جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
بالای صفحه
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

33 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
32
مهمانان
1
عضو
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 27 مهر 1404 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
"میان دو پلک"


هیچ‌کس نمی‌داند که آن لحظه‌ای که پلک می‌زنی، لحظه‌ای که جهان خاموش می‌شود، جهانی دیگر، جای آن را می‌گیرد. دقیقاً همان‌طور، با همان اتاق، همان دیوارها، همان نور چراغ... فقط کمی اشتباه‌تر. این داستان، داستان یک اشتباه است، برگی از تاریخ که توسط سایه ها پوشانده شد… در یکی از آن پلک‌ زدن‌ها، خطی باریک در هوا باز شد، مثل شکافی روی پوست واقعیت. از درونش چیزی بیرون خزید، چیزی بی‌صدا اما آگاه. نفس نمی‌کشید، ولی هوا را خم می‌کرد. نور را می‌بلعید، ولی خودش دیده می‌شد. هر بار که کسی پلک می‌زد، نزدیک‌تر می‌شد. در جهان پشت پرده، صداها برعکس بودند. فریاد، مثل نجوا شنیده می‌شد و نجوا گوش را می‌درید. آن‌جا، زمان جهت نداشت، فقط لحظه‌ای بود که مدام می‌لرزید. موجوداتش از ما تقلید می‌کردند، ولی هیچ‌وقت کامل نمی‌شدند. دست‌هایشان زیادی بودند، چشم‌هایشان کم. و هر کدام دنبال صاحب اصلی‌شان می‌گشتند تا جایش را بگیرند. وقتی خط میان دو جهان ناپدید شد، هیچ‌کس نفهمید چه کسی جای خودش نیست. تنها نشانه، سکوت میان دو پلک بود، جایی که جهان اشتباه زنده شد.
اولین نشانه دیگر، انعکاس‌ها بودند. آینه‌ها، شیشه‌ی موبایل، حتی چشم‌های دیگران، همه کمی دیرتر واکنش نشان می‌دادند. اگر لبخند می‌زدی، انعکاس تصویرش در دوربین یک ثانیه بعد می‌آمد و اگر به اندازه‌ی کافی صبر می‌کردی... دیگر هیچ‌وقت لبخندی زده نمیشد.
دومین نشانه، صداها بودند. ساعت دیگر تیک‌تاک نمی‌کرد، "تاک" گم شده بود. فقط "تیک" بود، تیک، تیک، تیک... بی‌وقفه، مثل قلبی که نمی‌داند چرا هنوز می‌تپد.
سومین نشانه، خاطره‌ها بودند... جوهره شخصیت انسان ها. مردم به یاد نمی‌آوردند دیروز چه کرده‌اند، ولی می‌دانستند فردا چه اتفاقی می‌افتد، هرچند هیچ‌کس جرات نمی‌کرد درباره‌اش حرف بزند، چون هر بار نام «آینده» گفته می‌شد، گوشه‌ای از جهان محو می‌شد. خانه‌ها، خیابان‌ها، حتی صداها، یکی‌یکی خاموش می‌شدند.
وقتی آخرین چراغ خاموش شد، دیگر چیزی برای دیدن نبود، فقط تاریکی‌ای بود که می‌دانست دیده می‌شود. و آن‌وقت فهمیدیم که آلودگی فقط در جهان نبود، درون ما بود. هر فکری، هر رویایی، هر خاطره‌ای بخشی از آن شده بود.
و بدتر از همه؟
آلودگی عاشق تقلید بود، اما... از تقلید فراتر رفت, شروع کرد به یاد گرفتن. از ترس‌ها، از پشیمانی‌ها، از چیزهایی که فقط در سکوت ذهن وجود داشتند. هر چه بیشتر به آن فکر می‌کردی، بیشتر در تو ریشه می‌دواند و به مرور زمان، دیگر معلوم نبود چه کسی در ذهن چه کسی زندگی می‌کند. اولین "آن"، وقتی بود که یکی از مردم گفت: من بیدار شدم.
و کسی نفهمید منظورش چیست، تا اینکه شب بعد همه از خواب بیدار شدند، اما بدن‌هایشان هنوز خوابیده بود. ذهن‌هایشان بیرون مانده بودند، در جهانی که دیگر قابل بستن نبود. در آن جهان، مرز میان فکر و واقعیت شکسته بود. کسی به یاد آورد که جهان از ابتدا با دیدن آغاز شد و اشتباه با پلک زدن و سکوت لحظه‌ای روشنایی. اما اگر روشنایی، فقط محصول دیدن باشد، چه می‌شود وقتی چشم‌ها فاسد شوند؟
همه چیز از نو شکل گرفت، ولی این‌بار نه از ماده، نه از نور، بلکه از ادراک اشتباه. جهانی که از اشتباه ساخته شده بود، از اشتباه تغذیه می‌کرد و هر بار که ما به آن فکر می‌کردیم، بیشتر واقعی می‌شد... تا جایی که دیگر هیچ تفاوتی میان کابوس و بیداری نماند. در پایان، فقط یک صدا مانده بود... نه انسانی، نه شیطانی، بلکه صدایی که از خود واقعیت می‌آمد، آرام، بی‌حس، و آشنا.
گفت من آیینه‌ام مصقول دست
ترک و هندو در من آن بیند که هست

و درست قبل از آخرین پلک، قبل از اینکه جهان خاموش شود، همه فهمیدند... هیچ‌وقت دو جهان وجود نداشت. فقط یکی بود و آن هم، از درون ذهن‌ها آلوده شده بود. سکوت... جهان دوباره شکل گرفت. همان اتاق، همان دیوارها، همان نور چراغ... فقط کمی اشتباه‌تر. هرچند، مردم ترجیح می‌دهند حقایق را به فراموشی بسپارند. اما ما هردو می‌دانیم، هر آنکس که تاریخ را انکار کند، محکوم به تکرار آن است.

افرادی که لایک کردند



پاسخ: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (تیم پرواز سیاه)
ارسال شده در: پنجشنبه 30 مرداد 1404 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

اسم نداره Vs پرواز سیاه
سوژه: میراث گمشده!

~ پست اول ~


سالن تیم «اسم نداره» بوی عرق سوخته، جاروهای شکسته و تخمه‌ی کپک‌زده می‌داد. چراغ نیم‌سوزی از سقف آویزون بود و نور زردش مثل خلط خشکیده روی دیوارها می‌لرزید. روی میز وسط، چند سکه‌ی مسی، یه کفش پاره و تیکه‌ای بال جارو افتاده بود، کل دارایی تیم. ماروولو گانت، با اون سبیل ژنده و صدای خش‌دارش، چمباتمه زده بود روی صندلی لق. پاش می‌لرزید و هر چند ثانیه، لگدی به میز می‌زد.
- به مرلین قسم… این قمار لعنتی تقصیر من نبود! اون داور حرومزاده علامت داد و چشمک زد! من چطور می‌تونستم بفهمم اون بوگندو می‌خواد گل بزنه و سیاهچاله نمیتونه جلوشو بگیره؟

صدای سیبل، کش‌دار و ترسناک از گوشه‌ی تاریک اومد. چشماش مثل دو چراغ مات برق می‌زد:
- من… من دیده بودم… در فنجان… سایه‌ای سیاه، همه‌چیز رو می‌بلعید… ولی فکر کردم سوپ کدوئه!

بم که داشت دماغ یخ‌زده‌ش رو از دست گابر دور می‌کرد، پوزخند زد.
- سوپ کدو؟ خواهر من، ما الان حتی پول نخود هم نداریم! جاروها رفتن، توپ رفت، حتی یونیفرم تیم رو هم مصادره کردن. الان با چی می‌خوایم بازی کنیم؟ با دماغ من؟

گابر، در حالی که با شور و هیجان روی میز مشت می‌کوبید، داد زد:
- ساکت! شما همه‌تون کورین! راه نجات هست، فقط باید پیداش کنیم.

سیبل به لرزه افتاد.
- میراث… میراثی که در مه مدفون است… و تنها خون نفرین‌شده می‌تواند آن را… ببخشید، کسی عینک منو ندیده؟

همه چپ‌چپ نگاهش کردند. ماروولو اما ناگهان بلند شد. دست‌های کثیفش می‌لرزید. بوی قیر و عرق ترشیده فضا رو پر کرد.
- من یه عمر واسه این تیم جنگیدم! من اصالت دارم! شما یه مشت بی‌ریشه‌اید. من چرا باید بار شما رو بکشم؟

بعد، با همان پای لنگانش، مثل موش زخمی شروع کرد به جمع کردن وسایل خودش: یه شیشه‌ی نیمه‌پر عرق اژدها، چندتا دندون پوسیده، و یه جاروی زهواردررفته که بیشتر شبیه عصا بود.
- به درک که جارو ندارین! من می‌رم… من از شما بالاترم!

بم با خونسردی گفت:
- ماروولو، بیرون برف میاد. یخ می‌زنی.

ماروولو خندید، خنده‌ای مثل سرفه‌ی خفه توی گونی:
- من از یخ درست شدم، پسرک! من از نسل گانت‌هام! زنده موندن واسه من مثل آب خوردنه.

در رو کوبید و رفت. صدای کشیده شدن پاش توی راهروی تاریک اکو میشد، انگار یکی داشت استخون خودش رو می‌کشید روی سنگ. سکوت برقرار شد. سکوتی که فقط با صدای هق‌هق خفه‌ی سیبل و جویدن یخ توسط کرموفیز پر می‌شد. گابر خیلی آروم گفت:
- خب… حالا دیگه ماروولو نداریم...

همون لحظه، حالت سیبل تغییر کرد... چراغ روی سقف یک‌هو ترکید، بوی سیم سوخته فضا رو پر کرد، تاریکی مثل یه ملحفه‌ی خفه‌کننده روی سرشون افتاد و همه فهمیدن که هیچ‌چیز عادی نیست. فقط صدای نفس‌های تند و لرزون شنیده می‌شد. بعد از چند لحظه نفس‌گیر، از گلوی سیبل صدایی بیرون اومد که شبیه خودش نبود... خشن‌تر، عمیق‌تر، انگار که توی سطل آهنی پژواک پیدا کرده باشه. چشماش که معمولاً مثل ماهی مرده بود، حالا برق می‌زدن، یه برق غیرانسانی.
- خون نفرین‌شده… در مه… در اعماق… آن‌چه گم شد، بازخواهد گشت… اما نه به بهایی که می‌پندارید!

صدای شکسته و لرزون کرموفیز بلند شد.
- به بهایی که می‌پنداریم؟! ما همین الانشم حتی پول سوسک سرخ‌شده نداریم!

هیچ‌کس نخندید. چون سیبل حرفشو ادامه داد، صدای لرزونش دیگه از حنجره‌ی یه زن سیبیلو نمیومد:
- شما… تیمی بدون نام… شما وارثان ناخواسته‌ی نفرینید… برای شکستن نفرین، به میراث خود نیاز دارید... و برای یافتن میراث... اول باید به خانه‌ی سنگی بروید… آنجا که مار خفته است… و تنها آن‌کس که خونش از لجن آلوده است، می‌تواند دروازه را بگشاید…

گابر با دهن باز و چشم‌هایی گرد، بی‌اختیار گفت:
- مار خفته؟ نکنه منظورش سالازاره؟ پدربزرگم می‌گفت توی دخمه‌هاش هنوز بوی نم مارمولک میاد!

بم، که صورتش مثل گچ سفید شده بود، دستشو بالا گرفت.
- آهای… یه چیزی درست نیست. اون گفت "خون نفرین‌شده". اینجا کی خونش نفرین‌شده‌س؟

همه با هم برگشتن سمت در خروجی. همون‌جایی که چند لحظه پیش ماروولو لنگان لنگان ازش خارج شده بود. سکوتی عمیق تر از قبل، اونجا رو فرا گرفت. حتی نفس‌ها هم بند اومده بودن. سیبل، یا بهتره بگیم «چیزی که داشت از بدن سیبل استفاده می‌کرد»، یک‌هو جیغی کشید. صدایی مثل ترکیدن شیشه‌های سرداب.
- او می‌گریزد! او کلید است! اگر او را نیابید، مه شما را خواهد بلعید! او… او…

ناگهان صدای سیبل شکست. سرش مثل عروسک پاره روی میز افتاد. چشم‌هاش دوباره مات شد.
- … ببخشید… کسی فانوس داره؟ من هیچی نمی‌بینم.

شش نفر با وحشت خیره شده بودن. اما کرموفیز هنوز مشغول جویدن تکه یخ توی جیب بم بود.
- من میگم دنبال اون ماروولو بریم. اگه قراره نفرین حل شه، خب بیاید نفرین رو بندازیم گردن اون. تازه خودش هم خیلی وقته دنبال بهونه‌س در بره.

گابر که سعی می‌کرد بفهمه سیبل به خودش اومده و همه چیز تموم شده یا نه، آروم زمزمه کرد.
- ولی اگه راست گفته باشه؟ اگه واقعاً ماروولو کلید باشه؟ یا اصلا اگه اشتباه کرده باشیم و کلید کس دیگه ای باشه؟ یعنی باید… بریم سراغ سالازار؟

بم لرزید.
- سالازار؟؟؟ بابا ما همین الانشم از یه فانوس شکسته می‌ترسیم! چطوری می‌خوایم با سالازار طرف شیم؟ اون حتی وقتی خمیازه می‌کشید، نصف شاگرداش غیب می‌شدن!

همون لحظه، صدای «تق‌تق‌تق» از پشت دیوار گلی سالن اومد. انگار چیزی خزنده، آهسته و مصرّ، داشت خودش رو می‌کشید جلو. سیبل، با صدایی خسته اما دوباره عجیب، زمزمه کرد.
- مار… بیدار است.

و بعد، سرش رو تکونی داد و نشست. چشماشو چندبار باز و بسته کرد.
- چی‌شد، چون پول نداشتیم برقمونو قطع کردن؟

سیبل دوباره به خودش اومده بود. برای چند لحظه، همه ساکت بودن. درسته چراغی نبود، اما همه حس کردن که در تاریکی، چیزی به چشم‌هاشون زل زده.

بیرون از سالن، برف مثل خورده‌های استخون می‌بارید. هر دونه‌اش که روی زمین می‌نشست، صدای خش‌خش می‌داد، انگار قبر تازه‌ای پر می‌شه. باد، زوزه‌کشان، پنجره‌های ترک‌خورده‌ی سالن رو تکون می‌داد. اعضای تیم اسم نداره به همدیگه چسبیده بودن، مثل چندتا گربه‌ی خیس، و جرئت نمی‌کردن زیاد از آستانه‌ی در دور بشن. بم، تنها کسی که مشکلی با سرمای ظاهری نداشت و از ترس وقایع آینده می‌لرزید گفت:
- خب… حالا چی؟ ما نه جارو داریم، نه فانوس.

سیبل، که هنوز رنگش مثل خاکستر بود، دستشو بالا گرفت.
- راه… راه رو من می‌دونم… در بخار چای دیدم.

گابر غر زد:
– دوباره سوپ کدو ندیدی مطمئنی؟

آهی کشید.
- من خودم دکترای میراث گمشده دارم و میدونم الان باید بریم پیش سالازار که بیشتر از همه می‌دونه. راهشم من بلدم.

کرموفیز یخ نیمه‌جویده رو انداخت زمین، آهی کشید و گفت:
- منم میگم بریم. حداقل اونجا یا چیزی پیدا می‌کنیم یا زودتر می‌میریم. اینطوری کمتر گشنه می‌مونیم.

پس در نهایت راه افتادن. از جاده‌ای باریک که از وسط جنگل یخ‌زده می‌گذشت. شاخه‌های درختا مثل انگشت‌های سیاه، بالای سرشون به‌هم قلاب شده بودن. با هر قدم، برف زیر پاهاشون صدا می‌داد... صدایی شبیه شکستن استخون. هیچ‌کس حرف نمی‌زد. فقط نفس‌های بخارآلود، مثل دود روح مرده‌ها، هوا رو پر کرده بود. بعد از چند ساعت، به دیواری سنگی رسیدن: یه کوه عظیم که وسطش دروازه‌ای کج و ترک‌خورده بود. بالای در، با خطی قدیمی حک شده بود:
"به دخمه‌ی مار خوش آمدید. وارد شوید… اگر جرات دارید."

بم ناخودآگاه عقب رفت.
- ما… واقعا داریم می‌ریم توی اینجا؟

سیبل، که تاثیرات پیشگوییش جاشون رو به تاثیرات دمنوش جدیدی که داشت می‌خورد داده بودن، با صدای دورگه‌ای گفت:
- انتخابی نداریم. حتی برگای دمنوش منم تموم شده. تازه، مسیر برگشت مون... عادی نیست.

همه ناخودآگاه برگشتن، و دیدن جنگل انگار واقعا تغییر کرده. مه سیاه و غلیظ، مثل دود آتیش خاموش‌نشدنی، از میان درخت‌ها خزیده بود و داشت سمتشون میومد. کرموفیز با بی‌خیالی در حالی که بیشتر از قبل توی جیب بم فرو می‌رفت گفت:
- خب… حداقل تو دخمه سالازار گرم‌تره.

درب سنگی، با فشار گابر و بم، با ناله‌ای مثل فریاد پیرمردی در حال مرگ باز شد. هوای مرطوب و بوی لجن بیرون زد. داخل تاریک بود. مشعل‌های خاموشی روی دیوارها نصب بودن. همین که پاشون رو داخل گذاشتن، مشعل‌ها خودبه‌خود شعله‌ور شدن. نور نارنجی و لرزان، سایه‌هاشونو روی دیوار انداخت؛ سایه‌هایی کشیده، هیولاوار، انگار خودشون نبودن. بم در حالی که نفسش می‌لرزید، زمزمه کرد:
- اینجا... ترسناکه...

صدای خش‌خش خزیدن چیزی عظیم در اعماق دخمه بلند شد. کشیده، خونسرد. بم با وحشت گفت:
- پناه بر مرلین… نکنه…؟

سایه‌ای عظیم از انتهای راهرو حرکت کرد. دو چشم زرد، مثل شعله‌های بیمار، توی تاریکی درخشیدن. و سالازار، با ابهتی فراتر از قبل، از تاریکی بیرون اومد.

هیچ‌کس نفس نمی‌کشید. حتی کرموفیز که همیشه تو هر شرایطی در حال جویدن بود، این‌بار یخشو از دهنش انداخت زمین. سالازار با ردایی از سایه و لجن، مثل بخشی از تاریکی که خودشو جمع کرده باشه، جلو اومد. صدایی که شنیده شد، ترکیبی بود از غرش مار و خنده‌ی پیرمردی که از سر بیکاری بچه‌ها رو می‌ترسونه.
- میراث… می‌خواید بدونید کجاست؟ می‌خواید بهش برسید؟

همه یک‌صدا، با لب‌های خشک و لرزون، و نگرانی از اینکه سالازار از کجا میدونست گفتن:
- آره

سالازار کمی مکث کرد، بعد با آرامش عجیب گفت:
- پس… باید برای من… یک هیپوگریف نر آفریقایی بیارید.

چند لحظه سکوت شد. بعد گابر، با چشم‌هایی که داشت از حدقه می‌زد بیرون، گفت:
- هیپوگریف… نر… آفریقایی؟! اصلاً آفریقا کجاست؟؟؟ مگه باهاش مشکل نداشتین؟ اصلا چجوری باید پیداش کنیم؟

سالازار بی‌حوصله دستشو تکون داد.
- مشکل خودتونه. من فقط شرطو میگم.

و درست مثل کابوس‌های بی‌منطق، چند ساعت بعد… اعضای تیم اسم نداره وسط آفریقا بودن. آفتاب پوستشونو می‌سوزوند و توی گل و بوته‌ها دنبال یه موجود خشمگین می‌دویدن که نصف بدنش پرنده بود، نصف دیگه‌ش اسب، و نصف سومش –که معلوم نبود از کجا اضافه شده– شبیه بوقلمون. هرچی بیشتر دنبالش می‌دویدن، بیشتر می‌فهمیدن که اون موجود اساساً عقل نداره. هیپوگریف نر آفریقایی با نعره‌ای مهیب سرش رو توی شن می‌کرد و دمشو تکون می‌داد، بعد دوباره مثل فشفشه به هوا می‌پرید. سه روز، بدون غذا، بدون خواب، فقط با ترس و عرق و جیغ، دنبالش رفتن. البته، آب هم نداشتن، فقط از سر اجبار، از بقایای ذوب شده بم که توی سطل بود می‌نوشیدن. آخرش موفق شدن با طناب جادویی اسنیپ سیاه که معلوم نبود از کجا آورده، بگیرنش و کشون‌کشون بیارنش دم دخمه‌ی سالازار. همه انگار روحشون از بدن رفته بود، ولی خوشحال بودن. بالاخره قراره راز میراثو بدونن. هیپوگریف نر آفریقایی جلوی پای سالازار ایستاد و هنوز نفس‌نفس می‌زد. سالازار با بی‌تفاوتی خم شد، یه مشت از پشم دم اون موجود بی‌اعصاب رو کند. موجود جیغی کشید که گوش همه رو کر کرد، ولی سالازار فقط پشم‌ها رو بالا گرفت، چشم‌هاشو تنگ کرد و گفت:
- به پشم هیپوگریف نر آفریقاییم نیست که میراثو میخواین. من بهتون نمیگم کجاست!

و قبل از اینکه کسی چیزی بفهمه، دستشو تکون داد. باد سهمگینی وزید و همه رو مثل عروسک‌های کاغذی پرت کرد بیرون دخمه. در سنگی با صدای مهیب بسته شد. تیم اسم نداره، خاک‌آلود و زخمی، توی برف جلوی کوه افتاده بودن. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. فقط نفس‌های کوتاه و بریده. بعد از چند لحظه، کرموفیز آروم زمزمه کرد:
- یعنی… همه‌ش همین بود؟ سه روز دنبال بوقلمون-اسب-پرنده دویدیم که اون پشمشو بکنه و مسخرمون کنه؟

هیچ‌کس جواب نداد. بم –که تازه منجمد شده بود ولی لاغرتر و کوچیک تر از قبل بود– زانوهاشو بغل گرفت و خیره به مه سیاه اطراف، آه کشید. گابر سرشو گذاشت روی برف و به آسمون نگاه کرد. سیبل، که دمنوش‌هاشو تموم کرده بود، فقط به نقطه‌ای نامعلوم زل زده بود. و درست وقتی ناامیدی داشت مثل لجن بالا می‌اومد، صدایی نرم و گرم در مه پیچید.
صدایی که مثل نور از شکاف تاریکی رد می‌شد:
- شما… اینجا چیکار می‌کنین؟
- مامیییی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بم در 1404/5/30 23:24:25


پاسخ: استادیوم آزادی (تیم اسم نداره)
ارسال شده در: یکشنبه 19 مرداد 1404 07:12
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

اسم نداره Vs پیامبران مرگ
سوژه: ساز مخالف!

پست اول



لوکیشن: اتوبوس تیم، در حال پیچ‌خوردن در جاده‌ای کوهستانی، مه‌گرفته، و کمی کپک‌زده

اتوبوس جادویی تیم اسم نداره بیشتر شبیه بقالی متحرک بود تا وسیله‌ی ایاب و ذهاب یک باشگاه حرفه‌ای. صدای تهویه مثل وزوز یه حشره‌ی افسرده، تو گوش همه می‌پیچید و جادو از صندلیا آویزون بود. از بیرون، شبیه یه ون سوسکی بود که روش چند طلسم ثبات زده بودن؛ از داخل، بیشتر شبیه یه بقالی سیار بود با چاشنی افسردگی.
بم دم پنجره نشسته بود، بخار از کل سیستم صورتش بلند می‌شد. روی شیشه، یه قلب کشیده بود با نوشته ~یتی = برادر~
کنارش، یه کیسه از دونه‌های یخ داشت که گاه‌به‌گاه چک می‌کرد، با دقتی که انگار داره ارزش سهام بررسی می‌کنه. کرم یخیش از آستینش زده بود بیرون و با عینک مطالعه، داشت کتاب «یخ و سیاست در هیمالیا» رو با صدای زیر و رسمی می‌خوند:
- صفحه‌ی ۴۷. در صورتی که دمای کوه اورست کمتر از -۴۰ درجه باشد، موجودات جادویی به نام یتی، وارد مرحله‌ی خواب حافظه‌ای می‌شوند...

بم سری تکون داد و زیرلب گفت:
- کرمو، اگه یکی ازشون بهم سلام نده، کل سرزمین‌شون رو می‌بخشم به خرس قطبی‌ها…

وسط اتوبوس، اسنیپ سیاه هدفون زده بود و با میکروفن جیبیش مشغول میکس ترک جدیدش بود. بیت تو گوشش می‌کوبید و گاهی غر می‌زد:
- بوو… اگه بیت این ترک خوب دربیاد… بوو نوشابه می‌خرم براتون… بوو یه بارم خوب بشه ممنون….

همون موقع، از هدفونش یه تیکه شعر با اکو پخش شد.
- من با ورد پخش شدم، نه با تبلیغ آل‌مانترا
رو لباس تیمم نوشته: گلدن‌اسنیچ؟ نه بابا، آنترا!

گابر عقب‌تر خوابیده بود رو دو تا صندلی؛ با یه بالش عجیب که شکل کله‌ی نامرئی داشت. یه بار تو خواب گفت:
- صبر کن… من هیچی نبودم… بعد شدم رئیس… بعد شدم… نه سالازار...

سیبل تریلانی وسط راهرو بود، در حال بو کشیدن یه فنجون دمنوش مرزنجوش. با خودش زمزمه می‌کرد:
- سایه‌ای… توی برگ نعنا؟ نه… نه… چیزی پنهانه… شاید مرگ… شاید آبلیمو…
- کار خودشونه!

حواس سیبل از دمنوش مرزنجوشش پرت شد.
- چی کار خودشونه؟
- همون اتفاقای پشت پرده... که ما ازش خبر نداریم.

سیبل که انگار کنجکاو شده بود، شیش دونگ حواسشو داد به ماروولو.
- عجب... حالا کار کیا هست؟
- همون آدمای پشت پرده، که ما ازشون خبر نداریم!

سیبل با تعجب خیره شده بود به ماروولو، با فکر به اینکه دیگه چه قدرت‌های ماورایی‌ای داره که از غیب اندر غیب خبر میده. ماروولو گوشش رو چسبوند به رادیو تا چند لحظه بعد، دوباره واکنشی هیجانی و با فریاد نشون بده.
- می‌دونستم! از اولشم گفته بودم!
- نه بابا! واقعا؟!

سیبل دوباره محو ماروولو شد.

- از اولشم معلوم بود ...

سیبل دقیقا نمی‌دونست که چی از اول برای ماروولو معلوم بوده، اما مشخصا چیز مهمی بود! خصوصا چون اینبار کسی غیر از سیبل داشت پیشگویی می‌کرد. انگار این جادوگر بدون اینکه خودش بدونه، از عالم غیب بهش الهام می‌شد و سیبل باید از اون و الهاماتش نهایت استفاده رو میکرد. در همین لحظه، از بلندگوی جادویی اتوبوس، یه صدای خش‌دار رادیویی پخش شد.
- هم‌اکنون با آگهی ویژه:
"استادیوم آزادی، واقع در جنوب شرقی خاورمیانه، منطقه‌ی ناشناخته‌ی صفر-الف، قابل انتقال به هر نقطه‌ای با رمزتاز اختصاصی… فرصت محدود… فقط برای ۴۷ دقیقه… تماس از طریق خط حال و احوال جادویی!"

همه لحظه‌ای سکوت کردن، به جز یکی… ماروولو (راننده) برگشت، تفی انداخت تو قوطی، پشتی صندلیشو با آرنج کوبوند رو داشبورد.
- آهـــــای بچه‌ها… شنیدین چی گفت؟ اینا همش توطئه‌ست… از همون موقع که چرخ کوییدیچو سپردن دست مامورای اداره ثبت احوال، دیگه معلومه فوتبال نمی‌چرخونه، سحر و جادو هم دست بنگاهیه…

بم پرسید:
- چی می‌گی دقیقا؟

ماروولو با نیش‌خند ادامه داد:
- من اگه جای اینا بودم، همین حالا، همین استادیوم لعنتی رو می‌خریدم… چون بعدش، چی؟ یهویی قیمتش میره بالا، بعد وزارتخونه میاد مصادرش می‌کنه، بعد می‌گی چی شد؟ انقلاب زمین‌های کوییدیچ، بچه!

سیبل، که تا اون لحظه فقط فنجون چای رو بو می‌کرد، ناگهان لرزید، چشم‌هاش گرد شد، فریاد زد:
- مرگ در برگ زعفرون پیش‌بینی شده بود! این همونه! باید تماس بگیرم، زود!

همین‌طور که به شیشه‌ی مه‌گرفته نگاه می‌کرد، فنجون چای رو رو هوا چرخوند و با حرکتی غیرضروری، انگشت کوچیکش رو بالا گرفت و با صدای وحی‌گونه زمزمه کرد:
- ای خدای بلورین… تلفن جادویی مرا وصل کن… به بنگاه املاک آزادی… با بسته‌ی طلایی!

یک لحظه بعد، گوی بلورین شخصیش روی زانوهاش روشن شد. تصویر یه مرد میانسال با کراوات طلسم‌خورده و لبخند مشکوک ظاهر شد.
- الو؟! بنگاه افق طلایی، املاک واقع در مناطق در حال تخیل. چطور می‌تونم کمک‌تون کنم؟
- من سیبلم… و آینده مال منه. می‌خوام این استادیوم رو همین حالا بخرم، با طلسم غیرقابل بازگشت.
- مطمئنید؟ با کد تخفیف می‌خواید یا بدون؟
- با پاداش کارما لطفاً.

و بدون اینکه کسی بفهمه دقیقاً چی شد، معامله انجام شد. رمزتاز مخصوص تحویل داده شد.
~>مقصد قبلی اتوبوس: کوه‌های هیمالیا. قرار بود برن پیش یتی‌ها تا بم ورزشگاه منجمدشو اونجا بسازه. اما حالا، مسیر تغییر کرد.
سیبل درحالی که گوی بلورینش رو بوس می‌کرد، با افتخار اعلام کرد:
- آینده تغییر کرده... ما به سوی آزادی می‌رویم!

لوکیشن: اتوبوس تیم، در حال ترک مسیر هیمالیا، پیچ‌پیچان به سمت جنوب شرق خاورمیانه
زمان: بلافاصله بعد از خرید استادیوم توسط سیبل

باد تو پیچ جاده زوزه می‌کشید، اتوبوس جادویی با ناله‌هایی شبیه به آروغ بعد از سوپ کدو، از مسیر یخ‌زده‌ی هیمالیا منحرف شد. فرمون به‌طور خودکار پیچید. پشت فرمون، ماروولو دست‌به‌سینه، با چشم‌هایی ریز شده، نیش‌خند زد.
- می‌دونستم. این دنیا داره به طرف جایی می‌ره که حتی شلاق هم شلاق نیست، بلکه فقط یه استعارس...

گابر، که تازه از خواب پریده بود، نگاهی به بیرون انداخت و گفت:
- اوووووه، کوه‌های یخی کووو؟ کجا رفتن؟

سیبل با غرور به گوی بلورینش خیره شد که حالا به رنگ بنفش چرک دراومده بود:
- من آینده رو دیدم… همه‌چی داشت یخ می‌زد… ولی حالا… آزادی، بوی خاک گرم می‌ده… یا شایدم جوراب سوخته...

بم با حالت نگران گفت:
– کسی به یتی‌ها خبر داد ما نمیایم؟ اگه خواب حافظه‌ای‌شون پاره شه، ممکنه عقده‌ای بشن... بعد یادشون بره که من باهاشون از یه برفم...

گابر خیلی دوست داشت به بم دلداری بده، ولی...
درست از لحظه‌ای که سیبل با یه ژست قهرمانانه گوی پیشگوییش(که الان رمزتاز شده بود) رو بالا گرفت و سعی کرد راه بندازش، اتوبوس شروع کرد به از دست دادن منطقش. صدای «پوف» عجیبی از موتور دراومد، چراغا برای یه لحظه سبز فسفری شدن، کف اتوبوس موج برداشت و بوی خفیف ماهی سرخ‌شده تو هوای تا چند لحظه پیش سرد اتوبوس پیچید. رمزتاز، که قرار بود سیستم ناوبری جادویی باشه، ظاهراً باگ داشت؛ از همون باگایی که قوانین فیزیک رو می‌گیرن، مچاله می‌کنن، و پشت سرشون رها میکنن.
صندلی عقب ناگهان تبدیل به غرفه‌ی فالگیری شد. یه پری بازنشسته به اسم «آسونا» از لای صندلیا سر درآورد و گفت:
- پسرم دستتو بده ببینم... خط عقل نداری، ولی خط پیاز داری، یعنی شام امشب اشکه!

هر بار که اسنیپ آهنگ پلی می‌کرد، اتوبوس عطسه می‌زد و یه چیزی از سقف می‌ریخت. مثلا یک‌بار، آهنگ «آتیش توی جاروی ماست» رو زد و از سقف، یه جاروی آتیش‌گرفته افتاد پایین و صاف خورد تو سر گابر.
از یه نقطه‌ای به بعدهم، هرکی دروغ می‌گفت، صدای گوسفند درمی‌آورد. ماروولو می‌خواست بگه "این مسیر کوتاه‌تره" ولی...
- اصلاً این جاده از بعمالیا… بعععــه… بهتره!

در راه، از کنار بیلبوردی رد می‌شن که روش نوشته:
•~"استادیوم آزادی – واقع در صفر-الف؛ محل بازی، جادو، و شاید… بوقلمون‌سواری!"~•

سیبل با چشم‌هایی برق‌زده گفت:
- من بوی پیروزی‌رو حس می‌کنم... یا شاید بوی اسپند... بله! حتماً نشونه‌ خاصیه! من می‌دونم که–

و همون لحظه، رمزتاز بالاخره فعال شد. گوی بلورین سیبل شروع به چرخیدن کرد، و صدای مرد بنگاهی پخش شد:
- خب خانم تریلانی، طبق قرارداد، رمز ورودتون هست: آزادی ۱۳۸۲ – لطفاً قبل از استفاده، رمز "برای آزادی" رو به‌صورت محترمانه بگید.

سیبل با حالتی جدی فریاد زد:
- برای آزادی!

تو یه چشم‌به‌هم‌زدن، اتوبوس و کل سرنشینانش تو مه غلیظی ناپدید شدن و درست وسط یه کوپه پش– عنبرنسارا فرود اومدن.
محل ورود، میدونی خاک‌گرفته با جای چرخ‌هایی بود که معلوم بود سال‌هاست حرکت نکردن. تابلو استادیوم، نصفه افتاده بود.
استادیوم آزادی.
کنار در، یه کلاغ طلسم‌شده فریاد می‌زد:
- بلیط نداریاااا… بلیط! کسی رمز ورود داره؟

سیبل رمز رو گفت، کلاغ فوراً تبدیل شد به اسکلت، بعد دوباره جمع شد تو خودش، و شد یه مخروط ترافیکی.
گابر نگاهی به سکوها انداخت و گفت:
عه، این‌جا که تابستونا می‌فرستادنم کمپ ترک جادو!

ماروولو گفت:
- یه زمانی اینجا رو با سنگای مادر جادو ساختن… بعد یکی اومد یه ورد چینی زد… همش ریخت به هم!

باد توی سکوهای خالی زوزه می‌کشید و یه پارچه‌ی تبلیغاتی پاره‌شده، با جمله‌ی «بازی فردا... شاید» به‌آرومی تو هوا می‌رقصید. سیبل با حالتی عارفانه زمزمه کرد:
- اینجا جاییه که تقدیر، توپ می‌زنه…

وقتی بالاخره ذوق اولیه‌ی سیبل و تجدید خاطرات گابر تموم شد، تازه مشکل اصلی شروع شد. همه‌چیز، از بوی گند شروع شد. نه بوی خاک بارون خورده، نه... این بوی انبار مخفی عنبرنسارا بود. گابر بین نفس‌کشیدن و بالا نیاوردن گیر کرده بود.
- بچه‌ها… من… حس می‌کنم دارم به زبون الاغی دعا می‌کنم که زنده بمونم.

بم دماغشو با آستینش گرفت:
این‌جا پشکل چه موجودی می‌تونه باشه؟ مگه الاغ برفی هم داریم؟

ماروولو، هم‌زمان که سعی می‌کرد کف کفشش رو با چوب‌دستی تمیز کنه، گفت:
- به‌نظر من این بوی موفقیته. همیشه قبل از یه پیروزی بزرگ، باید از یه مانع گنده رد شد… یا توش فرو رفت.

استادیوم آزادی جلوشون بود، ولی نه اونجوری که تو ذهنشون تصور کرده بودن. در اصلیش یه‌وری بود، مثل در یخچالی که زور زده باشی ببندیش ولی جا نیفته. روی سکوها لایه‌ای از خاک و فضله پرنده بود که انگار خودش داره لایه‌لایه تمدن می‌سازه. اسنیپ سیاه که داشت با موبایلش فیلم می‌گرفت، زیر لب گفت:
- می‌بینین که این جا استادیوم آزادیه. برو بریم! یو! آه آزادی ... چه بی تضمینی! توی این دالونای تودرتوی ورزشگاها ...

ماروولو، نگاه عاقل اندر سفیهی به اسنیپ سیاه انداخت و بعد همه باهم، شروع کردن به گشتن تو استادیوم. هر جا رو که دست می‌زدن، یا جیرجیر می‌کرد، یا دستشون توی لایه غلیظی از کثافت فرو می‌رفت. بعد از کلی گشتن، یه نیمکت VIP پیدا کردن که وقتی روش می‌نشستی، خودش می‌رفت سمت خروجی. تو اتاق گزارشگری، یه میکروفن طلسم‌شده هنوز داشت داد می‌زد:
- و گللللل! نه ... ببخشید، اشتباه شد، صحنه‌ی آهسته بود. حالا یک بار دیگه فرصت، و گللللل! نه ... ببخشید ...

بعد از کلی گشت و گذار توی اون آشغالدونی، کم‌کم تصمیم گرفتن تمیزکاری رو شروع کنن. وقتی تقسیم کار شروع شد، همه کم‌کم فهمیدن "تمیزکاری" تو استادیوم آزادی جادویی یعنی جنگیدن با هرچیزی که تکون می‌خوره، بو میده، یا سر جاش وایمیسته و زیر لبت فحش میده. مثلا... ماروولو داشت کف سکوها رو می‌شست که یه گونی پر از فضله‌ی خشک پرنده از بالا ولو شد رو سرش.
- عالیه… اینجا یا باید شانس بیاری یا ماسک گاز.

بم مشغول جارو زدن بود، ولی جارو قدیمی به‌جای خاک، هی برگای خشک رو می‌کشید سمت خودش و می‌خورد. گابر، طبق معمول، زیر سکوها دنبال چیزای "به درد بخور" می‌گشت. یه بار یه شیشه نوشابه پیدا کرد که از توش صدای "هل من مبارز؟" میومد.
از همون لحظه که تمیزکاری شروع شد، غر زدناهم شروع شد. ماروولو با قیافه‌ای که انگار وسط نماز جمعه مجبور شده باشه تو صف توالت عمومی وایسته گفت:
- من هنوز نمی‌فهمم کی تصمیم گرفت اینجا رو بخریم؟ این ورزشگاه سال‌هاست متروکه‌س. همه چی غرق در پشکل، سقف سوراخ، امکاناتش نابود، و حتی کلاغ‌هاشم دارن اعتصاب می‌کنن.

بم که انگشت‌های چوبیش از لحظات اول تمیزکاری زخم شده بود، زیر لب غر زد:
- تو عمرم جایی رو ندیدم که اینقدر خودش با افتخار بگه «من کپک زدم».

گابر با بطری نوشابه‌ی «هل من مبارز؟» تو دستش گفت:
- راست میگن، اینجا رو می‌شه تو گینس با عنوان «تبدیل کمپ بهشتی به جهنم در کوتاهترین زمان» گذاشت. انگار همین دیروز بود که من و چندتا پریزاد اینجا چادر می‌زدیم و جزو اعضای خفن کمپ بودیم.

سیبل که تا اون موقع داشت با نگاهی پر از ایمان به سقف پوسیده نگاه می‌کرد، یکهو چرخید وسط جمع:
- ساکت! شما نمی‌فهمین! این ورزشگاه باعث رستگاری ما میشه. من این رو از پیشگویی یک مرد خردمند شنیدم… مردی که مطمئنم هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کنه!

ماروولو پوزخند زد:
– اون مرد خردمند کی بود؟ پسرعموی بیکار خودت؟

سیبل توجهی نکرد. چند دقیقه بعد، دست گابر (که خم شده بود و زیر صندلیارو می‌گشت) به یه شیء براق خورد. گابر سریع کشیدش بیرون و...
"یه فلوت نقره‌ای با طرح مارپیچ، که چندتا سنگ روش چسبیده بود، ولی بیشتر از قیمتی بودن، شبیه آدامس جویده‌شده بودن". سیبل تا فلوت رو دید، چشمشاش به طرز عجیبی برق زد. با چشمایی که برق «تقدیر» توش شعله‌ور شده بود، فلوت رو قاپید و گذاشتش تو جیبش و دوباره مشغول تمیزکاری شد.
- اینو تو خواب دیده بودم! شاید بتونم به مبلغ خوبی بندازمش به ماگلا و بعد، بتونیم یه خونه‌ی خوب بخریم که دیگه مجبور نباشیم توی اون چاردیواری نمناک پا بزاریم.

چند دقیقه بعد، سیبل که داشت زیر سکو شماره سه رو جارو می‌کرد، بلند گفت:
- مطمئنم اینجا دیگه چیزی برای تمیز کردن نمونده.

یهو یه صدای غرغرو و کلفت از جیبش اومد:
- مخالفم!

سیبل از جا پرید، ماروولو و بم با ترس به اطراف نگاه کردن. گابر گفت:
- کی اینجاست؟!

سیبل با احتیاط فلوت رو از جیبش درآورد.
- تو… تو حرف زدی؟

فلوت با لحنی که انگار یک پیرمرد عصبانی اهل تئاتر باشه گفت:
- بله. من یک ساز جادویی‌ام. اسمم ساز مخالفه. خاصیتم اینه کهـــ

سیبل که دیگه برق «من پیامبر شدم» تو چشماش دو برابر شده بود، وسط حرفش پرید:
- دیدین؟ گفتم خاصه! می‌دونستم که یه ساز مهم و باستانیه! این سرنوشت ما رو عوض می‌کنه!

فلوت اخم کرد:
- بله ولی بذار توضیح بدم کهـــ
- نیازی به توضیح نیست، عزیزم! من همین الان فهمیدم تو چقدر قدرتمندی!

و قبل از اینکه ساز مخالف فرصت کنه خاصیتشو بگه، سیبل گذاشتش زیر لبش و شروع کرد به نواختن. با اولین فوت، صدای فلوت با وزش باد و جیغ یک جغد قاطی شد و سه تا اتفاق همزمان افتاد.
۱. همه صندلی‌های VIP برعکس شدن.
۲. بلندگو شروع کرد به خوندن «تولدت مبارک» با صدای جیغ‌جیغو.
۳. یه موج بوی ترکیبی تخم‌مرغ گندیده و جوراب ورزشکاری که دو سال شسته نشده، همه‌جا پیچید.
سیبل که هنوز جوگیر بود، گفت:
- من باید دوباره بنوازم… احساس می‌کنم الان، خودم مرکز کهکشانم!
- و الان کهشان هم بوی گندی میده، انقدر که حتی سیاهچاله هم نمیتونه بوش رو جذب کنه.

سیبل دوباره فوت کرد. فلوت لرزید، یک دود نامرئی پیچید دور سر سیبل و… فلوت افتاد بی‌جون تو دستش. این بار، طلسم واقعی فعال شده بود. سیبل با لبخند گسترده گفت:
- بله… از این لحظه… من ارباب کائنات و تقدیرم. هرچی بگم، همون میشه! احساس می‌کنم کائنات الان داره به حرفم گوش میده.

شاید سیبل درست میگفت که کائنات داره به حرفاش گوش میده، ولی خودشم دقیقا نمیدونست که بعد از گوش دادن، چه واکنشی قراره نشون بده؟! به هر حال ساز مخالف طلسمش رو ریخت تو کله‌ی سیبل و خاموش شد. و سیبل، بی‌خبر از همه‌چیز، وارد فاز کلئوپاترایی خودش شده بود.
- مطمئنم امروز دیگه هیچی کثافت پیدا نمی‌کنیم.

و درست همون موقع، گابر یه خروار فضله خفاش از سقف کشید پایین.

- خب بهرحال، اونا رو ما پیدا نکردیم؛ خودشون به وجود اومدن. ولی این نردبون قطعاً امنه.

و نردبون با صدای تق افتاد. سیبل هر لحظه بیشتر تو فاز «پیشگوی تمام‌عیار» می‌رفت، و مشکلات، بزرگتر از قبل می‌شدن... یا نه؟

سیبل که هر لحظه بیشتر تو فاز «پیشوای معنوی و فرمانده هستی‌ها» بودن فرو می‌رفت، ایستاد وسط زمین و دست‌هاشو باز کرد.
- مطمئنم امروز هیچ حادثه بدی برای تیم ما نمیفته.

فلوت که هنوز نیمه‌زنده تو دستش بود، نفس‌زنان گفت:
- آخ… می‌خواستم بگم که…

تق! همون لحظه صدای عجیب «شلپ‌شلپ» از پشت‌سرشون اومد. بم که تا چند ثانیه پیش با دقت داشت جارو رو لای سکوها می‌برد، ناگهان احساس کرد دستش محکم گیر کرده، پاش لیز خورد و تا کمر رفت توی یه چاله‌ی پر از چیزی که فقط می‌شد با عنوان «پودینگ کابوس» توصیفش کرد... ترکیب عنبرنسارا، لجن، فضله پرنده، و چیزی که ماروولو بعداً گفت:
- احتمالاً جیگر خرگوشه...

بم با انزجار داد زد:
- بچه‌هاااا… کمک… دستم گیر کرده!

سیبل که مشغول فوت کردن فلوت و حرف زدن با کهکشان‌های موازی بود، حتی نگاه نکرد. ماروولو با فاصله دو متر، دست به سینه ایستاد و گفت:
- تو هم اگه جای ما بودی، میومدی یکیو از اون کابوس بکشی بیرون؟

گابر سری تکون داد.
- من حتی اگه جای خودت بودمم نمیومدم.
- بوی بدش با من حرف زد… پیشنهاد می‌کنم خودت باهاش مذاکره کنی.
- شوخی نکنین، نمی‌تونم دستمو بکشم بیرون!

اسنیپ سیاه، دوربین گوشیش رو زوم کرد روی بم.
- انقد نکن دست درازی! اگه نمیخوای پخمه باشی! یهو میره با کله لا چیز! اصلا بندازش دور ... یه نوشو بچسبون با چسب راضی!

بم با تقلا سعی کرد خودش رو بکشه بیرون، ولی هر بار دستش بیشتر فرو می‌رفت.
سیبل که تازه متوجه شده بود، با اعتمادبه‌نفس گفت:
- نترس، این خیلی آسون حل میشه. مطمئنم تا سه ثانیه دیگه دستت آزاده.

فلوت بی‌حال زمزمه کرد:
- ای وای…

در ثانیه سوم، یک صدای «پوف!» چس-مانند بلند شد… و بم با دست خالی عقب پرید. خالی، یعنی بدون دست. دست چوبی بم موند وسط اون دریای کابوس... دستش رو نمی‌شد نجات داد، هرکی نزدیک می‌شد، توده لزج یه حباب بزرگ می‌زد و بوی تخم‌مرغ + پیاز داغ + جوراب سه‌ساله می‌پاشید بیرون. انگار کل دستش رو اون توده‌ی لزج خورده بود و بعد با یک آروغ برگردونده بود… چیزی برنگردونده بود. ماروولو به بم که هاج و واج مونده بود نگاه کرد.
- خب… اینم یک روش خلاص شدن از مسئولیت.
- من دروازه‌بانم! چجوری قراره بدون دست بازی کنم؟!

سیبل با چهره‌ای که فکر می‌کرد «الهام کیهانی» داره، اومد جلو. فلوت رو بالا گرفت و گفت:
- تقدیر… خودش جواب رو داده…

فلوت با آخرین رمقش ناله زد.
- نگو که می‌خوای فلوت رو…
- لطفاً… این… بی‌احترامی به هنره…

و بعد... پوف. خاموش شد. بم به فلوت/دستش خیره شد.
- حداقل با این می‌تونم وسط بازی آهنگ بزنم تا حریف گیج شه.

چند ساعت گذشت. همه، به‌جز سیبل که هنوز تو فاز «من ارباب کائناتم» بود، از خستگی رو به مرگ بودن. بم با یک دست کار می‌کرد و سعی می‌کرد به دست دیگه‌اش (فلوت) و صداهای بی‌ربطی که ازش درمیومد عادت کنه. ماروولو هنوز داشت زیر لب غر می‌زد که ما چرا به‌جای این استادیوم، یه زمین خاکی تمیزتر نخریدیم.
آخرین مرحله، جارو کردن سکوها بود. گابر داشت فضله‌ی پرنده‌ها رو با بیل می‌ریخت تو کیسه، ولی کیسه‌اش سوراخ بود و همه‌چیز از تهش می‌ریخت بیرون. بم که دید، فقط گفت:
- ولش کن، اینجا قانون حفظ فضله وجود داره.

وقتی کار تموم شد، همه شبیه آواتار خاکی‌شده‌ی خودشون بودن. ماروولو گفت:
- خب… تموم شد. الان دیگه اینجا از گند مرداب هم بدبوتر نیست.

سیبل با غرور گفت:
- برعکس! الان دیگه بوی پیروزی می‌ده.

و همون لحظه یک گونی دیگه فضله از سقف افتاد روی سرش. اسنیپ سیاه که داشت همه رو فیلم می‌گرفت گفت:
- می‌خوام بخوابم ولی کابوس دنیا نمی‌ذاره. خسته‌ام از این بوی گند، دلم فقط خواب می‌خواد دوباره

ماروولو با خستگی زیاد، غرولند کنان گفت:
- میخوای بخوابی، تو بیداری کابوس دیدیم، بیا باهم به این دنیا فوش ناموس بدیم

همین‌طور که می‌رفتن سوار اتوبوس تیم‌شون بشن تا برگردن به خونه‌ی اجاره‌ای‌شون، سیبل گفت:
- الان باید برگردیم و جشن ارباب کائنات رو بگیریم.

وقتی رسیدن به خونه‌شون، اونجا مثل همیشه بوی کپک، پیاز داغ سوخته، و کمی هم جوراب مرطوب می‌داد. ولی حداقل… دیگه خبری از بوی فضله‌ی استادیوم نبود. یا شاید فقط دماغشون کور شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: بانک جادوگری گرینگوتز
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مرداد 1404 06:56
نمایش جزئیات
آفلاین
گزارش فعالیت های تیر ماه



رول در ایفای نقش: 41 گالیون

1. محدوده آزاد جادوگران
2. محدوده آزاد جادوگران
3. خاطرات مرگخواران
4. جوتیوب (ایونت گناه جهنم: 3 گالیون)
5. خاطرات مرگخواران
6. جوتیوب (ایونت گناه جهنم: 3 گالیون)
7. جوتیوب (ایونت گناه جهنم: 3 گالیون)
8. جوتیوب (ایونت گناه جهنم: 3 گالیون)
9. جوتیوب (ایونت گناه جهنم: 3 گالیون)
10. دفترچه خاطرات هاگوارتز
11. محدوده آزاد جادوگران
12. خط‌خطی‌های عقاب
13. نیروگاه اتمی سیاهان
14. ماجراهای مردم شهر لندن
15. گلخانه شیشه‌ای
+ پاداش به اتمام رسوندن 2 گناه: 6 گالیون


سایر فعالیت‌ها: 2 گالیون
همایش ذهن برتر
ضرب‌المثل‌های جادویی


در مجموع 43 گالیون


بانک جادوگری گرینگوتز - باجه دو

حقوق 21 گالیون تیر ماه شما تایید شد.
5 + 5 درصد مالیات (ریونکلاو و مرگخواران) معادل با 1 + 1 = 2 گالیون از شما کسر شد.
ثروت قبلی: 21 گالیون
ثروت جدید: 40 گالیون

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریلا پرنتیس در 1404/5/3 1:38:45


پاسخ: هفت دسته جارو
ارسال شده در: دوشنبه 30 تیر 1404 16:26
نمایش جزئیات
آفلاین
درود
جاروی شهاب 290 میخواستم
با 130 گالیون از حساب شخصی 20 گالیون از سرمایه تیم
ممنون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: گلخانه شیشه‌ای
ارسال شده در: دوشنبه 30 تیر 1404 12:26
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: تسترال
ــــــــــــ

بم در اصطبل موجودات تاریک رو باز کرد و سرشو کرد تو. صدای ناله‌ی کش‌دار و کشیده‌ای که از ته مه بلند شد، لبخند آورد رو لبای یخیش.
– آهان، خودتی... خوشگل‌خانوم. بلکی ناز من.

پاشو گذاشت تو، با همون صدای "چررررق" مخصوص خودش – صدایی که وقتی راه می‌رفت می‌داد، مثل یخ‌هایی تازه که دارن ترک برمی‌دارن. شال‌گردنش امروز بنفش بود. یعنی نه گرسنه بود، نه خجالتی – فقط آماده‌ی یه کار جدی.
تسترال اون‌جا ایستاده بود. استخوانی، بی‌چشم، بی‌رحم. بیشتر دانش‌آموزا نمی‌دیدنش، ولی بم؟ نه‌تنها می‌دیدش، بلکه دوستش هم داشت. یه پیوند بینشون بود. مثل دو سرباز که تو یه شب سرد، یه مأموریت تاریک انجام داده بودن و فهمیده بودن که دیگه هیچ‌کس تو دنیا نمی‌فهمتشون. بم دستشو برد جلو، با احتیاط – نه از ترس، فقط از احترام.
– می‌دونی... ارباب گفت هیچ‌کس نباید بدونه من سوار تو میشم

چشماش برق زد. البته که منظورش از ارباب واضح بود. "لرد تاریکی، سرور مه و شب، حضرت یخبندان، لردسیاه!"
تسترال خم شد. انگار می‌فهمید. بم پرید بالا، سبک. شاید چون یخ بود، شاید چون سال‌ها تمرین کرده بود. صدای ترکیدن برف زیر سم‌های تسترال شنیده شد و بعد... فقط مه بود. مه و سکوت.
اونا رفتن. از بالای جنگل ممنوعه رد شدن، از کنار دریاچه‌ی سیاه، از بالای برج غربی که شب‌ها توش طلسم‌های محافظتی تمرین می‌شه. بم خندید. یه خنده‌ی یخ‌زده که تو مه گم شد.
– این شده مثل گشت شبانه. به افتخار ارباب، که گفت “حتی توی مه هم باید دید”.

تسترال بال زد. بم خم شد جلو، باد از بین انگشت‌های چوبیش گذشت، و فکر کرد چقدر لذت‌بخشه که کسی نفهمه پشت این لبخند، یه فرمان‌بر وفادار داره مأموریتش رو انجام می‌ده.
نه برای جایزه. نه برای قهرمان‌شدن. فقط برای ارباب. برای سایه. برای سرمایی که هیچ‌وقت از بین نمیره.
وقتی برگشت، هنوز شال‌گردنش بنفش بود. یعنی نه خسته بود، نه ناراحت – فقط مطمئن. تسترال خم شد، بم با دقت یه بسته‌ی کوچیک سیاه از پشت گردنش برداشت. روش یه مهر سرد فلزی بود – نشان لرد تاریکی. بم لبخند زد. با احتیاط بسته رو جابه‌جا می‌کرد که بعدا ببره توی فریزر، زیر تختش، دقیقا کنار قفسه‌ی "برف‌های ویژه‌ی روز قیامت".
– تا فردا صبح... هیچ‌کس نباید بدونه چی توشه. حتی گابر.

شال‌گردنش یه لحظه سرخ شد. ولی فقط یه لحظه.

ــــــــــــــ
سوژه بعدی: تبعید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: پاسخ به: ضرب المثل های جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 30 تیر 1404 11:21
نمایش جزئیات
آفلاین
هر کی شنل داره، الزاما جادوگر نیست، شاید فقط سردشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 29 تیر 1404 05:50
نمایش جزئیات
آفلاین
#خطر


(چیزهایی که نباید برف‌باران بدانند)،
(خاطراتی که باید به دست فراموش سپرده شوند)




شب، سردتر از همیشه بود.
مه ضخیم روی زمین خزیده بود، آن‌قدر غلیظ که حتی نور ماه، بی‌رمق و لرزان، راهی به درونش نداشت. درختان اطراف مانند ستون‌هایی بی‌جان ایستاده بودند، بی‌برگ، بی‌نفس، و پوشیده در یخ. صدای خش‌خش خفیف زیر پا به گوش می‌رسید، شبیه قدم‌زدن سایه‌ای نامرئی بر برف‌های بکر. بم از دل تاریکی بیرون آمد. بدنی از یخ، بی‌صدا، بی‌حرارت. دکمه‌های سیاهش می‌درخشیدند، و بخار سردی از سرش بالا می‌رفت، گویی حتی هوای اطراف را هم منجمد می‌کرد. چشم‌های لرزانش چیزی را نمی‌دیدند، اما همه‌چیز را احساس می‌کردند. درون آن خانه‌ی دورافتاده، مردی نفس می‌کشید که دیگر نباید زنده می‌بود.
دستور روشن بود. خیانت. مجازات. نابودی. در چوبی با ناله‌ای خفه باز شد. بم وارد شد. هوای خانه گرم بود. بیش از حد گرم. چکه‌های آب آرام از آرنجش سرازیر شد، بی‌صدا به زمین افتاد. شال‌گردن جادویی‌اش به رنگ سرخ درآمد. مرد، خوابیده روی تخت، بی‌خبر از پایان خود، با دهانی نیمه‌باز و سینه‌ای آرام که بالا و پایین می‌رفت.
بم نزدیک‌تر شد. دست راستش بالا رفت. دکمه‌ی سینه‌اش باز شد. نوک آن، یخی تیز و کشنده، برق زد. نه فریاد. نه لرز. فقط یک حرکت. یک ضربه.
خون، تیره و گرم، روی زمین ریخت. بخار کرد. در برخورد با پوست بم، جوشید. اما او عقب نکشید. قطره‌ای دیگر از یخ ذوب‌شده از چانه‌اش چکید، اما صورتش بی‌تغییر ماند. هیچ احساسی دیده نمی‌شد.
با دست دیگرش، پارچه‌ی روی جنازه را بالا کشید. پوشاند. تمیز. بی‌نقص. مثل کاری که بارها انجام داده بود. سپس ایستاد. لحظه‌ای طولانی.
شاید منتظر عذاب. شاید فقط گوش سپرده به سکوتی که از مرگ برخاسته بود. در باز شد. باد سرد به درون خزید.
کرموفیز از آستانه وارد شد، خزنده و بی‌صدا، با رد یخ پشت سرش. به بم نزدیک شد. در حلقه‌ای آرام دور پایش چرخید، مثل سایه‌ای وفادار.
سپس، هر دو رفتند. در بسته شد. پشت سرشان، خانه‌ای در مه فرو رفت. و در دل آن مه، شیر ماده‌ای یخی، با چشمانی روشن، برای لحظه‌ای ظاهر شد. خاموش. ایستاده. و سپس ناپدید شد.
هیچ‌کس فریاد را نشنیده بود. هیچ‌کس ندانست که مرگ از کجا آمده بود. فقط برف بود، و سکوتی سردتر از مرگ.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: نیروگاه اتمی سیاهان (بمب جادویی)
ارسال شده در: یکشنبه 29 تیر 1404 05:09
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مرگخوارا می‌خوان واسه لرد یه بمب اتم بسازن، واسه همین از سالازار یه لیست گرفتن، ولی خب لیستش پر از معماست. اولین معما رو که حل می‌کنن، می‌فهمن باید استخون رکابی گوش یه تسترال رو دربیارن و صورتی کنن، ولی خب بدبختی اینه که مروپ همه تسترال‌ها رو پخته و خورده! حالا تصمیم گرفته شکم یکی از مرگخوارا رو سفره کنه تا شاید اون تو یه استخون پیدا کنه. بعد از کلی دعوا و پاس دادنِ همدیگه، گابریل داوطلب می‌شه، مروپ شکمشو باز می‌کنه، ولی گابریل نه‌تنها نمی‌میره، بلکه خیلی شاد و خوشحال می‌ره آبرنگ بیاره تا استخونو صورتی کنن. وسطش سیگنس به‌خاطر صحنه‌ی دلخراش می‌میره، ولی بقیه قضیه رو می‌پیچونن و خلاصه، معمای اول با شکم سفره‌شده‌ی گابریل حل میشه!
(تقریبا)
ــــــــــــــ


همه چیز از همون لحظه‌ای شروع شد که آبرنگ صورتی رسید و مرگخوارا بالاخره یه استخون رکابی صورتی‌شده‌ی تسترال داشتن. خب، حداقل ظاهرش استخون تسترال بود و رنگش صورتی... ولی هیچ‌کس حوصله نداشت تست کنه واقعاً تسترالیه یا نه، چون هنوز خاطره‌ی شکم سفره‌شده‌ی گابریل تو هوا موج می‌زد. و بوی دماغ سوخته‌ی رابستن هم هنوز کامل نرفته بود.
در این آشوب و هیاهو، یک نسیم خنک از راهرو وزید... یه چیزی، یه حضور ملایم... یه صدای تق‌تق کوچیک و یخی، شبیه برخورد دکمه با سنگفرش. بعد... بم، با حالتی جومونگی‌وار بین مرگخوارای متوهم قدم گذاشت. با دستای چوبی‌ که مثل یه شمشیر بزرگ که سر از وسط جنگ مختار درآورده باشه؛ هی این‌ور و اون‌ور می‌پرید و تو هوا تاب می‌خورد، و دماغ هویجی که با غرور بالا نگه داشته بود.
مرگخوارا اول فقط نگاهش کردن.
یه آدم‌برفی؟ تو این وضعیت؟ با یه کرم یخی که از تو جیبش سرک کشیده بود و هی می‌گفت "کرپ"؟
دوریا اول از همه سکوت رو شکست.
– اه، این دیگه کیه؟

بم با صدای یخی اما مودبش گفت:
– من بم شیمِس اوفلَخریان نُلاگ مک‌اسنو اَنگوس اوسلیت کِرُلفین هستم. خدمت‌گزار لرد، سفیر یخ، و عضو افتخاری بخش فریزر.

همه مرگخوارا درجا یه سکته‌ی جزئی زدن. دوریا پلک زد و گفت:
– یعنی این آدم‌برفی به درد ما می‌خوره؟

بم با دستای چوبی که هنوز مثل شمشیری جنگی این‌ور و اون‌ور می‌پرید گفت:
– البته که می‌خورم! تازه من فقط اومدم بهتون بگم که این استخون صورتی، کار شما نبود. شما فقط رنگش کردید، اصل ماجرا رو یه موجود خیلی خفن‌تر ساخته.

مرگخوارا سرشونو کج کردن، تو دلشون یه علامت سوال بزرگ روشن شد.
اسکورپیوس با صدایی پر از شک پرسید:
– یعنی ما تو این مدت کلی زحمت کشیدیم برای هیچی؟

بم جواب داد:
– نه دقیقا، چون این تازه اول راهه. سالازار یه تله بزرگ گذاشته برای اونایی که دنبال مواد اولیه بمب اتم هستن.

دوریا با چشم‌های گرد شده پرسید:
– خب، پس مرحله بعد چیه؟

بم لبخند زد و گفت:
– باید بریم دنبال «کتاب گمشده‌ی سالازار» که تو یه اتاق مخفی پر از بادکنک‌های انفجاری جا گذاشته.

الستور که با یه نیم‌نگاهی به بم گفت:
– بادکنک انفجاری؟ واقعاً؟

بم جواب داد:
– آره، و هر بادکنک یه معماست. اگر بادکنک‌ها رو به موقع نترکونید، همه چیز می‌ترکه!

کرموفیز (کرموفیز او کانلهیرن مک‌دونالاگنان او‌شیلینان کِرُلفین، که حتی خودشم اسم خودشو بلد نبود) از تو جیبش بیرون پرید و گفت:
– منجمد و کاملاً آماده‌ام!

مرگخوارا لبخند زدن، اما بیشتر ترسیده بودن تا خوشحال.
دوریا گفت:
– یعنی باید با بادکنک‌های انفجاری معما حل کنیم؟ واقعاً؟

بم گفت:
– آره! ولی من قول می‌دم که با کمک هم، این مرحله رو هم می‌تونیم با خنده و یه کم یخ بشکونیم! بهرحال، نویسنده حواسش بهمون هست، نه؟

~ولی سکوت نویسنده به هیچ وجه آرامش‌بخش نبود...~

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 18 تیر 1404 07:16
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات نفر قبلی: افسانه، ژاکت، برف، خورشید، یخ، زیبایی، آمفی‌تئاتر
ــــــــــــــ

بم کنار پنجره‌ی آشپزخانه‌ی هاگوارتز ایستاده بود و نفسش را به شکل بخار سرد بیرون می‌فرستاد. بیرون، زمین با لایه‌ای ضخیم از برف پوشیده شده بود؛ همان برفی که همه‌جا را به سکوت و آرامشی وهم‌آلود فرو برده بود. نور ضعیف خورشید زمستانی از پشت ابرهای نازک سرک می‌کشید و مثل نخی طلایی بر روی دانه‌های یخ درخشانی که روی شاخه‌های درختان نشسته بودند، می‌رقصید.
بم شال‌گردن جادویی‌اش را –که بافتش نرم و گرم بود و رنگش بسته به احساساتش تغییر می‌کرد– محکم دور خودش پیچید. رنگ شال‌گردن به رنگ برنزی زیبایی درآمده بود؛ نشانی از آرامش و تمرکز درونی که تلاش می‌کرد از سردی بیرون فراتر رود. در دلش اما، یک گرمای مخفی و غیرمنتظره بود؛ گرمایی که هیچ کس نمی‌توانست زیر آن پوسته‌ی سرد بفهمد. ژاکت سرماسازش را برداشت و از آشپزخانه خارج شد.
امروز کلاس درس در آمفی‌تئاتر برگزار می‌شد، جایی بزرگ و پر از صندلی‌های سنگی که هر صدا را هزار برابر می‌کرد. وقتی بم به آن‌جا رسید، احساس کرد چقدر زیبایی و بی‌رحمی طبیعت کنار هم هستند؛ برف‌های سفید و سرد که مانند لباس عروسی زمستانی، زمین را پوشانده بودند و خورشید ضعیفی که تلاش می‌کرد این زیبایی سرد را با گرمای خود لمس کند.
بم به دانه‌های برف نگاه کرد که یکی یکی آرام به زمین می‌افتادند و فکر کرد چقدر این لحظه شبیه یک افسانه بود؛ افسانه‌ای که فقط او آن را درک می‌کرد. خودش را نه تنها یک آدم‌برفی می‌دید، بلکه موجودی می‌دید که در دلش حس زندگی جریان داشت؛ حسی که در میان یخ‌ها و سردی‌ها پیدا کردنش مثل یافتن گنجی گران‌بها بود.
وقتی نشست روی صندلی‌های سرد آمفی‌تئاتر، هوای سرد باعث شد لبخند کوچکی روی لب‌هایش نقش ببندد. پاترونوس شیر ماده‌اش را تصور کرد که در برابر سرمای سخت، همچنان با گرمایی بی‌حد و مرز از او محافظت می‌کند. بم زمزمه کرد:
- ما دو تا، یخ و آتش، با هم می‌شیم بخار؛ یعنی ابر، یعنی بارش، یعنی زندگی…

امروز هم مثل همیشه، بم در دنیای خودش فرو رفته بود؛ دنیایی که پر بود از تضادهای عجیب و زیبایی‌های زمستانی، جایی که حتی زیر آفتاب سرد خورشید، می‌شد یک افسانه زنده بود.


ـــــــــــــ
کلمات نفر بعدی:
شال‌گردن، بخار، تنهاترین، سکوت، دکمه، شیشه مه‌گرفته، نفس آخر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!




Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟