ترزا مککینز vs مرگ
سوژه: دمپایی برقی!
روز آفتابیای بود. خیلی خوشگل و نورانی و بهبه و ایجان و حتی عیجان و خلاصه کلی تعریفای درخور و نخور. مشخص بود که هیچی نمیتونه این روز آفتابی رو بههم بریزه و این روز یکی از بهترین روزهای تاریخه و مطمئنا اتفاقای خیلی خوبی قراره توش بیفته و هیچ نقطه ضعفی نداره و روز قدرتمندیه و اصلا هرکسی که توی این روز به دنیا بیاد یا جرج کلونی میشه یا محمدرضا گلزار.
نویسنده دید که خیلی زیادی به این روز قدرت داده و ممکنه که روز خیلی پررو بشه و احساس قدرت کنه و فکر کنه که خیلی خفنه و فاز هفته بودن بگیره و حتی بخواد به ماه یا سال بودن هم فکر کنه. پس مناسب دید که برداره و بزنه تو کاسهی این روز آفتابی و یکهو
شترق! هوا ابری شد و خورشید خانوم دیگه آفتاب نتابید و از اینکه هوا ابری شده بود خیلی ناراحت شد و جمع کرد رفت خونه باباش.
و ما چون دیدیم که ممکنه که انقد نقطه ضعف در بیاد که چرا ما نوشتیم روز بود و آفتابی بود و خیلی هوا خوب بود و اینا... تصمیم گرفتیم که از یه رویکرد نوین و جدید دیگه استفاده کنیم. پس تدبیری جدید اتخاذ کردیم و رول اصلی رو دادیم به شب. پس یه شب مهتابی بود. اما اینجا که ما اسم مهتابی رو آوردیم، ریموس لوپین از همهجا بیخبر وارد پست شد و خیلی متمدنانه زبان به زوزه گشود.
- عاعو! کی بود که گفت مهتابی؟
و ما دیدیم که نهخیر. اینجوری نمیشه. پس یه شکلات پرت کردیم اونور سوژه و ریموس دوباره زوزهی متمدنانهای کشید و رفت دنبال شکلاتسیاه. و ما هم دوباره داشتیم به این فکر میکردیم که چهجوری بحران آب و هوا رو حل کنیم و پست رو زودتر بفرستیم و بریم بچه رو از رو گاز برداریم. بالاخره ماهم درسته بیکاریم و خونه زندگی درست درمونی نداریم. ولی به مرلین سر شروع تایمینگ ماجرا از کار و زندگی و خواب و خوراک افتادیم.
اصلا ما میگیم عصر بوده و شما هم بگین عصر بوده.
یه عصری مرگ به خودش نگاه کرد و دید که ایبابا. پاهای نداشتهش کلی ورم کرده و تاول زده و قلمبه شده و دیگه پاهای نداشتهش سالم نیستن و نداشتهش، داشتهش شده و دیگه نمیتونه راه بیفته و اینور و اونور بره و جون مردم رو خیلی شیک و مجلسی بگیره و وقتی که خواست با تاول های پازدهش اولین قدم رو برداره، یادش اومد که اونا تاول های پازده نبودن. پاهای تاول زده بودن. و ناگهان دید که دیگه اصلا نمیتونه.
مرگ دید دیگه اصلا نمیتونه و از اینکه دیگه اصلا نمیتونست، خیلی بهش فشار اومد. ولی خودش رو کنترل کرد. مرگ خیلی راحت میتونست خودش رو کنترل کنه. ولی بلد نبود چهجوری باید با کنترل کار کنه. مرگ خیلی ناگهانی با تعداد زیادی دکمه و حرف و عدد روبرو شده بود و پنیک کرد و اولین دکمه قرمزی که دید رو فشار داد.
وقتی دکمه قرمز کنترل رو فشار داد، یهو همهی تلویزیون های خونههای اطراف خاموش شد و پدر های عزیز و زحمتکشی که چشماشون بسته بود و خواب بودن و همزمان درحال تماشای اخبار بودن، به نشانهی اعتراض بلند شدن و رفتن و در طی یه حرکت حماسی و هماهنگ، همهی کولرارو خاموش کردن و رفتن و کشیدن زیر گوش پسراشون و بهشون گفتن تو چرا انقد توی خونه ول میچرخی؟ سیگار میکشی؟
و مرگ هنوز در فکر پاهاش بود. پس تصمیم گرفت که بره و یه دمپایی بخره و دمپاییشو با خودش که حالا کنترل شده بود، ست کنه. پس رفت و یه دمپایی برقی خرید. دمپایی برقی از اون جدیداش بود. خیلی جدیدا. کلی حسگر داشت و مقدار زیادی دم و دستگاه و سیم و بورد و ایسی و بیسی و سیسی و سانتیمتر مکعب و چیزای دیگه توش به کار رفته بود.
خلاصه که خیلی دمپایی خفنی بود و مشخص بود که کلی دوام داره و کاربرد داره و اصلا به این زودیا خراب نمیشه. پس مرگ در اولین سفر هوایی که داشت تا بره و جون یکی رو بگیره، زیادی پا زده بود و پاهاش عرق کرده بودن و عرقا به لابهلای دمپایی برقی با دوام مرگ رفته بودن و چون خیلی دوام داشتن و اصلا خراب نمیشدن، پس یهو یه جرقهی آبی رنگ ازشون بیرون زد و مرگ رو برق گرفت.
مرق رو برگ گرفت و مرگ دیگه نتونست به کنترل کردن خودش ادامه بده و دچار جنون دمپاییای شد و یهو پنج صفحه اسم تیک زد و ناگهان لس آنجلس آتیش گرفت. پس ماهی بزرگا اومدن پایین و مرگ رو بهخاطر این بیمسئولیتیش گرفتن و به انتهای کمرش کلی سیلی زدن تا به مرگ بفهمونن برای یه کارمند الهیات برق خیلی چیز خوبی نیست و شما هم یاد بگیرین که کلاسیسیسم باشین و هر چیزی برقیش خوب نیست.