خلاصه تا پایان این پست: (نیازی نیست پست رو بخونین؛ خوندن خلاصه کفایت میکنه)
سالازار اسلیترین و گلرت گریندلوالد به گذشته سفر کردن تا پدر هری، جیمز رو بکشن و راه رسیدن به قدرت رو برای ولدمورت محیا کنن؛ جیمز پاتر هم میره تا گودریک گریفیندور کمک بگیره. جیمز گودریک رو از زمان خودش میگیره و با سالازار رو در رو میکنه. فقط مشکل اینه بجای گودریک جوون، گوریک پیر رو آورده. الان هم سالازار و گودریک دعوا لفظی راه انداختن.
جیمز که بعد از کمک به رابرت احساس رستگاری و فرزانگی پیدا کرده بود، با هالهای از نور به سمت هاگوارتز حرکت میکنه، در حالی که پشت سرش هم گلهای لیلیوم سبز میشد. فقط دوتا بال کم داشت تا سوی عرش پر بگشایه و به مجمع فرشتگان مرلینی دربیاد، که چشمش به گودریک میافته و مغزش ری استارت میشه.
ذهنیت جیمز از گودریک یه مرد عضلانی با مو، ریش و سبیل قرمز بود که همیشه لباس رزم تنشه و شمشیرش رو هم قلاف کرده. این چیزی که جیمز دید یه هیچ عنوان شبیه تصوراتش نبود. گودریک گریفیندور یه پیرمرد خسته، با ردای قرمز طلایی و موی فر بود. شاید بپرسین خب پس جیمز از کجا فهمید شخص روبهروش گودریکه؟ خب از اون جایی که یه شمشیر به کمرش قلاف کرده بود! جیمز فهمیده بود جا رو درسته اومده، شخص درست رو پیدا کرده، ولی زمان مناسب نیومده... به جای رسیدن به گودریک جوان، الان درمقابل گودریک گریفیندور پیر ایستاده که با یه ابروی بالا رفته داره بهش نگاه میکنه.
- اینجا چه میکنی جوانک؟
- اومدم شما رو ببینم!
- ما را؟ الان وقتمان پر است، برو و فردا بیا.
گودریک سرش رو میچرخونه و به سمت در ورودی هاگوارتز حرکت میکنه.
- دِ... آقا نرو دربارهی یکی از همکاراتونه! از بنیانگذاران!
گودریک یه نیم نگاه به جیمز میاندازه.
- دربارهی بانو هافلپاف که دیگر نیست؟
- نه!
- خب بد شد دیگر، ما برای ایشان همیشه وقت داریم. برای بقیهشان سرمان شلوغ است!
گودریک داشت آماده میشد که دوباره به سمت هاگوارتز حرکت کنه، که جیمز ضربه آخر رو زد.
- سالازار اسلیترین میخواد کاری کنه نوادهش جهان رو تو دست بگیره!
گودریک با شندین اسم سالازار اسلیترین، سمت جیمز برمیگرده و میگه:
- برای کوری چشم سالازار، به کمکت میآیم. فقط بگو آن سالازار کجا قایم شده که خودم او را در آغوش باسیلیسکش بخسبانم!

جیمز با نگاه بهتزدهای به شمشیرزنی پیرمرد صد خوردهای ساله نگاه میکنه و توی دلش مرلین مرلین میکنه که تا کمر گودریک قبل رسیدن به سالازار از وسط نصف نشه.
- راستیتش که... سالازار الان تو زمانه منه. باید با هم بریم اون زمان.
~~~~~~
جیمز گودریک رو آورد، هرچند پیر و هرچند غرغرو، ولی آورد. ولی بحران فعلی، پیر بودن گودریک نبود، دعوای لفظی بین گودریک و سالازار بود. گلرت و جیمز فقط میتونستن به صحنه نگاه کنن و هی وسط بحث بگن "صلوات مرلین پسند بفرستین قائله ختم به خیر بشه." هرچند وسط بحث صداشون شنید نمیشد!
- ایدئولوژی اصیلگرایانه دیکتاتوری تو بود که باعث شد این مشکلات به وجود آیند! مردک باسیلیسکباز!
- نه مثل نوادگان شما باشیم تا جانمان را برای بچه ماگلزادههای بی اصل و نسب فدا کنیم؟ عقلمان کپکزده یا دچار جنون شدهایم؟
- آن ماگلزاده هم فرزند ماست! هر که جادو در خونش داد به نوعی فرزند ماست!
سالازار و گودریک اینقدر به بحث ادامه میدادن، تا بالاخره یکی پیدا بشه که اونها رو از هم جدا کنه...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

در تمام این لحظات یه گوشه نشسته بودم نگاه میکردم.
چه تقلبشون سر امتحان جادوی سیاه، چه اون جایی که پروفسور اسنیپ رو، که اون زمان پروفسور نبود رو، با ورد خوش از یه پا آویزون کردن.
فرض کن سالها میری تو گاراژ خونهت و بعد سالها یه سفینه درست میکنی تا کل دنیا رو باهاش ببینی و بعد یهو وسط بیابون فرت سقوط میکنی و بی آب و غذا همونجا گیر میکنی تا بمیری و تو همون حال یهو یه پسر بلوند با لباس سبز و شالگردن میاد و بهت میگه یه نقاشی بکش...
چرا اینجایی هنوز؟ برو سراغ کاری که بهت گفتم.



صدای آدم بود... گفت بازی تازه شروع شده!