جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  113 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  229 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  228 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  221 خواندن  1 نظر 

پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 16 بهمن 1404 09:23
نمایش جزئیات
آفلاین
هری، رون و هرمیون در راهروهای هاگوارتز قدم می‌زدند.
_پس یعنی تو می‌گی یه نفر دفترچه خاطرات تو رو خونده؟

هرمیون سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. با دستان لرزانش به جلد دفتر دست کشید.
_ گفتم که، وقتی اومدم تو خوابگاهمون دفترچه وسط زمین افتاده بود! درحالی که من اونو دیشب سر جاش گذاشتم. همه ی دخترای خوابگاه هم امروز رفته بودن هاگزمید. کسی نبود تو اونجا.
_ صد درصد کار بچه‌های اسلیترینه. همه ی آدما می‌دونن نباید دفترچه خاطرات کسی رو خوند. این کارا فقط از اونا برمی‌آد.
_ ولی ما نباید انقد سریع نتیجه‌گیری کنیم رون!
_ به نظر من هم برای اولین بار حق با رونه. الخصوص اون دختره. چند وقته که اون و دوستش رو می‌بینم که به من نگاه می‌کنن و پچ پچ می‌کنن. بعد هم که متوجه‌شون میشم وانمود می‌کنن که به من نگاه نمی‌کردن. حتما کار اوناست.

هری مطمئن نبود اینکه بی‌دلیل به کسی اتهام بزنند کار خوبی باشد. اما رون گفت:
_ امروز بعد از اینکه همه‌شون از خوابگاهشون اومدن بیرون، ما هم می‌ریم سراغ خوابگاه اونا.
_ بچه‌ها، بهتر نیست بریم باهاشون صحبت کنیم؟ شاید اصلا کار اونا نباشه.
_ شوخی می‌کنی؟ معلومه که کار خودشونه. مگه اونا اومدن با ما حرف بزنن که مثلا: اجازه می‌دی یه صفحه از دفتر خاطراتت رو بخونیم. ؟ پس ما هم مثل خودشون میشیم.

آن روز، بالاخره رون بهشان خبر داد که کسی در خوابگاه آنها نیست. هری با رون و هرمیون نیامد. سرش درد می‌کرد.
رون گفت:
شاید بهتر باشه دفترچه رو هم برداریم. الان میام.

وقتی رون برگشت، تکه کاغذی را به دست هرمیون داد.
_ این چیه؟
_ این کاغذ از لای دفترت افتاد. چی هست؟
_ نمی‌دونم. مثل یه جور نقشه میاد. مال من نیست. ولی انگار از کاغذ های دفترچه‌ست.
هری در سکوت در کنار رون و هرمیون ایستاده بود و فکر می‌کرد. پرسید: هرمیون... تو این دفترچه رو از کجا آوردی؟
هرمیون جواب داد:
روز اولی که اومدم این رو تو خوابگاهمون پیدا کردم. یه نظر قدیمی می‌اومد. فکر کردم شاید مال جادو‌آموزی بوده که گمش کرده. از بقیه درباره ی صاحب دفتر پرسیدم اما گفتن احتمالا مال جادوآموز های قبلی بوده و دیگه مهم نیست که پسش بدم. به هری حال کسی توش چیزی ننوشته بود. من هم برای خودم برش داشتم.
هری گفت: شاید خطرناک باشه. ما باید محتاط باشیم. نباید با عجله تصمیم بگیریم.

_ هری! انقدر ترسو نباش. ما مثلا تو گریفیندوریما. گروهی که به شجاعت معروفه.
_ شجاعت یعنی حرکت کردن به جلو، با عقل و وجدان. وقتی پای خطر درمیونه، باید با عقل و دقت عمل کنیم.
_ حق با هریه رون. ما صبح هم عجولانه تصمیم گرفتیم.

رون گفت: این نقشه انگار از راهروهای مخفی و اتاق های فراموش شده ی هاگوارتزه... انگار کسی می‌خواد ما یه چیزی رو پیدا کنیم.

هری، رون و هرمیون، مطمئن بودند که به هدفشان می‌رسند، چون وقتی که اتحاد وجود داشته باشد،
آنها برنده هستند.

افرادی که لایک کردند



پاسخ: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: دوشنبه 13 بهمن 1404 15:23
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس اسنیپ گریفیندوری
_ سوروس اسنیپ.

سوروس داشت با لی‌لی صحبت می‌کرد. از جایش بلند شد. نفس عمیقی کشید تا به خودش مسلط شود. سعی کرد با شجاعت قدم بردارد. نمی‌خواست جلوی لی‌لی کم بیاورد. نگاه آرامش بخش لی‌لی باعث می‌شد تا احساس ترس او را رها کند. سوروس نشست و کلاه بر روی سرش قرار گرفت.

_ می‌بینم که کمی به جادوی سیاه علاقه داری. استعداد های خاصی هم داری. اسلیترین چطوره؟
_ نه.

همهمه‌ای سالن را پر کرد. این حرف بی‌اختیار از دهانش خارج شد. در عمق وجودش از اسلیترین بدش می‌آمد. او قبلا از این لحظه و کلاه وحشت داشت. اما می‌خواست برای خواسته هایش بجنگد و حتی کلاه را مجبور کند. پس بدون مکث یا تردید گفت:
_ نه. اسلیترین نه.
_ کمتر کسی در مورد گروه با من مخالفت می‌کنه. ولی باشه. اگه یه گروه دیگه... شاید گریفیندور مناسب‌تر باشه. حتما شجاعتش رو داشتی که خودت سرنوشتت رو انتخاب کردی. بله. سوروس اسنیپ، گریفیندور.

سوروس به سمت میز گریفیندور رفت. بعد از گروهبندی شدن لی‌لی، او هم پیش سوروس نشست.
_ کارت برام جالب بود. نمی‌دونستم میشه همچین کاری هم کرد.

سوروس با لبخندش از او تشکر کرد.

_ اوه، راستی. این جیمزه. تو قطار آشنا شدیم. جیمز، این سوروسه. دوستم.

سوروس به جیمز خیره شد. نمی‌دانست چرا، اما از آن پسر خوشش نیامد.


سیزده سال بعد

_ سوروس، هری کجاست؟
_ تو اتاقشه. داره چمدونشو می‌بنده. نگران نباش، دیر نمیشه.

هری چمدان به دست پیش پدر و مادرش، لی‌لی و سوروس می‌رود. هاگوارتز منتظر هری بود.

در کنار دیوار سکوی نه و ده قطار

سوروس هری را در آغوش می‌کشد و خداحافظی می‌کنند. بعد از رفتن هری، سوروس به یاد روزی افتاد که خودش برای اولین بار به هاگوارتز قدم گذاشت. به یاد آورد که او خودش سرنوشتش را انتخاب کرد. شاید اگر جرئت نمی‌کرد مخالفت خود را با کلاه اعلام کند، اکنون آنجا نبود. او بار ها در سال های تحصیلش در هاگوارتز این سوال را از خود کرده بود که آیا تصمیم درستی گرفته بود یا باید به حرف کلاه گوش می‌کرد؟
و حالا مطمئن بود که تصمیمش درست بوده است.

افرادی که لایک کردند



پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: جمعه 12 دی 1404 17:35
نمایش جزئیات
آفلاین
پشت در دفتر داشتم کم‌کم دیوونه می‌شدم که بالاخره آیلین پرینس از دفتر بیرون اومد. استرس‌ ناجوری داشتم. رفتم سمت آیلین.
_ چی شد؟ خیلی سخت بود؟ چجوریه؟ ازت آزمون میگیره؟ تو...
_آروم باش بابا. یکی یکی. نه راحت بود. یه فرم داد بهم پر کنم. خودت برو تو دیگه.
و رفت. سعی کردم ناله ی درونم رو ساکت کنم و با اعتماد به نفس در بزنم. نفس عمیق کشیدم و در زدم.
صدای ضعیفی به من جواب داد.
_ بفرمایین.
در باز شد و صدای عجیب ولی زیبایی توجه‌م رو به خودش جلب کرد. ققنوسی اون طرف اتاق داشت آواز می‌خوند. قبل از اینکه بتونم خوب نگاش کنم یا سوالی بپرسم پروفسور دامبلدور در حالی که داشت کاغذاش رو مرتب می‌کرد گفت:
_ سلام. فکر کنم تو هم برای عضویت در محفل اومدی هرمیون، درسته؟
_ بله پروفسور.
_ خیلی خب. این فرم پر کن.

۱_چرا محفل ققنوس؟

به نظرم محفل ققنوس برخلاف مرگخواران به کسی آسیب نمی‌زنه. یعنی شاید مثلا با مرگخوارا بجنگه؛ ولی حتی اون کار برای دفاع از افراد بی دفاعه. پس چه کاری بهتر از اینکه تو همچین محفلی عضو بشم؟

2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیک‌ترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید.


نه. فقط همین ققنوسی که تو دفترتونه. فکر کنم اسمش فاکس بود.

3_ بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟

چراغارو روشن کنم

4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلی‌ها حقیقت داره؟

چچچچیییییییی؟؟؟؟؟؟!!!!!! ببخشید؟! من از پیاز متنفرم!
اصلا این چه سوالیه؟؟!!!

5- اگه قرار بود به‌خاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا می‌گذشتید یا نه؟

سوال سختیه. عزیزترین چیز خانواده و دوستامن. همون دایره ی غیرقابل گذشت بین افراد.
اما وفاداری به آلبوس دامبلدور یکی از همین چیز های مهمه.
پس بله. می‌گذشتم.

6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو می‌دین یا شکنجه می‌شین؟

جوابم واضحه. هر اتفاقی بیافته خانه گریمولد رو لو نمی‌دم.

7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سخت‌ترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ می‌ده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب می‌کنین یا جشنتون رو؟

وقتی بین ماموریت و یه جشن می‌خوای انتخاب کنی بازهم جواب خیلی واضحه. جشن‌ها حتی اگه دیگه تکرار نشن پیش ماموریت و محفل ارزشمند ما ارزشی ندارن. پس اتحاد ققنوس رو انتخاب می‌کنم.

8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟

پروفسور همیشه فوق‌العاده‌ست و علاوه بر اون چیزی که تو برخورد اول می‌بینیم اینه که ایشون آدم عاقلین.

9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.

هر کسی هر چقدر هم که بد باشه باز هم یه ذره خوبی تو وجودش پیدا میشه. شاید اگه درباره ی چیزهای خوبش باهاش صحبت کنیم سر عقل بیاد. یه راه خوب و پسندیده‌تر هم رشوه نام دارد.
اگر هم نشد دیگه می‌ریم سراغ راه بد و ناپسند.

10- چشم انداز پیش روتون از آینده‌ای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟

جادوگری بشم که ای ظلم توسط مرگخوار به بقیه جلوگیری کنم.

تمام.

_ آخیش!
‌_ چی؟
_ هیچی. تموم شد. بفرمایین. با اجازه.


سلام باباجان،
خیلی هم خوش اومدی.. فقط یه جغد به سمت شما به راه افتاده و فکر کنم الانه هاست که برسه.
توجهت رو به اون جلب می کنم.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/10/12 19:42:23
قلب است که نشان می‌دهد انسان‌ها تا چه حد بزرگ‌اند نه ظاهرشان.


پاسخ: ماراتون همگانی مطالعه کتاب‌های هری پاتر
ارسال شده در: جمعه 5 دی 1404 11:03
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام
اسمم ویانا س. یازده سالمه. فکر کنم از همتون کوچیکترم. کلا هم کتاب یک و دو رو خوندم و فیلم زندانی آزکابان رو دیدم.(منم با ترجمه خانم اسلامیه)
ولی همیشه دوست داشتم یه بار کامل این مجموعه رو بخونم.
بنابراین می‌خوام شرکت می‌کنم.
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1404/10/5 14:58:51
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1404/10/5 14:59:48
قلب است که نشان می‌دهد انسان‌ها تا چه حد بزرگ‌اند نه ظاهرشان.


پاسخ: صحنه محبوب کتاب 7 که میخواین توی فیلم ببینین؟
ارسال شده در: جمعه 23 آبان 1404 15:56
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطرات سوروس اسنیپ

افرادی که لایک کردند

قلب است که نشان می‌دهد انسان‌ها تا چه حد بزرگ‌اند نه ظاهرشان.


پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آبان 1404 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
هرمیون گرنجر
V.S
لونا لاوگوود
موضوع: سمعک
لونا و هرمیون آروم آروم به قفسه ی کتابخونه نزدیک شدن. ساعت نزدیک دوازده بود. لونا با تکون دادن سرش به هرمیون جرعت داد و هرمیون چند قدم به جلو برداشت.
لونا در حالی که نفس نفس می‌زد پرسید: همین جا صدا ها رو شنیدی؟
هرمیون با ترس تایید کرد. هرمیون چهار شب بود که سر ساعت دوازده نیمه شب صدا های عجیبی از کتابخونه ی هاگوارتز می‌شنید. شب سوم به ساعت خاصی که این صدا ها رو می‌شنید دقت کرد و شب چهارم یه گشتی تو کتابخونه زد تا به خودش اطمینان بده که توهم زده و چیزی نیست. تو هیچ قسمتی از کتابخونه چیز عجیبی ندید تا این رسید به یه بن‌بست نزدیک ردیف هفت. بن‌بست در حقیقت یه قفسه ی بلند کتاب بود که کتاب های قدیمی و عجیب زیادی توش بود. همونجا صدای جیغی شنید. جیغ از دل اون قفسه به گوش می‌رسید. بعد به نظر رسید کسی اون صدا رو ساکت کرد. و صدای قدم هایی که هر لحظه نزدیک تر می‌شدن تو مغز هرمیون تکرار می‌شد. هرمیون به سمت خوابگاه دخترا دوید.
روز بعد ماجرا رو به لونا گفت. قرار شد همون شب نزدیک ساعت دوازده برن سراغ کتابخونه. تا موقع خواب این موضوع ذهنشون رو درگیر کرده بود. کی اونجا بود؟ اونها نمی‌دونستن ولی خیلی دوست داشتن بدونن.
ولی حالا که توی کتابخونه اون هم این ساعت از شب وایستاده بودن، اصلا دلشون نمی‌خواست بفهمن. ساعت دوازده شد. لونا به هرمیون اشاره کرد تا برن یه نگاهی به قفسه بندازن. ناگهان هرمیون فریاد خفه ای کشید.
_ چی شد؟
_ این... این کتابا... همونایی نیستن که دیشب بود.
_ یعنی چی؟
_ دیشب که اومده بودم اینجا سه تا کتاب با جلد آبی اونجا بودن. اینو خوب یادمه. الان نیستن.
_ منظورت اینه که کسی برشون داشته؟ یعنی دزدیده؟
_ نمی‌دونم.

هرمیون به کتابا خیره شد. یهو یه نوری از اون ور کتابخونه شکل گرفت. دخترا بعد از اینکه یه سکته ریزو رد کردن فهمیدن که پروفسور مگ‌گونگال فهمیده که سر جاشون نیستن و اومده دنبالشون. از اونجایی هم که هرمیون اگه غیب بشه همیشه جایی جز کتابخونه نیست اومده کتابخونه دنبالشون.
لونا در گوش هرمیون گفت: درباره ی صدا ها چیزی به پروفسور نگو. و قبل از اینکه فرصت داشته باشه توضیح بده پروفسور رسید بهشون و نتونست حرف بزنه. پروفسور یه موعظه ی طووو‌وووولانی کرد و گفتش که همین الان برن بخوابن.
روز بعد لونا سر کلاس به هرمیون یادداشت داد که ممکنه پروفسور مگ گونگال چند شب بیاد چک کنه ببینه خوابن یا نه. پس بهتره تا وقتی که آبا از آسیاب بیفته نرن بیرون و بعد یه هفته دوباره برن کتابخونه.
هفته ی بعد

_ هرمیون... بیدار شو... هرمیون...

اون شب لونا اومده بود دنبال هرمیون تا برن کتابخونه. هرمیون بالاخره بیدار شد. راه افتادن. وقتی رسیدن به کتابخونه، چند دقیقه به دوازده نمیه شب مونده بود. کتابخونه‌ای که تو روز شلوغ و پر سر و صدا بود حالا سرد، تاریک، و ترسناک بود. نور نوک چوبدستی دخترا این وقت شب هم باعث می‌شد که جلوی پاشون رپ ببینن؛ هم باعث می‌شد که راحت دیده بشن و لو برن.
لونا و هرمیون که دیگه راه رو از حفظ بودن راحت اون قفسه ی کتاب رو پیدا کردن.

_ حالا چیکار کنیم؟
_ باید صبر کنیم تا ساعت دوازده بشه چون هر کی که هست، اون موقع پیداش میشه.

چند دقیقه منتظر موندن. هرمیون که خسته شده بود به قفسه تکیه داد. ناگهان هرمیون جیغی کشید و ناپدید شد.

_ هرمیون!

به نظر می‌سید که قفسه هرمیون رو بلعیده. اما شاید هم نه...
لکه ای طلایی و نامعمول روی سه کتاب آبی توجه لونا رو به خودش جذب کرد. نه؛ لکه نه، یه دستگیره. بله قفسه ی کتاب یه در بود.
لونا ترسیده بود. چی به سر هرمیون اومد؟ این دری که کشف کرد به کجا میرسه؟ نمی‌دونست چی کار کنه.
با تردید اولین قدم رو به سمت قفسه برداشت.
ولی اطمینان تو قدم های بعدیش حس می‌شد.
نفس عمیقی کشید، و قفسه رو هل داد؛
و تو تاریکی سقوط کرد.
درون تاریکی ها
مدتی طول کشید تا لونا به هوش اومد. بعد از اینکه به هوش اومد کمی گیج بود ولی سعی کرد بلند بشه و دنبال هرمیون بگرده. صدای جیغی که شنید باعث شد عجله کنه.
_ هرمیون؟ کجایی؟ هرمی...

لونا فریاد خفه‌ای کشید. داخل تاریکی جسم هرمیون رو دید که با چشمای مات به هوا زل زده بود. ولی انگار کسی رو نمی‌دید. انگار هیچ چیز نمی‌دید. انگار این هرمیون نبود. پس برق چشماش کجاست؟
_ هرمی... اون چیه؟
لونا متوجه شیئ تو گوش هرمیون شد. هرمیون ناگهان جیغ کشید. لونا نمی‌دونست توهم زده یا نه ولی اون لحظه حس کرد که رنگ سمعک لحظه ای قرمز شد، به رنگ خون؛ و هرمیون جیغ کشید.
لونا به سمت هرمیون دوید. سمعک رو از گوش هرمیون کشید بیرون. هرمیون نفس تندی کشید و برق به چشماش برگشت.
_ لونا...
و لونا رو در آغوش کشید و شروع به توضیح کرد: اون... اون سمعک... وقتی متوجه‌ش شده‌م که درد شدی رو تو سرم احساس کردم. بعدش اون صدا شروع شد. با حرفاش زجرم می‌داد. با هر حرفی که می‌زد احساس درد می‌کردم. نمی‌فهمیدم چی میگه، ولی دردآور بود. تا اینکه تو اومدی. ظاهرا قبل من یه دختر دیگه اینجا بود. سمعک رو از گوشش کشیدم بیرون ولی چسبید به من. اگه تو نبودی چی می‌شد؟ ازت ممنونم.
لونا جواب داد: خواهش می‌کنم. دختره کجاست؟

_ اونجاست. خیلی حالش بد بود. از هوش رفت.
_ قبل از اینکه بریم باید این سمعک رو نابود کنیم؛ سمعکی رو که کارش زجر دادن آدم‌هاست نباید همینجا ول کرد.
در نهایت این تیکه های سمعک بودن که تو هوا پرتاب شدن
و لونا و هرمیون آهسته بیرون رفتن.

افرادی که لایک کردند

قلب است که نشان می‌دهد انسان‌ها تا چه حد بزرگ‌اند نه ظاهرشان.


پاسخ: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: جمعه 2 آبان 1404 12:14
نمایش جزئیات
آفلاین
_ عه عه عه.‌ رو حرف استادت حرف میزنی گرنجر؟
_ ببخشید پروفسور، نمیشه. تو ت.ه.و.ع هم گفتم باید از حقوق از دست رفته ی همه ی موجودات دفاع کرد.
_ تهوع دیگه چیه گرنجر؟
_ تشکیلات هواداری و عمرانی جن های خانگی. خودم بنیان گذارش بودم. می‌خواین شما هم عضو شین؟
_ معلومه که نه. هنوز انقدر بیکار نشدیم که بیایم عضو تشکیلات مزخرف جادو‌آموز هام بشیم.
_ به هر حال، من باید تو تیم کله اگزوزی های بیچاره باشم چون نباید از اونها استفاده ی ابزاری کرد. دلیل از این قانع کننده تر؟ بریم که شروع کنیم.

هرمیون با عجله برای لرد که داشت از خشم قرمز می‌شد بای بایی کرد و بدو بدو رفت پیش غوله بشینه درباره کمپین « کله اگزوزی ها پلنگن، کله اگزوزی ها قشنگن » صحبت کنه. طبیعی‌ترین نتایجش این بود که غوله رفت یه دست کت و شلوار پوشید، یه کیک شکلاتی پخت و شروع کرد کتاب تاریخچه ی هاگوارتز رو بخونه.

همون لحظه سالازار و لرد سیاه سیاه که نیششون تا بنا گوش باز بود و قشنگ معلوم بود یه فکری کردن رسیدن.
لرد گفت: درسته که دلیلت نسبتا خوب بود، ولی نمیتونی همینطوری بیای تو تیم ما. ما ضعیف ها رو نمی‌پذیریم. باید از یه سری امتحانات بدی و بعد ببینیم چی میشه. شاید تونستی بیای تو تیم ما. اولیش اینه که ببینیم میتونی تو طناب کشی کله اگزوزی رو شکست بدی یا نه.

_چی کار کنم؟
_ ما حرفمون رو دو بار تکرار نمی‌کنیم.
_ نفس عمیییییققق بکش. بله جناب لرد. کی باید مسابقه بدیم؟
_ سال بعد خب نیم ساعت بعد دیگه. تا اون موقع آماده میشی.

سالازار و لرد مطمئن بودن تا نین ساعت دیگه هرمیون یا منصرف میشه و میاد اعلام می‌کنه، یا فرار می‌کنه. اما اولین کاری که هرمیون کرد این بود که یه پورتال شاین خوشگل درست کنه. بعد از این که تلپورت کرد تو کتابخونه ی هاگوارتز، سریع رفت ده تا کتاب برداشت نشست پشت میز.

نیم ساعت بعد

هرمیون خوشحال و شاد و شنگول به سالازار و لرد سیاه که داشتن وا می‌رفتن گفت: من آماده‌ام.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1404/8/2 18:57:03
قلب است که نشان می‌دهد انسان‌ها تا چه حد بزرگ‌اند نه ظاهرشان.


پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 27 مهر 1404 20:43
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه ی دوم ریاضیات جادویی، به تدریس آقای تال
نقل قول:
تکلیف اول (مفهومی): چرا آقای تال از بچه ها خواسته بود که برای رفتن به سرزمین عجایب، یه لباس اضافه با خودشون بیارن؟

چون حتما اونجا یه بلایی سرمون می‌اومد دیگه. اصلا دیدین یهو پورتاله ما رو انداخت تو کارخونه ی ویلی وانکا‌ها! از من گفتن. بعدم می‌ندازنمون تو رودخونه شکلاتیه. به خاطر همین لباسامون کثیف می‌شد باید عوض می‌کردیم ( چند واحد با استاد کوین گذروندم. واقعا فکر های منطقی ای همیشه دارن)

نقل قول:
تکلیف سوم (رول نویسی): توی یه رول منسجم و خلاقانه، توضیح بدین که آقای تال و جادوآموز های گل منگولیش چه ماجراجویی شگفت انگیزی توی سرزمین عجایب داشتن؟ می‌تونین اون سرزمین عجایب رو دقیقا مثل سرزمین عجایبِ ″آلیس در سرزمین عجایب″ تصور کنین یا می‌تونین یه چیزی کاملا متفاوت رو توصیف کنین. ریش و قیچی کاملا تو دستای خودتونه!

_
_
_ آقای تال؟
_ بله دوشیزه گرنجر.
_ اینجا دقیقا..._ دقیقا چی؟
_ تا اونجایی که من خوندم تو سرزمین عجایب یه آبشار شکلاتی نبود
_ نبود؟ راست میگی‌ها! بچه ها. برین تو این پورتال گندهه.

همه ی بچه‌ها رفتن تو پورتال. یهو همه جا تغییر کرد. حتی یه جورایی سبک تکلیف جدی شد. بوی عجیبی تو فضا حس می‌شد. همه جا تاریک و ساکت بود. تو اون جنگل خوفناک همه به اون دختر لعنت فرستادن که به آقای تال یادآوری کرد کجا باید باشن.
_ خ خ خب بچه ها. ا ا اینجا س س سرزمین عجایبه. مواظب خودتون باشین. برین بچرخین دیگه.

هرمیون که تا اون موقع به طرز ناجوری استرس داشت. دیروز دید نصف بچه ها دارن کتاب آلیس در سرزمین عجایب رو می‌خونن. هرمیون تا حالا این کتابو نخونده بود چون به نظرش بچگونه می‌اومد. به خاطر همین دیروز وقتش رو به جای تلف کردن برای این کتاب، صرف تکالیفش کرده بود. حالا هم که در کمال ناباوری آقای تال داشت در می‌رفت، به معنای واقعی بیچاره شده بود.

در همین حین کوین به نویسنده که تند تند مشغول تایپ کردن بود چشمکی زد و گفت: این همه پایانای گشنگ گشنگ که یادت دادم چی شد؟ بدو یکی اژ اون خوشگلاش رو بنویش ببینم!

دست های نویسنده که برای دقایقی از کار افتاده بود و دوباره مجبور به نوشتن همچین پایان هایی بود، اینطوری به نوشتن ادامه داد:
بچه‌ها همینطوری که با ترس جلو می‌رفتن، یهو یه شیر اومد خوردشو... نه نه نه. یه کم زیادی زوده. همینطور که با ترس جلو می‌رفتن به یه دره رسیدن. یهو صدای یه خرس گنده شنیدن که داشت به سمتشون می‌دوید. بچه‌ها با کمک طلسم هایی که بلد بودن یه درخت کلفت انداختن از این سر تا اون سر دره.( حالا صرف نظر از اینکه چند تا درخت هم اشتباهی آتیش زدن و به روی خودشون نیاوردن. ) بعد بدو بدو رد شدن و اونور بعد از اینکه برای دامبلدور که داشت پیاده‌روی می‌کرد دست تکون دادن و...
هیچی برگشتن هاگوارتز و با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قلب است که نشان می‌دهد انسان‌ها تا چه حد بزرگ‌اند نه ظاهرشان.


پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: شنبه 26 مهر 1404 15:37
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه ی دوم کلاس زبان‌شناسی جادویی، به تدریس پروفسور دابی

نقل قول:
1. به نظرتون داخل ساختمانی که دابی واردش شد چه خبر بوده؟ مثبت فکر کنید! نکردید هم نکردید. (3 نمره)
اونجا یه رمزتاز خوشگل هست که پروفسور میره بهش دست میزنه میره تو دنیای ماگل ها. یه حقوق ناچیزی از یه سری پدر مادر ماگل میگیره تا بچه ماگل های زیر دو سال رو به خوبی نجات بده. از اونجایی که این بچه ها شبا زود نمی‌خوابن؛ و زیادی آتیش می‌سوزونن، شبا میره سراغ اون بچه‌ها تا بترسونتشون قشنگ بخوابن . کار خاصی نمی‌کنن

نقل قول:
2. شما در این زمان که دابی رفته، یا به طور کلی وقتی کاری برای انجام دادن ندارید و مجبورید منتظر کسی یا چیزی بمونید، چی کار می‌کنید؟ توضیح بدید. (3 نمره)
آخه الان بگم... یه موقع اخراجم نمی‌ کنین؟ کتاب زبان شناسی بود؛ بازش کردم درس بعدی رو مطالعه کنم اون موجود دریایی رفیق لرد خوردش

نقل قول:
رول نویسی: این بار طی یک رول موقعیتی رو شرح بدین که کارتون گیر کرده و مجبور میشین برای حل کردنش سبیل کسی رو چرب کنید!
_ بزا بیام تو دیگه
_ نچ.
_ یه دیقه... فقط می‌خوام ببینم اون تو چه خبره...
_ نمیشه.

کنجکاوی هرمیون بر اون غلبه کرده بود. اون به حدس و گمان‌هاش و چیز هایی که برای پروفسور می‌نوشت اکتفا نکرده بود و اومده ببینه واقعا تو اون ساختمونی که پروفسور دابی رفت توش چه خبره.
هرمیون با خودش گفت: اینجوری نمیشه. باید به یه راه دیگه متوسل شم. دیروز هری تو حیاط درباره ی رشوه و اینا صحبت می‌کرد. خوبه‌ها!
و طلسمی خوند. در مقابل شمش های طلا و گالیون ها ظاهر شد. او نه منتظر جواب نگهبان موند نه به صدای جیغ نگهبان های بانک. یه راست رفت تو.
_ سللاااممم پروفسور... عه وا خاک به سرم

نویسنده تصمیم گرفت چیزی که هرمیون بخت برگشته دیده رو اینجا ننویسه و فقط بگه هرمیون با رنگ و رویی مثل گچ از اونجا خارج شده و بار اول و آخرش شد که رشوه داد و سیبیل کسی رو چرب کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قلب است که نشان می‌دهد انسان‌ها تا چه حد بزرگ‌اند نه ظاهرشان.


پاسخ: آواتار ويزارد
ارسال شده در: دوشنبه 21 مهر 1404 16:43
نمایش جزئیات
آفلاین
_ سلام اسکو... عه پروفسوره! پروفسور، یه سوال داشتم...
چیزه... سلام. یه آواتار می‌خواستم.

پروفسور که قشنگ معلوم بود حوصله مشتری نداره بدون اینکه چیزی بگه یه یه فرم داد دستم.

۱. سبک آواتارتان به چه شکل باشد؟
1) واقعی 2) انیمه کارتونی 3) انیمیشنی 4)سایر (مثال بزنید.)
۲) انیمه کارتونی
2. آواتار رنگی یا سیاه و سفید باشد؟ (اگر می‌خواهید سیاه و سفید باشد سوال بعدی را جواب ندهید.)
رنگی دیگه!
3. مشخصات چهره‌تان به چه شکل باشد؟
رنگ چشم: مشکی. ( از اون خوشگلاها! )
رنگ مو: قهوه ای نسبتا روشن. تا شونه‌ام میاد. یه کم هم وز وزی (خیلی کم)
رنگ پوست: سفید_کرم
رنگ لباس: ردای گریفیندور پوشیده‌م.

۴. پس زمینه آوتارتان در چه مکانی باشد؟ (برای مثال می‌خواهید در جنگل ممنوعه باشید یا سرسرای عمومی یا حتی در زیر دریاچه؟)
کتابخونه
۵. دوست دارید چه شی‌ یا موجودی در دست آواتارتان باشد؟ (برای مثال یک کیسه پول؟ یک سبد گل؟ یک مگس‌کش؟ یا هر چیز دیگری بر اساس ویژگی‌های شخصیت‌تان.)
هومممم... کتاب تاریخچه ی هاگوارتز خوبه؟ (جلدش قهوه‌ای پررنگ باشه لطفا)
۶. نوع لباس یا رنگ لباس دلخواه‌تان برای آوتارتان چیست؟
یه نشان رو ردای گریفیندوره دیگه. (نشان گریفیندور رو می‌گم بابا )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قلب است که نشان می‌دهد انسان‌ها تا چه حد بزرگ‌اند نه ظاهرشان.