لیسا تورپین VS روزالین اورست
اهنگ انتخابی:Die with smile
چشمامو که باز کردم، با سقف سنگی خوابگاه رو به رو شدم. خوابگاه خالی بود و فقط من روی تخت خواب بودم.
از تخت بلند شدم و به خودم توی اینه نگاه کردم. لباسام چروک شده بود و موهای توی هوا ایستاده بود. شونه ای از وسایل همگروهیم برداشتم و موهامو صاف کردم و بدون توجه به چروکی لباسم، روش ردای مشیمو پوشیدم و با خمیازه ای خوابگاه رو ترک کردم.
هیچکس توی تالار خصوصی نبود و این نشون میداد کلاسا شروع شده. طبق معمول برام مهم نبود پس سیبی برداشتم و با ارامش به سمت کلاسا حرکت کردم. کلاس اول، معجون سازی بود.
بدون در زدن وارد شدم اما ایندفعه، اسنیپی نبود که سرم داد بزنه و بخاطر دیر اومدنم از گروهم امتیاز کم کنه. اینبار، دامبلدور بود، با یک پسر کنار دستش. تازه وارد!؟
یه پسر لاغر مردنی با موهای طلایی ریخته شده تو صورتش و چشم هایی به رنگ ابی اتمی. نگاه خیره ام رو که دید با خجالت به سمت دیگه ای نگاه کرد.
همینطور به پسر خیره بودم که صدای اسنیپ بلند شد.
- دوشیزه براون، برید سرجاتون بشینید!
اروم سمت میزم رفتم اما همچنان نگاهم سمت اون پسر بود. چقدر عجیب بود اون پسر.
- ایشون مایکلسون دیکنچیز هستن. پسر یکی از سران دنیای جادوگریه. یه مدت مریض بوده و الان تونسته بیاد هاگوارتز. باهاش درست رفتار کنید و سر به سرش نذارید.
اسنیپ تهدید امیز حرفش رو زد و تازه وارد رو فرستاد بشینه. اما تنها جای خالی کنار من بود. مایکلسون کنار من نشست و به جلو خیره شد اما من همچنان بهش زل زده بودم.
بعد از کلاس دنبال تازه وارد رفتم و همینطور که راه میرفت، باهاش حرف زدم.
- هی، سلام تازه وارد. اسمت مایکلسون بود اره؟ من فیونام، ولی میتونی فین هم صدام کنی. هی تازه وارد چندسالته؟ مرضی ات چی بوده تازه وارد؟ واقعا پسر یکی از سران جادوگری هستی تازه وارد؟
همینطور حرف میزدم و رو مخش رژه میرفتم. تا اینکه ایستاد و رو به من کرد.
- انقدر بهم نگو تازه وارد. میتونی مایک صدام کنی.
- خیله خب مایک. بیا باهم دوست بشیم.
مایک از این حرفم چشماش گشاد شد و خشکش زد.
- چیه؟ خب من دوستی ندارم، تو هم نداری. پس چی بهتر از اینکه با همدیگه دوست بشیم؟
- خب...باشه. با هم دوست میشیم.
و بعد لبخندی بهم زد. نمیدونم چرا اما لبخندش حس خوبی داشت. یه حس گرما، یه حس درخشندگی. انگار بعد مدتها یکی هم میتونه با من دوست بشه. یکی که مثل خودمه.
دستش رو گرفتم و با خودم بردم تا مکان مورد علاقم توی هاگوارتز رو نشونش بدم. توی حیاط هاگوارتز، اجر های خراب شده قلعه، یک سوراخ کوچیک ایجاد شده بود که من برای رو به رو نشدن با دیگران اونجا میرفتم و طراحی های عجیبم رو میکشیدم.
مایک که از دیدن اونجا هیجان زده شده بود با خوشحالی گفت:
- یه خونه مخفی. عالیه!
خندیدم و اونجا نشستم و به مایک اشاره کردم که کنارم بشینه. کلی حرف زدیم و همدیگه رو شناختیم و خندیدیم. اینجا جرقه دوستی بینمون شکل گرفت.
سه ماه بعداز خواب بیدار شدم و با ذوق به سمت اینه رفتم. نگاهی به ساعت کردم و لبم رو گاز گرفتم و کارام رو سریع انجام دادم. اگر دیر میرسیدم بازم مایک دعوام میکرد. پله های سنگی رو دوتا دوتا طی کردم و جلوی پای مایک که با اخم نگاه میکرد ایستادم.
- یک دقیقه تاخیر داشتی فین!
- ببخشید، دیشب دیرموقع خوابیدم
- زودباش بریم سر کلاس گیاه شناسی.
مایک روی پاشنه پاهاش چرخید و هردو به سمت کلاس راه افتادیم. توی این سه ماه خیلی صمیمی شده بودیم. همچنان اثرات مریضی اش رو داشت و حتی بعضی روزها نمیتونست به کلاس ها بیاد و من بهش درس ها رو یاد میدادم. میدونستم هرروز مریضی اش، اون رو اذیت میکنه ولی همیشه دردش رو پشت لبخند مهربونش پنهان میکرد.
بعد از کلاس به مخفیگاه همیشگی خودمون رفتیم. توی اون سوراخ نشسته بودیم و خوراکی ای بین خودمون گذاشته بودیم. مایک مثل همیشه درحال درس خوندن بود اما من داشتم قیافه متمرکزش رو توی دفترم طراحی میکردم.
- فین
- هومم؟
- تو بهترین فردی هستی که تاحالا باهاش اشنا شدم!
- هان؟ چیشد؟ الان تو از من تعریف کردی؟
- خب، اره. منظورم این بود که...من هیچوقت دوستی نداشتم. همیشه توی خونه روی تخت دراز کشیده بودم. دکتر ها هم فقط میومدن و بدون حرف من رو معاینه میکردن و میرفتن. تنها دوست های من اعداد و کلمات بودن. اما حالا تو اینجایی، اینجایی و با من دوستی. ازت ممنونم!
- منم هیچوقت دوستی نداشتم. من همیشه اون دختر عجیب غریبه بودم که همه ازش میترسیدن. ولی تو، تو تنها کسی بودی که وقتی باهات حرف زدم با انزجار نگاهم نکردی. پس منم باید بهت بگم ممنونم مایک.
و بعد پریدم روش و بغلش کردم و موهاش رو به هم ریختم. امروز کلی خندیدیم و من با خودم گفتم دیگه هیچ غمی ندارم توی زندگیم، اما اشتباه میکردم.
همون شب با صدای فریاد و دویدن معلما از خواب پریدم. همگی داشتن به سمت خوابگاه پسرونه میدویدن. همونجا بود که حس بدی تمام وجودم رو گرفت و دلم رو پیچ داد و حالت تهوع رو بهم هدیه داد.
اسم مایک رو از زبون چندنفرشون شنیدم و فهمیدم حال مایک دوباره بد شده. پرستار ها تا صبح پیش مایک بودن و این خودش مایه نگرانی بود. هیچوقت انقدر بد نبود؛ یعنی چه اتفاقی افتاده؟
صبح زودتر از همیشه بیدار شدم و منتظر بودم تا مایک بیاد و با هم بریم کلاس، اما نیومد. عصر بعد کلاس ها رفتم پیشش. روی تخت خوابیده بود و سرفه های ریز میکرد. بدنش توی همین یک شب لاغر تر شده بود و پوستش رنگ پریده و زیر چشماش گودی ای به اندازه مخفیگاهمون درست شده بود.
- مایک؟
چشماش رو به سختی باز کرد و لبخند مهربونش رو به روم پاشید. کنار تختش نشستم و دستای بی جون و یخ زده اش رو بین دستای گرمم گرفتم.
- مایک؟ چطوری؟ چرا اینجوری شدی؟
- بالاخره یک امتیاز گرفت. این مریضی توی این مسابقه تونست یک امتیاز صاحب بشه؛ اما نگران نباش فین من، هنوز نتونسته برنده بشه.
لبخندی به این تشبیهش زدم و سرم رو روی تخت گذاشتم. با حس دستش روی موهام لبخندی زدم.
- بیا فرار کنیم!
با سرعت سرم رو اوردم بالا، جوری که گردنم درد گرفت، و با چشمای گشاد به مایک زل زدم.
- چی؟
- بیا فرار کنیم. تو تاحالا دوست نداشتی اطراف هاگوارتز و توی جنگل رو ببینی؟
- چرا، دوست داشتم ولی...
- ولی و اما نداره. بلند شو بریم توی جنگل. زود باش. الان دیگه شب شده، هیچکس حواسش نیست.
مایک دستم رو گرفت و بلندم کرد. با همون لباس خوابش رفت بیرون و من رو هم با خودش برد. با نوک پا رد میشدیم و از جلوی اتاقا با احتیاط میگذشتیم؛ توی راهروها اروم میدویدیم و به حیاط که رسیدیم هم دست از دویدن برنداشتیم.
با پاهای لخت و فکری ازاد روی چمن های جنگل میدودیم و میزاشتیم باد به موهامون جهت بده. انقدر دویدیم که به اعماق جنگل رسیدیم و بعد زدیم زیر خنده. هردو روی چمن ها دراز کشیدیم. دست هامون همچنان توی هم قفل بودن. به ستاره ها بین درخت ها نگاه میکردیم و لبخند میزدیم.
- فین.
- هومم؟
- عشق چیه؟
- چی؟
- عشق...عشق چیه؟ یه ادم چجوری میتونه بفهمه عاشق شده؟
- اممم...نمیدونم. ولی فکر کنم وقتی به یکی اهمیت بدی، بخوای دنیا رو برای اون از بین ببری میشه عشق.
- پس من عاشقتم!
خشک شدم؛ به معنای واقعی کلمه سرجام یخ زدم و فقط سرم رو چرخوندم تا بهش نگاه کنم. به اون چشمای ابی اتمی اش که با محبت و خستگی بهم زل زده بود. به اون لبخند بی غل و غشش و اون اخمایی که میدونستم از دردشه اما نشون نمیده. و من همه اینارو دوست داشتم. تمام وجودم فریاد میزد دوستت دارم.
بلند شد و دستش رو به طرف گرفت، بلندم کرد و دست هاش رو دو طرف بدنم گذاشت.
- بیا برقصیم.
- امشب فقط داری من رو شوکه میکنی.
خنده ای کرد و دستام رو گرفت و روی شونه هاش گذاشت و شروع کردیم به چرخیدن. زیر ستاره ها، روی علف های نمناک و بین درختای سبز جنگ میرقصیدیم.
سرم رو روی شونه اش گذاشتم و به رقصیدن ادامه دادم. یه حسی بهم میگفت از امشب نهایت لذت رو ببرم و به هیچ چیز دیگه ای فکر نکنم چون بعدا پشیمون خواهم شد.
انقدر رقصیدیم که پاهامون درد گرفت اما نایستادیم؛ تا رمانی که افتاب دربیاد و ستاره ها ناپدید بشن توی بغل هم بودیم.
صبح که به خایگاه برگشتم، تا ظهر خوابیدم و از تمام کلاس هام جا موندم. ظهر که بیدار شدم به سمت اتاق مایک رفتم اما با تخت خالیش مواجه شدم؛ وسایلش هم نبود.
تمام دیوار های قلعه پارچه سیاه زده بود و معلم ها با دیدن من غمگین میشدن. توی حیاط، معلم ها و دانش اموزای زیادی ایستاده بودن و چوبدستی هاشون رو، رو به اسمون گرفته بودن. جلوی اونها، عکس مایک من بود. اون رفته بود.
دانش اموزها با دیدن من کنار رفتند و من جلوی عکس مایک ایستادم. یاد شب قبل افتادم. یاد لبخندش، یاد لمس دستش، یاد زمزمه های ریزش در گوشم؛ ای کاش بیشتر بغلت میکردم پسرک شیرینم. ای کاش بیشتر بهت نگاه میکردم اگر میدونستم قراره این اخرین نگاه و حس اغوشت باشه.
با لبخند، اشک از چشمام میومد. قرار نبود مبارزه رو ببازی مایک من. قرار بود برنده باشی...برنده.
خودم رو به زور به مخفیگاهمون رسوندم و بین سنگ ها کز کردم. اشک از چشمام میومد ولی گریه نمیکردم. چشمام رو بستم و خوابش رو دیدم. خواب همون شب؛ رقص زیر ستاره ها و حس چمن نمناک بین انگشتای پام و لمس لب های مایک و گرمای اغوشش.
دیدم، همه رو دیدم و حس کردم. خواب روزهایی که توی مخفیگاه مینشستیم و من نقاشی اش رو میکشیدم. خواب شب هایی که از خوایگاه فرار میکردیم تا به حیاط بریم و زیر نور ماه، حرف بزنیم و خاطره بگیم. خواب شب هایی که روزش بخاطر مریضی اش نتونست به لاس ها بیاد و من کنارش دراز میکشیدم و از اتفاقات میگفتم.
خواب بعدی اما خاطره نبود. خود مایک اومده بود پیشم. پسر عزیزم به دیدنم اومده بود و تنهام نذاشته بود. دستش رو گرفته بود سمتم و ازم میخواست باهاش فرار کنم. ازم میخواست باهاش برم و دباره زیر نور ماه باهم برقصیم.
چطور میتونستم بهش جواب منفی بدم؟ دستش رو گرفتم و دویدیم. از هاگوارتز دور شدیم، پریدیم و به اسمون ها رفتیم؛ از زمین و هرکسی روی اون بود جدا شدیم و بین ابرها به پرواز در اومدیم. میتونستم از دور ملت هاگوارتز رو ببینم. میتونستم معلم ها رو ببینم که دور مخفیگاه جمع شده بودند و داشتند چیزی رو ازش بیرون میکشیدن. یک بدن؛ بدن من!
بدنم خونین و صورتم بخاطر فرو ریختن سنگ و اجر روش تقریبا له شده بود؛ اما چیزی که معلوم بود، لبخند بزرگ روی لبم و دفتر طراحی توی دستم بود.
همچنان به بدن بی جونم و معلم هایی که با نگرانی داشتند تلاش میکردند من رو به زندگی برگردونند نگاه میکردم که مایک چونه ام رو گرفتم و مجبورم کرد بهش نگاه کنم. بهم لبخندی زد و به سمتی اشاره کرد. دری بین ابرها. اوه، درسته؛ من الان با مایک هستم. بهتره همه چیز رو فراموش کنم و به اغوش اون برگردم. اینه شروع و پایان ما.