تلما هلمز vs مرگ
بخش اول: خاکستری
فلسفه
مهمانی در سیلور سیتی! دغدغهی جدید مرگ، مهمانی بزرگ خدا در سیلور سیتی بود. چرا باید همچنین مهمانی و ریخت و پاشی در سطح الهی برگزار شود؟ مرگ حالا با خودش درگیر بود و نمیدانست که چرا باید خدا برای خوشحالی و خوش گذرانی بقیه مجلس تدارک ببیند؟ این بحثها برای موجودات نافانی واقعا لزومی نداشت. یعنی مرگ برای این مسائل لزومی نمیدید.
- مسخره بازیه! خجالتآوره! ما باید به وظایفمون فکر کنیم، یا دنبال حال خوش باشیم؟
مرگ درمورد این مسائل خیلی فلسفی و خشک میاندیشید. اینکه بالای اون ساختمون بلند با بیش از ۵۰ طبقه ایستاده بود و برای انجام وظیفه اومده بود، براش کمتر از فلسفه بافی های ذهنش اهمیت داشت. پشت بام بلند شش ضلعی ساختمون ریونین، با اچ بزرگ نوشته شده رویش که محل فرود هلی کوپتر رو تعیین کرده بود، برای قدم زنی های مداوم مرگ خیلی کوچیک بود.
- سی تعداد بار رو توی همون قسمت گمرک بذارین. باقی موارد هم به شما مربوط نیست!
آقای ادوارد ریونین، مردی با اعتبار و مشهور در زمینهی واردات و املاک بود. مجتمع ریونین، ساختمونی بلند و خوش نقش، موفقیتهای بیوقفه و پر سر و صدا، مهمونیهای پر زرق و برق و ریخت و پاشهای بیدلیل تمام هم و غم ادوارد بود و در نزدیکیهای ۵۰ سالگی، هیچ کم و کاستی نبود که ادوارد بهش فکر کنه.
ادوارد به تازگی به برند جدید انرژیزای خودش در کنار قهوه اعتیاد پیدا کرده بود و جدیدا همیشه یه فنجون قهوه، در کنار قوطیهای خالی انرژیزا روی میزش دیده میشد. با اینحال ادوارد همیشه به ورزش اهمیت میداد و اکثر شبها رو توی باشگاه ورزشی مخصوص خودش میگذروند.
پک سنگینی به سیگارش زد و تلفنش رو برداشت.
- کالی رو برام بگیر!
استیو مک کالین جوون جویای نام و خوش مشرب، مدیر برنامهی ادوارد بود و اکثر کارهای حرفهای و شغلی، درکنار کارهای شخصی زندگی ادوارد بل استیو بود.
- هی! چطوری اد؟!
- چندبار باید بگم منو با اسم کوچیک صدا نکن؟ داستان مهمونی چی شد؟
ادوارد به استیو سپرده بود که یه مهمونی براش دست و پا کنه. تصمیم گرفته بود که این آخرین مهمونیای باشه که برگزار میکنه و خیلی نمیخواست براش ریخت و پاش کنه. بعد از این مهمونی میخواست کلا روتین و روش زندگیشو عوض کنه و دست استیو رو هم بگیره و اون رو هم کنار خودش درست کنه. استیو نشون نمیداد، ولی خیلی از ادوارد حساب میبرد و دوست داشت مثل اون، یه مرد موفق در زمینه شغلش باشه. پس همهش به دنبال تاییدی از ادوارد، بین کارهای خودش بود.
- عذر میخوام آقای ریونین!
استیو توی برداشت تفکرات ادوارد اشتباه کرده بود و داشت به سمت بی بند و باری کشیده میشد و ادوارد مسئول این اشتباه استیو بود. پس باید افسارش رو میکشید.
- دیگه سفارش نمیکنم! همه چیز ساده و بدون تجملات باشه. هیچ نوشیدنی و مخدری سرو نمیکنی! فهمیدی؟ اشتباه زندگی کردن دیگه... آخ!
- چیزی شد ادوارد؟
- نه! چیزی نیست استیو! حواست به چیزایی که گفتم باشه. مراقب خودت باش.
ادوارد تلفن رو گذاشت و بلافاصله دستش رو روی سینهش گذاشت. فضای اتاق دفترش رو سنگین دید. وجود خیلی سیاهی رو حس کرد که روی تک تک وسایل اداری دفترش سایه انداخت.
- مهمونی! مهمونی! مهمونی! نمیدونم شما فانیها هم از خالقتون الگو گرفتین یا اون علاقمند به کارای مزخرف شماست؟ از کاراتون متنفرم!
ادوارد لباش سیاه شده بود. احساس کرد قسمت سمت چپ سینهش از سمت دیگه بزرگتر شده بود. دست برد سمت کشوی میزش تا قوطی قرصهاشو برداره، اما چشماش سیاهی رفت، از روی میز لیز خورد، صندلی چرخدارش به عقب پرت شد و ادوارد رو روی زمین انداخت.
- انجام وظیفه مهم ترین مسئلهست! از مهمونی متنفرم. فلسفه زندگی مزخرفتون اینه که درست طی کنیدش و قدرشو بدونین.
نفسش تنگ شد. با دست چپش به سینهش چنگ انداخت و با دست راستش سعی کرد لبه میز یا چیزی رو پیدا کنه که بگیره و بلند شه. اما چیزی نبود.
- وگرنه یه تایمی میرسه که من بیام و از روتون رد شم و به مهمونیهای مزخرفتون پایان بدم.
چشمش روی سقف خشک شد. برای آخرین بار تمام زندگیش توی چشماش دیده شد. دست راستش افتاد و آخرین نفسش، خیلی وقت پیش رفته بود. مرگ از روی جسم بیجون ادوارد رد شد.
- وظیفه مهم ترین چیزه! حتی اگه بهش اعتقاد یا نیازی نداشته باشی.
و از پنجره ادوارد بیرون رفت.
بخش دوم: سیاه
ابرها
Ooh
مسیر زمین، تا شهر نقرهای مسیر تکراری اما مورد علاقهی مرگ بود. ابرهای سفید از کنار دستها و صورت مرگ میگذشتن و گذر از بینشون و باد خنکشون، صورت مرگ رو نوازش میداد. با خودش حس میکرد که انگار تنها مخلوق مورد علاقه و سوگولی خدا بود. از اون بالا تموم دنیا زیر پاش بود. با خودش فکر کرد، خدا باید یکی رو خیلی دوست داشته باشه، که کل دنیا رو زیر پاش بذاره.
I, I just woke up from a dream
تمام خاطراتش از ذهنش گذشت. خاطراتی که خود خدا، نقش اصلیشون رو بازی میکرد. زمانی که احساس تنهایی میکرد، خدا تنها کسی بود که با آغوش باز منتظرش بود. خدا تنها کسی بود که مرگ رو به عنوان یه فرد محبوب پذیرفته بود. نه یه حقیقت نفرت انگیز و یه پایان هراس آور. مرگ در تمام دنیا و کائنات موجود محبوبی نبود. اما خدا تنها موجودیت و حقیقتی بود که مرگ رو پذیرفته بود و برای همیشه دوستش میداشت. حضور خدا در کنار مرگ، مثل رویایی شیرین در زندگی مرگ بود. مرگ در این رویای شیرین محو شده بود، اما ابری مثل شلاق به صورتش خورد و اون رو از این رویا بیدار کرد.
Where you and I had to say goodbye
ابرهای دور مرگ، خاکستری شده بودن. مرگ دیگه توی رویای شیرین نبود. میدونست که این وضع باید تموم بشه. بالاخره یه پایانی برای اینهمه خوشی باید باشه. جایی برای وظیفه هم باید باشه. نمیشه که همه چیز رو نادیده گرفت. همه چیز خدا نیست و هرچیزی جای خودش رو داره. خسته شده بود. همچین چیزی غیر ممکن بود. غیر ممکن بود که مرگ خسته شه. ناراحت بشه. غر بزنه. ایراد بگیره. اما هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست و خدا، حالا غیر ممکنهای مرگ رو ممکن کرده بود. و مرگ برای مبارزه با اتفاقات درونش یا باید این بیفکریها رو جمع میکرد، یا با خدا رودرو میشد.
And I don't know what it all means
فضا به همراه ابرها سیاه شده بود. مرگ توی فضای سیاه محو شده بود و قابل تشخیص نبود. به چیزهای خوبی فکر نمیکرد. با خودش میگفت که اگه همه چیز خوب پیش نرفت، قطعا خدا رو میکشم. غیر ممکن بود. مرگ میدانست که غیر ممکنه! میدانست که وقتی خدا میتونه غیر ممکن رو درمورد مرگ، ممکن کنه، مرگ هم میتونست درمورد خدا همین کار رو بکنه. کار سختی نبود، فقط به جرئت نیاز داشت. جرئت هم به کمی کم عقلی و مرگ با تفکر زیادی، عقلش رو هم از دست داده بود.
بخش سوم: سیاه ترین
مرگ
به پلههای شهر نقرهای رسید. ابرهای سیاهی که همراهش بالا اومده بودن، کنار رفتن و مرگ به روی پلهها قدم گذاشت. با تندی به سمت دروازهی تالار اصلی رفت و در رو با کوبش شدید خودش باز کرد. تمام افراد حاضر داخل تالار با تعجب و کمی ترس رو به مرگ برگشتن. خدا در بالای مجلس نشسته بود و با تعجب به مرگ نگاه میکرد، اما از این ورود ناگهانی جا نخورده بود.
- خوش اومدی، فرزند! منتظرت بودیم.
مرگ به شکل هجوم استایل بدنش رو تغییر داد و آمادهی مبارزه، رجز خوند.
- ولی منتظر این نبودی!
مرگ با جهش بلندی خودش رو به تخت تالار اصلی رسوند و به خدا حمله کرد. خدا اما با چالاکی جاخالی داد و همزمان با حرکت آروم دستش، همهی حضار تالار رو به کنارهها برد و دیواری محافظ، اما نامرئی جلوشون گذاشت. مرگ به حرکت خدا با پوزخندی جواب داد و با پرشی، دوباره به خدا حمله کرد. خدا مشتی که مرگ در هوا حوالهش کرده بود، با نرمی دفاع کرد.
- هنوزم توی مبارزه چالاکی فرزند! مجلسم رو حسابی گرم کردی.
- گرمتر هم میشه! وقتی جنازهی بیجونت رو وسط تالار و جلوی همه انداختم.
مرگ این دیالوگ و مبارزه رو توی ذهنش تدارک دید. از این مبارزه کمتر هم چیزی عطشش رو نمیخوابوند. استقبال از مرگ، با مبارزه، کاملا درخور مرگ بود. با این افکار با احترام دروازهی ورودی تالار رو لمس کرد و دروازه با صدای بلند و مهیبی به آرومی باز شد. همهی تالار خلوت و خالی بود. میزی کوچک، محقرانه و ساده وسط تالار بود. دو صندلی کنار میز بود که روی یکی از اونها خدا با لبخندی گرم نشسته بود و دیگری، جایگاه نشستن مرگ بود.
- به موقع رسیدی فرزند! خیال کردم که باید تا پایان شب منتظرت بمونم.
So I'ma love you every night like it's the last night
Like it's the last night
مرگ با حالتی عصبانی اما محترمانه و موذب به خدا نگاه کرد.
- برای مهمونی نیومدم!
خدا، که انگار انتظار همچین جوابی رو میکشید، با آمادگی از روی صندلی بلند شد. با خودش فکر کرد که خیلی خوب شد که تنها بودن وگرنه معلوم نبود بقیه درمورد مرگ چه فکرهایی میکردن؟
- خب پس انگار الکی این مدت اینجا نشسته بودم. اشکالی نداره فرزند! من کمی کار دارم، پس میرم!
If the world was ending, I'd wanna be next to you
مرگ، انگار که غافلگیر شده بود، با عجله به سمت خدا رفت. خدا اما با لبخند و به آرامی به سمت مرگ برگشت. انگار که پدری با مهربانی فرزند عزیزش رو بعد از مدتها دیده و حالا میخواد از پیشش بره. مرگ میدونست. میدونست که خدا هم میدونه که این آخرین پایانه.
- مهمونی تموم شده فرزند! نمیدونم برای چی باید اینجا بمونیم؟
If the party was over and our time on Earth was through
مرگ جلوی خدا ایستاد. نمیدونست چی باید بگه. خشم، اضطراب، استرس و هیجان کاملا هولش کرده بود. با سردرگمی به خدا نگاه کرد.
- ازت متنفرم! دوستت دارم، ولی ازت متنفرم! تو تنها کسی بودی که دوستم داشتی، ولی باعث شدی که از دستت بدم.
قلب مرگ در سینه میتپید. دستانش میلرزید. تمام توان کنترلش رو روی قطره اشکی متمرکز شده بود که نلرزه و نیفته. اما سخت بود.
- اومدم که جلوی همه چیز رو بگیرم. اومدم که تموم کنم. اومدم که بگم حق با منه و باهات کنار نمیام. نمیتونی جلومو بگیری!
- نمیخوام جلوت رو بگیرم فرزند! بهت اعتماد دارم.
- اشتباه میکنی!
خدا با همون لبخند گرمش ساکت ایستاده بود. مرگ کنترلش رو از دست داد. با شدت دست لرزونش رو به سمت سینهی خدا برد. با خودش گفت که الان دستمو پس میزنه و آمادهی مقابله با خدا بود. اما خدا هیچ واکنشی نشون نداد. مرگ با ناامیدی درون چشمانش از خدا خواست که حداقل یه واکنشی نشون بده. اما خدا با مهربونی از درون چشمان مرگ، به روحش خیره شده بود.
- مهمونی تموم شده فرزند! مراقب خودت باش.
دست مرگ به درون سینه خدا رفت و سینه خدا رو شکافت. از درون زخم، نوری به بیرون تابیده شد و خدا سست شد و توی بغل مرگ افتاد. مرگ نتونست روی پاهاش وایسته و با خدا درون بغلش، به روی زمین افتاد. چهرهی خدا هیچ تغییری نکرده بود و همچنان با همون لبخند مهربون و گرم به مرگ نگاه میکرد.
- من... من همیشه... دوستت داشتم! آه... مرگ من! عزیز دوست داشتنی من...
I'd wanna hold you just for a while and die with a smile
مرگ به هق هق افتاده بود. خدای عزیزش! تنها عاشق حقیقی خودش! تنها کسی که فارغ از همه چیز دوستش داشت. تنها کسی که مرگ رو تنها نمیخواست و تا وقتی که بود، مرگ احساس تنهایی نمیکرد. تنها کسش، حالا داشت روی دستای اون آخرین نفساشو میکشید. تنها دقایق با کس و کار بودن مرگ، روی دستای خودش داشت جون میداد. خودش اثبات کرده بود که مرگ واقعا و برای همیشه تنهاست. خودش میخواست تنها باشه.
صدای رعد و برق عصبانیت مرگ، تمام دنیا و پایههای شهر نقرهای رو لرزوند. مرگ غیر ممکن رو ممکن کرده بود. مرگ جون خدا رو گرفت. اما مرگ تنها شده بود. مرگ خوشی خودش رو با غرور خودش معاوضه کرد و حالا، برای اولین بار از مرگ بودن خودش متنفر بود و میترسید.