آستریکس و لیسا آرام به ملانی کمک کردند که بلند شود. ملانی ایستاد و با دست، خاک های لباسش را تکاند. همین که خواستند راه بیفتند از راهروی مجاور صدای قدم های تندی آمد. لورا و لونا و سیبل، در چارچوب در ظاهر شدند. ملانی به لورا نگاه کرد و ابرویی بالا داد.
- لورا! تو... حالت خوبه؟ از اتاق اوردنت بیرون...
- آره. خوبم! معلومه که از اتاق اومدم بیرون.
- ولی تو...
- مطمئن باش میزان تسخير شدگی من از تو کمتره.
- زود قضاوت نکن. من حالم خوبه. تسخیر نشدم.
لورا لبخندی زد.
- چه عالی. ممنون از اینکه انتظار داری باور کنم.
- اوه عزیزم، حق داری اینجوری فکر کنی ولی واقعیت اون چیزی که فکر میکنی نیست.
- میتونی اثباتش کنی؟
- چی رو اثبات کنم؟ تو خودت هم تسخير شدی. تقریبا همه دیدن.
- اها... تو به من اعتماد نداری ولی من باید داشته باشم؟
- من بهت اعتماد دارم عزیزم.
آستریکس هی نگاهش بین ان دو در نوسان بود. این بحث فايدهای نداشت. نمیتوانست باور کند که این ملانی، ان ملانی نیست. در آن لحظه نباید ان دو با هم جنگ میکردند.
- بسه! با این بحث به جایی نمیرسیم. بیاید حداقل بریم.
ملانی لحظهای به نگاه گیج آستریکس نگاهی انداخت. با اینکه این کاملا چیزی نبود که او میخواست، اما باز بهتر از اولش بود. لبخند ریزی زد. لورا چشمانش را در حدقه چرخاند.
- اگر میخواید اینجوری فکر کنید، منم ناچارم که باهاتون بیام. ولی اگر چیزی شد، میتونید عذاب وجدان بگیرید.
- لورا، باور کن اتفاقی نمیفته.
- امیدوارم. کاش منم میتونستم باورت کنم. حداقل روانم آروم تر بود.
لیسا که تا ان لحظه به سخنان آنان گوش میداد، زیر لب، طوری که بقیه هم بشنوند گفت :
- جینی هم همینطوری بود.
اما بقیه خودشان را به نشنیدن زدند. حداقل لورا از این بابت خوشحال بود که یک نفر ان واقعیت را بازگو کرده است. فردی غیر از خودش. اما لیسا از این موضوع خوشحال نبود. شک کردن به کسی که مدت درازیست که میشناسیاش، خوشحال کننده نیست. همین که به تالار خصوصی گریفیندور رسیدند، پراکنده شدند. هیچکس نمیخواست با دیگری نگاهش برخورد کند. همه میخواستند آن واقعه را از ذهنشان پاک کنند و باور کنند که چیزی نشده. همه به غیر از لورا و ملانی.
- راستی لورا، میخوای بیای زخم دستتو ببندم؟
لورا به ملانی چشم دوخت. اگر میگفت نه، همه بیشتر از پیش نسبت به او جبهه میگرفتند و سخنانش را از روی بدگمانی به حساب میآوردند. ملانی کسی نبود که به راحتی بتوان پیشنهاد کمکش را رد کرد. از آن طرف، اگر ملانی بلایی بر سر او میآورد، بقیه میفهمیدند.
- خب... باشه، الان میام.