شب شورش _ قصر مالفوی ها
بارانی سنگین و بیرحمانهای که از ساعات پایانی غروب شروع به باریدن کرده بود و حالا نزدیک نیمهشب، بمانند تازیانه بر سقف شیبدار و پنجرههای بلند قصر مالفوی فرود میآمد.
روز لوسیوس نسبتاً آرام اما پر از کار گذشته بود. صبح را در اتاق مطالعهاش به بررسی گزارشهای محرمانهای گذرانده بود که از وزارت سحر و جادو دریافت کرده بود؛ گزارشهایی در مورد شایعات جدید درباره تحرکات مشکوک در میان موجودات غیرجادوگر و برخی خانوادههای اصیل که اخیراً «نگرشهای نرمتری» پیدا کرده بودند.
بعدازظهر را با نارسیسا به صرف چای در باغ زمستانی قصر گذرانده بودند، جایی که درباره وضعیت دراکو و آیندهاش در وزارتخانه صحبت کرده بودند. نارسیسا همچنان نگران نفوذ بیش از حد بعضی خونهای نیمهاصیل در محافل بالا بود و لوسیوس با خونسردی همیشگیاش او را آرام کرده بود.
شام امشب هم بمانند همیشه باشکوه و در سکوت نسبی خورده شده بود؛ فقط صدای چنگالها روی بشقابهای نقرهای و گاهبهگاه نظرات کوتاه دراکو درباره تمرینهای اخیرش در کوئیدیچ.
بعد از شام، لوسیوس به سالن پذیرایی بزرگ آمده بود. ردایی مشکی-نقرهای با یقه بلند بر تن داشت، موهای بلند و بلوندش را مانند همیشه مرتب پشت سر بسته بود و با یک لیوان کهنهشراب جنساز در دست، نزدیک شومینهٔ مرمری ایستاده بود. نارسیسا روی مبل مخملی نزدیک او نشسته بود و کتابی قدیمی درباره تاریخچه خاندان بلک را ورق میزد. دراکو هم چند قدم آنطرفتر، روی صندلی راحتی لم داده بود و نامهای از یکی از دوستانش در وزارتخانه را میخواند.
هوا سنگین و نمناک بود، اما اندرون قصر با آتش گرم شومینه و نور سبز ملایم شمعهای جادویی، هنوز آرامش و وقار همیشگی مالفویها حفظ شده بود. لوسیوس در ذهنش به برنامه فردا فکر میکرد: صبح زود میخواست با چند تن از متحدان قدیمیاش در وزارتخانه دیدار کند تا درباره پیشنهاد جدید قانون محدودیت بیشتر بر موجودات جادویی بحث کنند. بعدازظهر هم قرار بود با نارسیسا به دیاگونالی بروند تا چند وسیلهٔ لوکس برای قصر سفارش دهند. همه چیز طبق روال همیشگی به نظر میرسید؛ تا اینکه زوزهای بلند و وحشی از دل جنگل ممنوعه برخاست. سپس زوزهای دیگر، و بعد دهها زوزه که مثل موج به هم پیوستند.
لوسیوس لیوان را روی میز گذاشت و ابروانش را درهم کشید :
+این چیست؟
صدایش سرد و تیز بود.
+گریبک دوباره جرأت کرده صدایش را بلند کند؟
او به سمت پنجرههای بلند رفت.
با یک حرکت چوبدستی را بیرون آورد و
«Lumos Maxima»
نور سفید شدید حیاط و جنگل اطراف را روشن کرد.
آنچه دید، خون در رگهایش را منجمد کرد.
صدها سایه در تاریکی و زیر سیل باران در حال حرکت بودند.
گرگینههای عظیم با پشم خیس و عضلات برآمده،
خونآشامهایی که مثل شبح در هوا جابهجا میشدند،
غولهای غارنشین که درختان را مثل علف هرز جابهجا میکردند و حتی تعدادی جنخانگی شورشی که با چشمان پر از کینه به سمت قصر میدویدند.
اقلیتها آمده بودند. آمده بودند تا اکثریت شوند.
+ موجودات کثیف و پست...
لوسیوس با نفرت عمیق گفت.
+جرأت کردهاید به قلمرو مالفوی پا بگذارید؟
در همان لحظه، شیشههای پنجرهٔ سالن با صدای انفجارمانندی شکستند. سه گرگینهٔ غولپیکر با غرشهای هولناک داخل پریدند.
لوسیوس بلافاصله واکنش نشان داد:
«Sectumsempra!»
«Crucio!»
دو تا از گرگینهها زخمی شدند، اما سومی با سرعتی وحشتناک از کنارش رد شد و چنگالش را عمیق در شانهٔ راست لوسیوس فرو کرد.
درد سوزان مثل آتش در بدنش پخش شد. زهر گرگینه بلافاصله وارد خونش شد.
قصر به سرعت به صحنهای از آشوب تبدیل شد.
فریاد نارسیسا از بالا شنیده میشد، دراکو چوبدستی در دست به پایین دویده بود و جنخانگی ها جیغکنان ظاهر میشدند . گرگینهها و خونآشامها همهجا بودند. هدفشان کشتن نبود؛ تبدیل کردن بود.
لوسیوس در حالی که خون از شانهاش فواره میزد، عقبنشینی کرد.
بدنش داغ شده بود، عرق سرد روی پیشانیاش نشسته بود و قلبش با سرعت عجیبی میزد. او سعی کرد چوبدستیش را محکم بگیرد اما انگشتانش شروع به لرزیدن کردند.
یکی از گرگینههای بزرگ — موجودی با پشم خاکستری تیره و چشمان زرد وحشی — مستقیم به سمت او آمد. لوسیوس با صدایی که هنوز سعی در حفظ غرور داشت فریاد زد:
+تو فکر میکنی میتوانی مرا لمس کنی؟ من لوسیوس مالفویام! من برتر از تو و تمام نژاد پست تو هستم!»
گرگینه غرشی کرد که شبیه خنده بود و در یک پرش، دندانهایش را عمیق در گردن لوسیوس فرو برد. زهر داغ و سوزان مثل رودخانهای از آتش در رگهایش جاری شد.
لوسیوس مالفوی فریادی کشید — فریادی پر از خشم، تحقیر و وحشتی عمیق.
بدنش روی کف مرمرین سالن به شدت تکان خورد. استخوانهایش صدا میدادند، پوستش ترک میخورد، موهای بلوندش شروع به سفید و زمخت شدن کردند. ناخنهایش دراز و تیز شدند، دندانهایش در دهانش تغییر شکل دادند.
چشمان نقرهایاش زرد و وحشی شد.
آخرین چیزی که پیش از از دست دادن کنترل کامل ذهنش دید، چهرهٔ وحشتزده و رنگپریدهٔ دراکو بود که فریاد میزد:
+پدر! نه!
و در عمق ذهن در حال محو شدنش فقط یک فکر تکرار میشد:
«این... این تحقیر... من... لوسیوس مالفوی... گرگینه...؟»