جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
آنلاین‌ها
اطلاعیه مدیریت
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

41 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
41
مهمانان
0
عضو
×

اطلاعیه مدیریت

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

پاسخ به: دره‌ی سكــــــوت
ارسال شده در: جمعه 12 بهمن 1403 02:24
نمایش جزئیات
آفلاین
ریموس درحال دور شدن از مرگ، ترزا و سیگنس بود. سعی کرد دنبال یه مکان آروم بگرده تا دوباره آرامش و تسلط خودش رو به دست بیاره. چرا مرگ و شاگرداش این‌طوری رفتار می‌کردن؟ داشتن بازیش می‌دادن؟ ریموس لو رفته بود؟ یا همه‌ش یه توهم بود؟ طلسم جدید ذهنش رو به بازی گرفته بود؟ یا بازی مرگ با ذهنش بود؟ چرا همه‌چیز به طور ناگهانی، انقدر عجیب شده بود؟

ریموس ذهنش درست کار نمی‌کرد. می‌تونست همون موقع با دست زدن به مرگ یا یکی از شاگرداش، شانس به دست آوردن اطلاعات زیادی رو به دست بیاره. اما توی دام بازی سیگنس، ترزا و مرگ افتاده بود. یا شاید خودش فکر می‌کرد که یه دامه. به هرحال ریموس هنوز درحالت پایداری قرار داشت و اصلا چیزی معلوم نبود که لو رفته باشه یا نه. پس می‌تونست هنوز از طلسم استفاده کنه. موفقیت خیلی ازش دور نشده بود.

ریموس به سمتاولین اتاقی که در سمت راست خودش دید قدم برداشت. با خودش فکر کرد که خوب می‌شد اگه یه مرگخوار تازه وارد یا کمتر توی چشم داخل اتاق باشه. می‌تونست شبیه به اون بشه و با درست کردن یه جسد دیگه توی عمارت ریدل‌ها، دوباره پیچشی جدید به معما بندازه. اما ریموس کاملا از صحنه‌ای که در اتاق دید جا خورد. مرگخواری که دیده بود نه تازه‌وارد بود، نه کسی که بخواد کمتر توی چشم باشه.
همه‌چیز داشت پیچیده‌تر و پیچیده‌تر می‌شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
MAYBE YOU ARE NEXT

تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: جمعه 12 بهمن 1403 02:23
نمایش جزئیات
آفلاین
ترزا مک‌کینز vs مرگ
سوژه: دمپایی برقی!


روز آفتابی‌ای بود. خیلی خوشگل و نورانی و به‌به و ای‌جان و حتی عیجان و خلاصه کلی تعریفای درخور و نخور. مشخص بود که هیچی نمی‌تونه این روز آفتابی رو به‌هم بریزه و این روز یکی از بهترین روزهای تاریخه و مطمئنا اتفاقای خیلی خوبی قراره توش بیفته و هیچ نقطه ضعفی نداره و روز قدرتمندیه و اصلا هرکسی که توی این روز به دنیا بیاد یا جرج کلونی می‌شه یا محمدرضا گلزار.

نویسنده دید که خیلی زیادی به این روز قدرت داده و ممکنه که روز خیلی پررو بشه و احساس قدرت کنه و فکر کنه که خیلی خفنه و فاز هفته بودن بگیره و حتی بخواد به ماه یا سال بودن هم فکر کنه. پس مناسب دید که برداره و بزنه تو کاسه‌ی این روز آفتابی و یکهو شترق! هوا ابری شد و خورشید خانوم دیگه آفتاب نتابید و از اینکه هوا ابری شده بود خیلی ناراحت شد و جمع کرد رفت خونه باباش.

و ما چون دیدیم که ممکنه که انقد نقطه ضعف در بیاد که چرا ما نوشتیم روز بود و آفتابی بود و خیلی هوا خوب بود و اینا... تصمیم گرفتیم که از یه رویکرد نوین و جدید دیگه استفاده کنیم. پس تدبیری جدید اتخاذ کردیم و رول اصلی رو دادیم به شب. پس یه شب مهتابی بود. اما اینجا که ما اسم مهتابی رو آوردیم، ریموس لوپین از همه‌جا بی‌خبر وارد پست شد و خیلی متمدنانه زبان به زوزه گشود.
- عاعو! کی بود که گفت مهتابی؟

و ما دیدیم که نه‌خیر. اینجوری نمی‌شه. پس یه شکلات پرت کردیم اونور سوژه و ریموس دوباره زوزه‌ی متمدنانه‌ای کشید و رفت دنبال شکلات‌سیاه. و ما هم دوباره داشتیم به این فکر می‌کردیم که چه‌جوری بحران آب و هوا رو حل کنیم و پست رو زودتر بفرستیم و بریم بچه رو از رو گاز برداریم. بالاخره ماهم درسته بی‌کاریم و خونه زندگی درست درمونی نداریم. ولی به مرلین سر شروع تایمینگ ماجرا از کار و زندگی و خواب و خوراک افتادیم.
اصلا ما می‌گیم عصر بوده و شما هم بگین عصر بوده.

یه عصری مرگ به خودش نگاه کرد و دید که ای‌بابا. پاهای نداشته‌ش کلی ورم کرده و تاول زده و قلمبه شده و دیگه پاهای نداشته‌ش سالم نیستن و نداشته‌ش، داشته‌ش شده و دیگه نمی‌تونه راه بیفته و اینور و اونور بره و جون مردم رو خیلی شیک و مجلسی بگیره و وقتی که خواست با تاول های پازده‌ش اولین قدم رو برداره، یادش اومد که اونا تاول های پازده نبودن. پاهای تاول زده بودن. و ناگهان دید که دیگه اصلا نمی‌تونه.

مرگ دید دیگه اصلا نمی‌تونه و از اینکه دیگه اصلا نمی‌تونست، خیلی بهش فشار اومد. ولی خودش رو کنترل کرد. مرگ خیلی راحت می‌تونست خودش رو کنترل کنه. ولی بلد نبود چه‌جوری باید با کنترل کار کنه. مرگ خیلی ناگهانی با تعداد زیادی دکمه و حرف و عدد روبرو شده بود و پنیک کرد و اولین دکمه قرمزی که دید رو فشار داد.

وقتی دکمه قرمز کنترل رو فشار داد، یهو همه‌ی تلویزیون های خونه‌های اطراف خاموش شد و پدر های عزیز و زحمت‌کشی که چشماشون بسته بود و خواب بودن و همزمان درحال تماشای اخبار بودن، به نشانه‌ی اعتراض بلند شدن و رفتن و در طی یه حرکت حماسی و هماهنگ، همه‌ی کولرارو خاموش کردن و رفتن و کشیدن زیر گوش پسراشون و بهشون گفتن تو چرا انقد توی خونه ول می‌چرخی؟ سیگار می‌کشی؟

و مرگ هنوز در فکر پاهاش بود. پس تصمیم گرفت که بره و یه دمپایی بخره و دمپاییشو با خودش که حالا کنترل شده بود، ست کنه. پس رفت و یه دمپایی برقی خرید. دمپایی برقی از اون جدیداش بود. خیلی جدیدا. کلی حسگر داشت و مقدار زیادی دم و دستگاه و سیم و بورد و ای‌سی و بی‌سی و سی‌سی و سانتی‌متر مکعب و چیزای دیگه توش به کار رفته بود.

خلاصه که خیلی دمپایی خفنی بود و مشخص بود که کلی دوام داره و کاربرد داره و اصلا به این زودیا خراب نمی‌شه. پس مرگ در اولین سفر هوایی که داشت تا بره و جون یکی رو بگیره، زیادی پا زده بود و پاهاش عرق کرده بودن و عرقا به لابه‌لای دمپایی برقی با دوام مرگ رفته بودن و چون خیلی دوام داشتن و اصلا خراب نمی‌شدن، پس یهو یه جرقه‌ی آبی رنگ ازشون بیرون زد و مرگ رو برق گرفت.

مرق رو برگ گرفت و مرگ دیگه نتونست به کنترل کردن خودش ادامه بده و دچار جنون دمپایی‌ای شد و یهو پنج صفحه اسم تیک زد و ناگهان لس آنجلس آتیش گرفت. پس ماهی بزرگا اومدن پایین و مرگ رو به‌خاطر این بی‌مسئولیتیش گرفتن و به انتهای کمرش کلی سیلی زدن تا به مرگ بفهمونن برای یه کارمند الهیات برق خیلی چیز خوبی نیست و شما هم یاد بگیرین که کلاسیسیسم باشین و هر چیزی برقیش خوب نیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
MAYBE YOU ARE NEXT

تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: مرگخواران دریایی!
ارسال شده در: جمعه 12 بهمن 1403 02:20
نمایش جزئیات
آفلاین
بله خب. مرگخوارا باید هم به‌هم نگاه می‌کردن. خیلی نگاه کردن. خیلی خیلی مگاه کردن. بعد با خودشون فکر کردن که چرا نیان و دوباره دیالوگ مرگ رو با خودشون مرور نکنن؟ پس دستگاه ویدیویی که داشت ازشون ویدیو ضبط می‌کرد و خیلی قدیمی بود و تقریبا هم‌دوره با زمان اختراع خود دستگاه ویدیو بود و خیلی سالم بود و مال جهیزیه‌ی مامان مروپ بود و تقریبا یکی از وفادار ترین اسباب بازی های لرد بود رو برداشتن و ویدیو رو بردن عقب و دوباره پلی کردن.

نقل قول:
- میدونین که هر کی بمیره من باید اول اسمشو بزنم دیگه؟!


دوباره با سرعت کمتر پلی کردن.

نقل قول:
- میدونین.. که.. هر.. کی.. بمیره.. من.. باید.. اول.. اسمشو.. بزنم.. دیگه؟!


کمتر...

نقل قول:
- میدونین... که... هر... کی... بمیره... من... باید... اول... اسمشو... بزنم... دیگه؟!


و بعد نفهمیدن که چرا؟ اصلا چرا فیلم رو آوردن عقب که چیزی که مرگ گفته بود رو در بیارن؟ اصلا هدفشون چی بود؟ دقیقا می‌خواستن به چی برسن؟ اونا که با چهاربار شنیدن دیالوگ مرگ، نفهمیده بودن که مرگ چی گفته بود. پس چرا داشتن الکی خودشون رو معطل نگه می‌داشتن؟ بهتر بود خودشون زودتر دست به کار می‌شدن و یه کاری می‌کردن. از دست روی دست گذاشتن و هیچی که بهتر بود حداقل.

- مرگ اسمشو بزنه؟ یعنی چی مرگ اسمشو بزنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
MAYBE YOU ARE NEXT

تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 12 بهمن 1403 02:10
نمایش جزئیات
آفلاین
پارت اول
پارت دوم

پست سوم و آخر مست


وضعیت، وضعیت عجیبی بود. و البته نادر. تابه‌حال هیچ‌وقت پیش نیومده بود که کسی از مرگ، تقاضای استادی بکنه و بخواد که شاگردش بشه. بالاخره مرگ بود و مرگیت و انجام وظیفه و حس مسئولیت و هزار و یک دردسر. هزار دردسرش به کنار. اون یه دردسر داشت برای مرگ سردرد می‌آورد. دردسری که سردرد بیاره، اونم برای مرگی که سردرد نمی‌گیره، دیگه خیلی دردسره.

البته مرگ از پس هرکاری بر می‌اومد. هرکاری! مرگ بسیار آدم... چیز... بسیار مرگ توانایی بود. توانمندی از سر و روش می‌بارید. از هر انگشتش یه توانایی می‌ریخت و مرگ به این افتخار می‌کرد. بالاخره مرگم باید یه جاهایی با خودش حال کنه و خودش به خودش انگیزه بده که بتونه به اندازه یه بی‌نهایت، جون از مردم بگیره و باعث ترس و درد و ضجرشون و یا باعث آرامش و دلگرمیشون بشه.

مرگ خیلی داشت به این فکر می‌کرد که در نهایت می‌خواد با درخواست هایی که ازش شده بود، چه بکنه. دوتا شاگرد به چه دردش می‌خورد؟ اصلا چرا باید شاگرد داشته باشه؟ چی بهشون یاد بده؟ هدف اونا از شاگرد مرگ شدن چیه؟ چه‌جوری باید با شاگرداش رفتار کنه؟ اصلا درسته این کار؟ بهترین حرکت در قبال دو آدمی که خود مرگ، باید در نهایت باعث مرگشون می‌شد چیه؟

البته که این تفکرات خیلی مرگ رو سردرگم نکرد. چون بالاخره هرچی که بود، اون مرگ بود. نه سر داشت و نه گم می‌شد، که سردرگم بشه. و اینا همه‌ش یکسری پروسه و پردازش های عادی بین مرگ و خودش بود که همینا براش کلی چالش ایجاد می‌کرد و مرگ دقیقا به‌همین دلیل اجازه می‌داد که بهشون فکر کنه که شاید سردرگم بشه و یکم براش ایجاد سرگرمی کنن.
که نکردن! چقدر بد و تاسف‌آور و خجالت برانگیزه کار دنیا...

پس مرگ تصمیم گرفت که تصمیمشو بگیره. با خودش کنار بیاد. به اینکه خیلی وقت بوده که تنها مونده و حالا وقتشه که تنهایی خودش رو با حضور آدمای جدید و جالب پر کنه، اعتراف و اقرار کنه و هرچه سریعتر اقدام کنه که دیگه تنها نمونه بیشتر از این و خلاصه که مرگ داشت کم‌کم پروسه‌ی با مرگ کنار اومدن رو طی می‌کرد و دیگه وقتش بود که یکم با آدما کنار بیاد و بهشون فرصت بده.

آدمایی که حتی خودشون هم با خودشون کنار نیومدن و نمیان و همیشه درحال سر و کله زدن باهمن و هیچ‌وقت نمیشه فهمید چی می‌خوان. آدمایی که همواره دارن به‌جای عشق بخشیدن به‌هم، از حسودی نمی‌تونن همو ببینن. به‌جای مراقبت از هم در برابر اتفاقات بد، با کینه‌ توزی باعث رخ دادن اتفاقات بد و بدتر بیشتری برای هم میشن. آدمایی که کارشون شده بود تحریف کردن تعاریف و عرف کردنشون، بین خودشون.

مرگ البته این چیزا براش مهم نبود. بالاخره اون خیلی وقت بود که میشناخت آدما رو. می‌دونست که چه‌جوری هستن و چیکار می‌کنن. می‌خوان از چه راهی به هدفشون برسن. خب مشخصه که همه می‌فهمن آدما هرکدوم، یه‌جای زندگیشون، سر حداقل یه مسئله‌ی خوب یا بد، دلشون می‌خواسته که به هر قیمتی به هدفشون برسن و همه‌جوره با تعریف کردن تعاریفی مثل هدف وسیله رو توجیه می‌کنه و چیزای دیگه خودشون رو تبرئه کردن.

آدما خیلی جالب بودن. مرگ خیلی وقت نکرده بود که باهاشون آشنا شه. ولی می‌دونست که، آدما خیلی جالب بودن و هستن. پس تصمیم نهایی خودش رو گرفت. تصمیم گرفت که دو شاگرد رو بپذیره. بهشون یاد بده که چه‌جوری از مرگ یاد بگیرن که درست زندگی کنن. چون فقط مرگ بود که می‌دونست درست زندگی کردن چه‌جوریه و یعنی چی.

بالاخره هر جوری که بود، مرگ درخواست ترزا و سیگنس رو پذیرفت. بهشون تاکید کرد که مرگشون در نهایت کار قطعیه. شاگرد مرگ بودن هیچ بهانه و امتیازی براشون به همراه نمی‌آره و وقتی که موقعش برسه، مرگ اونارو با خودش به بالا می‌بره و وظیفه مرگ بودن خودش رو در ارجحیت و اولویت قرار می‌ده. و ازشون خواست که به حرفاش دقت کنن و کاملا بهش گوش بدن. کاری که یه شاگرد خوب، انجام می‌ده.

در نهایت، شاگرد مرگ شدن خیلی خوبه. موضوع جالبیه و می‌شه بهش توجه کرد و ساعت‌ها بهش فکر کرد. این‌که مرگ، ابدیه و شاگرد یک ابدیت شدن، بهت این امتیاز رو می‌ده که همیشه شاگرد باشی و همواره درحال یادگیری باشی. از مرگ، می‌شه همه‌چیز رو یاد گرفت. توی اوج مستی، هوشیار بود و زندگی کرد. می‌شه با مرگ، مست شد و تلاطم های جریان زندگی رو آروم کرد.

مرگ پایان نیست. شاید یه آغاز جدید باشه. شاید مرگ خودش آغاز باشه. آغاز فهم و دانش. که بفهمیم و یاد بگیریم که زندگی، از ثانیه‌هایی که میگذرن کمتر و از سال‌هایی که تجربه می‌کنیم، بیشتره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
MAYBE YOU ARE NEXT

تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: چهارشنبه 10 بهمن 1403 23:51
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد ولدمورت، مرگخواران رو برای صبحانه دعوت کرده و اونجا بهشون میگه که مرگ هم به جبهه تاریکی پیوسته و میخواد با استفاده از اون دنیا رو بگیره. ولی مرگ بهش میگه لرد نمیتونه از مرگ استفاده ابزاری کنه و هرکسی رو که دلش میخواد بکشه بلکه فقط میتونه کسی که نزدیک به مرگه و شرایط مرگش فراهم باشه رو ببره اون دنیا. در حالی که لرد ولدمورت از حرف مرگ عصبانی شده، مروپ پیشنهاد میده که بیان شرایط رو برای دامبلدور که پیره فراهم کنن که مرگ بتونه با خودش ببرتش اون دنیا. و برای تسریع هرچه زودتر پیشنهادش، از مرگخوارا می‌خواد که کله‌ی یه ریش سفید رو براش بیارن تا کله ریشی بار بذاره.
---


مشخص نبود هدف مامان مروپ از درخواست کردن کله‌ی یه ریش سفید و بار گذاشتن کله ریشی چی بود. اصلا کله‌ی یه ریش سفید رو از کجا باید پیدا می‌کردن؟ از کجا می‌فهمیدن ریشش واقعا سفیده؟ شاید ریشش رو رنگ کرده باشه! از کجا می‌فهمیدن کله‌ش رو آوردن؟ شاید اون ریش سفیده گولشون بزنه و به‌جای کله، کلیه‌شو بده دستشون و مامان مروپ دیگه نتونه کله ریشی باز بذاره.

به‌هرحال مرگ باید کله‌ی ریش سفید رو می‌آورد و هیچ‌کس هم اصلا نمی‌فهمید که منظور از این ریش سفید، دامبلدوره و می‌خوان بگیرنش و از چندین جهت جغرافیایی بهش بفهمونن که لرد خیلی قویه و همین چند لحظه‌ی پیش چندصدمین هورکراکس خودش رو ثبت جهانی کرد و اصلا به شکست و ناامیدی و پا پس‌ کشیدن و بی‌خیال شدن و بستنی و پفک و مادر پفک هم اعتقاد نداشت. کلا لرد بی‌اعتقاداتی بود.

لرد بی‌اعتقادات داستان ما اما، بسیار به نظافت اهمیت می‌داد. به طوری‌که هر روز به مرگخوارای خودش گوش‌زد می‌کرد که کل عمارت ریدل رو با وایتکس ضدعفونی کنن و شاید با خودتون فکر کنید که اینا از گابریل دلاکور نامی نشات گرفته. ولی خب باید خدمتتون عرض کنم که گابریل چه دلاکوری؟ لرد ما خودشون در کمال سیاهی بسیار سفید تشریف دارن و از کثیفی بدشون می‌آد.

همین‌طور که لرد داشت به این فکر می‌کرد که امروز چندشنبه بود و از اول صبح چندبار به مرگخوارا گفته بود که وایتکس بریزن کف عمارت و اگه نریزن، انقد پفک و مادر پفک به خوردشون می‌ده که وایتکس بالا بیارن، یهو مرگ پرید وسط و تمام افکار لرد از در پشتی مغزش به بیرون فرار کردن. لرد بسیار موهای پریشونی داشت، اما اون تایم، تایم استراحت موهاش بود. پس سرش خلوت بود و افکار راه سختی برای فرار نداشتن.
مرگ همچنان داشت به داد و قال کردن و فراری دادن افکار لرد ادامه می‌داد.
- خب من الان چه‌جوری برم و بدون اینکه ریش سفید بفهمه من مرگم کله‌شو بگیرم و بیارم؟ من مرگم. زود لو میرم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
MAYBE YOU ARE NEXT

تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: دکه کدخدای دهکده
ارسال شده در: یکشنبه 7 بهمن 1403 00:52
نمایش جزئیات
آفلاین
درود

چه دکه‌ی کدخدایی اینجا؟ چرا خلوته؟ کو کدخداش؟ چه وضعشه؟ رسیدگی کنین خب!

عارضم خدمتتون که من سه‌ کله داغ رو برای استفاده از مقاصد شخصی و اجتماعی می‌خوام و درخواست دارم که بخرمش. لطفا هم به اون درخواست بالام و هم به این درخواستم رسیدگی کنین، تا بهتون رسیدگی نکردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
MAYBE YOU ARE NEXT

تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: یکشنبه 7 بهمن 1403 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان رویداد اول اقلیت های جادویی


سیریوس درست فکر کرده بود. کم پیش می‌اومد که سیریوس فکر کنه. بالاخره سیریوس وزیری مردمی و دغدغه‌مند و بسیار بسیار اهمیت دهنده به ملت جادوگر و اقلیت و اکثریت و حتی وینکیت و مرگیت بود. پس طبیعتا خیلی وقتی برای این جنگولک بازیا و فکر کردنا نداشت. فکر کردن وقت زیادی می‌خواست و وزیر سیریوس با کلی مشغله و ایونت و لو دادن و پخش کردن فیلم‌های حکم‌رانی کردن معاونش وقتی برای فکر کردن نداشت.

البته این به این معنی نمی‌شه که سیریوس فکر نکنه. اصلا اف و تف و کف و اینجور چیزا توی چشم و گوش هرکسی که این‌جور فکر کنه. سیریوس برای فکر کردن وقت نداشت، اما تواناییشو که داشت. سیریوس بسیار وزیر توانمندی بود که تو هر زمینه‌ای یکه‌تاز و سرآمد و پیشران و پس‌ران و مِیز ران و کلی ران و سینه و دل و جگر و کشتار روز بود و خلاصه سیر سیریوسی بود برای خودش...

و همین فکر کردن‌های یکی در میون سیریوس به کمک ملت جادوگر و اقشار و اصناف جامعه می‌اومد و خیلی نفع می‌رسوند و سیریوس همیشه در تلاش برای همین قضیه بود.
- خب حالا کی می‌خواد برای اولین بار شانسشو امتحان کنه؟

به نظرتون با این همه توصیف از سیریوس کی می‌خواد برای اولین بار شانسشو امتحان کنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/11/7 0:18:32
MAYBE YOU ARE NEXT

تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: ستاد کل حمایت از خون آشام‌ها، سانتورها و گرگینه‌ها (خاسگ)
ارسال شده در: شنبه 6 بهمن 1403 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان رویداد اول اقلیت های جادویی


همون‌طور که توی پست قبل اشاره شد، سیگنس به موضوع خوبی اشاره کرد. سیگنس حتی به نکته‌ی ظریفی هم اشاره کرد. سیگنس اصلا بهش نمی‌اومد به نکته ظریف اشاره کنه. معمولا به این اشاره می‌کرد که ترزا، یا حتی باقی افراد مثل ترزا گند زاده‌ن. پس بیاین به افتخار سیگنس دست بزنیم و جیغ و هورا بکشیم و باز دست بزنیم و انقد دست بزنیم، تا مرگ رو از بیکاری در بیاریم و خسته‌ش کنیم و یه کار مفید بکنیم توی این سوژه حداقل...

البته نکته‌ای که سیگنس بهش اشاره کرده بود، خیلی ظریف بود. انقد ظریف بود که فقط عقاب می‌تونست ظرافتی به این نکته‌ای رو ببینه. یا حتی نکته‌ای به این ظرافتی و یا هر نمونه متنی که خواننده دلش می‌خواد. بالاخره وقتی کلاه به انتخاب جادوآموز احترام میذاره و درست موقعی که می‌تونه بره ریونکلا، می‌فرستدش اسلیترین یا هافلپاف، چرا نویسنده به انتخاب خواننده احترام نذاره؟

- چرا از طلسم مکان پیدایی استفاده نکنیم؟

بلافاصله تعدادی کفش و دمپایی و پنجه و دندون و شمشیر و توپ و تانک و نفربر و تفنگای غیرمجاز صادره از کوبا و حتی کره شمالی و قبرس جنوبی به سمت گوینده بی‌شخصیت دیالوگ روانه شد. اصلا در شان یه نویسنده محترم و معتبر نیست که بخواد از طلسم و این‌جور چیزا استفاده کنه و سوژه رو شهید کنه و بدتر از اون، سوژه رو پیش ببره.

سوژه اصلا نباید پیش بره. اینو آویزه گوشتون کنید، بنویسید رو کاغذ و قابش بگیرید و بندازیدش توی توالت و سیفون بکشید روش. چرا؟ چون باید از مغزتون کاز بکشید و همیشه از لحاظ ذهنی آمادگی اینو داشته باشید که یادتون بمونه که سوژه اصلا نباید پیش بره. ولی خب بالاخره سوال سیگنس که باید جواب داده بشه. نباید داده بشه؟
- تا ندونیم شکارچیا کجان که نمی‌تونیم بریم سمتشون!

بله. مثل اینکه ضروریه که جواب داده بشه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/11/7 0:16:47
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/11/7 0:22:04
MAYBE YOU ARE NEXT

تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: سازمان اقلیت‌های جادویی
ارسال شده در: شنبه 6 بهمن 1403 01:35
نمایش جزئیات
آفلاین
تمدید مهلت ایونت!


نظر به استقبال کم‌نظیر شما اقلیت‌های بسیار دردمند و با فکر، و با توجه به درخواست شرکت دوستانی که جا موندن، مهلت ایونت به مدت 24 ساعت، تا پایان شنبه 6 دی و ساعت 23:59 تمدید خواهد شد. امیدواریم که باری دیگر شاهد حضور پرشور شما اقلیت‌ها و اقلیت دوستان در عرصه اقلیت دوستی باشیم.
با تشکر!



مرگ معاون
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
MAYBE YOU ARE NEXT

تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: جمعه 5 بهمن 1403 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
این داستان، داستان مرگ!


والا عارضم خدمتتون که، از اون زمانی که هابیل و قابیل با هم بازی می‌کردن ما داشتیم مرگیت می‌کردیم. همینقد گنگیم در واقع! گنگمون بسیار بالاست ولی اگه توقع دارین گنگ برقصیم، نمی‌تونیم! چون حاجی نیستیم. فقط گنگیم. نه اهل مواد مخدر و دختر و ماشینای مدل بلند و شاسی بالاییم. فقط گنگیم. و ما چون فقط گنگیم، گنگ با مرگ هم‌قافیه شده. فقط به‌خاطر ما!

البته شاید براتون سوال پیش بیاد که هابیل و قابیل کی بودن؟ چرا هابیل، با بیل، قابیل رو کشت؟ مگه قابیل، با بیل، هابیل رو نکشت؟ اصلا بیل اونجا چیکار می‌کرد؟ اینا چه ربطی به عمو زنجیرباف داره؟ عمو زنجیر باف وقتی زنجیر منو بافت، با چه منطقی میره میندازتش پشت کوه؟ بعد زنجیر چه ربطش به بیل؟ بیل و زنجیر دوتاشون سلاح سردن؟ استفاده ازشون مجوز می‌خواد؟
و باید با یه نکته به همه‌ی این سوالاتون پایان بدم. نه هابیل با بیل قابیل رو کشت، نه قابیل با بیل. اصلا بیلی نبود. من با داس هابیل رو کشتم.

حالا بگذریم. من تنها اقل ترین اقلیت اینجام. و انقد خاطره دارم، که کلا خاطره تعریف کردن برام بی‌معنی شده. اوج اوج اوج اوج اوج خاطره‌ی که حوصله‌م می‌کشه بگم براتون، خاطره‌ی هابیل و قابیله. چون اولین قتل بود و خیلی توی ذهنم بولد مونده. وگرنه اصلا ما رو چه به خاطره گفتن و شما رو چه به خاطره شنیدن و کلا برین پی کار و زندگیتون. مگه کار و زندگی ندارین؟

برین زندگی کنین و مگین چیست کار؟ که جوهره‌ی مرد به از صد دوست نادان بلندت می‌کند، غورباقه ابوعطا می‌خونه. به این نصیحت آخرم خیلی توجه کنین. اگر دنبال معنی باشین، هیچ‌وقت پیداش نمی‌کنین. چون معنی توی چیزای بی‌معنیه. و چیزای بی‌معنی هیچ‌جا نیستن. و مدیونید اگه فکر کنید همه‌ی اینایی که نفهمیدم چی هستن رو نوشتم تا یه‌چیزی نوشته باشم...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
MAYBE YOU ARE NEXT

تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده




Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟