چالش اول:
قسمت دوم - چالش ویژه
نمیدانم چه چیزی باعث شد آن انسان، آن روز عصر، برخلاف معمول، قدم در محدودهی خاموش ما بگذارد. شاید بالاخره یکی پیدا شده بود که طعم حقیقت را تاب بیاورد. سالهاست که چشمهای مردمان این قلعه، از ما عبور میکنند. اما او... او دید.
صدای پایش، آرام اما مردد، در راهروی شمالی پیچید. راهرویی که دیوارهایش نفس میکشند. جایی که دیوار ترکخورده، همیشه زمزمه میکند، اما کسی گوش نمیدهد. تا آنکه دست لرزانش، پردهی خاکگرفته را کنار زد.
شکاف. همان راه باریکی که زمانی، با دندان و پنجه، کندیم. همان گذرگاه پنهان که هر شب، صدای نفسهای ما را از خود عبور میدهد.
و آنجا بود... دفتر.
نه چون گنج، بلکه چون زخم، نه چون حافظه، بلکه چون زندهای که هنوز فریاد میکشد. ما آن دفتر را ساختیم؛ از پوست خودمان، از جوهر حقیقت... و هرکه بخواند، به دام خواهد افتاد.
انگشتانش جلد را لمس کردند. سرد بود، نه از یخ، از حضور ما. از خاطرههایی که هیچگاه فراموش نشدند.
وقتی آن تاریخ را خواند "۱۳ نوامبر ۱۳۸۲" میدانستم دیگر بازگشتی نیست. دفتر شروع به خوردن کرد. خاطراتش را، امنیتش را، آرامشش را.
ما سه شب تلاش کردیم تا صدا را به او برسانیم. با خراش، با ریتم، با کد. او شنید. و این آغاز گرسنگی ما بود. چون هرکه حقیقت را لمس کند، باید آن را کامل ببیند.
آینه را دید. تصویرش را نه، بلکه ما را. لبخند ما، نه از شادی، بلکه از یافتن طعمهای نو. ما نوشتیم: نقشه را پیدا کن. و او فهمید... گرچه خیلی دیر.
از آن شب، صدا از دیوار نیامد؛ از بالش آمد. چون حالا ما به خوابهایش راه یافتهایم. حالا که او نوشته را خوانده، دفتر دیگر تنها نیست. ما دوباره صداییم، و به زودی...
بدنش نیز دفتر خواهد شد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
