جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  112 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  229 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  228 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  220 خواندن  1 نظر 

پاسخ: ستاد انتخاباتی فلیسیتی ایستچرچ
ارسال شده در: یکشنبه 22 تیر 1404 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام جناب اسلیترین.

ببخشید به خاطر پاسخ دیر.

در پاسخ به سوال شما، نمی‌شه اسم اون قوانین رو گذاشت سختگیرانه، فقط قانون هستن و بله، در صورت تخلف اون فرد در دادگاه محاکمه می‌شه و بعد به آزکابان می‌ره.

اینم چندتا از قوانینی که توی ذهن من بودن (دقت کنید که همه‌ی اینا در غالب رول‌پلی و ایفای نقش هستن):

۱- اگه کسی یه نفر رو در رول‌پلی بکشه یا از کسی دزدی کنه، خلاف قانون محسوب می‌شه.

۲- هیچ‌کس نباید توی رول‌پلی یه نفر دیگه رو زندانی کنه.

۳- هیچ‌کس نباید توی ایفای نقش دچار مزاحمت برای کس دیگه‌ای بشه.

و...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-


پاسخ: ستاد انتخاباتی فلیسیتی ایستچرچ
ارسال شده در: جمعه 20 تیر 1404 19:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- فلیسیتی، رمز موفقیت ما! فلیسیتی، رمز موفقیت ما!

جمعیت زیادی جلوی ستاد انتخاباتی فلیسیتی ایستچرچ جمع شده بودند و این شعار با صدای بلند می‌دادند. فلیسیتی ایستچرچ، با موهای قرمز فرفری و بلندش از ستاد بیرون آمد و با صدای بلند گفت:
- ساکت!

همه‌ی جمعیت ساکت شدند و به فلیسیتی چشم دوختند. فلیسیتی لبخندی زد.
- هواداران عزیزم! ممنونم که برای دفاع از من به اینجا اومدید! من بارها و بارها گفتم که هدف من از کاندیدا شدن، به وجود آوردن یه ملت خلاق و دوست‌داشتنیه. ما با ایده‌های نو و خلاقیت بسیار، در تلاش ساختن ملتی هستیم که پر از کارهایی باشه که تا حالا هیچ‌کس انجام‌شون نداده.

جمعیت دوباره شروع به شعار دادن کردند:
- فلیسیتی، رمز موفقیت ما! فلیسیتی، رمز موفقیت ما!

فلیسیتی ادامه داد:
- به همین دلیل، ما آزکابان رو دوباره راه‌اندازی می‌کنیم و مجلس جادویی، اداره‌ی کارآگاهان و دادگاه تشکیل می‌دیم. باشد که بهترین فرد برنده بشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-


پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 تیر 1404 10:54
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات: کدو، مه‌آلود، گرامافون، خلسه، چمدان، پروانه، زمزمه.

پیرمرد روی صندلی راحتی‌اش نشست. پوست پرچین‌وچروکی داشت و موهای سفیدش بیشتر ریخته بودند. از پنجره به بیرون خیره شد. یکی از بعدازظهرهای پاییزی "مه‌آلود" بود و "کدوها" بااینکه دیده نمی‌شدند، اما پیرمرد می‌دانست که آنجا هستند. "گرامافونی" قدیمی در گوشه‌ای بود، ولی تارعنکبوت بسته بود و معلوم بود که کار نمی‌کند. همه‌ی وسایل کلبه (تخت، صندلی راحتی، میز و اجاق) خاک‌گرفته بودند، ولی پیرمرد اهمیتی نمی‌داد و فقط ازشان استفاده می‌کرد. انگار کل کلبه مدت‌ها بود که در "خلسه" فرو رفته بود.

پیرمرد به روزهای جوانی‌اش فکر کرد، روزهایی که با لی‌لی در میان گل‌ها و علف‌ها قدم می‌زدند. به "پروانه‌ی" طلایی‌ای فکر کرد که او همیشه به موهای قرمز فرفری‌اش می‌زد. پیرمرد چنان دل‌تنگ او بود که عکسش تنها چیزی بود که در کلبه تمیز می‌کرد. باورش نمی‌شد که او مرده باشد.

پیرمرد غرق این فکرها بود که ناگهان در کلبه را زدند. پیرمرد بلند شد و با کنجکاوی به طرف در رفت و بازش کرد. با دیدن کسی که پشت در بود، کم مانده بود پس بیفتد.

دختر جوانی پشت در بود، دقیقا شبیه لی‌لی بود. او موهای قرمز فرفری و بلند پرپشت داشت، با چشم‌های سبز و پوست سرخ‌وسفید. پیراهنی سفید به تن و "چمدانی" در دست داشت. پیرمرد ناخودآگاه "زمزمه" کرد:
- لی‌لی‌؟

کلمات نفر بعد: افسانه، ژاکت، برف، خورشید، یخ، زیبایی، آمفی‌تئاتر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-


پاسخ: مرکز پذیرش کاندیداهای وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 تیر 1404 10:35
نمایش جزئیات
آفلاین
نام و نام خانوادگی: فلیسیتی ایستچرچ
تاریخ عضویت در بخش ایفای نقش (و حتما در صورت داشتن شناسه‌ی پبشین، آن را ذکر کنید): ۱۴۰۲/۱۰/۱۳ (پاتریشیا وینتربورن)، ۱۴۰۳/۳/۱۵ (فلیسیتی ایستچرچ).
شرح "سوابق اجرایی-خدماتی / فعالیت‌های آزاد" در وزارت سحر و جادو یا مجموعه‌های وابسته (آزکابان و موزه): سال قبل برای وزارت کاندید شدم.
شرح "سوابق برجسته / خدمات نظارتی-مدیریتی" در انجمن‌های ایفای نقش: متاسفانه ندارم.
شعار انتخاباتی: فلیسیتی ایستچرچ، رمز موفقیت ما!
برنامه‌های آینده:
۱- راه‌اندازی دوباره‌ی آزکابان: اگر فردی در ایفای نقش جرمی مرتکب شود (به عنوان مثال، در یک رول‌نویسی یک نفر را بکشد یا از کسی دزدی کند)، به آزکابان فرستاده خواهد شد و بسته به جرمش، محاکمه خواهد شد.
۲- برگزاری دادگاه: اگر کسی جرمی مرتکب شود، پیش از رفتن به آزکابان در دادگاه محاکمه خواهد شد.
۳- راه‌اندازی اداره‌ی کارآگاهان: برگزاری اداره‌ای متشکل از کارآگاهان داوطلب برای رسیدگی به پرونده‌ها.
۴- تشکیل مجلس جادویی: جذب نمایندگان مجلس و تصویب قوانین جادویی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-


پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 5 تیر 1404 16:39
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات: تار عنکبوت، نقاب سیاه، شمع لرزان، کتاب نفرین‌شده، پرنده‌ی مرموز، مه غلیظ، سکوت سرد.

او در یک صبح ساکت، پیش از طلوع خورشید از راه رسید. همه‌جا تاریک بود، مانند سکوتی در شب. صدای قیژقیژ چرخ‌های کالسکه، "سکوت سرد" صبح را شکافت؛ اگرچه هیچ کالسکه‌ای در کار نبود. زنی از غیب ظاهر شد. کلاه جادوگری‌ای سیاه بر سر داشت که رویش جمجمه‌ای واقعی قرار داشت و رویش "تار عنکبوت" بسته بود. "نقاب سیاه" توری‌ای روی صورتش را پوشانده بود. پیراهن، دستکش و چکمه‌ی سیاه سیاه پوشیده بود. موهای قهوه‌ای و فرفری بلندش از زیر نقاب بیرون زده بود. پیراهن، دستکش و چکمه‌ی سیاه به تن داشت و کیف و چتری سیاه در دست گرفته بود. به محض پیاده شدنش، "مه غلیظی" اطراف را فرو گرفت. دوباره صدای قیژقیژ چرخ‌های کالسکه بلند شد.

هلنا هوگارت بین خانه‌‌های کاملا عادی دهکده شروع به حرکت کرد. "پرنده‌ای مرموز" پرواز کرد و بر روی شانه‌اش نشست. هلنا با صدایی ملایم زمزمه کرد:
- اوه، رابرت. این دهکده جای خوبی برای آشوب درست کردنه. بیا، غار راکهام منتظرمونه.

فلیسیتی که از پشت پنجره‌ی اتاقش تک‌تک این صحنه‌ها را دیده بود، "شمع لرزان" را بالا گرفت. او در آن زمان نمی‌دانست، اما لقب هلنا، لیدی سیاه بود، زنی بدجنس و وحشتناک، با روحیه‌ای وحشتناک‌تر. هدف او این بود؛ بیدار کردن "کتاب نفرین‌شده".

کلمات نفر بعد: گمشده، افسانه، قهرمان، عجیب، ضربان‌قلب، جواهر جادویی، دختر تاریکی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-


پاسخ: بهترین نویسنده فصل بهار
ارسال شده در: شنبه 24 خرداد 1404 14:03
نمایش جزئیات
آفلاین
من به "ریگولوس بلک" رای می‌دم. نوشته‌هاش اشکم رو درمی‌آره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-


پاسخ: جادوگر فصل بهار
ارسال شده در: شنبه 24 خرداد 1404 14:02
نمایش جزئیات
آفلاین
من به "سیریوس بلک" رای می‌دم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-


پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: امید
کلمات: خون مه‌آلود، سایه درپوش، شب‌سوزان، آه‌خراش، جنازه‌پرور، نفس گم‌گشته، طلسم‌نشینان.

حدودا پنج روز می‌شد که فلیسیتی در درمانگاه به سر می‌برد. به او گفته بودند فقط سرما خورده است، ولی فلیسیتی خوب می‌دانست که این‌طور نیست. او سل داشت؛ همان بیماری وحشتناکی که ریه‌ها را تخریب می‌کرد. وقتی سرفه می‌کرد باید حتما جلوی دهانش دستمال می‌گرفت، وگرنه مقداری "خون مه‌آلود" به همه‌جا می‌پاشید.

آن‌شب فلیسیتی خواب دید دوباره بچه شده است. مادرش هنگامی که او را می‌خواباند، برایش قصه می‌خواند:
- روزی روزگاری افرادی بودن که بهشون می‌گفتن "طلسم‌نشینان". هرکدوم از اون‌ها به دلیلی نفرین شده بودن، مثلا یکی‌شون فقط می‌تونست حرف‌های دیگران رو تکرار کنه. اون‌یکی نمی‌تونست هیچ غذایی بخوره. هر غذایی که جلوش قرار می‌گرفت به طرز وحشتناکی نابود می‌شد. سرگروه اونا لرد چستین بود، مردی که سال‌های بسیار در تنفر از آدم‌ها بزرگ شده بود. لرد چستین دنبال "نفس گم‌گشته" بود، جواهری که به هرکس که صاحبش می‌شد نفس ابدی و عمر جاودانه می‌گشت. تااینکه یه روز به یکی از پیروان لرد چستین نقشه‌ای داده شد، نقشه‌ای از طرف یه "سایه درپوش". اون نقشه جای دقیق نفس گم‌گشته رو نشون می‌داد. اما اون زن به جای اینکه اون نقشه رو به لرد چستین بده، اونو به گروهی به نام "جنازه‌پرور" داد. اونا افرادی بودن که جنازه‌ی افراد رو می‌پرستیدن. اون افراد نفس گم‌گشته رو پیدا کردن، ولی قبل از اینکه بتونن اونو نابود کنن، "آه‌خراش" که گرگ دست‌آموز لرد چستین بود بهشون حمله کرد. نفس گم‌گشته توی رودخونه افتاد و ناپدید شد، و تا همین امروز هم پیدا نشد.

ادامه دارد...

کلمات نفر بعد: بانوی اول، بچه، جعبه، کتابخانه‌ی قدیمی، لحاف چهل‌تکه، فیروزه، بهار.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-


پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 31 فروردین 1404 17:52
نمایش جزئیات
آفلاین
"چالش اول- پارت اول"

فلیسیتی از خواب بیدار شد. حس خوبی نداشت. احساس می‌کرد یک‌نفر دارد جاسوسی‌اش را می‌کند. بااینکه اتاق خالیِ خالی بود، اما احساس بدی داشت؛ گویی یک‌نفر دیگر هم به جز او آنجاست.

فلیسیتی به ساعت نگاه کرد. هردو عقربه روی عدد ۱۲ قرار گرفته بودند. نیمه‌شب فرا رسیده بود.

همان‌موقع سایه‌ای به سرعت از جلوی تختش گذشت. فلیسیتی با ترس به اطراف خیره شد.
- تو کی هستی؟

لحظه‌ای همه‌جا ساکت شد. درست در لحظه‌ای که فلیسیتی فکر می‌کرد خیال کرده است دوباره سایه از بغل تختش عبور کرد. آنقدر حرکتش سریع بود فلیسیتی نمی‌توانست چهره‌اش را تشخیص بدهد.

و در این زمان بود که فلیسیتی متوجهش شد.
روی پاتختی کنار تختش بود؛ دفترچه‌ای چرمی و خاک‌گرفته که یک سنگ قرمزرنگ رویش بود. فلیسیتی دفترچه را برداشت و سنگ رویش را لمس کرد. به محض این‌کار، سنگ با نوری عجیب درخشید.

کم مانده بود فلیسیتی از ترس سکته کند. دفترچه را باز کرد و به صفحه‌ی اولش خیره شد. نقاشی دختری توی صفحه‌ی اولش کشیده شده بود؛ دختری با چشم‌های درشت و موهای پریشان. فلیسیتی احساس کرد که دختر دارد نگاهش می‌کند...

همان‌موقع صدایی به گوش رسید. این همان دختر بود که داشت با او سخن می‌گفت:
- کمکم کن... کمکم کن... کمکم کن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-


پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 10 فروردین 1404 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
پست مرتبط

مادستی و پروفسور اسپراوت فلیسیتی بی‌هوش را به درمانگاه بردند. مادام پامفری با دیدن آنها به طرف‌شان دوید.
- پناه بر ریش مرلین! چی شده؟

مادستی زیرلب گفت:
- بی‌هوش شده. وقتی بهش خبر بدی درمورد مامانش دادیم افتاد رو زمین.

مادام پامفری سریع پتوی یکی از تخت‌ها را کنار زد و فلیسیتی را روی آن خواباند. سپس خوب او را معاینه کرد. وقتی کارش تمام شد با نگرانی به پروفسور اسپراوت خیره شد.

- چی شده؟

مادام پامفری دستش را روی چانه‌اش گذاشت.
- این بچه سل داره.

پروفسور اسپراوت فریاد زد:
- چی؟ سل دیگه چیه؟
- یه بیماری بسیار کشنده‌ست. ریه‌ها رو تحت‌تاثیر قرار می‌ده. تنفس رو سخت می‌کنه، حتی در مواردی به کلی ریه‌ها رو از بین می‌بره. باید بستری بشه، حداقل یه ماه باید بمونه. وقتی به هوش اومد بهش نگین که حتی احتمال مرگش هم وجود داره، بهش بگین مثل سرما خوردگی‌ه.

پروفسور اسپراوت به طرف فلیسیتی دوید و به آن دختر بیچاره نگاه کرد. اول بهترین دوستش را از دست داده بود، بعد هم مادرش را و حالا هم خودش مریض شده بود.

در این میان مادستی به بهترین دوست خود خیره شده بود. فقط می‌دانست هرکاری خواهد کرد تا فلیسیتی زنده بماند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-