جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  139 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  253 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  247 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  329 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

پاسخ به: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: جمعه 28 دی 1403 21:31
نمایش جزئیات
آفلاین
خب کلاه فکر کنم نیازی به گفتن نیست خودت میدونی چه کارهای وحشتناکی کردم ولی نمیخواستم اینجور بشه ولع قدرت من رو کور کرده بود من جوون بودم میخواستم انتقام پدرم رو بگیرم ولی اون همه چیز من رو گرفت همه چیز الان تبدیل شدم به یک آدم شکست خورده که دنبال مردنه.
تنها امیدم راضی کردنه وزارت خونه برای اجازه فروش قالیچه های جادویی هست ولی کی رو مسخره میکنم معلوم اجازه نمیدن که تجارت بزرگ جارو پرنده ورشکست بشه؟
ولی فکر خوبیه می تونم راز تجارت بزرگ و انحصار طلبانه کارخونه های بزرگ چوب جارو رو که جادوگران تازه فارغ التحصیل شده رو با پول زیاد جذب و از اونها بیگاری میکشن یا از بین بردن درخت های جنگل برای چوبشون رو برملا کنم‌.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 16 دی 1403 23:30
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

سال 25 قبل از میلاد:
پدر مرد...

2 ساعت قبل:

در چوبی ناگهان باز و هیبت مردی نمایان می شود رعد و برق چهره او را لحظه ای روشن می کند و لحظه ای چهره اش در تاریکی پنهان می شود. باران شدیدی درحال باریدن بود. پسر گفت: اوه پدر مدت هاست دنبالت می گردم تونستی گنجینه رو پیدا کنی؟

مرد بر زمین افتاد. پسر فریاد می‌زند: پدرر نههه چه اتفاقی افتاده پدر صدای من رو می شنوی؟

صدای پسر می لرزد رنگ او سفید شده قطرات اشک روی گونه هایش می ریزد با نگرانی فریاد می زند: تو را به خدایان سوگند جواب بده.

دست پدر را فشار می دهد گوشش را روی سینه پدر می گذارد ولی قلبش خیلی ضعیف می تپد چهره پدر تیره شده، رعد برق لحظه ای اطراف را روشن کرد توجه پسر به دستان پدرش جلب می شود: پناه بر اسروش

دستان پدر سوخته بود.
چشمان پسر پر از ترس و صدای نفس های او در کل اتاق پیچیده بود دلش شور میزد.
ترسیده بود.
ناگهان پدر فریاد بلندی کشید: رهایم کنید.

ردای پسر را می کشد.
-پسر مرا نجات بده تو را به زروان سوگند نگذار مرا شکنجه کنند آن اهریمن سرخ پوش...

فرزند شوکه شده بود پدر را در آغوش گرفته و گریه می کرد: پدر تو در خانه هستی از کدام اهریمن سخن می گویی در تپه چه اتفاقی افتاد؟
-پدر جواب بده صدای من را می شنوی؟

بدن پیرمرد از عرق خیس شده بود فریاد می زد و به خود می پیچید. ناگهان پسر یاد پودر ریشه گیاهان که پدر برای تسکین بیماران سرعی استفاده می کرد افتاد. به طرف اتاق پدر دوید. اتاق تاریک بود. رعد و برق گاهی اتاق را روشن می کرد فرصت روشن کردن چربی گوسفند هم نبود.
چشمانش را بست و سعی کرد مطب پدر را به خاطر بیاورد.

پدر ریشه گیاهان را در گنجه کوچک روبرو پنجره نگهداری می کرد چون اعتقاد داشت نور خورشد مانع فاسد شدن گیاهان می شود.

پسر دستانش را در هوا می چرخاند تا به گنجه برسد. دستانش به ریشه ها برخورد کرد، آنها را برداشت و بو کرد، خودش بود ریشه گل شقایق.

به سمت پدر دوید. پدر به خود می لرزید و هذیان می گفت و دور دهان او کف جمع شده بود. پسر سعی کرد آرامش خود را حفظ کند، نفس عمیقی کشید، پایین ردایش را پاره کرد و پارچه ردا را در دهان پدر گذاشت. کمی از پودر ریشه شقایق را بالای لب پدر ریخت و با کمی از آن شقیقه های پدر را مالش داد. بعد از چند لحظه پدر آرام شد. صدای رعد و برق و بارش شدید باران می آمد. الان موقعیت مناسبی بود که باقی مانده ریشه را داخل دهان پدر بگذارد. پارچه را از دهان پدر خارج کرد و سریع ریشه را در دهان او گذاشت.

پدر در آغوش پسر آرام شد و چشمانش را بست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: خرید در دیاگون
ارسال شده در: جمعه 14 دی 1403 00:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی شخصیت:
فروشنده ای چیره دست

باران می بارید دانش آموزان برای خرید به کوچه دیاگون آمده بودند صدای صحبت و خنده از هر مغازه ای به گوش میرسید خانواده ها در تکاپو پیدا کردن اجناس با قیمت مناسب بودند.

زمین خیس گیوه های علی بشیر را خیس کرده بود و از ردای او قطرات باران به پایین سرازیر می شد و این اتفاق اعصاب او را خورد کرده بود برای همین به اولین مغازه که در نزدیکی اش بود وارد شد مغازه ترب جادویی. بوی چوب بلوط سوخته و ترب کباب شده محیط را پر کرده بود گربه لاغر سیاهی کنار شومینه خوابیده بود نقاشی های روی دیوار همه خواب بودند ویالون کنار پنجره برای خود مشغول نواختن بود علی بشیر به سمت پیرمرد قد کوتاه و مو بنفشی که در حال فریاد و زدن جارو به زمین بود رفت:
- ای موش های کثیف همه دبه های آبجو من رو سوراخ کردید فلاپی تو مثلا گربه ای اون وقت من باید دنبال موش ها باشم.

علی بشیر دستش را به روی شانه های مرد زد و گفت:
- آقا میتونم سفارش بدم؟

پیرمرد با ترس برگشت:
- اوه لعنت به موش ها ترسیدم بله مرد جوان، به ترب جادویی خوش اومدی چی میل داری؟

صدای نازک و جیغ مانند پیرمرد خنده دار بود علی بشیر با لبخندی کمی فکر کرد و گفت:
- ترب گلاسه عالیه ممنونم.

علی به اطراف نگاه می کرد قفسه های چوبی تیره رنگ توجه او را به خود جلب کرد به سمت آنها رفت داخل هر بخش یک سنگ بود و سنگ ها بو و احساس خاصی را به او منتقل می کردند صدایی به گوش او رسید:
- من رو بخر

علی فکر کرد توهم زده پیرمرد با لیوان کثیفی به سمت او آمد و ترب گلاسه را به علی داد:
- اوووم میبینم که سنگ ها تو رو به به سمت خودشون کشیدن این ها سنگ محافظ هستند از صاحبانشون محافظت می کنند تو با رسوندن آسیب به خودت میتونی سنگ محافظت رو انتخاب کنی.

علی بشیر متعجب شد و گفت:
- بله؟ متوجه نمیشم آسیب به خودم؟

پیرمرد حیله گرانه به علی نگاه کرد و گفت:
- البته مرد جوان میتونی با این چاقو کمی دستت رو زخم کنی تا ببینی کدوم سنگ دست تو رو درمان میکنه.

هرچند به نظر علی بشیر این فقط یک حیله بود ولی قبول و آرنج خود را با چاقو زخم کرد بلافاصله سنگ زردی با رگه های سفید شروع به درخشش کرد و زخم آرنج او ناپدید شد. علی حیرت زده شده بود و با ناباوری سنگ را نگاه می کرد:
-باشه پیرمرد من این سنگ را میخرم‌.

پیرمرد مرموزانه نگاه کرد و گفت:
-میشه ۵۰۰ گالیون :)

علی بشیر با خود گفت:
- این پیرمرد حیله گر میخواد من رو سر کیسه کنه ولی کور خونده من علی بشیرم علی بشیر بزرگ‌، فروشنده معروف سراسر دوران ها.

او رو به پیرمرد کرد و گفت:
-چطوره باهم معامله ای کنیم.

علی دستش رو داخل کیسه کنار ردایش کرد و پودر آبی اکلیلی را بیرون آورد و با لبخندی شیطانی گفت:
- پیرمرد این پودر تو رو از دست همه موش ها و شاید کسایی که ازشون خوشت نمیاد نجات میده این پودر با ارزش و کمیاب به نام آرسنیک هست و آن را کیمیاگر معروف ایرانی رازی کشف کرده و از سوزاندن زرنیخ به دست می آید افراد زیادی هستند که واسه رسیدن به این پودر حتی حاضرند آدم بکشند، من کمی از آن را از خود رازی تهیه کردم و این اصلی ترین حالت این پودر هست.

چهره پیرمرد حریص شده بود:
- حاضرم برای این پودر به تو علاوه بر این سنگ ۴۰۰ گالیون هم بدهم.

چهره علی در هم رفت و پودر را زیر ردای خود پنهان کرد دستار خود را دور دهانش پیچید و گفت:
- بهتره من برم این پودر خیلی با ارزش تر از ۴۰۰ گالیون و این سنگه ببخشید پیرمرد من نباید این پودر خطرناک رو به تو نشون میدادم از ترب گلاسه ممنونم این هم ۲ گالیون پول شما.

پیرمرد به دنبال علی دوید دست او را گرفت و گفت:
- اوه مرد جوان عزیزم کجا میری بنشین باهم صحبت کنیم یک ترب گلاسه دیگه مهمون من اصلا ناهار ترب شکم پر هم مهمان من باش چرا ناراحت شدی.

علی بشیر که به هدف خود رسیده بود کنار مجسمه پیرزن ترب به دست نشست. پیرمرد با یک بشقاب ترب شکم پر و ترب گلاسه کنار او نشست:
- من حاضرم ۶۰۰ گالیون به همراه سنگ محافظ و اشتراک یک سال غذای رایگان در مغازه ام رو به تو بدم نظرت چیه؟

علی بشیر جرعه ای از ترب گلاسه نوشید و گفت:
- هرچند تو ارزش این پودر رو پایین میاری و من از تو به خاطر این پیشنهاد بی شرمانه عصبی هستم اما کمی از آن را به خاطر غذای خوشمزه ات به تو می دهم قبوله.

پیرمرد با خوشحالی کیسه پول و سنگ را به علی داد و با خود گفت:
- مرد جوان احمق فکر کرده سود میکنه با این پودر میتونم به جهان موش ها حکومت کنم.

پیرمرد در حالی که در ذهنش خنده شیطانی می کرد فریادی کشید:
-آخ پام ای موش احمق من رو گاز میگیری میکشمت.

علی بشیر دستارش را به سر و با پیرمرد خداحافظی کرد. در راه به قدرت فروشندگی خود افتخار کرد چون توانسته بود کمی سم موش را که با رنگ و اکلیل قاطی کرده بود و ارزشش کمتر از ۳ گالیون بود را به پیرمرد بفروشد.

---

جالب بود و مشخص بود که روش وقت زیادی گذاشته بودی. مشکلی نمیبینم توی این پست.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط علی بشیر در 1403/10/14 9:11:04
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/14 12:59:00
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/14 12:59:26


پاسخ به: جشن تولد 21 سالگی جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 13 دی 1403 23:32
نمایش جزئیات
آفلاین
سلاااام
خب من خیلی خوشحالم که امروز تونستم کنار شما باشم با اینکه از کشور دیگه ای میومدم و هنوز وارد هاگوارتز نشده بودم خوشحالم از کنار شما بودن.
تولد جادوگران مبااارک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 6 دی 1403 03:09
نمایش جزئیات
آفلاین
علی بشیر بهت زده کنار شومینه اتاقش ایستاده بود و نامه هاگوارتز از دستش به زمین افتاده بود پیپ چوب بلوطش را از جیپ چپ ردا درآورد و توتون را داخل آن ریخت و با آتش شومینه آن را روشن کرد، او با خود گفت:
- مگر میشود بعد از این همه سال؟ من؟ آخر چطور ممکن است؟

او به طرف دستشویی رفت و آب سرد به صورت خود زد و به سمت تخت خواب خود که کنار پیانو مشکی قدیمی و پنجره بود رفت روی تخت دراز کشید قطرات باران به پنجره برخورد می کردند او بهت زده به کلیسا خیره شده بود و صدای باران گوش او را نوازش می کرد، علی بشیر خوشحال بود و از طرفی نگران او با خود گفت:
-علی به خودت بیا تو سال ها منتظر چنین روزی بودی از روزی که یک دانش آموز جوان در مدرسه سنادج بودی اما نمی تونم خودم رو گول بزنم من سالهاست که دیگر اون پسر شاد جوان مشتاق یادگیری نیستم بعد از اون اتفاق...

چشمان علی پر از اشک شد دقایقی خیره به آتش شومینه ماند تا خوابش برد.
ساعت حدود ۵ صبح بود علی بشیر ناگهان با صدای فریاد از خواب می پرد:
- اوه نه مردیث نه.

صدای نفس های علی در کل اتاق پیچیده است، هنوز باران می بارد. علی نگاهی به انعکاس خود روی شیشه پنجره می اندازد دوباره خواب آن اتفاق را دیده بود، آن آتش سوزی، از تخت بیرون می آید گیوه های مشکی خود را به پا و ردای مشکی اش را به تن می کند، دستارش را به سر پیچیده جعبه را داخل کیسه اش که نمدی است می گذارد علی بشیر با خود می گوید:
- خب بیخیال این همه نگرانی، حتما اون میدونه که داره چیکار میکنه پس بهتره به سمت پاتیل درز دار برم و ببینم این بار قرار چه اتفاقی بیفته.

علی سوتی میزند قالیچه ایرانی قرمز او با طرح ترکمنی اش زیر پای علی حاضر می شود علی پنجره را باز می کند روی فرش می‌شیند و با صدای بلند می گوید:
- پرواز کن پرواز کن قالیچه مرا به پاتیل درزدار ببر.

در چشم بهم زدنی علی و قالیچه هر دو باهم محو می شوند و تنها گرد و خاک است که در هوا به چرخش در می آیند.
علی به خیابان چرینگ کراس رسید سالهای سال پیش وقتی به صورت بورسیه برای درس کیمیاگری به هاگوارتز رفته با این محل آشنا شده بود او به مغازه ها خیره شده:

- مرور خاطرات قدیمی چقدر دلنشین است. کمی قدم زد تا به پاتیل درزدار رسید در چوبی را باز کرد و داخل رفت که ناگهان شیشه مشروبی به سمتش پرتاب شد او تعجب کرد اینجا چه خبر شده به اطراف خود نگاه کرد عده ای غرق گفت و گو بودند عده ای میرقصیدن و عده ای در تلاش ساخت آبمیوه انفجاری بودند علی خشکش زده بود روی دیوار ها نقاشی ها درحال جنب و جوش بودند بوی خوشمزه پای سیب می آمد و صدای برخورد باران با سقف و ادغام آن با صدای زیبای پیانو برای او دلنشین بود شیر کاکائو داغ سفارش داد که مردی با کت بلند قهوه ای و موهای مشکی به او برخورد کرد کمی از شیر کاکائو روی گیوه هایش ریخت:

-سیریوس بلک: اوه متاسفم داشتم از دست اون بچه های موزی خرابکار فرار می کردم درضمن من بلک هستم سیریوس بلک از ظاهرتون معلومه که آسیایی باشید درست حدس زدم؟

علی بشیر با هیجان دست سیریوس را فشرد:
- اوه جناب بلک شما هستید از آشنایی با شما بسیار مفتخر هستم بله من ایرانی هستم و در مدرسه سنادج تحصیل کرده ام اوه باورم نمیشه شما رو دیدم آخرین باری که در مدرسه مان بودم از خانوادتون داستان هایی شنیده بودم برای من افتخار بزرگیست دیدن شما راستی من بشیر هستم علی بشیر.

سیریوس بلک چشمانش گرد شده بود:
- بله من شما را می شناسم همان قالی فروش معروف ماجراجو، شنیدن ماجراهای شما برای من جذاب هست حتما در اولین فرصت به دفتر من بیایید درضمن بااینکه قبلا به هاگوارتز آمدید و مراحل رو بلدین امروز به دلیل مراسم همینطور که میبینید راه ورود به کوچه دیاگون پرت کردن شیشه مشروب به سمت در ورود هست نمیدونم چرا ولی دیگه اینم یک روشه.

سیریوس بلک چشمکی به علی بشیر زد و با لبخندی سرش را کج کرد و از آنجا رفت.
علی بشیر شیشه مشروب را به سمت در ورود پرتاب کرد و از آنجا ناپدید شد.

---

جالب بود.

نقل قول:
علی به خیابان چرینگ کراس رسید سالهای سال پیش وقتی به صورت بورسیه برای درس کیمیاگری به هاگوارتز رفته با این محل آشنا شده بود او به مغازه ها خیره شده:

- مرور خاطرات قدیمی چقدر دلنشین است. کمی قدم زد تا به پاتیل درزدار رسید

اگر که دیالوگ مربوط به توصیف باشه، باید فقط یک اینتر بزنیم و جداشون کنیم. اینجا حالت درستش اینطوریه:
علی به خیابان چرینگ کراس رسید سالهای سال پیش وقتی به صورت بورسیه برای درس کیمیاگری به هاگوارتز رفته با این محل آشنا شده بود او به مغازه ها خیره شده:
- مرور خاطرات قدیمی چقدر دلنشین است.

کمی قدم زد تا به پاتیل درزدار رسید...


و در مورد این بخش:

نقل قول:
کمی از شیر کاکائو روی گیوه هایش ریخت:

-سیریوس بلک: اوه متاسفم داشتم از دست اون بچه های موزی خرابکار فرار می کردم درضمن من بلک هستم سیریوس بلک از ظاهرتون معلومه که آسیایی باشید درست حدس زدم؟

اینجا رو کمی بی‌دقتی کردی به نظرم. اون سیریوس بلک اول دیالوگ باید حذف بشه و به این شکل نوشته بشه. البته که اصلا دیالوگ مربوط به توصیف نیست، و بنابراین دوتا اینتر میخوره:
کمی از شیر کاکائو روی گیوه هایش ریخت.

- اوه متاسفم داشتم از دست اون بچه های موزی خرابکار فرار می کردم درضمن من بلک هستم سیریوس بلک از ظاهرتون معلومه که آسیایی باشید درست حدس زدم؟


با این وجود مشکلاتت خیلی زود حل میشه.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط علی بشیر در 1403/10/6 3:14:05
ویرایش شده توسط علی بشیر در 1403/10/6 3:27:28
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/8 0:19:43
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/8 0:20:46


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 5 دی 1403 14:43
نمایش جزئیات
آفلاین
امروز سه شنبه حوالی ساعت ۷ بعد از ظهر میدان ترافالگار لندن علی بشیر روی یکی از صندلی های سبز کافه استار باکس که برگ های سبز درختی تنومند کمی سایه بر روی صندلی او انداخته نشسته، بادی لذت بخش می وزید او به میدان و اتوبوس های قرمز دو طبقه و رفت و آمد مردم نگاه می کند به غروب زیبای لندن به گروه موسیقی اسکاتلندی که لباس مخصوص مردم اسکاتلند را به تن دارند و همه این ها ذهن او را درگیر خود می کند؛
-علی بشیر: آه چه دنیایی چقدر همه چیز در حال تغیره و این چندسال اخیر خیلی بیشتر.... از آخرین حضورم در لندن سال هاست میگذره آخرین بار در وزارت خانه سحر و جادو با آرتور ویزلی درمورد واردات قالیچه پرنده گفت و گو می کردم عجب آدم لجبازی بود سر این مسئله مرا خیلی اذیت کرد ولی خب وقتی فهمید از راه دور مسافر هستم من رو به خونه زیبایش برد، پذیرایی گرم همسر مهربانش، فرزندانش که آن زمان کودک بودند بیل و چارلی شیطان نزدیک بود یکی از قالیچه های من را به آتش بکشند قالیچه نفیسی که یادگار کاترین کبیر بود آن شب پروفسور معروف اسنیپ هم به خانه آن ها آمده بود مردی جوان که درخشش موهای مشکی و چشمان او را هرگز فراموش نمیکنم با او درمورد دفاع دربرابر جادوی سیاه گفت و گو کردم و اینکه چگونه این جادو مردم بیچاره مصر دوران تینیتی را از بین برد.

علی بشیر به ساعت چرم کهنه دستش که شیشه آن از کهنگی کدر شده بود ولی عقربه های الماس ساعت همچنان خودنمایی می کردند نگاهی انداخت و با خود گفت:
-علی بشیر: اوه دیر شده باید به خانه برگردم حوصله غر زدن های خانم شایر رو ندارم.

علی به سمت خیابان رفت و یک تاکسی مشکی رنگ او را سوار کرد. او به خانه رسید باد کم کم داشت به یک طوفان تبدیل می شد، خانه فعلی او پلاک ۶۲۲ واقع در خیابان ویکتوریا در نزدیکی کلیسا مینستر است، او در طبقه دوم خانه کوچک که صاحب خانه آن زن پیری به نام خانم شایر با خوکچه اش به نام لستر زندگی می کند.
علی بشیر جعبه ای قهوه ای کوچکی را همیشه همراه خود دارد ولی آن فقط یک جعبه بی ارزش نیست همه دارایی ها و یادگارانی که علی بشیر طی زندگی طولانی خود جمع آوری کرده و قالیچه های نفیس او در این جعبه است، علی بشیر چوب دستی خود را که نام آن سی پر است را از کنار ردای خود بیرون می آورد و به سمت جعبه می گیرد و می گوید:
- علی بشیر: 《بگشای》

جعبه تبدیل به یک کمد قهوه ای چوبی که دستگیره های طلایی و طرح سیمرغ و اژدهای دو سر روی آن است می شود.
علی بشیر اطراف خود را نگاه می کند و وارد کمد می شود داخل کمد قفسه های زیادی است که داخل هر کدام اشیای مختلفی قرار گرفته مثلا کتاب جادوی اهریمنان که از جادوگری پیری به نام طاووس گرفته بود، یا سنگ یشم یاقوت کبود که در کاخ فرعون از آن برای درمان ارواح موذی سر فرعون استفاده میشد، یا مجسمه ای کوچک سفیدی که از ایزدبانو آناهیتا سوار بر اسب سفید به جنگ دیوان می رود وجود دارد.

اما یک قفسه از همه قفسه ها برای او خاص تر هست به سمت آن قفسه می رود و صندوقچه ای طلایی که نقش گیاه پیچک روی آن طراحی شده را باز می کند....
صدایی به گوش علی می رسد فورا از کمد بیرون می آید و چوب دستی اش را بیرون می آورد و می گوید:
- علی بشیر: مسدود

کمد به حالت اولیه خود یک جعبه برگشت، کاغذ ها داخل اتاق پخش شده بودند و قلم و دوات او به زمین ریخته بود علی با خود گفت:
-علی بشیر: این چه صدایی بود چه شده نکنه من رو پیدا کردن.
به سمت پنجره که باز بود رفت طوفان شدیدی در حال وزش بود کلیسا معلوم و صدای ناقوس آن می آمد علی با خود گفت:
-علی بشیر: حتما باد وزیده و پنجره را باز کرده و همه چیز بهم ریخته.

علی پنجره را بست و به سمت آشپزخانه رفت که ناگهان نگاه او به پاکت نامه ای روی تخت افتاد مهر و موم قرمز رنگ آن را می شناخت علامت مدرسه جادوگری هاگوارتز بود به شدت تعجب کرد:
-علی بشیر: بعد از این همه سال این نامه برای من؟؟

نامه را باز کرد متن نامه از این قرار بود:
بدین‌وسیله به اطلاع می‌رسانیم که جای شما در مدرسه‌ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز محفوظ است. فهرست کلاس‌های جادوآموزان ضمیمه‌ی این نامه است.
مدرسه هاگوارتز در انتظار حضور شماست.
در صورت داشتن هر گونه سوال، منتظر جغد شما هستیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط علی بشیر در 1403/10/5 20:21:23


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 دی 1403 22:55
نمایش جزئیات
آفلاین
نام و نام خانوادگی: علی بشیر
سن: نامعلوم
گروه: -
پاترونوس: سیمرغ
خون: اصیل زاده
چوبدستی: چوب از درخت افرا و پر از پرنده کرشفت

ظاهر: قدی بلند چشمان درشت و ابرو های پرپشت مشکی موهایی صاف که از زیر دستار سرش کمی معلوم است همیشه ردا به تن دارد و گیوه به پا می کند بازو بند به بازو می بندد و قطب نمایی سبز لاجوردی به سینه آویخته.

شخصیت: مردی بسیار ساده زیست که شبها بر روی قالیچه های خود در کاروانسرا های بین راه می خوابد راستگو و کمی بدبین است به فلسفه علاقه مند است گاهی اوقات عصبی می شود.

توانایی ها: تبهر در فروش قالیچه های پرنده در دوران های مختلف به جادوگران بزرگی همچون مال دایر، النور ری بون، بریجیت بیشاب و پادشاهانی مانند آخناتون، سزار، آمن هوتب، الکساندر کبیر، هولاکوخان و... بوده است.
او در شناخت طلسم و جادو های باستانی تبهر دارد در علم کیمیا، جانورشناسی، شناسایی گیاهان جادویی و باستانی تسلط عالی دارد (این علم را از پزشک معروف سینوهه یاد گرفته است).

سرگذشت: او در مدرسه جادوگری سنادج تبریز جادوگری را نزد استادانی همچون آبراهام محبوب، آرمان رمزتاز آموخت ولی به دلیل استعداد زیاد در امر جادو به صورت بورسیه در مدارسی همچون دورمشترانگ، ایلورمورنی و همچنین به صورت افتخاری در هاگوارتز دوره تخصصی کیمیاگری را نزد لاکهارت گذراند.
او میخواهد انحصار واردات قالیچه پرنده در بریتانیا را بدست بگیرد ولی فعلا در حال رایزنی با آرتور ویزلی است.


تایید شد.

مرحله بعد:
به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/5 0:42:47


پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 3 دی 1403 23:13
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره هفت

چرا؟
این پرسشی بود که هری از اولین برخوردش با اسنیپ توی ذهنش اومده بود.
هری در حالی که به چشمای خشن و پلک های چروک خورده اسنیپ نگاه می کرد، اسنیپ از شدت خشم دندون هاش رو بهم فشرده بود، هری با خودش فکر می کرد حتما امروز اسنیپ دوباره سیرابی با پیاز خورده که دهنش اینقدر بوی بد می ده، اوه الانه که از خنده بترکم خودت کنترل کن هری.
ولی متاسفانه پوزخند هری از چشم اسنیپ دور نموند.
اسنیپ با عصبانیت جوری که آب دهنش به صورت هری پاشید داد زد و گفت آقای پاتر مگه من حرف خنده داری به تو زدم که داری میخندی؟
هری که از شدت بوی بد دهن اسنیپ نفسش رو حبس کرده بود با عجله گفت والا به خدا پروفسورمن از کجا بدونم لنگه جورابتون که دایی خدابیامورزتون بهتون داده کجاست؟
اسنیپ داد زد و گفت: دروغ نگو موش کله پوک خودم از نقشه غارتگر دیدم به سمت اتاق من میومدی.
ولی هری یواشکی رفته بود که لواشک هایی که خانم ویزلی برای جشن تولد اسنیپ به اون هدیه داده بود رو برداره چون خانم ویزلی به اشتباه به جای پودر گلپر پودر عطسه ای که فرد و جرج برای شوخی با مامانشون داخل کابینت گذاشته بودند رو به مواد لواشک اضافه کرده بود و اینجور شرف خانم ویزلی به باد می رفت.
با تو هستم پاتر کر شدی یا لال یا خودت زدی به اون راه گفتم لنگه جورابی که دایی جان مرحومم به من داده بود رو کجا بردی؟
هری با خودش گفت؛ حالا چجور جمعش کنم.
هری نگاه جدی نمادینی به صورتش گرفت و گفت: راستی از بوی دهنتون معلومه سیرابی حسابی بهتون چسبیده گفتید از کجا سفارش دادید؟
اسنیپ با خوشحالی گفت: دیشب یواشکی و بدون اینکه هوریس بفهمه رفتم کلاس معجون سازی و به یک یک ترکیب خفن توی پخت سیرابی رسیدم... اصلا چرا دارم به تو میگم.
هری که دید هیچ جوره نمیتونه اسنیپ رو بپیچونه گفت پروفسور چقدر لواشک های خانم ویزلی درست مبکنه خوشمزست تاحالا از اون ها امتحان کردین؟
اسنیپ گفت اتفاقا یک بسته از اون ها داخل کشو میزم دارم؛ اسنیپ به سمت میز رفت و بسته لواشک ها رو بیرون آورد و گفت هری یکمی میخوری هه هه فوتینا..
هری با هیجان داد زد: استاد نهههه ولی دیگه دیر شده بود اسنیپ کل لواشک ها رو خورد بود.
اسنیپ با لذت گفت به به عج عط عط عطسهههه عط عط عطسههههههه.
هری از موقعیت سواستفاده کرد و از دفتر اسنیپ در رفت.
اسنیپ فریاد می زد: به دس عط عط سهههه تم نیوفتیییی عطسهههه پاترررررر.


---
متوجهم که تلاش کردی تا جای ممکن طنز بنویسی، ولی این خیلی مهمه که بازم شخصیت‌ها طوری رفتار کنن که ازشون انتظار می‌ره و به نظرم اینجا یکم اسنیپ زیادی از شخصیت حقیقی خودش فاصله گرفته بود. علاوه بر این، لطفا این دو نکته زیر رو هم در ادامه رعایت کن:

بین پاراگرافات به جای یک بار اینتر دو بار اینتر بزن و برای نوشتن دیالوگ به خط برو و از علامت "-" قبلش استفاده کن. هر دو مورد رو تو این بخش از پستت اصلاح می‌کنم:
نقل قول:
اسنیپ با عصبانیت جوری که آب دهنش به صورت هری پاشید داد زد و گفت آقای پاتر مگه من حرف خنده داری به تو زدم که داری میخندی؟
هری که از شدت بوی بد دهن اسنیپ نفسش رو حبس کرده بود با عجله گفت والا به خدا پروفسورمن از کجا بدونم لنگه جورابتون که دایی خدابیامورزتون بهتون داده کجاست؟

اسنیپ با عصبانیت جوری که آب دهنش به صورت هری پاشید داد زد و گفت:
- آقای پاتر مگه من حرف خنده داری به تو زدم که داری میخندی؟

هری که از شدت بوی بد دهن اسنیپ نفسش رو حبس کرده بود با عجله گفت:
- والا به خدا پروفسورمن از کجا بدونم لنگه جورابتون که دایی خدابیامورزتون بهتون داده کجاست؟


تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط snape...severus در 1403/10/3 23:17:11
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/4 12:29:55
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/4 12:32:11
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/4 13:08:26