جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 دی 1404 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
ـ زنیکه دو هزاری!
ـ چیزی شده؟

سرش رو بین دستانش گرفته بود. هزاران فکر بی سر و ته، رویای پوچ و تو خالی، رقم و تعداد بدهی ها، صدای سرزنش های دیگران، همه و همه در ذهنش می چرخیدند. برای هیچ کدام هیچ جوابی نداشت. سرش را کمی کج کرد و او را نگاه کرد.
ـ استعفا بدم اتفاقی می افته؟
ـ دیوونه شدی ؟! تو این اوضاع که وزارت همه چیز رو دوبرابر گرون تر داره می‌فرسته تو بازار؟! فکر کردی اگه باز موقعیتی مثل این پیدا نکنی چی میشه؟
ـ آخرش برگشتن به خونه مامان و باباست! غیر از اینه؟!

نگاه ملموس و بی حسش را حواله اش کرد. پوزخندی زد؛ دستی در جیب کت پشمی اش برد و مقداری پول نقد در آورد!
ـ کم هست ولی در حد دوتا قهوه جوابه. هستی بریم؟!
ـ دست و دلباز شدی! یالا...


کاپ قهوه را روی میز گذاشت و از پنجره به منظره بیرون نگاه کرد. کودک خردسالی روبه روی مغازه اسباب بازی فروشی در حال گریه کردن بود؛ لبخند بی رمقی زد.

ـ تا چند هفته دیگه باید همه مون اینجوری برای خواسته هامون له له بزنیم!
ـ له له بزنیم؟! درست صحبت کن آکی! این اسمش جنگیدنه!
ـ جنگیدن؟!

پوزخندی زد؛ طرف مقابل دقیقا دست روی نقطه جوش گذاشته بود. نگاهش میخکوب معطوف به او شد. با شدت و کمی خشم کاپ قهوه اش را روی میز کوبید.
ـ همین نیم ساعت پیش دیدی چجوری جلو بیست نفر آدم تو اون شرکت لعنتی سر یه اعتراض چطور شخصیتم خرد شد. دقیقا دیدی اون دخترک عوضی با وقاحت تمام چطور من رو بی مسئولیت و بی عرضه خطاب کرد.... من دیگه نمی تونم بیشتر از این به قول تو بجنگم گوجو! نمی تونم برای یه درآمد ساده هم که کفایت یک ماه زندگیم رو هم نمی‌ده از صبح تا شب بجنگم و هر فشاری رو تحمل کنم ! بسمه دیگه!
ـ هیـش! آروم...‌ سر یه حرف اینقدر بهم ریختی؟! فکر می‌کنی زندگی من گل و بلبله؟! منم مثل تو از تمام خوشی هام گذشتم تا برسم اینجا ولی هیچ وقت تلاشم رو بی ارزش ندیدم... جمع کن خودتو!

قانع نشده بود؛ از روی حرص و کلافگی نفس عمیقی کشید.
ـ چه بخوای چه نه در نهایت تلاش هامون بی ارزش میشه با این وضع... هر روز هر چیزی گرون تر میشه، در نهایت این جوونی ماست که هر روز ارزون تر از روز قبله... فکر کردی برای اونی که تو وزارت رو صندلی وزارتش نشسته فرقی داره؟ نه... فکر می‌کنی اون جوونی و ارزش حالیش میشه ؟! نه...

دستی بر موهایش کشید. جوابی نداشت، سکوت هم پاسخ گو نبود.
ـ ببین آکی... شرایط برای همه مون سخته! قبول دارم ولی این حجم از ناامیدی هم جواب نیست...
ـ ادامه نده؛ از این حرف های زرد تا دلت بخواد شنیدم؛ امیدوار بودن، انگیزه، عزت نفس و... اینا تا جایی به درد میخوره که هر روز سفره خونت کوچیکتر نشه، سبد خریدت کم و کمتر نشه، رویای ها تو ذهنت پوچ نشه... باز ادامه بدم یا کافیه؟!
ـ من تسلیمم... کافیه!

دقایق با سکوتی سنگین سپری شد؛ هر دو به منظره بیرون نگاه می‌کردند. کودک اشک هایش را پاک کرد، اما آیا می توانست حسرتش را هم پاک کند؟! مادر کودک چطور؟! تا کی می توانست کودک را آرام نگهدارد تا دست از خواسته هایش بکشد؟ تا کی باید از آرزوهایش برای زندگی شیرین با فرزندش غول بزرگ و دست نیافتنی بسازد؟


هر دو در پیاده رو آرام راه می رفتند؛ صدای همهمه و اعتراض هر از گاهی به گوش می رسید، نور های سبز و سفید کماکان خیابان ها را روشن میکرد و کمی بعد پشت سرش صدای جیغ و ناله به هوا می رفت‌. چند شب اخیر وضع شهر همین بود. آرامش رخت بسته بود و خفقان و هراس لباس نو بر تن شهر و ساکنانش پوشانده بود.

ـ آخرش که چی ؟!
ـ هیچی! یا همه می میریم یا به رویا هامون می رسیم... تلاش هامون هم بی ارزش نمیشه.
ـ تیکه میندازی؟!
نگاهش کرد، با چشمانی ریز شده و شاکی.

ـ دقیقا حرف خودت رو به خودت زدم!

شانه ای بالا انداخت‌. میدان رو به رویشان شلوغ بود. سر و صدا و همهمه در جریان بود. کمی بعد رد نورهای مذکور به آنجا هم رسید.

ـ هی گوجو! فکر کنم اینجا آخرش باشه.
ـ یعنی چی؟!
ـ اگه هنوز فکر می‌کنی تلاش کردن و جنگیدن با این وضع ارزش داره بهتره از کوچه بغلی بی سرو صدا بری خونه... اگر نه که میتونی با من بیای بریم با اون جمعیت همراه شیم!
ـ‌ رسیدیم به تهش نه؟! بزن بریم یا باهم بمیریم یا با هم به چیزی کی می خوایم می رسیم! تا ببینیم مرلین چی میخواد.
ـ نه انگار واقعا قانع شدی... یالا...

گام ها تندتر شد؛ کمی بعد خود را بین جمعیت دیدند. هم نوا، هم صدا، برای رویاهای از دست رفته شان‌.


با نهایت احترام؛ برداشت هر شخص متعلق به خود اوست.
ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1404/10/23 21:39:50
برای یه سامورایی همه جا ژاپنه!


My eyes tell me that you are the same person as before
but my soul does not accept this


پاسخ: بستنی فروشی فلوریان فورتسكیو
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 آذر 1404 08:21
نمایش جزئیات
آفلاین
ـ کسی می‌دونه اصلا کجا باید دنبالش بریم ؟!

نگاه متعجب و ناآگاه مالی به بلاتریکس، بلاتریکس به ریگولوس، ریگولوس به سیریوس، سیریوس به دامبلدور، دامبلدور به آلنیس، آلنیس به کوین و درنهایت کوین به آکی رسید.
ـ احتمالا من بدونم کجا باید بریم دنبالش!

آن حجم از نگاه رفت و برگشتی کامل به آکی برگشت. در تک تک آن نگاه ها درصدی تردید، شک و شبهه بود. طبیعی هم بود؛ بلاخره در برهه حساس و فوق العاده کنونی فلورین نقش ناجی و ادامه دهنده نسل هر سه گروه را داشت.

ـ از کجا؟! تو از کجا میدونی؟
ـ آیا کسی ادعایی بر دونستن مکان فلورین داره؟ آیا کسی قرار نقش فرد آگاه رو بلند کنه؟ کسی نبود؟!

از هیچ‌ کس صدایی در نیامد. آکی لبخند پیروزمندانه ای زد و صحبتش را از سر گرفت.
ـ حالا که کسی نقشم رو بلند نمی کنه میشه نتیجه گرفت من صد شهر بازی ام... چیزه... ببخشید... من آگاه این جمع هستم.

ملت که تقریبا قانع شده بودند همزمان لایک ها را باهم بالا دادند. حالا که آگاه و سفید بودن سامورایی بر همگان آشکار شده بود کاری جز رفتن به مکان ثانویه فلورین نداشتند.

ـ راه رو نشون بده عمو آکی!
ـ اهم ... در قبال پیدا کردن فلورین چی به من میرسه ؟!
ـ جان ؟!
ـ بلاخره زندگی خرج داره! مفتی مفتی که نمیشه!

نگاه ملت دوباره متعجب شد، نگاه ها اول به چهره یک دیگر سپس به سمت جیب های خالی شان رفت‌.

ـ من فقط با پول راضی میشم، پول زیاد!

یکی در اینجا داشت از آب گل آلود ماهی می گرفت!
برای یه سامورایی همه جا ژاپنه!


My eyes tell me that you are the same person as before
but my soul does not accept this


پاسخ: كنفرانس‌های آنلاین جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 22 آبان 1404 07:20
نمایش جزئیات
آفلاین
این سامورایی هم در کنار مشغله های ماگلی سعی می‌کنه حضور داشته باشه.

افرادی که لایک کردند

برای یه سامورایی همه جا ژاپنه!


My eyes tell me that you are the same person as before
but my soul does not accept this


پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1404 20:22
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


ـ نه فرزندم... به راستی برای نژاد قرمز روونا قلب شجاع و دلیری داری! کلاه انتخاب درستی داشته.
ـ چی چی میگی مشتی! تو کی هستی اصلا؟

روونا نگاهی به آکی انداخت. آهی از سر نا امیدی کشید.
ـ نواده روونا ما را نمی شناسند؟ نفرین جد و آباد ماه بر تو! من روونا هستم، البته اکنون می توانی مرا روونا پرو مکس هم صدا کنی... به راستی که حیف و صد حیف که من در بدن تو نزول کردم.

نگاه آکی از روونا به خودش و بالعکس برگشت. متعجب بود. دستی بر بدنش کشید؛ نگاهی به اطراف کرد و تازه دو هزاری اش افتاد. روونا و او در فضای پس مغز او بودند.
ـ وایسا همشیره ! یعنی چی چی... الان شوما تو مغز منی یا من تو مغزی شوما؟!
ـ همشیره ؟! اولا که من سن مادرت را دارم فرزندم؛ با ما درست سخن بگو... دوماً بنده به دلیل اشتباهات فنی در مغز شما نزول یافتم... شما فرزندم باید در درگاه مرلین شکر گذار باشید؛ زیرا ین اتفاق نصیب هر کسی نمی شود!

روونا دستی بر موهایش کشید و لبخندی حاکی از اعتماد به نفس تحویل آکی داد. انگار او خیلی هم بدش نمی آمد.

ـ ببین آبجی جون...چیره... روونا جون! شوما اشتباه زدی... خط رو خط شدس... الان من باید چه خاکی بریزم تو سرم ؟!
ـ هیچ خاکی فرزندم! فقط باید فرمان مغزت را دست ما بدهی!
ـ خالی خالی که نمی شِه! چی چی گیر من میاد؟!
ـ اگه زن سابقت راضی شود مهریه را ببخشد چه فرزندم؟!

زرق و برق سکه ها زیادی که مهریه زن سابق آکی بود لحظه ای جلوی چشمان آکی رژه رفت. مهریه زیاد بود و دست آکی تنگ! کمی فکر کرد و به نتیجه رسید!
ـ قبول! مهریه زن سابق من دست شوما رو می بوسِد!
ـ خیالت راحت فرزندم!

آکی دستی در جیب کامیشیمو اش برد و دستی کلید بزرگی را تحویل روونا داد.
ـ ننه روونا این کلید همه قسمت های مغزی من تقدیم شما... من میرم قسمت خواب... یه چرت ریزی بزنم؛ کاری داشتی تک بزن.
ـ خوب بخوابی فرزندم!

آکی رفت و اختیار کامل مغزش را دست روونا سپرد! بازی تازه شروع شده بود.

آن طرف_ وسط سالن ریونکلاو

با حجم مایه چسبناک و سردی که به صورتش خورد از خواب پرید. چشمانش کمی باز و بسته شد تا بلاخره توانست شیر کاکائو ریخته شده روی صورتش را پس بزند و. درست ببیند. جمعیتی با چشمان گشاد و متعجب به او خیره شده بودند.
ـ فرزندمان ابولهول دیده اید؟!

نگاه های متعجب صد برار متعجب تر شدند.

ـ آکی دادا خوبی؟!
ـ فرزندم تو مادر خودت "روونا بزرگ" را نمی شناسی ؟!
آکی طی حرکتی از زمین بلند شد و کشیده ای را حواله بردلی کرد.
ـ یاد بگیر با مادرت درست سخن بگو فرزندم! فرزندم "سوگیاما" فعلا رفته تعطیلات... فعلا من با جسم او و روح و عقل خودم حضور دارم. مشکلی هست؟!
ملت که یکی از آنها تجربه سیلی خوردن از روونا را داشت، تصمیم گرفت سکوت اختیار کرده و با تأیید کوتاهی مشخص کردند مشکلی ندارند. روونا لبخندی مبنی بر رضایت زد و محو تماشا تالار ریونکلاو شد.

ـ کوین جان من این رنگ قرمز رو دوست ندارم‌. این رنگ زشت شبیه پیژامه پدرم است.
دیالوگ ناگهانی ملانی تمامی توجه ها را به سمت او برگرداند. او کاملا به هوش آمده بود.

افرادی که لایک کردند

برای یه سامورایی همه جا ژاپنه!


My eyes tell me that you are the same person as before
but my soul does not accept this


پاسخ: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مهر 1404 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
با تشکر از بانو هایده در دنیای موازی!


ـ بیا...بیا...یکم عقب تر... خوبه!
کامیون درست رو به روی پارکینگ می ایستد. پرده را کنار می زند و با حالت خواب آلود به منظره بیرون پنجره نگاه می کند. کامیون نسبتا بزرگی جلوی در پارکینگ ایستاده بود و دو مرد قد کوتاه و با سیبل های چخماقی به سمت ورودی خانه می آمدند. کمی بعد صدای زنگ خانه آمد.

ـ آقای سوگیاما... از طرف شرکت جادوگران بار هستم. لطف می کنید در رو باز کنید.

دستی لای موهایش کشید. از روی کاناپه بلند شد، پیراهن چروکیده اش را پوشید و ژوله و پولیده به سمت در رفت.
ـ ها؟! چی چی میخوای کله سحری ؟!

مرد سبیل چخماقی شماره یک دچار شک شد. وی ابتدا توقع نداشت در ناف لندن مردی در شمایل یک سامورایی با ترکیبی از لحجه اصفهانی و انگلیسی با او صحبت کند.
ـ ببخشید جناب احساس میکنم اشتباه پیش اومده!
ـ نه خیر گل پسر! دُرست اومِدِی! جَخ این عیال ما تازه یادش اوفتادس بیاد خنزل پنزل هاشو بِبِرد.... بفرماین تو دمی در بده!

آکی کنار می‌ره تا مرد سبیبل چخماقی شماره یک و دو وارد اتاق بشند. سالن خلوت بود و فرش سبز زیتونی در در وسط آن پهن بود. چندین جعبه و کیسه برنج در گوشه از سالن روی هم تلنبار شده بود.

ـ ایناست! بردار بِبِر!

لحن آکی دستوری و بی ادبانه بود. مرد شماره دو نگاهی سنگین به سامورایی می اندازد؛ گویا از نوع صحبت او خوشش نیامده بود.
ـ خیلی بد گفتی... هعی شماره یک بیا کمک!
ـ شوما ها واقعا اسم ندارید؟!
ـ نه نداریم! همون شماره یک و دو ایم.

مرد سبیل چخماقی شماره دو این بار طی دیس بکی خیلی و سر و سنگین جواب سوگیاما را داد. بلاخره او باید جبران میکرد . کمی بعد کامیون جادوگران بار کل اسباب را باز زد و رفت. آکی به سمت ضبط صوت قدیمی در گوشه از سالن رفت. نوار کاست رنگ و رو رفته ای را در آن گذاشت و پس از برگشتن نوار کاست، آهنگ پلی شد.

شبا همش به پاتیل درزدار می رم من ، سراغ نوشیدنی کره ای می رم من
تو این کافه ها خسته دردم ، به دنبال دل خودم می گردم
دلم گم شده پیداش می کنم من
اگه عاشقه که وای به حالش رسواش می کنم من


چند ثانیه متن آهنگ همانند تیتراژ پایانی سینمایی از جلوی چشمش رد شد. تازه یادش افتاد کی بوده، چی شده و الان چرا در این حال به سر میبرد.

او و دیزی کران قرار بود توافقی جدا شوند. دیزی پس از سال ها توانسته بود راز پولدار شدن را کشف کند‌. تریدری به نام شده بود و در طی یک شب تا صبح توانسته بود راه صد ساله را طی کند و سرمایه هنگفتی به دست بیاورد. دیری نگذشته بود که توسط حرف های جیما جاتوزیان و جمینیست های به ظاهر محترم درخواست طلاق داده بود. آکی هم که آه در بساط نداشت، مجبور بود قبول کند.

ـ هی لعنت بهش! همه شون همینن! زن من کل زندگیم رو ریختم پات.

از سر غم و اندوه دست در جیب پیراهنش برد، پاکت جینیستون را در آورد و نخی برداشت و آن را روشن کرد. ثانیه ای بعد سرفه کنان سیگار را از پنجره بیرون انداخت، تازه یادش افتاد سیگاری نبوده و این صرفا حقه نویسنده برای جذاب کردن صحنه بوده که خب جواب نداده است. توقع داشتید سیگاری باشه؟! اصلا!
ـ گزینه های بهتری هم هست!

به سمت یخچال رفت. بطری یک و نیم لیتری را برداشت و در لیوان بلوری ریخت، اکنون فقط همین حالش را خوب میکرد، یک جرعه سر کشید و کمی بعد متوجه شد این همان آب ساده است نه مشتقات گرفته شده از میوه بهشتی.

ـ تو مشکلی داری؟داداش جدا شدم قرار نیست بدبخت و معتاد بشم که!

آکی درست در دوربینی که گوشه صفحه بود، این جملات را ادا کرد. از سر خشم، حتی یادش رفت باید لحجه داشته باشد. بیخیال به سمت کاناپه رفت و دوباره روی آن لم داده. کانال های تلویزیون را جابه‌جا کرد تا بلاخره سیمای اصفهان را پیدا کرد و مشغول دیدن شد.

نتیجه اخلاقی یک : هر گردی گردو نیست!
نتیجه اخلاقی دو: بعد از طلاق سمت هر چیزی نباید رفت!

تا دیداری دیگر بدرود!


مسئولیت وقت تلف شده شما با خودتان است‌.
رول خوانده شده پس گرفته نمی شود!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1404/7/24 17:10:29
برای یه سامورایی همه جا ژاپنه!


My eyes tell me that you are the same person as before
but my soul does not accept this


پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مهر 1404 13:11
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام و اینا!
لطف میکنید دسترسی گروه ریونکلاو رو به این سامورایی بخت برگشته برگردونید ؟!

***

انجام شد.
خوش برگشتی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/7/18 8:05:43
برای یه سامورایی همه جا ژاپنه!


My eyes tell me that you are the same person as before
but my soul does not accept this


پاسخ به: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: جمعه 5 بهمن 1403 22:48
نمایش جزئیات
آفلاین
عصری بود بسی دلنشین! پیرمرد تازه از خواب قیلوله برخاسته بود. خمیازه بلندی کشید و از روی جای برخاست. هنوز صاف و استوار نایستاده بود که صدای قرچ بلندی از کمرش برخاست. دست به کمر زد و از سر آن درد آه و فغان کرد. تجربه آن ریش بلند که میتوان آن را با آزاد راه تهران_شمال قیاس کرد این خبر ناگوار را به او میداد که برگ های درخت زندگی اش کم کم در حال تمام شدن و به پایان رسیدن عمر خویش است. از نظر خودش عمری داشت بسی گران!

در آن عمر بسی گران او پسری تحویل جامعه داده بود بسی برگزیده، با رفیق گرمابه و گلستانش سنگ جادو را پدید آورد بود و در شکست لرد سیاه هم کم کاری نکرده بود. پس از اینکه با سرعت دو ایکس فیلم عمرش را نگاه کرد، تصمیم گرفت حرکت مفید دیگری نیز بکند و عمر گران بارش را گران بار تر کند.
ـ مک گونگال بانو... مک گونگال بانو!

مک گونگال بانو سراسیمه خود را به دفتر رساند و درست در محضر جناب دامبلدور رسید.

ـ ديگر زمان مرگ من فرارسيده است وليكن بايد يكي از مهمترين تجربه هاي زندگيم را به سه تن از یاران با وفایم بگویم! برو و آن سه یار با وفا را بیاور!
ـ اطاعت امر! فقط کدوم سه تا؟!
ـ همان سه یار با وفا و دلیرم دیگر!
ـ قربان سابقه نداشته اینجوری رمزی حرف بزنید، اتفاقی افتاده؟

دامبلدور دستی به دوربین حاضر در صحنه می زند و آن را به سمت دیگری هدایت کرد. در پشت دوربین صدای پچ پچ ریزی و سپس بستن در آمد.
ـ بابا جان الان میتونی برگردی!

دوربین برگشت و با صحنه ای عجیب رو به رو شد. دامبلدور بود، بانو مک گونگال هم بود و آن سه یار با وفا هم بودند. دامبلدور که تا اینجا هم داستان را بیش از حد طولانی کرده بود، به وسط صحنه رفت و سخنرانی سنگینی را آغاز کرد.

ـ ديگر زمان مرگ من سر رسيده ، وليكن بايد يكي از مهمترين تجربه هاي زندگيم را به شما بگويم.
نگاهش را سمت بانو چرخاند و بعد دستور داد چند تركه از شاخه هاي درخت براي او بياورد‌. بعد به هركدام از سه یار وفادارش تركه ای داد و از آنها خواست تا آن را بشكنند .

ـ همین؟!
ریموس جمله بسی کوتاهش را تمام کرد و در نیم ثانیه چوب را شکست. سیریوس هم نگاه کوتاهی نظیر چوب کرد و آن را دو نیم کرد. آکی چوب را برانداز نصف و نیمه ای کرد و با فشار کمی آن را شکست. بله درست متوجه شدید! سه یار وفادار همین سه نفر بودند.

ـ باریکلا بابا جان ها! حالا اگر می توانید این چند ترکه را بشکنید.

مک گونگال از گوشه در صفحه برای هر یک از آن سه ده ترکه چوب آورد و در دست آنها گذاشت.

ـ بازم همین؟!
ـ ریموس بابا جان تو حرف دیگه ای بلد نیستی!
ـ تا جایی که یادمـ... شترق... خیر!

نگاه همه به سمت دستان ریموس برگشت. او به راحتی آب خوردن ده ترکه را شکست.

ـ خیلی راحت به نظر می رسهـ... شترق!
وزیر مملکت هم ده ترکه را شکست و لبخندی را نثار پیر مرد کرد.

ـ آکی بابا جان مطمئنم تو نمیتونی اینا رو بشکنی... نتیجه چی میشه؟! شما هر كدام به تنها بمونید همين تركه نازك درخت هستيد و هر كسي مي تونه به راحتي شما را از بين ببره ولي اگر شما با هم متحد باشيد ديگر هر كسي نمي تواند براحتي شما را در همـ ... شترق!
تیکه چوبی نطق دامبلدور را متوقف کرد و نتیجه گویای این بود که آکی هم آن چند ترکه را شکسته و آن قضیه اتحاد و این ها نتیجه داستان نبوده و تنها آشی بود در کشک خاله‌‌. قطره کوچک اشکی در چشمان دامبلدور جمع شد و صحنه را ترک کرد تا در گوشه نویسنده این داستان را پیدا کرده و حداقل با او صحبت کرده تا در نتیجه داستان تامل و تفکر کند.

و اما نتیجه داستان ما، در هیچ کجا و هیج زمانی قدرت سه یار با وفا را کم و ذلیل نبینید! چرا؟ چون نباید اقلیت جادویی رو دست کم گرفت!

تامام!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1403/11/5 22:53:17
برای یه سامورایی همه جا ژاپنه!


My eyes tell me that you are the same person as before
but my soul does not accept this


پاسخ به: دفتر رئیس فدراسیون کوییدیچ
ارسال شده در: جمعه 5 بهمن 1403 22:47
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام و اینا!
به عنوان کاپیتان تیم هاری گراس مایلم اعلام کنم مالکیت تیم دست خودم و جناب وزیر باشه‌ و تیممون رو خصوصی اعلام میکنم.

هر کدوم نبودیم میتونید برید سراغ اون یکی! به همین راحتی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای یه سامورایی همه جا ژاپنه!


My eyes tell me that you are the same person as before
but my soul does not accept this


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 دی 1403 19:30
نمایش جزئیات
آفلاین
حوالی ساعت سه شب بود. نور صفحه موبایلم تنها منبع روشنایی اتاق بود و هر لحظه خدا خدا میکردم یهو در اتاق باز نشه و پدر و مادر گرامی نفهمن که من نخوابیدم اون هم در حالی که فرداش امتحان داشتم. تازه پنج دقیقه بود که کتاب هری پاتر و تالار اسرار رو تموم کرده بودم و مثل تشنه ای در بیابان که دنبال آب باشه، منم لَه لَه میزدم برای پیدا کردن فایل کتاب سوم و خوندش!
باورش برای خودمم سخت بود، منی که تا دو روز پیش خبر نداشتم هری پاتر چیه وکیلوای چنده یهو دیوونه این کتاب شده باشم‌.
بگذریم!
چند ماه بعد درست بعد از تایید شدن شخصیت اولم "هلنا ریونکلاو لوس و تو مخ(شخصیت پردازی اولم افتضاح بود.)" انگار دنیا رو بهم داده بودن‌. واقعا حس میکردم بلیط هاگ رو دادن دست این بنده حقیر و قراره لونا لاگ وود (امیدوارم درست نوشته باشم.) دوباره رو خلق کنه و بره جلو بترکونه! از هلنا متاسفانه لونا در نیومد ولی دیزی! شخصیت دیزی واقعا برام نقطه اوجم داخل سایت بود، شاگرد اول هاگ شد، نفر دوم کویی شد، استاد شد، مدیر شد، ناظر ریون شد، باهاش مصاحبه شد، کلی دوست خوب پیدا کرد و... .
آکی هم اونقدر آبی ازش گرم نشد‌ فقط گردن گیر بود و دیزی رو گردن گرفت.

این همه روضه خوندم تا برسم به اینجا سخته ولی باید قبول کنم که اون بچه نوجوون پشت این شناسه دیگه بزرگ شد و غرق در دغدغه هاش شده. خیلی کم به سایت سر میزنه و می‌دونه حالا حالا درگیره! می‌دونه برمیگرده ولی کی برمیگرده رو مطمئن نیست. دلش برای اینجا تنگ نمیشه؟! چرا میشه ولی کاری نمی تونه بکنه. رفقاش رفتن، اون بچه نوجوون هم دیگه نیست و خب به طبع دیگه ذوق و انگیزه ای هم نیست.

جادوگران قشنگم ممنونم از تو و تمام اعضایی که باعث قشنگ تر ساخته شدن نووجونی من تو اون دوران لعنتی کرونا شدی!
به امید موفقیت بیشتر برای همتون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای یه سامورایی همه جا ژاپنه!


My eyes tell me that you are the same person as before
but my soul does not accept this


پاسخ به: جشن تولد 21 سالگی جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 19 آذر 1403 08:30
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام!
امیدوارم حالتون خوب باشه.
من اینجام تا در رابطه با میتینگ با هاتون صحبت کنم.

از اونجایی که همیشه میتینگ حضوری سایت در تهران برگذار(یا گزار؟! مسئله این است.) شده، اینجانب تصمیم گرفتم یک میتینگ هم در اصفهان باشه به شرطی که تعداد اعضایی که ساکن اصفهان، حومه و شهر های اطراف هستند هم تعداد مقبولی باشه.

اگر مایلید این میتینگ برگذار(یا حتی گزار! هرچند حس میکنم گذار درسته!) بشه و میدونید به احتمال زیاد قادر هستید طی یک روزی که با هم مشخص میکنیم در این میتینگ حضور پیدا کنید ، بنده رو با یک پخ ناقابل مطلع کنید.

فعلا باید ببینم چند نفر میشیم تا بعد بتونم برنامه ریزی های بیشتری داشته باشم.

همین دیگه!
آریگاتو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای یه سامورایی همه جا ژاپنه!


My eyes tell me that you are the same person as before
but my soul does not accept this