جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
45 کاربر(ها) آنلاین هستند (36 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
42
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/09
تولد نقش: 1403/08/11
آخرین ورود: سهشنبه 14 بهمن 1404 20:50
از: دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
پستها:
149

چیزی که برادرم بخونن مگر میشه عالی نباشه؟
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/09
تولد نقش: 1403/08/11
آخرین ورود: سهشنبه 14 بهمن 1404 20:50
از: دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
پستها:
149

نگاه اسنیپ بیش از نگاه گردشگری مشتاق، شبیه گربهای بود که موش مرده جلوی در خانهاش انداختهاند. شاید هم به سان تکه یخی که از او خواستهاند از تماشای آتش لذت ببرد. به هر حال، هر چه بود، هر ابلهی میتوانست بگوید هیچ لذتی نمیبرد. این حقیقت با جملهای که بر زبان اسنیپ جاری شد، شکل حقیقیتری به خود گرفت.
- مطمئن باشین من هیچ تمایلی به گوش دادن حرفهای گوهربار ایشون ندارم.
گویا خانم بلک حرف اسنیپ را نشنیده بود. به هر حال، آن طنین نجواگون در میان آن عربدههایی که تن شیر را میلرزانند گم میشد.
- گندزاده! نااصیل! مایهی ننگ خونهی آبا و اجدادیم!
نگاه اسنیپ لحظه به لحظه بیشتر به چاقو شباهت مییافت؛ آنقدر که به نظر میرسید اگر ثانیهای دیگر به جوزفین و خانم بلک بنگرد، تابلوی مادر سیریوس پاره میشود و جوزفین نیز مصدومتر و زخمیتر خواهد گشت.
اما نگاه اسنیپ فرصت نیافت تلفات بدهد؛ زیرا صاحبش به خاطر عطری که در هوا پراکنده شده بود، به سرفه افتاد و مجبور شد نگاهش را قلاف کند.
سوروس اسنیپ بیدی نبود که از این عطرها بلرزد. بلافاصله سرش را بالا برد و با صدایی که فریاد نبود؛ ولی قابلیت تبدیل هر کسی که سر راهش قرار میگرفت به گچ را داشت گفت:
- کار کی بود؟
بلافاصله چشمش به پسر لاغری افتاد که عطر به دست، در آن نزدیکی ایستاده بود. سرتاپای پسرک را برانداز کرد.
- چی باعث شد فکر کنی خفه کردنم با عطر ایدهی خوبیه، ریگولوس؟
ریگولوس با شنیدن این جمله، تبدیل به گچ شد، جیغکی کشید و جویده جویده گفت:
- ب...ببخشید پروفسور اسنیپ.
و به اتاقش پناه برد. دامبلدور لبخند کشیدهای زد.
- دیگه چی نشونت بدیم باباجان؟
- مطمئن باشین من هیچ تمایلی به گوش دادن حرفهای گوهربار ایشون ندارم.
گویا خانم بلک حرف اسنیپ را نشنیده بود. به هر حال، آن طنین نجواگون در میان آن عربدههایی که تن شیر را میلرزانند گم میشد.
- گندزاده! نااصیل! مایهی ننگ خونهی آبا و اجدادیم!
نگاه اسنیپ لحظه به لحظه بیشتر به چاقو شباهت مییافت؛ آنقدر که به نظر میرسید اگر ثانیهای دیگر به جوزفین و خانم بلک بنگرد، تابلوی مادر سیریوس پاره میشود و جوزفین نیز مصدومتر و زخمیتر خواهد گشت.
اما نگاه اسنیپ فرصت نیافت تلفات بدهد؛ زیرا صاحبش به خاطر عطری که در هوا پراکنده شده بود، به سرفه افتاد و مجبور شد نگاهش را قلاف کند.
سوروس اسنیپ بیدی نبود که از این عطرها بلرزد. بلافاصله سرش را بالا برد و با صدایی که فریاد نبود؛ ولی قابلیت تبدیل هر کسی که سر راهش قرار میگرفت به گچ را داشت گفت:
- کار کی بود؟
بلافاصله چشمش به پسر لاغری افتاد که عطر به دست، در آن نزدیکی ایستاده بود. سرتاپای پسرک را برانداز کرد.
- چی باعث شد فکر کنی خفه کردنم با عطر ایدهی خوبیه، ریگولوس؟
ریگولوس با شنیدن این جمله، تبدیل به گچ شد، جیغکی کشید و جویده جویده گفت:
- ب...ببخشید پروفسور اسنیپ.
و به اتاقش پناه برد. دامبلدور لبخند کشیدهای زد.
- دیگه چی نشونت بدیم باباجان؟
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/09
تولد نقش: 1403/08/11
آخرین ورود: سهشنبه 14 بهمن 1404 20:50
از: دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
پستها:
149

- سوروس، ریگولوس اونقدرها که فکر میکنی ضعیف نیست.
لحن آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور، به ملایمت برگهای گل بود.
- میدونم برات عزیزه؛ ولی تو نمیتونی تا ابد از همه چیز دور نگهش داری.
سوروس دندانهایش را به هم فشرد. پوستش از آنچه بود رنگپریدهتر مینمود.
- دامبلدور؛ این بچه مریضه! نمیدونم تو چی فکر میکنی؛ ولی من نمیتونم بذارم بمونه وسط مرگخوارهایی که اون رو خیانتکار میدونن و به خونش تشنهن.
موضوع بحث روی تختش نشسته بود. دستان ظریف و کوچکش چنان در هم قلاب شده بودند که انسان فکر میکرد اگر فشار کمی بیشتر شود، میشکنند. چشمان اقیانوسرنگش به پایین دوخته شده بودند.
یک طرف پروفسور محبوبش بود که به گردنش حقهای بیشمار داشت و یک طرف دوست قدیمیاش.
سرفهها دوباره او را در بر گرفتند. چشمان سیاه سوروس لحظهای با نگرانی به او خیره شدند.
- لوپین، تو که بهش نزدیکی اون لیوان آب رو بده بهش.
در یخ لحنش روزن ریزی دیده میشد.
- میبینی،دامبلدور؟ اون بیمارتر از اونه که ما اینور و اونور دنبال خودمون بکشونیمش.
ریگولوس جویدهجویده، آنگونه که کسی جز گرگینهی لاغر و رنجور کنارش صدایش را نشنید، بیان کرد:
- ولی نمیتونم برم هاگزمید و نفهمم تنها کسایی که دوستشون دارم چه بلایی سرشون میاد.
مردی صدایش را صاف کرد؛ دستی به موهای جوگندمیاش کشید و با همان لحنی که روزی، دربارهی جینی ویزلی صحبت کرده بود گفت:
- سوروس، نظرت چیه ریگولوس تو اتاقش بمونه؟ اینجوری میفهمه چه خبره و زیاد مضطرب نمیشه و در ضمن، وسط میدون جنگ هم نیست.
سوروس لحظهای اخمی کرد؛گویا میخواست بگوید:
- کسی از تو نظر خواست، لوپین؟
لیکن نگفت، به جایش سخن دیگری بر زبان راند.
- گویا جدیدا متوجه چیزهای زیادی میشی، لوپین.
اکنون، ریگولوس از زیر در اتاقش نظارهگر جنگ بود و شعری که خوانده بود را به خاطر میآورد:
- خون و خون بارش،
کجاست آن که باشد سد آن؟
دستانش را به هم چسباند.
- خدایا، خواهش میکنم...
ریموس از طلسم مرگ آنتونین دالاهوف جاخالی داد. ریگولوس دستانش را محکمتر فشرد.
- خدایا،التماس میکنم...
پاهایی پوشیده در نیمبوتهای زنانهی سیاه، با پرشی پدیدار شدند. پاهای بلاتریکس!
صدای خندان بلاتریکس را شنید.
- کروشیو!
و به دنبال آن، یک جسم لاغر و بلند پوشیده در ردای سیاه روی زمین افتاد. جسم نه ناله کرد و نه به خود پیچید... سوروس هرگز نقطه ضعف دست کسی نمیداد.
پاتر! پاتر! آتشی در وجودش خروشید که جایش نبود. پسرک ابله! حقا که فرزند جیمز پاتر به شمار میآمد! آن وسط ایستاده و دستش را روی جای زخمش گذاشته بود، انگار نه انگار سوروس به محنت در برابر درد مقاومت میکرد و بقیه محفلیها به مشقت جانشان را حفظ میکردند.
پسر برگزیده کاری نمیکرد! معدود کسانی که دوستشان داشت، جان میدادند و او،ضعیف و بیرمق در اتاقش زندانی شده بود.
ناگهان سرمایی به درون اتاقش خرید و گمان برد تمام احساسات خوبش، آنچه از آنها مانده بود، محو و نابود میشوند. دمنتورها!
دید مستقیم به سمت سوروس میروند. فکری در ذهنش جان گرفت:
- آنها روح دوست دوران نوجوانیام را میبرند! از سوروس جز پوستهای نمیماند!
چرا این فکر بر رخوتش غلبه کرد؟ نمیدانست! فقط فهمید که چوبدستیاش را برداشت و زمزمه کرد:
- اکسپکتو پاترونام!
چرا در آن شرایط، تصور خاطراتش با مادرش اینقدر راحت بود؟ نمیدانست. برای اولین بار،سینهسرخ نقرهفامی بال گشود و به سمت دمنتورها رفت.
آنتونین دالاهوف چوبدستیاش را درآورد،بیشک برای طلسم مرگ دیگری. ریگولوس در ذهنش گفت:
- اکسپلیارموس.
چوبدستی دالاهوف به کناری پرت شد.
صدای گامهای سوروس را که به سمت اتاقش میآمد شنید و به سرعت خودش را به خواب زد. میدانست سوروس دلش نمیخواهد او خودش را درگیر جنگ کند.
ریگِ بابا، به خونه خودت که واقعا خونه خودته و داداشت کلا مفت و مجانی دادتش به ما و گمون نکنم بابتش بخوای ازمون اجاره بگیری خیلی خوش اومدی.
لحن آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور، به ملایمت برگهای گل بود.
- میدونم برات عزیزه؛ ولی تو نمیتونی تا ابد از همه چیز دور نگهش داری.
سوروس دندانهایش را به هم فشرد. پوستش از آنچه بود رنگپریدهتر مینمود.
- دامبلدور؛ این بچه مریضه! نمیدونم تو چی فکر میکنی؛ ولی من نمیتونم بذارم بمونه وسط مرگخوارهایی که اون رو خیانتکار میدونن و به خونش تشنهن.
موضوع بحث روی تختش نشسته بود. دستان ظریف و کوچکش چنان در هم قلاب شده بودند که انسان فکر میکرد اگر فشار کمی بیشتر شود، میشکنند. چشمان اقیانوسرنگش به پایین دوخته شده بودند.
یک طرف پروفسور محبوبش بود که به گردنش حقهای بیشمار داشت و یک طرف دوست قدیمیاش.
سرفهها دوباره او را در بر گرفتند. چشمان سیاه سوروس لحظهای با نگرانی به او خیره شدند.
- لوپین، تو که بهش نزدیکی اون لیوان آب رو بده بهش.
در یخ لحنش روزن ریزی دیده میشد.
- میبینی،دامبلدور؟ اون بیمارتر از اونه که ما اینور و اونور دنبال خودمون بکشونیمش.
ریگولوس جویدهجویده، آنگونه که کسی جز گرگینهی لاغر و رنجور کنارش صدایش را نشنید، بیان کرد:
- ولی نمیتونم برم هاگزمید و نفهمم تنها کسایی که دوستشون دارم چه بلایی سرشون میاد.
مردی صدایش را صاف کرد؛ دستی به موهای جوگندمیاش کشید و با همان لحنی که روزی، دربارهی جینی ویزلی صحبت کرده بود گفت:
- سوروس، نظرت چیه ریگولوس تو اتاقش بمونه؟ اینجوری میفهمه چه خبره و زیاد مضطرب نمیشه و در ضمن، وسط میدون جنگ هم نیست.
سوروس لحظهای اخمی کرد؛گویا میخواست بگوید:
- کسی از تو نظر خواست، لوپین؟
لیکن نگفت، به جایش سخن دیگری بر زبان راند.
- گویا جدیدا متوجه چیزهای زیادی میشی، لوپین.
اکنون، ریگولوس از زیر در اتاقش نظارهگر جنگ بود و شعری که خوانده بود را به خاطر میآورد:
- خون و خون بارش،
کجاست آن که باشد سد آن؟
دستانش را به هم چسباند.
- خدایا، خواهش میکنم...
ریموس از طلسم مرگ آنتونین دالاهوف جاخالی داد. ریگولوس دستانش را محکمتر فشرد.
- خدایا،التماس میکنم...
پاهایی پوشیده در نیمبوتهای زنانهی سیاه، با پرشی پدیدار شدند. پاهای بلاتریکس!
صدای خندان بلاتریکس را شنید.
- کروشیو!
و به دنبال آن، یک جسم لاغر و بلند پوشیده در ردای سیاه روی زمین افتاد. جسم نه ناله کرد و نه به خود پیچید... سوروس هرگز نقطه ضعف دست کسی نمیداد.
پاتر! پاتر! آتشی در وجودش خروشید که جایش نبود. پسرک ابله! حقا که فرزند جیمز پاتر به شمار میآمد! آن وسط ایستاده و دستش را روی جای زخمش گذاشته بود، انگار نه انگار سوروس به محنت در برابر درد مقاومت میکرد و بقیه محفلیها به مشقت جانشان را حفظ میکردند.
پسر برگزیده کاری نمیکرد! معدود کسانی که دوستشان داشت، جان میدادند و او،ضعیف و بیرمق در اتاقش زندانی شده بود.
ناگهان سرمایی به درون اتاقش خرید و گمان برد تمام احساسات خوبش، آنچه از آنها مانده بود، محو و نابود میشوند. دمنتورها!
دید مستقیم به سمت سوروس میروند. فکری در ذهنش جان گرفت:
- آنها روح دوست دوران نوجوانیام را میبرند! از سوروس جز پوستهای نمیماند!
چرا این فکر بر رخوتش غلبه کرد؟ نمیدانست! فقط فهمید که چوبدستیاش را برداشت و زمزمه کرد:
- اکسپکتو پاترونام!
چرا در آن شرایط، تصور خاطراتش با مادرش اینقدر راحت بود؟ نمیدانست. برای اولین بار،سینهسرخ نقرهفامی بال گشود و به سمت دمنتورها رفت.
آنتونین دالاهوف چوبدستیاش را درآورد،بیشک برای طلسم مرگ دیگری. ریگولوس در ذهنش گفت:
- اکسپلیارموس.
چوبدستی دالاهوف به کناری پرت شد.
صدای گامهای سوروس را که به سمت اتاقش میآمد شنید و به سرعت خودش را به خواب زد. میدانست سوروس دلش نمیخواهد او خودش را درگیر جنگ کند.
ریگِ بابا، به خونه خودت که واقعا خونه خودته و داداشت کلا مفت و مجانی دادتش به ما و گمون نکنم بابتش بخوای ازمون اجاره بگیری خیلی خوش اومدی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/8/26 21:25:03
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/09
تولد نقش: 1403/08/11
آخرین ورود: سهشنبه 14 بهمن 1404 20:50
از: دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
پستها:
149

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/09
تولد نقش: 1403/08/11
آخرین ورود: سهشنبه 14 بهمن 1404 20:50
از: دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
پستها:
149

درود. یک اشتراک سه ماهه لطف میکنید؟
سلام. 50 گالیون کسر و اشتراک جادوگران پلاس تا پایان بهمن ماه فعال شد.
سلام. 50 گالیون کسر و اشتراک جادوگران پلاس تا پایان بهمن ماه فعال شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط گابریلا پرنتیس در 1404/8/23 13:11:10
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/09
تولد نقش: 1403/08/11
آخرین ورود: سهشنبه 14 بهمن 1404 20:50
از: دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
پستها:
149

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/09
تولد نقش: 1403/08/11
آخرین ورود: سهشنبه 14 بهمن 1404 20:50
از: دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
پستها:
149

درود پروفسو دامبلدور.
بنده کاملا آماده اجرای اوامرتون هستم.
"پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت...
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد!"
بنده کاملا آماده اجرای اوامرتون هستم.
"پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت...
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد!"
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/09
تولد نقش: 1403/08/11
آخرین ورود: سهشنبه 14 بهمن 1404 20:50
از: دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
پستها:
149

تکلیف غیررول:
آخرین بار... آخرین بار! شاید به خاطر کتاب رنجهای ورتر جوان؟ شاید هم به خاطر مرگ شخصیت محبوبم در رمانی که مینوشتم؟ لیک نه! اینها که سطحیاند... گریهی واقعی به شمار نمی روند!
شاید آخرین گریهام، زمانی بود که فهمیدم جز در و دیوار، چیزی از خانهای که به آن تعلق داشتم نمانده. دیدم که سیریوس تک تک تابلوها را پایین میکشد؛ گلهایی که کاشتهام پژمرده میشوند و حیاط پشتی به فضایی برای پاتیلهای سرقتی آقای فلچر و مجمرهای آن دو ترقهی زنده بدل میگردد.
بله، پروفسور! خانهی من آتش گرفته تا خانهی پسر پاتر و دوستانش بنا شود. من خودخواه نیستم؛ لیک چه اتفاقی میافتاد اگر حداقل فنجانی خاطره برای من بگذارند؟
تکلیف رول:
دست لاغر و رنگپریدهاش را بر سنگ مزار سرد و سفت کشید. به تنهی درخت تکیه داد و آهی برآورد.
به نوشتههای روی سنگ قبر خیره شد: ریگولوس آرکچروس بلک.
تولد: ۲۷ جولای ۱۹۶۱.
مرگ: ۳۱ اکتبر ۱۹۹۵.
چون خفت، معالغرامه آسود.
صدای پسرک ظریف اندام در ذهنش انعکاس مییافت.
ـ سوروس، نظرت راجع به مرگ چیه؟
رنگ از رخسار سوروس میپرید؛ لیک به سرعت میتوانست خودش را جمع و جور کند.
ـ بچه، راجع به این چیزا فکر نکن.
به پیراهن برفی قبرستان نگریست و شقیقه هایش را مالید؛ گویا میخواست افکاری را که تهدید به غرق کردنش مینمودند سرکوب کند.
به گلهای نژند نگریست. گلهایی که قطعا زمانی مانند دوستش زنده بودند.
فیلسوفان میگفتند:
- مرگ چیست جز گذر از جهان؟
یا:
ـ مرگ چیست جز گذرگاهی برای رهایی از درد و رنج؟
دستانش را چنان مشت کرد که که کم مانده بود خون از آنها روان شود. چرا مردم میکوشیدند این پایان تهی پوچی را با جامههای رنگارنگ بیارایند؟
چشمانش را بست. در طول زندگیاش، دو بار دیگر هم کوشیده بود به سوال «مرگ چیست؟» پاسخ دهد؛ لیک چه پس از مرگ مادرش و چه پس از مرگ لیلی، به جوابی نرسیده بود. با خود اندیشید:
ـ تنها چیزی که به ذهنم میرسه، اینه که این زندگی پوچه، پس پایانش هم باید بیمعنا باشه.
مدتی طولانی میشد که به پوچی زندگی پی برده بود. کسی چه میدانست، شاید زمانی که دید به دنبال هیچ میدود و به هر هدفی که میرسد؛ آن را بیهوده میپندارد، شاید زمانی که دید در نهایت، انتهای همه چیز جهان خاک است و شاید هزاران شاید دیگر. شاید هم زندگی او پوچ بود، نه زندگی لیلی یا ریگولوس.
ریگولوس عزیز و دوستداشتنی! هنوز نمیتوانست آخرین باری که او را دیده بود از خاطر بزداید. آن لبهایی که به برف میمانستند...و آن دستان لاغری که ناگهان قفلشان شکست و چشمان اقیانوسفامی که ناگهان پرده بر آنها افتاد.
ـ سوروس؟
با شنیدن صدای مینروا مکگوگنال از جایش بلند شد. حتما ماموریت یا گزارش جدید و مهمی در کار بود، وگرنه مینروا بیهوده مزاحمش نمیشد. آهی کشید و خودش را برای مواجهه با دنیای بیرون آماده کرد.
آخرین بار... آخرین بار! شاید به خاطر کتاب رنجهای ورتر جوان؟ شاید هم به خاطر مرگ شخصیت محبوبم در رمانی که مینوشتم؟ لیک نه! اینها که سطحیاند... گریهی واقعی به شمار نمی روند!
شاید آخرین گریهام، زمانی بود که فهمیدم جز در و دیوار، چیزی از خانهای که به آن تعلق داشتم نمانده. دیدم که سیریوس تک تک تابلوها را پایین میکشد؛ گلهایی که کاشتهام پژمرده میشوند و حیاط پشتی به فضایی برای پاتیلهای سرقتی آقای فلچر و مجمرهای آن دو ترقهی زنده بدل میگردد.
بله، پروفسور! خانهی من آتش گرفته تا خانهی پسر پاتر و دوستانش بنا شود. من خودخواه نیستم؛ لیک چه اتفاقی میافتاد اگر حداقل فنجانی خاطره برای من بگذارند؟
تکلیف رول:
دست لاغر و رنگپریدهاش را بر سنگ مزار سرد و سفت کشید. به تنهی درخت تکیه داد و آهی برآورد.
به نوشتههای روی سنگ قبر خیره شد: ریگولوس آرکچروس بلک.
تولد: ۲۷ جولای ۱۹۶۱.
مرگ: ۳۱ اکتبر ۱۹۹۵.
چون خفت، معالغرامه آسود.
صدای پسرک ظریف اندام در ذهنش انعکاس مییافت.
ـ سوروس، نظرت راجع به مرگ چیه؟
رنگ از رخسار سوروس میپرید؛ لیک به سرعت میتوانست خودش را جمع و جور کند.
ـ بچه، راجع به این چیزا فکر نکن.
به پیراهن برفی قبرستان نگریست و شقیقه هایش را مالید؛ گویا میخواست افکاری را که تهدید به غرق کردنش مینمودند سرکوب کند.
به گلهای نژند نگریست. گلهایی که قطعا زمانی مانند دوستش زنده بودند.
فیلسوفان میگفتند:
- مرگ چیست جز گذر از جهان؟
یا:
ـ مرگ چیست جز گذرگاهی برای رهایی از درد و رنج؟
دستانش را چنان مشت کرد که که کم مانده بود خون از آنها روان شود. چرا مردم میکوشیدند این پایان تهی پوچی را با جامههای رنگارنگ بیارایند؟
چشمانش را بست. در طول زندگیاش، دو بار دیگر هم کوشیده بود به سوال «مرگ چیست؟» پاسخ دهد؛ لیک چه پس از مرگ مادرش و چه پس از مرگ لیلی، به جوابی نرسیده بود. با خود اندیشید:
ـ تنها چیزی که به ذهنم میرسه، اینه که این زندگی پوچه، پس پایانش هم باید بیمعنا باشه.
مدتی طولانی میشد که به پوچی زندگی پی برده بود. کسی چه میدانست، شاید زمانی که دید به دنبال هیچ میدود و به هر هدفی که میرسد؛ آن را بیهوده میپندارد، شاید زمانی که دید در نهایت، انتهای همه چیز جهان خاک است و شاید هزاران شاید دیگر. شاید هم زندگی او پوچ بود، نه زندگی لیلی یا ریگولوس.
ریگولوس عزیز و دوستداشتنی! هنوز نمیتوانست آخرین باری که او را دیده بود از خاطر بزداید. آن لبهایی که به برف میمانستند...و آن دستان لاغری که ناگهان قفلشان شکست و چشمان اقیانوسفامی که ناگهان پرده بر آنها افتاد.
ـ سوروس؟
با شنیدن صدای مینروا مکگوگنال از جایش بلند شد. حتما ماموریت یا گزارش جدید و مهمی در کار بود، وگرنه مینروا بیهوده مزاحمش نمیشد. آهی کشید و خودش را برای مواجهه با دنیای بیرون آماده کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/09
تولد نقش: 1403/08/11
آخرین ورود: سهشنبه 14 بهمن 1404 20:50
از: دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
پستها:
149

جینی برخاست. سرفهای نمایشی کرد تا توجه جنهای خانگی را جلب کند. دلش نمیخواست مانند اکثر جادوگران، با اصواتی که بیشتر لایق میزی هستند که شست پای انسان به آن میخورد تا یک موجود زنده و دارای احساس و عاطفه صدایشان زند. به هر حال، سالها دوستی با هرماینی گرنجر تاثیر خودش را گذاشته بود.
جنهای خانگی چنان غرق در کارشان بودند که سرفهی نمایشی جینی نتوانست نقش نجاتغریق را بازی کند. دخترک موقرمز به ناچار چنان سرفه کرد که هاگوارتز یک دور به هوا رفت و دوباره با صدای بامبی به زمین افتاد.
پیش از آن که کسی بتواند این پرش ناگهانی را هضم کند، جینی با صدایی با فرکانس کاملا متعادل گفت:
- ببخشید، یه بستنی میخواستم.
یکی از "جنهای خوب" چنان خم شد که گوشهای خفاشمانندش به زمین برخورد کردند و چون زورشان به صاحبشان نمیرسید، به غر و لند مختصری اکتفا نمودند.
- خانم بستنی چه مدلی خواست؟
جینی اندکی در افکارش غرق شد، اما پیش از آن که غرق شدنش به مرحلهای برسد که دیگر سطح آب را نبیند جوابش را یافت.
- با طعم پیتزا و توتفرنگی و تکههای سیبزمینی. توش لازانیا هم باشه خیلی خوبه.
چهرهی جنهای خانگی،حتی آنهایی که آنقدر جن خوب بودند که وقتی از آنها میخواستند خودشان را در آتش بیندازند نه نمیگفتند، مانند مجسمههای سنگی شد. آن هم مجسمههایی که مدلشان هنگام ساختشان دهانش باز مانده.
آنها در طول تاریخ هاگوارتز، سفارشهای عجیب زیادی داشتند.همین ده سال پیش یکی از جادوآموزان از آنها خواسته بود بگذارند غذایش را خودش بپزد؛ زیرا طاقت دیدن زحمت جنهای خانگی را ندارد؛ اما این یکی دیگر خیلی تازگی داشت. یکی از جنهای خانگی که درس "جن خوب هر چی انسان گفت گفت چشم."را خوب یاد نگرفته بود، با ترس و لرز رو به جینی کرد.
- یوکی قصد جسارت نداشت؛ اما خانم فکر نکرد درخواستش یکم عجیب بود؟
جنهای خانگی چنان غرق در کارشان بودند که سرفهی نمایشی جینی نتوانست نقش نجاتغریق را بازی کند. دخترک موقرمز به ناچار چنان سرفه کرد که هاگوارتز یک دور به هوا رفت و دوباره با صدای بامبی به زمین افتاد.
پیش از آن که کسی بتواند این پرش ناگهانی را هضم کند، جینی با صدایی با فرکانس کاملا متعادل گفت:
- ببخشید، یه بستنی میخواستم.
یکی از "جنهای خوب" چنان خم شد که گوشهای خفاشمانندش به زمین برخورد کردند و چون زورشان به صاحبشان نمیرسید، به غر و لند مختصری اکتفا نمودند.
- خانم بستنی چه مدلی خواست؟
جینی اندکی در افکارش غرق شد، اما پیش از آن که غرق شدنش به مرحلهای برسد که دیگر سطح آب را نبیند جوابش را یافت.
- با طعم پیتزا و توتفرنگی و تکههای سیبزمینی. توش لازانیا هم باشه خیلی خوبه.
چهرهی جنهای خانگی،حتی آنهایی که آنقدر جن خوب بودند که وقتی از آنها میخواستند خودشان را در آتش بیندازند نه نمیگفتند، مانند مجسمههای سنگی شد. آن هم مجسمههایی که مدلشان هنگام ساختشان دهانش باز مانده.
آنها در طول تاریخ هاگوارتز، سفارشهای عجیب زیادی داشتند.همین ده سال پیش یکی از جادوآموزان از آنها خواسته بود بگذارند غذایش را خودش بپزد؛ زیرا طاقت دیدن زحمت جنهای خانگی را ندارد؛ اما این یکی دیگر خیلی تازگی داشت. یکی از جنهای خانگی که درس "جن خوب هر چی انسان گفت گفت چشم."را خوب یاد نگرفته بود، با ترس و لرز رو به جینی کرد.
- یوکی قصد جسارت نداشت؛ اما خانم فکر نکرد درخواستش یکم عجیب بود؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/09
تولد نقش: 1403/08/11
آخرین ورود: سهشنبه 14 بهمن 1404 20:50
از: دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
پستها:
149

شاید خیلی از مردم دلشان نمیخواست این حقیقت را قبول کنند؛ لیک زندگی یک نمایش ملودراماتیک نبود. نوری که در قلب محفلیها و حتی لیلی تابیدن گرفت؛ نه آنقدر روشن بود که کمک کند همهچیز را ببینند و نه آنقدر قوی که آنان را تبدیل به نیروهایی آماده نبرد کند. صرفا توانست چشمان آنان را به گادفری خیره نماید. هیچکدام خونآشام جلوی رویشان را نمیدیدند؛ بلکه ذهنشان به سمت مردی میرفت که در کنارشان میجنگید.
- باید فکر کنیم چه بلایی سرش اومده.
صدای آقای تال سکوت را شکافت. مرد بلندقد دستی به موهای رنگارنگ و ژولیدهاش کشید.
- منظورم اینه که اون تا همین دیروز حاضر بود جونش رو برای ما بده، حتما یه دلیلی داره که الان اینجوری جلومون وایساده.
لیلی اضافه کرد:
- شاید هم تحت تاثیر طلسم فرمانه.
مدآی آه عمیقی کشید. البته؛ البته! اینها دستپروردگان دامبلدور بودند. عصایش را چنان محکم بر زمین کوفت که ریگولوس، لیلی و آقای تال بلافاصله به سمتش بازگشتند.
- میدونم دامبلدور همیشه روی دیدن بهترین حالت آدما تاکید داشته؛ ولی شما نمیتونین اینکار رو کنین. اون میدهرست هیچوقت قابل اعتماد نبوده.
آقای تال دوباره موهایش را به هم ریخت. ریگولوس تبسمی کرد که هر آدم عاقلی میفهمید از سر شادمانی نیست. اخمی بر صورت لیلی نقش بست که از سر خشم و آزردگی نبود.
شکهای الستور مودی گهگاهی دقیقا منطقیترین به شمار نمیآمدند؛ لکن اینبار به طرز عجیبی حقیقی به نظر میرسیدند. اگر گادفری واقعا قصد خیانت داشت؟
لیلی سکوت را شکست.
- بهتر نیست به جای عزا گرفتن، گادفری رو مهار کنیم؟
- باید فکر کنیم چه بلایی سرش اومده.
صدای آقای تال سکوت را شکافت. مرد بلندقد دستی به موهای رنگارنگ و ژولیدهاش کشید.
- منظورم اینه که اون تا همین دیروز حاضر بود جونش رو برای ما بده، حتما یه دلیلی داره که الان اینجوری جلومون وایساده.
لیلی اضافه کرد:
- شاید هم تحت تاثیر طلسم فرمانه.
مدآی آه عمیقی کشید. البته؛ البته! اینها دستپروردگان دامبلدور بودند. عصایش را چنان محکم بر زمین کوفت که ریگولوس، لیلی و آقای تال بلافاصله به سمتش بازگشتند.
- میدونم دامبلدور همیشه روی دیدن بهترین حالت آدما تاکید داشته؛ ولی شما نمیتونین اینکار رو کنین. اون میدهرست هیچوقت قابل اعتماد نبوده.
آقای تال دوباره موهایش را به هم ریخت. ریگولوس تبسمی کرد که هر آدم عاقلی میفهمید از سر شادمانی نیست. اخمی بر صورت لیلی نقش بست که از سر خشم و آزردگی نبود.
شکهای الستور مودی گهگاهی دقیقا منطقیترین به شمار نمیآمدند؛ لکن اینبار به طرز عجیبی حقیقی به نظر میرسیدند. اگر گادفری واقعا قصد خیانت داشت؟
لیلی سکوت را شکست.
- بهتر نیست به جای عزا گرفتن، گادفری رو مهار کنیم؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج