شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
در پاسخ به سوال شما، نمیشه اسم اون قوانین رو گذاشت سختگیرانه، فقط قانون هستن و بله، در صورت تخلف اون فرد در دادگاه محاکمه میشه و بعد به آزکابان میره.
اینم چندتا از قوانینی که توی ذهن من بودن (دقت کنید که همهی اینا در غالب رولپلی و ایفای نقش هستن):
۱- اگه کسی یه نفر رو در رولپلی بکشه یا از کسی دزدی کنه، خلاف قانون محسوب میشه.
۲- هیچکس نباید توی رولپلی یه نفر دیگه رو زندانی کنه.
۳- هیچکس نباید توی ایفای نقش دچار مزاحمت برای کس دیگهای بشه.
و...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز میفهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر میکردیم در توان داریم تحمل کردهایم. -فریدا کالو-
جمعیت زیادی جلوی ستاد انتخاباتی فلیسیتی ایستچرچ جمع شده بودند و این شعار با صدای بلند میدادند. فلیسیتی ایستچرچ، با موهای قرمز فرفری و بلندش از ستاد بیرون آمد و با صدای بلند گفت: - ساکت!
همهی جمعیت ساکت شدند و به فلیسیتی چشم دوختند. فلیسیتی لبخندی زد. - هواداران عزیزم! ممنونم که برای دفاع از من به اینجا اومدید! من بارها و بارها گفتم که هدف من از کاندیدا شدن، به وجود آوردن یه ملت خلاق و دوستداشتنیه. ما با ایدههای نو و خلاقیت بسیار، در تلاش ساختن ملتی هستیم که پر از کارهایی باشه که تا حالا هیچکس انجامشون نداده.
جمعیت دوباره شروع به شعار دادن کردند: - فلیسیتی، رمز موفقیت ما! فلیسیتی، رمز موفقیت ما!
فلیسیتی ادامه داد: - به همین دلیل، ما آزکابان رو دوباره راهاندازی میکنیم و مجلس جادویی، ادارهی کارآگاهان و دادگاه تشکیل میدیم. باشد که بهترین فرد برنده بشه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز میفهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر میکردیم در توان داریم تحمل کردهایم. -فریدا کالو-
پیرمرد روی صندلی راحتیاش نشست. پوست پرچینوچروکی داشت و موهای سفیدش بیشتر ریخته بودند. از پنجره به بیرون خیره شد. یکی از بعدازظهرهای پاییزی "مهآلود" بود و "کدوها" بااینکه دیده نمیشدند، اما پیرمرد میدانست که آنجا هستند. "گرامافونی" قدیمی در گوشهای بود، ولی تارعنکبوت بسته بود و معلوم بود که کار نمیکند. همهی وسایل کلبه (تخت، صندلی راحتی، میز و اجاق) خاکگرفته بودند، ولی پیرمرد اهمیتی نمیداد و فقط ازشان استفاده میکرد. انگار کل کلبه مدتها بود که در "خلسه" فرو رفته بود.
پیرمرد به روزهای جوانیاش فکر کرد، روزهایی که با لیلی در میان گلها و علفها قدم میزدند. به "پروانهی" طلاییای فکر کرد که او همیشه به موهای قرمز فرفریاش میزد. پیرمرد چنان دلتنگ او بود که عکسش تنها چیزی بود که در کلبه تمیز میکرد. باورش نمیشد که او مرده باشد.
پیرمرد غرق این فکرها بود که ناگهان در کلبه را زدند. پیرمرد بلند شد و با کنجکاوی به طرف در رفت و بازش کرد. با دیدن کسی که پشت در بود، کم مانده بود پس بیفتد.
دختر جوانی پشت در بود، دقیقا شبیه لیلی بود. او موهای قرمز فرفری و بلند پرپشت داشت، با چشمهای سبز و پوست سرخوسفید. پیراهنی سفید به تن و "چمدانی" در دست داشت. پیرمرد ناخودآگاه "زمزمه" کرد: - لیلی؟
کلمات نفر بعد: افسانه، ژاکت، برف، خورشید، یخ، زیبایی، آمفیتئاتر.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز میفهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر میکردیم در توان داریم تحمل کردهایم. -فریدا کالو-
نام و نام خانوادگی: فلیسیتی ایستچرچ تاریخ عضویت در بخش ایفای نقش (و حتما در صورت داشتن شناسهی پبشین، آن را ذکر کنید): ۱۴۰۲/۱۰/۱۳ (پاتریشیا وینتربورن)، ۱۴۰۳/۳/۱۵ (فلیسیتی ایستچرچ). شرح "سوابق اجرایی-خدماتی / فعالیتهای آزاد" در وزارت سحر و جادو یا مجموعههای وابسته (آزکابان و موزه): سال قبل برای وزارت کاندید شدم. شرح "سوابق برجسته / خدمات نظارتی-مدیریتی" در انجمنهای ایفای نقش: متاسفانه ندارم. شعار انتخاباتی: فلیسیتی ایستچرچ، رمز موفقیت ما! برنامههای آینده: ۱- راهاندازی دوبارهی آزکابان: اگر فردی در ایفای نقش جرمی مرتکب شود (به عنوان مثال، در یک رولنویسی یک نفر را بکشد یا از کسی دزدی کند)، به آزکابان فرستاده خواهد شد و بسته به جرمش، محاکمه خواهد شد. ۲- برگزاری دادگاه: اگر کسی جرمی مرتکب شود، پیش از رفتن به آزکابان در دادگاه محاکمه خواهد شد. ۳- راهاندازی ادارهی کارآگاهان: برگزاری ادارهای متشکل از کارآگاهان داوطلب برای رسیدگی به پروندهها. ۴- تشکیل مجلس جادویی: جذب نمایندگان مجلس و تصویب قوانین جادویی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز میفهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر میکردیم در توان داریم تحمل کردهایم. -فریدا کالو-
او در یک صبح ساکت، پیش از طلوع خورشید از راه رسید. همهجا تاریک بود، مانند سکوتی در شب. صدای قیژقیژ چرخهای کالسکه، "سکوت سرد" صبح را شکافت؛ اگرچه هیچ کالسکهای در کار نبود. زنی از غیب ظاهر شد. کلاه جادوگریای سیاه بر سر داشت که رویش جمجمهای واقعی قرار داشت و رویش "تار عنکبوت" بسته بود. "نقاب سیاه" توریای روی صورتش را پوشانده بود. پیراهن، دستکش و چکمهی سیاه سیاه پوشیده بود. موهای قهوهای و فرفری بلندش از زیر نقاب بیرون زده بود. پیراهن، دستکش و چکمهی سیاه به تن داشت و کیف و چتری سیاه در دست گرفته بود. به محض پیاده شدنش، "مه غلیظی" اطراف را فرو گرفت. دوباره صدای قیژقیژ چرخهای کالسکه بلند شد.
هلنا هوگارت بین خانههای کاملا عادی دهکده شروع به حرکت کرد. "پرندهای مرموز" پرواز کرد و بر روی شانهاش نشست. هلنا با صدایی ملایم زمزمه کرد: - اوه، رابرت. این دهکده جای خوبی برای آشوب درست کردنه. بیا، غار راکهام منتظرمونه.
فلیسیتی که از پشت پنجرهی اتاقش تکتک این صحنهها را دیده بود، "شمع لرزان" را بالا گرفت. او در آن زمان نمیدانست، اما لقب هلنا، لیدی سیاه بود، زنی بدجنس و وحشتناک، با روحیهای وحشتناکتر. هدف او این بود؛ بیدار کردن "کتاب نفرینشده".
حدودا پنج روز میشد که فلیسیتی در درمانگاه به سر میبرد. به او گفته بودند فقط سرما خورده است، ولی فلیسیتی خوب میدانست که اینطور نیست. او سل داشت؛ همان بیماری وحشتناکی که ریهها را تخریب میکرد. وقتی سرفه میکرد باید حتما جلوی دهانش دستمال میگرفت، وگرنه مقداری "خون مهآلود" به همهجا میپاشید.
آنشب فلیسیتی خواب دید دوباره بچه شده است. مادرش هنگامی که او را میخواباند، برایش قصه میخواند: - روزی روزگاری افرادی بودن که بهشون میگفتن "طلسمنشینان". هرکدوم از اونها به دلیلی نفرین شده بودن، مثلا یکیشون فقط میتونست حرفهای دیگران رو تکرار کنه. اونیکی نمیتونست هیچ غذایی بخوره. هر غذایی که جلوش قرار میگرفت به طرز وحشتناکی نابود میشد. سرگروه اونا لرد چستین بود، مردی که سالهای بسیار در تنفر از آدمها بزرگ شده بود. لرد چستین دنبال "نفس گمگشته" بود، جواهری که به هرکس که صاحبش میشد نفس ابدی و عمر جاودانه میگشت. تااینکه یه روز به یکی از پیروان لرد چستین نقشهای داده شد، نقشهای از طرف یه "سایه درپوش". اون نقشه جای دقیق نفس گمگشته رو نشون میداد. اما اون زن به جای اینکه اون نقشه رو به لرد چستین بده، اونو به گروهی به نام "جنازهپرور" داد. اونا افرادی بودن که جنازهی افراد رو میپرستیدن. اون افراد نفس گمگشته رو پیدا کردن، ولی قبل از اینکه بتونن اونو نابود کنن، "آهخراش" که گرگ دستآموز لرد چستین بود بهشون حمله کرد. نفس گمگشته توی رودخونه افتاد و ناپدید شد، و تا همین امروز هم پیدا نشد.
فلیسیتی از خواب بیدار شد. حس خوبی نداشت. احساس میکرد یکنفر دارد جاسوسیاش را میکند. بااینکه اتاق خالیِ خالی بود، اما احساس بدی داشت؛ گویی یکنفر دیگر هم به جز او آنجاست.
فلیسیتی به ساعت نگاه کرد. هردو عقربه روی عدد ۱۲ قرار گرفته بودند. نیمهشب فرا رسیده بود.
همانموقع سایهای به سرعت از جلوی تختش گذشت. فلیسیتی با ترس به اطراف خیره شد. - تو کی هستی؟
لحظهای همهجا ساکت شد. درست در لحظهای که فلیسیتی فکر میکرد خیال کرده است دوباره سایه از بغل تختش عبور کرد. آنقدر حرکتش سریع بود فلیسیتی نمیتوانست چهرهاش را تشخیص بدهد.
و در این زمان بود که فلیسیتی متوجهش شد. روی پاتختی کنار تختش بود؛ دفترچهای چرمی و خاکگرفته که یک سنگ قرمزرنگ رویش بود. فلیسیتی دفترچه را برداشت و سنگ رویش را لمس کرد. به محض اینکار، سنگ با نوری عجیب درخشید.
کم مانده بود فلیسیتی از ترس سکته کند. دفترچه را باز کرد و به صفحهی اولش خیره شد. نقاشی دختری توی صفحهی اولش کشیده شده بود؛ دختری با چشمهای درشت و موهای پریشان. فلیسیتی احساس کرد که دختر دارد نگاهش میکند...
همانموقع صدایی به گوش رسید. این همان دختر بود که داشت با او سخن میگفت: - کمکم کن... کمکم کن... کمکم کن...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز میفهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر میکردیم در توان داریم تحمل کردهایم. -فریدا کالو-
مادام پامفری سریع پتوی یکی از تختها را کنار زد و فلیسیتی را روی آن خواباند. سپس خوب او را معاینه کرد. وقتی کارش تمام شد با نگرانی به پروفسور اسپراوت خیره شد.
- چی شده؟
مادام پامفری دستش را روی چانهاش گذاشت. - این بچه سل داره.
پروفسور اسپراوت فریاد زد: - چی؟ سل دیگه چیه؟ - یه بیماری بسیار کشندهست. ریهها رو تحتتاثیر قرار میده. تنفس رو سخت میکنه، حتی در مواردی به کلی ریهها رو از بین میبره. باید بستری بشه، حداقل یه ماه باید بمونه. وقتی به هوش اومد بهش نگین که حتی احتمال مرگش هم وجود داره، بهش بگین مثل سرما خوردگیه.
پروفسور اسپراوت به طرف فلیسیتی دوید و به آن دختر بیچاره نگاه کرد. اول بهترین دوستش را از دست داده بود، بعد هم مادرش را و حالا هم خودش مریض شده بود.
در این میان مادستی به بهترین دوست خود خیره شده بود. فقط میدانست هرکاری خواهد کرد تا فلیسیتی زنده بماند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز میفهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر میکردیم در توان داریم تحمل کردهایم. -فریدا کالو-