حقیقت محض
این یک گزارش متفاوت از اتفاقاتی تاریخی و حقیقی است.
این یک میراث است.
امروز گزارشگر پیام امروز به خانه ریدلها رفت که با یکی از بزرگترین جادوگران زمانه گفتگویی به ژرفای زمان داشته باشد و مطلب امروز نه شایعات و عکسهای ساختگی و بلکه تاریخ کهنی خواهد بود که ما و بله همه ما، جادویمان را به آن مدیونیم.
لرد سیاه در اتاقش منتظر گزارشگر پیام امروز بود و آماده بود که بزرگترین قسمت تاریخ جادوگری را برایمان روایت کند. نور صبحگاهی روی صورت لرد میدرخشید و تصویری زیبا از صورت جدی او ساخته بود. او صحبتش را اینگونه آغاز کرد.
- همه ممکنه یه جایی از خودشون پرسیده باشن که ما از کجا اومدیم؟ میراث جادویی ما از کجا آغاز میشه؟... و شاید این سوال خاص هم برای بعضی از افراد پیش اومده باشه که چرا لرد سیاه برگزیده اسلیترین بود و تالار اسرار رو باز کرد؟ چرا لرد سیاه و نه هر کس دیگه ای؟... خب بگذارید از قدیم شروع کنیم.
و ما مشتاقانه گوش کردیم و لرد سیاه ما را به عمق تاریخ برد. ما هم شما را دعوت میکنیم که همراه با گزارشگر ما در این سفر همراه باشید.
- در سالهای بسیار دور، وقتی که هنوز جهان شکل وحشی و خشن خودش رو داشت، سالازار اسلیترین به دنیا اومد. او از همان کودکی هم استعداد فوقالعاده خودش رو نشون داد. روزها با پدرش به شکار میرفت و عصرها با مادرش راز معجونها رو یاد میگرفت؛ اما نقطه شعف رشدش رو مدیون دوستان وفادارش بود، مارها. بله، او استعداد بسیار نادری داشت که مورخین جادویی میگن از گورگون های (Gorgons) یونان باستان به ما ارث رسیده. همون زنان فلسدار که بر سرشون مار داشتند و مدوسای مشهور یکی از اونها بود. در واقع هرپو پلید (Herpo the Foul) هم که یک جادوگر یونان باستان بود، چنین ویژگی داشت و او اولین کسی بود که باسیلیسک ها رو به وجود آورد. سالازار اسلیترین که چنین استعداد کمیابی رو به ارث برده بود، در دهسالگی برای ساختن چوبدستی خودش راهی سفری عجیب شد.
- ساختن چوبدستی؟
- بله! اگرچه در اون زمان هم کسانی مثل الیوندر وجود داشتن ولی خرید چوبدستی مرسوم نبود. جادوگران و ساحرهها خودشون چوبدستی شون رو میساختند. براش هستهای پیدا میکردند و چوبی که بتونه برای انتقال قدرت هسته عمل کنه. خیلی از افراد راههای مرسوم و هسته های معمول رو انتخاب میکردند؛ ولی سالازار اسلیترین راه متفاوتی رو برگزید. از جنگل و کوهستان گذشت تا همونطور که مارها راهنماییاش کرده بودند، به اسکلت باسیلیسک برسه. اسکلت ماری غولآسا که سرور افعیها بهحساب میاد و نگاهش چنان قدرتمنده که فقط یکلحظه کافیه که هرکسی رو بکشه. سالازار یک دندون این اسکلت مبارک و قدرتمند رو برای هسته چوبدستیاش انتخاب کرد و این شیء چنان قدرتمند بود که سالازار به کمک زبان مارها به او "اطاعتکردن" رو آموخت و به او دستور داد که در دستان کسی غیر از خود او به "خواب" فروبره و در اصل بیاثر باشه. این چوبدستی بعد از چوبدستی الدر که توسط خود مرگ ساخته شده، قویترین چوبدستی دنیای جادویی به شماره میره. در کنار اینها باید به چیزهایی اشاره کنم که نقش کلیدی در ساختن شاخصههای وجودی اسلیترین داشتند.
- بله... بله! بفرمایید!
- در زمان جوانی سالازار و حتی قبلتر، جادوگران دوران سختی داشتند. ماگلها جادو رو مثل وبا میدونستند و هر کسی یا هرچیزی که باهاش در ارتباط بود رو مثل منبع بیماری میسوزوندند. بنابراین جادوگرها زندگی دوگانهای داشتند. مجبور بودند در خفا زندگی کنند و همیشه از طلسمهای محافظتکننده استفاده کنند. وضعیت بهقدری بد بود که حتی ماگلهایی که از جادو بهره میبردند، مثلاً بیماریشون با کمک جادو درمان میشد، یا جادوگران رو برای سوزانده شدن گزارش میکردند و یا خودشون اونها رو میکشتند؛ در نتیجه ویژگیهایی مانند رازداری، دانشپروری، محافظت، پنهانکاری و نفرت از ماگلها در خون اسلیترین جای گرفت و برخلاف آنچه که غرور به نظر میآید تنها یک روش بقا برای جادوگران بود که نسل به نسل و سینهبهسینه در میانشون منتقل شد. در همین اوضاع وحشتناک سالازار سفرش رو برای دیدن دنیا آغاز کرد. به همهجا سفر کرد و قویترین و پیچیدهترین جادوهای دوران رو آموخت و در نهایت به لیندنبرگ رسید، جایی که سرنوشت منتظرش بود.
- چه اتفاقی در اونجا افتاد؟
- سالازار سه یارش رو پیدا کرد. گودریک گریفیندور شجاع که بهتنهایی لشکری از گابلینها رو شکست داده بود، هلگا هافلپاف که در وردها و درمان بیماریها خبره بود و روونا ریونکلا که بسیار زیبا و بسیار هم پر استعداد بود. او به همراه این سه نفر هاگوارتز رو پایهگذاری کرد و مدرسهای ساخت که جادوگران و ساحرهها بدون ترس بتونن در اون جادو رو یاد بگیرند و جامعه جادو رو نه یک ویژگی خطرناک و بلکه یک موهبت بدونه. همونطور که همه میدونن اونها تصمیم گرفتند که جادوگران و ساحرههای جوان رو در چهار گروه انتخاب کنند و به هر گروه یکی از پایهگذاران درس بده. سالازار اسلیترین که ظلم و نادانی ماگلها رو دیده بود، با ورودشون به مدرسه مخالف بود. در نظر او جادوی اونها، بیثبات و ضعیف بود و ممکن بود هر لحظه بخوان به عقاید جامعه ماگلی اون زمان برگردند و از اون جادو برای نابودکردن جادوگران استفاده کنند و برای همین هم بود که او افراد با خون خالص و از خانواده خودش رو برای یادگیری انتخاب کرد و هسته اولیه اسلیترین رو به همین ترتیب شکل داد.
- واو! تا حالا اینطور بهش فکر نکرده بودم!
- سالازار اسلیترین از همان ابتدا جادو آموزانی قوی تربیت کرد که بسیار دقیق و در کار با چوبدستی ماهر بودند. او معتقد بود که برای رسیدن به درجه والای جادوگری افراد باید از مرزهای معمول و امن رد شن و جادویی که امروزه معمولاً به اون جادوی سیاه میگیم، یاد بگیرند. البته اون زمان سه طلسم نابخشودنی، اصلاً سیاه یا بد تلقی نمیشد و برعکس، اینها طلسمهایی بودند که جادوگران رو از کشته و سوزانده شدن محافظت میکردند و در نظر سالازار یادگیری اونها بسیار ضروری بود. در میان همه این شاگردهای برجسته، مرلین شاگردی بیهمتا بود. کسی که پتانسیلی عجیب و خارقالعاده داشت. سالازار استعداد او رو دید، کسی که در نهایت به یک پیشگام در جادوگری تبدیل شد و نامش برای همیشه در تاریخ جاودانه شد.
در اینجای گزارش، گزارشگر ما چنان مجذوب سخنان لرد شده بود که فراموش کرد سؤالی بپرسد و لرد همچنان با سخنانش تاریخ را ورق زد.
- کمکم با محبوبیت مدرسه، سالازار اسلیترین به این نتیجه رسید که باید یک تغییری در پذیرش مدرسه ایجاد بشه و بالاخره این موضوع رو با سه نفر دیگه در میان گذاشت. اما آنها بهخصوص گودریک گریفیندور، مجذوب جادوگران با خون و تبار ماگلی شده بودند و به هشدارها و توصیه او گوش نکردند و سالازار اسلیترین مدرسه رو ترک کرد. البته کسی مثل او هرگز بدون جاگذاشتن میراثش اونجا رو ترک نمیکرد و این میراث در جایی زیر قلعه و دور از چشم همه پنهان شد. میراثی برای کسی مثل خودش که با زبان مارها آشنا باشه و خونش کاملاً اصیل باشه. این میراث اولاً شامل یک کتاب از جادوها و دانشهای او بود که متأسفانه سوزانده شد؛ ولی مهمتر از اون باسیلیسکی بود که خودش پرورش داده بود و مأموریت داشت که همه کسانی که خون ناخالص داشتند رو از هاگوارتز پاک کنه. همه کسایی که روزی زندگی جادوگران رو تهدید کرده بودند باید از بین میرفتند و هاگوارتز به بازماندگان اصلی میرسید که سالهای متعدد در ظلم و خفا زندگی کردند و با زحمت، فداکاری و قربانیکردن خودشون و خانواده هاشون جادو رو حفظ کردند؛ بنابراین متوجه میشید که چه ویژگی باارزش و چه مسئولیت بزرگی به من داده شده بود؟... من کسی بودم که تالار اسرار برای اون باز شد و باسیلیسک رو پیدا کرد. من نهتنها از تبار گانتها و بلکه از جادوی باستانی قرنها میام که همه چیزهایی که ما از جادو بلدیم رو از اونها یاد گرفتیم. بله. این ویژگی بزرگ ماست و چیزیه که بهش افتخار میکنیم. من کسی بودم که مأموریت خطیری که اجدادم به من واگذار کرده بودند رو درک کردم و مرزهای جادو رو شکستم. چنان قوی شدم که مرگ رو شکست دادم و برای رسیدن به جامعهای سالازار میپسندید تلاش کردم. این تنها از قدرت و بلکه از شجاعت و دانش میاد و کمتر کسی این رو درک میکنه. البته بعدا بیشتر در مورد تبار گانتها و خانواده ام صحبت میکنم.
گزارشگر ما در این مرحله کاملاً محو سخنان لرد شده و ذکر میکند که تا حالا از این جنبه به ویژگیهای اسلیترین و افراد این گروه دقت نکرده بوده است. در اینجا که حرفهای لرد تمام میشوند، گزارشگر ما بهعنوان آخرین و تنها سوال، چیزی که در ذهن همه بود را میپرسد.
- ببخشید لردا... راسته که شما از محفلی ها شکست خوردین؟
لرد چند لحظه به گزارشگر خیره میشود و بعد با صدایی سرد جواب میدهد:
- بعد از گفتن چنین تاریخچهای پرسیدن چنین سؤالی واقعاً احمقانه است... ولی... بذار اینطور بگیم... خوانندگان شما دو دسته هستند. دسته اول هر چیزی رو باور میکنند، برای این دسته گفتن حقیقت از زبان ما اهمیتی نداره چون اینها دنبال حقیقت نیستند و همه چیز رو باور میکنند. دسته دوم کسانی هستند که خودشون حقیقت رو پیدا میکنند، برای این دسته هم جواب ما اهمیتی نداره چون اینها به قوه فکر خودشون متکیاند. خودشون به حقیقت میرسند.
- یعنی که... اممم... یعنی چی؟
- یعنی محفل اهمیتی برامون نداره که در موردش اظهارنظر کنیم. هر کسی خودش میتونه نتیجهگیری کنه. برامون مهم نیست.
با این حرف گزارشگر ما از خانه ریدلها بیرون رفت که تا در آینده باری دیگر برای ورقزدن دوباره تاریخ نزد لرد برگردد.