جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

91 کاربر(ها) آنلاین هستند (47 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
91
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

پاسخ: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 25 بهمن 1404 09:10
نمایش جزئیات
آفلاین
با نفس‌های کوتاه و نامنظمی که از دهانش می‌کشید، گلویش کم کم داشت خشک می‌شد. گوشه‌ی دیوار چمباتمه زده بود و دستانش را محکم روی گوش‌هایش می‌فشرد. صدای زنگ بلندی که در تمام سرش می‌پیچید، تحمل را برایش بسیار سخت می‌کرد.
- بس کن... بس کن!

صدای ممتد زنگ درون گوشش، حالا کمی آرام گرفته بود. اما به راستی صدای زنگ بود؟ به چیز وحشتناک‌تری می‌مانست، مثل صدای شلیک چیزی، شلیک‌هایی که قصد نداشتند متوقف شوند.

ضربه آهسته‌ای به در خورد و او را از میان عمق خاطرات تاریکش بیرون کشید.

- حالت خوبه؟ همه آمادن، می‌خوایم راه بیوفتیم.

حالا یادش آمد دلیل حمله‌ی عصبی‌اش چه بوده. به لباس سیاه رنگ بدقواره‌ای که بر بدنش زار می‌زد، در آینه نگاهی انداخت. چیزی در خاطرش روشن شد.

- لباسای تیره بهت نمیاد عمو جونم! باید لباسای روشن و قشنگ بپوشی.

در کمدش را باز کرد تا پیراهن آبی و بلندی که تصویرش در ذهنش روشن شده بود را بیرون بیاورد.

- ببین! خیلی بهت میاد. برات می‌خرمش!
- ولی آخه...
- ولی آخه نداریم که! مگه من چند تا برادرزاده عین تو دارم؟

روی زمین نشست و پیراهن را در آغوشش گرفت. حالا او دیگر اینجا نبود، قرار بود زیر خروارها خاک آرام بگیرد. به اشک‌هایش اجازه ریختن داد. او یک بزدل بود، نباید تنهایش می‌گذاشت، نباید بدون او برمی‌گشت.
به لحظه آخری که دستش را محکم گرفته بود و قول می‌داد که برخواهد گشت فکر کرد. به او اصرار کرد که نرود، التماس کرد که به فکر خودش باشد.
- عموی قشنگم، مردم بهم نیاز دارن، باید برم کمکشون، وگرنه دیگه معلوم نیست بتونن نجات پیدا کنن.
- قول بده! قول بده برگردی!
- قول میدم! مگه میشه عموی خوشگلمو تنها بزارم؟ من باید مهندس شدنتو ببینم.

برگشت، اما در میان کیسه‌های مشکی که در سردخانه نگه می‌دارند.
- دروغ گفتی! تو هیچوقت برنگشتی!
ویرایش شده توسط کجول هات در 1404/11/25 9:40:26


پاسخ: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 دی 1404 07:55
نمایش جزئیات
آفلاین
کجول، پیش از اینکه شکستش را به مرگخواران اعلام کند و با جمله‌ی " این کارا به ما نیومده جمع کنید بریم. " آنها را از ادامه کاری که چندان هم کار نبود منصرف کند، چیزی در ذهنش روشن شد. شاید یک درخت کریسمس!

- تو که یه ماگل احمقی پس...
- ماگل احمق؟ چطور جرئت می‌کنی ای جادوگر پست!

کجول سیب زمینی‌های رشد کرده روی سرش را کند و به طرف ورنون پرت کرد.
- یکم ساکت شو ببین چی میگم!

ورنون که حالا روی زمین نشسته بود و داشت سیب زمینی‌ها را با خانواده‌اش برای شام شبشان جمع می‌کردند، با تکان دستش نشان داد که گوش می‌دهد.

- تو یه ماگلی، پس گالیون به دردت نمی‌خوره. باید از پولای ماگلا استفاده کنی، درست نمیگم؟
- معلومه که اینطوره! پس فکر کردی اون گالیونای بی‌مصرفتون رو می‌خوام چیکار ؟

کجول، با خوشحالی به طرف ورنون جست زد و دستش را روی شانه‌ی او گذاشت.
- می‌دونی که، با توجه به محدودیتای لرد سیاه، اگه ما به عنوان درآمد رستوران پول ماگلی بهشون تحویل بدیم، در کسری از ثانیه ما رو به دیار ناباقی می‌فرستند. پس مجبوریم همه درآمدمون گالیون باشه.

حرف‌های کجول کم کم داشت ورنون را اذیت می‌کرد و برگی که روی شانه کجول داشت برایشان ادا در می‌آورد نیز بسیار خارج از تحمل او بود.

- شما کارتون رو از امروز شروع کنین و...

به سمت دوریا اشاره کرد که داشت زیر تیرچه‌ای لگد می‌زد و اثرات درد کاملا در چهره‌اش نامشخص بود.
- اون بابایی که اونجاست تو کار بیزنسه. در یه زمان کم هرچقدر پول ماگلی بخواین براتون جور می‌کنه، پس دیگه لازم نیست از درآمد رستوران که همشم گالیون چیزی بهتون بدم. درسته؟

ورنون که برای یک پول هنگفت حاضر بود حتی کف زمین را نیز بلیسد، موافقت کرد.

افرادی که لایک کردند



پاسخ: شور یک نیمچه هنرمند
ارسال شده در: جمعه 5 دی 1404 17:49
نمایش جزئیات
آفلاین
این چه حرفیه راحت باش با ما!
خیلیم زیبا می‌نویسی ایول!

افرادی که لایک کردند



پاسخ: شور یک نیمچه هنرمند
ارسال شده در: جمعه 5 دی 1404 14:03
نمایش جزئیات
آفلاین
درخت‌سان‌ها رو یادت رفت!

افرادی که لایک کردند



پاسخ: ماراتون همگانی مطالعه کتاب‌های هری پاتر
ارسال شده در: جمعه 5 دی 1404 08:15
نمایش جزئیات
آفلاین
با وجود اینکه برنامتون قتل عام واضح درختاست، و دارین تازه ترویجشم می‌دین، بهتون می‌پیوندم. واسه اینکه حواسم بهتون باشه!

پ.ن: تا آخر این برنامه خوب از کتاباتون استفاده کنین. ممکنه بعدش دیگه نبینینشون!
#تبعیض_قائل_نشویم_برای_برگ_ها
#برگ_ها_هم_می‌توانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتل‌عام_درختان_و_سبزیجات

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: بچه‌های باحال اسلیترین
ارسال شده در: پنجشنبه 4 دی 1404 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
کجول، در حالی که با قدرت و بی‌رحمی ارشد بودن خود را ادامه می‌داد، یک راز خیلی کوچک را نیز پنهان می‌کرد، که تا به حال کسی متوجه آن نشده بود.

- کجول، نکنه کسی بفهمه تو عمدا وقتی رو واسه سخنرانی انتخاب کردی که خدایان تاریکی اسلیترین برای کاری بیرون بودن؟

درخت‌سان، صورتش را در هم کشید و به سمت برگو برگشت.
- تو حیوون خونگیمی یا دشمنم؟ می‌‌خوای لوم بدی؟
- نه بابا به فتوسنتزت برس، من چیزی به کسی نمیگم.

برگو کنار او دراز کشید تا فتوسنتزشان را ادامه دهند.

- اه! آرامشمو به هم زدی برگ کودزاده!

کجول از جایش بلند شد. بالاخره که سه خدای تاریکی بازمی‌گشتند و او باید کاری می‌کرد. شاید برایشان نامه می‌نوشت و با احترام قوانین را برایشان می‌گفت؟

با خوشحالی از جایش بلند شد و قبل از اینکه شکوفه‌های گل روی سرش باز شوند، یادش افتاد که قانون ممنوعیت استفاده از کاغذ را خودش وضع کرده.

گل‌ها پژمرده شدند و کجول دوباره روی زمین وا رفت.

- هی کجول، میگم چرا سه تا از اسلیترینی‌ها رو نمی‌فرستی که پیغامو براشون ببرن؟ از ارشد بودنت واسه دستور دادن بهشون استفاده کن. اینطوری هم محترمانه‌تره، هم مورد خشمشون واقع نمیشی. اون سه تا میشن سپر بلا واسه تو!

برگو به جای مغز رگبرگ داشت، ولی همین رگبرگ‌هایش از صد مغز بهتر کار می‌کردند!

افرادی که لایک کردند



پاسخ: نقشه‌ی سرسرای چهارگانه
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 دی 1404 19:01
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

لیست تاپیک‌های گروه اسلیترین


* بچه های باحال اسلیترین (ادامه‌دار) (طنز/جدی)
حالا بچه‌های باحال اسلیترین در حال کنار آمدن با قوانین جدید وضع شده در تالارشان هستند. آیا قادر خواهند بود به سلامت این دوره را پشت سر بگذارند؟

* داستان هاى دو پستى: (دو پستی) (طنز/جدی)
سوژه هايي با دو پست: يكي شروع و ديگرى پايان! براي جادوگران پر مشغله هر چهار گروه!

* تالار عمومی اسلیترین (ادامه‌دار) (طنز/جدی)
سفری برای پیدا تکه تکه‌های گم‌شده، آیا آنها موفق خواهند شد؟ یا که ناکام خواهند ماند؟

* حمام اسلیترین: (ادامه‌دار) (طنز/جدی)
اسلیترینی‌های حاضر در حمام، در حال آماده شدن برای سفر فوق لاکچری‌شان به بهشت برای بدست آوردن حلالیت از قربانی‌های لرد سیاه هستند.

* یادگاران سالازار اسلیترین: (ادامه‌دار) (طنز/جدی)
اسلیترینی‌ها به دنبال کتاب دست نویس باقی مانده از سالازار اسلیترین، به ایران سفر می‌کنند. ولی این سفر بدون مشکل نیست! آیا آنها قادرند با تمام این مشکلات کتاب را بدست آورند؟

* دفترچه ریدل (تک پستی) (طنز/جدی)
تاپیکی که در آن هر یک از اعضای گروه‌های چهارگانه هاگوارتز می‌توانند در مورد خاطرات لرد از زبان اول شخص داستانی بنویسند.

* نشست اسلیترین: (ادامه‌دار) (طنز/جدی)
یک اشتباه و یک عمر بدبختی! لرد سیاه به طور اشتباهی یکی از معجون‌های عجیب غریب هکتور رو خورده و هر نیم ساعت توهم می‌زنه که تبدیل به یه چیزی شده. اما آیا اسلیترینی‌ها میتونن هر بار تا نیم ساعت لرد‌ی که به چیزهای مختلف تبدیل میشه مدیریت کنن؟ یا ممکنه یه جنگ در راه باشه؟

* ماجراهای اسنیپ و دوستان (ادامه‌دار) (طنز/جدی)
لرد بعد از خوردن یکی از معجون‌های هکتور وارد بدن هری پاتر توی هاگوارتز شده و حالا قصد داره با اذیت کردن ملت، هری پاتر رو جلوی بقیه خراب کنه.

* معجون های سیاه افسون های سیاه: (ادامه‌دار) (طنز/جدی)
لرد دنبال هورکراکس جدید از بین وسایل اسلیترینی‌ها می‌گرده که به صورت اتفاقی مواد مخدر به دماغش می‌خوره و معتاد می‌شه. مروپ معجونی برای درمان می‌سازه اما وقتی می‌خواد معجونو به لرد بده، می‌فهمن لرد گم شده!

* تعطيلات تابستانى: (ادامه‌دار) (طنز/جدی)
لرد سیاه، روی دلفی که حالا می‌خواد پاپا رو هم به خاستگاراش اضافه کنه غیرتی میشه. اما آیا این اتفاق پایان خوبی داره؟

* جام آرزوهای اسلیترین: (ادامه‌دار) (طنز/جدی)
بارون خون‌آلود، یک روح شوم، با کمک یک دانش‌آموز اسلیترینی که آزادش کرده، قصد نابود کردن سه گروه دیگر هاگوارتز را دارد، که در این بین دلفی نیز (دختر لرد ولدمورت) درگیر این ماجرا می‌شود. آیا هاگوارتز می‌تواند از این تهدید جان سالم بدر ببرد؟


* آشپزخانه ى اسليترين:: (ادامه‌دار) (طنز/جدی)
سالازار اسلیترینی‌ها رو مجبور کرده که ورزش کنن، چون خیلی چاق شده بودن. مربی این باشگاهم دلفیه و اسم باشگاهم باشگاه مارپیچه. اما اینجا همه به فکر منفعت خودشونن، پس یه سریا قصد دارن با فروش داروی تقلبی عضله ساز سر اسلیترینی‌ها رو کلاه بزارن. آیا موفق میشن؟

* حفره شرارت: (ادامه‌دار) (طنز/جدی)
سالازار به هاگوارتز برگشته و خواهان جذب پیروانی برای پاک کردن دنیای جادویی از ناپاکانه. برای این کار دفتری رو بر سر راه افراد می‌ذاره که فقط اصیل‌زادگان قادر به خوندنش هستن و اونا رو به تالار اسرار یعنی جایی که سالازار منتظرشونه هدایت می‌کنه. تو این بین مرگ یهو ظاهر میشه و لیست کسایی که باید با خودش ببره با دفتری که سالازار سر راه گذاشته عوض میشه.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط کجول هات در 1404/10/2 20:12:14
#تبعیض_قائل_نشویم_برای_برگ_ها
#برگ_ها_هم_می‌توانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتل‌عام_درختان_و_سبزیجات

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: بچه‌های باحال اسلیترین
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 دی 1404 17:56
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


اسلیترینی‌ها، هر کدام یک گوشه کز کرده، و هر یک با نگاهی خصمانه به دیگری نگاه می‌کردند. حالا شبیه هر چیزی بودند جز اسلیترینی‌های باحال.

فلش بک:

اعضای اسلیترین در تالارشان جمع شده بودند تا ارشد جدید وارد شود و خودش را معرفی کند. هر یک با خود فکر می‌کردند که آیا می‌توانند سریع با اخلاقیات ارشد جدیدشان خو بگیرند یا خیر، که این فکر، با در تالار که باز شد نیمه تمام ماند.

- گوپس!

کجول که برای عبور از چهارچوب در به مشکل خورده بود، حالا سر ضربه دیده‌اش را در دستش گرفته بود و به زمین و زمان فحش می‌داد.
- بی‌برگِ کم رگبرگ کود زاده! یه جوری با شاخه‌هام کتکت می‌زنم که...
- چهارچوب درو؟

درخت‌سان با انگشت‌هایش برگوی پر حرف را از شانه‌اش برداشت و به سمت نقطه نامعلومی پرت کرد.

از جایش بلند شد و در حالی که کاملا دولا بود، از چهارچوب در رد شد.
- اگه ببینم کسی می‌خنده، تا می‌خوره کتکش می‌زنم!

اسلیترینی‌ها نیششان را بستند و به ارشد عصبانی‌شان که جوانه‌های فلفل روی سرش در حال رسیدن بود چشم دوختند.
- تا حالا هر چی سوسول بازی و ننه من تک درخت جنگلم بازی درآوردین بسه! از این به بعد حکومت نظامیه.

از گوشه‌ای که هیچکس نفهمید دقیقا کجاست یک چماق چوبی درجه یک بیرون آورد.
- خودشم شخصا اینو از جسد یه درخت جدا کردم.

چشم‌هایش ثانیه‌ای غمگین شد و دوباره به حالت عصبانی درآمد.
- تو کل زندگیم دنبال یه روشی بودم که بتونم جلوی قتل عام درختا و سبزیجاتو بگیرم.

مانند کسانی که از نوزادی حماسه طلب بوده‌اند قیافه‌ گرفت و شروع به قدم زدن جلوی اسلیترینی‌های ترسیده کرد.

- جادوگرا و ماگلا بچه‌هاشونو می‌کنن و گاز می‌زنن. درختا رو بابت کارای چرت و بی‌برگ خودشون می‌کشن، و سبزیجات بی‌نوا و معصوم رو توی دیگشون آبپز می‌کنن.
- ببخشید یه سوال!

سر ها به سمت پسر جسوری برگشت که جرعت کرده بود میان حرف‌های کجول بپرد.

- چون شجاع بودی کاریت ندارم. سوالتو بپرس!
- اول اینکه ما تو خونمون سبزیجاتمونو آبپز نمی‌کنیم چون مزه خوبی نمیده. اکثرا سرخش می‌کنیم.
دوم هم اینکه خب به ما چه! الان قصدتون از گفتن اینا چیه؟

فرد مذکور زیادی جسور بود. نگاه‌ها به سمت کجول برگشت که زیاد عصبانی بنظر نمی‌رسید، و حالا داشت به پایین پای او نگاه می‌کرد.
- برگو اگه درست انجامش ندی تاکسیدرمیت می‌کنم.

برگو وارد پاچه شلوار فرد جسور شد و سعی کرد با چندین عمل حرفه‌ای او را از کارش پشیمان کند.

- خب... کسی سوالی نداره؟

نگاه‌ها از پسر بدبختی که حالا روی زمین لوله شده بود و سعی می‌کرد برگو را از شلوارش درآورد جدا شد و به سمت کجول برگشت.
- خب همونطور که چند وقت پیش تو یه کتاب خوندم، می‌گفت اگه می‌خواین یه کار حماسی بزرگ انجام بدین، اول از یه جامعه کوچیک شروعش کنین. در نتیجه...

صدایش را بلند کرد تا حتی کسانی که ته جمعیت بودند نیز بتوانند قوانین جدید را بشنوند.
- تا اطلاع ثانوی مصرف هر گونه سبزیجات و مشتقات درختی ممنوع! استفاده از کتاب‌ها و برگه‌هایی که منشاءش درختا باشن ممنوع! به منم ربطی نداره که می‌خواین چطور اینکار رو بکنین، ولی از این به بعد اگه این قوانینو زیر پا بذارین....

پوزخندی زد.
- خب اگه می‌خواین زیر پا بزارین تا نتیجشو ببینین. در ضمن... هر کس قوانینو شکست و شما دیدین، در ازای لو دادن طرف 5 تا گالیون گیرتون میاد.

سپس اسلیترینی‌هایی که حالا دیگر باحال نبودند را در شُک تنها گذاشت.
ویرایش شده توسط کجول هات در 1404/10/2 20:11:47
#تبعیض_قائل_نشویم_برای_برگ_ها
#برگ_ها_هم_می‌توانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتل‌عام_درختان_و_سبزیجات

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: یکی از غارتگران
ارسال شده در: یکشنبه 30 آذر 1404 12:35
نمایش جزئیات
آفلاین
یه قر خوشگل تقدیم شما!

افرادی که لایک کردند



پاسخ: سالن جشن‌های بین‌المللی لندن
ارسال شده در: یکشنبه 30 آذر 1404 12:27
نمایش جزئیات
آفلاین
کجول در حالی که ظرف بزرگی توی بغلش بود، پاهایش را روی زمین می‌کشید و به جلو می‌آمد تا او هم چیزی تقدیم کند.
- تصمیم گرفتم امشب یکم آزادانه‌تر برخورد کنم... و...

برگو با سیخ زدن‌های مداوم داشت به او علامت می‌داد که اخم‌هایش را باز کند.

- می‌تونین امشب میوه‌جات و مشقات درختی رو بخورین. کسی دعواتون نمی‌کنه.

اطرافیان که تا پیش از این هم قصد همین کار را داشتند، زیاد خوشحال نشدند.

- من امشب یه چیزی آوردم که ممکنه همه دوست داشته باشین.

در ظرف بزرگش را باز کرد و همه با دیدن انبوهی از آجیل در ظرف، گل از رویشان شکفت.

کجول، ظرف را روی زمین گذاشت و مشتی از آجیل‌ها را به گونه‌ای که برای بقیه هم قابل دیدن باشد بالا آورد.
- شما وقتی آجیل‌ها رو دیدید خوشحال شدین. هیچکس نگفت چرا این آجیل‌هارو آوردی؟ هیچکس نگفت اینا که پوسته‌ی سختی دارن و خوردنشون زحمته رو برای چی آوردی؟ همه فقط خوشحال شدن. چرا؟

فندقی را برداشت و آن را پوسته‌اش جدا کرد.
- چون می‌دونین توی اون پوسته چیزیه که خوشمزه و فوق العادست. هیچکس آجیل‌هارو از روی پوسته‌شون قضاوت نمی‌کنه، طرفدار زیادی هم دارن چون اون چیزی که توی این پوسته هست مهمه، نه خود این پوسته.
اگه یکم به خودمون نگاه کنیم می‌تونیم همین رو ببینیم. ما باید ذات آدمارو بشناسیم، نباید فقط از روی ظاهرشون قضاوتشون کنیم، و همینطورم نباید تا وقتی اونارو کامل نشناختیم، شناختمون رو بزاریم بر حسب اطلاعاتی که از پوستشون گرفتیم. شاید داخل پوسته اون آدم یه پسته یا فندق خیلی خوشمزه باشه که شما ندیده باشیش، کسی چه می‌دونه؟

سپس ظرف را کنار بقیه خوراکی‌ها گذاشت و نشست.

همه با شادی دست به آجیل‌ها بردند و حرف‌های کجول را در ذهنشان نگه داشتند.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
یلدای همتون مبارک باشه. امیدوارم به همتون خوش بگذره و همیشه اوقات خوب و سبزی رو تجربه کنین!
ویرایش شده توسط کجول هات در 1404/9/30 12:49:04