پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
ارسال شده در: پنجشنبه 6 دی 1403 10:17
— سوژه : فرض کن نامرئی بودی ...
- بابا؛ مامانی کجا رفته؟
- مامانی رفته به دیدن جادوگرِ کریسمس تا براتون کادوها رو بیاره. اگه امشب زود بخوابین و فردا صبح به موقع بیدار بشین، مامانی هم برگشته!
اولیور دستی بر سر دختران 7 و 5 سالهاش کشید. برایشان یک لیوان چای گرم و بیسکوییت آورد تا سرگرم شوند. پسر کوچکش را در آغوش کشید و برای دخترانش داستانهای زمستانی تعریف کرد. داستانهایی که روزی مادرش برایش تعریف میکرد.
با خودش فکر میکرد، چقدر دیگر از زمان اثر معجون سیلویا باقی مانده و اگر زمان زیادی مانده، چگونه باید دختران را سرگرم کند!
*** فلش بک - صبح 24 دسامبر سال 2005 ***
سیلویا با دقت در حال اندازهگیری مقدار مواد مورد نیاز معجونش بود. همیشه دوست داشت در خانه، شیشههای کوچک و بزرگ معجون باشد و هرموقع که نیاز شد از آنها استفاده کند. روی تمام شیشهها طلسم گذاشته بود تا کسی جز خودش و همسرش موفق به باز کردنشان نشود.
چاقو را با دقت روی ریشه بید گذاشت و با برشی آرام مقداری از آن را در پاتیل ریخت. چاقو را روی میز چوبی گذاشت. انگشتانش را در هوا چرخاند و معجون در پاتیل شروع به تکان خوردن و مخلوط شدن کرد. کمی بعد آتش را خاموش کرد و گذاشت معجون کمی خنک شود.
- یعنی الان کار میکنه؟ طبق اطلاعات کتاب، مقدار کمی از این مدل معجون فقط تا 24 ساعت اثر داره. اگه امتحانش کنم ضرری نداره...
مثل دختربچهایی که نقشه پلیدی کشیده باشد، خندید و بعد از کمی درنگ، تبدیل به فررت شد.
- با بدن فررت این معجونها روم اثر منفی زیادی نداره. بهتره همینجوری امتحا-
وقتی پایش را بر لبهی پاتیل گذاشت، سر خورد و درون معجون افتاد. گرمای معجون همچنان حس میشد. به سختی خودش را از معجونی که کمی خنک شده بود، بیرون کشید. این اتفاق مثل تمام اتفاقات لعنتی زندگیاش، بخشی از بدشانسی او بودند. پاک یادش رفته بود که همچنان کمی بداقبالی را به همراه خود دارد.
تکان محکمی به بدن فررتیاش داد و با نگرانی به سمت شیشه پنجره رفت. نگاهی انداخت ولی چیزی ندید. به سمت پاتیلهای براق و نقرهای رنگی که جایزه گرفته بود رفت. امیدوار بود خودش را ببیند ولی مثل همیشه، نشد.
با ناراحتی لبهی میز نشست. واقعا نامرئی شده بود. آن هم در روز 24 دسامبر!
- اگه تبدیل به آدم بشم هم هنوز نامرئیام؟!
از روی میز پرید و تبدیل به انسان شد. به خودش در شیشه نگاهی انداخت ولی اثری از سیلویا نبود. باورش نمیشد.
- حتی اگه تبدیل به آدم هم بشم بازم اثر معجون باهامه. از دست این شانس داغون من!
دستانش را با عصبانیت تکان داد و لیوانها، چند پاتیل و تعدادی چاقو و قاشق فلزی را انداخت. عالی شد! حالا بچهها و همسرش به سمت اتاق هجوم میآوردند و میپرسیدند:
- سیل!؟ چه خبره؟ چیزی شده؟
- چه خبر شده مامانی؟
- مامانی خوبی؟
نگاهی به دختران و همسرش در چهارچوب در انداخت. واقعا مسخره بود اگر الان صحبت میکرد. سعی کرد طوری رفتار کند که انگار وجود ندارد. دوباره تبدیل به فررت شد و گوشهی میز و پشت گلدانی خودش را قایم کرد.
نگاهی از پشت گلدان به همسرش، اولیور، انداخت و دید که او با تعجب به محلی که سیلویا تبدیل شده، نگاه میکند. شاید دخترانش اهمیتی به جزئیات ندهند ولی اولیور همیشه کوچکترین نکات را هم میدید؛ برای همین یکی از بهترین اعضای ویزنگاموت و در گذشته بهترین کارآگاه وزارتخانه لقب گرفته بود.
- بابایی پنجره بازه. فکر کنم باد زد اینا رو ریخت.
- آره، شاید همینطور باشه.
موهای دخترک را نوازش کرد و آنها را از اتاق خارج کرد.
- سیل؟ اتفاقی افتاده؟
اطراف اتاق را با دقت بویید.
- معجون خاصی درست میکردی، نه؟ اوه... معجون نگاه پنهان. برای نامرئی شدن. سیل؟ خودت ازش خوردی؟
بالاخره سیلویا دهان باز کرد:
- افتادم توش. میخواستم وقتی تبدیل به فررت شدم یکم ازش بخورم تا کمتر اثر داشته باشه، ولی لیز خوردم و افتادم توی پاتیل.
- الان کجایی؟
- جلوی گلدون. سایهام معلومه؟
- تا چند لحظه پیش نه. الان سایهی انسانیات معلومه. فکر کنم وقتی تبدیل به آدم میشی، سایه هم داری.
- پس همینجوری فررت میمونم.
اولیور چند لحظه چیزی نگفت. کمی فکر کرد و ادامه داد:
- فردا کریسمسه. غذاها و کادوها رو چیکار کنیم؟ من اونقدر آشپزیم خوب نیست ولی کادوهایی که لیست کردیم رو میخرم. میخوای آشپز بگیریم؟
- نه نه! اصلا! خودم درست میکنم. امروز، تو با بچهها برو خرید وسایل شام و عصرونه فردا. فردا صبح هم همراه یه نفر ببرشون تفریح و برفبازی کنن و خودت کادوهاشون رو بخر. با تلپورتی چیزی بفرستشون خونه تا من کاراشون رو برسم.
- سیل! این کارا برات زیاده! میگم فروشنده کادوشون کنه و برات بفرسته. اینجوری فقط باید بچینیشون دور درخت. اوه... نه. کادوها رو نباید ببینن.
سیلویا کمی این پا و آن پا کرد. نامرئی بودن خیلی خوبیها داشت ولی الان وقت استفاده کردن از این معجون آن هم به این مقدار نبود! بالاخره تصمیم گرفت.
- یه قطره کوچیک از این معجون تا 6 ساعت کار میکنه. اومدن خونه، گوشه اتاق کارم میذارمشون و روش معجون رو میریزم. وقتی بچهها خوابیدن چیدن رو انجام میدیم و ادامه هم واضحه. نظرت چیه؟
- سیل... تو واقعا خوب بلدی چجوری بدترین شرایط رو جمع و جور کنی!
- نخند! عه! بدشانسی هیچ خوبیای نداره جز همین یکی.
اولیور درحالی که میخندید، از اتاق خارج شد.
*** پایان فلش بک ***
صبح 25 دسامبر سال 2005
سیلویا لباس کریسمسش را به تن کرده بود و پشت میز صبحانه نشست. میدانست همچنان نامرئی است و کسی حتی لباسش را هم نمیبیند ولی مطمئن بود طبق محدودیت معجون و داروهایی که خورده بود، کمی بعد ظاهر خواهد شد. صدای دخترانش را شنید که همراه اولیور وارد اتاق غذاخوری میشوند.
- بازم مامانی نیست. چرا نمیاد؟
- الان میاد؛ نگران نباش.
وقتی دختران از کنار میز گذشتند و موفق به نشستن روی صندلیهایشان شدند، چشمانش با دیدن مادرشان گرد شد. سیلویا متوجه شد که دیگر نامرئی نیست.
- سلام بچهها! کریسمس مبارک! کادوهاتون رو دیدین؟
- مامانی!
هر دو از صندلیهایشان پایین آمدند و او را در آغوش کشیدند.
سیلویا واقعا هم خوشبختترین و همینطور خوششانسترین زن دنیا بود! چطور میتواند خوششانس نباشد وقتی زندگیاش سختی و شادی را اینقدر زیبا در کنار هم دارد؟
I'll be smiling at the end of this road
And will sing the secrets of the forest all the way