جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
8
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  113 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  229 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  228 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  221 خواندن  1 نظر 

پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1405 22:29
نمایش جزئیات
آفلاین
لیسا تورپینVS فلور دلاکور
سوژه: مهمانی خون




نور افتاب درحال غروب از میان شاخ و برگ ها عبور میکرد و به دل جنگل میتابید. در قلب جنگل، درجایی که هیچ انسان فانی ای جرات نزدیک شدن به انجا را ندارد، میزی بلوطی با رویه ای حریری و سفید رنگ رویش، خبر از جشن و سروری تازه میدادند؛ شمع‌ها می‌سوختند، اما نورشان گرما نداشت. انگار هر شعله می‌دانست که قرار نیست تا صبح دوام بیاورد اسب سفید، در مرکز میز نشسته بود برخلاف دیگران، چیزی نمی‌خورد. سرش اندکی خم شده بود و نگاهش جایی دورتر از مهمانی را می‌کاوید؛ جایی در اعماق تاریکی میان درختان. آن نگاه، نگاه یک فرمانروا نبود نگاه یک قاتل هم نبود بیشتر شبیه نگاه کسی بود که از قبل پایان داستان را دیده باشد و هیچ راهی برای تغییر آن نداشته باشد.

آن شب را «جشن برداشت آخر» نامیده بودند پاییز رو به پایان بود و حیوانات می‌خواستند برای آخرین بار پیش از آغاز سرمای طولانی زمستان دور هم جمع شوند.

سال سختی بود. خشکسالی آمده بود رودها کوچک‌تر شده بودند بسیاری از لانه‌ها خالی مانده بودند اما هنوز امیدی وجود داشت؛ همه می‌خواستند برای چند ساعت هم که شده، فراموش کنند.

شیر در سمت چپ میز نشسته بود؛ پیر شده و یالش دیگر مانند گذشته پرپشت نبود. پلنگ کنار او بود؛ روباه، خرس، گرگ، بز کوهی، گراز، میمون‌ها، گوزن‌ها و پرندگان بزرگ نیز حضور داشتند. حتی حیواناتی که معمولاً دشمن یکدیگر بودند، آن شب آتش‌بس کرده بودند. برای ساعاتی، جنگل می‌خواست وانمود کند هنوز سالم است.

در آغاز همه چیز عادی به نظر می‌رسید؛ صدای خنده می‌آمد داستان‌های قدیمی تعریف می‌شد شیر از شکارهای دوران جوانی می‌گفت روباه طبق عادت اغراق می‌کرد. میمون‌ها شوخی می‌کردند، خرس از خاطرات سال‌های دور حرف می‌زد اما اسب سفید ساکت مانده بود، بسیار ساکت. آن‌قدری که کم‌کم توجه دیگران را جلب کرد. گوزن جوانی از اسب پرسید:
- چرا چیزی نمی گویی؟

اسب سرش را بلند کرد لبخند کم‌رنگی زد اما آن لبخند به چشم‌هایش نرسید.
- گاهی سکوت از حرف زدن پر معنی تر است!

گوزن معنی حرفش را نفهمید. هیچ‌کس نفهمید جز جغد پیر. جغد از بالای شاخه‌ای بلند به مهمانی نگاه می‌کرد و وقتی چشمش به نگاه اسب افتاد، چیزی در وجودش یخ زد؛ زیرا چیزی در آن نگاه وجود داشت که به اعماق قلبش، گواه اخبار بدی میداد.

نیمه‌شب نزدیک می‌شد، باد سردتر شده بود و برگ‌ها آرام روی زمین می‌افتادند. ناگهان صدایی در دوردست از میان جنگل بلند شد، صدایی شبیه ناله. همه لحظه‌ای ساکت شدند. روباه گوش تیز کرد.
.شنیدید؟

خرس شانه بالا انداخت.
- فقط باد است.

اما اسب به سمت تاریکی نگاه کرد و چیزی نگفت. همان سکوت، ترسناک‌تر از هر جوابی بود

چند کیلومتر دورتر از آنجا، در اعماق جنگل، چیزی در حال حرکت بود. چیزی که هیچ موجودی هنوز به چشم ندیده بود.

خشکسالی فقط رودها را خشک نکرده بود، قحطی فقط جنگل را ضعیف نکرده بود؛ در اعماق کوهستان، گرسنگی موجودات دیگری را هم بیدار کرده بود. موجوداتی که سال‌ها در تاریکی زندگی می‌کردند، موجوداتی که به ندرت به سطح جنگل می‌آمدند اما حالا دیگر چیزی برای خوردن نداشتند و بوی غذا را حس کرده بودند؛ بوی مهمانی، بوی گوشت، بوی ده‌ها حیوان که بی‌خبر دور یک میز جمع شده بودند. جغد ناگهان از شاخه پایین آمد روی میز نشست و درحالی که نفس‌نفس می‌زد فریاد زد:
- باید بروید
همه به او نگاه کردند.
- الان!
شیر اخم کرد.
- چرا؟

جغد پاسخ نداد. فقط به اسب نگاه کرد، انگار منتظر بود چیزی بگوید اما اسب باز هم سکوت کرد. سکوتی سنگین ، سکوتی که معنایش از هزار کلمه واضح‌تر بود. جغد آهسته گفت:
- او هم میداند

همهمه در میان حیوانات پیچید.

- چی را می داند؟
- درباره چه حرف میزنی؟

جغد به تاریکی اشاره کرد.
- آنها دارند می آیند!

برای چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد، سپس صدایی شنیده شد. شکستن شاخه‌ها خیلی دور بعد نزدیک‌تر بعد باز هم نزدیک‌تر و ناگهان همه فهمیدند چیزی در جنگل در حال دویدن بود؛ نه یک موجود، نه دو موجود، ده‌ها موجود و حتی شاید صدها.

زمین زیر پنجه‌هایشان می‌لرزید. ترس مانند بیماری در میان مهمانان پخش شد.
شیر از جا بلند شد، غرش کرد اما صدایش دیگر مانند گذشته نبود. پیر شده بود، خسته شده بود و خودش این را می‌دانست. پلنگ نیز ایستاد، گرگ‌ها حلقه تشکیل دادند و خرس آماده شد؛ اما در اعماق وجود همه‌شان حقیقتی وجود داشت. آن‌ها شکارچی بودند اما آن شب احساس شکار شدن می‌کردند.

سایه‌ها از میان درختان بیرون آمدند. چشم‌هایی در تاریکی درخشیدند. صدها جفت چشم ک در انها فقط گرسنگی محض پیدا بود. هیچ نفرتی در آن‌ها نبود. هیچ خشم شخصی‌ای وجود نداشت فقط گرسنگی کور بی‌رحم پایان‌ناپذیر.

اولین حمله ناگهانی بود. آن‌قدر سریع که کسی فرصت واکنش نداشت. گوزن جوان حتی نتوانست فریاد بزند فقط لحظه‌ای ایستاد و لحظه ای بعد در تاریکی ناپدید شد. صدای کوتاهی شنیده شد و بعد سکوت. مادرش جیغ کشید اما دیگر دیر شده بود هرج‌ومرج آغاز شد حیوانات از روی نیمکت‌ها می‌پریدند بشقاب‌ها واژگون می‌شدند شمع‌ها می‌افتادند فریادها در هوا می‌پیچید جنگل به کابوس تبدیل شده بود.

شیر به یکی از مهاجمان حمله کرد. با تمام نیروی باقی‌مانده‌اش جنگید. برای لحظه‌ای موفق شد اما تعداد مهاجمان زیاد بود؛ خیلی زیاد. یکی از آن‌ها از پشت حمله کرد و دیگری از پهلو. سومی از روبه‌رو حمله ور شد و شیر جنگید .دقیقاً همان‌طور که تمام عمر جنگیده بود، تا آخرین نفس. اما حتی پادشاهان نیز روزی سقوط می‌کنند. وقتی افتاد، دیگر بلند نشد.

روباه فرار کرد. می‌دوید تا جایی که می‌توانست اما وحشت سرعت فکر را می‌گیرد در تاریکی ریشه‌ای زیر پایش گیر کرد به زمین خورد وقتی سرش را بلند کرد، فقط چشم‌ها را دید صدها چشم گرسنه و فهمید که هیچ راهی باقی نمانده است.

خرس تلاش کرد از چند بچه‌گوزن محافظت کند. بدنش را سپر آن‌ها کرد. غرش می‌کرد می‌جنگید. خون از شانه‌اش جاری بود اما تعداد مهاجمان پایان نداشت. در نهایت زانو زد و دیگر برنخاست.

اسب سفید هنوز سر میز نشسته بود. تکان نمی‌خورد، فرار نمی‌کرد، نمی‌جنگید، فقط نگاه می‌کرد نه از روی بی‌تفاوتی بلکه از روی اندوهی عمیق‌تر. اندوه کسی که می‌داند بعضی فجایع را نمی‌توان متوقف کرد.

پلنگ خودش را به اسب رساند. خون‌آلود بود و از ترس به نفس نفس افتاده بود.
.چرا کاری نمیکنی؟

اسب به او نگاه کرد و برای اولین بار آن شب حرف زد.
- اگر میتوانستم...میکردم
- پس فرار کن!
اسب لبخند تلخی زد.
- از چه چیزی؟

پلنگ چیزی نگفت زیرا ناگهان فهمید اسب از مرگ نمی‌ترسید. او از مدت‌ها قبل عزادار این شب بود.

باد شدت گرفت، شمع‌ها خاموش شدند، جنگل در تاریکی فرو رفت. تنها نور، نور ماه بود و انعکاسش در خون ریخته شده روی میز

یکی‌یکی صداها خاموش شدند. غرش شیر، خنده میمون‌ها، شوخی‌های روباه، اعتراض‌های گراز و آواز پرندگان؛ همه خاموش شدند. گویی اصلا مهمانی ای برگزار نشده بود!

ساعت‌ها گذشت، یا شاید فقط چند دقیقه بود. زمان معنای خود را از دست داده بود. سرانجام، سکوت بازگشت؛ سنگین‌تر از همیشه. سپیده‌دم که رسید، مه نازکی روی زمین نشسته بود مهاجمان رفته بودند هیچ پیروزی‌ای وجود نداشت هیچ جشنی وجود نداشت فقط بقایا، فقط سکوت، فقط میز.

اسب هنوز آنجا بود. تنها در میان اجساد دوستانش، در میان صندلی‌های واژگون، در میان ظرف‌های شکسته، در میان خون...
جغد از شاخه پایین آمد. تنها بازمانده‌ای بود که به مهمانی نپیوسته بود. کنار اسب نشست؛ مدت زیادی چیزی نگفت. بعد آرام پرسید:
- تو از قبل میدانستی!
اسب سر تکان داد.
- بله
- چطور؟
سه شب پیش ردشان را دیدم.

جغد چشم‌هایش را بست.
- پس چرا هشدار ندادی؟

اسب مدت زیادی سکوت کرد. آن‌قدر طولانی که جغد تصور کرد جوابی نخواهد شنید، اما سرانجام گفت:
- دادم!
- چه؟
- هشدار دادم!
- کی؟
- بارها
جغد گیج شد؛ اسب ادامه داد:
- سالها هشدار دادم.

باد آرام میان درختان می‌وزید اسب به جنگل نگاه کرد به شاخه‌های خشک به رودخانه کم‌آب به زمین ترک‌خورده.
- گفتم قحطی می اید.

صدایش آرام بود.
- گفتم تعادل درحال از بین رفتن است.

نگاهش روی اجساد دوستانش لغزید.
- گفتم اگر همه چیز را مصرف کنیم چیزی باقی نخواهد ماند.

اشک در چشمانش جمع شد.
- اما هیچکس گوش نداد

جغد ساکت ماند؛ زیرا حقیقت را می‌دانست. همه شنیده بودند اما کسی اهمیت نداده بود. وقتی رودها کوچک شدند، اهمیتی ندادند وقتی شکارها کم شدند، اهمیتی ندادند وقتی جنگل ضعیف شد، اهمیتی ندادند هر کس فقط به سهم خودش فکر کرده بود تا اینکه خیلی دیر شده بود.

خورشید بالاتر آمد. نور صبح روی میز افتاد، روی صندلی‌های خالی تابید و لکه های خون روی میز و بشقاب ها را خشک کرد. لکه های قهوه ای حالا به بخشی از میز تبدیل شده بودند.

اسب آهسته از جایش بلند شد. برای اولین بار پس از ساعت‌ها، قدم به قدم دور میز حرکت کرد. کنار هر صندلی مکث می‌کرد، گویی آخرین لبیخند ها و خاطرات دوستانش را می‌دید. اینجا جای شیری بود که شجاعانه برای مردمش جنگید و مرد، آنجا جای روباهی بود که دیگر حیله و مکر نتوانست نجاتش دهد، آن سمت جای خرس بود، عظیم جثه ی مهربان جنگل؛ هر صندلی داستانی داشت، هر صندلی خاطره‌ای داشت و حالا فقط لکه های خون رویش دیده میشد.

خورشید تا نیمه آسمان بالا آمده بود که اسب به انتهای میز رسید و آنجا ایستاد. به جنگل نگاه کرد، به جهانی که دیگر شبیه گذشته نبود و ناگهان گریه کرد. نه با صدای بلند، نه با فریاد، فقط اشک‌هایی آرام که روی صورت سفیدش جاری شدند. اشک برای دوستانش، برای جنگل، برای هشدارهایی که نادیده گرفته شده بودند و برای آینده‌ای که هرگز دوستانش نخواهند دید.

جغد بعدها آن صحنه را برای نسل‌های بعد تعریف می‌کرد؛ اما همیشه می‌گفت ترسناک‌ترین بخش آن شب نه حمله بود، نه خون و نه مرگ. بلکه نگاه اسب بود. آن نگاه غمگین و ناامید موجودی که فهمیده بود فاجعه‌ها معمولاً ناگهانی رخ نمی‌دهند بلکه سال‌ها طول می‌کشد تا ساخته شوند سال‌ها بی‌توجهی سال‌ها انکار سال‌ها گفتن اینکه (اتفاقی نمی‌افتد) و بعد یک شب، همه‌چیز فرو می‌ریزد.

سال‌ها بعد باران‌های زیادی بارید، نسل‌های جدیدی به دنیا آمدند و اجساد حیوانات به خاک تبدیل شدند. رد خون از روی میز پاک نشد و افسانه آن مهمانی هرگز از بین نرفت.
هنوز هم بعضی شب‌ها، وقتی مه در جنگل جمع می‌شود، گفته می‌شود می‌توان اسب سفید را دید که تنها بر سر آن میز نشسته است. فقط برای تماشا در انتظار تکرار همان اشتباه ؛زیرا او چیزی را می‌دانست که دیگران نمی‌دانستند. بیشتر تراژدی‌ها از هیولاها آغاز نمی‌شوند؛ بلکه از نادیده گرفتن حقیقت آغاز می‌شوند و وقتی حقیقت بالاخره به میز مهمانی می‌رسد، معمولاً دیگر برای برخاستن و رفتن دیر شده است.
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: اعلام جرم (صدور کیفرخواست جادوگران)
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1405 15:37
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام خدمت ملت جادوگر و جناب قاضی.
اینجانب لیسا تورپین، خون اشام جرم یاب محافظ جادو، متوجه شدم خانوم بلاتریکس لسترنج و اقای گلرت گریندلوالد، درحالی که توی دوئل دیاگون شرکت کرده بودند اما به وعده خود عمل نکرده و رقیب خود را بدون رقابت به مرحله بعد فرستادند. از شما خواهشمندم برای اونها تنبیه ای در نظر بگیرید تا دیگر وعده بدون عمل ندهند.

با تچکر!
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: دعواهای زندانیان (دوئل)
ارسال شده در: شنبه 16 خرداد 1405 16:37
نمایش جزئیات
آفلاین
لیسا تورپین VS مرگ
کی بهتر اون یکی رو میکشه



باران شرشر روی خیابون‌ها می‌بارید. شب اون‌قدر تاریک بود که نور ستاره‌ها بیشتر شبیه لکه‌هایی زرد توی دل مه به نظر می‌رسیدن.

لیسا گرسنه بود و ضعیف. سه روز گرسنگی اون رو به مرز جنون کشونده بود و درد، کل بدنش رو در بر گرفته بود. حواسش بیشتر از هر موقع دیگه‌ای قوی‌تر شده بودن و بوی خون رو میتونست حتی از صد فرسخی هم تشخیص بده.

با بدنی لرزون و ضعیف زیر بارون راه میرفت و دنبال شکار میگشت.

رهگذرها کم بودن. بیشتر مردم مدت‌ها پیش رفته بودن خونه‌هاشون. همون لحظه، صدایی توجهش رو جلب کرد.

بوی خون؛ قوی، منظم و سالم.

لیسا لبخند کم‌رنگی زد. پایین‌تر، مردی با کت بلند قهوه‌ای توی پیاده‌رو قدم میزد. حدود سی سال داشت و از چهره‌اش معلوم بود که روز سختی رو پشت سر گذاشته.

- بالاخره...

مرد وارد یه کوچه تاریک شد و لیسا آروم و بی‌سر و صدا به سمتش رفت و فاصله رو کم کرد. رگ‌های توی گردن مرد که نبض میزدن، اون رو دیوونه‌تر میکردن. منتظر فرصت شد و بعد...

حمله!

اما ناگهان چیزی باعث شد متوقف بشه. یه حس ناخوشایند توی هوا جریان داشت. سرمایی که بخاطر بارون یا زمستون نبود. درست انتهای کوچه، سایه‌ای سیاه و قدبلند ظاهر شد.

لیسا اون رو شناخت. توی بچگی داستان‌های زیادی درباره این موجود شنیده بود. مرگ!

موجودی که جون‌ها رو جمع‌آوری میکرد.

مرد کت‌قهوه‌ای هنوز چیزی نمیدونست، اما مرگ دفترچه‌ای کهنه و سیاه رو باز کرد و در حالی که به یکی از صفحه‌هاش خیره شده بود، رو به مرد گفت:
- زمانت سر رسیده!
مرد با دیدن مرگ و شنیدن اون حرف ترسید.
- چ... چی!؟

قبل از اینکه مرگ بتونه واکنشی نشون بده، لیسا از میون سایه‌ها بیرون پرید تا نذاره شکارش از دستش بره.
- به هیچ وجه!

مرگ که انگار تازه متوجه حضور لیسا شده بود، پوزخندی زد.
- خون‌آشام!
- این شکار منه.
چند ثانیه سکوت برقرار شد. بعد مرگ دفترش رو بست. مرد که بین این دو موجود ماورایی گیر افتاده بود، با شنیدن حرف‌های لیسا از ترس بیهوش شد.

- اسم اون توی فهرست منه.
- برام مهم نیست.
- باید باشه.
- چرا؟

مرگ یه قدم جلو اومد.
- چون من مرگم. هیچ‌کس حق نداره چیزی رو که مال مرگه تصاحب کنه.
لیسا خندید.
- سال‌هاست این کار رو میکنم.
مرگ اخم ریزی کرد.
- ولی نه امشب.
هوای اطراف یخ زد. سایه‌های کوچه به حرکت افتادن و نبرد شروع شد. لیسا با سرعتی فراتر از دید انسان‌ها حمله کرد. اما مرگ جاخالی نداد. نیازی هم نداشت.

پنجه‌های لیسا از بدنش رد شدن؛ انگار به مه چنگ زده باشه. لحظه‌ای بعد، ضربه‌ای محکم به سینه‌اش خورد.
لیسا چند متر عقب پرت شد و محکم به دیوار کوبیده شد. درد توی تمام بدنش پیچید. مرگ آروم به سمتش اومد.
- ضعیفی!
لیسا خون تیره‌ای رو از گوشه لبش پاک کرد. حق با مرگ بود. گرسنگی حسابی ضعیفش کرده بود. اما هنوز وقت تسلیم شدن نبود. دوباره حمله کرد. این بار سریع‌تر و خشن‌تر. هزاران رشته سیاه از زمین بیرون اومدن و دور بدنش پیچیدن.تقلا کرد، چنگ زد، پاره کرد؛ اما رشته‌ها دوباره شکل گرفتن. مرگ نزدیک شد.
- جالب میشه اگه اسم تو رو هم به لیستم اضافه کنم!
لیسا دندون‌قروچه‌ای کرد، اما ته دلش یه کم ترسید. با تمام قدرت یکی از رشته‌ها رو پاره کرد و خودش رو آزاد کرد و بعد فرار کرد. از روی دیوارها و از بالای پشت‌بوم‌هاو از دل تاریکی شب و بین سایه‌ها دوید.
مرگ دنبالش اومد.

هر بار که لیسا فکر میکرد فاصله گرفته، مرگ دوباره جلوی راهش ظاهر میشد. سه بار با مرگ درگیر شد.
سه باری که زخمی تر شد و به سختی جونش رو نجات داد. آخر سر به بقایای یک خونه متروکه رسید و توی اون قایم شد.
از خستگی و گرسنگی سرش درد میکرد. زخم‌هاش بخاطر کمبود خون دیگه خودبه‌خود ترمیم نمیشدن و همین دردش رو بیشتر میکرد. داشت به این فکر میکرد که چطور باید مرگ رو از بین ببره و خودش رو نجات بده که ناگهان چیزی یادش اومد.
یکی از قدیمی‌ترین افسانه‌هایی که یکبار از یک جادوگر شنیده بود:
«هر قدرتی، حتی قدرت مرگ، به یه قانون وابسته‌ست.»
اون موقع حرفش رو جدی نگرفته بود اما حالا معنی اون حرف رو میفهمید.ئمرگ بی‌دلیل به دفترچه نگاه نمیکرد. هر بار قبل از اقدام، اسم قربانی رو بررسی میکرد و چیزی رو توی اون مینویسـت. دفتر فقط یه وسیله نبود.
بخشی از قدرتش بود. شاید حتی بخشی از وجودش. میتونست مثل شیشه عمر اون باشه.

صدای قدمی شنیده شد و خبر وارد شدن مرگ رو میداد.
- دیگه راه فراری نیست.
لیسا لبخند زد.
- شاید.
مرگ نزدیک‌تر اومد.
- مقاومت بی‌فایده‌ست. بیا بیرون.
- دقیقاً.
- پس چرا ادامه میدی؟
- چون در ناامیدی بسی امید است. مادرم همیشه میگفت هیچ موجودی بدون ضعف نیست. حتما تو هم همینطوری!
مرگ سکوت کرد و همین سکوت کافی بود تا لیسا بفهمه حدسش درست بوده. به نقطه‌ضعف مرگ نزدیک شده بود. حالا فقط باید ریسک میکرد.

مرگ دستش رو دراز کرد و سایه‌ها دوباره به حرکت افتادن. اما این بار لیسا حمله نکرد. فرار هم نکرد. فقط منتظر موند.
وقتی مرگ به اندازه کافی نزدیک شد، ناگهان خودش رو از پنجره ساختمون به بیرون پرت کرد. مرگ هم بدون لحظه‌ای مکث دنبالش رفت.
باد توی گوش لیسا زوزه می‌کشید و زمین با سرعت بهش نزدیک می‌شد، اما اون هیچ اهمیتی نمی‌داد. تمام حواسش به دفتر بود. لحظه آخر دستش رو دراز کرد و انگشت هاش رو دور جلد سیاه دفتر پیچید و اون رو از دستان مرگ بیرون کشید. مرگ، متعجب به صورت لیسا که بهش پوزخند میزد خیره شد. هر دو روی زمین فرود آمدند
.
مرگ فوراً برای پس گرفتن دفتر هجوم آورد اما لیسا سریع‌تر بود. او صفحات را ورق زد.
هزاران نام، هزاران سرنوشت..
و در بین اونها، چیزی پیدا کرد که انتظارش را نداشت. اسم خود مرگ که در صفحه‌ای پنهان شده بود. در کنار اسم، نشانه‌هایی عجیب نوشته شده بود؛ لیسا همه چیز را نفهمید اما یک نکته را فهمید. مرگ موجودی مطلق نبود. او نیز به قوانین دفتر وابسته بود. اگر اسمی توی دفتر ثبت می‌شد، قانون بر اون حاکم بود حتی اگر اون اسم متعلق به خود مرگ باشد

.

مرگ با خشم گفت:

-دفتر رو پس بده

لیسا لبخند زد.

-نه

-تو نمیدونی با چی داری بازی میکنی

-اتفاقا تازه متوجه همه چیز شدم

مرگ حمله کرد. خونه متروکه لرزید، دیوارها ترک برداشتند، سایه‌ها همه جا را پر کردند؛ لیسا چندین ضربه خورد و یکی از بازوهایش شکست. پنجه‌ای از سایه پهلویش رو شکافت وخون روی سنگ‌ها پاشید اما دفتر رو ول نکرد. در میان صفحات، جمله‌ای پیدا کرد. جمله‌ای که شبیه یک قانون بود. قانونی که وجود مرگ را به دفتر پیوند می‌داد.
(اگر نام صاحب دفتر به دست خودش ثبت و سپس حذف می‌شد، پیوند میان او و جهان قطع می‌شد
نابودی کامل.
بدون بازگشت.
بدون جایگزین
بدون جانشین.)


مرگ متوجه شد لیسا چه چیزی رو خونده و برای اولین بار، ترس در چشمانش دیده شد. ترسی واقعی..
لیسا خنده شیطانی کرد..
-پس تو هم از یچیزایی میترسی
مرگ غرید. سایه‌ها مثل طوفان به سمت لیسا یورش بردند اما دیگه دیر شده بود. لیسا انگشت خونی خودش رو روی صفحه گذاشت با خونش اسم مرگ را پررنگ کرد. سپس طبق قانون نوشته‌شده، خط پایانی رو کشید زمین لرزید آسمان شکافت.
صدایی شبیه شکستن هزاران زنجیر در فضا پیچید. مرگ فریاد کشید بدنش ترک برداشت و تاریکی اطرافش شروع به فروپاشی کرد..
مرگ به زانو افتاد.
-این...غیرممکنه...!
لیسا با شیطنت گفت:

-نه نیست

نور عجیبی ازبین ترک‌های بدن مرگ بیرون زد.

لحظه‌ای بعد، تمام وجود مرگ به ذراتی سیاه تبدیل شد ذرات در هوا پراکنده شدند و سپس ناپدید شدند..
سکوت بازگشت؛ زمین لرزه آروم گرفت و سایه‌ها از بین رفتند.
لیسا چند دقیقه همون جا نشست زخمی، خون‌آلود و خسته. اما زنده، و برنده این بازی. دیگه کسی نبود که بخواد شکارهاش رو بدزده. دیگه سایه ای نبود که بخواد بین چنگال هاش بگیرتش و اون رو زخمی کنه. دیگه نیاز به فرار نبود.

او به دفتر نگاه کرد؛ صفحات یکی پس از دیگری خاکستر شدند. دلیلی که مرگ را به جهان متصل می‌کرد، از بین رفته بود چیزی برای حفظ دفتر باقی نمونده بود؛ آخرین صفحه هم سوخت و خاکسترش توی باد پراکنده شد..

در دوردست، مرد کت‌قهوه‌ای از ترس بیهوش شده بود. بی‌خبر از همه چیز.
بی‌خبر از اینکه امشب قرار بود بمیرد و بی‌خبر از اینکه یک خون‌آشام گرسنه و موجودی به نام مرگ بر سر سرنوشتش جنگیده بودند.
لیسا به او نگاه کرد. سپس لبخند کم‌رنگی زد. عجیب بود؛ بعد از تمام این اتفاقات، دیگه میلی به شکار نداشت. لیسا در مه رفت و محو شد.

شب همچنان تاریک بود و باران همچنان می‌بارید؛ اما برای اولین بار در قرن‌ها، موجودی وجود نداشت که اسم ها رو در فهرستی جاودانه ثبت کند و جایی در دل تاریکی، لیسا احساس کرد که بزرگ‌ترین شکار زندگی خودش رو انجام داده...
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1405/3/16 17:12:29
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: گالری نقاشی لیزا کالن
ارسال شده در: دوشنبه 4 خرداد 1405 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
از زیبایی اش به قدریه که کلمات نمیتونن توصیفش کنن. فقط میتونم بگم واو!

افرادی که لایک کردند

هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: شوخی‌کده‌ فارس د ماره
ارسال شده در: دوشنبه 4 خرداد 1405 16:49
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام. من دوباره اومدم گالیون هام رو به اتش بکشم.
یک مجسمه خروس بی محل رو میخوام بدین به استریکس. با تچکر.
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: بانک جادوگری گرینگوتز
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1405 19:18
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام خدمت بانوی خاکستری.
من تاپیک کافه تفریحات سیاه رو تا تاریخ ۱ خرداد اجاره کرده بودم که پنج پست غیر از مالک و دو پست از خود مالک داشته . و به سوددهی رسیده.



سلام
7 پست در این ملک کلنگی خورده که 2 تاش متعلق به لیساس.
(2 + 50 =) 52 گالیون به لیسا واریز و (20 - 52 =) 32 گالیون از انجمن مرگخواران کسر شد.
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/3 19:53:50
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/3 20:02:01
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1405 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
لیسا تورپین VS روزالین اورست
اهنگ انتخابی:Die with smile


چشمامو که باز کردم، با سقف سنگی خوابگاه رو به رو شدم. خوابگاه خالی بود و فقط من روی تخت خواب بودم.
از تخت بلند شدم و به خودم توی اینه نگاه کردم. لباسام چروک شده بود و موهای توی هوا ایستاده بود. شونه ای از وسایل همگروهیم برداشتم و موهامو صاف کردم و بدون توجه به چروکی لباسم، روش ردای مشیمو پوشیدم و با خمیازه ای خوابگاه رو ترک کردم.
هیچکس توی تالار خصوصی نبود و این نشون میداد کلاسا شروع شده. طبق معمول برام مهم نبود پس سیبی برداشتم و با ارامش به سمت کلاسا حرکت کردم. کلاس اول، معجون سازی بود.
بدون در زدن وارد شدم اما ایندفعه، اسنیپی نبود که سرم داد بزنه و بخاطر دیر اومدنم از گروهم امتیاز کم کنه. اینبار، دامبلدور بود، با یک پسر کنار دستش. تازه وارد!؟
یه پسر لاغر مردنی با موهای طلایی ریخته شده تو صورتش و چشم هایی به رنگ ابی اتمی. نگاه خیره ام رو که دید با خجالت به سمت دیگه ای نگاه کرد.
همینطور به پسر خیره بودم که صدای اسنیپ بلند شد.
- دوشیزه براون، برید سرجاتون بشینید!
اروم سمت میزم رفتم اما همچنان نگاهم سمت اون پسر بود. چقدر عجیب بود اون پسر.

- ایشون مایکلسون دیکنچیز هستن. پسر یکی از سران دنیای جادوگریه. یه مدت مریض بوده و الان تونسته بیاد هاگوارتز. باهاش درست رفتار کنید و سر به سرش نذارید.
اسنیپ تهدید امیز حرفش رو زد و تازه وارد رو فرستاد بشینه. اما تنها جای خالی کنار من بود. مایکلسون کنار من نشست و به جلو خیره شد اما من همچنان بهش زل زده بودم.

بعد از کلاس دنبال تازه وارد رفتم و همینطور که راه میرفت، باهاش حرف زدم.
- هی، سلام تازه وارد. اسمت مایکلسون بود اره؟ من فیونام، ولی میتونی فین هم صدام کنی. هی تازه وارد چندسالته؟ مرضی ات چی بوده تازه وارد؟ واقعا پسر یکی از سران جادوگری هستی تازه وارد؟
همینطور حرف میزدم و رو مخش رژه میرفتم. تا اینکه ایستاد و رو به من کرد.
- انقدر بهم نگو تازه وارد. میتونی مایک صدام کنی.
- خیله خب مایک. بیا باهم دوست بشیم.
مایک از این حرفم چشماش گشاد شد و خشکش زد.

- چیه؟ خب من دوستی ندارم، تو هم نداری. پس چی بهتر از اینکه با همدیگه دوست بشیم؟
- خب...باشه. با هم دوست میشیم.
و بعد لبخندی بهم زد. نمیدونم چرا اما لبخندش حس خوبی داشت. یه حس گرما، یه حس درخشندگی. انگار بعد مدتها یکی هم میتونه با من دوست بشه. یکی که مثل خودمه.

دستش رو گرفتم و با خودم بردم تا مکان مورد علاقم توی هاگوارتز رو نشونش بدم. توی حیاط هاگوارتز، اجر های خراب شده قلعه، یک سوراخ کوچیک ایجاد شده بود که من برای رو به رو نشدن با دیگران اونجا میرفتم و طراحی های عجیبم رو میکشیدم.
مایک که از دیدن اونجا هیجان زده شده بود با خوشحالی گفت:
- یه خونه مخفی. عالیه!
خندیدم و اونجا نشستم و به مایک اشاره کردم که کنارم بشینه. کلی حرف زدیم و همدیگه رو شناختیم و خندیدیم. اینجا جرقه دوستی بینمون شکل گرفت.

سه ماه بعد

از خواب بیدار شدم و با ذوق به سمت اینه رفتم. نگاهی به ساعت کردم و لبم رو گاز گرفتم و کارام رو سریع انجام دادم. اگر دیر میرسیدم بازم مایک دعوام میکرد. پله های سنگی رو دوتا دوتا طی کردم و جلوی پای مایک که با اخم نگاه میکرد ایستادم.
- یک دقیقه تاخیر داشتی فین!
- ببخشید، دیشب دیرموقع خوابیدم
- زودباش بریم سر کلاس گیاه شناسی.
مایک روی پاشنه پاهاش چرخید و هردو به سمت کلاس راه افتادیم. توی این سه ماه خیلی صمیمی شده بودیم. همچنان اثرات مریضی اش رو داشت و حتی بعضی روزها نمیتونست به کلاس ها بیاد و من بهش درس ها رو یاد میدادم. میدونستم هرروز مریضی اش، اون رو اذیت میکنه ولی همیشه دردش رو پشت لبخند مهربونش پنهان میکرد.

بعد از کلاس به مخفیگاه همیشگی خودمون رفتیم. توی اون سوراخ نشسته بودیم و خوراکی ای بین خودمون گذاشته بودیم. مایک مثل همیشه درحال درس خوندن بود اما من داشتم قیافه متمرکزش رو توی دفترم طراحی میکردم.

- فین
- هومم؟
- تو بهترین فردی هستی که تاحالا باهاش اشنا شدم!
- هان؟ چیشد؟ الان تو از من تعریف کردی؟
- خب، اره. منظورم این بود که...من هیچوقت دوستی نداشتم. همیشه توی خونه روی تخت دراز کشیده بودم. دکتر ها هم فقط میومدن و بدون حرف من رو معاینه میکردن و میرفتن. تنها دوست های من اعداد و کلمات بودن. اما حالا تو اینجایی، اینجایی و با من دوستی. ازت ممنونم!
- منم هیچوقت دوستی نداشتم. من همیشه اون دختر عجیب غریبه بودم که همه ازش میترسیدن. ولی تو، تو تنها کسی بودی که وقتی باهات حرف زدم با انزجار نگاهم نکردی. پس منم باید بهت بگم ممنونم مایک.
و بعد پریدم روش و بغلش کردم و موهاش رو به هم ریختم. امروز کلی خندیدیم و من با خودم گفتم دیگه هیچ غمی ندارم توی زندگیم، اما اشتباه میکردم.

همون شب با صدای فریاد و دویدن معلما از خواب پریدم. همگی داشتن به سمت خوابگاه پسرونه میدویدن. همونجا بود که حس بدی تمام وجودم رو گرفت و دلم رو پیچ داد و حالت تهوع رو بهم هدیه داد.
اسم مایک رو از زبون چندنفرشون شنیدم و فهمیدم حال مایک دوباره بد شده. پرستار ها تا صبح پیش مایک بودن و این خودش مایه نگرانی بود. هیچوقت انقدر بد نبود؛ یعنی چه اتفاقی افتاده؟

صبح زودتر از همیشه بیدار شدم و منتظر بودم تا مایک بیاد و با هم بریم کلاس، اما نیومد. عصر بعد کلاس ها رفتم پیشش. روی تخت خوابیده بود و سرفه های ریز میکرد. بدنش توی همین یک شب لاغر تر شده بود و پوستش رنگ پریده و زیر چشماش گودی ای به اندازه مخفیگاهمون درست شده بود.

- مایک؟
چشماش رو به سختی باز کرد و لبخند مهربونش رو به روم پاشید. کنار تختش نشستم و دستای بی جون و یخ زده اش رو بین دستای گرمم گرفتم.
- مایک؟ چطوری؟ چرا اینجوری شدی؟
- بالاخره یک امتیاز گرفت. این مریضی توی این مسابقه تونست یک امتیاز صاحب بشه؛ اما نگران نباش فین من، هنوز نتونسته برنده بشه.
لبخندی به این تشبیهش زدم و سرم رو روی تخت گذاشتم. با حس دستش روی موهام لبخندی زدم.

- بیا فرار کنیم!
با سرعت سرم رو اوردم بالا، جوری که گردنم درد گرفت، و با چشمای گشاد به مایک زل زدم.
- چی؟
- بیا فرار کنیم. تو تاحالا دوست نداشتی اطراف هاگوارتز و توی جنگل رو ببینی؟
- چرا، دوست داشتم ولی...
- ولی و اما نداره. بلند شو بریم توی جنگل. زود باش. الان دیگه شب شده، هیچکس حواسش نیست.
مایک دستم رو گرفت و بلندم کرد. با همون لباس خوابش رفت بیرون و من رو هم با خودش برد. با نوک پا رد میشدیم و از جلوی اتاقا با احتیاط میگذشتیم؛ توی راهروها اروم میدویدیم و به حیاط که رسیدیم هم دست از دویدن برنداشتیم.

با پاهای لخت و فکری ازاد روی چمن های جنگل میدودیم و میزاشتیم باد به موهامون جهت بده. انقدر دویدیم که به اعماق جنگل رسیدیم و بعد زدیم زیر خنده. هردو روی چمن ها دراز کشیدیم. دست هامون همچنان توی هم قفل بودن. به ستاره ها بین درخت ها نگاه میکردیم و لبخند میزدیم.

- فین.
- هومم؟
- عشق چیه؟
- چی؟
- عشق...عشق چیه؟ یه ادم چجوری میتونه بفهمه عاشق شده؟
- اممم...نمیدونم. ولی فکر کنم وقتی به یکی اهمیت بدی، بخوای دنیا رو برای اون از بین ببری میشه عشق.
- پس من عاشقتم!
خشک شدم؛ به معنای واقعی کلمه سرجام یخ زدم و فقط سرم رو چرخوندم تا بهش نگاه کنم. به اون چشمای ابی اتمی اش که با محبت و خستگی بهم زل زده بود. به اون لبخند بی غل و غشش و اون اخمایی که میدونستم از دردشه اما نشون نمیده. و من همه اینارو دوست داشتم. تمام وجودم فریاد میزد دوستت دارم.
بلند شد و دستش رو به طرف گرفت، بلندم کرد و دست هاش رو دو طرف بدنم گذاشت.
- بیا برقصیم.
- امشب فقط داری من رو شوکه میکنی.
خنده ای کرد و دستام رو گرفت و روی شونه هاش گذاشت و شروع کردیم به چرخیدن. زیر ستاره ها، روی علف های نمناک و بین درختای سبز جنگ میرقصیدیم.
سرم رو روی شونه اش گذاشتم و به رقصیدن ادامه دادم. یه حسی بهم میگفت از امشب نهایت لذت رو ببرم و به هیچ چیز دیگه ای فکر نکنم چون بعدا پشیمون خواهم شد.

انقدر رقصیدیم که پاهامون درد گرفت اما نایستادیم؛ تا رمانی که افتاب دربیاد و ستاره ها ناپدید بشن توی بغل هم بودیم.

صبح که به خایگاه برگشتم، تا ظهر خوابیدم و از تمام کلاس هام جا موندم. ظهر که بیدار شدم به سمت اتاق مایک رفتم اما با تخت خالیش مواجه شدم؛ وسایلش هم نبود.

تمام دیوار های قلعه پارچه سیاه زده بود و معلم ها با دیدن من غمگین میشدن. توی حیاط، معلم ها و دانش اموزای زیادی ایستاده بودن و چوبدستی هاشون رو، رو به اسمون گرفته بودن. جلوی اونها، عکس مایک من بود. اون رفته بود.

دانش اموزها با دیدن من کنار رفتند و من جلوی عکس مایک ایستادم. یاد شب قبل افتادم. یاد لبخندش، یاد لمس دستش، یاد زمزمه های ریزش در گوشم؛ ای کاش بیشتر بغلت میکردم پسرک شیرینم. ای کاش بیشتر بهت نگاه میکردم اگر میدونستم قراره این اخرین نگاه و حس اغوشت باشه.
با لبخند، اشک از چشمام میومد. قرار نبود مبارزه رو ببازی مایک من. قرار بود برنده باشی...برنده.
خودم رو به زور به مخفیگاهمون رسوندم و بین سنگ ها کز کردم. اشک از چشمام میومد ولی گریه نمیکردم. چشمام رو بستم و خوابش رو دیدم. خواب همون شب؛ رقص زیر ستاره ها و حس چمن نمناک بین انگشتای پام و لمس لب های مایک و گرمای اغوشش.
دیدم، همه رو دیدم و حس کردم. خواب روزهایی که توی مخفیگاه مینشستیم و من نقاشی اش رو میکشیدم. خواب شب هایی که از خوایگاه فرار میکردیم تا به حیاط بریم و زیر نور ماه، حرف بزنیم و خاطره بگیم. خواب شب هایی که روزش بخاطر مریضی اش نتونست به لاس ها بیاد و من کنارش دراز میکشیدم و از اتفاقات میگفتم.
خواب بعدی اما خاطره نبود. خود مایک اومده بود پیشم. پسر عزیزم به دیدنم اومده بود و تنهام نذاشته بود. دستش رو گرفته بود سمتم و ازم میخواست باهاش فرار کنم. ازم میخواست باهاش برم و دباره زیر نور ماه باهم برقصیم.
چطور میتونستم بهش جواب منفی بدم؟ دستش رو گرفتم و دویدیم. از هاگوارتز دور شدیم، پریدیم و به اسمون ها رفتیم؛ از زمین و هرکسی روی اون بود جدا شدیم و بین ابرها به پرواز در اومدیم. میتونستم از دور ملت هاگوارتز رو ببینم. میتونستم معلم ها رو ببینم که دور مخفیگاه جمع شده بودند و داشتند چیزی رو ازش بیرون میکشیدن. یک بدن؛ بدن من!

بدنم خونین و صورتم بخاطر فرو ریختن سنگ و اجر روش تقریبا له شده بود؛ اما چیزی که معلوم بود، لبخند بزرگ روی لبم و دفتر طراحی توی دستم بود.

همچنان به بدن بی جونم و معلم هایی که با نگرانی داشتند تلاش میکردند من رو به زندگی برگردونند نگاه میکردم که مایک چونه ام رو گرفتم و مجبورم کرد بهش نگاه کنم. بهم لبخندی زد و به سمتی اشاره کرد. دری بین ابرها. اوه، درسته؛ من الان با مایک هستم. بهتره همه چیز رو فراموش کنم و به اغوش اون برگردم. اینه شروع و پایان ما.
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 11:11
نمایش جزئیات
آفلاین
هیچکس به دست هلنا که زخمی شده بود توجهی نکرد، همه فقط به شمشیر توی دستش خیره بودن که ازش رد نشد.
هلنا ذوق زده دستش رو جلوی صورتش برد و به خون نگاه کرد. دستش رو جلوی ریونکلایی ها تکون داد.
- ببینید. داره خون میاد. باورم نمیشه.
گریفیندوری ها با لبخند به هلنا که حالا همگروهی هاش رو بغل میکرد نگاه کردن. شادی بی پایان هلنا به همه سرایت کرده بود. به همه بجز لیسایی که اون گوشه صورتش رو گرفته بود تا خون روی دست هلنا رو نبینه اما بوی شدیدی داشت و نمیتونست خودش رو کنترل کنه.
کم کم دندون هایش داشت رشد میکرد و چشم هاش قرمز تر شد.
- اممم...همگروهیتون حالش خوب نیست.
یکی از ریونکلایی ها این رو گفت درحالی که به لیسا اشاره میکرد. تلما با دیدن وضع لیسا هلش داد سمت استریکس و با ایما و اشاره گفت:
- زود ببرش یه خون بهش بده تا یکیو نکشته جنگ راه ننداخته.
و اونا سریع از تالار ریونکلاو خارج شدن.
هلنا با اشک شوق به مرلین نگاه کرد.
- تو تونستی ارزویی که سالیان سال تو دلم بود رو براورده کنی. من حالا میتونم درد رو، زبری رو، نرمی رو و همه چیز رو حس کنم. به همین خاطر شرط سوم رو میبخشم.

مرلین از ذوق بیکرانش دوباره تو بغل جیمز غش کرد. اگاتا که این رو دید دوباره جلواومد.
- همینجوری که نمیشه هلنا. دختر رو که نمیشه همینجوری داد دست بقیه. دختر مهریه میخواد. ما هزارتا گالیون مهریه میخوایم.
- هزارتا؟ چخبره خانم محترم.
- دختر به این دسته گلی بزرگ کردیم. هزارتا هم کمشه.
مرلین که محو لبخند پر ذوق هلنا بود اروم گفت:
- هزارتا که کمه. دنبارو به پاش میریز... اخ!
حرفش با نیشگونی که ملانی از پهلوش گرفت نصفه موند. حالا که از شرایط هلنا گذشتن، باید سر مهریه چونه بزنن.
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1405/2/30 11:24:04
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 10:11
نمایش جزئیات
آفلاین
لیسا که شنیده بود کوین چی به بقیه گفت، فکر شیطانی ای به سرش زد. رفت و کنار تلما ایستاد و با صدای بلند، جوری که کوین بتونه بشنوه گفت:
- هی تلما، به نظرت این پنج تا انگشتام چندتا انگشتر میخواد!؟
توجه همه به لیسا جمع شده بود. تلما که نمیفهمید چه خبره، نگران سلامتی روان لیسا شد.
- لیسا؟ عزیزم؟ حالت خوبه؟ وسط این اوضاع به فکر انگشتری؟

- هیسسس! هیچی نگو. الان شنیدم کوین فهمیده نقشه امون رو و از محفلی ها بستنی خواست تا بهشون بگه چی دیده. منتها تا دو بیشتر بلد نیست و اونا نمیخوان زیاد خرج کنن. برو کلی عدد بالاتر از دو بگو اون یاد بگیره بیشتر بستنی بخواد.

ویولا و دلفی با لبخند انگشت شصتشون رو به لیسا نشون دادن و بحث جدیدی راه انداختن.
- دلفی؟ من روز اولی که وارد شدم کلی چمدون داشتم ولی الان هفت تا ازشون نیست!
- ای وای. چرا؟ من اونروز یه ده تایی دم در دیدم. شاید جزو اونا بوده!

حالا کل ملت داشتند اعداد بیشتر از دو رو میگفتن. کوین که تعجب کرده بود با صدای بلند پرسید:
- اینا که میگید چی هشتن؟
- کوچولو، اینا عددن.
- ولی...ولی ما فقط...یک و دو داریم.
- وا! این حرفا چیه. ما کلی عدد دیگه داریم که از دو بیشترن. مثل سه، چهار، پنج، شیش و...
- ما حتی تا هزار هم داریم

محفلی ها با نگرانی به همدیگه نگاه کردن و بعد به کوین که داشت با اخم بهشون نگاه میکرد و اب دهنش رو قورت داد.
لیسا و تلما مشتشون رو به هم زدن و با لبخند خبیث به اونا نگاه کردن.

- نژرم عوض شد. هزارتا بشتنی میخوام.
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 09:51
نمایش جزئیات
آفلاین
- عمراااا!
- چرا لیسا. تو اینکارو میکنی.
- حاضرم تا اخر عمرم خون راسو بخورم اما اینکارو نکنم!
- لیسا...تو، اینکارو، باید بکنی!
- نوچ! نیمیخوام. من به هیچکس نمیگم عزیزم. دست از سر من بردارید.

دقیقه ای بعد، لیسا ماسک لیلی را زده بود و با غرغر به سمت اسنیپ که درحال کشیدن سیگار صد و یکمی اش بود رفت.
- من نمیدونم الان چرا باید بهش بگم عزیزم؟ خب این دیگه منو ول نمیکنه. یهو این محفلیا حمله کردن من نمیدونم اینو از خودم جدا کنم یا محفلیا رو بزنم. ایش!

رفت و به اسنیپ رسید. نفس عمیقی کشید و دستش رو روی شونه اون گذاشت.
- هی، حالت خوبه؟
اسنیپ برگشت و به چشمای اشکی به لیسا_لیلی نگاه کرد.
- لیلی، تو...برگشتی!
- اره اسنی...اهم، سوروس. من فهمیدم یک تار موی گندیده تو به پای اون جیمز هم نمیرسه.

چشم های اسنیپ پر از قلب شد و لیسا رو محکم توی بغلش گرفت. لیسا نامحسوس سعی کرد اون ور از خودش دور کنه اما زور اسنیپ بیشتر از اون بود و محکم تر از قبل لیسا رو به خودش فشرد.
لیسا با چشم های خشمگین به تلما و بقیه که داشتند بهشون میخندیدن نگاه کرد و به لبخونی گفت:
- نفر بعدی خودت رو میشونم رو صندلی شکنجه!

- امم...سوروس جان، نظرت چیه بریم و ماموریت ارباب جون...چیز یعنی لرد رو انجام بدیم؟
- اره عزیزم اره. هرچی تو بگی. تو فقط درخواست کن!
و دست لیسا رو گرفت و عین فنر از جاش پرید. حالا چون لیسا-لیلی درخواست کرده بود، مصمم تر از هرموقعی بود که ماموریت رو تموم کنه.

لیسا برای مرگخوارا ادای گریه دراورد تا از این کابوس نجاتش بدن اما اونا فقط میخندیدن و دنبال اسنیپ به سمت بانک گرینگوتز اومدن.
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده