ـ زنیکه دو هزاری!
ـ چیزی شده؟
سرش رو بین دستانش گرفته بود. هزاران فکر بی سر و ته، رویای پوچ و تو خالی، رقم و تعداد بدهی ها، صدای سرزنش های دیگران، همه و همه در ذهنش می چرخیدند. برای هیچ کدام هیچ جوابی نداشت. سرش را کمی کج کرد و او را نگاه کرد.
ـ استعفا بدم اتفاقی می افته؟
ـ دیوونه شدی ؟! تو این اوضاع که وزارت همه چیز رو دوبرابر گرون تر داره میفرسته تو بازار؟! فکر کردی اگه باز موقعیتی مثل این پیدا نکنی چی میشه؟
ـ آخرش برگشتن به خونه مامان و باباست! غیر از اینه؟!
نگاه ملموس و بی حسش را حواله اش کرد. پوزخندی زد؛ دستی در جیب کت پشمی اش برد و مقداری پول نقد در آورد!
ـ کم هست ولی در حد دوتا قهوه جوابه. هستی بریم؟!
ـ دست و دلباز شدی! یالا...
کاپ قهوه را روی میز گذاشت و از پنجره به منظره بیرون نگاه کرد. کودک خردسالی روبه روی مغازه اسباب بازی فروشی در حال گریه کردن بود؛ لبخند بی رمقی زد.
ـ تا چند هفته دیگه باید همه مون اینجوری برای خواسته هامون له له بزنیم!
ـ له له بزنیم؟! درست صحبت کن آکی! این اسمش جنگیدنه!
ـ جنگیدن؟!
پوزخندی زد؛ طرف مقابل دقیقا دست روی نقطه جوش گذاشته بود. نگاهش میخکوب معطوف به او شد. با شدت و کمی خشم کاپ قهوه اش را روی میز کوبید.
ـ همین نیم ساعت پیش دیدی چجوری جلو بیست نفر آدم تو اون شرکت لعنتی سر یه اعتراض چطور شخصیتم خرد شد. دقیقا دیدی اون دخترک عوضی با وقاحت تمام چطور من رو بی مسئولیت و بی عرضه خطاب کرد.... من دیگه نمی تونم بیشتر از این به قول تو بجنگم گوجو! نمی تونم برای یه درآمد ساده هم که کفایت یک ماه زندگیم رو هم نمیده از صبح تا شب بجنگم و هر فشاری رو تحمل کنم ! بسمه دیگه!
ـ هیـش! آروم... سر یه حرف اینقدر بهم ریختی؟! فکر میکنی زندگی من گل و بلبله؟! منم مثل تو از تمام خوشی هام گذشتم تا برسم اینجا ولی هیچ وقت تلاشم رو بی ارزش ندیدم... جمع کن خودتو!
قانع نشده بود؛ از روی حرص و کلافگی نفس عمیقی کشید.
ـ چه بخوای چه نه در نهایت تلاش هامون بی ارزش میشه با این وضع... هر روز هر چیزی گرون تر میشه، در نهایت این جوونی ماست که هر روز ارزون تر از روز قبله... فکر کردی برای اونی که تو وزارت رو صندلی وزارتش نشسته فرقی داره؟ نه... فکر میکنی اون جوونی و ارزش حالیش میشه ؟! نه...
دستی بر موهایش کشید. جوابی نداشت، سکوت هم پاسخ گو نبود.
ـ ببین آکی... شرایط برای همه مون سخته! قبول دارم ولی این حجم از ناامیدی هم جواب نیست...
ـ ادامه نده؛ از این حرف های زرد تا دلت بخواد شنیدم؛ امیدوار بودن، انگیزه، عزت نفس و... اینا تا جایی به درد میخوره که هر روز سفره خونت کوچیکتر نشه، سبد خریدت کم و کمتر نشه، رویای ها تو ذهنت پوچ نشه... باز ادامه بدم یا کافیه؟!
ـ من تسلیمم... کافیه!
دقایق با سکوتی سنگین سپری شد؛ هر دو به منظره بیرون نگاه میکردند. کودک اشک هایش را پاک کرد، اما آیا می توانست حسرتش را هم پاک کند؟! مادر کودک چطور؟! تا کی می توانست کودک را آرام نگهدارد تا دست از خواسته هایش بکشد؟ تا کی باید از آرزوهایش برای زندگی شیرین با فرزندش غول بزرگ و دست نیافتنی بسازد؟
هر دو در پیاده رو آرام راه می رفتند؛ صدای همهمه و اعتراض هر از گاهی به گوش می رسید، نور های سبز و سفید کماکان خیابان ها را روشن میکرد و کمی بعد پشت سرش صدای جیغ و ناله به هوا می رفت. چند شب اخیر وضع شهر همین بود. آرامش رخت بسته بود و خفقان و هراس لباس نو بر تن شهر و ساکنانش پوشانده بود.
ـ آخرش که چی ؟!
ـ هیچی! یا همه می میریم یا به رویا هامون می رسیم... تلاش هامون هم بی ارزش نمیشه.
ـ تیکه میندازی؟!
نگاهش کرد، با چشمانی ریز شده و شاکی.
ـ دقیقا حرف خودت رو به خودت زدم!
شانه ای بالا انداخت. میدان رو به رویشان شلوغ بود. سر و صدا و همهمه در جریان بود. کمی بعد رد نورهای مذکور به آنجا هم رسید.
ـ هی گوجو! فکر کنم اینجا آخرش باشه.
ـ یعنی چی؟!
ـ اگه هنوز فکر میکنی تلاش کردن و جنگیدن با این وضع ارزش داره بهتره از کوچه بغلی بی سرو صدا بری خونه... اگر نه که میتونی با من بیای بریم با اون جمعیت همراه شیم!
ـ رسیدیم به تهش نه؟! بزن بریم یا باهم بمیریم یا با هم به چیزی کی می خوایم می رسیم! تا ببینیم مرلین چی میخواد.
ـ نه انگار واقعا قانع شدی... یالا...
گام ها تندتر شد؛ کمی بعد خود را بین جمعیت دیدند. هم نوا، هم صدا، برای رویاهای از دست رفته شان.
با نهایت احترام؛ برداشت هر شخص متعلق به خود اوست.