جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ: انجمن تفرقه بین دو جبهه‌ی سیاه و سفید
ارسال شده در: چهارشنبه 3 تیر 1405 12:04
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید:


مقدمه: پیش از بدنیا آمدن چهار بنیان‌گذار، و پدید آمدن گروه‌های چهارگانه با نام‌های مذکور، جامعه جادوگری متشکل از شش انجمن بود، که برخلاف گروه‌بندی کنونی هاگوارتز، هر کدام از این انجمن‌ها نماد عنصری از طبیعت بودند. در این شش انجمن، برترین جادوگران جای می‌گرفتند و تنها با رسیدن به درجه‌ای والا به نوع جادوی مد نظر، می‌توانستی عضوی از آنها شوی، به عنوان مثال، جادوگران حاضر در انجمن سیاه، برترین جادوگرانی بودند که بر جادوی سیاه غالب شده بودند.

____________________________________________________________________________________________________________________

سکوت، تالار بزرگی که همگان در آن جمع شده بودند را در بر گرفته بود. در هر قسمت تالار، گروهی در حال زمزمه‌ی حرف‌هایشان برای یکدیگر بودند. هر کدام، رنگی از ردا را بر شانه انداخته، و تالار را با رداهایشان رنگین می‌کردند. انجمن سیاه و سفید که عظمت حضورشان، انجمن‌های قرمز، آبی، قهوه‌ای و بنفش را کمی معذب می‌کرد، بالاتر از گروه‌های دیگر بر سکوی حاضر در تالار ایستاده بودند و اعضایشان با یکدیگر سخن می‌گفتند.

این گردهمایی، که به سال‌هایی بسیار قبل‌‌تر از اینکه انجمن‌های سیاه و سفید با یکدیگر دشمن شوند، برمی‌گشت، برای جمع شدن برترین جادوگران سراسر دنیا در کنار هم برگزار شده بود. هدف از تشکیل این انجمن‌ها و گردهمایی‌ها نیز، کنترل جامعه‌ی جادوگری به نحوی درست، و نیز کنترل ماگل‌ها بود، به گونه‌ای که دردسرساز نشوند.

پیرترین جادوگر حاضر در تالار که ردایی مشکی بر شانه‌هایش خودنمایی می‌کرد، قدم جلو گذاشت و با خواندن وردی، صدایش را برای همگان بلند کرد.
- درود بر همه جادوگران با عظمتی که به علت لیاقت سرشارشان در اینجا حضور دارند.

سپس سرفه‌ای کرد و دوباره ادامه داد.
- ما، انجمن‌های سفید و سیاه، که به عنوان انجمن‌های برتر خورشید و مه، و انجمن‌های قرمز، آبی، قهوه‌ای و بنفش، که به عنوان انجمن‌های عناصر چهارگانه‌ی آتش، آب، خاک و باد می‌شناسید، امروز گرد هم آمده‌ایم تا درباره‌ی مسئله‌ی مهم و بی‌سابقه‌ای، تصمیم‌گیری کنیم.

سپس به سمت نگهبانان حاضر در چهارچوب درب تالار دستی تکان داد تا دستور گوش‌زد شده را انجام دهند. ثانیه‌ای بعد، نگهبان‌ها قفس بزرگی که فرد عبوس و خمیده‌ای در وسط آن نشسته بود را به تالار آوردند و سپس مرخص شدند. پیرِجادوگر، حرف‌زدن را از سر گرفت.
- داخل قفس مذکور که با برترین طلسم‌های حفاظتی موجود ساخته شده، جادوگری در حبس است، که اکثر شما او را با نام تفرقه می‌شناسید.

زمزمه‌ها بلند شد. ترس، مانند ماری شوم، در صحبت‌های همگان می‌خزید.

- چندی پیش، او با قدرت‌های شیطانی که هیچ‌‌کدام تا به حال نظیرش را ندیده‌ایم، به جامعه جادوگری پا گذاشت و سبب ترس و وحشت جادوگران شد. ما، انجمن‌های برتر سفید و سیاه، بر روی قدرت‌های او آزمایش‌های زیادی انجام دادیم و متوجه شدیم که این قدرت، نه تنها می‌تواند خطرناک نباشد، بلکه می‌تواند بسیار سازنده باشد و جامعه‌ی جادوگری را به سمت صعود ببرد. ازین رو، با توافق تمامی بزرگان و قدرتمندان، تصمیم گرفتیم که او را با فرستادن به یکی از گروه‌های عناصر چهارگانه، مطیع کنیم. باشد که قدرتِ تفرقه، سبب افزایش انسجام و اتحاد ما شود.

سپس دستش را به سمت انجمن آتش دراز کرد.
- بخت با شما یار باشد، تفرقه‌ اکنون یکی از اعضای شماست. در مراقبت از او سهل‌انگاری نکنید.

در قفس باز شد، و تفرقه به آرامی سقوط یک برگ، از آن خارج و به سمت گروهِ جدیدش رفت.
تاپیک انجمن
پاسخ: دفتر ناظر انجمن مرگخواران
ارسال شده در: دوشنبه 25 خرداد 1405 14:32
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سلام اربابا! امیدوارم سیاه و تاریک باشین!

راستش امکانش هست من این تاپیکو اجاره کنم؟ لطفا؟

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن
پاسخ: بانک جادوگری گرینگوتز
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1405 17:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سلام وقتتون گلبرگ و گل و بوته!

اینجانب تاپیک سرزمین سیاهی رو تا تاریخ ۲۹ اردیبهشت اجاره کرده بودم. در این تاپیک تا تاریخ ۳۱ اردیبهشت هشت پست خورده که دوتاش مال مالک تاپیکه، گرچه یکیش بعد از ۲۹ اردیبهشت توسط مالک ارسال شده.

گمونم به سوددهی رسیده باشه، ممنون میشم واریز کنین!


سلام. تنها پستای تا تاریخ 29 اردیبهشت در محاسبات در نظر گرفته می‌شن.
7 پست در این ملک کلنگی خورده که یکیش متعلق به کجوله.
(2 + 50 =) 52 گالیون به کجول واریز و (20 - 52 =) 32 گالیون از انجمن مرگخواران کسر شد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/3 17:54:31
تاپیک انجمن
پاسخ: سرزمین سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 31 اردیبهشت 1405 12:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خیلی‌ها شاید ندانند، اما در گذشته نه چندان دور، خیلی‌ها معتقد بودند که ماشین زمان می‌تواند از یک لباسشویی پدید بیاید، خیلی از فیلم‌ها نیز بر اساس همین ساخته شد که شخصیت اصلی در تلاش برای ساختن ماشین زمان، از ماشین لباسشویی بهره می‌گرفت. آنها معتقد بودند چرخیدن ماشین لباسشویی می‌تواند تا آنجایی سریع شود که به سرعت نور برسد و انسان را برای سفر در زمان آماده کند.

این، چیزی بود که در ذهن تلما می‌چرخید و همچنان او را یاد فیلم "سفر جادویی" مضحک و مضخرف و بچه‌گانه‌ای می‌انداخت که کجول چند وقت پیش داده بود او ببیند. دلیل اینکه چنین چیزی به ذهن تلما خطور کرد و او را یاد ماشین زمان انداخت، جرقه‌های عجیبی بود که در داخل و بیرون لباسشویی می‌زد.
- بچه‌ها، شما هم این نورهارو می‌بینین؟ داریم منفجر میشیم یا چیز دیگه‌ای در شرف وقوعه؟

تلما جوابی دریافت نکرد. نگاهی به اطرافش انداخت و مرگخواران را دید که بی‌هوش شده‌اند. خودش هم زیاد رو به راه نبود و این چرخش‌های مداوم که انگار بیش از پیش داشت سریع‌تر می‌شد، روی او هم تاثیر گذاشته بود.
- گمونم واقعا قراره در زمان سفر کنیم...

سپس نور بزرگی از لباسشویی ساکن در خانه‌ی ریدل‌ها ساطع شد که تا کیلومتر‌ها آن طرف‌تر را نیز پوشش می‌داد.
#تبعیض_قائل_نشویم_برای_برگ_ها
#برگ_ها_هم_می‌توانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتل‌عام_درختان_و_سبزیجات

تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: پنجشنبه 31 اردیبهشت 1405 11:46
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- گروگان باید استامپو گروگان بگیره!

گروگان استامپ که حالا یک گروگان بود و یک استامپ، با نگاهی ناامید به کجول نگاه کرد.

- من؟ من استامپو گروگان بگیرم؟ نمیشه استامپ منو گروگان بگیره گرودرخت‌گان‌گیرم؟
- غلط کرده! این **** می‌خواد منو گروگان بگیره؟ این خودش در حالت کلی گروگان هست! منم می‌خواد گروگان بگیره؟

کجول، با حرکت دستی، دستور داد بادش بزنند و برایش استیک نیم‌پز بیاورند.
- همینی که گفتم.

سپس به ساعتش نگاهی انداخت.
- الانم 29 دقیقه و 23 ثانیه از وقتتون مونده.

سپس روی صندلی لم داد و سعی کرد قبل اینکه فلفل‌های بیشتری روی سرش بروید، کمی ریلکس کند.

استامپ، با بیچارگی به گروگان نگاه کرد.

- گرواستامپ‌گیر جونم! لطفا تو منو گروگان بگیر! لطفا!
- احمق نفهم! می‌فهمی که قراره تا نیم ساعت دیگه یکیمونو به باد بده؟ البته که چه بهتر، ترجیح میدم کلا از روی زمین محو بشی من خیالم راحت بشه!

اما آن پنجاه درصدی که احتمال داشت استامپ نابود شود، دست از سر ذهنش برنمی‌داشت.
#تبعیض_قائل_نشویم_برای_برگ_ها
#برگ_ها_هم_می‌توانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتل‌عام_درختان_و_سبزیجات

تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: شنبه 26 اردیبهشت 1405 00:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
من به درخت‌ها باور دارم.


قدم‌هایش را به آرامی و با دقت برمی‌داشت، انگار که با هر قدمش، نقشی بر زمین ببندد و پاک کردن آن کار هر کسی نباشد. پیش می‌رفت و به همهمه دور و برش نگاه می‌کرد. نظاره کردن، مدت زیادی بود که نظاره می‌کرد. اگر مدت زمانی طولانی تنها بزیستی، به درازای زمانِ عبور کرده، نظاره کردن را خواهی آموخت.

دست‌هایش را پناه چشم‌هایش کرده بود، نه برای آفتاب، نه برای دوده‌هایی که معلوم نبود از کجا و چرا بر سر و رویش می‌ریختند، برای اینکه فراسوی دامنه‌ی دیدش را بپوشاند. نمی‌خواست پرچم‌های برافراشته اقلیت‌های مختلف را ببیند که با جمع هم‌نوعانشان در حال قیام بودند. هر کدام در سر قیامی داشتند و سرهایشان در کنار یکدیگر قیام بزرگی را پدید می‌آورد که جامعه جادوگری توان مقابله با آن را نداشت. کجول به این موضوع آگاه بود. نوع خودش، نمونه‌ی زنده‌ای از این مسئله بود. یک برگ‌، هیچوقت نمی‌تواند به تنهایی درخت شود. او یک برگ بود، یک برگ که نمی‌توانست به تنهایی درخت شود.

آه کشید و به پیش پایش نگاهی انداخت. آیینه‌ای در این هیاهو، از خودِ کاملش بودن دست کشیده بود و تکه‌های شکسته‌اش روی زمین خودنمایی می‌کردند. بزرگترین تکه را برداشت و در آن خیره شد. به خودش، برگ‌های آویزان از شاخه‌هایش، صورت تکیده‌اش، لب‌هایش که انگار هیچوقت رنگ لبخند به خودشان ندیده بودند. تکه‌ آیینه را با احتیاط به گوشه‌‌ای تکیه داد. آنهایی که اکنون قیام را در دست داشتند، بیشتر از او درخت بودند.

کجول از همان ابتدا که همه‌چیز سخت شد، شروع کرد به شمردن سال‌ها، بعد از آن شمردن دهه‌ها را پیش گرفت، و بعد آن قرن‌ها را. زمانی رسید که از شمردن خسته شد، آنچه درونش می‌سوخت و روشن نگهش می‌داشت خاموش شد، و او را مجاب کرد که دست از تنها نبودن بردارد.

دستش را در جیبش فرو برد و چیزی را حس کرد. تکه کاغذ مچاله شده را از جیبش بیرون آورد و سعی کرد در حد توان صافش کند. اعلامیه بود، از همان اعلامیه‌های احمقانه‌ای که روزها و شب‌ها در برف و باران پخش می‌کرد. انگار که بار اولش باشد، آنچه روی اعلامیه بود را با صدای بلند برای خودش خواند.
- شما هم می‌توانید به جمع درخت‌سان‌ها بپیوندید و از جامعه‌ی درختی محافظت کنید.

صدایش در فریاد‌های معترضانه‌ی اقلیت‌ها گم می‌شد و به گوشش نمی‌رسید آنچه می‌خواند، بلکه به قلبش می‌رسید و همانجا نهان می‌شد. تلاش ‌برای زنده‌ نگه داشتن آرمان‌های خانواده‌اش و درخت‌سان‌ها اکنون دیگر او را فرسوده کرده بود. کاغذ را روی زمین انداخت و قدم‌هایش را از سر گرفت.

سخت است درخت‌ باشی، درختی با دست‌های گُشاده و ریشه‌هایی در زمین. سخت است نتوانی ریشه از خاک بیرون بیاوری و از آنجا بروی، نه اینکه نتوانی! تمام معنی درخت بودن در همین نهفته است. تو در خاک آرمان‌ها و ارزش‌هایت ریشه داری، رها کردن سخت است، و گاه غیرممکن، مثل درخت‌ها، که اگر خاک را ترک کنند خواهند مُرد.
او، همین بود، درختی که اگرچه در خاک نمی‌زیست، اما بسیار در خاک آرمان‌هایش ریشه دوانده و یاد خانواده و هم‌نوعانش را زنده نگه می‌داشت.

حالا او تنها درخت‌سان باقی مانده در دنیا بود.
تاپیک انجمن
پاسخ: شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 12:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ماموریت شماره یک



کجول، اعلامیه‌های تعداد بالای جنبش حمایت از نباتات که در دستش داشت را پایین گذاشت و پلاکارد هشتگ برگ‌ها هم حیوانند دور گردنش را درآورد تا کش و قوس مفصلی به کمرش بدهد.
- هیچ مورد خوبی‌ام پیدا نمیشه دیگه. اَه!

برگو، کنار کجول روی زمین نشست و سعی کرد برای صاحب دیلاقش برگ خانگی خوبی باشد.
- اشکال نداره، مطمئنم بالاخره یکی پیدا میشه که باهات مخالفت کنه و بتونی باهاش یه دعوای حسابی راه بندازی.

کجول، ناامیدانه به برگ کوچکش نگاه کرد.
- همه‌ی اهالی این راسته و رهگذرا راجب من می‌دونن. هر چی میگم باهام موافقت می‌کنن. نکنه از دعوایی که سری پیش با عمو‌سبزی فروش، سبزی کم فروش، من سبزی می‌خوام، سبزی کم می‌خوام، کردم ترسیدن؟

برگو یاد مرد بدبختی که حتی با گذشتن چند روز از دعوا هنوز جای شاخه‌های شلاقی کجول روی بدنش بود افتاد.
- وا، چرا مردم باید از دستت گیاه گریخته باشن؟ تو فقط داری برای آرمان‌هات می‌جنگی! هیچ‌جای جنگل این بد نیست.

درخت‌سان سرش را تکان داد. دیگر حتی ارشد بودن هم حال نمی‌داد. همه، قوانین سختگیرانه‌اش را اجرا...
- صبر کن ببینم، اون کاتانا نیست؟

در پیش چشمانشان، کاتانا سلانه سلانه وارد جایی شد که کجول و برگو تا به حال ندیده بودند. بعد از وارد شدن کاتانا، هر دو به گونه‌ای که جاسوسانه باشد از جایشان بلند شدند و در حالی که سعی در درآوردن ادای چمن ساکت‌ داشتند، به سمت در مکان مذکور رفتند.

- انگار روی در یه چیزی نوشته...

در، بسیار قدیمی بود و چیزی که روی آن نوشته شده بود، در اثر گذر زمان، زیر انبوهی از چرک و خزه مخفی مانده بود. درخت‌سان، دارکوبی را از لای بوته‌های سرش بیرون کشید و با نوکش، شروع به کندن لایه‌هایی کرد که روی متن را گرفته بود. کم‌کم، چیزی که زیر آن نوشته شده بود نمایان شد.

- کلو... کلوپ س... کلوپ چی نوشته.
- فکر کنم نوشته کلوپ سالاد، سبزیجاتتان را به ما بدهید و یک سالاد محشر تحویل بگیرید.

کمی طول کشید تا کجول و برگش بتوانند وخامت اوضاع متنی که روی در حک شده بود را درک کنند.
- این تو میرن چه غلطی می‌کنن؟
- تازه یادت نره که کاتانا هم همین یکم وقت پیش رفت تو.

درخت‌سان در را با شدت باز کرد و تمام صدایی که داشت را در حنجره‌اش انداخت.
- اینجا دارین چه غلطی می‌کنین؟

چیزی که آنها پشت در با آن مواجه شدند، دسته‌ای از اجساد سبزیجات بود که کنار دیوارها خودنمایی می‌کرد، و قاتل‌هایی که اجساد بی‌جانشان را برای سالاد گیاهخواران مثله می‌کردند. اما چیزی که بیشتر از همه کجول را در بهت فرو برد، آکی بود که با کاتانا به جان یک کاهوی بخت برگشته افتاده بودند.

یک آن، نگاه آکی و کجول در هم گره خورد. نه از آن نگاه‌های عاشقانه که نامزدهای تازه ازدواج کرده بهم می‌اندازند، از همان نگاه‌هایی که یک زن به شوهر خیانت‌کرده‌اش می‌اندازد.
- آکی؟ میشه توضیح بدی اینجا داری چیکار می‌کنی؟

آکی، از یک طرف به کجول نگاه می‌کرد و از طرف دیگر به افراد جمع شده در سالادخوری که یک عمر برایشان نقش من "گنده گولاختونم" را بازی کرده بود.
- ام... نظرت چیه بریم بیرون حرف بزنیم؟
- بیرون؟ چه حرفی هست اصلا که بخوایم بزنیم؟

کجول، با شتاب به سمت دسته‌های روی هم جمع شده سبزیجات رفت و کنارشان زانو زد.
- چطور دلتون اومد باهاشون اینکارو بکنین؟ این یه قتل دست جمعیه! به خانواده‌هاشون فکر نکردین؟ حتی یکم؟

اشک‌های ریخته شده از چشمش را پاک کرد و به سمت مشتری‌های حاضر در سالادخوری رفت و سبزیجاتی که داشتند با ولع می‌خوردند را به زور از دهانشان درآورد.
- نجووین! حداقل بزارین اجسادشون رو برای خانوادشون ببریم و در احترام خاکشون کنیم!

اوضاع در سالادخوری داشت بی‌ریخت می‌شد که کاتانا چیزی را در گوش آکی زمزمه کرد.
- تو چرا انقدر ازش می‌ترسی؟ ارشدت هست که هست. تو منو داری! غمت واسه چیه؟ با یه برش می‌تونم نصفش کنم!

آکی به فکر فرو رفت. می‌دانست که کجول با توانایی و مهارتی که در بزرگ جلوه دادن موضوعات دارد، و نفود ارشد بودنش، هم می‌توانست او را از اسلیترین بیرون بیندازد، هم در سالادخوری‌اش را تخته کند. انتخاب سختی بود! دوستش که حالا دیگر خیلی هم دوستش نبود، یا سالادخوری‌اش؟
- خب معلومه! سالادخوری رو انتخاب می‌کنم! هی کجول! اگه اعتراضی داری باید با من رو به رو بشی. ملتفتی؟ یه جنگ رو در رو چطوره؟

سپس جلوی درخت‌سان ایستاد و کاتانا را به سمتش گرفت.
- برای تخته کردن در سالادخوری اول باید از روی جنازه من رد بشی! من سالای زیادیه که برای اینجا تلاش کردم.

کجول که حالا بیش از پیش خیانت دیده بنظر می‌رسید، از قسمت حرف دوم حرف آکی بیشتر ناراحت شد تا قسمت اول آن.
- رد شدن از روی جنازت که سهله، ولی سال‌های زیادیه؟ یعنی تو پشت سرم چندین ساله داری سبزیجاتو قتل عام می‌کنی؟ نکنه برای همینه که مزرعه کاهو و کلمم توی خونه ریدل‌ها چند ساله دیگه عین قبل سرحال نیست؟ به خاطر اینه که تو خانواده‌هاشونو کشتی؟

افراد حاضر که هنوز متوجه نمی‌شدند چرا یک درخت‌ سخن‌گو وارد شده و اینچنین کولی بازی درمی‌آورد، قبل از اینکه فرصت مداخله داشته باشند توسط گازهای دردناک برگو به عقب رانده شدند.

- این حرفارو بزار کنار! بگو ببینم! به یه دوئل دعوتت می‌کنم. می‌پذیری یا نه؟
- با جون و دلم!

پایان شماره یک!
#تبعیض_قائل_نشویم_برای_برگ_ها
#برگ_ها_هم_می‌توانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتل‌عام_درختان_و_سبزیجات

تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: دروغ، برف در تموز است.
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 12:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کاشکی!

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن
پاسخ: دروغ، برف در تموز است.
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 12:12
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سعی کردم از عناصر اصیل و واقعی جنوبی توی داستانم استفاده کنم. خوشحالم که دوست داشتی!

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن
پاسخ: دروغ، برف در تموز است.
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1405 13:29
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خوشحالم که نظرت اینه! امیدوارم بتونم به نحو خوبی ادامش بدم!

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن