جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

98 کاربر(ها) آنلاین هستند (84 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
97
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

پاسخ: یادداشت‌های یک نیمچه نویسنده.
ارسال شده در: پنجشنبه 20 آذر 1404 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
تحسینتون بی‌نهایت ارزشمنده

افرادی که لایک کردند



پاسخ: یادداشت‌های یک نیمچه نویسنده.
ارسال شده در: چهارشنبه 19 آذر 1404 19:29
نمایش جزئیات
آفلاین
متشکرم عزیز. شما هم همین‌طور.

افرادی که لایک کردند



پاسخ: یادداشت‌های یک نیمچه نویسنده.
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 آذر 1404 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
همچو بارانی که شوید جسم خاک؛
هستیم ز آلودگی‌ها کرده پاک

ملانی عزیز!
من اهل دادن جام‌های آتشین نیستم. اهل ابراز احساسات پر سوز و گداز هم نیستم. فقط قلم به دست گرفتم تا بگویم تو با قلب من چه کردی.

نه، نه! تو ویرانش نکردی. تو روح حیات را از آن نگرفتی، بلکه برعکس، جان تازه‌ای دمیدی.

یادت می‌آید چه زمانی اولین بار یکدیگر را دیدیم؟ من سرم به داستان‌نویسی گرم بود و تو خود را از دوستانت جدا کرده بودی. لابد حوصله غیبت‌ها و مهملاتشان را نداشتی.

به من نگریستی. چشمان سبزت درخشیدند.
ـ حالتون خوبه؟

قلب من هم لحظه‌ای نشان حیات داد. روح خویشاوندی حس کردم که از من جسارت بیشتری داشت. چرا؟ اول، چون آن گستاخی معمول را نداشتی و دوم، چون واقعا احساسات را درمی‌یافتی. باری، دیوار دفاعی‌ام بر من غلبه کرد.
ـ بله، خوبم.

چشمانت را تنگ کردی.
ـ به نظر نمیاد.

و به قلم کتک‌خورده‌ام ـ که بخشی از فرآیند کتک خوردنش را دیده بودی ـ اشاره نمودی.
ـ آدمی که خوبه، اینجوری دمار از روزگار قلم پر در نمیاره.

آهی کشیدم.
ـ خب، از مردم خستم. همه زندگیشون شده چرندیات.

لبخندی زدی که شاد به نظر نمی‌رسید.
ـ پس شما هم مثل من هستین.

و این‌جا بود که تو، نخستین فردی شدی که روح مرا لمس کرد. نخستین فردی که مرا واقعا از آلودگی‌ها نجات داد.
چون تب عشقم چنین افروختی...
لاجرم، شعرم به آتش سوختی.
.
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1404/9/18 20:32:02


پاسخ: یکی از غارتگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 آذر 1404 14:41
نمایش جزئیات
آفلاین
چیزی که برادرم بخونن مگر میشه عالی نباشه؟

افرادی که لایک کردند



پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: دوشنبه 17 آذر 1404 21:41
نمایش جزئیات
آفلاین
نگاه اسنیپ بیش از نگاه گردشگری مشتاق، شبیه گربه‌ای بود که موش مرده جلوی در خانه‌اش انداخته‌اند. شاید هم به سان تکه یخی که از او خواسته‌اند از تماشای آتش لذت ببرد. به هر حال، هر چه بود، هر ابلهی می‌توانست بگوید هیچ لذتی نمی‌‌برد. این حقیقت با جمله‌ای که بر زبان اسنیپ جاری شد، شکل حقیقی‌تری به خود گرفت.
- مطمئن باشین من هیچ تمایلی به گوش دادن حرف‌های گوهربار ایشون ندارم.

گویا خانم بلک حرف اسنیپ را نشنیده بود. به هر حال، آن طنین نجواگون در میان آن عربده‌هایی که تن شیر را می‌لرزانند گم میشد.
- گندزاده! نااصیل! مایه‌ی ننگ خونه‌ی آبا و اجدادیم!

نگاه اسنیپ لحظه به لحظه بیشتر به چاقو شباهت می‌یافت؛ آنقدر که به نظر می‌رسید اگر ثانیه‌ای دیگر به جوزفین و خانم بلک بنگرد، تابلوی مادر سیریوس پاره می‌شود و جوزفین نیز مصدوم‌تر و زخمی‌تر خواهد گشت.

اما نگاه اسنیپ فرصت نیافت تلفات بدهد؛ زیرا صاحبش به خاطر عطری که در هوا پراکنده شده بود، به سرفه افتاد و مجبور شد نگاهش را قلاف کند.

سوروس اسنیپ بیدی نبود که از این عطرها بلرزد. بلافاصله سرش را بالا برد و با صدایی که فریاد نبود؛ ولی قابلیت تبدیل هر کسی که سر راهش قرار می‌گرفت به گچ را داشت گفت:
- کار کی بود؟

بلافاصله چشمش به پسر لاغری افتاد که عطر به دست، در آن نزدیکی ایستاده بود. سرتاپای پسرک را برانداز کرد.
- چی باعث شد فکر کنی خفه کردنم با عطر ایده‌ی خوبیه، ریگولوس؟

ریگولوس با شنیدن این جمله، تبدیل به گچ شد، جیغکی کشید و جویده جویده گفت:
- ب...ببخشید پروفسور اسنیپ.

و به اتاقش پناه برد. دامبلدور لبخند کشیده‌ای زد.
- دیگه چی نشونت بدیم باباجان؟


پاسخ: یادداشت‌های یک نیمچه نویسنده.
ارسال شده در: پنجشنبه 6 آذر 1404 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
اگر ریموس، سیریوس یا هر کدام از اعضای محفل بفهمند به جای استراحت در رختخواب، مشغول پست گذاشتن در جوتیوبم، دمار از روزگارم در خواهند آورد.

تاکنون شده که حس کنید خودتان، همراه با آن‌چه دوست داشته‌اید در گذشته جا مانده‌اید؟ که هرچه بکوشید، هرچقدر بخواهید، نمی‌توانید با آن‌چه هست و نه آن‌چه بود همرنگ شوید؟ این همان حسیست که اکنون بر من حصار تنیده.

می‌کوشم در گفت‌ و گوی اعضای فعلی محفل ققنوس شرکت کنم؛ لیکن بعد از مدتی، از قطار جا می‌مانم. صحبت‌ها و شوخی‌هایشان یا مربوط به چیزهایی مانند کوییدیچ است که همه کس جز من در آن سهیم می‌باشد؛ یا آن که مربوط به زمانیست که در ذهن من، فقط یک فاصله خالی است.

گویا خانه‌ام آتش گرفته و خانه‌ی جدیدی به‌جایش بنا شده. این همه سر و صدا بهر چه است؟ این‌ غوغاها و هنگامه‌ها ترس به جان من می‌اندازند! در خانه‌ی من، همه چیز ساکت بود‌ و فقط صدای موسیقی به گوش می‌رسید! چرا بر چهره‌ی مادرم پرده کشیده اند؟ چرا دیوارها تار عنکبوت گرفته‌اند؟ موسیقی‌ای که همیشه نواخته میشد کجاست؟ بهر چه کتاب‌خانه قفل شده؟

حتی انسان‌ها هم دیگر آنانی که می‌شناختم نیستند. چرا نارسیسا اینقدر متفرعن است؟ لبخندها و سرخی رخسار سیریوس کجاست؟ آن ابتسام و شوخ‌طبعی ملایم ریموس کجا رفته؟

به هر جا که می‌نگرم، یک آرزو در ذهنم پدیدار می‌گردد:
- کاش هرگز به هوش نمی‌آمدم!


پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: شنبه 24 آبان 1404 21:23
نمایش جزئیات
آفلاین
- سوروس، ریگولوس اونقدرها که فکر می‌کنی ضعیف نیست.

لحن آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور، به ملایمت برگ‌های گل بود.
- می‌دونم برات عزیزه؛ ولی تو نمی‌تونی تا ابد از همه چیز دور نگهش داری.

سوروس دندان‌هایش را به هم فشرد. پوستش از آن‌چه بود رنگ‌پریده‌تر می‌نمود.
- دامبلدور؛ این بچه مریضه! نمی‌دونم تو چی فکر می‌کنی؛ ولی من نمی‌تونم بذارم بمونه وسط مرگخوارهایی که اون رو خیانتکار می‌دونن و به خونش تشنه‌ن.

موضوع بحث روی تختش نشسته بود. دستان ظریف و کوچکش چنان در هم قلاب شده بودند که انسان فکر می‌کرد اگر فشار کمی بیشتر شود، می‌شکنند. چشمان اقیانوس‌رنگش به پایین دوخته شده بودند.

یک طرف پروفسور محبوبش بود که به گردنش حق‌های بی‌شمار داشت و یک طرف دوست قدیمی‌اش.

سرفه‌ها دوباره او را در بر گرفتند. چشمان سیاه سوروس لحظه‌ای با نگرانی به او خیره شدند.
- لوپین، تو که بهش نزدیکی اون لیوان آب رو بده بهش.

در یخ لحنش روزن ریزی دیده میشد.
- می‌بینی،دامبلدور؟ اون بیمارتر از اونه که ما این‌ور و اون‌ور دنبال خودمون بکشونیمش.

ریگولوس جویده‌جویده، آن‌گونه که کسی جز گرگینه‌ی لاغر و رنجور کنارش صدایش را نشنید، بیان کرد:
- ولی نمی‌تونم برم هاگزمید و نفهمم تنها کسایی که دوستشون دارم چه بلایی سرشون میاد.
مردی صدایش را صاف کرد؛ دستی به موهای جوگندمی‌اش کشید و با همان لحنی که روزی، درباره‌ی جینی ویزلی صحبت کرده بود گفت:
- سوروس، نظرت چیه ریگولوس تو اتاقش بمونه؟ این‌جوری می‌فهمه چه خبره و زیاد مضطرب نمیشه و در ضمن، وسط میدون جنگ هم نیست.

سوروس لحظه‌ای اخمی کرد؛گویا می‌خواست بگوید:
- کسی از تو نظر خواست، لوپین؟

لیکن نگفت، به جایش سخن دیگری بر زبان راند.
- گویا جدیدا متوجه چیزهای زیادی میشی، لوپین.

اکنون، ریگولوس از زیر در اتاقش نظاره‌گر جنگ بود و شعری که خوانده بود را به خاطر می‌آورد:
- خون و خون بارش،
کجاست آن که باشد سد آن؟

دستانش را به هم چسباند.
- خدایا، خواهش می‌کنم...

ریموس از طلسم مرگ آنتونین دالاهوف جاخالی داد. ریگولوس دستانش را محکم‌تر فشرد.
- خدایا،التماس می‌کنم...

پاهایی پوشیده در نیم‌بوت‌های زنانه‌ی سیاه، با پرشی پدیدار شدند‌. پاهای بلاتریکس!

صدای خندان بلاتریکس را شنید.
- کروشیو!

و به دنبال آن، یک جسم لاغر و بلند پوشیده در ردای سیاه روی زمین افتاد. جسم نه ناله کرد و نه به خود پیچید... سوروس هرگز نقطه ضعف دست کسی نمی‌داد.

پاتر! پاتر! آتشی در وجودش خروشید که جایش نبود. پسرک ابله! حقا که فرزند جیمز پاتر به شمار می‌آمد! آن وسط ایستاده و دستش را روی جای زخمش گذاشته بود، انگار نه انگار سوروس به محنت در برابر درد مقاومت می‌کرد و بقیه محفلی‌ها به مشقت جانشان را حفظ می‌کردند.

پسر برگزیده کاری نمی‌کرد! معدود کسانی که دوستشان داشت، جان می‌دادند و او،ضعیف و بی‌رمق در اتاقش زندانی شده بود.

ناگهان سرمایی به درون اتاقش خرید و گمان برد تمام احساسات خوبش، آن‌چه از آن‌ها مانده بود، محو و نابود می‌شوند. دمنتورها!

دید مستقیم به سمت سوروس می‌روند. فکری در ذهنش جان گرفت:
- آن‌ها روح دوست دوران نوجوانی‌ام را می‌برند! از سوروس جز پوسته‌ای نمی‌ماند!

چرا این فکر بر رخوتش غلبه کرد؟ نمی‌دانست! فقط فهمید که چوبدستی‌اش را برداشت و زمزمه کرد:
- اکسپکتو پاترونام!

چرا در آن شرایط، تصور خاطراتش با مادرش اینقدر راحت بود؟ نمی‌دانست. برای اولین بار،سینه‌سرخ نقره‌فامی بال گشود و به سمت دمنتورها رفت.

آنتونین دالاهوف چوبدستی‌اش را درآورد،بی‌شک برای طلسم مرگ دیگری. ریگولوس در ذهنش گفت:
- اکسپلیارموس.

چوبدستی‌ دالاهوف به کناری پرت شد.

صدای گام‌های سوروس را که به سمت اتاقش می‌آمد شنید و به سرعت خودش را به خواب زد. می‌دانست سوروس دلش نمی‌خواهد او خودش را درگیر جنگ کند.


ریگِ بابا، به خونه خودت که واقعا خونه خودته و داداشت کلا مفت و مجانی دادتش به ما و گمون نکنم بابتش بخوای ازمون اجاره بگیری خیلی خوش اومدی.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/8/26 21:25:03


پاسخ: یادداشت‌های یک نیمچه نویسنده.
ارسال شده در: شنبه 24 آبان 1404 15:18
نمایش جزئیات
آفلاین
تشکر عزیز.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: یادداشت‌های یک نیمچه نویسنده.
ارسال شده در: جمعه 23 آبان 1404 21:28
نمایش جزئیات
آفلاین
عجیب است که برخی استعدادها، کسانی که امکانات بروز توانایی‌اشان را ندارند بیشتر ارج می‌نهند. نمونه‌اش را هم چند روزیست در استعداد موسیقیایی سوروس یافته‌ام.

راستش را بخواهید، هرگز گمان نمی‌بردم آن شاگرد ارشد خشک و سنگ‌چهره که همان یک‌ذره علاقه‌ و ذوق ادبی‌اش را مدیون من و پاندوراست، چنین علاقه‌ای به موسیقی داشته باشد. در واقع گمان نمی‌کردم سورس به موضوعاتی که استادی در هاگواتز تدریسشان نمی‌کند علاقه داشته باشد؛ تا این که او را با ویولون قدیمی خانم اسنیپ گیر انداختم.

سوروس همیشگی! به محض این که مرا دید، ویولون را کنار گذاشت و با خونسردی خاص خودش-که دنیا را آب ببرد، یک خش هم رویش نمی‌افتد.- گفت:
- فکر نکن من وقتم رو با این چیزا تلف می‌کنم. یکی از بچه‌های این‌جا بهم دادش و ازم خواست براش درستش کنم. همین!

چشمم به حکاکی ظریفی افتاد. نوشته بودند:
- آیلین پرینس.

لبخند دزدکی بر لبم نشست. به سرعت بیرونش انداختم؛ لیک سوروس آن را دیده بود. اخم ظریفی بر ابروهای نازکش پدیدار شد.
- چی خنده داره؟

به سرعت خودم را جمع کردم.
- ببخشید؛ یاد یه خاطره افتادم.

من برخلاف سوروس، دروغگوی خوبی نیستم. گونه‌هایم به رنگ لاله درآمده بودند؛ صدایم می‌لرزید و سقف برایم جالب شده بود. سوروس روی مبل زمردی‌رنگ نشست.
- خیلی خب، ویولون قدیمی مادرم بوده که دادتش به من. مبادا به کسی از بچه‌های اسلیترین...یا پاتر و برادرت بگی بچه!

با ابتسام گفتم:
- خیالت راحت.

حتی قلم هم از وصف آن نوا عاجز است. چرا مثل کلاغ بیهوده از آن موسیقی آسمانی دم بزنم؟ سوروس بلد است چگونه با نت‌ها بازی کند.


یادداشت‌های یک نیمچه نویسنده.
ارسال شده در: جمعه 23 آبان 1404 21:10
نمایش جزئیات
آفلاین
آن‌جا که کلام شفاهی شکست می‌خورد؛ آن‌جا که حنجره از بیان فریادها عاجز است، قلم به کمک انسان می‌شتابد.
فریادهای خفته‌ی یک نیمچه نویسنده.