جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
آنلاین‌ها
اطلاعیه مدیریت
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

45 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
43
مهمانان
2
اعضا
×

اطلاعیه مدیریت

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

پاسخ: دفتر مدیر رسانه‌ای
ارسال شده در: شنبه 15 آذر 1404 18:43
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام و احترام

ما اکانت جادوگرام و جوتیوب میخواهیم.

ممنون از زحمات شما.

جغدی به سمت ارباب ارسال شد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1404/9/15 18:49:39
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT


کتابخانه لرد
ارسال شده در: شنبه 15 آذر 1404 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

اینجا یه کتابخونه مخفی در خانه ریدلهاست. جایی که قراره کتابهای مختلف رو بهتون نشون بدم و هر بار یک سفر عحیب و جادویی میان صفحات کاغذی داشته باشیم.
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT


پاسخ: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: چهارشنبه 12 آذر 1404 11:30
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه نگاهی به تعداد زیاد مرغ‌ها انداخت و با خودش فکر کرد که اگر به همه مرگخواران هم یک مرغ بریان کامل بدهد، باز هم کلی مرغ اضافه می‌ماند. در یک‌لحظه به ذهنش رسید که یک ارتش مرغی هم بد نیست. کسی به این مرغ‌ها شک نمی‌کرد و برای جاسوسی محفل و همچنین نفوذ به وزارت‌خانه و هاگوارتز هم عالی بودند.
لبخند زد. این یک موقعیت بی‌نظیر بود. اول اینکه مرگخواران در مقابله با مرغان یک خودی نشان می‌دادند و لیاقتشان را ثابت می‌کردند و دوم اینکه مرغ‌های بازمانده از جنگل تمرینی با مرگخواران به خدمت لرد درمی‌آمدند و لرد مرگخوار پردار هم پیدا می‌کرد.
لرد نزدیک‌ترین مرغی را کنارش بود را گرفت و بلند کرد. مرغ بیچاره چشم‌غره‌ای به لرد رفت و قدقدی کرد و بعد سعی کرد با بال‌زدن خودش را آزاد کند. لرد مرغ را دور از خودش گرفت و یک بالش را کامل باز کرد و نگاهی به آن انداخت.

- جا نداره!... مارکمان را کجا بزنیم؟... اسمتون چی باشه؟... مرگمرغی؟ مرغخواری؟ مرغ مرگخوار؟ این خوبه! شما میشین مرغ مرگخوار! ممخ!

مرغ اسیر در چنگال لرد بالاخره توانست به دست لرد نوکی بزند و خودش را آزاد کرد. لرد به لشکر مرغ‌ها نگاهی انداخت که با نگاه پوکر و یا گاهی با ابروهای بالا رفته (مرغ ابرو داری رو در نظر بگیرید. با ابروی کلفت قصاب طوری) به او نگاه می‌کردند. از جایش برخاست و با شور رو به ارتش مرغی شروع به صحبت کرد. (برای راحتی شما قدقدها را ترجمه نموده‌ایم)

- شما مرغ‌ها رئیسی دارید؟... ما می‌خواهیم بهتون ارزش بدیم و اربابتان باشیم!

مرغی پر حنایی از جایش بلند شد و با صدای بسیار کلفتی گفت:
- داوش گلم... داری چی چی میگی؟ داری کاری می‌کنی خط‌خطی‌ات کنم به مرلین!

لرد با اعتمادبه‌نفس گفت:
- اول اسمت رو بگو!

- چاکر شوما هوشنگ قدقدی! کنارمم هاشم پرطلا، ممد دو زرده است و اون طرفم داوشمون سیروس تلاونگ! این اکیپ داوشی ماست! بقیه هم همه مشتی و پرطرفدارن!

لرد که تعجب کرده بود، پرسید:
- شما مرغین دیگه؟ چرا مردین؟

هوشنگ قدقدی عصبانی شد و گفت:
- داوش گلم! جندر ما رو اسیوم نکن! یعنی چی چرا مردی؟ الان دوره زمانه عوض شده! همه همچی میتونن باشن!

لرد که خوشش آمده بود گفت:
- به‌به! تفکراتت هم به روزه! خب پس... الان رئیس اینجا شمایی؟

هوشنگ قدقدی سری تکان داد و گفت:
- نه والا!... راستش ما یه خروس داشتیم! آقا قدرت! عین شما خروس سیاهی بود! قوی‌ها! حال می‌کردیم باهاش!... دیگه یه روز اومدن دزدیدنش برای قربونی! گفتن خروس سیاه شگون داره! الان ما دیگه خودمون مراقب خودمونیم!
- خیلی خوب!... پس ما از این به بعد اربابتانیم! بهتون اسمم می‌دهیم! ممخ!

هوشنگ با بقیه مرغ‌ها به قدقدی ریز پرداختند و مشورت کردند. بعد سرش را بالا آورد و گفت:
- ارباب مرباب نمنه!... خیلی قد بلندی و خوشگل!... بدمون نمیاد خروسمون بشی... ممخ هم دوست داریم! مشتیه!

لرد سری تکان داد و گفت:
- همون! فقط به ما بگید لرد سیاه!

و همه مرغ‌ها فریاد زدند:
- لرد سیاه!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT


پاسخ: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 9 آذر 1404 00:41
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید



خانه ریدلها تاریک‌تر و ساکت‌تر از همیشه بود. تمام درها و پنجره‌ها با طلسمی قوی قفل شده بودند و کسی مسئول شده بود که چندین بار غیرقابل‌نفوذ بودنشان را از هر دو سمت چک کند. برای‌آنکه نه کسی به خانه وارد شود و مهم‌تر برای‌آنکه کسی بیرون نرود.

لرد سیاه پشت میز چوبی که معمولاً محل اجتماع مرگخواران بود نشسته بود. نور لرزان چند شمع شناور در هوا تنها نیمی از صورتش را روشن می‌کرد و نیمه دیگر صورتش به‌مانند سایه‌ای شیطانی بود که به جسمی فانی متصل شده باشد. در ردای سیاهش لاغرتر از همیشه به نظر می‌آمد و نگاه مصممش به جایی نامعلوم دوخته شده بود.

به جز او، تنها چند مرگخوار نیز بر سر میز بودند و اکثر صندلی‌ها خالی بود. وحشت و هراسی بیشتر از همیشه در هوا جریان داشت. هیچ‌کس حرفی نمی‌زد و حتی تکان نمی‌خورد. انگار همگی عروسک‌هایی بی‌جان بودند که ترس فلجشان کرده بود.
لرد سیاه نگاهش را بالا آورد و نفس عمیقی کشید. برخی به خود لرزیدند و کسی در انتهایی‌ترین صندلی ردایش را به دور خود محکم پیچید.

لرد با صدایی مصمم و محکم شروع به صحبت کرد.
- رسیدن به هدف، قربانی‌های خودشو میخواد... ما چندین مرگخوار رو از دست دادیم؛ ولی الان... اوه الان قوی‌تر از همیشه‌ایم... چیزی که میخوام بهتون نشون بدم بسیار زیباست و امیدوارم شما هم مثل من بتونید از زیبایی‌اش لذت ببرین... و مهم‌تر از همه اینکه تونستیم روی دشمن هم امتحانش کنیم...

دلفی که نزدیک‌ترین فرد به لرد بود، با صدایی لرزان پرسید:
- پدر... مروپ... مروپ برنمی گرده؟

لرد به دخترش نگاهی انداخت. پوستش رنگ‌پریده بود و چشمانش از وحشت گشاد شده بود. حلقه‌های قرمز دور چشمانش و لرزش لب‌هایش نشانی از اشک‌هایی داشت که ریخته بود و پریدن پلک چپش ضعیف‌شدن اعصابش را نشان می‌داد. اما برای لرد هیچ‌کدام از اینها مهم نبود. لبخندی زد و دستی به موهای صاف و مشکی دلفی کشید.

- دخترم... مروپ برای هدفمون خیلی زحمت کشید... آزمایش‌هایی که روی بدنش کردیم واقعاً حلقه گمشده‌ای که دنبالش می‌گشتیم رو بهمون نشون داد... اون به ما خدمت کرد... و این کار رو با افتخار انجام داد!

- شما مجبورش کردین که معجونو بخوره!

- دختره احمق!... مروپ فقط برای خدمت به ما اینجا بود!... این آخرین خدمتی بود که می تونست به ما بکنه... حتی اگر خودش نمی‌خواست هم مهم نبود!

لرد جمله آخر را با خشم گفت و دلفی بر خود لرزید. همان‌طور که حدس زده بود، مروپ مرده بود و همه چیز زیر سر یک نفر بود. فردی که با اختراع معجونی عجیب، سودای ارتشی بی‌مانند را در سر لرد انداخته بود. کسی که لرد را مجاب کرده بود که برای "قوی‌تر شدن" مرگ خوارانش باید کاری متفاوت کند و شروع به آزمایش‌های وحشتناک بر روی آنان کرده بود. دلفی از او متنفر بود و بی‌نهایت از او می‌ترسید.

لرد دوباره به آرامش همیشگی‌اش برگشت و از جا برخاست. رو به ورودی پذیرایی کرد و گفت:
- خب بیایید شاهکار رو ببینیم!... سوروس... بیارش!

سوروس اسنیپ، همان فردی که دلفی از او نفرت داشت، درحالی‌که صندلی بزرگی را در هوا شناور کرده بود وارد شد. لبخند ترسناکش در میان موهای لخت سیاهش می‌درخشید و با افتخار و غرور قدم برمی‌داشت. به جلوی میز تجمع رسید و صندلی را که پایین آورد، همگی توانستند کسی به صندلی بسته شده بود را ببینند.

روی صندلی سیریوس بلک نشسته بود. صورتی پوسیده، چشم‌های سفید بدون مردمک و دهانی باز داشت. پوستش از چندین جا کنده شده بود و گوشت فاسد و استخوان زیرش پیدا بود؛ ولی خونریزی نمی‌کرد و مرده به نظر می‌رسید. تمام بدنش بوی گند تعفن می‌داد و با تمام قوا می‌خواست از صندلی بیرون بیاید. دهانش را مانند هیولایی گرسنه مدام باز و بسته می‌کرد و اصوات نامعلومی از حنجره‌اش به گوش می‌رسد. سیمای انسانی نداشت و به نظر نمی‌رسید قدرت عقل و تفکرش باقی‌مانده باشد.

اسنیپ با صدایی رسا به هیولا اشاره کرد و گفت:
- به زامبی جدید من سلام کنید!

دلفی جیغی کشید، چشمانش سیاهی رفت و غش کرد.

افرادی که لایک کردند

THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT


پاسخ: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 3 آذر 1404 01:38
نمایش جزئیات
آفلاین
باشگاه دوئل


تصویر تغییر اندازه داده شده

ما دوباره برگشتیم...


این تاپیک یکی از انواع مکان‌های قابل انتخاب برای دوئل فرا جبهه‌ای است و کارکردش به این شکل است که شما برای دوئلتان به مکانی ناشناخته سفر می‌کنید.

در واقع در مقابل شما هفت در جادویی وجود دارد که هر در به جای خاصی باز می‌شود و شما باید دوئل را در این مکان خاص انجام بدهید و همچنین دوئل شما باید هماهنگ با مکان باشد. به عنوان مثال اگر در جادویی شما را به شهر آتلانتیس در اعماق اقیانوس ببرد، باید در پست دوئلتان در آنجا باشید و موضوع دوئل را در آن مکان شرح بدهید.

مکان دقیقی که پشت درهاست برای شما ناشناخته است و فقط وقتی که در را انتخاب کنید و بازش کنید می‌توانید دنیای پشت درها را ببینید. اما هر در ویژگی خاصی دارد که با توجه به آن می‌توانید برای دوئل خودتان مناسب‌ترین مقصد را انتخاب کنید. بعد از انتخاب هر در، مکان دقیق همراه با موضوع دوئل به شما گفته می‌شود.
بیایید اول با درها آشنا بشویم.

در اول:

این در، یک در قدیمی چوبی است. مقصد شما یک مکان باستانی جادویی خواهد بود و جادوهای کهن شما را دربرمی گیرند. در هنگام انتخاب این در باید بدانید که در زمان سفر خواهید کرد و در اول در واقع یک زمان برگردان به قرون گذشته، جادوها و افراد قدیمی خواهد بود.

تصویر تغییر اندازه داده شده


در دوم:

این در، یک در از جنس سنگ و بسیار سنگین است. مقصد شما یک قسمت از هاگوارتز خواهد بود و شما به دوران دانش آموزی خود برمیگردید. در صورت انتخاب این در باید بدانید که ویژگی‌هایی دوران هاگوارتز مثل گروهتان، دوستان، کلاس‌ها و اساتید به همراه شما خواهند بود و باید به آنها وفادار باشید.

تصویر تغییر اندازه داده شده


در سوم:

این در از شاخه‌های در هم بافته درختان ساخته شده است. مقصد شما به عمق یک جنگل خواهد بود. دقت کنید این جنگل می‌تواند جنگلی نورانی و پر از پروانه‌ها و پریان درخشان آواز خوان باشد یا جنگلی ممنوعه و تاریک و پر از هیولاهایی باشد که منتظرند شما را شکار کنند. حتی ممکن است جنگلی پر از درختان سخنگو و دورف ها و هابیتها باشد.

تصویر تغییر اندازه داده شده


در چهارم:

این در از جنس یخ است و به کوهستانی برفی باز خواهد شد. این کوهستان پر از قندیل‌های یخی، بارش مداوم برف و سرمای منجمد کننده است. شاید در این کوهستان قصر ملکه یخی را یافتید یا حتی شکار پاگنده‌های گرسنه شدید.

تصویر تغییر اندازه داده شده


در پنجم:

این در از جنس آتش است و به بیابانی بی آب و علف باز خواهد شد. در این بیابان هیچ چیز نمی‌روید و خورشید همیشه سوزان و درخشان خواهد بود. باران رویایی دور است و تنها خاک و گرما است که فرمان می‌راند. این بیابان می‌تواند شما را به غار علاءالدین برساند و یا بیابانی باشد که مجبور شوید از دست عقربهای غول آسا فرار کنید.

تصویر تغییر اندازه داده شده


در ششم:

این در از جنس آب است و مقصد شما یک ساحل خواهد بود. این ساحل می‌تواند دریایی آرام یا طوفانی داشته باشد، مربوط به جزیره‌ای دور افتاده باشد و یا ساحل یک قصر باشکوه باشد.

تصویر تغییر اندازه داده شده


در هفتم:

این دری سیاه است که شما را به یک قسمت خانه ریدلها می‌کشاند. شاید در به اتاق خواب لرد سیاه باز شود و یا اینکه مستقیماً به آشپزخانه بروید. در اینجا مرگخواران را می‌بینید و با لرد سیاه ملاقات می‌کنید و یا شاید هم به گنجه‌ای مخفی وارد شوید که یکی از اعضای محفل در آنجا در حال جاسوسی است.

تصویر تغییر اندازه داده شده

به عنوان مثال ممکن است شما در پنجم را انتخاب کنید. همراه با موضوع این مشخصات به شما داده می‌شود:

"در شماره پنج شما را به صحرای عربستان برده است. شما پشت شتری سوار هستید و با کاروان از صحرا می‌گذرید. موضوع شما الماس جادویی است"
شما باید دوئل خود را با محوریت موضوع الماس جادویی در همان بیابان عربستان بنویسید. مثلاً در بیابان همراه با کاروان به آبادی می‌رسید و الماس را از یک فالگیر مصری می‌خرید و الماس برایتان قدرت کنترل شن‌های صحرا را به همراه خواهد داشت.

فراموش نکنید حتماً بالای پست خودتان ذکر کنید که سوژه انتخابی شما چه چیز بوده و حدالامکان لینکش کنید.
شیوه امتیازدهی و قوانین تکمیلی را در این پست مطالعه کنید.
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT


پاسخ: شرح امتیازات
ارسال شده در: شنبه 1 آذر 1404 11:57
نمایش جزئیات
آفلاین
امتیازات جلسه چهارم کلاس آموزش تاریکی



اسلیترین: 20 امتیاز از 60 امتیاز

1- گلرت گریندلوالد: 20 امتیاز



گریفیندور: 0 امتیاز از 60 امتیاز


ریونکلاو: 0 امتیاز از 60 امتیاز


هافلپاف: 0 امتیاز از 60 امتیاز




مجموع امتیازات:

اسلیترین: 20 امتیاز
ریونکلاو: 0 امتیاز
گریفیندور: 0 امتیاز
هافلپاف: 0 امتیاز
[/quote]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT


پاسخ: پيام امروز
ارسال شده در: شنبه 1 آذر 1404 11:49
نمایش جزئیات
آفلاین
حقیقت محض


این یک گزارش متفاوت از اتفاقاتی تاریخی و حقیقی است.
این یک میراث است.


امروز گزارشگر پیام امروز به خانه ریدلها رفت که با یکی از بزرگ‌ترین جادوگران زمانه گفتگویی به ژرفای زمان داشته باشد و مطلب امروز نه شایعات و عکس‌های ساختگی و بلکه تاریخ کهنی خواهد بود که ما و بله همه ما، جادویمان را به آن مدیونیم.

لرد سیاه در اتاقش منتظر گزارشگر پیام امروز بود و آماده بود که بزرگ‌ترین قسمت تاریخ جادوگری را برایمان روایت کند. نور صبحگاهی روی صورت لرد می‌درخشید و تصویری زیبا از صورت جدی او ساخته بود. او صحبتش را این‌گونه آغاز کرد.

- همه ممکنه یه جایی از خودشون پرسیده باشن که ما از کجا اومدیم؟ میراث جادویی ما از کجا آغاز میشه؟... و شاید این سوال خاص هم برای بعضی از افراد پیش اومده باشه که چرا لرد سیاه برگزیده اسلیترین بود و تالار اسرار رو باز کرد؟ چرا لرد سیاه و نه هر کس دیگه ای؟... خب بگذارید از قدیم شروع کنیم.

و ما مشتاقانه گوش کردیم و لرد سیاه ما را به عمق تاریخ برد. ما هم شما را دعوت می‌کنیم که همراه با گزارشگر ما در این سفر همراه باشید.

- در سال‌های بسیار دور، وقتی که هنوز جهان شکل وحشی و خشن خودش رو داشت، سالازار اسلیترین به دنیا اومد. او از همان کودکی هم استعداد فوق‌العاده خودش رو نشون داد. روزها با پدرش به شکار می‌رفت و عصرها با مادرش راز معجون‌ها رو یاد می‌گرفت؛ اما نقطه شعف رشدش رو مدیون دوستان وفادارش بود، مارها. بله، او استعداد بسیار نادری داشت که مورخین جادویی میگن از گورگون های (Gorgons) یونان باستان به ما ارث رسیده. همون زنان فلس‌دار که بر سرشون مار داشتند و مدوسای مشهور یکی از اونها بود. در واقع هرپو پلید (Herpo the Foul) هم که یک جادوگر یونان باستان بود، چنین ویژگی داشت و او اولین کسی بود که باسیلیسک ها رو به وجود آورد. سالازار اسلیترین که چنین استعداد کمیابی رو به ارث برده بود، در ده‌سالگی برای ساختن چوب‌دستی خودش راهی سفری عجیب شد.

- ساختن چوب‌دستی؟

- بله! اگرچه در اون زمان هم کسانی مثل الیوندر وجود داشتن ولی خرید چوب‌دستی مرسوم نبود. جادوگران و ساحره‌ها خودشون چوب‌دستی شون رو می‌ساختند. براش هسته‌ای پیدا می‌کردند و چوبی که بتونه برای انتقال قدرت هسته عمل کنه. خیلی از افراد راه‌های مرسوم و هسته های معمول رو انتخاب می‌کردند؛ ولی سالازار اسلیترین راه متفاوتی رو برگزید. از جنگل و کوهستان گذشت تا همونطور که مارها راهنمایی‌اش کرده بودند، به اسکلت باسیلیسک برسه. اسکلت ماری غول‌آسا که سرور افعی‌ها به‌حساب میاد و نگاهش چنان قدرتمنده که فقط یک‌لحظه کافیه که هرکسی رو بکشه. سالازار یک دندون این اسکلت مبارک و قدرتمند رو برای هسته چوب‌دستی‌اش انتخاب کرد و این شیء چنان قدرتمند بود که سالازار به کمک زبان مارها به او "اطاعت‌کردن" رو آموخت و به او دستور داد که در دستان کسی غیر از خود او به "خواب" فروبره و در اصل بی‌اثر باشه. این چوب‌دستی بعد از چوب‌دستی الدر که توسط خود مرگ ساخته شده، قوی‌ترین چوب‌دستی دنیای جادویی به شماره میره. در کنار اینها باید به چیزهایی اشاره کنم که نقش کلیدی در ساختن شاخصه‌های وجودی اسلیترین داشتند.

- بله... بله! بفرمایید!

- در زمان جوانی سالازار و حتی قبل‌تر، جادوگران دوران سختی داشتند. ماگلها جادو رو مثل وبا میدونستند و هر کسی یا هرچیزی که باهاش در ارتباط بود رو مثل منبع بیماری میسوزوندند. بنابراین جادوگرها زندگی دوگانه‌ای داشتند. مجبور بودند در خفا زندگی کنند و همیشه از طلسم‌های محافظت‌کننده استفاده کنند. وضعیت به‌قدری بد بود که حتی ماگلهایی که از جادو بهره می‌بردند، مثلاً بیماریشون با کمک جادو درمان می‌شد، یا جادوگران رو برای سوزانده شدن گزارش می‌کردند و یا خودشون اونها رو می‌کشتند؛ در نتیجه ویژگی‌هایی مانند رازداری، دانش‌پروری، محافظت، پنهان‌کاری و نفرت از ماگلها در خون اسلیترین جای گرفت و برخلاف آنچه که غرور به نظر می‌آید تنها یک روش بقا برای جادوگران بود که نسل به نسل و سینه‌به‌سینه در میانشون منتقل شد. در همین اوضاع وحشتناک سالازار سفرش رو برای دیدن دنیا آغاز کرد. به همه‌جا سفر کرد و قوی‌ترین و پیچیده‌ترین جادوهای دوران رو آموخت و در نهایت به لیندنبرگ رسید، جایی که سرنوشت منتظرش بود.

- چه اتفاقی در اونجا افتاد؟

- سالازار سه یارش رو پیدا کرد. گودریک گریفیندور شجاع که به‌تنهایی لشکری از گابلینها رو شکست داده بود، هلگا هافلپاف که در وردها و درمان بیماری‌ها خبره بود و روونا ریونکلا که بسیار زیبا و بسیار هم پر استعداد بود. او به همراه این سه نفر هاگوارتز رو پایه‌گذاری کرد و مدرسه‌ای ساخت که جادوگران و ساحره‌ها بدون ترس بتونن در اون جادو رو یاد بگیرند و جامعه جادو رو نه یک ویژگی خطرناک و بلکه یک موهبت بدونه. همونطور که همه میدونن اونها تصمیم گرفتند که جادوگران و ساحره‌های جوان رو در چهار گروه انتخاب کنند و به هر گروه یکی از پایه‌گذاران درس بده. سالازار اسلیترین که ظلم و نادانی ماگلها رو دیده بود، با ورودشون به مدرسه مخالف بود. در نظر او جادوی اونها، بی‌ثبات و ضعیف بود و ممکن بود هر لحظه بخوان به عقاید جامعه ماگلی اون زمان برگردند و از اون جادو برای نابودکردن جادوگران استفاده کنند و برای همین هم بود که او افراد با خون خالص و از خانواده خودش رو برای یادگیری انتخاب کرد و هسته اولیه اسلیترین رو به همین ترتیب شکل داد.

- واو! تا حالا این‌طور بهش فکر نکرده بودم!

- سالازار اسلیترین از همان ابتدا جادو آموزانی قوی تربیت کرد که بسیار دقیق و در کار با چوب‌دستی ماهر بودند. او معتقد بود که برای رسیدن به درجه والای جادوگری افراد باید از مرزهای معمول و امن رد شن و جادویی که امروزه معمولاً به اون جادوی سیاه میگیم، یاد بگیرند. البته اون زمان سه طلسم نابخشودنی، اصلاً سیاه یا بد تلقی نمی‌شد و برعکس، اینها طلسم‌هایی بودند که جادوگران رو از کشته و سوزانده شدن محافظت می‌کردند و در نظر سالازار یادگیری اونها بسیار ضروری بود. در میان همه این شاگردهای برجسته، مرلین شاگردی بی‌همتا بود. کسی که پتانسیلی عجیب و خارق‌العاده داشت. سالازار استعداد او رو دید، کسی که در نهایت به یک پیش‌گام در جادوگری تبدیل شد و نامش برای همیشه در تاریخ جاودانه شد.

در اینجای گزارش، گزارشگر ما چنان مجذوب سخنان لرد شده بود که فراموش کرد سؤالی بپرسد و لرد همچنان با سخنانش تاریخ را ورق زد.

- کم‌کم با محبوبیت مدرسه، سالازار اسلیترین به این نتیجه رسید که باید یک تغییری در پذیرش مدرسه ایجاد بشه و بالاخره این موضوع رو با سه نفر دیگه در میان گذاشت. اما آنها به‌خصوص گودریک گریفیندور، مجذوب جادوگران با خون و تبار ماگلی شده بودند و به هشدارها و توصیه او گوش نکردند و سالازار اسلیترین مدرسه رو ترک کرد. البته کسی مثل او هرگز بدون جاگذاشتن میراثش اونجا رو ترک نمی‌کرد و این میراث در جایی زیر قلعه و دور از چشم همه پنهان شد. میراثی برای کسی مثل خودش که با زبان مارها آشنا باشه و خونش کاملاً اصیل باشه. این میراث اولاً شامل یک کتاب از جادوها و دانش‌های او بود که متأسفانه سوزانده شد؛ ولی مهم‌تر از اون باسیلیسکی بود که خودش پرورش داده بود و مأموریت داشت که همه کسانی که خون ناخالص داشتند رو از هاگوارتز پاک کنه. همه کسایی که روزی زندگی جادوگران رو تهدید کرده بودند باید از بین می‌رفتند و هاگوارتز به بازماندگان اصلی می‌رسید که سال‌های متعدد در ظلم و خفا زندگی کردند و با زحمت، فداکاری و قربانی‌کردن خودشون و خانواده هاشون جادو رو حفظ کردند؛ بنابراین متوجه میشید که چه ویژگی باارزش و چه مسئولیت بزرگی به من داده شده بود؟... من کسی بودم که تالار اسرار برای اون باز شد و باسیلیسک رو پیدا کرد. من نه‌تنها از تبار گانت‌ها و بلکه از جادوی باستانی قرن‌ها میام که همه چیزهایی که ما از جادو بلدیم رو از اونها یاد گرفتیم. بله. این ویژگی بزرگ ماست و چیزیه که بهش افتخار می‌کنیم. من کسی بودم که مأموریت خطیری که اجدادم به من واگذار کرده بودند رو درک کردم و مرزهای جادو رو شکستم. چنان قوی شدم که مرگ رو شکست دادم و برای رسیدن به جامعه‌ای سالازار می‌پسندید تلاش کردم. این تنها از قدرت و بلکه از شجاعت و دانش میاد و کمتر کسی این رو درک میکنه. البته بعدا بیشتر در مورد تبار گانتها و خانواده ام صحبت میکنم.

گزارشگر ما در این مرحله کاملاً محو سخنان لرد شده و ذکر می‌کند که تا حالا از این جنبه به ویژگی‌های اسلیترین و افراد این گروه دقت نکرده بوده است. در اینجا که حرف‌های لرد تمام می‌شوند، گزارشگر ما به‌عنوان آخرین و تنها سوال، چیزی که در ذهن همه بود را می‌پرسد.
- ببخشید لردا... راسته که شما از محفلی ها شکست خوردین؟

لرد چند لحظه به گزارشگر خیره می‌شود و بعد با صدایی سرد جواب می‌دهد:
- بعد از گفتن چنین تاریخچه‌ای پرسیدن چنین سؤالی واقعاً احمقانه است... ولی... بذار این‌طور بگیم... خوانندگان شما دو دسته هستند. دسته اول هر چیزی رو باور می‌کنند، برای این دسته گفتن حقیقت از زبان ما اهمیتی نداره چون اینها دنبال حقیقت نیستند و همه چیز رو باور می‌کنند. دسته دوم کسانی هستند که خودشون حقیقت رو پیدا می‌کنند، برای این دسته هم جواب ما اهمیتی نداره چون اینها به قوه فکر خودشون متکی‌اند. خودشون به حقیقت می‌رسند.

- یعنی که... اممم... یعنی چی؟

- یعنی محفل اهمیتی برامون نداره که در موردش اظهارنظر کنیم. هر کسی خودش میتونه نتیجه‌گیری کنه. برامون مهم نیست.

با این حرف گزارشگر ما از خانه ریدلها بیرون رفت که تا در آینده باری دیگر برای ورق‌زدن دوباره تاریخ نزد لرد برگردد.
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT


پاسخ: آموزش تاریکی
ارسال شده در: دوشنبه 26 آبان 1404 18:58
نمایش جزئیات
آفلاین
تکالیف جلسه سوم:


دلفی:
میتونم بگم این دارک ترین گربه‌ای بود که می تونستم تصور کنم!
داستان جذاب و پرکشش بود و چیزی که در موردش دوست داشتم این بود که جزئیات اضافه مثل اسم‌ها و یا دلیل قتل‌ها ذکر نشده بود و باز هم داستان بسیار گیرا و کامل بود. به‌خصوص پایان‌بندی کامل و درستی داشت.
"میو" ها درست به کار برده شده بودند و احساسات گربه رو کاملاً درک کردم!
تکلیف اول هم قشنگ بود! دوست داشتیم. قدرت ما و ابهت ما همیشه دانش آموزان رو جذب میکنه!
آفرین دلفی بابا! کارت عالی و بی‌نقص بود.

کارت تمییز بود و برای همینم یک گربه تمییز بهت جایزه می‌دهیم!

تصویر تغییر اندازه داده شده


بلاتریکس لسترنج:
اول اینکه ایده کلاس آنلاین رو دوست داشتم! ما همیشه شروع‌کننده و مخترع همه چیز هستیم!
دوم اینکه رولت رو خیلی دوست داشتم. اینکه خود گربه ذات بدی نداشت هم خیلی مهم و تأثیرگذار بود. نکته جالبی که هم بهش اشاره کردی قضیه فالگیرها بود که از حیوانات برای جلو بردن خرافاتشان سوءاستفاده میکنن!
همه چیز عالی و قشنگ بود.
یک گربه سیاه به زیدی مون هدیه می‌دهیم!

تصویر تغییر اندازه داده شده


گلرت گریندلوالد:
اول اینکه جواب سوال اول رو دوست داشتم. خلاقانه بود و به اینکه ما منبع هوش بشری هستیم اشاره داره!
دوم اینکه گربه‌ات خیلی خلاقانه بود! سایه خور رو خیلی دوست داشتم و واقعاً کاش گربه‌ای بود که ورژن غمگین ما رو می‌بلعید و باعث می‌شد روحمون سبک شه!
همه میو ها رو هم دوست داشتم!
خوشگل و جادویی و در یک‌کلام همه‌چیزتمام بود!

اینم گربه جایزه‌ات، گلی بابا! گربه روی مبل!

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT


پاسخ: کلاس‌های عملی هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 26 آبان 1404 11:05
نمایش جزئیات
آفلاین
گزارش کلاس های عملی :

تاپیک ادامه دار

تاپیک تک پستی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT


پاسخ: بچه‌های باحال اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 26 آبان 1404 11:03
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ولدمورت از انتهای میز شروع به دست‌زدن کرد و از جایش برخاست.
- واقعاً از اینکه می‌بینم هنوز هم تفکرات درست توی اسلیترین وجود داره خوشحال میشم... آفرین بلا!

بلاتریکس که از تعریف اربابش راضی بود، بار دیگر مشتش را در هوا تکان داد و گفت:
- ما نباید بذاریم بهمون بی‌احترامی بشه! ما حقمون رو پس می‌گیریم و این اتحاد مسخره هم نمیتونه هیچ کاری انجام بده!

اسلیترینی ها هورا کشیدند و موافقتشان را نشان دادند. اما در میان صداهای خوشحال و مغرور اسلیترینی ها جای یک‌صدا خالی بود. صدایی که به اتحاد پیوسته بود و آن را راهی برای بقای خود قلعه می‌دانست. کسی که معتقد بود که جنگ و جدال‌های فراوان جز ویرانی برای همه نخواهد بود و آموزش و پیشرفت در هاگوارتز تنها با کمک همگان امکان‌پذیر خواهد بود. او کسی نبود جز فرزند خود لرد سیاه، دلفی.

البته لرد سیاه متوجه غیبت او شده بود. دخترش درست مانند خودش عاشق هاگوارتز بود و لرد این موضوع را درک می‌کرد که دلفی می‌خواست از تمامیت وجودی هاگوارتز محافظت کند؛ اما باز هم در نظرش دلفی به آرمان‌های والای اسلیترین خیانت کرده بود و این چیزی نبود که قابل‌بخشش باشد. حتی برای دختر خودش.

از سر میز اسلیترین بلند شد و به کنار پنجره رفت. نگاهی به زمین‌های اطراف دریاچه انداخت و به فکر فرورفت. باید این اتحاد از مرکز نابود می‌شد و از بین می‌رفت. دخترش را چه کسی با اتحاد آشنا کرده بود؟
اخم کرد و سعی کرد کارهای چند وقت اخیر دلفی را مرور کند. کمی که گذشت چیزی در ذهنش درخشید. او چندین بار دلفی را همراه با ریگولوس بلک و هلگا دیده بود. شاید آنها بودند که فکر این اتحاد را در سر دلفی انداخته بودند. هر چه بیشتر فکر می‌کرد بیشتر منطقی به نظر می‌رسید که پای یک جادوگر بزرگ نیز در میان باشد. کسی مانند هلگا کاملاً به چنین نقشی می‌خورد. کسی که افکار دانش‌آموزان را سامان داده و به آنها جهت بدهد.

با ناراحتی به سمت بلا برگشت و گفت:
- میدونی الان دلفی کجاست؟

بلا لب‌هایش را جمع کرد و به نقطه نامعلومی خیره شد. پس او نیز از رفتارهای عجیب دخترش خبر داشت. چند ثانیه طول کشید که به سخن بیاید.
- حتماً خودتون میدونید که دلفی موافق اتحاده... نمیدونم چرا فکر میکنه که ما به کمک گروه‌های دیگه احتیاج داریم؟... اون میخواد بهشون کمک کنه که هاگوارتز رو یکپارچه کنن!... ولی الان دقیقاً نمیدونم کجاست...

لرد سری تکان داد و پرسید:
- تا حالا اسمی از کسی برده؟... آدم متفاوتی که باهاش وقت بگذرونه؟

بلا به فکر فرو رفت و گفت:
- جز بچه‌های اسلیترین... خب... اممم... آها! چند بار رفت هلگا رو ببینه. البته گفت در مورد وزارتخونه و ایناهاست. دیگه خیلی نپرسیدم.

لرد نیشخندی زد. بعید بود که هلگا بخواهد با دلفی در مورد وزارتخانه صحبت کند. این یک پوشش بود برای صحبت‌هایی که حتماً دلفی نمی‌خواست چیزی از آنها به مادرش بگوید. باید از کارشان سر درمیاورد و به‌موقع جلوی این اتحاد بی‌معنی را می‌گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT




Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟