خواهد شد. صدای دخترانش را شنید که همراه اولیور وارد اتاق غذاخوری می‌شوند.
- بازم مامانی نیست. چرا نمیاد؟
- الان میاد؛ نگران نباش.

وقتی دختران از کنار میز گذشتند و موفق به نشستن روی صندلی‌هایشان شدند، چشمانش با دیدن مادرشان گرد شد. سیلویا متوجه شد که دیگر نامرئی نیست.
- سلام بچه‌ها! کریسمس مبارک! کادوهاتون رو دیدین؟
- مامانی!

هر دو از صندلی‌هایشان پایین آمدند و او را در آغوش کشیدند.
سیلویا واقعا هم خوشبخت‌ترین و همینطور خوش‌شانس‌ترین زن دنیا بود! چطور می‌تواند خوش‌شانس نباشد وقتی زندگی‌اش سختی و شادی را اینقدر زیبا در کنار هم دارد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'll be smiling at the end of this road
And will sing the secrets of the forest all the way


پاسخ به: بانک جادوگری گرینگوتز
ارسال شده در: پنجشنبه 6 دی 1403 09:49
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام؛ وقتتون بخیر جناب بانکدار! من چون نمی‌تونستم فعالیت زیادی تو پاییز داشته باشم، صبر کردن تا الان درخواست بدم! امیدوارم قبول کنین!

[ مهر ماه ]
داوری دوئل:
دوئل گادفری میدهرست و کجول هات (۲ رول)
دوئل سیگنس بلک و هیزل استیکنی (۱ رول)
دوئل گادفری میدهرست و سیگنس بلک (۲ رول)

[ آبان ماه ]
ماجراهای مردم شهر لندن (هواداری)
ترجمه مقالات: آذرخش و پوشش جادوگران
داوری دوئل:
دوئل رزالین دیگوری و فلیسیتی ایستچرچ (1 رول)
دوئل سیگنس بلک و مرگ (2 رول)
دوئل هیزل استیکنی و ترزا مک‌کینز (2 رول)

[ آذر ماه ]
داوری دوئل (دوئلی نداشتیم.)
ترجمه مقالات: قانون راپاپورت و سلستینا واربک

-----
ویرایش بانکدار:

ای بابا بانو ملویل! از شما دیگه انتظار نمیرفت عیب نداره، عیب نداره...
به علت تاخیر در ارسال یه گالیون ناقابل کم کردیم.
ثروت قبلی: 145 گالیون
واریزی: 76 گالیون
ثروت فعلی: 221 گالیون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در 1403/10/19 18:56:03
I'll be smiling at the end of this road
And will sing the secrets of the forest all the way


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 آبان 1403 13:40
نمایش جزئیات
آفلاین
برش اول : بازگشت

سنگ‌فرش‌های خیابان کینگز یخ زده بودند. صدای شکستن یخ و برخورد پاشنه چکمه‌های بلند و زنانه او به گوش می‌رسید.
بالاخره گذر او به این خیابان هم خورد.

پیراهنی بلند، ابریشمی و به رنگ یشمی و طلایی به تن داشت. کلاه بزرگ و زنانه‌ای را روی سرش گذاشته بود و سعی داشت از سردردی که ممکن است به آن دچار شود، جلوگیری کند. سرمای سوزناک و عجیبی سراسر لندن را در آغوش گرفته بود. با وجود دست‌کش و شال‌گردن، باز هم سرما را حس می‌کرد. چمدانی به همراهش داشت و آن را پشت سر خودش می‌کشید. عصای بلند و براقی را با نشان خاندان ملویل به همراه داشت؛ ممکن بود خاطرات‌ش را فراموش کند اما این عصا را نه.

قدم‌هایش را با دیدن دروازه خانه‌ای بزرگ ولی خاک‌خورده سریع‌تر کرد. دیدن جسد آن خانه قلب‌ش را می‌فشرد؛ روزی کلید این چهاردیواری، کلید شادی‌هایش بود. حالا تنها چیزی که از آن خانه و خاطراتش مانده بود، دفترهای خاطرات و یک مشت آجر و چوب به شکل خانه بود.
انگار سال‌های زیادی گذشته و او به این خانه سر نزده است. حالا که به لندن برگشته بود، فرصت خوبی برای دیدن دوباره این خانه به دست آورد.

خاطرات به سیلویا حمله می‌کردند و ذهن‌ش خسته‌تر از آن بود که با آنها بجنگد.
سیلویا رو به روی خانه ایستاد و چمدان را کنارش نگه داشت. پلک‌هایش آنقدر باز مانده بودند که حس کرد اشکی بر گونه‌اش سرازیر شده است. مطمئن بود این اشک‌ها نه از سرماست و نه از خستگی، بلکه از دلتنگی است.
لبخندی زد و عصایش را تکانی داد تا بالاخره به خانه جوانی‌اش سر بزند.


(به هواداری تیم پیامبران مرگ)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'll be smiling at the end of this road
And will sing the secrets of the forest all the way


پاسخ به: بانک جادوگری گرینگوتز
ارسال شده در: جمعه 6 مهر 1403 19:25
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام. من این ماه فعالیت زیادی نداشتم.
داور دوئل و عضو هیئت مدیره هستم.

داوری دوئل:
زاخاریاس اسمیت و روندا فلدبری (۲ رول)
هیزل استینکی و پاتریشیا وینتربورن (۱ رول)
رزالین دیگوری و تام ریدل (۲ رول)
گادفری میدهرست و تلما هلمز (۱ رول)

پست در تالار خصوصی اسلیترین

---

ویرایش: بانکداری گرینگوتز-باجه دو

سیلویا ملویل عزیز باتشکر از شما بابت اعتماد به تنها بانگ جادوگران میزان گالیون های دریافتی شما در ماه مرداد به شرح زیر می باشد:
43 گالیون: حقوق داوری دوئل
2 گالیون: فعالیت در ایفای نقش
80 گالیون: حقوق هیئت مدیره.

جعما:125 گالیون
به حساب شما واریز شد.
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در 1403/7/17 15:26:36
I'll be smiling at the end of this road
And will sing the secrets of the forest all the way


پاسخ به: سازمان اقلیت‌های جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 29 شهریور 1403 06:41
نمایش جزئیات
آفلاین
نام کامل: سیلویا اشلی ملویل
گروه هاگوارتز: اسلیترین
جبهه: مرگخواران
دسته اقلیت: جانورنما (Animagus: Ferret)
زیرمجموعه دسته: فررت‌های خوش‌صدا
القاب منسوب: اش، سیل، سیلور، فرنی!
سابقه فعالیت در هرگونه گروهک مستقل یا سازمان‌یافته: عضو افتخاری انجمن خوش شانس‌های دنیا (کاملا واقعی)
چی شد فهمیدید با بقیه جامعه جادوگری متفاوتید؟ داستان‌تون رو شرح بدید: یادم یه بار پدرم اومد و بهم گفت: «سیلویا، تو یه جانورنمای فرتی.» منم بهش گفتم: «چی؟! نه! من فقط سیلوی-» ببخشید این دیالوگ من نبود. راستش تعجب کردم. بعدشم که هیچی دیگه! هر موقع گندی بالا میومد که تقصیر من بود یا می‌ترسیدم، زیر بالش، تو گلدون خالی و هرجا که می‌شد، خودم رو به شکل فرت در میاوردم و قایم می‌شدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'll be smiling at the end of this road
And will sing the secrets of the forest all the way


پاسخ به: بانک جادوگری گرینگوتز
ارسال شده در: دوشنبه 5 شهریور 1403 10:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام.

· — · ایفای نقش :
انبار معجون (۱۸/۵)
بچه‌های باحال اسلیترین (۱۸/۵)
خاطرات مرگخواران (۱۵/۵)
قدح اندیشه (۷/۵)
دفترچه خاطرات هاگوارتز (۷/۵)
یه پست هم تو انجمن خصوصی اسلیترین (۷/۵)

· — · ترجمه :
مقاله شخصیت‌های هری پاتر در المپیک (۱۵/۵)

مرسی!

---

ویرایش: بانک گرینگوتز-باجه یک

سیلویا.ملویل عزیز متشکریم که تنها بانک جادوگران را برای ذخیره کردن گالیون های خود انتخاب کردید.
حقوق و حق الزحمه ی فعالیت شما از یکم تا سی و یکم مرداد به شرح زیر است:


8 گالیون = بابت ترجمه و انتشار مقاله!
12 گالیون = پست های ایفایی!


جمعا = 20 گالیون!
واریز شد!

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیلویا ملویل در 1403/6/5 10:20:51
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1403/6/8 17:30:08
I'll be smiling at the end of this road
And will sing the secrets of the forest all the way


پاسخ به: انبار معجون
ارسال شده در: پنجشنبه 18 مرداد 1403 16:05
نمایش جزئیات
آفلاین
گلرت با یک حرکت دست، امبر هرد را ناپدید کرد.
- اسلحه خوبی برای نابودی هر موجودی بود. حیف که از دست رفت.

افسانه‌ها می‌گویند این تنها باری بود که گلرت بابت نبودن امبر هرد ناراحت شد!

- وای برگام! چجوری سی‌جی‌آی تلپورت رو در لحظه اجرا کردی؟! دستات چیزی توشونه؟! مثل اسپایدرمن؟ دکتر استرنج؟
- وای! گلرت.

اگر همین‌طور پیش می‌رفت، ممکن بود سالازار از دست ماگل، تشنج کند. این برای جادوگری که سنی از او گذشته، خطرناک بود! گلرت هرگز نمی‌خواست همچین اتفاقی بیفتد!
- سالازار آرامش خودت رو حفظ کن! الان یه کاریش می‌کنم!

سالازار با انگشت شست و اشاره به ماساژ شقیقه‌اش مشغول شد.
در هوا چند لیوان معجون آرامش‌بخش ظاهر کرد.

- عح! توام سی‌جی‌آی داری که! مثل موردرو شدی! چقدر شبیه مارول و دی‌سی شدین! وای!
- یذره دیگه ممکنه رفتارهای عجیبی ازمون سر بزنه گلرت! چرا ازمون نمی‌ترسه؟! یه جوری این ماگل رو محو کن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'll be smiling at the end of this road
And will sing the secrets of the forest all the way


پاسخ به: بچه‌های باحال اسلیترین
ارسال شده در: پنجشنبه 18 مرداد 1403 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
اسلیترینی‌ها، وحشت‌زده به اطراف می‌دویدند. حاضر بودند یک اسب سفید قرض بگیرند و از گابریل فرار کنند نه اینکه به چنگ او بیفتند.

- لطفا! خواهش می‌کنم! من نه! ازم دور شو!

دست گابریل سمت اسلیترینی نگون‌بختی رفته بود. اسلیترینی مذکور با خشونت علیه گابریل و دست به دامن مرلین شدن، خودش را از چنگ او نجات داد و سپس به سمت جایی در دوردست فرار کرد.
قابلمه دوردست آن‌چنانی نداشت ولی اسلیترینی‌ها توانسته بودند به خوبی در جایی قایم شوند.

- چرا قابلمه خالیه؟
- یه تکونی بهش بده، بعدا دوباره انتخاب کن. مطمئنم بعد از اینکه تکونش دادی، دیگه خالی نیست.

گابریل به پیشنهاد الستور عمل کرد و کاری کرد که نباید می‌کرد.
اسلیترینی‌ها به اطراف پرتاب شدند و دست گابریل همچنان دنبال یکی از آنان می‌گشت. تا اینکه...

- گرفتم! یکیو گرفتم!

در قابلمه، اسلیترینی‌ها به سیلویا که در دستان گابریل بود، نگاه می‌کردند.
بدشانسی سیلویا کار دستش داده بود!
- من که شاهزاده نیستم! بهش بگین منو نبره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'll be smiling at the end of this road
And will sing the secrets of the forest all the way


پاسخ به: هیئت مدیره سایت جادوگران (ثبت‌نام)
ارسال شده در: پنجشنبه 18 مرداد 1403 15:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام! من بعد از کلی فکر کردن اومدم.

از سابقه فعالیتم شروع می‌کنم! من از سال ۹۸ تو سایت حضور داشتم. قبلا با شناسه ربکا لاک‌وود مدتی ناظر شهر لندن بودم. الان هم که معلومه!
انگیزه هم که راستش جادوگران همه خاطرات نوجوانی منه؛ فکر نکنم روزی بیاد که بخوام بگم دوست دارم برم یا به نبودنِ این سایت اهمیت ندم. برای همین دوست دارم تا می‌تونم و ازم برمیاد به سایت و سرپا موندنش کمک کنم.

حالا برم سراغ ایده‌ها که به صورت خلاصه توضیح میدم.
نمی‌دونم چقدر خوب هستن، ولی گفتم بهتر از نگفتنشونه! پس فقط ایده‌هایی که تو ذهنمه رو میگم!

— ایده‌های من برای سایت.

راستش چند وقتیه دارم بازی hogwarts mystery رو انجام میدم و به نظرم اومد چرا مثل اون رو تو سایت اجرا نکنیم؟ هاگوارتز مثل اصلش برگزار بشه! برای همه. سال پایینی‌ها و سال بالایی‌ها رو جدا کنیم. آزمون سمج برای سال پنجم برگزار بشه؛ بر اساس نمره به رول‌هایی که می‌زنن، برای دوره پیشرفته newt آماده و فرستاده بشن. اعضا خودشون درس‌های سال ششم رو بردارن.
فکر کنم با مثال توضیح بدم بهتره!
مثلا سیلویا میخواد تو دپارتمان اسرار وکیل بشه، پس باید تو رولی که می‌نویسم، نمره O یا E بگیره و نشون بده می‌خواد چه شغلی داشته باشه. حالا برای هر درجه میشه عدد بذاریم که دقیقا مشخص بشه. بعد کارنامه داده بشه و شخصیت برای کار آینده‌اش بره دوره پیشرفته ببینه. درس مخصوص کار خودشو برداره. شغل‌ها، نمره‌های مورد نیازش و درس‌های پیشرفته‌اش رو میشه مشخص کرد.
بعد از پیدا کردن شغل بهش وظیفه بدیم؛ مثلا سیلویا تو انجمن وزارت خونه هر ماه باید n پست بذاره و به وزیر تحویل بده یا اگه کسی کارآگاه هستش، باید n پست در n تاپیک مختلف بذاره و آخر ماه به وزیر تحویل بده تا حقوق بگیره. اینا هم بر اساس شغل میشه مشخص کرد!
می‌تونیم جشن یول بال برگزار کنیم. تو دیسکورد یا سایت. رول های دو پستی. اعضا یه گروه دو نفره بشن، با هم رول بزنن و بابتش تو سال چهارم امتیاز بگیرن. یا مسابقه سه‌جادوگر برای سال بالایی‌ها برگزار بشه و برای رول‌های سطح بالا باشه! روندش رو هم میشه مشخص کرد.

تازه واردین می‌تونن سال اول و دوم باشن، بقیه از سال سوم شروع کنن. مثل هاگوارتز واقعی!

تعداد زیادی «... میشه مشخص کرد.» تو حرفام گفتم چون جزئیاتش خیلیه! بعدا اگه نیاز شد توضیح میدم.

— ایده‌های متفرقه.

میشه تو فضای مجازی و رسانه‌های اجتماعی دیگه، یسری فعالیت ایفایی رو ادامه بدیم. مثلاً تو فضای دیسکورد خیلی راحت میشه اینکارو انجام داد! تلگرام هم همین‌طور‌.
تو دیسکورد میشه پروفایل مخصوص سرور بذاریم، اسم مخصوصش. همون اطلاعات شخصیتمون باشن. می‌شه رول پلی آنلاین انجام داد؛ در لحظه رول بزنیم، صحبت کنیم و درباره هری پاتر فعالیت داشته باشیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیلویا ملویل در 1403/5/18 15:24:19
I'll be smiling at the end of this road
And will sing the secrets of the forest all the way




Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟