جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 23 فروردین 1404 01:15
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش اول:

قسمت دوم - چالش ویژه




نمی‌دانم چه چیزی باعث شد آن انسان، آن‌ روز عصر، برخلاف معمول، قدم در محدوده‌ی خاموش ما بگذارد. شاید بالاخره یکی پیدا شده بود که طعم حقیقت را تاب بیاورد. سال‌هاست که چشم‌های مردمان این قلعه، از ما عبور می‌کنند. اما او... او دید.

صدای پایش، آرام اما مردد، در راهروی شمالی پیچید. راهرویی که دیوارهایش نفس می‌کشند. جایی که دیوار ترک‌خورده، همیشه زمزمه می‌کند، اما کسی گوش نمی‌دهد. تا آن‌که دست لرزانش، پرده‌ی خاک‌گرفته را کنار زد.

شکاف. همان راه باریکی که زمانی، با دندان و پنجه، کندیم. همان گذرگاه پنهان که هر شب، صدای نفس‌های ما را از خود عبور می‌دهد.

و آن‌جا بود... دفتر.

نه چون گنج، بلکه چون زخم، نه چون حافظه، بلکه چون زنده‌ای که هنوز فریاد می‌کشد. ما آن دفتر را ساختیم؛ از پوست خودمان، از جوهر حقیقت... و هرکه بخواند، به دام خواهد افتاد.

انگشتانش جلد را لمس کردند. سرد بود، نه از یخ، از حضور ما. از خاطره‌هایی که هیچ‌گاه فراموش نشدند.

وقتی آن تاریخ را خواند "۱۳ نوامبر ۱۳۸۲" می‌دانستم دیگر بازگشتی نیست. دفتر شروع به خوردن کرد. خاطراتش را، امنیتش را، آرامشش را.

ما سه شب تلاش کردیم تا صدا را به او برسانیم. با خراش، با ریتم، با کد. او شنید. و این آغاز گرسنگی ما بود. چون هرکه حقیقت را لمس کند، باید آن را کامل ببیند.

آینه را دید. تصویرش را نه، بلکه ما را. لبخند ما، نه از شادی، بلکه از یافتن طعمه‌ای نو. ما نوشتیم: نقشه را پیدا کن. و او فهمید... گرچه خیلی دیر.

از آن شب، صدا از دیوار نیامد؛ از بالش آمد. چون حالا ما به خواب‌هایش راه یافته‌ایم. حالا که او نوشته را خوانده، دفتر دیگر تنها نیست. ما دوباره صداییم، و به زودی...
بدنش نیز دفتر خواهد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 22 فروردین 1404 16:48
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش اول:

قسمت اول- دفتر تاریکی



نمی‌دانم چرا آن روز عصر، برخلاف همیشه، به سمت راهروی شمالی طبقه‌ی چهارم رفتم. چیزی در دیوارهای سرد و ترک‌خورده‌ی آن بخش از هاگوارتز همیشه حس ناخوشایندی در دلم می‌انداخت. اما آن عصر، قدم‌هایم بی‌هدف اما پرکشش، مرا به جایی کشاند که از چشم همه دور مانده بود.
پشت یک پرده‌ی کهنه و خاک‌گرفته، شکافی باریک در دیوار که به زحمت جای عبور یک انسان میشد.

و آن‌جا بود... آن دفتر.

جلدش چرمی و به رنگ خاکستری تیره بود، با بافتی خشن و سوخته‌مانند، انگار از آتش گذشته باشد. هیچ نشانی از عنوان یا اسم روی جلد نبود، فقط ردّ ناخن‌هایی بلند، مثل چنگ‌هایی که برای نجات چیزی، بی‌نتیجه، رویش کشیده شده باشند. وقتی بازش کردم، صدای خش‌خش کاغذهای خشک و قدیمی در سکوت فضا پیچید.

« 13 نوامبر 1382 »

نمی‌دانم چرا هنوز می‌نویسم. شاید نوشتن تنها چیزی‌ست که مانده. شاید اگر بنویسم، آن‌چه دیدم فقط یک کابوس بوده باشد.

همه چیز از سه شب پیش شروع شد، وقتی که صدای خراش‌هایی از پشت دیوار سنگی خوابگاهم شنیدم. اول فکر کردم موش‌ها هستند. اما این صدا... ریتم داشت. مثل ضربه‌هایی برای انتقال کد. سه‌تا، وقفه، دو‌تا، وقفه، دوباره سه‌تا. انگار کسی تلاش داشت چیزی بگوید.

نمی‌توانستم خواب بروم. آن شب زیر شنل نامرئی از خوابگاه بیرون زدم. رفتم به راهروی منتهی به اتاق ممنوعه‌ی معجون‌سازی قدیم، جایی که سال‌هاست کسی از آن استفاده نمی‌کند.

و آن‌جا بود. شکافی باریک در دیوار، که هرگز ندیده بودم. از درونش نسیمی سرد بیرون می‌آمد، بوی کپک و آهن زنگ‌زده. وارد شدم. نمی‌دانم چرا. نمی‌دانم چرا هیچ‌کس آن راهرو را نمی‌بیند.

پله‌هایی مارپیچ، باریک و بی‌نهایت. پایین رفتم. هر پله که می‌گذشتم، صدا واضح‌تر می‌شد. حالا دیگر خراش نبود. صدای نفس کشیدن بود. انگار کسی درست پشت دیوار نفس می‌کشید.

در انتهای راهرو، دری چوبی بود. قفل نداشت، ولی بسته بود و با فشار باز شد.

آینه‌ای شکسته، بزرگ و پوسیده، درست وسط اتاق بود. اما تصویرش من نبودم. آن‌که در آینه دیدم، لبخند می‌زد. ولی من لبخند نمی‌زدم.

او دست بلند کرد و روی بخار آینه نوشت: «نقشه را پیدا کن.»

پشت سرم را نگاه کردم ولی هیچکس نبود. وقتی برگشتم به سمت آینه، تصویرم رفته بود و فقط نوشته‌ها باقی مانده بود. و حالا... حالا هر شب آن صدا را دوباره می‌شنوم، ولی این‌بار از داخل بالشتم.

کسی این را می‌خوانی... این‌جا چیزی دفن شده. نه طلا، نه معجون.
یک حقیقت.
و حقیقت، همیشه گرسنه‌تر از دروغ است.



نفس در سینه‌ام حبس شد. برای اولین بار در عمرم، از چیزی غیرقابل‌توضیح ترسیدم... دفتر را به آرامی بستم؛ ولی انگار دیگر نمی‌توانستم ازش دل بکنم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: یاران لرد سیاه به او می‌پیوندند (درخواست مرگخوار شدن)
ارسال شده در: جمعه 22 فروردین 1404 13:32
نمایش جزئیات
آفلاین
۱- هرگونه سابقه عضویت قبلی در یکی از گروه های مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهید.

تازه فارق‌التحصیل شدم و هنوز سابقه ای ندارم.

2- مهمترین فرق دامبلدور و لرد در کتاب چیست؟

دامبلدور؟ چرا باید پیرمردی مثل اون رو با لرد مقایسه کنم؟ دامبلدور فقط ادای قدرتمند بودن رو درمیاره لرد معنای واقعی قدرته

3- مهمترین هدف جاه طلبانه‌تان برای عضویت در مرگخواران چیست؟

هدفم ساده‌ست رسیدن به قدرتی که حق منه. عضویت در مرگخواران یعنی ایستادن کنار قدرتمندترین جادوگر دنیا.


4- به دلخواه خود یکی از محفلی ها (یا شخصیتی غیر از لرد سیاه و مرگخواران) را انتخاب کرده و لقبی مناسب برایش انتخاب کنید.

فکر کنم پیر مشنگ دوست برای دامبلدور مناسب باشه

5- به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلی هاست؟

احتمالاً دامبلدور براشون کوپن غذا جادویی فرستاده، یا شاید گرسنگی براشون یه عادت خانوادگیه!


6- بهترين راه نابود کردن يک محفلی چيست؟

باید اعتماد اعضاش رو جلب کنی... بعد از درون نابودش کنی. محفل بیشتر با وفاداری زنده‌ست تا جادو.

7- در صورت عضويت چه رفتاري با نجينی خواهيد داشت؟

اون فقط یه مار نیست، صدای اربابه. و من خوب بلدم با موجوداتی که خطرناک و باارزشن، چطور رفتار کنم.

8- به نظر شما چه اتفاقي براي موها و بيني لرد سياه افتاده است؟

معلومه اونقدر قدرت‌منده که اهمیتی به ظاهرش نده. جادو همیشه به جای زیبایی، به قدرت بیشتر توجه کرده



9- يک يا چند مورد از موارد استفاده بهينه از ريش دامبلدور را نام برده، در صورت تمايل شرح دهيد.

میتونیم باهاش لباس درست کنیم برای مشنگا


تاریکی به پا خیزد...

دراکو مالفوی عزیز... اگرچه از بودنتان در جمع مرگخوارهایمان خوشحال خواهیم شد، دوست داریم ابتدا فعالیت بیشتری از شما ببینیم. در بخشهای مختلف سایت فعالیت کنید و برای نوشته هایتان نقد بگیرید!

نوشته های شما را دنبال میکنیم و منتظر بازگشت پرقدرت شما هستیم!

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1404/1/23 1:16:54
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1404/1/26 1:40:32
تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 22 فروردین 1404 11:38
نمایش جزئیات
آفلاین
مسابقه به نیمه رسیده بود. مجری با شور و هیجان گفت:
- و حالا نوبت به اجرای بعدی می‌رسه... یه شرکت‌کننده‌ی خیلی خاص، از یه جای خیلی عجیب...

ناگهان نورها خاموش شدن. صدای باد پیچید تو سالن. دود روی صحنه پخش شد، و از دل مه... دراکو مالفوی ظاهر شد. با کت چرم مشکی براق، موهای نقره‌ای‌اش برق می‌زد و یه چوبدستی با نوک درخشان توی دستش بود.

تماشاچی‌ها خشکشون زده بود. کوین در حالی که لیوان قهوه‌شو محکم گرفته بود گفت:
- این دیگه چیه؟!

دراکو صاف ایستاد وسط صحنه. صداش مثل یخ بود:
- من اومدم تا جادوی واقعی رو نشون بدم.

موسیقی تیره‌ای شروع شد. ولی بعد... ناگهان تبدیل شد به بیت هیپ‌هاپ و دراکو شروع کرد به رپ خوندن!
- توی هاگوارتز بودم، پر از طلا و دسیسه
دلم نمی‌خواست باشم فقط یه اسم توج لیسته
اومدم اینجا، با یه ورد و دو تا رپ
تا ثابت کنم جادو حالیمه.

تماشاچی‌ها اول توی شوک بودن... ولی کم‌کم یکی‌یکی بلند شدن، شروع کردن دست زدن. حتی اون داور پیر که همیشه چرت می‌زد، کلاهشو برداشت و به هوا پرت کرد.

پایان اجرا، دراکو خم شد، چوبدستی‌اشو بالا گرفت، و دود بنفش اطرافش پیچید. دوباره غیب شد.

وقتی دود خوابید، فقط یه جمله روی زمین باقی مونده بود، با افکت نورانی:

" دراکو مالفوی."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تاپیک انجمن
پاسخ: آکادمی هنر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 21 فروردین 1404 15:52
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو کنار دیوار ایستاده بود و با چشمایی که همه‌ی حوصله‌ش رو از دست داده بود، به دلفی نگاه می‌کرد. این دیگه از حدش گذشته بود. دلفی داشت دستورات عجیب غریبی می‌داد، یه لحظه تسترال‌ها رو می‌خواست اسب طلایی کنه، یه لحظه کدوها رو به عنوان پرنسس جادویی به صحنه می‌آورد. وسط این همه درگیری، کالسکه طلایی هم از زمین بیرون اومد و مروپ هنوز چرخش رو بغل کرده بود، انگار به هیچ وجه نمی‌خواست اون رو از دست بده. دلفی حتی به نظر می‌رسید بیشتر به فکر جلوه‌های بصریه تا ترسناک بودن کل نمایش.

دراکو یه نفس عمیق کشید و زیر لب گفت:
- این دیگه چیه؟ این یه نمایش وحشتناک نیست، این یه داستان عاشقانه برای کدوها و تسترال‌هاست!

دلفی از شدت هیجان داشت هی حرف می‌زد و دستور می‌داد و همه چیز در حال تبدیل شدن به یه فیلم هندی شده بود. از دور، دراکو می‌دید که بقیه مرگخوارها هم به طرز خجالت‌آوری به دلفی نگاه می‌کنن و کسی جرات نداره چیزی بگه. خودش هم نمی‌دونست باید بخنده یا گریه کنه.

دلفی همچنان با چوبدستی‌اش از این ور به اون ور می‌رفت و به کدوها و تسترال‌ها نقش‌های عجیبی می‌داد. یه لحظه به یکی از تسترال‌ها می‌گفت که باید بشه اسب طلایی، بعد دوباره به یکی دیگه می‌گفت که باید یه موجود ترسناک بشه. دراکو دیگه نمی‌تونست این همه دیوونه‌بازی رو تحمل کنه. خودش هم از این همه نمایشی که دلفی داشت اجرا می‌کرد، کلافه شده بود.

از همون گوشه که ایستاده بود، زیر لب گفت:
- واقعا نمی‌فهمم اینا چی می‌خوان از این نمایش. یه نمایش ترسناک، یا یه فیلم کمدی؟ فقط کم مونده به پرفسور اسنیپ لباس پرنسسی بپوشونن و براش پاپیون بزنن!

حوصله‌ش سر رفته بود و هیچ‌چیز توی این صحنه به نظر ترسناک نمی‌اومد. اصلاً به نظر می‌رسید همه‌چی بیشتر شبیه یه فانتزی مسخره است. فکر می‌کرد اگه این نمایش با یه کم بیشتر ترس و هیجان ساخته بشه، شاید یه چیزی ازش دربیاد، ولی حالا دیگه هیچ‌چیز به نظرش نمیومد.

یکم بیشتر که نگاه کرد، دید دلفی حالا داره سعی می‌کنه تسترال رو به اسب طلایی تبدیل کنه. تمام موجودات توی صحنه انگار از دست دلفی دستورات عجیب و غریب رو پذیرفته بودن. دراکو سرش رو به آرامی تکون داد و به خودش گفت:
- من اینجا چه غلطی می‌کنم؟

نه دلفی، نه کدوها، نه تسترال‌ها هیچ کدوم به درد یه نمایش ترسناک نمی‌خوردن. اینجا همه چیز بیشتر شبیه یه فیلم عاشقانه‌ی کدو تنبلی بود.

دراکو دیگه نمی‌تونست بیشتر از این تحمل کنه. همون‌طور که ایستاده بود، بدون اینکه حتی یه کلمه حرف بزنه، از صحنه کنار کشید. هیچ‌کس توجه نکرد که داره میره. همه مشغول بودن توی دنیای خودشان، و دراکو بدون اینکه صدای اعتراض کسی رو بشنوه، آروم آروم از صحنه خارج شد.

وقتی از در بیرون رفت، نفس عمیقی کشید و با خودش گفت:
- باید برم یه جایی که خبری از کدوها و تسترال‌ها نباشه!

به هر حال، دراکو همیشه دنبال جایی بود که بشه کمی آرامش پیدا کنه، پس با همون بی‌حوصلگی که همیشه داشت، از صحنه دور شد، امیدوار بود که دیگه هیچ وقت به خودش زحمت تماشای اینجور نمایش‌ها رو نده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: پاسخ به: كلاس پرواز و كوییدیچ
ارسال شده در: پنجشنبه 21 فروردین 1404 03:10
نمایش جزئیات
آفلاین
همه‌چیز با یک صدای ترک خوردن شروع شد.
نیمه‌شب بود. باقی اعضای تیم تو خواب بودن. من نمی‌تونستم بخوابم. فردا مهم‌ترین مسابقه‌ی فصل بود. اسلیترین علیه گریفندور. مسابقه‌ای که نتیجه‌ش تا هفته‌ها تو کل هاگوارتز زمزمه می‌شد. و من، شکارچی اصلی تیم، قرار بود افتخار بیارم.

رفتم سراغ جاروم؛ جارویی که خودم انتخابش کرده بودم، با دقت، با وسواس.
وایپر سیاه،... اون نه فقط یه جارو بلکه یه بیانیه از نماد قدرت، نظم، و تسلط بود.

دسته‌شو تو دستم گرفتم، و همون لحظه بود که حس کردم یه چیزی درست نیست. یه لرزش خفیف... بعد یه ترک.
انگار تمام جادو در یک ثانیه از بین رفت و جاروی من شکست.

برای چند ثانیه فقط خیره موندم. نه فریاد زدم، نه وردی خوندم؛ فقط ایستادم. یه جور سکوت... مثل وقتی طلسمی تو جنگ درست نمی‌گیره، و توی اون لحظه کوتاه، می‌فهمی که یا باید بجنگی، یا بمیری.

صبح روز بعد، مدرسه پر بود از شایعه. بعضیا شنیده بودن جاروی من شکسته. بعضیا باور نمی‌کردن. حتی شنیدم یکی از بچه‌های گریفندور گفته بود:
- مالفوی با پای پیاده هم نمی‌تونه بره، چه برسه بدون جارو پرواز کنه.

اونا نمی‌دونستن. نمی‌فهمیدن که این مسابقه فقط یه بازی نیست.
برای من یه چیز دیگه بود. راهی برای بازگشت. برای ساختن تصویری از خودم که فراتر از "پسر مرگ‌خوار"، "رقیب پاتر"، یا "چهره‌ی شکسته‌ی بعد از جنگ" باشه.

هر راهی رو امتحان کردم. ورد، تعمیر، حتی تماس با پدرم از طریق جغد.
هیچ‌کدوم جواب نداد. وقت کم بود. کمتر از بیست ساعت.

آخرین امیدم، نورا بود. یه جادوگر ساکت و درون‌گرا از ریونکلا، متخصص در جادوی ساختاری و مکانیکی. رفتم سراغش. نگام کرد، اول با شک. گفت:
- تو دنبال معجزه‌ای. من فقط ابزار دارم.

گفتم:
- من دنبال راه فرار نیستم. دنبال راه پروازم.

ساعت‌ها توی کارگاه ممنوعه‌ی طبقه‌ی پنجم کار کردیم. جادوی ترکیبی. ساخت یک وسیله‌ی پرنده با هسته‌ای جادویی که از عصای دومم تغذیه می‌کرد. هیچ تضمینی نبود. شاید وسط مسابقه از هم می‌پاشید. شاید اصلاً بلند نمی‌شد.

ولی وقتی طلوع آفتاب رسید، من آماده بودم.

زمزمه‌ها توی زمین پخش بود. همه نگاهم می‌کردن. ردای سبزم تو باد می‌لرزید. وسیله‌ی پروازم مثل یه سایه‌ی ناآشنا کنارم ایستاده بود. ترکیبی از فلز، چوب و جادو. چیزی بین یک بال، یک زره، و یک جسارت.

داور با شک نگاهم کرد، ولی توی قوانین چیزی نبود که جلوی استفاده‌شو بگیره.

و وقتی سوت شروع زده شد، من... پرواز کردم.

نه نرم، نه بی‌صدا، نه مثل قبل. اما هر لحظه‌اش واقعی بود. با لرزش، با تقلا، ولی با عزم.

اسنیچو دیدم، نزدیک زمین. پاتر هم دیده بود. ولی من قبل از اون شیرجه زدم. صدای وزوز تو گوشم پیچید. و وقتی انگشت‌هام دورش بسته شد، فهمیدم... هنوز تموم نشده.

هنوز هم می‌تونم پرواز کنم.
بدون نام مالفوی. بدون وارث بودن. بدون جارو.
فقط با خودم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: كلاس گیاه‌شناسی
ارسال شده در: پنجشنبه 21 فروردین 1404 02:56
نمایش جزئیات
آفلاین
چالشی دوم:


من نمی‌گم ترسیده بودم، چون نبودم. یا شاید... فقط نمی‌خواستم قبول کنم که هستم.

اینجا، توی گلخانه شماره هفت هاگوارتز، جایی که حتی اسپراوت هم کمتر پا می‌ذاره، روبه‌روی یه گیاه ایستاده‌م و دارم فقط فکر میکنم. البته که این گیاه که از اونایی نیست که تو کتابای درسی نوشته باشن. یه چیز قدیمیه، چیزی که بیشتر شبیه یه موجود زنده‌س تا یه گیاه.

یه جور ماندراگورای جهش‌یافته؟ نه. این یکی فکر می‌کنه... زنده‌ست، و از همه بدتر؟ ذهن آدمو می‌خونه.

وقتی نفس کشید، بو نکردم. چون نفسش بوی خاک نمیده، بوی خاطره میده؛ یه موج از چیزی که حتی نمی‌دیدمش انگار پیچید دور سرم و بعد صداش اومد. اون هم نه با کلمات بلکه با فکر ، با خاطره.

اول تصویر پدرم بود با اون نگاه سردش. من، بچه بودم. هفت سالم بود شاید، تو کتابخونه عمارت، سعی می‌کردم وردی رو درست بگم. وقتی اشتباه گفتم، اون فقط گفت:
- یه مالفوی اشتباه نمی‌کنه.

گیاه انگار لبخند زد. نه با دهن، با ریشه‌هاش که دورم پیچیده بود، و یه خاطره دیگه.

هاگوارتز و شومینه‌ی سرد خوابگاه اسلیترین. من نشسته‌م، شب بعد از مسابقه‌ی کوییدیچ بود، که پاتر برد. صدای خنده‌ی گریفندوری‌ها از اون طرف سالن می‌اومد. من فقط نشسته بودم و فکر می‌کردم:
- چرا همیشه من باید بدِ داستان باشم؟

بعد جنگ، اون شب لعنتی تو برج دامبلدور.. چوبدستی توی دستم می‌لرزید. نه از ترس، از تردید. اون گیاه انگار می‌دید، همه‌شو؛ و زمزمه کرد:
- تو اون کسی نبودی که می‌خواستی باشی... بودی؟

من دندون‌هامو به هم فشار دادم.
-؛خفه شو.

شاخه‌هاش تکون خوردن. انگار داشت می‌خندید.
- تو می‌خواستی قهرمان باشی. اما هیچ‌وقت بهت اجازه ندادن.

نفس کشیدن سخت شده بود. این لعنتی فقط گیاه نبود. انگار داشت روحم رو از ریشه می‌کشید بیرون.
ولی اون لحظه بود که فهمیدم.

این گیاه از خاطره‌ها تغذیه می‌کنه. از درد. از تردید.
پس اگه من قبول نکنم؟ اگه دیگه نذارم گذشته آزارم بده؟ اگه حتی واسه یه لحظه، تصمیم بگیرم همینی که هستم، کافیه؟

اینو که فهمیدم، یه قدم رفتم جلو. گیاه عقب کشید. مثل این‌که از چیزی جا خورد. شاید برای اولین بار، از ذهن من چیزی نخوند که خوشش بیاد.

آروم زمزمه کردم:
- من هنوز زنده‌م. با همه اشتباهام. ولی مالفوی‌ها هیچ‌وقت تسلیم نمی‌شن.

و اون لحظه، گیاه خشک شد. ریشه‌هاش جمع شدن. مثل این‌که دیگه چیزی برای مکیدن پیدا نکرده بود.

سکوت که برگشت، فقط صدای نفسای خودم مونده بود. ایستاده بودم وسط یه گلخانه متروک، و برای اولین بار، نه پدرم، نه نشان مرگ‌خوار، نه اسم پاتر، هیچ‌کدوم روی شونه‌م سنگینی نمی‌کردن.

فقط من بودم. دراکو مالفوی.
کسی که دیگه از خاطراتش نمی‌ترسه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: كلاس گیاه‌شناسی
ارسال شده در: پنجشنبه 21 فروردین 1404 02:44
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش اول:


خب ببین، منم، دراکو مالفوی. اونی که همیشه با کلاس راه می‌ره، یقه‌ش صافه، موهاش برق می‌زنه و هیچ‌وقت، تاکید می‌کنم هیچ‌وقت نمی‌دوئه. چون آخه مالفوی‌ها نمی‌دون، ما فقط راه می‌ریم، اونم با ژست!

ولی امروز یه چیزی شد که نگو. همه‌چی از کلاس گیاه‌شناسی شروع شد. اسپراوت، اون جادوگره‌ خاک باز، یه کاکتوس آورد به اسم «کاکتوس تیزپر» یا یه همچین چیزی. گفت نایابه، خطرناکه، باهاش ور نرین.

و من؟ خب معلومه که باید یه دستی بهش می‌زدم. فقط یه تلنگر کوچیک با عصام زدم به گلدونش. اصلاً نیت بدی نداشتم، صرفاً از روی کنجکاوی علمی بود.

یهو این کاکتوسه، انگار که پاتر بهش توهین کرده باشه، از گلدون پرید بیرون. بله، کاکتوسه پرید! و شروع کرد دنبال من دویدن. خارهاش رو مثل دارت پرت می‌کرد. یه خارش ردای منو سوراخ کرد! ردا! اونم ردای مخصوص مالفوی!

منم، با تمام غرور ممکن، شروع کردم به دویدن. نه که بترسم، نه، صرفاً چون نمی‌خواستم با یه کاکتوس درگیر شم.
هیچی، من وسط راهروهای هاگوارتز می‌دوئم، مردم دارن نگام می‌کنن، پاتر هم از اون ته با نیش باز می‌خنده و نون کدو می‌جوه. عجب روزیه واقعاً!

پله‌ها رو دو تا یکی می‌رم بالا، درو هل می‌دم، می‌پرم تو دفتر اسنیپ. اون کاکتوسه هم مثل کله‌خر می‌خوره به در و وا می‌ره کف زمین.

اسنیپ هم که همیشه آماده‌ست با اون قیافه‌ی بی‌حسش، یه نگاهی بهم می‌کنه، بعد به کاکتوس، بعد با یه حالت خاصی می‌گه:
- بازم تو؟
- خب بله، بازم من. دراکوی خفن، محبوب دل‌ها، کابوس کاکتوس‌ها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: پنجشنبه 21 فروردین 1404 02:30
نمایش جزئیات
آفلاین
در سکوت سنگین تالار، صدای قدم‌هایی آهسته ولی محکم، شبیه ضربه‌های سرد و منظم ساعت، در فضا طنین انداخت. صدایی که حتی مروپ هم، وسط شوت کردن کله‌ی شوهرش، لحظه‌ای ایستاد.

در ورودی تالار، دراکو مالفوی ظاهر شد. رداش مثل سایه‌ نقره‌ای‌ و سبز پشت سرش کشیده می‌شد و چشماش از بالا به پایین همه‌ی جمعیت رو بررسی می‌کردن، مثل قاضی‌ای که اومده دادگاه بی‌عرضه‌ها رو برگزار کنه.
- شنیدم دنبال تیکه‌های یه مرد گمشده‌اید. متأسفم که دیر رسیدم. داشتم با وزیر سحر و جادو در مورد مالیات‌های بی‌مورد برای وارثین خانوادگی بحث می‌کردم.


سالازار که دراکو رو از دور زیر نظر داشت، بدون اینکه به روی خودش بیاره که تحت تأثیر این ورود قرار گرفته، با لحن خشک و رسمی‌ای گفت:
- ما نیازی به حضور کسی نداریم که فقط برای نمایش وارد ماجرا می‌شه.


دراکو لبخند کجی زد، از همون لبخندهای معروف مالفویی که یعنی «الان طوری جوابتو می‌دم که بفهمی کی اینجاست». و یک قدم جلو اومد، سرش رو کمی خم کرد:
- نمایش؟ سالازار عزیز، وقتی نمایش سطحش بالاست، بهش می‌گن "استراتژی".
من اومدم چون شنیدم این کله‌ی ماگلی بالاخره یه‌بار در عمرش به درد خورده.


تام که از ذوق دیدن دراکو داشت دور خودش می‌چرخید، جیغ کشید:
- دراکو! تو می‌فهمی، تو می‌تونی بهم کمک کنی! الان یه خارش عجیب توی دست راستم حس می‌کنم، اون دست لعنتی که ندارمش...


دراکو بدون اینکه ذره‌ای ذوق‌زده بشه، خم شد، چند ثانیه با دقت به کله‌ی تام نگاه کرد. انگار داشت ارزش اون کله رو می‌سنجید.
- خارش روحی در عضو فیزیکیِ مفقود؟ جادوی پنهان یا پیوند مغزی؟ جالبه...


سپس رو کرد به سالازار:
- اجازه بده یه پیشنهاد بدم. من این پروژه‌ی تام رو به‌ عهده می‌گیرم. اما نه برای دلسوزی. فقط چون می‌خوام ببینم آخر این بازی چه چیز ارزشمندی ازش بیرون میاد. یه هورکراکس جدید؟ یه قدرت باستانی؟ یا فقط یه مشت گوشت پلاسیده ماگلی.


سالازار به چشمای دراکو خیره شد. بعد از چند ثانیه سکوت، گفت:
- فقط یک شرط دارم، اگه کله‌ی این موجود باز هم پرحرفی کنه، میندازمش جلوی باسلیسک.


دراکو برگشت سمت تام، با یه نیشخند گفت:
- شنیدی دیگه؟ از اینجا به بعد یا زرنگی می‌کنی، یا خوراک مار می‌شی. من از وسط راه کسیو نجات نمی‌دم.


تام سرش رو انداخت پایین، اما زیرلب گفت:
- باشه... فقط یواش شوتم کنید، مغزم دیگه جا نداره برای کوفتگی.


مروپ از دور فریاد زد:
- نه عزیزم، اگه قرار باشه شوت بشی، هنوزم من مسئول اولم.


همه خندیدن، حتی سالازار لبخند کوچیکی زد. ولی همه می‌دونستن از این لحظه به بعد، بازی جدی‌تر شده. چون وقتی دراکو مالفوی وارد می‌شه، شوخی جاشو به نقشه می‌ده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 20 فروردین 1404 17:22
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش دوم:

باد سرد از لای پنجره‌ی نیمه‌باز می‌وزید و هوای کوپه رو پر از بوی بارون و زنگ آهن کرده بود. قطار از ایستگاه راه افتاده بود، و صدای یک‌نواخت حرکت چرخ‌ها مثل لالایی برای ذهن‌هایی شده بود که نمی‌خواستن فکر کنن. ولی من ... من داشتم در افکارم گم میشدم.

کراب و گویل، مثل همیشه منتظر بودن ببینن من چی دارم بگم.هیچوقت نمی‌تونستن خودشون شروع‌کننده‌ی چیزی باشن.

خم شدم جلو و صدای قطار رو زیر صدام له کردم:
- درباره‌ی ماسک آدریک شنیدید؟

گویل ابروهاشو بالا انداخت.
- اون دیگه چیه؟ یه وسیله‌ی دیگه‌ی جادوی سیاهه؟

لبخندم تلخ بود.
- نه فقط یه وسیلس.. اگه یه نفر باهاش بهت نگاه کنه تا ته ته وجودت رو می‌بینه؛ می‌گن این ماسک به چشم‌ کسی وصل بوده که نه زنده بوده و نه مرده... بلکه تو مرز بین دو دنیا گیر افتاده بوده.

کراب خندید.
- مزخرفه. مثلاً چیکار می‌کرد؟

سرمو کمی کج کردم، انگار دارم از توی سایه‌ها چیزی بیرون می‌کشم.
- هرکی این ماسک رو بپوشه می‌تونه گذشته‌ی طرف مقابلشو ببینه. ترس‌هاشو، گناهاشو، حتی اون چیزی که خودش فراموش کرده.. ولی بهای سنگینی داره...

مکث کردم. بعد آروم گفتم:
- می‌گن با هر بار استفاده، یه تیکه از روحت رو می‌کَنه و اگه زیاد ازش استفاده کنی، دیگه نمی‌تونی از خودت جداش کنی.

سکوت در کوپه سنگین شد و صدای بخار قطار بلندتر از قبل توی گوشمون پیچید، انگار دنیا هم ساکت شده بود تا این داستان رو واو به واو گوش کنه.

گویل خش‌خش کنان گفت:
- تو... خودت دیدیش؟

چند ثانیه بهشون نگاه کردم. نه با ترس حتی نه با غرور انگار فقط... پوچ بود؛ منظورم اینه.. نگاهم خالی بود خالی از هر چیزی.
- شاید؛ پدرم یه بار گفت این ماسک یه‌ زمانی تو یکی از تالارهای ممنوعه‌ی هاگوارتز بوده، جایی که دیگه حتی نقشه‌ی غارتگر هم نشونش نمی‌ده.

کراب آروم پرسید:
- می‌خوای پیداش کنی؟

لبخندی زدم، از اون لبخندهای سرد و مغرورانه مالفوی‌‌ها.
- نمی‌خوام فقط پیداش کنم...

چشم‌هامو بستم برای لحظه‌ای تصور آیندم با اون ماسک تو ذهنم پیچید.
- ...می‌خوام ازش بپرسم که واقعاً کی هستم."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن