چالش اول
وای مامان ترو خدا!
+ حرف مفت نزن دختره ور پریده، یه امتحان ماگلی ساده رو نمیتونی حل کنی!؟

_ما...
+ گمشو از خونه خواهر من بیرون!

خعب خعب سیلام علیکم! حال شما! نمیدونم تا الان حدس زدید چی شده یا نه، اگه حدس زدید که باریکلا ولی اگه نه یاید بگم مادر فولاد زره منو از خونه فوت کرده بیرون!

شاید بپرسید چرا و باید بگم؛ فقط خدا میدونه...

قضیه از این قراره که ما چند روزیه که برای مسافرت اومدیم بیرون از محوطه جادوگری شهر لندن و اومدیم بین این همه ماگل!

مجبور شدم برای چند روز به مدرسه دختر خالم ابیگل برم..
( به عنوان مهمان البته)
و یه هفته اونجا جا خوش کرده بودم.... تا اینکه معلم ابیگل از بچه ها امتحان گرفت.
منم چون اونجا بودم امتحان دادم... واه واه واه گند زدم! گند، اونم چه گندی.

از شانس بدم مامانم ورقه امتحان دید و الان هم بیرون منزل با یه کارتون یخچال بزرگ درخدمت شما هستم.

زیر لب هی میگم:
_ خو بی من چه که امتحان ماگلی سخته! مگه تقصیر من بود...
به سمت پارک که یه ۱۰ دیقه با خونه فاصله داشت میرم یه دختر بچه این موقع شب باید تو خونشون باشه نه وسط خیابون ولی خعب...

خودم گند زدم تو امتحان که لعنت بر خودم باد.،!
یه دفعه با یاد آوری یه چیزی، برگام مثل درختا تو فصل پاییز قیژ میریزه میفته پایین.
(اینکه برگ دارم یا نه به خودم مربوطه، ایش)
یادتونه یه اتوبوس بود چوب دستی تکون میدادی ظاهر میشد؟ من که یادمه شما یادتون نیست یا هست مهم نیست...
دستپاچه چوب دستی از تو جیبم در میارم، شاید فکر کنید با خودتون که؛ مگه نقل و نباته که از تو جیبش در آورد، باید در جواب بگم سرت بکن تو جیب خودت...عه بی تربیت اگه میخواستم خودم میگفتم.
چوب دستی رو تو هوا تکون میدم اما هیچی به هیچی دارم نا امید میشم که...
یا حضرت برگمائیل...!
شاید بپرسید؛ برگمائیل کیه؟ ولی باید بگم تروخدا دو دیقه فک نکنید. یه گله کاکتوس با چشای باز و خارای گنده، مثل گله گوسفند وایستادن جلوم.
خداوندا غلط خوردم من مامانمو میخوام...
آب دهنمو با صدا قورت میدم، جوری که حس میکنم کاکتوس هم شنید.
زود به خودم میام من کجا اونا کجا، پس بهترین کار تو این موقعیت چیه؟

نه دعوا نه! فرارررررر مثل سگی که شکار دیده میدویدم، البته بلانسبت سگ.
برمیگردم به عقب نگا میکنم، کاکتوس ها با یه استایل پوکر فیس به من نگا میکنن.
قشنگ اینجورین که خدایا این کم داره مخش؟
یهو یکی از کاکتوس ها یه جیغ میزنه.
جیغ نگو بگو ابر جیغ جیغ بنفش اصلا بنفش جیغ...
ای بابا من نمیدونم به هر حال جیغش شبیه وقتایی بود که یه سوسک از کنار پات رد میشه.
خلاصه بعد جیغ اون پدرصلواتی همه جیغ کشان اومدن سمت من.

آخه خدا لعنتت کنه زن چه وقت جیغ کشیدن بود. دآخه......
من بدو اینا بدو من بدو اینا بدو اینا بدو من بدو اینا بدو اینا بدو من بدو کلا بدو بدو بدبختی پشت بد بختی.
این کارتونه بود بچه بودیم شبکه ماگلی پخش میکرد اسمش میگ میگ بود داشتم مثل اون میدویدم. اونا ام مثل اون گرگ خنگ که میرفت دینامیت میخرید ولی جوجه نمیخرید،
افتاده بودن دنبال من، من مظلوم بخت برگشته ام فقط داشتم میدویدم.
حال وسط دویدن من یه دریچه جلوم در اومد یه دریچه تلپورت بود انگاری.

منم که سرعتم زیاد بود؛ ترمز بریدم صاف افتادم تو اون دریچه، خاک عالم حالا دریچه کجا میرفت؟
چشامو که باز کردم تو یه اتاق تاریک بود دورم پر از گل گیاه بود.
از جام بلند شدم که ایشالا خیر نبینم. کاش بلند نمیشدم، یهو دینگ دستم خورد یه گلدون افتاد پایین.!
پناه بر خدا چقدر گند میزنم جدیدا... یهو گوشه اتاق کنار در ده تا چش قرمز باز شدن. چی بودن؟

کاکتوس! انگار زندگی من گره خورده بود به اینا.
این دفعه نه چوبدستیم بود. نه خونه نه اصلا می دونستم کجام فقط خودم بودم و چند تا کاکتوس پس....

ایندفعه به جای اینکه اول اون کاکتوس ها جیغ بزنن من جیغ زدم و....

(خدا لعنتم کنه)

ادامه دارد...