لیسا تورپینVS فلور دلاکور
سوژه: مهمانی خون
سوژه: مهمانی خون
نور افتاب درحال غروب از میان شاخ و برگ ها عبور میکرد و به دل جنگل میتابید. در قلب جنگل، درجایی که هیچ انسان فانی ای جرات نزدیک شدن به انجا را ندارد، میزی بلوطی با رویه ای حریری و سفید رنگ رویش، خبر از جشن و سروری تازه میدادند؛ شمعها میسوختند، اما نورشان گرما نداشت. انگار هر شعله میدانست که قرار نیست تا صبح دوام بیاورد اسب سفید، در مرکز میز نشسته بود برخلاف دیگران، چیزی نمیخورد. سرش اندکی خم شده بود و نگاهش جایی دورتر از مهمانی را میکاوید؛ جایی در اعماق تاریکی میان درختان. آن نگاه، نگاه یک فرمانروا نبود نگاه یک قاتل هم نبود بیشتر شبیه نگاه کسی بود که از قبل پایان داستان را دیده باشد و هیچ راهی برای تغییر آن نداشته باشد.
آن شب را «جشن برداشت آخر» نامیده بودند پاییز رو به پایان بود و حیوانات میخواستند برای آخرین بار پیش از آغاز سرمای طولانی زمستان دور هم جمع شوند.
سال سختی بود. خشکسالی آمده بود رودها کوچکتر شده بودند بسیاری از لانهها خالی مانده بودند اما هنوز امیدی وجود داشت؛ همه میخواستند برای چند ساعت هم که شده، فراموش کنند.
شیر در سمت چپ میز نشسته بود؛ پیر شده و یالش دیگر مانند گذشته پرپشت نبود. پلنگ کنار او بود؛ روباه، خرس، گرگ، بز کوهی، گراز، میمونها، گوزنها و پرندگان بزرگ نیز حضور داشتند. حتی حیواناتی که معمولاً دشمن یکدیگر بودند، آن شب آتشبس کرده بودند. برای ساعاتی، جنگل میخواست وانمود کند هنوز سالم است.
در آغاز همه چیز عادی به نظر میرسید؛ صدای خنده میآمد داستانهای قدیمی تعریف میشد شیر از شکارهای دوران جوانی میگفت روباه طبق عادت اغراق میکرد. میمونها شوخی میکردند، خرس از خاطرات سالهای دور حرف میزد اما اسب سفید ساکت مانده بود، بسیار ساکت. آنقدری که کمکم توجه دیگران را جلب کرد. گوزن جوانی از اسب پرسید:
- چرا چیزی نمی گویی؟
اسب سرش را بلند کرد لبخند کمرنگی زد اما آن لبخند به چشمهایش نرسید.
- گاهی سکوت از حرف زدن پر معنی تر است!
گوزن معنی حرفش را نفهمید. هیچکس نفهمید جز جغد پیر. جغد از بالای شاخهای بلند به مهمانی نگاه میکرد و وقتی چشمش به نگاه اسب افتاد، چیزی در وجودش یخ زد؛ زیرا چیزی در آن نگاه وجود داشت که به اعماق قلبش، گواه اخبار بدی میداد.
نیمهشب نزدیک میشد، باد سردتر شده بود و برگها آرام روی زمین میافتادند. ناگهان صدایی در دوردست از میان جنگل بلند شد، صدایی شبیه ناله. همه لحظهای ساکت شدند. روباه گوش تیز کرد.
.شنیدید؟
خرس شانه بالا انداخت.
- فقط باد است.
اما اسب به سمت تاریکی نگاه کرد و چیزی نگفت. همان سکوت، ترسناکتر از هر جوابی بود
چند کیلومتر دورتر از آنجا، در اعماق جنگل، چیزی در حال حرکت بود. چیزی که هیچ موجودی هنوز به چشم ندیده بود.
خشکسالی فقط رودها را خشک نکرده بود، قحطی فقط جنگل را ضعیف نکرده بود؛ در اعماق کوهستان، گرسنگی موجودات دیگری را هم بیدار کرده بود. موجوداتی که سالها در تاریکی زندگی میکردند، موجوداتی که به ندرت به سطح جنگل میآمدند اما حالا دیگر چیزی برای خوردن نداشتند و بوی غذا را حس کرده بودند؛ بوی مهمانی، بوی گوشت، بوی دهها حیوان که بیخبر دور یک میز جمع شده بودند. جغد ناگهان از شاخه پایین آمد روی میز نشست و درحالی که نفسنفس میزد فریاد زد:
- باید بروید
همه به او نگاه کردند.
- الان!
شیر اخم کرد.
- چرا؟
جغد پاسخ نداد. فقط به اسب نگاه کرد، انگار منتظر بود چیزی بگوید اما اسب باز هم سکوت کرد. سکوتی سنگین ، سکوتی که معنایش از هزار کلمه واضحتر بود. جغد آهسته گفت:
- او هم میداند
همهمه در میان حیوانات پیچید.
- چی را می داند؟
- درباره چه حرف میزنی؟
جغد به تاریکی اشاره کرد.
- آنها دارند می آیند!
برای چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد، سپس صدایی شنیده شد. شکستن شاخهها خیلی دور بعد نزدیکتر بعد باز هم نزدیکتر و ناگهان همه فهمیدند چیزی در جنگل در حال دویدن بود؛ نه یک موجود، نه دو موجود، دهها موجود و حتی شاید صدها.
زمین زیر پنجههایشان میلرزید. ترس مانند بیماری در میان مهمانان پخش شد.
شیر از جا بلند شد، غرش کرد اما صدایش دیگر مانند گذشته نبود. پیر شده بود، خسته شده بود و خودش این را میدانست. پلنگ نیز ایستاد، گرگها حلقه تشکیل دادند و خرس آماده شد؛ اما در اعماق وجود همهشان حقیقتی وجود داشت. آنها شکارچی بودند اما آن شب احساس شکار شدن میکردند.
سایهها از میان درختان بیرون آمدند. چشمهایی در تاریکی درخشیدند. صدها جفت چشم ک در انها فقط گرسنگی محض پیدا بود. هیچ نفرتی در آنها نبود. هیچ خشم شخصیای وجود نداشت فقط گرسنگی کور بیرحم پایانناپذیر.
اولین حمله ناگهانی بود. آنقدر سریع که کسی فرصت واکنش نداشت. گوزن جوان حتی نتوانست فریاد بزند فقط لحظهای ایستاد و لحظه ای بعد در تاریکی ناپدید شد. صدای کوتاهی شنیده شد و بعد سکوت. مادرش جیغ کشید اما دیگر دیر شده بود هرجومرج آغاز شد حیوانات از روی نیمکتها میپریدند بشقابها واژگون میشدند شمعها میافتادند فریادها در هوا میپیچید جنگل به کابوس تبدیل شده بود.
شیر به یکی از مهاجمان حمله کرد. با تمام نیروی باقیماندهاش جنگید. برای لحظهای موفق شد اما تعداد مهاجمان زیاد بود؛ خیلی زیاد. یکی از آنها از پشت حمله کرد و دیگری از پهلو. سومی از روبهرو حمله ور شد و شیر جنگید .دقیقاً همانطور که تمام عمر جنگیده بود، تا آخرین نفس. اما حتی پادشاهان نیز روزی سقوط میکنند. وقتی افتاد، دیگر بلند نشد.
روباه فرار کرد. میدوید تا جایی که میتوانست اما وحشت سرعت فکر را میگیرد در تاریکی ریشهای زیر پایش گیر کرد به زمین خورد وقتی سرش را بلند کرد، فقط چشمها را دید صدها چشم گرسنه و فهمید که هیچ راهی باقی نمانده است.
خرس تلاش کرد از چند بچهگوزن محافظت کند. بدنش را سپر آنها کرد. غرش میکرد میجنگید. خون از شانهاش جاری بود اما تعداد مهاجمان پایان نداشت. در نهایت زانو زد و دیگر برنخاست.
اسب سفید هنوز سر میز نشسته بود. تکان نمیخورد، فرار نمیکرد، نمیجنگید، فقط نگاه میکرد نه از روی بیتفاوتی بلکه از روی اندوهی عمیقتر. اندوه کسی که میداند بعضی فجایع را نمیتوان متوقف کرد.
پلنگ خودش را به اسب رساند. خونآلود بود و از ترس به نفس نفس افتاده بود.
.چرا کاری نمیکنی؟
اسب به او نگاه کرد و برای اولین بار آن شب حرف زد.
- اگر میتوانستم...میکردم
- پس فرار کن!
اسب لبخند تلخی زد.
- از چه چیزی؟
پلنگ چیزی نگفت زیرا ناگهان فهمید اسب از مرگ نمیترسید. او از مدتها قبل عزادار این شب بود.
باد شدت گرفت، شمعها خاموش شدند، جنگل در تاریکی فرو رفت. تنها نور، نور ماه بود و انعکاسش در خون ریخته شده روی میز
یکییکی صداها خاموش شدند. غرش شیر، خنده میمونها، شوخیهای روباه، اعتراضهای گراز و آواز پرندگان؛ همه خاموش شدند. گویی اصلا مهمانی ای برگزار نشده بود!
ساعتها گذشت، یا شاید فقط چند دقیقه بود. زمان معنای خود را از دست داده بود. سرانجام، سکوت بازگشت؛ سنگینتر از همیشه. سپیدهدم که رسید، مه نازکی روی زمین نشسته بود مهاجمان رفته بودند هیچ پیروزیای وجود نداشت هیچ جشنی وجود نداشت فقط بقایا، فقط سکوت، فقط میز.
اسب هنوز آنجا بود. تنها در میان اجساد دوستانش، در میان صندلیهای واژگون، در میان ظرفهای شکسته، در میان خون...
جغد از شاخه پایین آمد. تنها بازماندهای بود که به مهمانی نپیوسته بود. کنار اسب نشست؛ مدت زیادی چیزی نگفت. بعد آرام پرسید:
- تو از قبل میدانستی!
اسب سر تکان داد.
- بله
- چطور؟
سه شب پیش ردشان را دیدم.
جغد چشمهایش را بست.
- پس چرا هشدار ندادی؟
اسب مدت زیادی سکوت کرد. آنقدر طولانی که جغد تصور کرد جوابی نخواهد شنید، اما سرانجام گفت:
- دادم!
- چه؟
- هشدار دادم!
- کی؟
- بارها
جغد گیج شد؛ اسب ادامه داد:
- سالها هشدار دادم.
باد آرام میان درختان میوزید اسب به جنگل نگاه کرد به شاخههای خشک به رودخانه کمآب به زمین ترکخورده.
- گفتم قحطی می اید.
صدایش آرام بود.
- گفتم تعادل درحال از بین رفتن است.
نگاهش روی اجساد دوستانش لغزید.
- گفتم اگر همه چیز را مصرف کنیم چیزی باقی نخواهد ماند.
اشک در چشمانش جمع شد.
- اما هیچکس گوش نداد
جغد ساکت ماند؛ زیرا حقیقت را میدانست. همه شنیده بودند اما کسی اهمیت نداده بود. وقتی رودها کوچک شدند، اهمیتی ندادند وقتی شکارها کم شدند، اهمیتی ندادند وقتی جنگل ضعیف شد، اهمیتی ندادند هر کس فقط به سهم خودش فکر کرده بود تا اینکه خیلی دیر شده بود.
خورشید بالاتر آمد. نور صبح روی میز افتاد، روی صندلیهای خالی تابید و لکه های خون روی میز و بشقاب ها را خشک کرد. لکه های قهوه ای حالا به بخشی از میز تبدیل شده بودند.
اسب آهسته از جایش بلند شد. برای اولین بار پس از ساعتها، قدم به قدم دور میز حرکت کرد. کنار هر صندلی مکث میکرد، گویی آخرین لبیخند ها و خاطرات دوستانش را میدید. اینجا جای شیری بود که شجاعانه برای مردمش جنگید و مرد، آنجا جای روباهی بود که دیگر حیله و مکر نتوانست نجاتش دهد، آن سمت جای خرس بود، عظیم جثه ی مهربان جنگل؛ هر صندلی داستانی داشت، هر صندلی خاطرهای داشت و حالا فقط لکه های خون رویش دیده میشد.
خورشید تا نیمه آسمان بالا آمده بود که اسب به انتهای میز رسید و آنجا ایستاد. به جنگل نگاه کرد، به جهانی که دیگر شبیه گذشته نبود و ناگهان گریه کرد. نه با صدای بلند، نه با فریاد، فقط اشکهایی آرام که روی صورت سفیدش جاری شدند. اشک برای دوستانش، برای جنگل، برای هشدارهایی که نادیده گرفته شده بودند و برای آیندهای که هرگز دوستانش نخواهند دید.
جغد بعدها آن صحنه را برای نسلهای بعد تعریف میکرد؛ اما همیشه میگفت ترسناکترین بخش آن شب نه حمله بود، نه خون و نه مرگ. بلکه نگاه اسب بود. آن نگاه غمگین و ناامید موجودی که فهمیده بود فاجعهها معمولاً ناگهانی رخ نمیدهند بلکه سالها طول میکشد تا ساخته شوند سالها بیتوجهی سالها انکار سالها گفتن اینکه (اتفاقی نمیافتد) و بعد یک شب، همهچیز فرو میریزد.
سالها بعد بارانهای زیادی بارید، نسلهای جدیدی به دنیا آمدند و اجساد حیوانات به خاک تبدیل شدند. رد خون از روی میز پاک نشد و افسانه آن مهمانی هرگز از بین نرفت.
هنوز هم بعضی شبها، وقتی مه در جنگل جمع میشود، گفته میشود میتوان اسب سفید را دید که تنها بر سر آن میز نشسته است. فقط برای تماشا در انتظار تکرار همان اشتباه ؛زیرا او چیزی را میدانست که دیگران نمیدانستند. بیشتر تراژدیها از هیولاها آغاز نمیشوند؛ بلکه از نادیده گرفتن حقیقت آغاز میشوند و وقتی حقیقت بالاخره به میز مهمانی میرسد، معمولاً دیگر برای برخاستن و رفتن دیر شده است.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
