جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  76 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  192 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  210 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  303 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  205 خواندن  1 نظر 

پاسخ: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 14 خرداد 1405 22:50
نمایش جزئیات
آفلاین
گورستان خاطرات

قسمت اول



شب آن‌قدر سنگین بود که انگار زمان در جایی میان تاریکی و سکوت متوقف شده بود. هوای اتاق بوی سنگ مرطوب، خاک کهنه و چیزی شبیه فلز زنگ‌زده می‌داد. بویی که در اعماق سیاهچال‌های متروک یا مقبره‌هایی فراموش‌شده به مشام می‌رسد؛ بویی که نه به زندگی تعلق دارد و نه به مرگ.

نور اندکی در فضا وجود داشت. نه از شمع و نه از مشعل؛ بلکه از خطوطی باریک و نقره‌ای که روی دیوارهای سنگی حک شده بودند و مانند رگ‌های زنده زیر پوست سطح سنگ می‌درخشیدند. آن خطوط در فواصل نامنظم می‌تپیدند؛ گویی موجودی عظیم در دل دیوارها نفس می‌کشید. هر بار که نور کم و زیاد می‌شد، سایه‌ها نیز جان می‌گرفتند، بر دیوارها می‌لغزیدند، کش می‌آمدند، جمع می‌شدند و دوباره ناپدید می‌شدند.

در مرکز اتاق، صندلی‌ای از سنگ سیاه قرار داشت. سنگی براق، صیقلی و غیرطبیعی، گویی از دل شب تراشیده شده بود. روی آن صندلی، سیبل تریلانی نشسته بود.

یا دقیق‌تر... به آن دوخته شده بود.

بازوانش روی دسته‌های صندلی قرار داشتند اما نه طنابی وجود داشت و نه زنجیری. در عوض حلقه‌هایی از نور تیره، چیزی میان دود و فلز مذاب، دور مچ‌هایش پیچیده بودند. آن حلقه‌ها زنده به نظر می‌رسیدند. گاهی منقبض می‌شدند، گاهی آرام روی پوست حرکت می‌کردند و هر بار که سیبل سعی می‌کرد کوچک‌ترین حرکتی انجام دهد، تارهای سیاه‌رنگی از میان آن حلقه‌ها بیرون می‌آمدند و تا زیر پوستش نفوذ می‌کردند. گویی جادو مستقیماً به اعصاب او متصل شده بود.

پاهایش نیز به همان شکل مهار شده بودند. از زانو تا مچ، رگه‌های تاریک جادو روی پوستش بالا رفته بودند؛ مانند شاخه‌های خشکیده‌ای که درون گوشت رشد کرده باشند.

اما بدترین بخش، سکوت بود. دهانش بسته نشده بود. هیچ طلسمی لب‌هایش را به هم ندوخته بود. با این حال نمی‌توانست حرف بزند. جادو عمیق‌تر از آن عمل می‌کرد. هر کلمه‌ای پیش از آنکه شکل بگیرد خفه می‌شد. گویی دستی نامرئی میان ذهن و زبانش قرار گرفته بود. او می‌توانست فکر کند، می‌توانست خشمگین شود، می‌توانست فریاد بکشد اما هیچ‌یک از آن‌ها هرگز به صدا تبدیل نمی‌شدند.

تنها چیزی که باقی مانده بود نگاهش بود و نگاه سیبل هنوز زنده بود. سرد، تیز و خطرناک...

همان نگاهی که سال‌ها پیش بسیاری را وادار به سکوت کرده بود اما امشب... حتی آن نگاه نیز در این اتاق قدرت چندانی نداشت.

چند متر دورتر از او مردی ایستاده بود. آرام و بی‌حرکت. سایه‌ای بلند در میان نورهای لرزان دیوار دستانش پشت کمرش قرار داشت. سرش اندکی خم شده بود. مثل استادی که در حال تماشای نتیجه آزمایشی موفق باشد.

صورتش در تاریکی نیمه‌پنهان مانده بود. اما چشم‌هایش... چشم‌هایش به وضوح دیده می‌شدند. درخشش سرد و بی‌روحی در آن‌ها وجود داشت. نه خشم، نه هیجان و نه حتی لذت؛ تنها آرامشی بیمارگونه بود.

مدت زیادی هیچ‌کدام حرکتی نکردند. تنها سکوت میانشان حکمرانی می‌کرد. سکوتی که هر لحظه سنگین‌تر می‌شد.

سرانجام مرد لبخند کم‌رنگی زد.
- سال‌ها این لحظه رو تصور می‌کردم.

صدایش آرام بود... بیش از حد آرام!

مانند کسی که کنار تخت بیماری خوابیده صحبت می‌کند.

- گاهی فکر می‌کردم وقتی دوباره ببینمت، فورا می‌کشمت.

قدم اول را به سمت سیبل برداشت. صدای کفش‌هایش روی سنگ، در اتاق پیچید.

- بعد فکر کردم نه... این زیادی ساده‌ست.

قدم دوم...

- مرگ برای آدم‌هایی مثل ما مجازات نیست.

و قدم سوم...

نور کم‌جان دیوار، بخشی از صورتش را روشن کرد. خطوطی از جادوهای سیاه روی گردنش دیده می‌شدند. نقوشی که انگار مستقیما روی پوست حک شده بودند. نشانه سال‌ها کار با نیروهایی که بیشتر جادوگران حتی جرئت مطالعه‌شان را نداشتند.

او مستقیم مقابل سیبل ایستاد. آن‌قدر نزدیک که می‌توانست انعکاس خود را در چشمان او ببیند.
- می‌دونی استاد...

مکث کرد. کلمه استاد را با لحنی خاص بر زبان آورد. نه از سر احترام و نه از سر تمسخر، بلکه مانند زخمی که هر بار باز می‌شود.

- خیلی‌ها فکر می‌کنن انتقام یعنی خون.

دستش را روی دسته صندلی کشید.

- خیلی‌ها فکر می‌کنن درد یعنی شکستن استخوان.

لبخندش عمیق‌تر شد.

- اونا هیچ‌چیز درباره انسان نمی‌دونن.

سیبل خیره نگاهش می‌کرد. اگر قادر بود حرکت کند، احتمالا همین حالا طلسمی مرگبار به سمت او پرتاب می‌کرد. اما آن مرد این را می‌دانست. تمام این سال‌ها را صرف اطمینان از همین لحظه کرده بود. او خم شد. صورتش تنها چند سانتی‌متر با صورت سیبل فاصله داشت.

- و من نمی‌خوام بکشمت.

زمزمه کرد.

- می‌خوام هر چیزی که تو رو ساخته نابود کنم.

سکوت دوباره میانشان افتاد. نورهای نقره‌ای روی دیوارها آهسته تپیدند. هوای اتاق سردتر شد. و برای نخستین بار سیبل چیزی را احساس کرد که مدت‌ها بود تجربه نکرده بود؛ عدم اطمینان...

مرد عقب رفت. به سمت میز سنگی کوچکی در گوشه اتاق. روی میز اشیای مختلفی قرار داشتند. کتاب‌هایی با جلدهای فرسوده، بطری‌هایی حاوی مایعات تیره، قطعاتی از استخوان و در میان همه آن‌ها... حوضچه‌ای کم‌عمق از نقره مایع.

سطح آن، مانند آینه‌ای زنده، بی‌وقفه موج می‌خورد. مرد انگشتانش را درون مایع فرو برد و سطح نقره‌ای شروع به لرزیدن کرد.
- می‌دونی سخت‌ترین بخش کار چی بود؟

پشتش به سیبل بود.

- پیدا کردنت؟ نه.

مایع درون حوضچه تیره‌تر شد.

- شکست دادنت هم نه.

رگه‌هایی سیاه از میان نقره بالا آمدند.

- سخت‌ترین بخش این بود که بفهمم از کجا باید شروع کنم.

او سرش را برگرداند. چشمانش مستقیم به چشمان سیبل دوخته شد.
- بعد فهمیدم جواب همیشه جلوی چشمم بوده.

لبخند زد.
- گذشته!

در همان لحظه، تمام خطوط نورانی روی دیوارها همزمان روشن شدند. اتاق در هاله‌ای از نور سرد و نقره‌ای غرق شد. هوای اطراف شروع به لرزیدن کرد و جادو در فضا جریان یافت. سنگ‌ها ناله کردند. سایه‌ها روی دیوار پیچ‌وتاب خوردند و سیبل احساس کرد چیزی نامرئی در حال نزدیک شدن است؛ نه به بدنش و نه به قلبش؛ بلکه به جایی عمیق‌تر. به جایی که خاطرات در آن دفن شده بودند.

مرد قدمی به جلو برداشت. چوبدستی سیاه‌رنگش را بالا آورد. نوک آن درست مقابل پیشانی سیبل متوقف شد.
- امشب...

صدایش در میان لرزش جادو پیچید.
- اولین در رو باز می‌کنیم، استاد.

رشته‌ای باریک از نور سیاه از نوک چوبدستی بیرون آمد. آرام و بی‌صدا مانند خاری که در تاریکی رشد کند. رشته نور به پیشانی سیبل رسید.

و درست در لحظه‌ای که به ذهن او نفوذ کرد... همه‌چیز در تاریکی فرو رفت.
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!


پاسخ: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: پنجشنبه 15 آبان 1404 01:36
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


سیبل آرام و بی‌حرف جلو آمد. هیچکس نمی‌دانست که در این لحظه لونا، که پشت جمعیت و نزدیک ستون سمت راست ایستاده بود، نفس‌هایش نامنظم شده بود. چشمانش پلک نمی‌زدند. سفیدی چشمش کمی بیش از حد دیده می‌شد. اما صبح بود. همه‌ مغزهای خسته و خواب‌زده‌ای داشتند. هیچکس این تفاوت‌های ظریف را آنقدر جدی نمی‌گرفت که تفسیرش کند.

سیبل دستش را داخل جیب شنل عمیق نیلگونش برد. صدای خفیف برخورد شیشه با زنجیر ظریف داخل آستر شنل پیچید. و بعد گوی را بیرون کشید.

گوی پیشگویی، نه شبیه گوی‌های رسمی و استانداردی که همه دیده بودند، که شبیه یک شی بسیار قدیمی‌تر بود. گویی متعلق به زمانی بودکه قوانین هنوز تثبیت نشده بودند. شیشه‌ای کهنه، با ترک‌های مویی که در نور شومینه مثل شبکه رگه‌های یخ‌زده در زمستان دیده می‌شد. و درونش رشته‌هایی از مه نقره‌ای پوسیده شناور بود که انگار از جنس زمان نبودند… بلکه از جنس چیزی شبیه حافظه‌ی مرگ به نظر می‌رسیدند.

زمزمه‌ی خفیفی از میان جمع بلند شد. همه ناخودآگاه چند سانتی‌متر به شکلی هماهنگ عقب رفتند. نه از ترس… از نوعی واکنش ناخودآگاه غریزی. همان واکنش غریبی که همیشه به اشیا ممنوعه، پرسش‌برانگیز و بسیار قدیمی می‌دهی قبل از آنکه بفهمی چرا.

اما در چهره‌ی سیبل هیچ واکنش انسانی نبود، حتی لرزش. نه هیجان، نه ترس، نه خشم و نه حتی مسئولیت. فقط نظمی سرد و ساختاریافته. او این حس را همیشه داشت؛ اتفاقات را قبل از وقوعشان می‌دانست. اما این بار، چیزی غیرمعمول بود.

آستریکس گفت:
- اگه بتونی با این گوی تایید کنی، حداقل می‌فهمیم توی تالار چی حضور داره. این، می‌تونه نقشه‌مون رو عوض کنه.

سیبل آهسته سرش را کمی کج کرد. به اندازه فقط دو درجه. این دو درجه برای کسی که دقیق نگاه کند، معنای شک و تردید داشت. اما هیچکس امروز آن‌قدر دقیق نبود.

سیبل گوی را روی میز سنگی وسط تالار گذاشت. انگشتانش را کنار آن گذاشت و بعد با صدای بم و آرامی که تمام خواب‌آلودگی هوا را می‌برید، گفت:
- هیچکس جز من نباید اینو لمس کنه. اگه کوچک‌ترین اختلال در انرژی گوی ایجاد بشه، روح… اگه هست… پنهان‌تر می‌شه نه آشکارتر.

کسی اعتراضی نکرد. و همین بی‌اعتراضی، مثل یک تایید ناگفته، راه را برای فاجعه باز کرد. سیبل دستش را روی شیشه گذاشت. نور نقره‌ای داخل گوی، از حالت شناور آرام، به لرزش شکننده‌ای تبدیل شد. انگار بیدار شده. انگار تازه فهمیده جایی آمده که نباید باشد.

ملانی، ناخودآگاه یک قدم جلو رفت. اما قبل از آنکه حتی نفس بکشد، آستریکس آرام دستش را گرفت و سرش را به نشانه سکوت تکان داد. کسی نباید ریتم را بر هم می‌زد.

لونا همچنان در سکوت بین جمع حرکت می‌کرد. لب‌هایش از رنگ افتاده بودند و نبض گردنش تقریبا نامحسوس شده بود. و آن موجود داخل او، چیزی را حس کرده بود. خطر... خطری بسیار نزدیک و قوی...

حرفی نبود. تنها سکوتی سنگین و مرگبار در هوا حس می‌شد. اما موج تاریک تصمیم آن روح، مثل موجی خشک در هوا پخش شد. و فقط سیبل آن را حس کرد. انگار ستون فقراتش یک لحظه با سرمای خالص یخ بسته باشد.

سیبل چشم‌هایش را بست. و این همان لحظه‌ای بود که روح، بی‌صدا و بی‌حرکت، از درون بدن لونا جدا شد. مثل یک سایه‌ی بخارآلود سیاه، نامرئی برای چشم معمولی. نه مثل مه، نه مثل دود. شبیه تاریکی‌ای که نمی‌بینی ولی در آخر می‌فهمی از همان ابتدا وجود داشته... و مستقیم به سمت سیبل رفت.

در لحظه‌ای که انگشتان سیبل روی شیشه گوی لرزش بسیار بسیار خفیفی کرد، روح تاریک از وسط سینه‌ی او رد شد. هیچ صدا، هیچ فریاد و هیچ انفجاری در کار نبود. فقط نفسی که گلوگیرتر از حد معمول بالا آمد.

چشم‌های سیبل باز شد. چشم‌هایی که حالا تاریک‌تر و تیره‌تر از حالت عادی بودند. اما هیچکس این تغییر میلی‌متری را در مردمکش ندید.

اما حالا روح میزبان جدیدی داشت. سیبل تریلانی تسخیر شده برای لحظاتی به گوی مقابلش خیره شد و سپس مانند عروسک خیمه شب بازی که نخ‌هایش پاره شده باشد بی‌حرکت بر زمین افتاد.

افرادی که لایک کردند

تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!


پاسخ: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آبان 1404 00:48
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


بردلی هنوز نگاهش را از آن دست خون‌آلود نمی‌گرفت. قطرات خون خشک‌شده در لایه‌های کف تالار، مثل شیارهای ریز روی صفحات کتاب‌های نفرین‌شده به نظر می‌آمدند؛ انگار که تالار خاطره خون را حفظ می‌کرد، آن را آرشیو می‌کرد، مثل یک حقیقتی که نمی‌شد با هیچ شستن و تطهیر کردن پاک کرد.

هوای تالار ریونکلاو، برخلاف همیشه، حس فکر کردن نداشت. ریونکلاو معمولا هوای شفافی داشت. مثل هوای کارگاه یک استاد منطق. مثل هوای سرد معبدهای باستانی که در آن‌ها فقط روایت حقیقت پذیرفته می‌شد. اما الان… انگار هوا خفه بود. مثل این که چیزی در دیواره‌های تالار گیر کرده باشد و نمی‌گذارد نفس عبور کند.

آلنیس کمی عقب‌تر می‌رود. تا جایی که از خون لیز زیر پایش فاصله داشته باشد. کف پاهایش روی سنگ‌های برنزی رنگ تالار سرد می‌شود. سردی‌ای که به ستون فقراتش می‌رود.

- گریفیندوریا باید جواب بدن.

این جمله بردلی در فضا شناور می‌ماند. صدای او خش‌دار بود. ولی بیشتر از خش‌دار بودن… این حس را داشت که خودش درحال باور کردن اتفاقاتی‌ست که ذهنش هنوز نمی‌پذیرد.

لاکرتیا آهسته نزدیکتر می‌شود و روی نقش‌های طلایی کناره دیوار دست می‌کشد. انگار می‌خواست بفهمد که آیا تالار چیزی را مخفی کرده؟ اما دیوار فقط سکوت کرده بود. سکوت غیرطبیعی...

گابریلا پشت سر ریونکلاوی‌ها ایستاده بود. همانجا، بدون این‌که کسی نگاهش کند. بدون این‌که کسی متوجه باشد او از لحظه ورود هلن تا الان حتی یک بار هم پلک نزده.

نور آبی پنجره‌های بلند تالار روی صورت او افتاده بود و رنگ چشم‌هایش را کمی روشن‌تر کرده بود. اگر کسی دقیق‌تر نگاه می‌کرد… آن رنگ بنفش چشمان گابریلا بیش از حد، بیش از حد واقعی، زنده بود. اما ریونکلاوی‌ها نمی‌دیدند. چون دنبال علتی خارج از تالارشان بودند. فقط خارج از تالار.

بردلی قدمی عقب می‌کشد و دستش را روی پیشانی‌اش می‌گذارد.
- ما باید اینو گزارش بدیم. این… دیگه فقط یه درگیری شخصی نیست. این یه تهدیده، یه هشداره. یه نفر داره جنگ راه می‌ندازه.

کسی حرفی نمی‌زند. شمع‌های بزرگ روی طاقچه‌ها شروع به سوسو زدن می‌کنند. انگار جریان هوا از جایی ناشناس درون تالار رد می‌شود. نور آبی پنجره لرزش می‌گیرد. سایه‌های بلند روی سقف انگار لحظه‌ای بهم می‌چسبند. یک شکل واحد، مبهم، نامفهوم… و بعد دوباره از هم می‌پاشند.

صدای طبل‌های آهسته و دور در قلعه شنیده می‌شود، نه موسیقی، نه مراسم، نه دانش‌آموز. مثل صدایی که از عمق زمین می‌آید. مثل چیزی که دارد آهسته نزدیک می‌شود. با ریتمی که تنا موجودات حیوان‌گونه می‌فهمندش، نه انسان‌ها.

آلنیس یک لحظه حس می‌کند تار موهای پشت گردنش سیخ شده‌اند. گابریلا آرام سرش را کمی به یک طرف خم می‌کند. در حد زاویه‌ای کوچک. آنقدر که حس تماشاگر یک شکارچی را بدهد.
- گریفیندوریا اصلا نمی‌تونن همچین چیزی رو تنها انجام بدن.
صدایش نرم بود و آرام... ولی تهش یک لرزش خیلی خیلی خفیف داشت. لرزشی که انگار صدای واقعی نبود… انعکاس یک چیز دیگر بود، یک حضور دیگر...

- باید دقیق بفهمیم کی اینو اینجا گذاشته.
گابریلا ادامه می‌دهد:
- ممکنه دو نفر، یا چند نفر…

جلوی گابریلا کسی متوجه نبود که وقتی گفت چند نفر… گوشه لبش یک میلی‌متری بالاتر رفت. فقط همان یک میلی‌متر. یک میلی‌متری که حتی اگر کس دیگری می‌دید فکر می‌کرد انعکاس نور است یا یک خطای بینایی.

بردلی نفس عمیقی می‌کشد و به سمت خروجی تالار حرکت می‌کند.
- من می‌رم تالار گریفیندور.

- صبر کن!
لاکرتیا جلو می‌رود.

- الان همه تو شوکند. شرایط فعلا کنترل‌شده نیست. اگه این یه الگوی حمله‌ باشه چی؟ اگر… اگر همین الان تالارهای دیگه…

حتی هوا هم ساکت می‌شود. مثل چند ثانیه خلا. سکوتی که انگار تالار خودش را جمع می‌کند. انگار تا سقف‌ها صدایش را بالا می‌برد… و بعد… هیچ.

همه حس می‌کنند چیزی در هاگوارتز در حال تغییر است، ناپیدا اما بسیار واقعی.

گابریلا آرام پشت همه قدم برمی‌دارد، بدون صداو بدون لمس زمین. همین که نزدیک در می‌رسند… یک‌باره حسی سرازیر می‌شود، انگار تالار منتظر بود. منتظر خروج... و فقط یک جمله خیلی خیلی آرام از گابریلا شنیده می‌شود. نه بلند، نه زمزمه مستقیم. انگار از داخل ذهن، از زیر پرده تاریک شنیده می‌شد.
- بازی تازه شروع شده...

و هیچ‌کس این جمله را به طور واضح نشنید. ولی همه به شکل عجیب و غریزی یک لرزش خفیف در قلبشان حس کردند.

افرادی که لایک کردند

تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!


پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: دوشنبه 12 آبان 1404 20:15
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


ملانی- گودریک باز هم تو مخمصه افتاده بود. باز هم باید ذهن رووناییش رو به کار مینداخت بلکه بتونه یه راه فراری برای خودش پیدا کنه. بنابراین چرخ دنده های ذهن رووناییش با چنان سرعتی شروع به کار کردن که بین موهای ملانی بیرون زد. بقیه با دهن باز محو این صحنه شده بودن که...

- یافتیم... چیز می باشد... مسابقه قبلی تمام شده و ما دیگه مایل نیستیم دوباره همون مسابقه رو اجرا کنیم.

ملانی- گودریک در اون لحظه چنان حس پیروزمندانه ای داشت که اگه کسی نمیدونست فکر میکرد تونسته هاگوارتز رو فتح کنه و سند شیش دانگشو به نام خودش بزنه. اما همیشه از قدیم گفتن پیش پیش خوشحالی کنی کنسله. اما خب ملانی- گودریک درسته که قدیمی بود ولی در واقع زیادی قدیمی بود. قدیمی تر از به وجود اومدن این اصطلاح. در نتیجه خبری از این داستان نداشت و پیش پیش مشغول خوشحالی بود. اون هم چه خوشحالی بیا و ببین.

در واقع فکر میکرد که داره تو ذهن خودش داره خوشحالی میکنه اما چیزی که نمیدونست این بود که یه کم اشتباه کرده بود و خوشحالیش از ذهنش فراتر رفته بود و جورش داشت خوشحالی میکرد که همه در حال دیدن بودن.

-هم نامهربونه... هم آفت جونه... هم با دیگرونه... هم...

نگاه های مبهوت اعضای دو گروه روی ملانی- گودریک اونو یه کمی به شک انداخت.
- شماها به چی خیره شدین؟

هیچکدوم از اعضای دو گروه جرات نداشتن خودشونو با دو بنیان گذار گروهشون در بندازن. میگین چرا دو تا؟ پس چند تا؟ نه چیزه یعنی چون با گودریکی طرف بودن که ویژگی های روونا رو داره هر دو طرف نسبت بهش احساس احترام میکردن و قصد نداشتن حرفی بزنن. اما خب لیلی- روونا که از این قید و بندا نداشت.
- باشه قبوله! یه مسابقه دیگر راه می اندازیم.

حالا یه بار دیگه اعضای دو گروه برگ ریزونای پاییز شده بودن و به لیلی- روونا خیره شده بودن که به همین راحتی حرف ملانی- گودریکو قبول کرده بود.

- مسابقه چک زنی رو جایگزینش میکنیم.

حالا با این جمله همه چی برای بقیه روشن شد که چرا لیلی- روونا به این راحتی تغییر مسابقه رو قبول کرده بود.

افرادی که لایک کردند

تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!


پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: دوشنبه 12 آبان 1404 02:22
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


شاید به نظر بیاد فاصله جایی که آکی- روونا و ملانی- گودریک بودن تا میز وسط سالن که راهی نیست. اما برای ذهن باهوش آکی- روونا همین کافی بود تا چهل و پنج تا انتگرال سه متغیره رو با محاسبات کامل و دقیق به جواب برسونه بعدش جواب حاصل از اونا رو در یک دستگاه ده معادله و بیست مجهول بذاره و در نهایت بتونه حساب کنه اگه آرنجش رو با زاویه ی 31 درجه روی میز قرار بده امکان بردش از سه دهم درصد میتونه به هفت دهم درصد برسه و برای کسی که علم آمار رو بلد باشه میدونه که این اصلا احتمال کمی نیست. بنابراین آکی- روونا با اعتماد به نفسی که بقیه نمیدونستن یهو از کجا سر و کله اش پیدا شده به سمت میز میره.

بقیه اعضای دو گروه با سرعتی غیر قابل توصیف و به سرعت دور این دو نفر و میز حلقه میزنن. مگه چند نفر بودن که میتونستن ادعا کنن در زندگیشون تونستن مسابقه مچ اندازی روونا و گودریک رو دیدن؟ این بیست و دو نفر حاضر تو این اتاق قطعا میتونستن این ادعا رو بکنن.

ملانی- گودریک دست آکی- روونا رو روی میز میذاره و دست خودش رو هم در حالت نرمال تنظیم میکنه. اینجا بود که آکی- روونا چشمش رو به چپ و راست میچرخونه تا ببینه کسی حواسش هست یا نه. بعد هم دستش رو از زاویه سی درجه ی نرمال به 31 درجه میبره و با لبخندی که انگار همون موقع دیگه بردش تضمین شده به ملانی- گودریک نگاه میکنه.

- خب با شماره سه شروع میکنیم... یک... دو...سـ
- صبر کنید!

این صدای گابریلا بود که رشته کلام گودریک رو سوراخ سوراخ میکنه.

- من نمیدونم پس تو چه یاد این نوادگانت داده ای. هنوز نمیدونن نباید وسط کلام بزرگترهاشون بپرند!

گابریلا در اون لحظه فقط چیزی که جلوی چشمش بود براش مهم بود، بنابراین بدون توجه به حرف ملانی- گودریک جلو میره و دست آکی- روونا رو یه درجه به سمت عقب میبره.
- خب مشکل حل شد. زاویه دست سی و یک درجه بود. حالا میتونید شروع کنید.

قیافه ی آکی- روونا در اون لحظه جوری بود که ظاهرا دلش میخواست گابریلا رو سی و یک قسمت نامساوی تقسیم کنه!

افرادی که لایک کردند

تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!


زمین شش حلقه
ارسال شده در: دوشنبه 5 آبان 1404 21:40
نمایش جزئیات
آفلاین
زمین شش حلقه

معرفی:

این تاپیک یک رقابت داستان‌نویسی گروهی با حال‌وهوای کوییدیچ است. در این فعالیت، اعضا در قالب تیم‌های کوییدیچ به نوشتن پست‌های داستانی می‌پردازند. نتیجه‌ی رقابت بر اساس خلاقیت، پایبندی به قوانین و هماهنگی میان نویسندگان تعیین خواهد شد.

روند اجرا


اعلام سوژه و شرایط مسابقه

در ابتدای هر دور، ناظر انجمن یک سوژه‌ی اصلی معرفی می‌کند.

همزمان، اعضای مجازی دو تیم کوییدیچ تعداد پست‌های هر تیم اعلام می‌شوند.

مثال:

موضوع: بادبادک

تیم اول: (لیست بازیکنان مجازی) → 3 پست

تیم دوم: (لیست بازیکنان مجازی) → 5 پست

شرکت‌کنندگان

همه جادوگران و ساحره ها می‌توانند وارد رقابت شده و اولین پست تیم دلخواه خود را بنویسند.

سایر اعضا به ترتیب ادامه‌ی پست‌ها را می‌نویسند تا تعداد مشخص‌شده تکمیل شود.

یک عضو می‌تواند اعلام کند که به صورت تکی قصد دارد تمام پست‌های یک تیم (از ابتدا یا میانه) را خودش بنویسد.

قوانین کوییدیچ

سوژه و داستان پست ها باید حول محور کوییدیچ شکل بگیرند و تنها اتفاقاتی از پیش از بازی که در روند بازی تاثیر دارند می‌توانند نوشته شوند.

طول پست‌ها

در ابتدای هر دور، حداکثر تعداد کلمات پست‌ها توسط ناظر مشخص می‌شود.

معیارهای داوری

داوری پست‌ها پس از پایان رقابت انجام می‌شود. معیارهای اصلی عبارتند از:

کوییدیچی بودن (پرداختن واقعی و خلاقانه به فضای کوییدیچ).

پایبندی به سوژه‌ی اعلام‌شده.

خلاقیت و نوآوری در پیشبرد داستان.

هماهنگی با پست‌های قبلی تیم.

در نهایت، بر اساس این معیارها تیم برنده معرفی خواهد شد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/20 18:50:25
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/20 18:51:01
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!


پاسخ: لیست بازیکنان و تیم‌های کوییدیچ
ارسال شده در: شنبه 3 آبان 1404 20:18
نمایش جزئیات
آفلاین
لیست تیم‌های فدراسیون کوییدیچ



تیم خصوصی برتوانا

مالک اصلی: آلبوس دامبلدور
مالک ذخیره: آریانا دامبلدور
افتخارات: عنوان سوم در دومین دور لیگالیون کوییدیچ (افزودن 10 گالیون به ارزش تیم)/ قهرمانی در اولین دور لیگالیون کوییدیچ (افزودن 30 گالیون به ارزش تیم)
ورزشگاه: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!) (به قیمت 500 گالیون)
تجهیزات ورزشگاه: 2000 نفره | 3 جایگاه VIP | ارتقای کیفیت صندلی‌ها، دروازه‌ها و چمن (به قیمت هر یک 100 گالیون » مجموعا 900 گالیون)
سرمایه: 1260 گالیون
قیمت خرید تیم: 760 گالیون

تیم خصوصی اسم نداره

مالک اصلی: دابی
مالک ذخیره: بم
افتخارات: نائب قهرمان در دومین دور لیگالیون کوییدیچ (افزودن 15 گالیون به ارزش تیم)
ورزشگاه: استادیوم آزادی(به قیمت 500 گالیون)
تجهیزات ورزشگاه: 1000 نفره | ارتقای کیفیت صندلی‌ها (به قیمت هر یک 100 گالیون » مجموعا 200 گالیون)
سرمایه: 630 گالیون
قیمت خرید تیم: 175 گالیون


تیم عمومی پیامبران مرگ

مالک: گروه اسلیترین
افتخارات: عنوان قهرمانی در دومین دور لیگالیون کوییدیچ (افزودن 30 گالیون به ارزش تیم)/ عنوان سوم در اولین دور لیگالیون کوییدیچ (افزودن 10 گالیون به ارزش تیم)
ورزشگاه: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (به قیمت 500 گالیون)
تجهیزات ورزشگاه: 2000 نفره | 3 جایگاه VIP | ارتقای کیفیت صندلی‌ها، دروازه‌ها و چمن (به قیمت هر یک 100 گالیون » مجموعا 900 گالیون)
سرمایه: 1260 گالیون
قیمت خرید تیم: 760 گالیون (غیر قابل فروش)

تیم خصوصی پرواز سیاه

مالک اصلی: ایزابل مک‌دوگال
مالک ذخیره: ساکورا آکاجی
افتخارات: -
ورزشگاه: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (به قیمت 500 گالیون)(اولویت اول)
تجهیزات ورزشگاه: -
سرمایه: 450 گالیون
قیمت خرید تیم: 0 گالیون

تیم خصوصی اوزما کاپا

مالک اصلی: آلنیس اورموند
مالک ذخیره: ریموس لوپین
افتخارات: نائب قهرمان در اولین دور لیگالیون کوییدیچ (افزودن 15 گالیون به ارزش تیم)
ورزشگاه: ورزشگاه آمازون
تجهیزات ورزشگاه: 1000 نفره | ارتقای کیفیت صندلی‌ها (به قیمت هر یک 100 گالیون » مجموعا 200 گالیون)
سرمایه: 630 گالیون
قیمت خرید تیم: 175 گالیون

تیم خصوصی هاری گراس

مالک اصلی: آکی سوگیاما
مالک ذخیره: سیریوس بلک
افتخارات: -
ورزشگاه: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی(اولویت دوم)
تجهیزات ورزشگاه: -
سرمایه: 450 گالیون
قیمت خرید تیم: 0 گالیون

تیم خصوصی مردمان خورشید

مالک اصلی: زاخاریاس اسمیت
مالک ذخیره: هیزل استیکنی
افتخارات: -
ورزشگاه: -
تجهیزات ورزشگاه: -
سرمایه: 190 گالیون
قیمت خرید تیم: 0 گالیون

افرادی که لایک کردند

تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!


پاسخ: آموزش تاریکی
ارسال شده در: یکشنبه 27 مهر 1404 02:17
نمایش جزئیات
آفلاین
قدرت


مه صبحگاهی، مثل نفسی نیمه‌جان، از پنجره‌های بلند تالار ریونکلاو بالا می‌خزید و در هوای سنگین پیش از طلوع می‌رقصید. نور خاکستری، انگار از میان لایه‌ای از شیشه‌ی بخارگرفته عبور می‌کرد و همه‌چیز را بی‌جان و خنثی نشان می‌داد؛ میزهای چوبی با رد لکه‌های جوهر خشک، پرهای کلاغ روی زمین، و فنجان‌های چای ناتمام که از نیمه‌شب جا مانده بودند.

بوی جوهر خشک‌شده و عود سوزانده‌شده در هوا پخش بود، و صدای تیک‌تاک ساعت دیواری، مانند نبض یک موجود قدیمی در تاریکی می‌تپید. پنجره‌ها با لایه‌ای از شبنم و مه پوشیده بودند، طوری که نور بیرون شبیه سایه‌ای لرزان از سپیده می‌نمود. حتی شعله‌های شمع‌ها، در برخورد با مه، حالت شیشه‌ای پیدا کرده بودند؛ انگار نور هم در حضور سیبل از حرکت بازمی‌ایستاد.

سیبل تریلانی، تنها موجود بیدار اتاق، روی یکی از صندلی‌های نزدیک به پنجره نشسته بود. پتو به دور شانه‌هایش پیچیده بود، اما نه برای گرما؛ برای سکوت. با چشمان نیمه‌باز به بیرون نگاه می‌کرد؛ جایی که برج‌های هاگوارتز در میان مه مثل سایه‌های کج و لرزان بالا می‌رفتند.

چهره‌اش در نور مبهم صبح، رنگ مرمر گرفته بود. موهای فرفری و نامرتبش از زیر پارچه‌ای که روی شانه‌اش انداخته بود بیرون زده بودند، و روی گونه‌هایش رگه‌هایی از خستگی دیده می‌شد، نه خستگی جسم، بلکه از جنسی دیگر. او همانند کسی می‌نمود که سال‌ها در سکوت به زمزمه‌هایی گوش داده که دیگران هرگز نشنیده‌اند.

چهره‌اش آرام بود، اما نگاهش نه. نگاه او چیزی را نمی‌دید؛ بلکه می‌سنجید، می‌کاوید، و می‌فهمید. چیزی در او تغییر کرده بود. دیگر پیش‌گویی اتفاقات آینده او را هیجان‌زده نمی‌کرد. دیگر از شنیدن صدای آن زمزمه‌های خاموش در ذهنش نمی‌ترسید. حالا، او از آن‌ها استفاده می‌کرد. با وسواس و دقت.

او آموخته بود که قدرت، فریاد نمی‌زند. قدرت در زمزمه‌های بی‌صدا شکل می‌گیرد، در لحظه‌ای که سکوت، از گفتن خطرناک‌تر می‌شود. هر کلمه برایش ابزاری بود، و هر نگاه، آزمایشی. حتی خواب‌هایش دیگر شخصی نبودند؛ به‌جای رویا، در آن‌ها آموزش می‌دید. ذهنش نه پناهگاه بود، نه شکنجه‌گاه؛ آزمایشگاهی بود که در آن، روح انسان‌ها را کالبدشکافی می‌کرد.

چای مقابلش هنوز داغ بود، اما بخارش به آرامی بالا می‌رفت، و در هر موج آن، سایه‌ای از چهره‌ی کسی دیده می‌شد. او می‌دانست هر بخار، هر خط، هر لرزش نور معنایی دارد. و امروز، چیزی درون آن تصویرها متفاوت بود. لب‌هایش به آرامی تکان خوردند. زمزمه‌ای، نه بلندتر از صدای نفس کشیدن، در فضا پیچید:
- امروز او خواهد فهمید.

در سکوت پس از آن جمله، حتی مه هم ایستاد. هوای اتاق، برای لحظه‌ای، به سنگینی یک قبر پر از راز شد. سیبل احساس کرد چیزی درون چای موج می‌زند؛ نه مایع، بلکه زمان. گویی آینده در بخار می‌جوشید.

او؛ یعنی «آلن ریوز»، پسر مغروری که همیشه به صداقت و منطق می‌بالید. کسی که با کلماتش ذهن‌ها را می‌بست، و حالا قرار بود خودش گرفتار ذهن باز سیبل شود. در نگاه سیبل، آلن نماد نوعی نظم بود، نظمی شکننده که پشت آن شک و ترس پنهان شده بود. او می‌دانست هر ذهنی، هرچقدر محکم، یک ترک کوچک دارد؛ کافی‌ست بدانی کجا باید انگشتت را بگذاری. و امروز، آلن قرار بود ترک خودش را پیدا کند.

در طول ماه‌های اخیر، سیبل تمرین کرده بود. نه با وردها، نه با چوب‌دستی. بلکه با فکر. با ریتم کلمات، با فاصله‌ی بین جملات، با مکث‌هایی که ذهن شنونده را در خلا نگه می‌داشت تا او در آن خلا، بذر یک فکر را بکارد. قدرت او در گفتن نبود؛ در سکوت میان گفتن‌ها بود.

اگر کسی از بیرون او را می‌دید، فقط دختری ساکت و آرام می‌دید که به نظر می‌آمد همیشه در حال فکر کردن است. اما در زیر آن سکوت، طوفانی از محاسبه و درک جریان داشت. او نفس‌های دیگران را می‌شمرد، لرزش پلک‌ها را می‌دید، و از تردیدهای کوچک، راه به درون می‌گشود. قدرتش مثل زهری لطیف بود؛ بی‌طعم، بی‌بو، اما ماندگار.

امروز روز امتحان بود. نه درسی از هاگوارتز، بلکه آزمونی برای خودش. او از جا برخاست، ردایش را صاف کرد و آرام از تالار خارج شد. پله‌های مارپیچ، با هر قدمش نفس می‌کشیدند. نور مشعل‌ها بر سنگ‌ها می‌لرزید و صدای گام‌هایش درون دیوارها طنین داشت، مثل قلبی که در قفسه‌ای سنگی می‌تپد.

در پایین برج، صدای پرهای کلاغی که از پنجره گذشت، سکوت را برید. بوی سنگ نم‌خورده و مشعل سوخته در فضا بود. او حس می‌کرد هاگوارتز، با تمام دیوارهایش، به تماشایش نشسته است. قلعه‌ای زنده، مشتاق و بی‌چهره. حتی سنگ‌ها هم به‌نوعی از او آگاه بودند.

در راهرو، صدای گروهی از شاگردان دیگر به گوش رسید. می‌خندیدند، با لحن‌هایی زنده و معمولی. سیبل بدون آن‌که نگاهشان کند، از کنارشان گذشت. یکی از آن‌ها لحظه‌ای در سکوت ایستاد، انگار چیزی نامرئی او را در جا میخکوب کرده باشد. بعد، بی‌دلیل لرزید. سیبل حتی لبخند هم نزد. چون فقط او می‌دانست.

ذهنش مثل آینه‌ای بود که در آن، انعکاس کوچک هر روحی را می‌دید. صدای فکرها مثل پچ‌پچ‌هایی در پس‌زمینه‌ی ذهنش می‌چرخیدند؛ اما او دیگر یاد گرفته بود چگونه آن‌ها را فیـلتر کند. هر صدای ضعیفی که از کنار گوشش می‌گذشت، نشانی از کنترل بود. او استاد سکوت شده بود، و سکوت، وفادارترین خدمتکار قدرت است.

وقتی به کلاس رسید، آلن ریوز پشت یکی از میزهای جلو نشسته بود. نگاهشان برای لحظه‌ای تلاقی کرد. آلن لبخند زد. لبخندی از نوع کسانی که فکر می‌کنند ذهن‌شان قلعه‌ای غیرقابل نفوذ است. اما قلعه‌ها همیشه دروازه دارند. فقط برای کسی که بداند باید از کجا وارد شود.

سیبل نشست، دفترش را باز کرد، و طوری که کسی متوجه نشود، چای گرمش را کنار دستش گذاشت. بخار آن به آرامی بالا رفت و با خطوط نامنظمی در هوا رقصید. او درون بخار، صحنه‌ای دید؛ نه واضح، نه کامل، اما کافی. آلن با دستان لرزان، میان جمع، حرفی می‌زد که نباید می‌زد. و سکوتی سنگین پس از آن.

بخار مثل موجود زنده‌ای در هوا می‌پیچید. لحظه‌ای، شکل دهان گشوده‌ی آلن را گرفت، لحظه‌ای بعد، محو شد. سیبل چشم‌هایش را نیمه بسته کرد، و در تاریکی پشت پلک‌ها، تصویر واضح‌تر شد؛ آلن در میان جمع، شکسته و تنها، محاصره‌شده توسط نگاه‌هایی که قضاوت می‌کردند. قدرت، همین بود؛ توان دیدن سقوط، پیش از آن‌که آغاز شود.

چشم‌های سیبل به نرمی بسته شدند. زمزمه‌ای کوتاه از لب‌هایش گذشت. نه ورد بود، نه طلسم. فقط کلمه بود. و قدرت، از همان‌جا آغاز شد.

کلمه مثل نخی نامرئی از دهانش بیرون خزید، از میان هوا گذشت، و درون ذهن آلن فرورفت. هیچ‌کس چیزی ندید، حتی خودش. اما جایی در ناخودآگاه او، فکری کاشته شد؛ بذر کوچکی از تردید. و تردید، همیشه از درون رشد می‌کند.

آلن در طول کلاس احساس عجیبی داشت. هر بار که استاد حرف می‌زد، تمرکزش از بین می‌رفت. ذهنش سمت چیزهایی که نمی‌خواست بهشان فکر کند، می‌رفت؛ ترس‌های قدیمی، خاطراتی که فراموششان کرده بود، صدای پدرش وقتی فریاد می‌زد.

عرق سردی بر پیشانی‌اش نشست. قلمش لرزید و جوهر روی دفترش لکه انداخت. حرف‌های استاد در گوشش پیچ می‌خوردند، ولی معنا نداشتند؛ مثل واژه‌هایی از زبانی بیگانه. او حتی حس می‌کرد کسی در ذهنش زمزمه می‌کند، همان‌گونه که در کابوس‌ها صداها از فاصله‌ای بی‌زمان می‌آیند.

سیبل با چشمان نیمه‌باز او را نگاه می‌کرد. هیچ کاری نمی‌کرد. فقط می‌دید. و هرچه آلن بیشتر مقاومت می‌کرد، ذهنش بیشتر می‌لرزید.

در پایان کلاس، وقتی جمعیت پراکنده شد، او مانده بود و صدای نفس‌های کوتاهش. سیبل به آرامی به او نزدیک شد.
– خسته‌ای، نه؟

آلن با تردید نگاهش کرد.
- نه... فقط خوابم میاد.
– می‌دونی جالبه، بعضی خواب‌ها بیدارتر از واقعیتن.

سکوتی میان‌شان افتاد، سنگین و مرطوب. آلن احساس کرد کلماتش در گلو می‌خشکند. چشمان سیبل آرام بودند، اما عمقی داشتند که گویی هیچ بازتابی از نور را نمی‌پذیرفتند. انگار اگر زیاد به آن نگاه می‌کردی، خودت را درونش گم می‌کردی.

او این را گفت و از کنارش گذشت. در همان لحظه، چیزی در ذهن آلن فرو رفت. نه جمله، بلکه احساس دانستن. احساسی که تا شب دست از سرش برنداشت.

ساعت دوازده شب، وقتی تنها در تالار نشست، فهمید نمی‌تواند چیزی را از ذهنش بیرون بیندازد. چهره‌ی سیبل، صدایش، و جمله‌اش مثل حلقه‌ای بسته در ذهنش تکرار می‌شد. او دیگر نمی‌دانست کدام فکر از خودش است و کدام از اوست.

آتش در شومینه‌ی تالار می‌سوخت، اما گرمایش به او نمی‌رسید. شعله‌ها گاه به رنگ سبز درمی‌آمدند، گاه خاموش می‌شدند، و صدای چوب سوخته شبیه خنده‌های کوتاه می‌پیچید. آلن به آینه‌ی روبه‌رو نگاه کرد و دید سایه‌ای از پشت سرش گذشت؛ اما وقتی برگشت، هیچ‌کس نبود. فقط صدای خودش که زیر لب، همان جمله‌ی سیبل را تکرار می‌کرد: "بعضی خواب‌ها بیدارتر از واقعیتن..."

آن شب، سیبل در برج ریونکلاو روی تختش دراز کشیده بود. شمعی در کنار تخت می‌سوخت. شعله‌اش کوتاه اما پایدار بود. او دفترش را باز کرد و چیزی نوشت:

قدرت یعنی خاموش کردن صدای دیگران، بی‌آن‌که حتی یک کلمه گفته باشی.

جوهر سیاه از نوک قلم چکید و لکه‌ای گرد روی کاغذ ساخت، شبیه چشمی که در تاریکی باز شده باشد. سیبل نگاهش را از نوشته برنداشت؛ می‌دانست که فردا صبح، آلن دیگر همان آلن نخواهد بود. شاید فراموش کند چرا، اما اثر باقی می‌ماند؛ مثل رد سوختگی بر چوب.

سپس قلم را کنار گذاشت. در آینه‌ی روبه‌رو، تصویر خودش را دید؛ آرام، منظم، اما در چشمانش چیزی بود که دیگران هرگز نمی‌دیدند؛ سایه‌ای از آینده، که هنوز رخ نداده، اما منتظر است.

سیبل تریلانی لبخند زد. لبخندی که نه از رضایت بود و نه از غرور. فقط نشانه‌ای بود از آگاهی... و قدرت! او می‌دانست که از امروز، هیچ ذهنی در هاگوارتز دیگر کاملاا از آن خودش نخواهد بود.

و شعله‌ی شمع، بی‌صدا خاموش شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!


پاسخ: بانک جادوگری گرینگوتز
ارسال شده در: شنبه 26 مهر 1404 22:54
نمایش جزئیات
آفلاین
درود بر بانکدار های محترم!

در راستای مکانیزه شدن پرداخت گالیون ها. لطفا حقوق شهریور ماه من به شرح زیر پرداخت بشه.

فرماندار جامعه جادوگری : 60 گالیون

نظارت انجمن دهکده هاگزمید: 10 گالیون

نظارت انجمن فدراسیون کوییدیچ: 10 گالیون

مجموع: 80 گالیون




بانک جادوگری گرینگوتز - باجه دو

حقوق 80 گالیون شهریور ماه شما تایید شد.
5 + 5 درصد مالیات (ریونکلاو و مرگخواران) معادل با 4 + 4 = 8 گالیون از شما کسر شد.
ثروت قبلی: 1139 گالیون
ثروت جدید: 1211 گالیون

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریلا پرنتیس در 1404/7/27 19:04:50
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!


پاسخ: هاگوارتز‎‌ شناسی
ارسال شده در: شنبه 26 مهر 1404 03:07
نمایش جزئیات
آفلاین
1.
بعضی از جادوگران باور دارند هاگوارتز آگاهی نیمه‌هوشیار دارد، زیرا رفتارهایی از خود نشان می‌دهد که تنها از یک مکان زنده برمی‌آید؛ مکانی که می‌بیند، می‌شنود و واکنش نشان می‌دهد، نه از طریق چشم و گوش، بلکه از طریق جادو.

شاید واضح‌ترین نشانه‌ی این آگاهی در دیوارهای قلعه نهفته باشد. در برخی شب‌ها، زمانی که مه دریاچه‌ی سیاه بر برج‌ها می‌نشیند، شنیده شده است که سنگ‌ها صدایی خفیف و ممتد از خود درمی‌آورند؛ نه زمزمه‌ای تصادفی، بلکه ریتمی منظم، گویی قلعه نفس می‌کشد. استادان کهن می‌گویند هاگوارتز از طریق ارتعاش در دیوارهایش، دمای هوای درون خود را تنظیم می‌کند، از ساکنانش در برابر سرمای مرگ‌بار محافظت می‌کند و گاه، در برابر ورود نیرویی ناپاک، هوای تالارها را سنگین‌تر می‌سازد. این واکنش زیستی سنگ نشانه‌ای از نوعی شعور درونی است؛ گویی قلعه درک می‌کند که چه چیزی تهدید است و چه چیزی خانه.

برخی دیگر از جادوگران به تابلوهای سخنگو اشاره می‌کنند. آن‌ها در ظاهر ساخته‌ی نقاشان جادویی‌اند، اما بسیاری باور دارند که این تابلوها تنها واسطه‌ی ارتباط قلعه با ساکنانش هستند؛ زبان تصویری هاگوارتز. بارها دیده شده که پرتره‌ها به‌صورت ناگهانی ساکت یا ناپدید می‌شوند، بی‌آن‌که صاحب نقاشی در آن دخیل باشد. گویی خود قلعه تصمیم می‌گیرد چه تصویری حضور داشته باشد و چه تصویری را پنهان کند.

حتی جریان نور در راهروها نشانه‌ای از همین آگاهی است. مشعل‌هایی که بی‌دلیل خاموش نمی‌شوند، بلکه بسته به حال و نیت افراد تغییر می‌کنند؛ نوری گرم و آرام برای آن‌که از سر صداقت آمده، و نوری لرزان و تیره برای آن‌که با نیت پنهان قدم در تالار گذاشته است. این رفتار، فراتر از طلسم‌های نگهبانی معمول است. این نوعی حس درونی است؛ همان‌طور که بدن انسان نسبت به خطر واکنش غریزی نشان می‌دهد، قلعه نیز چنین می‌کند.

از نگاه فلسفی، می‌توان گفت هاگوارتز حافظه‌ی زنده‌ی جادوی کهن است. چهار موسس، هنگام ساخت آن، نه تنها دانش، که بخشی از اراده‌ی خود را درونش نهادند. در نتیجه، قلعه همواره در حال یادآوری است؛ هر زمزمه‌ی طلسم، هر خنده‌ی کودک، هر مرگ و هر عهد درونش ثبت می‌شود و بر رفتار آینده‌اش اثر می‌گذارد. شاید به همین دلیل است که می‌گویند هاگوارتز گاهی خودش انتخاب می‌کند چه کسی را در آغوش بگیرد و چه کسی را پس بزند.

در نهایت، آگاهی هاگوارتز نه انسانی است و نه کاملاً جادویی. چیزی میان این دو است؛ یک ذهن جمعی از سنگ، نور و خاطره. ذهنی که نه با زبان، بلکه با فضا حرف می‌زند. هر صدای بسته‌شدن در، هر تغییر دما، و هر بازتاب نور در شیشه‌های برج، ممکن است سخنی از او باشد؛ سخنی که تنها گوش‌هایی جادویی قادر به شنیدنش‌اند.

2.
شب، راهروی سنگی قلعه زیر قدم‌های سیبل، پر از سکوت و پژواک بود. سنگ‌های قدیمی، سرد و مرطوب، با هر قدم صدای خفه‌ای تولید می‌کردند که در دیوارهای خمیده و پر از ترک، پیچ و تاب می‌خورد. هوا سنگین و نمناک بود، اما در انتهای راهرو بویی نامشخص، ترکیبی از خاک مرطوب و ادویه‌های شیرین، آرام آرام راهش را به بینی سیبل باز کرد.

در انتهای راهرو، تابلوی میوه‌ای با نور خفیف فانوس‌ها چشمک زد. سطح گلابی حکاکی‌شده گرم و ملموس بود و خطوط روی آن مانند رگه‌های نور کوچک می‌درخشیدند. سیبل دستش را روی تابلو گذاشت و قلقلکش داد؛ تابلو لرزید و در پنهان آشپزخانه با صدای آهسته‌ای باز شد. پرده سنگین کنار رفت و فضایی جادویی و بی‌زمان را آشکار کرد، جایی که هر نفس، هر نگاه و هر حرکت با خود خاطره و حس زنده بودن می‌آورد.

سیبل وارد آشپزخانه شد و بلافاصله محیط او را در آغوش گرفت. فانوس‌های شناور، نورهای طلایی و نارنجی پخش می‌کردند، و هر شعله روی بخارهای ملایم و پراکنده، رقصی آرام و نورانی به وجود می‌آورد. دیگ‌ها روی آتش‌های کوچک شناور در هوا می‌جوشیدند؛ حباب‌ها به آرامی ترکیده و بخارهایی رنگی به سمت سقف بالا می‌رفتند، سبز، بنفش و کمی نارنجی، که در نور فانوس‌ها می‌درخشیدند و فضایی نیمه‌سوررئال خلق می‌کردند.

جن‌های خانگی، کوچک و چابک، روی اجاق‌ها و قفسه‌ها حرکت می‌کردند. یکی با دقت سینی پر از نان تازه را از دیگ به سمت میز بزرگ می‌برد، دیگری قابلمه‌ای سنگین را با دست‌های ریز و پرتوانش می‌چرخاند و کمی آن را تکان می‌داد تا محتویاتش مخلوط شود. صدای خفیف برخورد کفگیر با فلز، همراه با صدای قل‌قل دیگ‌ها، موسیقی‌ای لطیف و مبهم ایجاد کرده بود که با سکوت شب ترکیب می‌شد.

بوهای آشپزخانه مثل موج‌های نرم به سمت سیبل می‌آمدند؛ عطر شیرین نان تازه، بوی ادویه‌های گرم و تلخ، و بوی کمی خاکستر چوب سوخته از آتش‌های جادویی، همه با هم ترکیب شده و احساس حضور در یک محیط زنده و پویا را به او می‌دادند. حتی حرکت بخارها با ریتم قلبش هماهنگ بود، و گویی محیط او را به آرامی در خودش فرو می‌برد. آن‌قدر زیاد که حتی کسی متوجه حضورش نشده بود، یا شاید توجهی نکرده بود.

یکی از دیگ‌ها بویی آشنا و عمیق پخش کرد؛ عطری از مواد خوراکی که مادرش سال‌ها پیش در خانه درست می‌کرد. ذهن سیبل ناگهان به گذشته پرتاب شد؛ او کودک بود، با موهایی شلوغ و نامرتب و چشم‌های پر از شیطنت و کنجکاوی. کنار مادرش ایستاده بود و دست‌های کوچک خود را در کاسه‌ای پر از خمیر و ادویه فرو می‌کرد.

مادر با لبخندی مهربان و کمی سخت‌گیر، دست او را گرفت و گفت:
- سیبل، آرام‌تر… مگه داری توفان درست می‌کنی؟

سیبل با شور و شیطنت پاسخ داد:
- اما مامان، اینجوری سریع‌تر درست می‌شه!

مادر خندید و سرش را تکان داد:
- باشه… ولی مراقب باش که همه چیز نریزه، شیطونک!

سیبل کودک با دقت نگاه کرد، هر حرکت مادر را ثبت می‌کرد؛ حرکات دست، خم شدن آرام بدن، صدای آرام نفس‌ها. تضاد میان شادی کودکانه و درس‌های نظم، در چهره او کاملا مشخص بود؛ همان چیزی که بعدها او را به شخصیتی سرد، دقیق و محتاط تبدیل کرد.

در همان لحظه، بخارهای رنگی از دیگ‌ها پیچیدند؛ سبز و بنفش ملایم با نور فانوس‌ها ترکیب شدند و روی صورت سیبل لغزیدند. قاشق‌ها و کفگیرها حرکات نرم و هماهنگ با حضور او داشتند، و هر دیگ کمی به جلو خم شد، انگار با او حرف می‌زدند. حتی کف‌های سنگی زیر پایش با انعکاس نور و بخار، حس زنده بودن محیط را تشدید می‌کردند.

سیبل اکنون بزرگ‌تر، با چشمان سرد و دقیق، در آشپزخانه ایستاده بود. اما قلبش با هر لحظه خاطره نرم‌تر می‌شد. هیچ‌کس تاکنون این وجه بازیگوش و کودکانه او را ندیده بود. او آرام زمزمه کرد:
- هیچ‌کس… هیچ‌کس نمی‌دونه که من این‌طوری هم بودم…

صدایش در فضا پیچید و تنها جنبش آرام اجسام جادویی و بازتاب نور روی دیوارها پاسخ او بود. او دستش را روی دیگ گذاشت و گفت:
- مامان، هنوز یادمه وقتی خسته می‌شدم، دستم رو می‌گرفتی… و می‌گفتی همه چیز درست می‌شه.

تصویر کودکانه لبخند زد و مادر در خاطره خم شد و دستش را روی سر او گذاشت، همان‌گونه که سال‌ها پیش انجام داده بود.

فضای آشپزخانه نیمه‌واقعی باقی ماند؛ جن‌ها مشغول کار، دیگ‌ها با بخار رنگی حرکت می‌کردند، نورها روی فلزها و شیشه‌ها لغزیدند و انعکاس آن‌ها موج می‌زد. حتی صدای بخار، حباب‌های مایعات و حرکات آرام اجسام، همه با هم موسیقی‌ای لطیف و پویا ایجاد کرده بودند.

هر نفس، هر قدم و هر نگاه سیبل، لحظه‌ای از تعامل او با قلعه، گذشته و حال را در یک قاب واحد نگه می‌داشت. حتی سردی چشمانش اکنون با گرمی خاطره ترکیب شده بود و گوشه‌ای از روح واقعی او آشکار شد.

سیبل به آرامی گفت:
- من… من هنوز هم همون بچه‌ام… فقط حالا یاد گرفتم مخفی‌ش کنم.

و در سکوت آشپزخانه، جادوی محیط و خاطره، عمیق‌ترین وجه انسانی او را آشکار کرد؛ وجهی که هیچ‌کس هرگز ندیده بود و شاید هرگز نخواهد دید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!