ویژگی شخصیت:
فروشنده ای چیره دست
باران می بارید دانش آموزان برای خرید به کوچه دیاگون آمده بودند صدای صحبت و خنده از هر مغازه ای به گوش میرسید خانواده ها در تکاپو پیدا کردن اجناس با قیمت مناسب بودند.
زمین خیس گیوه های علی بشیر را خیس کرده بود و از ردای او قطرات باران به پایین سرازیر می شد و این اتفاق اعصاب او را خورد کرده بود برای همین به اولین مغازه که در نزدیکی اش بود وارد شد مغازه ترب جادویی. بوی چوب بلوط سوخته و ترب کباب شده محیط را پر کرده بود گربه لاغر سیاهی کنار شومینه خوابیده بود نقاشی های روی دیوار همه خواب بودند ویالون کنار پنجره برای خود مشغول نواختن بود علی بشیر به سمت پیرمرد قد کوتاه و مو بنفشی که در حال فریاد و زدن جارو به زمین بود رفت:
- ای موش های کثیف همه دبه های آبجو من رو سوراخ کردید فلاپی تو مثلا گربه ای اون وقت من باید دنبال موش ها باشم.
علی بشیر دستش را به روی شانه های مرد زد و گفت:
- آقا میتونم سفارش بدم؟
پیرمرد با ترس برگشت:
- اوه لعنت به موش ها ترسیدم بله مرد جوان، به ترب جادویی خوش اومدی چی میل داری؟
صدای نازک و جیغ مانند پیرمرد خنده دار بود علی بشیر با لبخندی کمی فکر کرد و گفت:
- ترب گلاسه عالیه ممنونم.
علی به اطراف نگاه می کرد قفسه های چوبی تیره رنگ توجه او را به خود جلب کرد به سمت آنها رفت داخل هر بخش یک سنگ بود و سنگ ها بو و احساس خاصی را به او منتقل می کردند صدایی به گوش او رسید:
- من رو بخر
علی فکر کرد توهم زده پیرمرد با لیوان کثیفی به سمت او آمد و ترب گلاسه را به علی داد:
- اوووم میبینم که سنگ ها تو رو به به سمت خودشون کشیدن این ها سنگ محافظ هستند از صاحبانشون محافظت می کنند تو با رسوندن آسیب به خودت میتونی سنگ محافظت رو انتخاب کنی.
علی بشیر متعجب شد و گفت:
- بله؟ متوجه نمیشم آسیب به خودم؟
پیرمرد حیله گرانه به علی نگاه کرد و گفت:
- البته مرد جوان میتونی با این چاقو کمی دستت رو زخم کنی تا ببینی کدوم سنگ دست تو رو درمان میکنه.
هرچند به نظر علی بشیر این فقط یک حیله بود ولی قبول و آرنج خود را با چاقو زخم کرد بلافاصله سنگ زردی با رگه های سفید شروع به درخشش کرد و زخم آرنج او ناپدید شد. علی حیرت زده شده بود و با ناباوری سنگ را نگاه می کرد:
-باشه پیرمرد من این سنگ را میخرم.
پیرمرد مرموزانه نگاه کرد و گفت:
-میشه ۵۰۰ گالیون :)
علی بشیر با خود گفت:
- این پیرمرد حیله گر میخواد من رو سر کیسه کنه ولی کور خونده من علی بشیرم علی بشیر بزرگ، فروشنده معروف سراسر دوران ها.
او رو به پیرمرد کرد و گفت:
-چطوره باهم معامله ای کنیم.
علی دستش رو داخل کیسه کنار ردایش کرد و پودر آبی اکلیلی را بیرون آورد و با لبخندی شیطانی گفت:
- پیرمرد این پودر تو رو از دست همه موش ها و شاید کسایی که ازشون خوشت نمیاد نجات میده این پودر با ارزش و کمیاب به نام آرسنیک هست و آن را کیمیاگر معروف ایرانی رازی کشف کرده و از سوزاندن زرنیخ به دست می آید افراد زیادی هستند که واسه رسیدن به این پودر حتی حاضرند آدم بکشند، من کمی از آن را از خود رازی تهیه کردم و این اصلی ترین حالت این پودر هست.
چهره پیرمرد حریص شده بود:
- حاضرم برای این پودر به تو علاوه بر این سنگ ۴۰۰ گالیون هم بدهم.
چهره علی در هم رفت و پودر را زیر ردای خود پنهان کرد دستار خود را دور دهانش پیچید و گفت:
- بهتره من برم این پودر خیلی با ارزش تر از ۴۰۰ گالیون و این سنگه ببخشید پیرمرد من نباید این پودر خطرناک رو به تو نشون میدادم از ترب گلاسه ممنونم این هم ۲ گالیون پول شما.
پیرمرد به دنبال علی دوید دست او را گرفت و گفت:
- اوه مرد جوان عزیزم کجا میری بنشین باهم صحبت کنیم یک ترب گلاسه دیگه مهمون من اصلا ناهار ترب شکم پر هم مهمان من باش چرا ناراحت شدی.
علی بشیر که به هدف خود رسیده بود کنار مجسمه پیرزن ترب به دست نشست. پیرمرد با یک بشقاب ترب شکم پر و ترب گلاسه کنار او نشست:
- من حاضرم ۶۰۰ گالیون به همراه سنگ محافظ و اشتراک یک سال غذای رایگان در مغازه ام رو به تو بدم نظرت چیه؟
علی بشیر جرعه ای از ترب گلاسه نوشید و گفت:
- هرچند تو ارزش این پودر رو پایین میاری و من از تو به خاطر این پیشنهاد بی شرمانه عصبی هستم اما کمی از آن را به خاطر غذای خوشمزه ات به تو می دهم قبوله.
پیرمرد با خوشحالی کیسه پول و سنگ را به علی داد و با خود گفت:
- مرد جوان احمق فکر کرده سود میکنه با این پودر میتونم به جهان موش ها حکومت کنم.
پیرمرد در حالی که در ذهنش خنده شیطانی می کرد فریادی کشید:
-آخ پام ای موش احمق من رو گاز میگیری میکشمت.
علی بشیر دستارش را به سر و با پیرمرد خداحافظی کرد. در راه به قدرت فروشندگی خود افتخار کرد چون توانسته بود کمی سم موش را که با رنگ و اکلیل قاطی کرده بود و ارزشش کمتر از ۳ گالیون بود را به پیرمرد بفروشد.
---
جالب بود و مشخص بود که روش وقت زیادی گذاشته بودی. مشکلی نمیبینم توی این پست. 
تایید شد.
مرحله بعد: گروهبندی