جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  25 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  123 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  243 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  240 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  323 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  226 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

پاسخ: دره‌ی سكــــــوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 خرداد 1405 15:02
نمایش جزئیات
آفلاین
طبقه سوم، جایی که لوسیوس مالفوی ایستاده بود، حال سنگین‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. حضور مرگ، مثل سایه‌ای سیاه و زنده،
در تمامی طبقات پخش شده بود،
اما اینجا، درست کنار لوسیوس، حس می‌شد که نزدیک‌تر و واقعی‌تر است.
مرگ، با آن ردایی بلند و پوسیده که انگار از خود تاریکی دوخته شده باشد، آرام در لبه طبقه ظاهر شد.
چهره‌اش زیر هود پنهان بود، اما دو نقطه نورانی سفید به جای چشم، مستقیم به لوسیوس خیره شده بودند.
مرگ با صدایی آرام، عمیق و بدون هیچ عجله‌ای که انگار از دل زمین بیرون می‌آمد، سخن گفت:
+لوسیوس مالفوی... تو همیشه عادت داشتی دیگران را به جلو بفرستی تا خودت در سایه بمانی. حالا هم همان فکر را در سر داری، مگر نه؟
لوسیوس بدنش کمی سفت شد. موهای بلوندش روی شانه‌اش ریخته بود و دست راستش را مشت کرده بود. او سعی کرد صدای خود را کنترل کند، اما رگه‌ای از تنش در آن مشهود بود.
+تو... کی هستی که جرأت می‌کنی این‌گونه با من صحبت کنی؟
مرگ خنده‌ای کوتاه و خشک کرد که در تمام طبقات پیچید.
+من کسی‌ام که همیشه در انتها منتظر همه‌تان بوده‌ام. حتی تو، با تمام ثروت و غرورت.
در همان لحظه، دراکو که در همان طبقه و چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود، جلو آمد. چهره‌اش رنگ‌پریده و پر از نگرانی بود. او سریع کنار پدرش قرار گرفت و با صدایی که سعی داشت محکم باشد، گفت:
+پدر، مراقب باش. این موجود... داره با ذهن ما بازی می‌کنه.
لوسیوس نگاهی کوتاه به پسرش انداخت. برای لحظه‌ای، غرور پدرانه‌اش با ترس مخلوط شد. او دستش را روی شانه دراکو گذاشت، اما بلافاصله آن را برداشت؛ ضعف نشان دادن در این شرایط خطرناک بود.
از طبقه اول، صدای ولدمورت آمد؛ صدایی سرد و خشمگین که در فضای خالی بین طبقات طنین‌انداز شد:
+لوسیوس! نظر تو چیست؟ تو همیشه ادعا می‌کردی مغز متفکرمان هستی. حالا راه‌حل هوشمندانه‌ات را بشنوم!
لوسیوس سرش را کمی به سمت پایین خم کرد و با صدایی بلندتر پاسخ داد، طوری که اربابش بشنود:
+ارباب... اگر این صفحه واقعاً به یک سر تازه نیاز دارد، شاید باید کسانی انتخاب شوند که... فداکاری‌شان برای هدف بزرگ‌تر، بیشترین سود را داشته باشد. کسانی که وفاداری‌شان اثبات شده، اما...
او جمله را ناتمام گذاشت. منظورش واضح بود.
یکی از مرگ‌خواران هم‌طبقه به نام «آلبرت راش» با صدای لرزان گفت:
+آقای مالفوی، شما جدی می‌گویید؟ مگر ما همه برای ارباب نجنگیده‌ایم؟ حالا می‌خواهید یکی از خودمان را قربانی کنید؟
لوسیوس با نگاهی تیز به او چرخید:
+سکوت کن، احمق! در این موقعیت، احساسات جایی ندارد. بقا مهم است. اگر ارباب تصمیم بگیرند...
مرگ دوباره نزدیک‌تر شد.
این بار مستقیماً روبه‌روی لوسیوس ایستاد. بوی سرد و خاکی از او به مشام می‌رسید.
+لوسیوس، لوسیوس... تو هنوز فکر می‌کنی با حرف زدن و سیاست‌بازی می‌توانی از من فرار کنی؟
مرگ دست استخوانی‌اش را کمی بالا آورد.
+من منتظر یک سر هستم. و اگر تا لحظه‌ای دیگر صفحه حرکت نکند، خودم یکی را انتخاب می‌کنم. شاید... از همین طبقه.
دراکو بلافاصله چوبدستی‌اش (که کار نمی‌کرد) را محکم‌تر گرفت و جلوتر از پدرش ایستاد:
+اگر می‌خواهی کسی را ببری، من را انتخاب کن! اما پدرم را لمس نکن!
لوسیوس با عصبانیت و نگرانی همزمان دستش را روی شانه دراکو گذاشت و او را عقب کشید:
+دراکو، عقب بکش! احمق نباش!
سپس با صدایی که حالا کمی شکسته‌تر شده بود، رو به طبقه لرد فریاد زد:
+ارباب! زمان در حال اتمام است! باید تصمیمی بگیریم... قبل از اینکه این موجود برای ما تصمیم بگیرد!
مرگ خم شد و نزدیک گوش لوسیوس زمزمه کرد، طوری که فقط او بشنود:
+تو همیشه از تحقیر می‌ترسیدی، مالفوی. ببین چقدر زیبا داری تحقیر می‌شوی... در مقابل پسرت، در مقابل اربابت، و در مقابل مرگ.
لوسیوس دندان‌هایش را به هم فشرد. عرق سرد روی پیشانی‌اش نشسته بود. غرور همیشگی‌اش حالا مثل شیشه ترک‌خورده بود.
او در عمق وجودش می‌دانست که بازی بسیار خطرناک‌تر از آن چیزی شده که تصور می‌کرد.
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتی‌ست که دیگران را وادار به اطاعت می‌کند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]


پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1405 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
part 1

باران همچنان بی‌رحمانه بر سقف قصر مالفوی می‌کوبید، گویی آسمان نیز به تماشای سقوط یکی از اشراف‌ترین خاندان‌های جادوگری نشسته بود.
دردی که در رگ‌های لوسیوس جاری شده بود، دیگر قابل توصیف با کلمات انسانی نبود. زهر گرگینه مثل اسیدی سوزان در خونش می‌دويد و هر سلول بدنش را مجبور به تسلیم می‌کرد. او روی کف مرمر سرد سالن پذیرایی به زانو افتاده بود، دستش را روی گردن زخمی‌اش فشار می‌داد، اما خون گرم و غلیظ بین انگشتانش فواره می‌زد.
«نه... نه!»
صدایش که قبلاً همیشه سرد و فرمان‌دهنده بود، حالا شکسته و خشن از گلویش بیرون می‌آمد.
استخوان‌های بازوهایش با صدای وحشتناکِ ترک‌خوردن، در حال تغییر شکل بودند.
شانه‌اش که چنگال گرگینه در آن فرو رفته بود، باد می‌کرد و عضلاتش به شکل غیرطبیعی متورم می‌شدند.
موهای بلند و بلوندش یکی‌یکی می‌ریختند و به جایشان موهای زمخت، خاکستری-سفید و ضخیم روی پوستش جوانه می‌زدند. ناخن‌های ظریف و مرتبش به چنگال‌های بلند و سیاه تبدیل شدند؛ چنگال‌هایی که قبلاً برای تحقیر دیگران به کار می‌رفتند، حالا علیه خودش بودند.
لوسیوس با تمام وجودی که ازش باقی مانده بود، سعی کرد مقاومت کند. ذهنش پر از تصاویر بود:
تصویر خودش در لباس‌های سیاه و نقره‌ای، در حال قدم زدن در سالن وزارتخانه.
نگاه تحقیرآمیز به آرتور ویزلی.
لبخند رضایت وقتی کتاب تام ریدل را به جینی ویزلی داده بود.
همه چیزهایی که او را «لوسیوس مالفوی» کرده بودند.
و حالا... حالا یکی از همان موجوداتی که همیشه «پست»، «کثیف» و « درجه دو» می‌دانست، داشت او را به خودش تبدیل می‌کرد.
«من... برترم...»
غرغری حیوانی از دهانش خارج شد.
دندان‌هایش در حال دراز شدن بودند و لثه‌هایش خون‌ریزی کرده بود.
«من... مالفوی‌ام... من...»
گرگینه خاکستری که او را گاز گرفته بود، حالا چند قدم عقب‌تر ایستاده بود و با چشمان زردش، تماشایش می‌کرد. انگار لذت می‌برد از تماشای سقوط این اشراف‌زاده مغرور.
در همان لحظه، نارسیسا از پله‌ها پایین دوید. چهره‌اش سفیدتر از همیشه بود.
+لوسیوس!
فریادش پر از وحشت بود.
+لوسیوس، نه! دراکو، عقب بکش!
دراکو با چوبدستی لرزان در دست، مقابل پدرش ایستاده بود. اشک خشم و ترس در چشمانش جمع شده بود.
+پدر! مبارزه کن! تو همیشه می‌گفتی ما مالفوی‌ها تسلیم نمی‌شویم!
اما لوسیوس دیگر نمی‌توانست پاسخ دهد.
بدنش به شدت تکان می‌خورد. کمرش خم شد، پاهایش تغییر شکل دادند و او به چهار دست و پا افتاد. ردایی مشکی-نقره‌ای‌اش پاره‌پاره روی بدن در حال تغییرش کشیده شده بود. چشمان نقره‌ای‌اش کاملاً زرد شد و مردمک‌ها به شکل کشیده و حیوانی درآمدند.
آخرین باری که هنوز تکه‌ای از ذهن انسانی‌اش باقی مانده بود، به سمت دراکو و نارسیسا نگاه کرد. در آن نگاه، ترکیبی از خشم بی‌پایان، تحقیر از خودش، و ترسی عمیق موج می‌زد.
+دراکو... فرار...
این آخرین کلمه‌ای بود که به شکل انسانی از دهانش خارج شد.
سپس غرشی وحشی و بلند از گلویش بیرون آمد؛ غرشی که قصر مالفوی را لرزاند. بدنش کاملاً تبدیل شد. گرگینه‌ای بزرگ، عضلانی، با پشم خاکستری-نقره‌ای (رنگ یادگار موهای سابقش) و چشمانی پر از خشم و سردرگمی.
گرگینه‌ای که قبلاً لوسیوس مالفوی بود، سرش را به عقب خم کرد و زوزه‌ای طولانی و پر از خشم کشید؛ زوزه‌ای که با زوزه‌های دیگر گرگینه‌های بیرون قصر یکی شد.
باران همچنان می‌بارید.
و یکی از قدرتمندترین نمادهای برتری خون خالص، حالا به همان چیزی تبدیل شده بود که همیشه از آن متنفر بود.
اما در عمق ذهن این گرگینه جدید، هنوز جرقه‌ای کوچک از غرور شکسته لوسیوس مالفوی شعله‌ور بود... و تشنه انتقام.
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتی‌ست که دیگران را وادار به اطاعت می‌کند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]


پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: یکشنبه 20 اردیبهشت 1405 16:07
نمایش جزئیات
آفلاین
شب شورش _ قصر مالفوی ها


بارانی سنگین و بی‌رحمانه‌ای که از ساعات پایانی غروب شروع به باریدن کرده بود و حالا نزدیک نیمه‌شب، بمانند تازیانه بر سقف شیب‌دار و پنجره‌های بلند قصر مالفوی فرود می‌آمد.
روز لوسیوس نسبتاً آرام اما پر از کار گذشته بود. صبح را در اتاق مطالعه‌اش به بررسی گزارش‌های محرمانه‌ای گذرانده بود که از وزارت سحر و جادو دریافت کرده بود؛ گزارش‌هایی در مورد شایعات جدید درباره تحرکات مشکوک در میان موجودات غیرجادوگر و برخی خانواده‌های اصیل که اخیراً «نگرش‌های نرم‌تری» پیدا کرده بودند.
بعدازظهر را با نارسیسا به صرف چای در باغ زمستانی قصر گذرانده بودند، جایی که درباره وضعیت دراکو و آینده‌اش در وزارتخانه صحبت کرده بودند. نارسیسا همچنان نگران نفوذ بیش از حد بعضی خون‌های نیمه‌اصیل در محافل بالا بود و لوسیوس با خونسردی همیشگی‌اش او را آرام کرده بود.
شام امشب هم بمانند همیشه باشکوه و در سکوت نسبی خورده شده بود؛ فقط صدای چنگال‌ها روی بشقاب‌های نقره‌ای و گاه‌به‌گاه نظرات کوتاه دراکو درباره تمرین‌های اخیرش در کوئیدیچ.
بعد از شام، لوسیوس به سالن پذیرایی بزرگ آمده بود. ردایی مشکی-نقره‌ای با یقه بلند بر تن داشت، موهای بلند و بلوندش را مانند همیشه مرتب پشت سر بسته بود و با یک لیوان کهنه‌شراب جن‌ساز در دست، نزدیک شومینهٔ مرمری ایستاده بود. نارسیسا روی مبل مخملی نزدیک او نشسته بود و کتابی قدیمی درباره تاریخچه خاندان بلک را ورق می‌زد. دراکو هم چند قدم آن‌طرف‌تر، روی صندلی راحتی لم داده بود و نامه‌ای از یکی از دوستانش در وزارتخانه را می‌خواند.
هوا سنگین و نمناک بود، اما اندرون قصر با آتش گرم شومینه و نور سبز ملایم شمع‌های جادویی، هنوز آرامش و وقار همیشگی مالفوی‌ها حفظ شده بود. لوسیوس در ذهنش به برنامه فردا فکر می‌کرد: صبح زود می‌خواست با چند تن از متحدان قدیمی‌اش در وزارتخانه دیدار کند تا درباره پیشنهاد جدید قانون محدودیت بیشتر بر موجودات جادویی بحث کنند. بعدازظهر هم قرار بود با نارسیسا به دیاگون‌الی بروند تا چند وسیلهٔ لوکس برای قصر سفارش دهند. همه چیز طبق روال همیشگی به نظر می‌رسید؛ تا اینکه زوزه‌ای بلند و وحشی از دل جنگل ممنوعه برخاست. سپس زوزه‌ای دیگر، و بعد ده‌ها زوزه که مثل موج به هم پیوستند.
لوسیوس لیوان را روی میز گذاشت و ابروانش را درهم کشید :
+این چیست؟
صدایش سرد و تیز بود.
+گری‌بک دوباره جرأت کرده صدایش را بلند کند؟
او به سمت پنجره‌های بلند رفت.
با یک حرکت چوبدستی را بیرون آورد و
«Lumos Maxima»
نور سفید شدید حیاط و جنگل اطراف را روشن کرد.
آنچه دید، خون در رگ‌هایش را منجمد کرد.
صدها سایه در تاریکی و زیر سیل باران در حال حرکت بودند.
گرگینه‌های عظیم با پشم خیس و عضلات برآمده،
خون‌آشام‌هایی که مثل شبح در هوا جابه‌جا می‌شدند،
غول‌های غارنشین که درختان را مثل علف هرز جابه‌جا می‌کردند و حتی تعدادی جن‌خانگی شورشی که با چشمان پر از کینه به سمت قصر می‌دویدند.
اقلیت‌ها آمده بودند. آمده بودند تا اکثریت شوند.
+ موجودات کثیف و پست...
لوسیوس با نفرت عمیق گفت.
+جرأت کرده‌اید به قلمرو مالفوی پا بگذارید؟
در همان لحظه، شیشه‌های پنجرهٔ سالن با صدای انفجارمانندی شکستند. سه گرگینهٔ غول‌پیکر با غرش‌های هولناک داخل پریدند.
لوسیوس بلافاصله واکنش نشان داد:
«Sectumsempra!»
«Crucio!»
دو تا از گرگینه‌ها زخمی شدند، اما سومی با سرعتی وحشتناک از کنارش رد شد و چنگالش را عمیق در شانهٔ راست لوسیوس فرو کرد.
درد سوزان مثل آتش در بدنش پخش شد. زهر گرگینه بلافاصله وارد خونش شد.
قصر به سرعت به صحنه‌ای از آشوب تبدیل شد.
فریاد نارسیسا از بالا شنیده می‌شد، دراکو چوبدستی در دست به پایین دویده بود و جن‌خانگی ها جیغ‌کنان ظاهر می‌شدند . گرگینه‌ها و خون‌آشام‌ها همه‌جا بودند. هدفشان کشتن نبود؛ تبدیل کردن بود.
لوسیوس در حالی که خون از شانه‌اش فواره می‌زد، عقب‌نشینی کرد.
بدنش داغ شده بود، عرق سرد روی پیشانی‌اش نشسته بود و قلبش با سرعت عجیبی می‌زد. او سعی کرد چوبدستیش را محکم بگیرد اما انگشتانش شروع به لرزیدن کردند.
یکی از گرگینه‌های بزرگ — موجودی با پشم خاکستری تیره و چشمان زرد وحشی — مستقیم به سمت او آمد. لوسیوس با صدایی که هنوز سعی در حفظ غرور داشت فریاد زد:
+تو فکر می‌کنی می‌توانی مرا لمس کنی؟ من لوسیوس مالفوی‌ام! من برتر از تو و تمام نژاد پست تو هستم!»
گرگینه غرشی کرد که شبیه خنده بود و در یک پرش، دندان‌هایش را عمیق در گردن لوسیوس فرو برد. زهر داغ و سوزان مثل رودخانه‌ای از آتش در رگ‌هایش جاری شد.
لوسیوس مالفوی فریادی کشید — فریادی پر از خشم، تحقیر و وحشتی عمیق.
بدنش روی کف مرمرین سالن به شدت تکان خورد. استخوان‌هایش صدا می‌دادند، پوستش ترک می‌خورد، موهای بلوندش شروع به سفید و زمخت شدن کردند. ناخن‌هایش دراز و تیز شدند، دندان‌هایش در دهانش تغییر شکل دادند.
چشمان نقره‌ای‌اش زرد و وحشی شد.
آخرین چیزی که پیش از از دست دادن کنترل کامل ذهنش دید، چهرهٔ وحشت‌زده و رنگ‌پریدهٔ دراکو بود که فریاد می‌زد:
+پدر! نه!
و در عمق ذهن در حال محو شدنش فقط یک فکر تکرار می‌شد:
«این... این تحقیر... من... لوسیوس مالفوی... گرگینه...؟»
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتی‌ست که دیگران را وادار به اطاعت می‌کند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]


پاسخ: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: شنبه 19 مهر 1404 14:41
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
سالن قصر مالفوی زیر نور شمعدان‌های طلایی غرق در هرج‌ومرج بود. اسکورپیوس با نیش تا بناگوش باز، از "ترید ارز دیجیتال" و "سمینار موفقیت" وراجی می‌کرد، و مرگخواران – ایوان، بلاتریکس، و مروپ با ملاقه معروفش – مثل بوقلمون‌های عصبانی زل زده بودن بهش. ابروهای ایوان انگار به سقف چسبیده بود، و مروپ داشت ملاقه رو مثل وردنه می‌چرخوند. ناگهان، شومینه عظیم انتهای سالن غژغژ کرد و در مخفی پشتش باز شد. لوسیوس مالفوی، با شنل مشکی که مثل شب موج می‌زد و موهای نقره‌ای که زیر نور برق می‌زد، با قدم‌های سنگین وارد شد. چشمای خاکستری-یخیش یه دور مرگخوارا رو اسکن کرد و لبخند کجی گوشه لبش نشست.

+ اسکورپیوس، این گند چیه زدی؟
صدا مثل یه طلسم سرد، سالن رو ساکت کرد
+ترید؟ سمینار؟ فکر کردی قصر مالفوی کارخونه‌ی ماگلیه؟
عصای نارونش رو بلند کرد، نوکش به سمت نوه‌اش چرخید. "ایمپریو!" یه زمزمه بی‌کلام و چشمای اسکورپیوس یه لحظه مثل جغد خالی شد.
+برو هاگوارتز، تکلیف معجون‌سازی‌ات رو بنویس و این مسخره‌بازی رو تموم کن!
اسکور ، با یه نیش نیمه‌باز و قیافه‌ای که انگار گالیون گم کرده، لخ‌لخ‌کنان به سمت در خروجی غیبش زد.
لوسیوس به مرگخوارا رو کرد، عصاشو آروم تکون داد.
+شما ژنده‌پوشا! فکر کردین بدون من گاوصندوق مالفوی رو غارت می‌کنین؟
خنده‌ای کرد که انگار از گورستان ریدل‌ها اومده.
+"گالیونا رو می‌دم، اما خودمم حاضر خواهم بود برای آزادی لرد"
چشاش برق زد. چرخید و با دستانی جمع شده پشت سرش و سینه‌ای مغرورانه ستبر ، مکثی کرد، بعد با طعنه گفت:
+البته، اگه اینقدر به ترید علاقه دارین، من یه پکیج 'طلسم برای رام کردن مرغ' دارم، روزی هزار گالیون سود!
به سمت گاوصندوق قدم برداشت و پوزخندی زد.
+خب، چه کنیم؟ میخوایدش یا باید سوپ مرغ درست کنم؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتی‌ست که دیگران را وادار به اطاعت می‌کند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]


پاسخ: درگاه جهنم: گذرگاه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 15 تیر 1404 17:46
نمایش جزئیات
آفلاین
خب خب خب

سالازار عزیز و ارجمند
مفتخرم که آمادگیم رو برای گرفتن نخستین گناهم و به رخ کشیدن باری دیگر جادوی بی‌بدیل و خاص مالفوی هارو اعلام بدارم



صدای سالازار اسلیترین:

لوسیوس،

به جهنم خوش آمدی. خانواده‌ی مالفوی همواره جایگاه خاصی در جامعه‌ی جادوگری داشته‌اند، و هر نسل، ویژگی‌هایی را به ارث برده که برای همگان شناخته‌شده‌اند. به‌ویژه خودت، لوسیوس، که به‌عنوان یکی از برجسته‌ترین جادوگران سیاه، حتی بیش از دیگر اعضای خانواده‌ات شناخته شده‌ای.

بریم سراغ مأموریت:

گناه اول: در میان ویژگی‌های خاصت، علاقه‌مندیم یکی از آن‌ها را به‌طور برجسته‌تر ببینیم. بنابراین، یکی از خصیصه‌های اصلی لوسیوس مالفوی در زمینه‌ی خباثت را انتخاب کن، به تاپیک «جام آرزوهای اسلیترین» برو و لوسیوس را فعالانه وارد سوژه کن تا این ویژگی را به‌خوبی به نمایش بگذاری. پس از آن، به اینجا بازگرد و برایمان توضیح بده که کدام ویژگی را انتخاب کردی و چطور در آن پست پرورش دادی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1404/4/15 21:19:54
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتی‌ست که دیگران را وادار به اطاعت می‌کند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]


پاسخ: بانک جادوگری گرینگوتز
ارسال شده در: پنجشنبه 5 تیر 1404 12:58
نمایش جزئیات
آفلاین
درود و عرض خسته نباشید خدمت شما عزیزان

گزارش‌کار خرداد ۲۵۸۴


آشپزخانه اسلایترین
گورستان ریدل‌ها
گورستان ریدل‌ها
حمله«مرگخواران»
گورستان ریدل‌ها
گورستان ریدل‌ها
تالار خصوصی اسلایترین
گورستان ریدل‌ها
حمله«مرگخواران»
حمله«مرگخواران»
گورستان ریدل‌ها
تالار خصوصی اسلایترین
فرهنگستان ریدل

بانک جادوگری گرینگوتز - باجه یک

حقوق 50 گالیون این ماه شما تایید شد.
5 + 5 درصد مالیات (اسلیترین و مرگخواران) معادل با 3 + 3= 6 گالیون از شما کسر شد.
ثروت قبلی: 50 گالیون
ثروت جدید: 94 گالیون

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1404/4/19 16:28:42
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتی‌ست که دیگران را وادار به اطاعت می‌کند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]


پاسخ: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: شنبه 17 خرداد 1404 18:23
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد درحال سبک‌سنگین کردن پیشنهاد سیبل بود. از یک طرف دلش نمی‌خواست کسی تو ذهن پیچیده و شیکش وول بخوره، از طرف دیگه جمله‌ی «ایده‌های تاریک و سیاه» به شدت جذاب بود. مخصوصاً اون‌جاش که گفت ذهن شما باز میشه! کسی چه می‌دونه، شاید پشت یه ذهن باز، یه نقشه‌ی کشتار جمعی خلاقانه هم پنهون باشه.

اما پیش از آن‌که لرد تصمیمی بگیرد، صدای خش‌خش‌مانند عبور یک موجود خوش‌پوش از میان جمع به گوش رسید. مرگخواران به طور غریزی خودشان را کنار کشیدند؛ چون کسی داشت می‌اومد که اگه پاتکش به ردای یکی از مرگخوارای بخت‌برگشته می‌خورد، طرف باید بقیه عمرش رو با نیش‌گون‌های ممتد زندگی می‌کرد.

ارباب…
صدایی صاف، کشیده، و همراه با طنین کلاس بالا بلند شد.
–اجازه بدید من پیشنهادی بدم... بدون دخالت تفاله‌های چای و بخارهای اسطوخودوس!

همه برگشتند. لوسیوس مالفوی مثل یک جلد مجله‌ی تبلیغاتی ویزنگاموت وارد صحنه شده بود. موهای صاف و براقش در نور سالن مثل آب‌نبات نعنایی می‌درخشید، و ردای سیاهش با هر حرکت مثل پرده‌ی تئاتر بالماسکه باز و بسته می‌شد.

–ما هم می‌خواستیم ببینیم کجا موندی! گفتیم نکنه وسط راه، برق مویتو قطع کرده باشن!

لوسیوس نگاهی از بالا به پایین به بلا انداخت، که داشت از حسادت دندان می‌سایید.
–ارباب، چه کاری فرهنگی‌تر از برگزاری یک رقابت رسمی، با نظم، داوری و امتیازدهی دقیق؟
او یک قدم جلو آمد و ادامه داد:
–ما می‌تونیم یک «جشنواره‌ی هنری مرگخواری» برگزار کنیم. نمایشنامه، نقاشی، آوازهای جادویی، و مثلاً… هنرهای مفهومی با اجزای بدن دشمنان!
(همان‌جا دو سه تا مرگخوار با اشتیاق خاصی پلک زدند.)

سیبل که همچنان دود اسطوخودوسش را به هوا می‌فرستاد، زیر لب زمزمه کرد:
–اما من دیدم که تو آینده قراره یه شعر عاشقانه از ارباب بخونید که...

–سکوت کن سیبل!
لوسیوس اخم‌ناکی نثارش کرد.
–جشنواره فرهنگی من با شعرهای تو خراب می‌شه. نمی‌خوام وسط اجرا یه‌دفعه بوی جوهر قهوه‌ای و تفاله‌ی نعناع بلند شه.

لرد آرام دست به چانه زد. معلوم نبود از پیشنهاد لوسیوس خوشش آمده یا داشت فکر می‌کرد بین این دو تا کیو اول کروشیو بزنه.
–رقابت فرهنگی؟ با نمایشنامه و آواز و اجزای بدن؟... ما علاقه‌مند شدیم!

جمع با صدای آه کشیده‌ای به نشانه‌ی هیجان واکنش نشون داد. بلا از شدت خشم موهاشو جوید. سیبل با دودهای بنفش رنگ، تصویر یه قلب شکسته تو هوا کشید. و لوسیوس، با لبخند متکبرانه‌ای، راضی از اینکه لرد نظرش رو پسندیده، کمی بیشتر یقه‌ی رداش رو مرتب کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتی‌ست که دیگران را وادار به اطاعت می‌کند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]


پاسخ: سرانجام یک آغاز
ارسال شده در: دوشنبه 12 خرداد 1404 21:10
نمایش جزئیات
آفلاین
همه‌چیز از لحظه‌ای شروع شد که تام، برای بار اول، داوطلب شد با مروپ گانت پروژه‌ی دو‌نفره‌ی «مرور تاریخچه‌ی جادوهای باستانی» را انجام دهد. هیچ‌کس فکر نمی‌کرد این تصمیم ساده، آغاز یک فاجعه باشد.

اولین نفر، آستوریا گرین‌گرس بود که شک کرد. موقع عبور از کنار کتابخانه، صدای مروپ را شنید که با لحن عاشقانه‌ای می‌گفت:
–اگه تو توی قرون وسطی به دنیا میومدی، من حاضرم با یه اسب شاخدار فرار کنم...

و صدای تام را که با سردرگمی اما صداقتی عجیب پاسخ داد:
–اوه... خب... باشه.

آستوریا با حالتی مبهوت وارد تالار شد. لب‌هایش می‌لرزید.
–اونا... اونا دارن با هم تمرین جادوی محافظت از رابطه می‌کنن. با چاشنی ناز و نیش‌چشم.

بلا لسترنج که هنوز فکر می‌کرد مروپ بیشتر به عنکبوت علاقه داره تا انسان، خندید و گفت:
–شایعه‌ست. محاله. اون تام ریدله. آدمو با نگاهش به زهرمار تبدیل می‌کنه.

اما وقتی خود بلا نیم ساعت بعد وارد آشپزخانه شد و دید تام برای مروپ سوپ درست می‌کنه، یک لحظه دنیا دور سرش چرخید.
–او داشت... براش هویج پوست می‌گرفت. با لبخند.

دلفی که تازه از جلسه‌ی جلسه‌ی تربیت جادویی برگشته بود، حرف‌ها را شنید و با ناباوری سرش را تکان داد.
–نه... نه... نه... این نمی‌تونه اتفاق بیفته. باید کاری کرد. الان فقط دارن با هم پروژه می‌نویسن، ولی می‌دونم. این چیزا همین‌طوری شروع می‌شن. اول پروژه. بعد نگاه. بعد اسم مستعار عاشقانه... بعد...

همه سکوت کرده بودند. حتی پیونز که معمولاً فقط در مورد گلابی‌های آلوده حرف می‌زد، با نگرانی گفت:
– اگه فردا دیدیم که مروپ عکس تام رو توی قاب قلب گذاشته، دیگه نمی‌تونیم کاری کنیم.

دلفی بلند شد، شالش را سفت به دور خودش پیچید و گفت:
–من باید برم با رابستن حرف بزنم. قبل از اینکه دیر بشه.

و این، همان لحظه‌ای بود که جریان به سمت فاجعه حرکت کرد...

افرادی که لایک کردند

«قدرت نه در فریاد، که در سکوتی‌ست که دیگران را وادار به اطاعت می‌کند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]


پاسخ: گورستان ریدل‌ها
ارسال شده در: دوشنبه 12 خرداد 1404 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
در مه ارغوانی، سکوتی غلیظ‌تر از خود بخار حاکم بود. همه‌چیز گویی متوقف شده بود... حتی زمان.

لوسیوس پلک زد. نه یک‌بار، بلکه چندبار. اما آنچه پیش چشمش ظاهر شد، چیزی نبود که با پلک‌زدن محو شود.

خانه‌ی مالفوی. سالن غذاخوری. اما چیزی عجیب بود. پرده‌ها نیمه‌سوخته بودند. شیشه‌ها شکسته. و درست وسط سالن، بر زمین، ولدمورت ایستاده بود... بی‌جان.

دست لوسیوس بی‌اراده لرزید. شمشیر از میان انگشتانش سر خورد و بر زمین تالار مه‌گرفته افتاد.
–این... نه... این اشتباهه...

قدم برداشت. نه به جلو، بلکه به عقب. اما صدا آمد. صدای کسی که نباید آنجا می‌بود.
–فرار نکن، لوسیوس.

صدای دراکو بود. نوجوانی با چشمان بی‌نور و صورتی غبارگرفته.
–همه‌چی از هم پاشید، چون تو هیچ‌وقت مرد تصمیم‌گیری نبودی.
–ساکت شو...
–تو حتی از نجات من هم عاجز بودی. منو سپردی بهش، چون خودت می‌ترسیدی.

لوسیوس صورتش را میان دستانش گرفت. صدای او در سرش پیچید، با صدای هزار دراکو، هزار فریاد، هزار پشیمانی.

سمت دیگر تالار، سیبل ناگهان زانو زد. مه برای او شکل گرفته بود به صورت راهروهای تاریک آزکابان، جایی که ماروُلو، برادر گابریلا، فریاد می‌زد:
–تو گفتی زنده برمی‌گرده. گفتی می‌تونیم درش بیاریم!

سیبل لب‌هایش را گزید. اشک بی‌صدا از گونه‌اش چکید. سعی کرد نگاه نکند، اما صدا زنده‌تر از همیشه در گوشش پیچید.

رابستن، اما فریاد زد. آتش، همه‌جا. خانه‌ی رزوزا، زنی که تنها شب آرام زندگی‌اش را با او گذرانده بود. حالا در میان شعله‌ها می‌سوخت و تنها جمله‌ای که تکرار می‌کرد این بود:
–چرا گذاشتی برگردم؟

وینکی هم در میان مه، زانو زده بود. دست‌هایش را جلو گرفته بود و التماس می‌کرد:
–وینکی اشتباه کرد... وینکی نمی‌خواست... ارباب نگهش داره...

مه، مثل آینه‌ای از زخم‌ها، هر یک را با عمق پنهان‌ترین ترسشان روبه‌رو کرده بود.
اما لوسیوس، با تمام درد، با تمام لرز، آهسته نفس کشید.
–نه... این فقط مهه... فقط مهه... نه واقعیه، نه حقیقی.

چشمانش را بست. لب‌هایش تکان خوردند. نه برای وردی خاص، بلکه برای مرور نام‌ها. چیزهایی که واقعی بودند.
–نارسیسا... دراکو... لرد... گابریلا... هدف... جعبه...

با این کلمات، صدای دراکو کم‌کم محو شد. تصویر سالن خاکستری رنگ با سالن مه‌زده تالار جا عوض کرد.

مه شروع به عقب‌نشینی کرد.

و حالا... لوسیوس، تنها کسی بود که ایستاده، شمشیر در دست، قدمی از قلب تاریکی فاصله داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتی‌ست که دیگران را وادار به اطاعت می‌کند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]


پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: دوشنبه 12 خرداد 1404 20:56
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس روی موجود خارخور سوار شده بود.

چرا؟ چون غرور مرگخوارانه‌اش اجازه نمی‌داد یک جانور عجیبی که اسم علمی‌اش به احتمال قوی خارخوروسِ بزواروس بود را به حال خودش رها کند و خودش پیاده دنبالش برود. نه! این لوسیوس بود، وارث خاندان مالفوی، سوار بر جانوری خاردار، در حالی که شال نقره‌ای‌اش مثل پرچم در باد می‌رقصید و شمشیری که از شدت حرارت شومینه کج شده بود را مثل فرمان دست گرفته بود!
–بچه‌ها حرکت کنین! به دنبال من! بریم آیتم پیدا کنیم! شومینه بعدی باید از راه برسه!

اما بقیه مرگخوارها فقط نگاهش می‌کردند. بعضی از شدت سواری‌گرفتن شاهانه‌ی لوسیوس حس می‌کردند دارن به دنیای ماگل‌ها جذب می‌شن و به تماشای "وستروسِ مرگخواران" نشستن. سیبل آرام زیر لب گفت:
–این صحنه باید ثبت شه. یکی گوشی داره؟ یا نه، بذارین اینو تو جام پیشگویی ذخیره کنم!

لوسیوس که تازه متوجه شکوه حضورش شده بود، با نگاهی از بالا به پایین ادامه داد:
–می‌دونین مشکل کار کجاست؟ اتحاد نداریم. وفاداری نداریم. لباس نظامی نداریم. باید یه یونیفرم طراحی کنیم. سیاه، براق، با یقه‌های بلند... یه چیزی تو مایه‌های پالتوی خودم!

تام زیر لب غر زد:
–این دیگه داره کل بازیو با شوی لباس قاطی می‌کنه!

اما ناگهان موجود خارخور که شاید از وزن غرور لوسیوس یا شمشیر منحرف‌شده‌اش یا شال نقره‌ای که جلوی چشمش تاب می‌خورد خسته شده بود، عربده‌ای زد و مثل گلوله‌ی خار از جا کند و شروع به دویدن کرد!

–آخخخخ گـلـه‌های نخود پخته در مجاری عصبی من!
فریاد لوسیوس بود که حالا به شدت در حال بالا و پایین شدن روی برآمدگی‌های ستون فقرات خارخور بود. مرگخوارها جیغ‌زنان به دنبالش دویدند تا ارباب آینده‌شان را از تبدیل‌شدن به جادوگر قیمه جلوگیری کنند.

اما درست در همین لحظه صدای اعلان بازی دوباره آمد:
«نقطه‌ی دسترسی به آیتم مخفی شماره ۲ در حال فعال‌سازی است. تنها بازیکنی که سوار بر وسیله‌ی غیرمتعارف وارد دایره‌ی آتش شود، آیتم را دریافت خواهد کرد.»

مرگخوارها با وحشت به لوسیوس و خارخور نگاه کردند که داشت با سرعت به سمت دایره‌ای از آتش، ترسناک‌تر از مغز تام، نزدیک می‌شد. لوسیوس فریاد زد:
–نگران نباشین! من می‌تونم مهارش کنم!

نمی‌تونست.

اما مهم این بود که لوسیوس، در حالی که از یک طرف شال نقره‌ای‌اش در آتش می‌سوخت و از طرف دیگر شمشیرش نقش آنتن گیرنده‌ی آیتم را بازی می‌کرد، با شکوه و جیغ وارد دایره‌ی آتش شد...

و ناپدید شد.

همه ایستادند. سکوتی محض. سپس...

بازیکن شماره ۴۵۶ آیتم مخفی «پوتین ضدشعور +۱» را دریافت کرد. انتقال به مرحله‌ی بعدی در حال انجام است...
مرگخوارها با دهان‌های باز، به جایی که لوسیوس ناپدید شده بود زل زدند.

تام آهی کشید:
–کاش منم یه خارخور داشتم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتی‌ست که دیگران را وادار به اطاعت می‌کند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]