جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  76 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  209 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  303 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  205 خواندن  1 نظر 

پاسخ: دعواهای زندانیان (دوئل)
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
آسمان تاریک شهر، پر از آلودگی‌های نوری بود و نورهای مهتاب و ستارگان به سختی پیدا بودن. شهر شلوغ‌تر از همیشه بود و هرکس برای انجام کاری بیرون اومده بود و به دیری ساعت شب توجهی نداشت. پیاده‌ها مشغول تردد بودن و هیچکس متوجه سه سایه سیاهی که از روی ساختمان‌ها رد شدن و راهشون رو به سمت زندان کج کردن، نشدن.

- اینجا هیشکی صداتو نمی‌شنوه. بهتره هرچه زودتر به زبون بیای!

دیوارهای سنگی، خشک و قدیمی زندان، تداعی‌گر ناتوانی، بی‌حسی و افسردگی بودن. هرکسی که مهمون این زندان می‌شد، سرنوشتش منتهی به مرگ بود. کم‌کم تمامی امیدهاش رخت برمی‌بستن و در نهایت تکه گوشتی پوشالی و خالی از زندگی می‌شد و مرگ، لطفی بود در حق این جنایتکار یا خلاف‌کاری که از سر بی‌تفاوتی روزگار همچنان وجود داره. این ویژگی‌های زندان مخوف و مرموز آزکابان بود که برخلاف انتظار هیچ تاثیری روی مهمون جدیدش نداشت.

نقل قول:
متهم: لیسا تورپین
سن: ۱۱۶ سال
جرم: انواع جنایت و شکنجه در برابر جادوگران، ساحرگان و ماگل‌ها و پخش در رسانه
حکم: نامعلوم، محتمل محکوم به مرگ


سایه‌ها هرچه‌قد که می‌تونستن، تندتر و سریع‌تر برفراز ساختمان‌های شهر می‌دویدن و خودشون رو به زندان آزکابان نزدیک‌تر می‌کردن. لیسا اما، بی‌توجه به همه‌چیز و همه‌جا با شیطنت خاص و منحصر به خودش مشغول تماشای در و دیوار زندان بود و به صحبت‌های زندانبان خودش توجه نمی‌کرد.

- که هر کی بهتر دیگری رو بکشه... هان؟! چه مزخرفاتی! موندم کی این چرت و پرت‌ها رو از چنل تو نگاه می‌کنه؟

لیسا درحالی‌که کاملا به صحبت‌های زندانبان توجهی نشون نمی‌داد، اما هیچکدوم از دیالوگ‌ها از گوشش دور نمی‌موندن. تمرین‌های مرگخواری بهش این توانایی رو داده بود که توی هر شرایطی حواس‌جمع باشه و آرامش خودش رو حفظ کنه و بتونه بهترین واکنش رو داشته باشه.
- علاقمندان خودمو داشتم. خیلی‌ها دوست داشتنا... چطوره با خود شما یه محتوا درست کنیم؟ کلی لایک می‌گیره!

زندانبان با عصبانیت پرونده‌ی روی میز رو بست و زیر بغلش گذاشت و از زندان بیرون رفت. تابه‌حال همچین زندانی خیره سری ندیده بود. پیش خودش همیشه مشتاق بود که عجز، ناتوانی و زجر زندانی رو ببینه، اما این یکی لذت و اشتیاق دو چندانی براش آورده بود. پس وقتی با حرکت سر به دیوانه‌ساز‌ها اشاره کرد که برای شکنجه برن، چشماش برق خاصی زد.

دیوانه‌سازها هم برای این لحظه مشتاق‌ترین بودن و هیچکس نمی‌دونست، اما تمام عمرشون برای چنین لحظه‌ای، لحظه شماری می‌کردن. حتی با اینکه عمرشون پر از تکرار چنین لحظه‌هایی بود و طبیعتا برای هرکسی، چنین عمری خسته کننده و ملالت‌بار بود. چیزی که دیوانه ساز‌ها ازش تغذیه می‌کردن. باهاش زندگی می‌کردن و باهاش پیش می‌رفتن.

سه سایه‌ی مرموز خیلی آرام به جزیره نزدیک شدن. چند لحظه بعد روی قسمتی مشخص از زندان رو پوشوندن. انگار که همه‌چیز از قبل برنامه ریزی شده و واضح بود. چند لحظه بعد انفجاری توی دل و روده‌ی ساختمان زندان رو باز کرد، لیسا از قسمت باز شده ورجه وورجه کنان بیرون پرید و به همراه سه سایه‌ی مرموز از زندان فرار کرد و دیوانه‌سازها رو با اتاقی خالی تنها گذاشت. فقط دیوار ریخته شده مونده بود و تکه کاغذ پوستی‌ای که با خون و خطی هیجان‌زده روش نوشته شده بود:

منتظر تولید ویدئویی پرخون با من باشین.


چند دقیقه بعد، لیسا به همراه آکی، ویولت و مرگ درحال پرواز بر فراز ساختمان‌های شهر بود. سایه‌هاشون انقد تند و با سرعت پرواز، می‌دویدن که انگار پرواز می‌کردن و نورهای توی شهر رو با خودشون محو می‌کردن.
- من ناراحتم که این عملیات نجات و فرار هیجانی نداشت. مطمئنم کاتانای من هم مثل من، منتظر کلی بازی و خونریزی بود.
- بی‌خیال! اون در و دیوارهای سنگی و بی‌کلاس ورثلس‌ترین مکان برای نبرد و درگیری بودن.
- ممنونم بچه‌ها که برای نجات من اومدین. یه روز دوباره با هم برمی‌گردیم و کلی خون و خونریزی می‌کنیم.

مرگ اما، سکوت کرده بود و با دقت و حوصله مکالمه رو دنبال می‌کرد. فکر مرگ، درگیر چیزهای دیگه‌ای بود. درگیر اتفاقات خطرناک و اذیت کننده‌ای که ممکن بود بیفتن و همه رو درگیر کنن و بیشتر از همه، خود لیسا ممکن بود توی خطر بیفته. اتفاقات و خطراتی که هیچکس جز مرگ ازشون خبری نداشت و اهمیتی نمی‌داد. پس مرگ تصمیم گرفت جلوی این اتفاقات رو بگیره.
- لیسا! می‌تونم چند دقیقه باهات تنها صحبت کنم؟!

لیسا که از درخواست گفت‌وگوی خصوصی و ناگهانی مرگ تعجب کرده بود، لحظه‌ای ایستاد. با تعجب به مرگ نگاه کرد، اما وقتی خط نگاه آرام مرگ رو خوند، تصمیم گرفت که با مرگ بمونه.
- شما برین. ما زود می‌آیم.

بعد از اینکه مرگ و لیسا، کمی از آکی و ویولت دور شدن، روی پشت بوم به ساختمون ایستادن و به دوردست‌ها خیره شدن.

- لیسا! تو باید جلوی فعالیت‌هات رو بگیری.

لیسا از اینکه مرگ بدون مقدمه چینی چنین درخواستی ازش کرد، جا خورد. این عجیب بود که مرگ با اطلاع از اینکه چقد این فعالیت‌ها برای لیسا مهمه و دوستشون داره، ازش می‌خواد که فعالیت‌های خودش رو متوقف کنه.

- چی؟
- به نفع خودته. به نفعته که از همین الان بی‌خیال خون و خونریزی‌های پر سر و صدا بشی.
- بی‌خیال بابا! نترس مرگ... من حواسم به همه‌چیز هست.
- نمی‌ترسم! و توهم حواست به همه‌چیز نیست. درک نمی‌کنی که این قضیه چقد می‌تونه برات خطرناک باشه.

لیسا انتظار پافشاری مرگ رو نداشت. پس عصبی شد. هیجانات و احساسات کل بدن و ذهنش رو فرا گرفت. همیشه با خودش فکر می‌کرد که یه روزی همچین لحظه‌ای می‌رسه. لحظه‌ای که لیسا برای خواسته‌ش باید بجنگه و ثابت کنه که چقد خواسته‌هاش براش مهمه. و تا آخرین لحظه‌ی عمرش برای خواسته‌ش می‌جنگید. حتی اگه طرف مقابلش مرگ باشه. پس چوبدستیش رو کشید و توی دستش فشرد و جلوی مرگ ایستاد.
- هیچکس نمی‌تونه به من بگه که چیکار کنم! حتی تو!
- نمی‌خوام بهت آسیب بزنم لیسا...

مرگ متوجه هیجانات لیسا شده بود و سعی داشت که تشنج اوضاع رو کنترل کنه. اما لیسا غیر قابل کنترل‌تر از این حرفا بود.
- ولی من می‌خوام بهت آسیب بزنم.

لیسا دستش از شدت هیجان می‌لرزید. خون توی انگشتانش از شدت فشار به چوبدستی جمع شده بود و رنگ نوک انگشتانش از فشار زیاد به سفیدی می‌زد. قدرت تحلیلش رو از دست داده بود، پس نتونست بفهمه که تصمیمی که گرفته، کاملا اشتباهه.
- آوادا کداورا!

نور سبز رنگی از نوک چوبدستی لیسا به سمت مرگ روانه شد و نور سبز رنگ، کل هیبت مرگ رو بر گرفت. مرگ برای لحظه‌ای چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید. لحظه‌ای که چشماش رو باز کرد، لیسا مرگ خودش رو در چشمای قرمز و خون‌آلود مرگ دید. پس دیوانه‌وار و بدون وقفه طلسم‌های ممنوعه و دفاعی‌ای رو روانه مرگ کرد و مرگ بدون برداشتن حتی یک خراش، به سمت لیسا حرکت کرد.
- نمی‌خوام بهت آسیبی بزنم. بهتره تمومش کنی!
- تمومش نمی‌کنم! استیوپفای! تو نمی‌تونی جلوی منو بگیری... کروشیو!

مرگ از طلسم‌های بی‌امان لیسا خسته شده بود، اما لیسا همچنان با شدت به فرستادن طلسم ادامه می‌داد. مرگ کم‌کم داشت به این فکر می‌کرد که با یه برخورد شدیدتر، لیسا رو سر جاش بشونه. داشت سبک سنگین می‌کرد که بهترین حرکت چیه؟ چطوری می‌تونه بدون اینکه به لیسا آسیب بزنه، این قضیه رو تموم کنه و به همه چیز پایان بده؟ لیسا بهش اجازه نداده بود تا توضیح بده که اطرافیان همه‌ی ماگل‌ها و جادوگر‌هایی که شکار کرده بود، به دنبال لیسا می‌گردن تا انتقامی که لیسا لایقش هست رو ازش بگیرن. و مرگ، در انتهای این انتقام، خودش رو دیده بود.

- نمی‌ذارم چیزی رو بهم تحمیل کنی... تو نمی‌تونی منو به چیزی وادار کنی! اکسپلیارموس! من بهت اجازه نمی‌دم... آوادا...
- لیسا تمومش کن!

لیسا هیچ قصدی برای تموم کردن نداشت. درواقع حتی از این حرکت خودش لذت هم می‌برد. برای اولین بار داشت یه مبارزه‌ی با ارزش انجام می‌داد و همینکه برای چیزی که دوست داره، نیاز نداره که زیر پرچم مرگ بره، به خودی خود لیسا رو برای فرستادن هرچه بیشتر طلسم ترغیب می‌کرد.

در همین حین که لیسا مشغول طلسم اندازی بود، جمعیتی ماگل پایین ساختمونی که مرگ و لیسا روش ایستاده بودن، جمع شده بودن. اونا نورهای طلسم‌های لیسا رو دیده بودن و با فکر اینکه شاید یه جادوگر یا حتی اگر خوش شانس بودن، خون آشامی که مسبب تمام مرگ‌های اخیره رو پیدا کردن، اون پایین جمع شده بودن و دنبال شخص یا اشخاصی می‌گشتن، که به بالا برن و منشأ نور رو پیدا کنن.

- من اجازه نمی‌دم مرگ... حتی می‌تونم تورو بکشم!

مرگ تصمیم خودش رو گرفت. پایان! باید به این مسئله خاتمه بده. پس برای واپسین لحظات، تحلیل‌های خودش رو بالا و پایین کرد. به نتیجه‌ی مورد نظرش رسید و به سمت لیسا هجوم برد. به چشمای لیسا خیره شده بود تا لیسا متوجه هدفش، که خلع سلاح کردن لیسا بود، نشه. پس با جهشی بلند پنجه تیز خودش رو به سمت دست راست لیسا نشونه رفت. دستی که باهاش چوبدستیش رو نگه داشته بود.

لیسا متوجه قصد و حمله مرگ شد و دست راست خودش رو به پشت خودش برد، اما مرگ بی‌خیال نشد و دست راست لیسا رو با پنجه دنبال کرد. ناگهان پنجه مرگ، با سینه لیسا برخورد کرد و لیسا تا لبه‌ی پشت بام تلو تلو خورد. خون از زیر شنل، به روی دست و پای لیسا ریخته بود و ضعف به تمام وجودش رخنه کرد. نام لیسا تورپین روی لیست مرگ درخشید و لیسا به پایین سقوط کرد. همزمان با برخورد لیسا با زمین، مرگ خودشو به لبه پشت بام رسوند و لیسا رو دید که توسط ماگل‌ها دوره شده.

- من...

لیسا به سختی سخن گفت. مرگ به درون چشمای لیسا خیره شد. قطره اشکی همراه با زندگی، در چشم لیسا محو شد. لیسا لبخندی زد.
- من... تا آخرین لحظه... جنگیدم!

لیسا با ارزش‌ترین لحظه زندگی‌اش رو به پایان رسوند.
MAYBE YOU ARE NEXT



پاسخ: مرکز مشاوره جادوگران
ارسال شده در: جمعه 15 خرداد 1405 00:24
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم: روانکاوی نیوت اسکمندر





نقل قول:
امّا زهی خیال باطل! دیدم قبل از من، یه جغد سیاه که یه شنل سیاه پوشیده و از پایین پاش مه سیاه بلند می‌شه، یه پاکت سیاه به منقار سیاهش داره که توش یه نامۀ سیاه، با جوهر سیاه از طرف مرگ بود، و توش نوشته بود که:


سلام نعنایی!
می‌دونم توقع داشتی که جناب مرگ، برات نامه نوشته باشه. اما متاسفانه خیلی ناگهانی یه ماموریت الهی از بالا براشون پیش اومد و مجبور شدن بذارن و برن یهو. به منم نگفت چرا... اصولا به من چیزی نمی‌گه و منو آدم حساب نمی‌کنه. ولی خب منم چیزی که نمی‌تونم بگم که. اگه چیزی هم بگم، توجهی نمی‌کنه بهم.

آره خلاصه... می‌دونم نعنایی! می‌دونم چقد سخته! اینکه نتونی با کسی حرف بزنی. اینکه خجالت بکشی. اینکه توی خودت باشی. درونگرایی دیگه... درونگرایی خیلی خوبه! ولی زمانی که خیلی به حرف بقیه اهمیت ندی. آدم درونگرایی که بدونه تا چه حد به نیازهای خودش و تا چه حد به نیازهای دور و بریاش توجه کنه، پادشاه جهنمیه که داره برای خودش توی بهشت چرخ چرخ می‌زنه.

البته اینا هیچ دشواری و سختی‌ای نداره‌ها! همه‌ش قابل حله نعنایی... اگه این خجالت و دوری چیزی که باهاش راحتی و جزو اخلاقته، که خب هیچ ترس و خجالتی نداره. بابت خجالت کشیدنت، خجالت نکش، نعنایی. اینا جزو صفات و خصوصیت‌های اخلاقی‌ان نعنایی، که برای هر کس متفاوته و البته که نباید بابتشون ناراحت شد. اینا نمی‌تونن راهمون رو سد کنن و سنگ جلوی پامون بشن، مگه اینکه خودمون بهشون اجازه بدیم. که خب نباید بدیم! درست نمی‌گم؟

اما اگه چیزی که ناراحتت می‌کنه و جزو اخلاقیاتت نیست و به خاطر ترس از قضاوت بقیه و اینجور بازدارندگی‌های مزخرفه که بهت اجازه نمی‌ده خودت رو بروز بدی و چیزی که می‌خوای یا فکر می‌کنی رو بیان کنی، همین الان بشین و با خودت تصمیم بگیر که کی، کجا و چطوری بریزیش دور؟ چون وجود همچین چیزی اصلا آپشن نیست و فقط خودت رو اذیت می‌کنه، نعنایی...

من خودم زمان جوونیام، همین‌طوری بودم. یادش به خیر!
اونموقع‌ها از این مرکز‌های مشاوره نبود، که هرکسی تا اینکه به یه مشکل تفکری یا عقیدتی برخورد بره و بشینه با یکی صحبت کنه و از عقل و تجربیات و مطالعات یکی که عاقل‌تر و مجرب‌تر و مطلع‌تر از خودشه، استفاده کنه. اونموقع تو یا می‌فهمیدی، یا نفهم بودی. بین این دوتا وجود نداشت. اگه درس خونده بودی و محصل بودی و تا مدرک حرفه‌ایش پیش رفته بودی، تو باسواد بودی. در غیر این صورت، تو یه بی‌سواد کم فهم بودی که فقط به درد حمالی می‌خوردی، یا نهایتا مردن. یعنی برای من و امثال من، پر بازده‌ترین کاری که می‌شد انجام داد، مردن بود.

ولی من نمی‌تونستم بمیرم. ازم برنمی‌اومد. باید می‌زدم توی صف و زودتر از موعد به سراغ جناب مرگ می‌رفتم، که جرئتشو نداشتم. پس تا موعدش صبر کردم. هنوزم دارم تا موعدش صبر می‌کنم! اما امی صبر نکرد. یعنی مرگ بهش اجازه صبر کردن نداد. من با زور و اجبار پدرم با امیلیانو ازدواج کردم که یه داستان طولانی و جداست، اما خودم راضی نبودم و به خاطر خجالتم چیزی نگفتم. با خودم گفتم کار خوبی نیست. بی‌احترامیه! اما بیشتر از اینکه از اون ازدواج راضی نبودم، به ناراحتی پدرم راضی نبودم. این شد که با امی ازدواج کردم.

زندگی من و امی خیلی طول نکشید. با مرگ امی، خیلی چیزا برام عوض شد. اول اینکه از زندگی بیزار شدم. از خودم بدم اومد. از امی بدم اومد. از پدرم بدم اومد. منی که جرئت توی صف زدن رو نداشتم، چندین بار تلاش کردم که خودمو خلاص کنم. ولی نشد. هیچوقت نمی‌شه! برای کسی مثل من، که نمی‌دونه کجای کاره، هیچوقت نمی‌شه.

اینارو گفتم که بهت بگم، نیوت، از هیچی نترس. نگران هیچی هم نباش. رها و آزاد باش. نیوت باش و از نیوت بودن نترس. نیوت بودن، کلید همه چیزه! مطمئنا بعد از اینکه یکم تلاش کنی تا خودت باشی و خودتو پیدا کنی، متوجه می‌شی که زندگی خیلی چیزا برای نمایش دادن داشته، اما تو نمی‌دیدیشون و از دیدنشون می‌ترسیدی...
همینا دیگه...
مراقب خودت باش!

راستی...
همچنان دفتر کارت، توی دفتر کار روانکاوی جا مونده. آخه... یادت رفته بود چمدونت رو از توی دفتر برداری و هنوز همین جایی. اما جناب مرگ، گفت که چیزی نگیم تا یه وقت ناراحت نشی.



خجالت! خجالت... خیلی کار نافرم و ناشکل و نامناسبیه... جلوی آدم رو می‌گیره. آدم رو اذیت می‌کنه. اجازه نمی‌ده که آدم اونطور که باید خودش رو نشون بده. پس برای مقابله باهاش، باید اول بفهمی که از کجا شروع شده؟ به اینجا برو و با استفاده از یه تصویر، یه ویدئو یا یه موسیقی بهمون بگو که چی شد که این خجالت به وجود اومد؟
موفق باشی!
MAYBE YOU ARE NEXT



پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: پنجشنبه 14 خرداد 1405 19:42
نمایش جزئیات
آفلاین
چرکولک! هرپو!

درود بر هرپوی فیس خواه!

پس بالاخره نفیسه فیسید. ولی خب چه فایده؟ نوشدارو و سهراب مرده و کاری که از کار گذشته و داستان... چقد بده که آدم همیشه اول باید یه چیزی رو بخواد و بعد کمی صبر کنه و براش له له بزنه، تا بالاخره دست کائنات تصمیم بگیره که به اون چیز برسه. نمی‌شه همونموقع که خواستش، بلافاصله برسه؟ مثل اینکه میگن نمی‌شه... چون توی اون تایم له له زدن مشخص می‌شه چقد واقعی اون چیز رو می‌خوای! دیگه حالا قضاوت خوب و بدش با آیندگان ولی خیلی اذیت کننده‌س...

تایید شد!
چوب درخت باسیلیسک، چوب مرغوب با هزینه ۱۳۵ گالیون برای شما ثبت و چوبدستی شماره ۳ از سری هشتم برای شما رزرو شد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط مرگ در 1405/3/15 15:52:48
MAYBE YOU ARE NEXT



پاسخ: گالری نقاشی لیزا کالن
ارسال شده در: چهارشنبه 13 خرداد 1405 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
چقد ترسناکیم ما اینجا...

افرادی که لایک کردند

MAYBE YOU ARE NEXT



پاسخ: کازینوی پیژامه مرلین
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 خرداد 1405 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
ما نیز ورود کرده و پس از گفتن درود، با هر دوی ارباب و دابی مرلین وکیلی ۱۰۰ گالیون شرط می‌بندیم، روی قهرمانی شیرخور بچه، کوین!

در جواب پرسشی که ارباب مطرح کردن، "عففف" گویان لب پایینی خودمون رو گاز گرفته و به سان حمید خان لولایی، سر خودمون رو به صورت افقی تند تند تکون می‌دیم.


به به خوشم اومد. شرط‌بندی سه نفره! اینطوری ویرایش پست قبلی رو می‌تونین نادیده بگیرین.
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/12 15:21:51
MAYBE YOU ARE NEXT



پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: دوشنبه 11 خرداد 1405 22:40
نمایش جزئیات
آفلاین
جوجه رنگی! دورا!

درود بر نیمفادورای خسته...

بسی بسیار از این پست خوشمان آمد. ما را ترویج دادید. کار خوب! کار خوب... منتهی مطلب حتی ماهم از این میزان چیز... چی میگن؟ از این میزان خستگی و بی رنگی خوشمان نمی‌آید. مخصوصا از شما که کلا شخصیتتان با رنگ گره خورده! داستان کاشت جالبی بود، فقط ما را کمی کنجکاوید که بدانیم این درخته میوه‌ش چیه؟ شاید حتی یه روز شوهرش بمیره و بیوه بده؟ هار هار هار. خوب دیدی؟ دقت کردی؟ حواست رو جمع کردی؟ که تغییر لحن چقد بده؟ البته مال من از قصد بود ولی مال تو حواست نبود، که یکم حواس جمع‌تر بنویسی بهتر می‌شه.

تایید شد!
چوب درخت مرگ و زندگی، خلق شده با هزینه ۷ گالیون برای شما ثبت شد.

افرادی که لایک کردند

MAYBE YOU ARE NEXT



پاسخ: زوپس مارکت جادوگران
ارسال شده در: شنبه 9 خرداد 1405 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگ این!

به مناسبت همون مناسبات گذشته، سه دانا برتی بات و عیضا سه دانا غورباقه شکلاتی برای افرادی که در پخ می‌مذکوریم کادوپیچانه بفرستین.

باتشکر!
دست شما خداحافظی!
مرگ اوت!

افرادی که لایک کردند

MAYBE YOU ARE NEXT



پاسخ: شوخی‌کده‌ فارس د ماره
ارسال شده در: جمعه 8 خرداد 1405 12:31
نمایش جزئیات
آفلاین
اهوعام...
شوخی فروش صحبت وکند.

شوخی شکلات‌ تغییر لهجه با قیمت قبل یعنی ۳۰ گالیون، به این معنی که تک رول ادامه‌دار بعدی شما و لحن شما در چت باکس به مدت ۲۴ ساعت باید دارای لحن مشخص شده توسط خریدار باشه و با مهلت دو هفته‌ای برای اجرا، با لحن فرانسوی برای هلنا ریونکلاو، با لحن مادر سیریوس برای لیلیث بم، با لهجه‌ی برره‌ای برای مرگ، با لهجه‌ی مینیون‌ها برای هرپوی کثیف.
شوخی اسنک‌های خرناس‌زن با قیمت ۲۴ گالیون، به این معنی که به مدت ۲۴ ساعت اجبار به استفاده از تنها شکلک در چت باکس، بدون درمان در شفاخانه مرداب خریداری، فعال و پخش فرستاده شد.
برای توضیحات تکمیلی شوخی‌ها به پست اول مراجعه کنید.

شوخی‌های شکلات تغییر لهجه دارای درمانه و شما می‌تونید با مراجعه به شفاخانه مرداب زیرین و ذکر بیماری و پرداخت هزینه‌ی درمان، از تاثیر شوخی خارج شین.

شوخی فروش اوت!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط مرگ در 1405/3/8 14:00:37
MAYBE YOU ARE NEXT



پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: پنجشنبه 7 خرداد 1405 19:54
نمایش جزئیات
آفلاین
تلما هلمز vs مرگ




بخش اول: خاکستری


فلسفه


مهمانی در سیلور سیتی! دغدغه‌ی جدید مرگ، مهمانی بزرگ خدا در سیلور سیتی بود. چرا باید همچنین مهمانی و ریخت و پاشی در سطح الهی برگزار شود؟ مرگ حالا با خودش درگیر بود و نمی‌دانست که چرا باید خدا برای خوشحالی و خوش گذرانی بقیه مجلس تدارک ببیند؟ این بحث‌ها برای موجودات نافانی واقعا لزومی نداشت. یعنی مرگ برای این مسائل لزومی نمی‌دید.
- مسخره بازیه! خجالت‌آوره! ما باید به وظایفمون فکر کنیم، یا دنبال حال خوش باشیم؟

مرگ درمورد این مسائل خیلی فلسفی و خشک می‌اندیشید. اینکه بالای اون ساختمون بلند با بیش از ۵۰ طبقه ایستاده بود و برای انجام وظیفه اومده بود، براش کمتر از فلسفه‌ بافی های ذهنش اهمیت داشت. پشت بام بلند شش ضلعی ساختمون ریونین، با اچ بزرگ نوشته شده رویش که محل فرود هلی کوپتر رو تعیین کرده بود، برای قدم زنی های مداوم مرگ خیلی کوچیک بود.

- سی تعداد بار رو توی همون قسمت گمرک بذارین. باقی موارد هم به شما مربوط نیست!

آقای ادوارد ریونین، مردی با اعتبار و مشهور در زمینه‌ی واردات و املاک بود. مجتمع ریونین، ساختمونی بلند و خوش نقش، موفقیت‌های بی‌وقفه و پر سر و صدا، مهمونی‌های پر زرق و برق و ریخت و پاش‌های بی‌دلیل تمام هم و غم ادوارد بود و در نزدیکی‌های ۵۰ سالگی، هیچ کم و کاستی نبود که ادوارد بهش فکر کنه.

ادوارد به تازگی به برند جدید انرژی‌زای خودش در کنار قهوه اعتیاد پیدا کرده بود و جدیدا همیشه یه فنجون قهوه، در کنار قوطی‌های خالی انرژی‌زا روی میزش دیده می‌شد. با اینحال ادوارد همیشه به ورزش اهمیت می‌داد و اکثر شب‌ها رو توی باشگاه ورزشی مخصوص خودش می‌گذروند.

پک سنگینی به سیگارش زد و تلفنش رو برداشت.
- کالی رو برام بگیر!

استیو مک کالین جوون جویای نام و خوش مشرب، مدیر برنامه‌ی ادوارد بود و اکثر کارهای حرفه‌ای و شغلی، درکنار کارهای شخصی زندگی ادوارد بل استیو بود.
- هی! چطوری اد؟!
- چندبار باید بگم منو با اسم کوچیک صدا نکن؟ داستان مهمونی چی شد؟

ادوارد به استیو سپرده بود که یه مهمونی براش دست و پا کنه. تصمیم گرفته بود که این آخرین مهمونی‌ای باشه که برگزار می‌کنه و خیلی نمی‌خواست براش ریخت و پاش کنه. بعد از این مهمونی می‌خواست کلا روتین و روش زندگیشو عوض کنه و دست استیو رو هم بگیره و اون رو هم کنار خودش درست کنه. استیو نشون نمی‌داد، ولی خیلی از ادوارد حساب می‌برد و دوست داشت مثل اون، یه مرد موفق در زمینه شغلش باشه. پس همه‌ش به دنبال تاییدی از ادوارد، بین کارهای خودش بود.
- عذر می‌خوام آقای ریونین!

استیو توی برداشت تفکرات ادوارد اشتباه کرده بود و داشت به سمت بی بند و باری کشیده می‌شد و ادوارد مسئول این اشتباه استیو بود. پس باید افسارش رو می‌کشید.
- دیگه سفارش نمی‌کنم! همه چیز ساده و بدون تجملات باشه. هیچ نوشیدنی و مخدری سرو نمی‌کنی! فهمیدی؟ اشتباه زندگی کردن دیگه... آخ!
- چیزی شد ادوارد؟
- نه! چیزی نیست استیو! حواست به چیزایی که گفتم باشه. مراقب خودت باش.

ادوارد تلفن رو گذاشت و بلافاصله دستش رو روی سینه‌ش گذاشت. فضای اتاق دفترش رو سنگین دید. وجود خیلی سیاهی رو حس کرد که روی تک تک وسایل اداری دفترش سایه انداخت.

- مهمونی! مهمونی! مهمونی! نمی‌دونم شما فانی‌ها هم از خالقتون الگو گرفتین یا اون علاقمند به کارای مزخرف شماست؟ از کاراتون متنفرم!

ادوارد لباش سیاه شده بود. احساس کرد قسمت سمت چپ سینه‌ش از سمت دیگه بزرگتر شده بود. دست برد سمت کشوی میزش تا قوطی قرص‌هاشو برداره، اما چشماش سیاهی رفت، از روی میز لیز خورد، صندلی چرخدارش به عقب پرت شد و ادوارد رو روی زمین انداخت.

- انجام وظیفه مهم ترین مسئله‌ست! از مهمونی متنفرم. فلسفه زندگی مزخرفتون اینه که درست طی کنیدش و قدرشو بدونین.

نفسش تنگ شد. با دست چپش به سینه‌ش چنگ انداخت و با دست راستش سعی کرد لبه میز یا چیزی رو پیدا کنه که بگیره و بلند شه. اما چیزی نبود.

- وگرنه یه تایمی می‌رسه که من بیام و از روتون رد شم و به مهمونی‌های مزخرفتون پایان بدم.

چشمش روی سقف خشک شد. برای آخرین بار تمام زندگیش توی چشماش دیده شد. دست راستش افتاد و آخرین نفسش، خیلی وقت پیش رفته بود. مرگ از روی جسم بی‌جون ادوارد رد شد.
- وظیفه مهم ترین چیزه! حتی اگه بهش اعتقاد یا نیازی نداشته باشی.

و از پنجره ادوارد بیرون رفت.



بخش دوم: سیاه


ابرها


Ooh


مسیر زمین، تا شهر نقره‌ای مسیر تکراری اما مورد علاقه‌ی مرگ بود. ابرهای سفید از کنار دست‌ها و صورت مرگ می‌گذشتن و گذر از بینشون و باد خنکشون، صورت مرگ رو نوازش می‌داد. با خودش حس می‌کرد که انگار تنها مخلوق مورد علاقه و سوگولی خدا بود. از اون بالا تموم دنیا زیر پاش بود. با خودش فکر کرد، خدا باید یکی رو خیلی دوست داشته باشه، که کل دنیا رو زیر پاش بذاره.

I, I just woke up from a dream


تمام خاطراتش از ذهنش گذشت. خاطراتی که خود خدا، نقش اصلیشون رو بازی می‌کرد. زمانی که احساس تنهایی می‌کرد، خدا تنها کسی بود که با آغوش باز منتظرش بود. خدا تنها کسی بود که مرگ رو به عنوان یه فرد محبوب پذیرفته بود. نه یه حقیقت نفرت انگیز و یه پایان هراس آور. مرگ در تمام دنیا و کائنات موجود محبوبی نبود. اما خدا تنها موجودیت و حقیقتی بود که مرگ رو پذیرفته بود و برای همیشه دوستش می‌داشت. حضور خدا در کنار مرگ، مثل رویایی شیرین در زندگی مرگ بود. مرگ در این رویای شیرین محو شده بود، اما ابری مثل شلاق به صورتش خورد و اون رو از این رویا بیدار کرد.

Where you and I had to say goodbye


ابرهای دور مرگ، خاکستری شده بودن. مرگ دیگه توی رویای شیرین نبود. می‌دونست که این وضع باید تموم بشه. بالاخره یه پایانی برای اینهمه خوشی باید باشه. جایی برای وظیفه هم باید باشه. نمی‌شه که همه چیز رو نادیده گرفت. همه چیز خدا نیست و هرچیزی جای خودش رو داره. خسته شده بود. همچین چیزی غیر ممکن بود. غیر ممکن بود که مرگ خسته شه. ناراحت بشه. غر بزنه. ایراد بگیره. اما هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست و خدا، حالا غیر ممکن‌های مرگ رو ممکن کرده بود. و مرگ برای مبارزه با اتفاقات درونش یا باید این بی‌فکری‌ها رو جمع می‌کرد، یا با خدا رودرو می‌شد.

And I don't know what it all means


فضا به همراه ابرها سیاه شده بود. مرگ توی فضای سیاه محو شده بود و قابل تشخیص نبود. به چیزهای خوبی فکر نمی‌کرد. با خودش می‌گفت که اگه همه چیز خوب پیش نرفت، قطعا خدا رو می‌کشم. غیر ممکن بود. مرگ می‌دانست که غیر ممکنه! می‌دانست که وقتی خدا می‌تونه غیر ممکن رو درمورد مرگ، ممکن کنه، مرگ هم می‌تونست درمورد خدا همین کار رو بکنه. کار سختی نبود، فقط به جرئت نیاز داشت. جرئت هم به کمی کم عقلی و مرگ با تفکر زیادی، عقلش رو هم از دست داده بود.



بخش سوم: سیاه ترین


مرگ


به پله‌های شهر نقره‌ای رسید. ابرهای سیاهی که همراهش بالا اومده بودن، کنار رفتن و مرگ به روی پله‌ها قدم گذاشت. با تندی به سمت دروازه‌ی تالار اصلی رفت و در رو با کوبش شدید خودش باز کرد. تمام افراد حاضر داخل تالار با تعجب و کمی ترس رو به مرگ برگشتن. خدا در بالای مجلس نشسته بود و با تعجب به مرگ نگاه می‌کرد، اما از این ورود ناگهانی جا نخورده بود.
- خوش اومدی، فرزند! منتظرت بودیم.

مرگ به شکل هجوم استایل بدنش رو تغییر داد و آماده‌ی مبارزه، رجز خوند.
- ولی منتظر این نبودی!

مرگ با جهش بلندی خودش رو به تخت تالار اصلی رسوند و به خدا حمله کرد. خدا اما با چالاکی جاخالی داد و همزمان با حرکت آروم دستش، همه‌ی حضار تالار رو به کنار‌ه‌ها برد و دیواری محافظ، اما نامرئی جلوشون گذاشت. مرگ به حرکت خدا با پوزخندی جواب داد و با پرشی، دوباره به خدا حمله کرد. خدا مشتی که مرگ در هوا حواله‌ش کرده بود، با نرمی دفاع کرد.
- هنوزم توی مبارزه چالاکی فرزند! مجلسم رو حسابی گرم کردی.
- گرم‌تر هم می‌شه! وقتی جنازه‌ی بی‌جونت رو وسط تالار و جلوی همه انداختم.

مرگ این دیالوگ و مبارزه رو توی ذهنش تدارک دید. از این مبارزه کمتر هم چیزی عطشش رو نمی‌خوابوند. استقبال از مرگ، با مبارزه، کاملا درخور مرگ بود. با این افکار با احترام دروازه‌ی ورودی تالار رو لمس کرد و دروازه با صدای بلند و مهیبی به آرومی باز شد. همه‌ی تالار خلوت و خالی بود. میزی کوچک، محقرانه و ساده وسط تالار بود. دو صندلی کنار میز بود که روی یکی از اون‌ها خدا با لبخندی گرم نشسته بود و دیگری، جایگاه نشستن مرگ بود.

- به موقع رسیدی فرزند! خیال کردم که باید تا پایان شب منتظرت بمونم.

So I'ma love you every night like it's the last night

Like it's the last night


مرگ با حالتی عصبانی اما محترمانه و موذب به خدا نگاه کرد.
- برای مهمونی نیومدم!

خدا، که انگار انتظار همچین جوابی رو می‌کشید، با آمادگی از روی صندلی بلند شد. با خودش فکر کرد که خیلی خوب شد که تنها بودن وگرنه معلوم نبود بقیه درمورد مرگ چه فکرهایی می‌کردن؟
- خب پس انگار الکی این مدت اینجا نشسته بودم. اشکالی نداره فرزند! من کمی کار دارم، پس می‌رم!

If the world was ending, I'd wanna be next to you


مرگ، انگار که غافلگیر شده بود، با عجله به سمت خدا رفت. خدا اما با لبخند و به آرامی به سمت مرگ برگشت. انگار که پدری با مهربانی فرزند عزیزش رو بعد از مدت‌ها دیده و حالا می‌خواد از پیشش بره. مرگ می‌دونست. می‌دونست که خدا هم می‌دونه که این آخرین پایانه.

- مهمونی تموم شده فرزند! نمی‌دونم برای چی باید اینجا بمونیم؟

If the party was over and our time on Earth was through


مرگ جلوی خدا ایستاد. نمی‌دونست چی باید بگه. خشم، اضطراب، استرس و هیجان کاملا هولش کرده بود. با سردرگمی به خدا نگاه کرد.
- ازت متنفرم! دوستت دارم، ولی ازت متنفرم! تو تنها کسی بودی که دوستم داشتی، ولی باعث شدی که از دستت بدم.

قلب مرگ در سینه می‌تپید. دستانش می‌لرزید. تمام توان کنترلش رو روی قطره اشکی متمرکز شده بود که نلرزه و نیفته. اما سخت بود.
- اومدم که جلوی همه چیز رو بگیرم. اومدم که تموم کنم. اومدم که بگم حق با منه و باهات کنار نمیام. نمی‌تونی جلومو بگیری!
- نمی‌خوام جلوت رو بگیرم فرزند! بهت اعتماد دارم.
- اشتباه می‌کنی!

خدا با همون لبخند گرمش ساکت ایستاده بود. مرگ کنترلش رو از دست داد. با شدت دست لرزونش رو به سمت سینه‌ی خدا برد. با خودش گفت که الان دستمو پس می‌زنه و آماده‌ی مقابله با خدا بود. اما خدا هیچ واکنشی نشون نداد. مرگ با ناامیدی درون چشمانش از خدا خواست که حداقل یه واکنشی نشون بده. اما خدا با مهربونی از درون چشمان مرگ، به روحش خیره شده بود.
- مهمونی تموم شده فرزند! مراقب خودت باش.

دست مرگ به درون سینه خدا رفت و سینه خدا رو شکافت. از درون زخم، نوری به بیرون تابیده شد و خدا سست شد و توی بغل مرگ افتاد. مرگ نتونست روی پاهاش وایسته و با خدا درون بغلش، به روی زمین افتاد. چهره‌ی خدا هیچ تغییری نکرده بود و همچنان با همون لبخند مهربون و گرم به مرگ نگاه می‌کرد.
- من... من همیشه... دوستت داشتم! آه... مرگ من! عزیز دوست داشتنی من...

I'd wanna hold you just for a while and die with a smile


مرگ به هق هق افتاده بود. خدای عزیزش! تنها عاشق حقیقی خودش! تنها کسی که فارغ از همه چیز دوستش داشت. تنها کسی که مرگ رو تنها نمی‌خواست و تا وقتی که بود، مرگ احساس تنهایی نمی‌کرد. تنها کسش، حالا داشت روی دستای اون آخرین نفساشو می‌کشید. تنها دقایق با کس و کار بودن مرگ، روی دستای خودش داشت جون می‌داد. خودش اثبات کرده بود که مرگ واقعا و برای همیشه تنهاست. خودش می‌خواست تنها باشه.

صدای رعد و برق عصبانیت مرگ، تمام دنیا و پایه‌های شهر نقره‌ای رو لرزوند. مرگ غیر ممکن رو ممکن کرده بود. مرگ جون خدا رو گرفت. اما مرگ تنها شده بود. مرگ خوشی خودش رو با غرور خودش معاوضه کرد و حالا، برای اولین بار از مرگ بودن خودش متنفر بود و می‌ترسید.
MAYBE YOU ARE NEXT



پاسخ: شوخی‌کده‌ فارس د ماره
ارسال شده در: دوشنبه 4 خرداد 1405 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
درود!
شوخی فروش صحبت می‌کنه.

شوخی مجسمه خروس بی‌محل، به این معنی که تک رول تک‌پستی بعدی شما، باید دارای شرح درگیری شما با آزار مجسمه باشه و با مهلت دو هفته‌ای برای اجرا، برای آستریکس.
شوخی شکلات‌ تغییر لهجه، به این معنی که تک رول ادامه‌دار بعدی شما و لحن شما در چت باکس به مدت ۲۴ ساعت باید دارای لحن مشخص شده توسط خریدار باشه و با مهلت دو هفته‌ای برای اجرا، با لهجه‌ی آبادانی غلیظ با چاشنی لاف و فارسیِ لاغر برای تام جاگسن خریداری، فعال و پخش فرستاده شد.
برای توضیحات تکمیلی شوخی‌ها به پست اول مراجعه کنید.

این شوخی دارای درمانه و شما می‌تونید با مراجعه به شفاخانه مرداب زیرین و ذکر بیماری و پرداخت هزینه‌ی درمان، از تاثیر شوخی خارج شین.

شوخی فروش اوت!

افرادی که لایک کردند

MAYBE YOU ARE NEXT