جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
ورود به حساب کاربری
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
فن فیکشنها
فن فیشکن چیست؟
فن فیکشن (فن فیک، داستان پردازی طرفداران. به انگلیسی: Fan fiction)، داستان هایی تخیّلی که توسّط طرفداران یک کتاب، مجموعۀ تلویزیونی، فیلم یا گروه موسیقی نگاشته میشوند. نویسندگان این داستانها با الهام از شخصیتها و ساختار داستانهای نویسندگان اصلی، حکایت جدیدی را در قالبی نو پیریزی میکنند. این مجموعهها معمولاً بطور رسمی منتشر نمیشوند و در ابتدا تنها در مجلّات طرفداران جای میگرفتند. امّا امروزه همچون دیگر فعّالیتهای هواداران به سادگی قابل دستیابی در اینترنت اند.
فن فیکشن نویسی هری پاتر محبوب ترین نوع هواداری آنلاین و قلم محور طی یک دهه اخیر به شمار می رود. علیرغم پایان انتشار مجموعه کتاب های هری پاتر در سال ۲۰۰۷، طرفداران دنیای خیالی جی.کی.رولینگ همچنان با شوق خاصی به این نوع از فعالیت ادامه می دهند. طی تاریخ هفده ساله سایت، فن فیکشن نویسی همواره از فعالیت های پرطرفدار میان اعضا بوده است. دوران اوج فن فیکشن نویسی هری پاتر در سایت ما مربوط به پیش از انتشار کتاب های ششم و هفتم بود که از طریق مولفه هایی همچون خیال پردازی، خلاقیت و دقت، اعضا را با شوق خاصی به سوی پیش بینی قلم محور پایان هری پاتر سوق می داد.
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
— علی، جادوآموز گریفیندور
روزنامه صدای جادوگر
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- تمامی پستها (آریانا.دامبلدور)

این پست حقوق رازدار گریمولد.
و این که من دیگه تو گریفیندور نیستم که مالیاتش کم شه. حالا البته خیلی مهمم نیست!
با تشکر!
ممنون بابت لینک. 30 گالیون حقوق رازدار گریمولد به علاوه 1 گالیون جایزه به حقوق قبلی 32 گالیون شما اضافه شد (63 گالیون).
همچنین چون دسترسی شما از گریفیندور در روز پایانی مرداد گرفته شد، همچنان برای مرداد ماه بعنوان عضوی از گریفیندور مالیاتدهنده بودید.
5 + 5 درصد مالیات (گریفیندور و محفل ققنوس) معادل با 3 + 3 = 6 گالیون از شما کسر شد.
ثروت قبلی: 956 گالیون
ثروت جدید: 1013 گالیون

افرادی که لایک کردند
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...

دفترچه گمشدهی هاگوارتز (ایونت ۱)
بازی با کلمات (ورژن گریفیندور)
لیگالیون طوری (هواداری ۱)
محدوده آزاد جادوگران (هواداری ۲)
نگارخانهی خیال (هواداری ۳)
چالشهای ایفای نقش (عادی ۱)
چوبدستی گستران (عادی ۲)
ورزشگاه نقش جهان (کوییدیچ ۱)
1 بازی = 1 گالیون
2 عادی = 4 گالیون
۱ ایونت = ۳ گالیون
۳ هواداری = ۹ گالیون
۱ کوییدیچ = ۱۵ گالیون
رازدار گریمولد = ۳۰ گالیون
مجموع = ۶۱ گالیون
پ.ن: ۷ گالیون چوبدستی گرفتم میتونین یه سره همینجا کمش کنین...
چوبدستی شما هنوز توسط چوبدستیساز تایید نشده و با اعلام فروشنده در تاپیک ارتباط با جنهای هالادورین اقداماتش انجام میشه.
برای حقوق رازدار گریمولد متاسفانه من نتونستم تاپیکی که این موضوع اعلام شده رو پیدا کنم. لطفا با مراجعه به سازمان تعزیرات جادویی لینک رو قرار داده و حقوق رو دریافت کنید.
حقوق 32 گالیون مرداد ماه شما تایید شد.
5 + 5 درصد مالیات (گریفیندور و محفل ققنوس) معادل با 2 + 2 = 4 گالیون از شما کسر شد.
ثروت قبلی: 956 گالیون
ثروت جدید: 984 گالیون

افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط گابریلا پرنتیس در 1404/6/4 19:24:59
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...


یکی بود یکی نبود، غیر از مرلین مهربون... اصلا مرلین مهربون بود؟ از کجا میدونن مرلین مهربون بوده یا نه؟ بیخیال! غیر از مرلین، هیچکس نبود. تو زمانای خیلی خیلی خیلی خیلی قدیم، یه دختری بود که ناراحت بود.
یه لحظه همین اول کاری اجازه بدین یه چیزی رو روشن کنم! چیو میخوام روشن کنم؟ یعنی همینجور راحت بگم؟ خودتون حدسی ندارین؟ هیچی؟ خب باشه خودم میگم! میخوام چراغا رو روشن کنم!
تق!
آخیش... چشمم باز شد... داشتم کور میشدم تو تاریکی...
خب بریم سر ادامهی داستان. کجا بودیم؟ آهان بله گفتم تو زمانای خیلی خیلی خیلی قدیم، یه دختری بود که ناراحت بود. شاید فکر کنین آریانا که دیگه اونقدر قدیمی نیست. درسته که تو فیلما قاب عکسش انگار عمر زیرخاکی رو داشت ولی اینجا که اونقدر قدیمی نیست! این دختر غمگین خیلی خیلی قدیمی چیزی بود که از تو ذهن آریانا میگذشت. در واقع داستانی بود که داشت برای خودش تعریف میکرد و همزمان آروم آروم روی چمنای نقش جهان راه میرفت و به کاغذایی که تو دستش بود نگاه میکرد.
کاغذای تو دستش چی بود؟ نقاشیایی بود که چند روز قبل از بازی وقتی دمر روی چمنای نقش جهان ولو شده بود و کلی مداد رنگی دورش ریخته بود میکشید. نقاشیایی از خودش، داداشیاش، تیمشون موقع تمرین، تیمشون موقع غذا خوردن، تیمشون موقع مسابقه، تیمشون موقع خوابیدن، تیمشون موقعی که همه سوار تاب فضایی شده بودن، تیمشون وقتی دور آتیش نشسته بودن، تیمشون وقتی تو صف دستشویی بودن و داشتن میترکیدن، تیمشون وقتی خرید رفته بودن، تیمشون وقتی بستنی گرفته بودن و بستنی بلابی رفته بود تو چشم آستریکس، تیمشون وقتی کاپ کوییدیچو گرفته بودن و خلاصه تیمشون در هر حالتی!
آریانا نقاشیش خوب بود، مشکل از چیزی بود که میکشید، یعنی در واقع شاید نشه گفت مشکل. چیزی که بود این بود که آقای تال به خاطر قد بلندش هیچوقت کامل تو نقاشی آریانا جا نمیشد. یا سرش نبود، یا پاهاش، یا یه دستش میزد بیرون صفحه. ولی آریانا به همین راحتی ول کن نبود و کاغذ میبرید و به صورت وصله به کاغذ اصلی میچسبوند تا عمو تالشو کامل تو نقاشی جا کنه!
آریانا همینجور که داشت قدم میزد و فکر میکرد که چجوری داستانشو ادامه بده، پاش رفت روی یه چیزی و...
قرچ...
- ای وای!

آریانا با شنیدن صدای "قرچ" کلا همه چیو یادش رفت و وحشت کرد. چرا؟ برای این که میترسید که اشتباهاً پاشو روی یکی از اقوام خیلی خیلی دور سوسکی گذاشته باشه و لهش کرده باشه و صدایی که اومد هم بیشباهت به صدای له شدن یکی از فک و فامیل سوسکی نبود!
آخرین باری که یکی یه نفر از قوم و خویش سوسکی رو سهواً زیر پاش له کرد، تو کوچهی دیاگون بودن.
- تو نوه عمهی خواهرزادهی زنعموی پدرجد منو کشتی!

و بعد اینقدر طرفو با دمپایی زد که طرف سیاه و کبود شد. اینقدر کبود شده بود که رنگش مثل رنگ سوسکی شده بود و آریانا از مرور این خاطره و این که نکنه خودشم به همچین چیزی دچار بشه خیلی ترسید.
با احتیاط و آروم پاشو برداشت ولی چیزی ندید. خم شد تا با دقت بیشتری نگاه کنه و...
- نه... مدادرنگی سبز قشنگم...

آریانا دو تا تیکهی مدادرنگیشو توی دستاش گرفته بود و با چشمای پر از اشک بهشون نگاه میکرد. اون مدادرنگی رو چند روز پیش، همون موقع که وسط نقش جهان ولو شده بود و نقاشی میکشید گم کرده بود.
- آخه چرا... مدادرنگی عزیزم...

همونجور که به نظر میآد آریانا خیلی اون رنگو دوست داشت و حتی به خاطر مدادرنگیش هم داشت گریه میکرد! با این که هر بار یکی از مدادرنگیاشو گم میکرد آلبوس دقیقا همون رنگو براش میخرید ولی آریانا هر بار سر گم شدن مداداش غصه میخورد و گاهاً اشکش هم در میاومد.
در بین اشکا و غصههاش یاد یه دفعهی دیگه افتاد که مدادش شکسته بود و آلبوس بهش گفته بود که اونجوری میتونه هر دو تا رو بتراشه و اون وقت دو تا مداد داشته باشه. اشکاشو پاک کرد و به دو تا تیکهی تو دستش نگاه کرد.
- یعنی حالا میتونم دو تا ازش داشته باشم؟

آروم و با احتیاط دو تا تیکهی مدادو توی جیب رداش گذاشت ولی تصمیم گرفت همون جا بشینه و ادامهی داستانشو همونجوری نشسته برای خودش تعریف کنه که مرلینی نکرده پاش روی یکی دیگه از بیست و هفتا مداد سبزی که روی چمنای نقش جهان گم کرده بود نره و اونا رو هم مثل این نشکونه.
شاید اینجا یه سوالی برای خوانندههای عزیز پیش بیاد اونم این که آلبوس نمیتونست یه "ریپارو" بزنه و خیلی راحت مدادو درست کنه جای این که بخواد به آریانا بگه که میتونه هر دو تا تیکه رو بتراشه و دو تا مداد داشته باشه؟ معلومه که میتونست! ولی نمیخواست! آلبوس همیشه ترجیح میداد به آریانا کمک کنه تا با راهحلهای متفاوت با مشکلاتش مواجه بشه و بهش یاد بده که توی دنیا چیزایی قویتر از جادو هم وجود داره، مثل عشق! و این خیلی به آریانا هم کمک میکرد تا بتونه بهتر نهانهشو کنترل کنه و باهاش کنار بیاد. سعی میکرد یاد بگیره فکرا و احساساتشو کنترل کنه و خب پیشرفت خوبی هم داشت! این که با اون همه غمی که داشت نهانهش هنوز کنترلو از دستش نگرفته بود یعنی خیلی پیشرفت کرده بود.
آریانا همهی نقاشیاشو دور خودش روی چمنای نقش جهان چید. زانوهاشو تو بغلش گرفت و دوباره شروع کرد به تعریف کردن داستان و خیالبافی برای خودش.
- یکی بود یکی نبود، غیر از مرلین هیچکس نبود... توی زمانای قدیم... خیلی خیلی قدیم... یه دختری بود که با دو تا داداشیاش، تو یه قلعهی بزرگ و قشنگ زندگی میکرد. اون خیلی داداشیاشو دوست داشت و داداشیاش هم همیشه هواشو داشتن و مراقبش بودن و... با این که دختر خیلی حرف میزد ولی همیشه به حرفاش گوش میکردن و... و...

آریانا اشکاشو با آستیناش که از دور قبلی گریه سر شکستن مدادرنگیش خیس بودن پاک میکرد.
- کاش یکی الان بود که حرفای منو گوش کنه...

نقش جهان که ناراحتی آریانا رو دید دلش سوخت. درسته که نقش جهان یه ورزشگاه بود و از اون ورزشگاهایی بود که اهل عشق و حال و شیطنت بود ولی بالاخره نقش جهان علاوه بر درک و شعور و شیطنت، احساس هم داشت و یه وقتایی حتی خیلی احساساتی هم میشد. نقش جهان آریانا رو نگاه کرد که تنها با نقاشیاش اون وسط نشسته بود؛ بعد تو رختکنو نگاه کرد که بقیهی اعضای تیم هر کدوم ناراحت و بیحوصله یه گوشهی دور از بقیه نشسته بودن. نقش جهان دید که نه انگار واقعا کسی نیست که اون موقع به حرفا و درد دلهای آریانا گوش کنه ولی نمیخواست آریانا هم اونجوری غصه بخوره برای همین تصمیم گرفت که خودش به عنوان یه "چیز" که اتفاقا از اون چیزای خاصِ با درک و شعور و با احساس بود، به حرفای آریانا گوش کنه و برای این که به آریانا نشون بده که به حرفاش گوش میکنه چراغاشو دو بار خاموش و روشن کرد.
- این یعنی تو داری گوش میکنی نقش جهان؟
نقش جهان دوباره دو بار چراغاشو خاموش و روشن کرد.
- پس یعنی... برای تو قصه بگم؟
نقش جهان سهباره دو بار چراغاشو خاموش و روشن کرد.
- تو هم مثل من قصه دوست داری؟
نقش جهان چهارباره دو بار چراغاشو خاموش و روشن کرد. آریانا که خوشحال شده بود که نقش جهان شده گوش شنوای حرفاش، رو به آسمون روی چمنا دراز کشید و دستاشو زیر سرش گذاشت تا برای نقش جهان قصه بگه. البته که آریانا هنوزم به خاطر بحث و کدورت بین اعضای تیمشون ناراحت بود. خب احساسات آریانا که اندازهی قاشق چایخوری نبود که نتونه همزمان اینا رو حس کنه!
- یکی بود یکی نبود، غیر از مرلین هیچکس نبود. تو زمانای خیلی قدیم قدیما یه دختری با دو تا داداشیاش تو یه قلعهی قشنگ زندگی میکردن. اونا توی حیاط پشتی قلعهشون یه زمین کوییدیچ سبز و قشنگ داشتن...
نقش جهان همونطور که گفتم ورزشگاه با احساس و حساسی بود و با این حرف یه مقدار حسودیش شد و یه کمم ناراحت شد برای همین نورشو کم کرد.
- ولی البته که اصلا به خوبی تو نبود! زمین کوییدیچ سبز اونا دومین زمین کوییدیچ خوب و قشنگ دنیا بود!

نقش جهان راضی و خشنود شد و نورو به حالت قبلش برگردوند.
- خلاصه که یکی از داداشیای دختر دید که زمین کوییدیچشون داره بیاستفاده میمونه؛ برای همین تصمیم گرفت تا یه تیم تشکیل بده و دختر هم عضو اون تیم شد. تیم اونا خیلی خوب بود... همهی بازیاشونو میبردن و کاپ کوییدیچو گرفتن. همهی اعضای تیم خیلی همدیگه رو دوست داشتن و عاشق تیمشون بودن... هیچ وقت با هم بحث نمیکردن و از دست همدیگه ناراحت نمیشدن... اونا تا ابد یه تیم خوب موندن و دختر هم خوشحال بود... پایان...
آریانا دلش گرفته بود. نمیخواست داداشش و بقیهی اعضای تیم ناراحت باشن. دوست داشت همه چی مثل تو داستانش خوب باشه. وقتی میخواست برای نقش جهان قصه تعریف کنه با خودش فکر کرد که به جای این که داستان خودشو که ناراحت شده بگه، داستان دختر خوشحالی رو تعریف کنه که تا ابد به خوبی و خوشی و غرق عشق و صمیمیت زندگی میکنه. چیزی که شاید آرزوی خودش بود که داشته باشه.
دوباره نشست و زانوهاشو تو بغلش گرفت. قطرههای درشت اشک از گوشهی چشمش روی گونههاش میغلتید و از نوک چونهش میافتاد روی لباسش. دلش خیلی سنگین شده بود. اینقدر سنگین که حتی قویترین و زوردارترین آدما هم نمیتونستن بلندش کنن یا تکونش بدن.
- کاش میتونستم یه کاری کنم... کاش... کاش میشد تا ابد با عشق کنار هم یه تیم باشیم... با هم بخندیم و با هم گریه کنیم... و هیچ وقت کسی تنها نمونه... همیشه بدونیم که یکی هست که هر چی بشه هم هوای آدمو داشته باشه... کاش میتونستم حالشونو خوب کنم... کاش یکی بود که کمکم میکرد... بهم میگفت باید چه کاری بکنم...

آریانا با این حرفاش واضحا درخواست کمک کرد و هر کس که به کمک نیاز داشته باشه، کمک بهش میرسه! البته خب کمکی که میرسه ممکنه متفاوت و عجیب باشه ولی میرسه. مشکل همه که با کلاه گروهبندی و شمشیر گریفیندورِ توش حل نمیشه! بعضی مشکلا ممکنه با یه آغوش حل بشه، بعضیا با یه حرف، بعضیا با یه نفس عمیق، بعضیا با...
تق تق تق!
صدای در بود. خب معلومه که ورزشگاها هم در دارن! مگه چیشون از خونه کمتره؟! مگه ورزشگاها دل ندارن؟! خب اونا هم در دارن و انگار یکی هم پشت در نقش جهان بود و در میزد. ولی قرار نبود کسی بیاد. حتی ساعت هم دیگه از زمانی که کسی بیاد گذشته بود و آریانا اون موقع حتی نباید بیدار میبود ولی چون ناراحت بود نمیتونست بره بخوابه و حتی اگر میخواست بره بخوابه هم کی میاومد که بهش شب بخیر بگه و پتو رو روش بکشه و چراغو خاموش کنه؟ آریانا دوست نداشت تنهایی بره بخوابه و اون موقع هم وقتی همه پکر و دپرس و ناراحت بودن اگه میخواست بره بخوابه که البته با وجود ناراحتیش خوابش نمیبرد حتی اگه تو تخت هم میرفت، نمیخواست بره.
حالا اگه راست میگین بگین تو جملهی آخر چی گفتم!

تق تق تق!
اونی که پشت در بود دوباره در زد. آریانا آروم و بیصدا پشت در رفت. میترسید و همین باعث شده بود قلبش محکمتر از قبل تو سینهش بتپه و نگران بود که نکنه صدای تپشای قلبش لوش بده. قدش به چشمی در نمیرسید برای همین خم شد تا از زیر در نگاه کنه.
- میدونم پشت دری دختر جون! مگه تو نبودی که کمک خواستی؟ منم برات کمک آوردم! درو باز میکنی؟
صدای یه پیرزن خیلی پیر بود. ولی خب چون شکلک پیرزن نداریم ما از همون شکلک پیرمرد استفاده میکنیم! آریانا پیرزنو نمیدید ولی بذارین من به شما بگم که قدش کوتاه بود و از نظر ریخت و قیافه... مطمئنا اگه میخواست خودشو تو آینه نگاه کنه آینه دووم نمیآورد و خورد میشد. ردایی که پوشیده بود خیلی کثیف بود و به تنش زار میزد و کلاهش روی صورتشو پوشونده بود که خب همین موجب شده بود آینههایی که از کنارشون رد میشد خرد و خاکشیر نشن!
آریانا از این که پیرزن میدونست اون کمک میخواد شوکه شد. ولی داداشش بهش گفته بود که هیچوقت درو برای غریبهها باز نکنه و آریانا هم اصلا تصمیم نداشت درو برای پیرزن باز کنه.
- شما کی هستین؟
- گفتم که... برات کمک آوردم. ولی انگار نمیخوای درو باز کنی پس میذارمش تو این صندوق پستی که اینجا روی در هست.

- صندوق پست؟!
پیرزن هیچ چیز دیگهای نگفت فقط چند لحظه بعد صدای "پاق!" اومد که نشون میداد پیرزن رفته. آریانا روی در و کنارشو نگاه کرد. سمت راست در، روی دیوار یه صندوق پستی بود. آریانا مطمئن بود که قبلا همچین چیزی اونجا نبود، مخصوصا که صندوق دقیقا جایی بود که دست آریانا راحت بهش برسه.
- این کار تو بود نقش جهان؟!
نقش جهان چراغاشو دو بار خاموش و روشن کرد. این یعنی کار نقش جهان بود. آریانا دستشو تو صندوق کرد و چیزی که پیرزن اونجا گذاشته بود برداشت. به محض این که دستشو از صندوق بیرون آورد صندوق دوباره غیب شد.
آریانا برگشت همون جایی که قبلتر نشسته بود و پاکت کاهیای که از تو صندوق برداشته بود نگاه کرد. هیچ نوشته یا علامتی روش نبود. آریانا درشو باز کرد و کاغذ داخلشو بیرون کشید. یه کاغذ کاهی که خیلی قدیمی به نظر میرسید و گوشههاشو انگار یه چیزی خورده بود. روش دستور پخت یه معجون بود و بالای کاغذ با مرکب سرخابی خیلی بزرگ اسم معجون رو نوشته بود.
نقل قول:
"معجون عشق ابدی"
تمام ناراحتیها را حل کنید و تا ابد با عشق در کنار هم باشید!
چی شد؟ مشکلی پیش اومده؟! نه خیر منظورم از سرخابی، سرخ و آبی بود! دیگه شما منظورمو نگرفتین به من چه؟!
همین توضیح کوتاه و مختصر و یه خطی کافی بود تا چشمای آریانا برق بزنه و بخواد که معجونو درست کنه. با خودش فکر میکرد که این حتما راه حله و راه حل خوبی هم به نظر میرسید و همون چیزی بود که آریانا میخواستش. مواد اولیه و دستور پخت معجونو با دقت و توجه و تمرکز کامل خوند. یا حداقل همهی تلاششو کرد که بخونه چون یه قسمتایی از دستور پخت جوهرش پخش شده بود و به سختی میشد خوندش ولی میشد.
شاید تصور کنین که معجون عشق ابدی درست کردنش باید خیلی سخت و پیچیده باشه و کاریه که فقط معجونسازهای بزرگ و قهار میتونن انجامش بدن و یه دختر بچه نمیتونه درستش کنه ولی خب اشتباه میکنین. در واقع دستور پختش خیلی هم ساده بود؛ به سادگی پختن قرمهسبزی و چه بسا سادهتر! الان یکی پیدا میشه میگه قرمهسبزی که راحت نیست! باشه بابا! نظرت محترمه ولی مهم نیست! اینجا فقط من سوال میپر... یعنی اینجا فقط من میگم چی راحته! مفهومه؟!
همونطور که گفتم پختن معجون خیلی ساده بود. رسما باید همه چیو میریختی توی پاتیل و درشو میبستی! فقط باید حواست میبود که سر نره و ته نگیره، همین! پس چی اون معجونو یه معجون خاص میکرد؟ اگه اینقدر راحت باشه که ملت همه دم به دقیقه معجون عشق ابدی بار میذارن! نه خیر عزیزم نمیذارن به دو علت:
۱. این که همه دستور پخت معجون رو ندارن که بخوان بپزن. دستور به طرز عجیب و غریبی فقط به دست بعضی افراد میرسه؛ کسایی که به معجون نیاز دارن ولی نمیخوانش! اون موقع آریانا هم به شدت به معجون نیاز داشت ولی خب وقتی خبر نداشته باشی همچین چیزی وجود داره نمیتونی بخوایش، پس نمیخواستش! حالا هنوز به اونجای داستان نرسیدیم و کسی نمیدونه ولی وقتی هم که اونی که دستور پخت به دستش رسیده معجونو میپزه، دستور پخت ناپدید میشه. همونجور که آریانا وقتی معجونو درست کرد دستور ناپدید شد. البته که آریانا اینو نفهمید چون درگیر این بود که چجوری باید معجونو به بقیهی اعضای تیم بده که بخورن. اول از همه رفت سراغِ...
ای بابا اینا رو که الان نباید تعریف کنم! هر وقت وقتش شد خودتون میفهمید! داشتم دلیلا رو میگفتم...
۲. این که هر چی نحوهی پختن معجون ساده بود، مواد اولیهش کمیاب و کم در دسترس بود!
ولی خب مورد دوم برای آریانایی که داداشش آلبوس دامبلدور بود خیلی چیز سختی نبود. فقط باید میرفت و از تو وسایل معجونسازی داداشش اونا رو برمیداشت و همین خودش یه مشکل بود. یعنی آریانا از داداشش دزدی کنه؟! بعد چجوری قراره با عذاب وجدانش کنار بیاد؟ البته که همهی اینا به خاطر بهتر شدن حال خودشون بود ولی بازم آریانا مطمئن نبود که برداشتن مواد اولیه از وسایل داداشش کار درستی باشه. تو همین فکرا بود که یکی از حرفای داداشش یادش اومد.
- مال من و تو نداره لیمویی!
وقتی این حرف یادش اومد نفس راحتی کشید و خیالش راحت شد که مشکلی نیست که از وسایل داداشش برداره ولی بازم تصمیم گرفت آروم و بیصدا این کارو انجام بده. پاورچین پاورچین از دری که نقش جهان به خونهشون براش پورتال درست کرده بود رفت توی خونه و سروقت وسایل داداشش و هر چی که لازم بود برای درست کردن معجون برداشت و دوباره از همون در پورتال برگشت.
آریانا وسط نقش جهان آتیش روشن کرد و پاتیلو گذاشت روش. آتیشسوزی هم نشد. بالاخره نقش جهان هوشمندتر از این حرفا بود و چمنای اون قسمتو حذف کرد که آتیشسوزی نشه. وقتی آب توی پاتیل شروع به غلغل کرد همهی موادو کپهای توی پاتیل ریخت و درشو گذاشت. هر از چند هم درشو برمیداشت و همش میزد که ته نگیره.
اگه منتظرین بگم مواد اولیهی معجون چی بود منتظر نباشین. برا چی بگم؟ خوشتون میآد مغزتونو الکی با اطلاعاتی که قرار نیست ازشون استفاده کنین پر کنین؟! به اندازهی کافی اطلاعات بلااستفاده تو مغزتون نیست؟! چی؟! ممکنه بخواین استفاده کنین؟! بیخود! همین کم مونده من مواد اولیه رو به شما بگم تا از فردا بازار پر از معجون عشق ابدی بشه و پیرزنه بیاد سروقت من و حسابی ادبم کنه که درس عبرتی بشم برای آیندگان که دستورهای سرّی رو افشا نکنن. شما هم هیچوقت افشا نکنین. آفرین!
آریانا تا نزدیکای صبح همینجور کنار پاتیل چرت میزد. بالاخره کلی بیخوابی کشیده بود از ناراحتی و دیگه اینقدر خسته بود که نمیتونست خودشو بیدار نگه داره. نقش جهان هر از چند یه تکونی به خودش میداد و یه صدایی ایجاد میکرد تا آریانا معجونو هم بزنه که ته نگیره. نزدیک طلوع آفتاب بود که دیگه معجون حسابی جا افتاده بود و غلظت و رنگ خوبی هم داشت و به نظر میرسید که آمادهس. آریانا بیدار شد و معجونو یه هم زد و بعد زیرشو خاموش کرد.
- فقط یه چیز دیگه مونده!
طبق دستور پخت چیزی نمونده بود. آریانا به خاطر آزمایشا و تحقیقایی که با فلورا کرده بود فهمیده بود که اشک ققنوس علاوه بر این که همهی زخما رو ترمیم میکنه، میتونه اثر مثبت معجونا رو هم تقویت کنه. برای همین تصمیم داشت برای اطمینان از این که معجون حتما اثر میکنه توش اشک ققنوس بریزه.
- گریه کن فلورا!
آریانا دو دستی فلورا رو بالای پاتیل گرفته بود.
- بهت میگم گریه کن!
فلورا گریه نمیکرد. برخلاف آریانا فلورا اصلا دم به ثانیه گریه نمیکرد و اشکش دم مشکش نبود. آریانا شروع کرد به تکون دادن فلورای بدبخت.
- گریه کن، گریه کن، گریه کن!
فلورا تهوع گرفته بود اینقدر آریانا تکونش داد و با خودش فکر میکرد عجب غلطی کرده که از همون اول اومده پیش آریانا. اصلا چی شد که تصمیم گرفت با آریانا جفت بشه و خودشو تو همچین بدبختیهایی گرفتار کنه؟!
تق!
ضربهای محکم به پشت سر فلورا خورد و اینقدر محکم بود که از درد اشک تو چشماش جمع شد.
- گریه کن ققنوس بد!
انگار آریانا بیخیال بشو نبود و فلورا اگه میخواست زنده از زیر دست آریانا بیرون بره باید زودتر اشک میریخت. تمرکز کرد و همون اشکی که از درد تو چشمش جمع شده بود رو فشرده کرد و به شکل دو تا قطره اشک تو پاتیل انداخت و رنگ معجون از قرمز ملایم تبدیل به قرمز آتشین شد.
- آفرین دختر خوب!
آریانا فلورا رو زمین گذاشت و سرشو بوسید. همون موقع صداهایی از رختکن اومد. خورشید دیگه طلوع کرده بود و به نظر میرسید بقیهی اعضای تیم دارن بیدار میشن. آریانا سریع معجونو توی بطری ریخت و بند و بساطشو جمع کرد تا کسی نیاد بفهمه. نقش جهان هم چمنای اون قسمتو دوباره برگردوند سر جاش. تو این گیر و دار بود که دستور پخت معجون هم ناپدید شد. ولی آریانا اینو نفهمید چون هم از این که معجونو درست کرده خوشحال بود، هم داشت به این فکر میکرد که حالا چجوری باید اونو به خورد بقیهی اعضای تیم بده...
افرادی که لایک کردند
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...

هستهی پر ققنوس (از کتاب)
هنوز هفت سالم نشده بود که برای اولین بار جادو کردم. داداشی آلبوس هم قبل هفت سالگیش برای اولین بار جادو کرده بود. میگفتن بچههایی که زودتر جادوشون معلوم میشه بعدا جادوگرا و ساحرههای قویتری میشن. داداشی آلبوس هم که رفته بود هاگوارتز اونجا از همه بهتر بود. برام تعریف میکرد که تو امتحاناش از همه بهتره و منم کلی از شنیدنش خوشحال میشدم. منم میخواستم مثل داداشی شاگرد اول بشم. ولی این که جادوی آدم برای اولین بار کی ظاهر بشه دست خود آدم نیست؛ برای همین وقتی منم زودتر از ۷ سالگیم تونستم جادو کنم خیلی زیاد خوشحال شدم.
یه گل بود. اولین جادوم یه گل بود. توی باغچه بازی میکردم که دیدم گلی که تا چند لحظه پیش غنچه بود، حالا باز بازه. یه نوع رز سفید بود. گلبرگاش به رنگ برف و به لطافت و ظریفی بالهای پروانه بود. اینقدر ظریف و شکننده به نظر میرسید که میترسیدم لمسش کنم و فرو بریزه. بین گلبرگهاش، دقیقا وسط، پنچ تا پرچم زرد کوچیک داشت. دور گلبرگهاشو هم پنچ تا کاسبرگ سبز گرفته بود. سر نازکتر کاسبرگا به سمت پایین خم شده بود. ساقهی سبزش تیغهای تیزی داشت و از دو طرفش یه ساقهی نازک که هر کدوم سه تا برگ داشت در اومده بود. رنگ گل یه جور درخشندهای بود. نه این که نور بده یا اکلیلی باشه، فقط میدرخشید. یه درخششی که دوست داشتی همینجور بهش خیره بشی.
با ذوق توی خونه دویدم و داداشیامو صدا کردم که بیان ببینن. داداشی ابرفورث قبول نمیکرد که اون جادوی منه و میگفت اگه راست میگم باید دوباره انجامش بدم. ولی داداشی آلبوس بهش گفت که مگه درخشندگی گلو نمیبینه؟ اون یه گل معمولی نیست. اینم گفت که من هنوز کنترل جادومو ندارم و نباید انتظار داشته باشه بتونم دوباره انجامش بدم. بعدم داداشی بغلم کرد و بهم آفرین گفت.
چند روز بعد بود که با داداشیام رفته بودیم باغ. تو اون چند روز بازم هر از گاهی غنچهها رو باز میکردم. باغ هم پر از غنچه بود. سرسبز و بزرگ بود و پر از درختای میوه؛ درخت زردآلو، توت، هلو، گردو و همه جور درختی بود. حتی یه بخشی از باغ پر از بوتهی توتفرنگی بود. اگه کسی گیاه دارویی میخواست میتونست با گشتن توی باغ پیداش کنه. بوی خاک و چمن خیس و میوه همیشه باغو پر کرده بود. من باغو خیلی دوست داشتم.
اون روز باغ خلوت بود و داشتیم با داداشیام قایمموشک بازی میکردیم. کلی اصرار کردم به داداشی آلبوس تا راضی شد کتابشو کنار بذاره و باهامون بازی کنه. پشت یه درخت بزرگ خیلی پیر قایم شده بودم. قلبم از هیجان و به خاطر این که دویده بودم تاپ تاپ میزد. اینقدر هیجان داشتم که چند تا از غنچههایی که رو بوتهی کنارم بودم باز شدن. درسته جادوم هنوز دست خودم نبود ولی با دیدنش ذوق میکردم.
اما به نظر میومد اون موقع زمان خوبی برای جادو نبود. یعنی در واقع زمان خیلی بدی بود. یهو دیدم که سه تا از پسرای روستا دورمو گرفتن. اصلا دوستانه به نظر نمیرسیدن. ترسیده بودم. از پشت به همون درخت پیر چسبیده بودم. تو دلم آرزو میکردم که کاش درخته نجاتم بده. نفسام تند شده بود. یکی از پسرا چوبی رو که دستش بود به سمتم گرفت و با حالت تهدیدآمیزی تکونش داد.
- چند روزه که دارم کارای عجیبتو میبینم. زود بگو اون کارا چیه!
زبونم بند اومده بود. صدای تپشای قلبمو تو گوشم میشنیدم. کم مونده بود که اشکم در بیاد. پسر یکی از گلایی که تازه رو بوتهی کنارم شکوفا کرده بودم رو با خشونت کند و گرفت جلوم.
- بهت میگم این چیه؟
مامان گفته بود نباید از جادو به کسی چیزی بگم. میگفت اگه بقیه بفهمن خطرناکه. ولی انگار فهمیده بودن. داشتم میفهمیدم که چرا مامان میگفت خطرناکه. پسر نوک چوبشو روی گونهم گذاشت. تیزی سرشو حس میکردم.
- پس حرف نمیزنی نه؟ نکنه لالی؟! تو یه عجیب الخلقهای! باید بندازنت تو آتیش و بسوزوننت!
چوبشو روی صورتم فشار داد و پایین کشید. لپم درد گرفته بود و میسوخت. دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم و با صدای بلند گریه کردم. با جاری شدن اشکام سوزش گونهم هم بیشتر شد.
- آریانا!
- حسابتونو میرسم!
همون موقع بود که داداشیام پیدام کردن. ابرفورث به سمت پسرا حمله کرد. عصبانی بود و ترسناک شده بود. چند تا انفجار کوچولو نزدیکش اتفاق افتاد. آخه ابرفورث هم هنوز نرفته بود هاگوارتز و وقتایی که عصبانی میشد یا حرصش میگرفت اینجوری اطرافش مثل ترقه میترکید. پسرا با دیدن این وضعیت ترسیدن و تصمیم گرفتن فرار کنن.
آلبوس به سمت من اومد که هنوز گریه میکردم. یه دستمال لیمویی از جیب لباسش درآورد و روی گونهم گذاشت و بغلم کرد.
- دیگه نگران نباش. ما پیشتیم. نمیذاریم اتفاقی برات بیفته.
همون موقع ابرفورث هم نفس نفس زنان برگشت.
- فرار... کر... دن... ولی...
یهو قیافهش وحشتزده شد.
- داره خون میاد!
- آره... بهتره برگردیم خونه.
ابرفورث توی جیباش دنبال دستمالش گشت ولی پیداش نکرد. تو راه خونه داداشی آلبوس دستشو دورم حلقه کرده بود و منم بهش چسبیده بودم و همینجور دستمالو رو لپم فشار میدادم. درد میکرد ولی داداشی میگفت باید فشار بدم تا خونش بند بیاد.
هوا داشت تاریک میشد که به خونه رسیدیم. داداشی جریانو برای مامان و بابا تعریف کرد. مامان هم زخم لپمو با یه مادهای تمیز کرد که خیلی سوخت و باعث شد دوباره اشکم دربیاد و بعد بستش. بعد از این که شام خوردیم بابا رفت بیرون. نمیدونستم کجا میره ولی اینقدر خسته بودم که جون پرسیدن نداشتم. داداشی منو تا اتاقم برد و بهم شب بخیر گفت.
نیمههای شب بود که با سر و صدا از خواب بیدار شدم. صدا از طبقهی پایین میومد. وسط راه پله بودم که دیدم یه سری آدمایی با لباس فرم که آرم وزارت سحر و جادو رو داشت داشتن بابامو دست بسته و با زور میبردن. تو تاریکی پلهها بودم. خشکم زده بود. آلبوس و ابرفورث کنار مامان پایین بودن. هیچ کس متوجه حضور من نشده بود. فکر کنم ابرفورث داشت گریه میکرد. از مامان پرسید که چرا بابا رو بردن و مامان گفت که بابا رفته و پسرایی که منو اذیت کرده بودن جادو کرده. با شنیدن جواب مامان بیشتر از قبل ترسیدم. آروم آروم پلهها رو بالا برگشتم و رفتم تو اتاق. دیگه اشکام سرازیر شده بود. همهی اینا به خاطر جادوی من بود. چون هنوز نمیتونستم کنترلش کنم. اگه... اگه من جادو نمیکردم هیچ کدوم از این اتفاقا نمیافتاد... آره خودش بود! من دیگه نباید جادو میکردم! دیگه از جادویی که دوستش داشتم میترسیدم. نمیخواستمش. و تصمیم گرفتم که دیگه جادو نکنم.
چند روز گذشت ولی شرایط اصلا خوب نبود. زمزمهها و حرفایی که بود بیشتر از همه چی اذیتمون میکرد. نگاهایی که وقتی پامونو از در خونه میذاشتیم بیرون رومون بود... توی خونه هم اونقدری خوب نبود. اغلب هیچ کس حرفی نمیزد. تو سکوت غذا میخوردیم. تو سکوت مینشستیم. بیرونم پر از سکوت بود ولی درونم پر از حرفایی که تموم نمیشدن. پر از صداهایی که میگفتن اینا همش تقصیر منه. نباید دیگه جادو کنم. و منم جادو نمیکردم. با این که جادو نمیکردم ولی صدا هی بلند و بلند و بلندتر میشد.
گوشهی اتاقم نشسته بودم و زانوهامو تو بغلم گرفته بودم. قلبم فشرده بود. انگار یه چیزی از درون، قلبمو گرفته بود تو مشتش و با همهی توان فشارش میداد. کم مونده بود تا قلبم تو مشت اون موجود بزرگ سیاه درونم بترکه. صدای داداشی رو شنیدم. برای نهار صدام میکرد. ولی نمیتونستم جواب بدم. نه میتونستم حرکت کنم نه میتونستم جوابی بدم. دو تا تقه به در اتاق خورد. در باز شد.
- آریانا...
داداشی آلبوس بود. سرمو به سختی از رو زانوهام برداشتم تا بهش نگاه کنم که دیدم هالههای مشکی مثل چندتا حلقه دورمو گرفته بودن. داداشی هم با دیدن هالهها خشکش زده بود و همینجور نگاه میکرد. چند لحظه بعد آروم آروم به سمتم اومد. دستشو به سمتم دراز کرد.
- بیا بریم.
ولی به محض این که دستش به هالهی سیاه خورد به شدت عقب پرت شد و محکم به دیوار خورد. وحشتزده بلند شدم. میترسیدم نزدیکش برم. قلبم اینقدر محکم میزد که نزدیک بود از سینهم دربیاد. نفسم گرفته بود. اون موجود سیاه درونم بیشتر از قبل داشت قلبمو تو مشتش فشار میداد.
- تو به برادرت آسیب زدی! تو داری همه رو نابود میکنی!
اشکام جاری شده بود. نمیتونستم از جایی که آلبوس افتاده بود چشم بردارم. هالههای مشکی دورم بیشتر از قبل شده بودن.
مامان درو باز کرد. اول منو دید. ترسِ توی چشماش چند برابر شد. بعد مسیر نگاهمو دنبال کرد و داداشی رو دید. سریع سمتش رفت و داداشیو از اتاق بیرون کشید. سیاهی دورم همینجور بیشتر و بیشتر میشد. قلبم فشرده و فشردهتر میشد. دیگه نفسی برام نمونده بود. تو یه لحظه فقط حس کردم قبلم ترکید و بعدش... فقط سیاهی...
چشمامو که باز کردم نمیدونستم کجام. همهی بدنم درد میکرد. نمیدونستم چی شده. آخرین چیزی که یادم بود این بود که مامان داداشیو از اتاق برد بیرون. بعدش... بعدشو دیگه یادم نبود. هالههای سیاه اطرافم و صدای تو سرم ناپدید شده بودن. به سختی نشستم و پارچهی خیسی که روی پیشونیم بود افتاد. یکم به اطراف که نگاه کردم فهمیدم تو اتاق داداشی آلبوسم. یه پرندهی قرمز هم پایین تخت خوابیده بود. روی سقف و دیوارا هم چندتا ترک ایجاد شده بود.
دستگیرهی در با صدای آرومی چرخید و در باز شد. داداشی آلبوس بود. سرشو با باند سفیدی بسته بود.
- آریانا!
اومد کنارم نشست و بغلم کرد. محکم تو بغلش فشارم میداد.
- ما خیلی نگرانت شده بودیم... بهتری؟
- اوهوم...
داداشی تو چشام نگاه کرد. لبخند میزد. دستشو رو گونهی چپم کشید.
- گونهت هم کامل خوب شده.
دستمو سمت گونهم بردم. هیچ اثری از زخم گونهم نبود. نگاهم به باندی بود که داداشی به سرش بسته بود. دستمو آروم بردم سمتش.
- داداشی... سرت...
- نگران نباش چیزی نیست! من خوبم!
لبخند بزرگی تحویلم داد ولی من چشمام پر از اشک شد. از خودم ناراحت بودم...
- داداشی ببخشید... من نمیخواستم... نمیخواستم داداشی آسیب... ببینه... داداشی من... دست خودم نبود...
داداشی دوباره منو تو بغلش گرفت و سرمو نوازش میکرد.
- اشکالی نداره... غصه نخور من حالم خوبه...
- داداشی من نمیخواستم اذیتت کنم...
- میدونم عزیزم... میدونم...
بعد از این که آروم شدم، داداشی بهم گفت که هنوز باید استراحت کنم و بهتره که بخوابم و بعدا همه چیو برام تعریف میکنه که چه اتفاقی افتاد. منم حرف داداشیو گوش کردم. وقتی دوباره بیدار شدم حالم بهتر بود. مامان و ابرفورث و آلبوس یه مقدار پیشم بودن. غذا رو هم همهشون آوردن تو اتاق من تا با هم بخوریم. بعدش میخواستن برن که بازم استراحت کنم که دست داداشی آلبوسو گرفتم.
- داداشی...
- جانم؟!
- پیشم میمونی؟
- باشه لیمویی.
مامان و ابرفورث رفتن و داداشی آلبوس کنار تختم، یعنی در واقع تختش که من توش بودم نشست.
- داداشی برام تعریف میکنی چی شد؟ این پرندههه از کجا اومده؟ اصلا چیه؟ همه چیو برام تعریف کن داداشی...
داداشی هم همه چیو برام تعریف کرد.
- اون سیاهی دورتو یادته؟
- اوهوم...
- بهش میگن نهانه. وقتی یکی جادوشو سرکوب کنه نهانه ایجاد میشه. متاسفم که زودتر متوجه حالت نشدیم و...
- الان یعنی چی میشه داداشی؟
- الان... خب اون نهانه دیگه باهاته... کل جادو و احساساتت رو تحت تاثیر قرار میده و زندگی کردن باهاش چیز سادهای نیست...
- هوم...
چند لحظهای تو سکوت گذشت و بعد داداشی ادامه داد:
- اون روز نهانهت یه جورایی ترکید. یعنی کاملا تبدیل به نهانه شدی. اتاقت و یه بخشایی از اتاق ابرفورث که به اتاقت نزدیک بود کاملا تخریب شد و فرو ریخت... ما فقط خیلی نگران بودیم. طوری بود که انگار... خودت هم داشتی نابود میشدی... هیچ کاری نمیتونستیم بکنیم. همون موقع بود که این ققنوس پیداش شد. نمیدونیم از کجا اومده ولی صاف رفت تو مرکز تاریکی نهانهت و چند لحظه بعدش همه چی تموم شد. تو رو خرابههای خونه بیهوش افتاده بودی و اینم کنارت نشسته بود. هیچ جای زخمی هم نداشتی. میدونی... اشک ققنوس شفابخشه. فکر کنم اون نجاتت داده و مال توئه...
به پرنده نگاه کردم که بالاخره از خواب طولانیش بیدار شده بود. پر زد و اومد روی پاهام نشست و نگاهم کرد. منم آروم نوازشش کردم.
- مال منه؟ تو مال منی؟
ققنوس خودشو بهم نزدیکتر کرد.
- فکر کنم داره تائید میکنه. اسمشو میخوای چی بذاری؟
- آممممم... اسمش... اسمتو چی بذارم...
سر ققنوسو نوازش میکردم. داشتم دنبال اسم میگشتم براش.
- فلورا چطوره؟ از فلورا خوشت میاد؟
ققنوس بازم سرشو به دستم مالید.
- فکر کنم خوشش اومد داداشی!
- آره انگار که خوشش اومد!
از اونجا دیگه فلورا فلورا شد و منم ققنوسدار!
و البته که فکر نمیکنم گرفتن یه پر از ققنوس خودم برای چوبدستیم کار سختی باشه! درواقع فلورا هر از چند پرهاش میفته اینور اونور و پرای جدید در میاره. یه عالمه از پراشو جمع کردم تو یه جعبه!
یکی دو روز بعدش که من حالم بهتر شد تصمیم گرفتیم که از اونجا به دره گودریک بریم و یه زندگی جدیدو شروع کنیم. دربارهی نهانه هم... خب سخت بود. اولاش خیلی سختتر بود و اتفاقای بدی افتاد که... ترجیح میدم الان دربارهش حرف نزنم!
پ.ن: اینم چوبدستیم...
افرادی که لایک کردند
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...

ما کاپیتانمون مشکل براش پیش اومد این نامه رو داد من بیارم اینجا!
توش نوشته که ما پاک ۱۱ میزنیم و با یکی از بازیکنای تیم پیامبران مرگ خدافظی میکنیم!
افرادی که لایک کردند
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...

اون دفعه رفتم کازینو فکر کنم زیادی بهم خوش گذشت...
فعلا ۲۰ گالیون سر بردن برتوانا مقابل پرواز سیاه میخوام ببندم! کی میاد؟
افرادی که لایک کردند
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...



خورشید را دوست داشت. قبل از آمدن خورشید همه جا تاریک بود. اما بعد، خورشید تصمیم گرفت آرام آرام طلوع کند و همه جا پر از نور شد. همه چیز رنگ گرفت، زنده شد.
عاشق ماه شده بود. مدتها بود که در اتاق تاریک خود تنها بود. تا این که یک شب ماه تصمیم گرفت نورش را از لای پردههای اتاق رد کند و اتاقش را حتی شده ذرهای، روشن کند.
خورشید دنیایش را عوض کرد. قبل و بعد از آمدن خورشید همه چیز فرق میکرد. بعد از آمدن خورشید بلند شد و شروع به گشتن در دنیایی کرد که رنگی تازه گرفته بود. سرسبز شده بود. منظرهها، گیاهان، خانهها و خیابانها همه رنگ دیگری گرفته بودند.
ماه دنیایش را عوض کرد. آن شب بالاخره پرده را پس از مدتها کنار زد و با اولین نگاه، مجذوب ماه شد. دیگر کارش شده بود نشستن پشت پنجره و خیره شدن به ماه.
خورشید تمام گرما و نورش را به او میداد. هیچ چیزی را دریغ نمیکرد. خودش میسوخت تا دنیای او را روشن کند. خوشحال بود که میتواند روشنی او باشد. خورشید هم او را دوست داشت.
ماه همهی نورش را به پنجره میتاباند. ولی او از بیرون رفتن میترسید. از دیدن نور ماه بدون وجود مانعی شیشهای میانشان میترسید. تا این که دیگر تاب نیاورد. بالاخره به بیرون اتاق قدم گذاشت و بیمانع به تماشای ماه نشست. حالا ماه هم میتوانست او را بهتر ببیند و اطراف را برایش روشن کند. ماه هم عاشق او شده بود.
مدتی با خورشید بود و از حضورش لذت میبرد. اما دیگر نور خورشید سرش را درد آورده بود. چشمش را اذیت میکرد. تاریکی میخواست، اما به این معنی نبود که دیگر خورشید را دوست نداشته باشد...
به سمت ماه در مسیر میرفت. هر جایی که نور ماه بود به دنبال نور همانجا میرفت. مدتی رفت ولی دیگر خسته شده بود. ماه هر شب باریک و باریکتر میشد. هر چه دست دراز میکرد دستش به ماه نمیرسید. میترسید که ماه را از دست بدهد. میترسید که دوباره همه جا تاریک شود...
خورشید نمیدانست چکار کند. کارش شده بود روشن کردن دنیای او. نمیتوانست خاموش شود. ولی از اذیت کردن او هم قلبش به درد میآمد. میخواست کاری کند ولی نمیتوانست...
ماه نمیخواست او را تنها بگذارد. نمیخواست اجازه دهد دوباره از دنیا به همان اتاق تاریک پناه ببرد. میخواست کنارش بماند، اما نمیتوانست. نمیتوانست جلوی باریک شدنش را بگیرد. و نمیدانست آن یک شب که در آسمان دیده نمیشود تا دوباره شروع به بزرگ شدن کند، چه بر سر او خواهد آمد...
افرادی که لایک کردند
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...

کلمات فعلی: دوست داشتنی، گرم، خنده، فرش، فیگور، پدربزرگ، آسمان
سوژه: امید
روی چمنها دراز کشیده و به آسمان چشم دوخته بود. چمنها هنوز از نم باران چند ساعت پیش خنک بودند و بویشان در هوا پخش شده بود. برخورد چمنها با گردنش کمی قلقلکش میداد ولی حس کردن لطافت آن را روی پوستش دوست داشت. چشمش به گذر ابرها بود ولی ذهنش امیدها و آرزوهایش را میدید.
در خانه بود، با دوست داشتنیترین فرد زندگیاش، به همراه چند بچهی قد و نیم قد که دور و برشان بودند و با سر و صدا بازی میکردند. دنبال هم میدویدند و روی مبلها میپریدند. صدای خندههایشان تا آسمان میرفت. در میان دویدنهایشان، پسر کوچکتر به لیوان چای داغی که روی میز بود خورد و آن را روی خودش و فرش ریخت. همسرش سریع بلند شد تا پسرشان را دریابد و خودش هم لیوان را از روی فرش برداشت. خندهای روی لبانش نقش بسته بود. حتی در تصوراتش هم بچههایشان شیطنت میکردند و خرابکاری به بار میآوردند! و آنها دوتایی مراقب بچهها بودند و خرابیها را درست میکردند.
در خیالش جلو رفت. بچههای کوچکشان یکی یکی بزرگ شدند، ازدواج کردند، هر کدام خانوادهی جدیدی تشکیل دادند. پدربزرگ شدن هم لذت خودش را داشت. اگر بچههایش بادام بودند، نوههایش مغز بادام بودند! ولی درخت بادام کلا کس دیگری بود، همیشه کنارش، با لبخند گرمش و آغوش همیشه بازش...
دوباره داشت ابرها را میدید. از رویاپردازیهایش لذت میبرد. در همان حال سایهای رویش افتاد. به سمت کسی که جلوی خورشید ایساده بود برگشت. نمیتوانست چهرهاش را ببیند ولی فیگورش عصبانی به نظر میآمد. از صدایش او را شناخت. مادرش بود که گفت:
- معلوم هست تو دو ساعته داری اینجا چیکار میکنی؟!
کلمات نفر بعد: قهر، عشق، چراغ، نقاشی، نخ، پرتقال، گاو
افرادی که لایک کردند
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...

گابریلا که از جواب سالازار قانع شده بود سری تکون داد.
- آهان! خب پس من تو زمین منتظرتونم!
بعد به سمت زمین کوییدیچ رفت و از خروجی راهرو که یکم جلوتر بود خارج. به محض خروج گابریلا از خروجی راهرو دوباره کش اومد. خیلی خیلی کش اومد. اینقدر کش اومد که بازیکنا دیگه حتی نمیتونستن خروجی رو ببینن.
- اینقدر وایسادین که بدتون سرد شد. باید دوباره یک کیلومتر رو برین!
همه آه از نهادشون میخواست بلند شه ولی خب میترسیدن حرفی بزنن. کلی راه رفته بودن و حالا باید بازم کلی راه میرفتن که تازه اینا هنوز حتی اول ماجرا هم حساب نمیشد و معلوم نبود سالازار تو زمین کوییدیچ چه چیزایی براشون تدارک دیده. سالازار به راه افتاد و بقیه هم اومدن راه بیفتن که...
- من خسته شدم! دیگه نمیتونم!

سالازار به سمت بازیکنا برگشت تا ببینه که دقیقا کی این حرفو زد که دید یه نفر خارج از صف وایساده. آریانا کنار داداشش آلبوس وایساده بود و دستشو گرفته بود.
- برو تو صف و نظمو به هم نریز دختر!
- ولی من میخوام پیش داداشیم باشم...

سالازار داشت عصبی میشد. سالازار به ندرت عصبی میشد و افراد زیادی نیستن که عصبی شدن سالازار رو دیده باشن. سالازار نمیخواست عصبی بشه چون این نشونهی ضعف بود. اون همیشه کارشو با قدرت و کاریزما و اگه نیاز میشد زور پیش میبرد و هیچ وقت نیازی به عصبی شدن نداشت. ولی صدای زیر آریانا و لحن لوس و کشدارش بدجور رو اعصاب سالازار میرفت. سالازار سعی کرد اینا رو نادیده بگیره و لحن محکمتری بهش گفت:
- برگرد تو صف وگرنه حذفی! راه میفتیم!
و پشتشو کرد تا جلوی بازیکنا برگرده.
- نه... نمیخوام... من خسته شدم...

آریانا روی زمین نشسته بود و اشکش جاری شده بود. حالا لجبازی و گریهی آریانا هم به بقیهی چیزای رو اعصاب سالازار اضافه شده بود.
افرادی که لایک کردند
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج

