جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

پاسخ: یکی از غارتگران
ارسال شده در: دوشنبه 17 آذر 1404 11:13
نمایش جزئیات
آفلاین
چی بگم... همشو بقیه گفتن
فقط بگم منم دلم آهنگ خواست(اگر دلم نخواسته بود میگفتم جمعش کنید )

افرادی که لایک کردند



پاسخ: Astrixium Music
ارسال شده در: جمعه 7 آذر 1404 19:14
نمایش جزئیات
آفلاین
اولش فکر کردم گوشم گرفته بعد دیدم نه شما گوش ما رو گرفتید...
خیلی خوبه!

افرادی که لایک کردند



پاسخ: Astrixium Music
ارسال شده در: جمعه 23 آبان 1404 22:22
نمایش جزئیات
آفلاین
چی بگم... خیلی خوب بود!
همینجوری ادامه بدی... نمیدونم چی میشه

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط لورا مدلی در 1404/8/23 22:36:02


پاسخ: آوای مامی
ارسال شده در: جمعه 23 آبان 1404 07:36
نمایش جزئیات
آفلاین
تصورم چی بود چی شد... البته نباید هم انتظار داشت... (نمیدونم چرا انتظار داشتم صدای خود مامی باشه... )
به هر حال خیلی خوب بود!

افرادی که لایک کردند



پاسخ: بانک جادوگری گرینگوتز
ارسال شده در: جمعه 16 آبان 1404 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام! یه چندتا سوال... از اونجایی که حافظم کفاف نمیده، من اینجا اصلا حسابی دارم؟ و اینکه در هر صورت، اون گالیون های قبلش کجا میرن؟ پیگیری کنم؟ خودتون حوصلتون میشه؟ و اره دیگه... همینا بود...


سلام.
بله لورا، قبلا حساب باز کردی ولی چون هیچ‌وقت گزارشی از فعالیت‌هات ندادی، گالیونی تا به الان به حسابت واریز نشده و متاسفانه دیگه فرصت دریافتش از دست رفته. اما از مهر ماه با توجه به خودکار شدن واریز گالیون، دیگه نیازی به گزارش نیست و در پایان آبان ماه گالیون‌های فعالیت این ماه رو دریافت می‌کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریلا پرنتیس در 1404/8/17 0:52:34
فرق بین سفیدی و سیاهی فرق بین وقتیه که تو بین خودت و دیگران، ده نفر و صد نفر و غیره انتخاب می‌کنی. هرکدوم از این انتخاب ها یک لحظه و زندگی تو مجموعه ای از این لحظاته. هر انتخاب یک نتیجه داره و هر نتیجه یک انتخاب رو به همراه داره. پارادوکس عجیبیه ولی واقعیته. گاهی برای یک انتخاب سفید یک انتخاب سیاه لازم هست و گاهی برای یک انتخاب سیاه به یک انتخاب سفید احتیاج میشه.

نقل قول:
میو میو!




پاسخ: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: جمعه 16 آبان 1404 20:31
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده



لاکتریا و ملانی با خشمی وصف ناپذیر به هم خیره شده بودند. نگاه لورا بین چشمان ان دو سرگردان میچرخید. به لاکتریا نگاه کرد. «دیگه نقش بازی کردن بسه. الان دیگه فقط فرار رو داریم.» به دستان ملانی نگاه کرد. انگشتانش سفید شده بودند و دست لورا در بین انان در حال مچاله شدن بود. باید طوری آنرا باز می‌کرد. دوباره به لاکتریا نگاه کرد؛ نه با ترس؛ نه با التماس، بلکه با جدیت. میخواست بگوید بحث را ببندد. در یک ثانیه. و فقط فرار کند. یک ثانیه او منظور لورا را نفهمید اما بعد با لبخندی که حس پیروزی از آن می‌بارید، به ملانی نگاه انداخت.
- خب. من سوالمو پرسیدم. حالا که اینجوری میخوای، ميرم.

ملانی بهت زده به او زل زده بود. نقشه‌ای در کار بود. و او با سرعت، به حالتی که شانه اش با شانه‌ی ملانی برخورد کند، از کنارش عبور کرد. همین شوک باعث شد که دستان ملانی شل بشوند. لورا هم فرصت را غنیمت شمرد و دست ملانی را به دیوار کوبید. ملانی از درد فریاد کشید و دستش را گرفت. در همان لحظه اما لورا تغییر شکل داده بود و در راهرو می‌دوید. ملانی از قبل هم عصبانی‌تر بود. و حالا هر دوی انها رفته بودند.

~~~~~~
لورا با سرعت در راهرو ها می‌دوید. میخواست فقط به تالار گریفیندور بازگردد. فقط سالم به آنجا برسد و به آنها بگوید. باقیش برای او اهمیتی نداشت. نه در ان لحظه. همین که به ورودی تالار رسید، دوباره به حالت انسانی بازگشت. همین که خواست کلمه‌ی رمز را بگوید، ذهنش گیر کرد. تا ان لحظه ذهنش به این شدت گیر نکرده بود. احتمالا درون مرهمی که ملانی روی زخمش زده بود، چیزی بجز دارو هم بود. زهر! رمز را بیاد آورد.
- زهر تمشک!
بانوی چاق که تازه خوابش برده بود، با نیم نگاهی و بدون هیچ سخنی، تابلو را در لولا چرخاند. لورا بلافاصله وارد شد و در را پشت سرش بست مبادا ملانی به ان زودی برسد. میدانست که ملانی رمز را می‌داند اما همان هم وقت گیر بود. همین که وارد تالار شد، دید برخلاف همیشه، افراد کمی درون تالار نیستند، حتی ریونکلاوی ها هم انجا بودند. نفس نفس زنان جلو امد و با بیشترین صدایی که آن‌موقع از گلویش خارج میشد، توجه همه را به سمت خودش جلب کرد.
-آهای شماهایی که اینجایین... می‌دونم که باور نمی‌کنین... ولی ملانی... تسخیر شده... گولشو خوردید...
- چی میگی لورا!
- حالت خوبه؟ هنوز نفس نفس می‌زنی.
- مطمئنی؟
- اره... اره... باور کنید... به ریش مرلین ملانی تسخیر شده...

همانطور که نفس نفس می‌زد، دنیا دور سرش چرخ می‌خورد. یک لحظه ناگهانی، سپس ارام روی زمین نشست.
- به زور فرار کردم از دستش... مطمئنم چیزی که روی زخم می‌مالید، فقط دوا نبود...
- اروم باش. با آرامش بگو چیشده.
- دستم سرد بود... بعد خواستیم بیایم بیرون... باور کرده بود که بهش اعتماد دارم... بعد یه خاطره گفتم... که واقعی نبود... و نمیتونست واقعی باشه... اما متوجه نشد. از همونجا فهمیدم خودش نیست. اگر خودش بود میفهمید دارم الکی میگم... بعد به یه سمت رفتیم... از اخر راهرو، لاکتریا رو دیدیم... گفت اون راهی که میرفتیم، میرفت بخش ممنوعه... خب من چون معمولا به حالت گربه ای اینور و اونور میرم، نمیدونم کدوم بخشا رو نمی‌شه رفت... کسی بهم گیر نمیده... بعد لاکتریا به ملانی تنه زد و منم دستشو کوبیدم تو دیوارم تا دستمو ول کنه... و تا همینجا دویدم... اولش سر درد ریزی داشتم، اما الان یجوریم انگار دنیا دور سرم چرخ می‌خوره...

همه داشتند با بهت به او گوش فرا میدادند. همین که حرف های لورا تمام شد، جینی به او کمک کرد روی نزدیکترین مبل بنشيند و بقیه در حال بگو مگو بودند. آن ماجرا، خیلی به درازا کشيده شده بود. بهتر نبود همانجا تمام شود؟ یکسری ها حاضر بودند توانش را بدهند اما آن ماجرا اتمام یابد. در همان حال، در تالار باز شد. ملانی بود.

افرادی که لایک کردند

فرق بین سفیدی و سیاهی فرق بین وقتیه که تو بین خودت و دیگران، ده نفر و صد نفر و غیره انتخاب می‌کنی. هرکدوم از این انتخاب ها یک لحظه و زندگی تو مجموعه ای از این لحظاته. هر انتخاب یک نتیجه داره و هر نتیجه یک انتخاب رو به همراه داره. پارادوکس عجیبیه ولی واقعیته. گاهی برای یک انتخاب سفید یک انتخاب سیاه لازم هست و گاهی برای یک انتخاب سیاه به یک انتخاب سفید احتیاج میشه.

نقل قول:
میو میو!




پاسخ: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: جمعه 16 آبان 1404 18:17
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده



لورا شتابان با خودش فکر کرد. قرار نبود چیزی را که بخاطرش مجبور شده بود خودش را پیش چشم بقیه بد جلوه دهد اینگونه به هم بزند. شاید بهتر بود باز هم بکارش ادامه دهد. همان لبخند دوستانه را به خودش بازگرداند تا شاید باور کند. پس لبخندی ملیح اما گرم زد.
- من بهت شک ندارم. سردی دستم هم چیز عجیبی نیست. بالاخره زیر پتو که نبودم.
- اوه... راست میگی. پس بیا پارچه‌ی باند دور دستتو گره بزنیم. اینجوری بهتره.

لورا آرام سرش را تکان داد. هنوز سرش کمی گیج میرفت اما به نظرش چیز خاصی نبود. البته که با تکان سرش، شدیدتر شده بود اما نباید به روی ملانی یا فرد دیگری میاوردش. با کمک ملانی بلند شد. نباید میلرزید. نباید میلرزید... اما لرزید. خیلی نامحسوس. مقداری کنترلش کرده بود. در حد اینکه ملانی متوجه نشود. فکری به ذهنش رسید که همیشه جواب می‌داد. ارام، طوری که زمین نخورد، روی پنجه‌ی پایش چرخی زد.
- سقوط و سقوط و سقوط... جایی در ژرفای خاک دفن شده بود...
- چی میگی لورا؟
- عه... یادت نمیاد؟ این متن همون نمايشنامه‌ایه که پارسال برات نوشته بودم... برای روز تولدت. به کس دیگه نشونش ندادم ولی خودت که باید یادت باشه. نکنه یادت نیست؟
- اها... یادم اومد کدومو میگی... البته الان دقیق یادم نیست چی نوشته بود...

لورا در دلش لبخند زد. روشش جواب داده بود. حتما روح با خودش فکر می‌کرد که ملانی از یاد برده است و حرف های او را تصدیق می‌کرد. دو باره روی نوک پنجه‌اش بلند شد و حرکات نمایشی فی‌البداهه را ادا کرد. دوباره شروع به خواندن کرد.
- از جایی در دل زمین تا محلی در قلب آسمان... بلند شد. باید بلند می‌شد. برخاست و صدا زد... هرآنکه را هراس از پرواز بود. هرآنکه به ظلمات زمین باور نداشت و ان را فروزنده ترین مهر تابان می‌دانست... هر که عقاب را، متوهم می‌دانست...

و ایستاد. میدانست که ملانی به حرف هایش ذره‌ای اهمیت نمی‌دهد. در حدی که حتی متوجه نشد منظور لورا اتفاقی بود که در حال رخ دادن بود. این نمایشنامه نمیتوانست برای گذشته باشد. او دقیقا حال را می‌گفت. دوباره همان کار ها را تکرار کرد. اما اینبار سریع‌تر. خشمگين تر. بلندتر و بلندتر. فقط شانس آورده بود که افرادی که از کنارشان رد می‌شدند به حرف ها یا حرکاتش دقت نمی‌کردند. خواندن را از سر گرفت.
- اما اینبار عقاب به اشیانه برگشت. کودکی که رفته بود بازگشت. سپیدی و سیاهی را با هم تلفیق کرد.... تیغه‌اش را از میان کشید. اگر کسی همراهش نمی‌شد، خودش به زمین جنگید. روح پاکی که زمین بلعیده بود را باید آزاد می‌کرد. روح خورشید را. روح ماه را. روح دریا و باران را... روح نیک باید ازاد می‌شد.

و با حرکتی شبیه به فرود آوردن شمشیر، دوباره با حالت عادی کنار ملانی رفت و باقی راه را آرام کنارش ادامه داد. اما ملانی متوجه تغییر نبود. ذهنش اصلا آنجا نبود. اخر برایش فرفی نداشت که او چه فکری می‌کرد. کسی حرفش را باور نمی‌کرد. مردم حرف یک کودک رویاپرداز را به سختی باور می‌کنند. عقیده دارند انها توانایی تشخیص واقعیت از تخیلات را ندارند، اما گاهی حقیقت در واقع، تخیل آنهاست.

افرادی که لایک کردند

فرق بین سفیدی و سیاهی فرق بین وقتیه که تو بین خودت و دیگران، ده نفر و صد نفر و غیره انتخاب می‌کنی. هرکدوم از این انتخاب ها یک لحظه و زندگی تو مجموعه ای از این لحظاته. هر انتخاب یک نتیجه داره و هر نتیجه یک انتخاب رو به همراه داره. پارادوکس عجیبیه ولی واقعیته. گاهی برای یک انتخاب سفید یک انتخاب سیاه لازم هست و گاهی برای یک انتخاب سیاه به یک انتخاب سفید احتیاج میشه.

نقل قول:
میو میو!




پاسخ: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: جمعه 16 آبان 1404 12:39
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


آستریکس و لیسا آرام به ملانی کمک کردند که بلند شود. ملانی ایستاد و با دست، خاک های لباسش را تکاند. همین که خواستند راه بیفتند از راهروی مجاور صدای قدم های تندی آمد. لورا و لونا و سیبل، در چارچوب در ظاهر شدند. ملانی به لورا نگاه کرد و ابرویی بالا داد.
- لورا! تو... حالت خوبه؟ از اتاق اوردنت بیرون...
- آره. خوبم! معلومه که از اتاق اومدم بیرون.
- ولی تو...
- مطمئن باش میزان تسخير شدگی من از تو کمتره.
- زود قضاوت نکن. من حالم خوبه. تسخیر نشدم.

لورا لبخندی زد.
- چه عالی. ممنون از اینکه انتظار داری باور کنم.
- اوه عزیزم، حق داری اینجوری فکر کنی ولی واقعیت اون چیزی که فکر میکنی نیست.
- میتونی اثباتش کنی؟
- چی رو اثبات کنم؟ تو خودت هم تسخير شدی. تقریبا همه دیدن.
- اها... تو به من اعتماد نداری ولی من باید داشته باشم؟
- من بهت اعتماد دارم عزیزم.

آستریکس هی نگاهش بین ان دو در نوسان بود. این بحث فايده‌ای نداشت. نمیتوانست باور کند که این ملانی، ان ملانی نیست. در آن لحظه نباید ان دو با هم جنگ می‌کردند.

- بسه! با این بحث به جایی نمی‌رسیم. بیاید حداقل بریم.

ملانی لحظه‌ای به نگاه گیج آستریکس نگاهی انداخت. با اینکه این کاملا چیزی نبود که او می‌خواست، اما باز بهتر از اولش بود. لبخند ریزی زد. لورا چشمانش را در حدقه چرخاند.
- اگر میخواید اینجوری فکر کنید، منم ناچارم که باهاتون بیام. ولی اگر چیزی شد، میتونید عذاب وجدان بگیرید.
- لورا، باور کن اتفاقی نمیفته.
- امیدوارم. کاش منم میتونستم باورت کنم. حداقل روانم آروم تر بود.

لیسا که تا ان لحظه به سخنان آنان گوش میداد، زیر لب، طوری که بقیه هم بشنوند گفت :
- جینی هم همینطوری بود.

اما بقیه خودشان را به نشنیدن زدند. حداقل لورا از این بابت خوشحال بود که یک نفر ان واقعیت را بازگو کرده است. فردی غیر از خودش. اما لیسا از این موضوع خوشحال نبود. شک کردن به کسی که مدت درازیست که میشناسی‌اش، خوشحال کننده نیست. همین که به تالار خصوصی گریفیندور رسیدند، پراکنده شدند. هیچکس نمیخواست با دیگری نگاهش برخورد کند. همه می‌خواستند آن واقعه را از ذهنشان پاک کنند و باور کنند که چیزی نشده. همه به غیر از لورا و ملانی.

- راستی لورا، میخوای بیای زخم دستتو ببندم؟

لورا به ملانی چشم دوخت. اگر می‌گفت نه، همه بیشتر از پیش نسبت به او جبهه می‌گرفتند و سخنانش را از روی بدگمانی به حساب می‌آوردند. ملانی کسی نبود که به راحتی بتوان پیشنهاد کمکش را رد کرد. از آن طرف، اگر ملانی بلایی بر سر او می‌آورد، بقیه می‌فهمیدند.

- خب... باشه، الان میام.

افرادی که لایک کردند

فرق بین سفیدی و سیاهی فرق بین وقتیه که تو بین خودت و دیگران، ده نفر و صد نفر و غیره انتخاب می‌کنی. هرکدوم از این انتخاب ها یک لحظه و زندگی تو مجموعه ای از این لحظاته. هر انتخاب یک نتیجه داره و هر نتیجه یک انتخاب رو به همراه داره. پارادوکس عجیبیه ولی واقعیته. گاهی برای یک انتخاب سفید یک انتخاب سیاه لازم هست و گاهی برای یک انتخاب سیاه به یک انتخاب سفید احتیاج میشه.

نقل قول:
میو میو!




پاسخ: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: جمعه 16 آبان 1404 09:46
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


لیسا و جینی با تمام توانشان از جا برخاستند و تا جایی که میتوانستند دویدند. باید به تالار گریفیندور برمی‌گشتند. باید به همه می‌گفتند تا کمکشان کنند. هنوز به تالار بزرگ نرسیده بودند که گروهی از آنها را دیدند. لیسا که به سختی به جینی کمک می‌کرد تا حرکت کند، یک همراه جینی همانجا روی زمین نشست. هنوز نفس نفس می‌زد.
- آهای... بچه‌ها... کمک... ملانی...

گابریلا به طرف آن‌ها برگشت و به بقیه هم اشاره کرد که بیایند. همین که آن دو را دید، شتابان به طرفشان امد.
- بچه‌ها! چیشده ؟ ملانی چش شده؟
- ملانی... تسخیر... شده...

یک ثانیه انگار همه چیز متوقف شد. ملانی؟ مگر می‌شد؟

- صبر کن... یعنی... ملانی از قبل تسخیر شده بود؟
- نه... در واقع جینی تسخیر شده بود... اون روحه... میخواست منو بکشه و ملانی رو تسخير کنه... ملانی با جینی حرف زد و قانعش کرد... اما خودش تسخير شد...
- اوه... پس هر جور شده باید به بقیه هم بگیم.
- پس... لورا چی؟

این را لونا از چند متر آنطرف تر گفت. همه برگشتند و به او نگاه کردند. ان لحظه کسی اصلا به ان اتاق فکر نمی‌کرد.

- آستریکس؟ لورا چی؟ بهت که گفتم اون تسخير نشده، البته اگر تو این مدت تسخیر نشده باشه. نمیتونیم ولش کنیم. حتی اگر تسخیر هم نشه، ممکنه یه بلایی سرش بیاد. لطفا!

جینی ابرویی بالا داد.
- پس حدسش درست بوده... فقط دو تا روح هست. اون یکی هم حتما لیلیه!
- بچه‌ها میدونم که دارید چیزای جدیدی میفهمید ولی من اصلاً دلم نمیخواد بفهمم ملانی کی بهمون می‌رسه. بلند بشید بریم.

گابریلا و آستریکس به لیسا و جینی کمک کردند که بلند شوند و به راه افتادند. سیبل و لونا هم به سمت اتاقی راه افتادند که لورا و لیلی آنجا بودند. وقتی به اتاق رسیدند، با تردید به در نگاه کردند.

- خب... حالا دقیقا چیکار کنیم؟

سیبل جوابی نداد؛ چون داشت فکر میکرد. لونا شانه ای بالا انداخت و در را باز کرد. لیلی خواب بود، اما لورا وسط اتاق ایستاده بود و روی پنجه‌ی پایش میچرخید. همین که متوجه حضور آن دو شد، به لیلی نیم نگاهی انداخت و سپس به آنها نگاه کرد.
- چیزی شده؟
- بیا بیرون لورا! وقت نداریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فرق بین سفیدی و سیاهی فرق بین وقتیه که تو بین خودت و دیگران، ده نفر و صد نفر و غیره انتخاب می‌کنی. هرکدوم از این انتخاب ها یک لحظه و زندگی تو مجموعه ای از این لحظاته. هر انتخاب یک نتیجه داره و هر نتیجه یک انتخاب رو به همراه داره. پارادوکس عجیبیه ولی واقعیته. گاهی برای یک انتخاب سفید یک انتخاب سیاه لازم هست و گاهی برای یک انتخاب سیاه به یک انتخاب سفید احتیاج میشه.

نقل قول:
میو میو!




پاسخ: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: پنجشنبه 15 آبان 1404 23:46
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


لورا پوزخندی تصنعی زد.
- پس بهتره هر چه سریعتر ما رو زندانی کنید که نکنه تسخير بشید! من که اصلا حوصله ندارم از خودم دفاع کنم.

به چهار نفری که رفع اتهام شده بودند نگاه کرد؛ لونا که میدانست او بی گناه است اما نباید به روی خودش می‌آورد، آستریکس که با شک و تردید به او نگاه می‌کرد، سیبل که مطمئن نبود و جینی که می‌دانستند خودش تسخير شده‌است اما از او مطمئن نبود. لیلی اما مانند لورا انجا گیر می‌افتاد. لورا نمی‌دانست که او تسخير شده است اما مطمئن بود باید جوری رفتار کند که روح ها هم شک کنند. به خود لرزید. ملانی با شک و تردید اما، بین آن شش نفر نگاهش میچرخید.
- بهتره این بحثو تموم کنیم. لورا، شک انداختن به دل بقیه باعث ازاد شدنت نمیشه.
- میدونم.

ملانی یک لحظه دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما تصمیم گرفت به بحث خاتمه دهد. بعد از آن‌که همه بجز لورا و لیلی را از اتاق خارج کردند، در اتاق را از بیرون بستند. همه استرس داشتند. لونا نگران لورا بود و بقیه نگران خودشان و شوکه از اتفاقی که افتاده بود. ملانی احساس گناه می‌کرد. شاید اگر به لورا اجازه نداده بود که به ديدار لونا برود، نیاز نبود او را اینگونه حبس کنند.

کم‌کم افراد بیرون، پراکنده شدند. هر کسی طرفی می‌رفت. هر ذهنی فکری می‌کرد و هر روحی که آن صحنه را دیده بود، پریشان بود. اگر اشتباه کرده بودند، چه کسی تاوانش را می‌داد؟ البته که هیچکس شکی به لونا و سیبل نداشت. همه می‌دانستند که روح وقتی از تنی خارج میشد، ان فرد بی خطر بود. تنها شک در این مورد که چه کسی تسخیر شده پیش می‌آمد که آن‌موقع، این کاملا مشخص بود.

لورا از گوشه‌ی اتاق به لیلی نگاه کرد.
- حوصلم سر رفته...

لیلی شوکه سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد.
- تو این موقعیت؟
- آره... کاش مثل تو داستانا گچ داشتیم. لااقل نقاشی می‌کردم.
- ولی من حوصلم سر نرفته.
- چه جالب. احتمالا روالشه.

این را گفت و گوشه‌ی اتاق، همانجایی که کمی قبل لونا نشسته بود، روی زمین نشست. شاید بهتر بود ان لحظه بجای آنکه به بیگناهی که آزاد کرده بود فکر کند، به فردی فکر می‌کرد که بر خلاف خواسته‌اش ازاد کرده بود. تسخیر شده‌ی واقعی. از آنجایی که از سیبل و لونا مطمئن بود، جواب باید از بین دو نفر باقی مانده می‌بود؛ جینی و آستریکس. مطمئن نبود اما رفتار جینی فرق کرده بود. شاید جینی باید ان لحظه بجای او، آنجا می‌بود. در همان لحظه، میان افکار لورا و احتمالا لیلی، دستی به در کوبیده شد. هر دو از جا پریدند. چه کسی ممکن بود به سراغشان آمده باشد؟ هیچکدام نظری نداشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فرق بین سفیدی و سیاهی فرق بین وقتیه که تو بین خودت و دیگران، ده نفر و صد نفر و غیره انتخاب می‌کنی. هرکدوم از این انتخاب ها یک لحظه و زندگی تو مجموعه ای از این لحظاته. هر انتخاب یک نتیجه داره و هر نتیجه یک انتخاب رو به همراه داره. پارادوکس عجیبیه ولی واقعیته. گاهی برای یک انتخاب سفید یک انتخاب سیاه لازم هست و گاهی برای یک انتخاب سیاه به یک انتخاب سفید احتیاج میشه.

نقل قول:
میو میو!