جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  112 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  229 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  228 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  220 خواندن  1 نظر 

پاسخ: بردلی و دوستان
ارسال شده در: دیروز ساعت 00:19
نمایش جزئیات
آفلاین
بردلی، تنبرای گفت بهت بگم که هر چقدر هم سند و مدرک موجود باشه اعتقاد داره که هاگرید با ریش متولد شده. به هیچ عنوان هم از این تصمیم بر نمی‌گرده...

افرادی که لایک کردند

شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!


پاسخ: سه نشانه
ارسال شده در: چهارشنبه 13 خرداد 1405 15:05
نمایش جزئیات
آفلاین
آرگوس فیلچ

موهای فر
عضوی از خاندان بلک
مرگخوار وفادار

افرادی که لایک کردند

شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!


پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 13 خرداد 1405 02:56
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی: سوپ، جوهر، سورمه چشم، شمع، شایعه، علف تازه، آخرین فصل
سوژه: آزادی


- آخرین روز آخرین فصل سال خود را چگونه گذراندید؟

همین یه سوال کافی بود تا بدونم قرار نیست اون شب هم درست بخوابم. می‌دونستم جواب تنبرای رو بدم دیگه نمی‌تونم از شرش خلاص شم، از طرف دیگه هم اگه جوابش رو نمی‌دادم، قرار نبود ولم کنه.
- به نظرت آخرین روز سال خود را چگونه گذراندید آسون‌تر نیست؟
- قطعا ولی خب مجبورم، می‌فهمی؟ مجبورم!
- درسته...
- حالا چطوری گذروندی؟
- اون که مهم نیست، تو چطوری گذروندی؟ خبرها گفتن که با شومینه رابطه احساسی برقرار کردی! زوج خوبی هم می‌شین. ققنوس و شومینه، فکر کنم عموزاده‌ای چیزی هستین نه!؟
- اینا همش شایعه‌ست... بهتره پا به دنیای واقعیات بذاریم!
- واقعیت یعنی اینکه الان سه ماه از "آخرین روز آخرین فصل سال" گذشته. چرا باید درباره‌ش حرف بزنم؟
- زمان در گذره... مهم ماییم. یکمم راه بیای بد نیستا!
- مشکل تحرک منه!؟ نگران نباش قرار نیست اضافه وزن بگیرم، فکر کردن به اندازه کافی چربی‌سوز هست!

و شمع‌های شمعدونی رو خاموش کردم، پتو رو گرفتم و یه چی حدود سی صدم ثانیه بعد از اینکه دراز کشیدم تا بخوابم؛ تنبرای با نزدیک کردن سرش به شمع‌ها، دوباره روشنشون کرد. چه زیبا.

- خب باشه!
بلند شدم نشستم.
- چی می‌خوای؟ چه چیزی رو تعریف کنم؟
- اگه خرابکاری‌هاتو تعریف کنی که چه بهتر، ولی اگه کل اون روز رو هم تعریف کنی فرقی نداره، چون تو با تنفست هم خرابکاری می‌کنی.
- ممنون. نظر لطفته.

اجبارا تعریف کردم. از جایی شروع کردم که به طور کاملا تصادفی موقع پخش علف تازه برای بزها، سم یکیشون رو لگد کردم و مجبور شدم اینقدر برای نجات جونم بدوم که چشمام سیاهی بره و جادوگر نامحترمی که روی صندلی‌های کافه نشسته بود رو نبینم. جالب اینجاست که بز هم با دیدن چهره شخصی که بهش برخورد کرده بودم پا به فرار گذاشت ولی من همچنان همونجا ایستاده بودم. مرد چهره زمختی داشت و این قضیه که روی صورتش تیکه‌های سوپ، آش یا هرچیزی که تا قبل از برخورد با من داشت می‌خورد، زمخت‌ترش می‌کرد. هر چند آخر هم نفهمیدم چی تو اون کاسه بود، فقط باید بدونید اونقدر مشکی بود که انگار با کله رفته بود تو ظرف سورمه چشم... آخرش هم گفتم که در جواب ناسزاهایی که بارم کرد سر تکون دادم و با حالت نمایشی تصمیم گرفتم تا با تبدیل شدن به نهانه از شر آواداکاداورای احتمالی فرار کنم. تا مدت‌ها ابرفورث می‌دید دارم یه گوشه بهش می‌خندم. اون زمان تنبرای جوجه بود و ندید چه اتفاقی افتاده.

- خب زیبا بود. من دارم می‌رم این خاطرات رو با عالم و آدم در میون بذارم. کاری نداری؟
- چی‍...

تنبرای به طور عجیبی خونسرد سمت پنجره پرواز کرد. اومدم دمش رو بگیرم تا نذارم بره که با سوزش دستم به این نتیجه رسیدم برای دفعه بعد باید یادم باشه ققنوس عموزاده‌ی شومینه‌ست و گرفتنش حرکت منطقی‌ای نیست. معقولانه‌ترین چیزی که به ذهنم رسید رو انجام دادم: پا شدم و پتو رو طوری سمت تنبرای پرت کردم که توش بیافته. موفقیت‌آمیز بود، البته یکمی. تونستم تنبرای رو بگیرم ولی گوشه پتو طی یه برخورد کوتاه با میز باعث شد ظرف مرکب بیافته و نقش زیبایی با جوهر روی زمین ایجاد بشه.

- پیش میاد...
نهانه شدم و در حالی که تنبرای داشت برای بیرون اومدن پرپر می‌زد، کنارش ایستادم. پتوم یکم سوخته بود، زمین جوهری شده بود، ولی لااقل تنبرای هنوز نتونسته بود بره بیرون. الان سه روز گذشته و تنبرای هنوز تو قفسه. قصد ندارم حالا حالا‌ها آزادش کنم؛ نه تا وقتی که قدر آزادیشو بدونه!

کلمات نفر بعد: ویران، کاخ، رز سفید، تنهایی، قطره، هیاهو، تاریک
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!


پاسخ: نقد پست‌های انجمن محفل ققنوس
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 خرداد 1405 03:38
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام.
گفتم اگه خط خطی می‌کنین... می‌شه این رو هم خط خطی کنین بی زحمت؟
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!


پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 خرداد 1405 03:36
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلی‌ها غرق این فکر بودن که چه چیزایی دارن که بشه باهاش سر توریست جدیدشون رو گرم کنن و ازش گالیون تیغ بزنن، که سوروس اسنیپ، توریستی که از همون اول تا همین لحظه تو خونه گریمولد باقی مونده و کسی هم نمی‌دونه چرا، رشته افکارشون رو نصف می‌کنه و توی معجونی که در مدت زمانی گذشته مشغول درست کردنش بوده می‌ریزه.
- تبعیض تا کی؟! آلبوس... از همون اول فقط زورت به من می‌رسید... نگهداری از پاتر من، هر چی کار داری من، صد گالیون بلیط هم من؟!

در همون حال بود که محفلی‌ها می‌فهمن انقدر از حضور یه مرگخوار تو خونه گریمولد تعجب کرده بودن، که یادشون رفته پول بلیط رو ازش بگیرن. با توجه به تورم‌های کنونی و اینکه توریست جدید به نظر پولدار میومد، دامبلدور جلو میاد و با لبخند پدرانه-سیاستمدارانه‌ای می‌گه:
- باباجان بدون بلیط همینجاها در دسترسه... برای دیدن مکان‌های دیگه باید بلیط تهیه کنی!

ویولا، با نارضایتی تمام، فقط و فقط چون برای مأموریت مهم اینجا بود حاضر می‌شه صد گالیون بده.
ـ حالا اینجا چه چیزای اینترستینگی دارین که هم لول من باشه؟

‌محفلی‌ها دوباره به همون عمق از فکر برمی‌گردن تا توش غرق بشن که دوباره یه صدای دیگه رشته افکارشون رو نصف می‌کنه، نه برای ریختن تو معجون، صاحب اون صدا ترجیح می‌ده رشته‌ها رو نگه داره و بعدا ازشون طناب دار درسته کنه.
ـ چی شده؟

‌لیلی از موقعیت به دست اومده استفاده می‌کنه تا شاید نه‌تنها بتونن از ویولا گالیون بگیرن بلکه شاید بتونن اون رو هم به سمت جبهه خودشون بکشن. بی‌خبر از اینکه ویولا کلا برای خدمت به تاریکی اینجاست.
ـ ما اینجا همزمان یه ققنوس و یه کلاغ داریم! تو کدوم جبهه اینقدر روشن فکری بوده؟ تازه نهانه هم داریم!

‌کریدنس نه می‌دونه لیلی چرا داره اینا رو می‌گه و نه می‌دونه ویولا اینجا چی‌کار می‌کنه. فقط ترجیح می‌ده نگاهش رو بین افراد حاضر تکون بده به امید اینکه نگاه یکی بتونه وضع حال رو براش روایت کنه. از اون طرف دامبلدور ادامه حرف لیلی رو می‌گیره و می‌گه:
ـ توی آشپزخونه هم یه جن خونگی داریم که همزمان با کوبوندن سرش به پایه میز، نت‌ها متفاوت موسیقی رو می‌گه! البته این نت‌ها هنوز کشف نشدن... اون سمت هم می‌تونی سر‌های بریده شده اجنه خونگی رو ببینی، راهنمای اونجا هم جوزفینه باباجانه، جوزفین؟ جوزی...؟ که خب مثل این خبری ازش نیست... حق انتخاب با شماست، می‌خواین از کجا شروع کنیم باباجان؟
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!


پاسخ: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1405 18:08
نمایش جزئیات
آفلاین
با فرار آتیش و ترک صحنه توسط "مشتی غولابی"، لرد و هری نگاهشون به کسی که وسط آتیش‌سوزی باهاش ازدواج کرده بودن افتاد و از تعجب چیزی که دیدن توبه به درگاه مرلین بردن، خود مرلین هم با توجه به اتفاقات اخیر سر به ناکجاآباد گذاشته و دنبال جایی می‌گشت که خودش بره و اونجا سر به توبه بذاره.

لرد با فهمیدن این قضیه که بجای درگاه سالازار به درگاه مرلین توبه برده، می‌خواد بره سر به ناکجاآباد بذاره؛ ولی در همین لحظه و همین ثانیه به خودش میاد و می‌بینه که به انبار جارو منتقل شده! لرد از حالت لرد احساساتی به انگری لرد تغییر ماهیت می‌ده و تا میاد چوبدستیش رو برداره و در رو گرفتار آواداکداورا بکنه می‌بینه چوبدستیش نیست! پس به مرحله باسیلیسک لرد می‌رسه و با تمام قدرت در رو هل می‌ده ولی در بدون توجه به ضربه شدیدی که خورده سرجاش می‌مونه. لرد می‌خواد وارد مرحله جدیدی از خشم بشه ولی متاسفانه این نویسنده ایده‌ای برای اسم مرحله جدید نداره پس لرد توی همون مرحله باسیلیسک می‌مونه و فقط با قدرت دیپلماسی بیشتر.
ـ هی در یعنی نمی‌دانی چه کسی روبه‌رویت ایستاده؟

در سکوت می‌کنه.

ـ با تو هستیم!

در دوباره سکوت می‌کنه.

***


در حالی که لرد تلاش می‌کرد مذاکراتش رو با در پیش ببره، مرگخوارها به جای خالی لرد زل زده بودن. بلاتریکس بی‌هوا سر دامبلدور داد می‌زنه:
ـ با اربابم چی کار کردی پیرمرد؟! هدفت از اول همین بود که ما رو به اینجا بکشونی تا لرد رو از ما بگیری؟ کور خوندی! همین الان لرد بر می‌گرده و یه بلایی به سرت‍ـ...
ـ بلا... چوبدستی ارباب اینجا افتاده!

بلاتریکس با چشم غره به سمت مبدأ صدا می‌چرخه تا یه چندتا کروشیوی آبدار نصیبش کنه تا دیگه جرئت قطع کردن حرف بلاتریکس لسترنج رو نداشته باشه که با دیدین لوسیوس مالفوی با چوبدستی لرد جا می‌خوره.

بلاتریکس سریع خودشو جمع می‌کنه و رو به جماعت مرگخوارها می‌گه:
ـ اولویت پیدا کردنه اربابه! بعدش دمار از روزگار این پیرمرد و هرکی تو اینکار دست داشته درمیاریم!
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!


پاسخ: خوابگاه مديران
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اردیبهشت 1405 18:12
نمایش جزئیات
آفلاین
‌کمی قبل‌تر از اینکه جادوگرا بخوان پشت سر کاتانا راه بیوفتن تا به هلنا برسن، کریدنس گردن ققنوسش رو صاف می‌کنه و اون رو از پنجه‌هاش می‌گیره و با همین حرکات یه شعله‌افکن درست می‌کنه. هرچند ققنوس از اینکه تمام ابهتش از بین رفته ناراضیه ولی از چیزی که بهش تبدیل شده خوشش اومده و احتمالا قراره بعدا هم همینطوری کریدنس رو آزار بده.

وقتی کریدنس به جمعیت می‌رسه که دوباره دچار دو دستگی شدن یه صدا از پشت داد می‌زنه:
ـ خب چرا لیلیث رو تو گونی نمی‌کنیم؟ هم می‌تونیم مدیرای دیگه رو تحت فشار بذاریم هم زودتر به هلنا برسیم.

لیلیث با شنیدن این حرف از کنج دفتر پا می‌شه.
ـ شماها اینج‍ـــــ...
ـ سسسسسسس وسط یه جلسه مهمیم!
دارین در...

دوباره یه صدای از یه سمت جمعیت داد می‌زنه:
ـ تو گونی فرار می‌کنه، بندازینش تو کیف نیوت تا کاتانا دورتر نشده!

‌نیوت تا می‌خواد به خودش بیاد و فرصت خجالت کشیدن پیدا کنه یکی کیفش رو می‌گیره و پرت می‌کنه اون سر جمعیت نزدیک کنج لیلیث و از اون سمت جادوگرا لیلیث رو در حالی که داره انواع فحش‌ها و تحدیدات غیر اخلاقی رو به زبون میاره پرت می‌کنن سمت کیف. نه تنها جمعیت بلکه کیف هم از میزان غیر اخلاقی بودن تحدیدات و فحش‌ها دهنش باز می‌شه و در همون لحظه لیلیث دقیقا توی کیف فرو میره.

‌با فرود اومدن کیف روی زمین در کیف بسته می‌شه و جادوگرا دست به دستش می‌کنن تا دوباره به نیوت برسه. حالا جمعیت که یه مدیر رو تونسته بودن به چنگ بیارن پشت سر کاتانا دنبال دومیش حرکت می‌کنن و تو راه دستشون به هرچی می‌رسه درب و داغون می‌کنن.
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!


پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1405 02:10
نمایش جزئیات
آفلاین
فضای انتخابی: 1- در فضای دفتر دامبلدور.

قدم زدن توی هاگوارتز همیشه حس خوبی داره؛ البته به جز وقتایی که امتحان داری و باید خودت رو به سالن امتحانات برسونی! حس و حال کریدنس یه همچین چیزی بود، شاید هم یه چیزی فراتر! تا حالا شده مراقب امتحانت عموت باشه؟

به لطف صداش که روی ویبره بود مجبور شد چندین بار کلمه رمز رو تکرار کنه... داشت پشیمون می‌شد که بره و دیگه برنگرده که با یه دست روی شونش تصمیمش برای فرار به یه جیغ خفته در گلو مبدل شد...

- سلام بابـ... چیز... عموجان

کریدنس تنها کاری که می‌تونست بکنه این بود که با لبخند عصبی جواب سلام بده و بعد امیدوار باشه که از درون منهدم بشه. پروفسور دامبلدور کلمه رمز یعنی شکلات نعنایی رو گفت و باهم وارد دفتر شدن. هم زمان یه سری چیزای احتمالا مهم گفتن که چون با تلاش‌های درونی کریدنس برای ثبات روانی مصادف شده بود نشنیدشون و وقتی پروفسور یه فرم داد دستش فهمید که باید اون حرفا رو می‌شنیده!

هرچند ندای درونی کریدنس اون رو به فرار سوق می‌داد ولی مقاومت کرد و روی صندلی کنار میز نشست و با قلم پری که نمی‌دونست از کجا پیداش شده فرم رو پر کرد...

1- چرا محفل ققنوس؟
من به اندازه کافی دچار لطف و محبت جادوگران سیاه هم دوره خودم شدم... دیگه نمی‌خوام بازیچه‌شون بشم؛ ترجیح می‌دم حتی اگه بازیچه شدنی هم در کار باشه لااقل به درد بخوره باشه.

2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیک‌ترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید.
(کریدنس به اعماق تفکراتش فرو می‌ره و یادش میاد یکم قبل‌تر یه ققنوس داشت تلاش می‌کرد ببینه پنجه‌هاش تا چقدر توی شونه‌هاش فرو میره!)
بله داشتم و متاسفانه هنوز هم دارم، هر روز میاد راه‌های جدیدی رو برای آزار و اذیتم امتحان می‌کنه، دیگه عادت کردم. وقتایی که جوجه ققنوسه تنها وقتاییه که می‌تونم راحت بخوابم.

3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟
آتیش روشن می‌کنیم! پرتو نوری بیشتری داره، هرچند بازم یه سری جاها سایه می‌مونه.

4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلی‌ها حقیقت داره؟
تکذیب می‌کنم، اصلا چرا باید محفل با وجود یه جن آزاد دچار بحران غذا بشه که مجبور باشه سوپ بخوره؟ (سوپ غذا نیست، نبوده و نخواهد بود) اصلا گیریم واقعی باشه، ما رو سَنَنَه؟ خودم میام این بحران رو حل می‌کنم، تو خونه ماری‌لو همیشه آشپزی با من بوده. قول می‌دم دست‌پختم بد نیست.

5- اگه قرار بود به‌خاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا می‌گذشتید یا نه؟
عزیز ترین چیز تو زندگیم فعلا خلوت محزونمه که خیلی وقته مخدوش شده، مثلا همین الان! متاسفانه یا خوشبختانه دیگه مهم نیست عزیزترین چیزام برام می‌مونن یا نه، به این باور رسیدم که همه‌شون رفتنین، پس آره؛ برای وفاداری به عموم آلبوس دامبلدور از چیزای رفتنیه زندگیم می‌گذشتم.

6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو می‌دین یا شکنجه می‌شین؟
با نهایت احترام به طراح سوال؛ گزینه سوم رو انتخاب می‌کنم: نهانه می‌شم. خیلی آروم و باملایمت کل اونجا رو رو سرشون خراب می‌کنم و بعد صحنه رو ترک می‌کنم.

7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سخت‌ترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ می‌ده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب می‌کنین یا جشنتون رو؟
یه کلید واژه داریم که می‌گه شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اینجاست که به مشکل بر می‌خوریم، من به عنوان پدیده‌ای بسیــــــــار جامعه گریز و عاشق تنهایی امکان نداره به جشنی علاقه نشون بدم! اینکه به ماموریت برم یا نه مشمول شرط دومی می‌شه زمان اون ماموریته. اگه با خوابم تداخلی نداشته باشه حاضرم برم، ولی اگه توی زمانی باشه که خوابم، اصلا کسی نمی‌تونه من رو پیدا کنه که بعد بخواد از بپرسه که می‌خوای به سخت‌ترین ماموریت عمرت بری یا نه...

8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟
قابل اعتماد...

9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.
یه شب تنبرای رو بذاریم پیششون باشه، بدون زد و خورد، کاملا تضمینیه! همه‌شون به راه راست هدایت می‌شن.

10- چشم انداز پیش روتون از آینده‌ای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟
کسی می‌شم که داره تلاش می‌کنه مفید باشه؛ ولی اینکه موفق خواهم بود یا نه رو دیگران باید نظر بدن.

سلام بر کریدنس بن دامبلدور!‌ آخجون یه ققنوس دار دیگه! چقدر خوب که آشپزیت خوبه. اتفاقا مامان‌جون مالی و عمو لوپین تو آشپزخونه کمک لازم دارن.
گفتم عمو لوپین... به زودی یه جغد برات می‌فرسته که امیدوارم با ققنوست دوست خوبی بشن و شادی کنن.
راستی محتوای جغد رو به عمو گلرت لو ندیا!
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1405/2/22 11:04:46
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!


پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: یکشنبه 20 اردیبهشت 1405 19:39
نمایش جزئیات
آفلاین
یک
دو

سه

چهار


خواسته‌ها


ابرفورث نهانه را دید و می‌دانسته که را دیده. وقتی نهانه را نیز تعقیب می‌کرد می‌دانست چه کسی را تعقیب می‌کند؛ اما وقتی کریدنس را در همدستی خون‌آشامی دید، نمی‌دانست چه کسی را می‌بیند! پسری که انتظار داشت چندی پیش یک گرگینه شده باشد؟ نه... نمی‌پذیرفت آنکه می‌بیند پسرش باشد. ما نمی‌بینیم در درون او چه اتفاقی رخ میدهد، اما چشمانش هیچ تغییری نمی‌کند. گویا هر آنچه رخ می‌داد در جایی عمیق‌تر از چشمانش بود. نه لزرش و نه حرکتی. تنها به هم خیره شده بودند. شاید هم این نگاه‌ها بهانه‌ای برای غرق شدن در افکاری بود که هیچ یک نمی‌خواستند در آن غرق بشوند.

***


چرا باید مسیری را انتخاب کنم که نمی‌خواهم؟ من اینجا آمدم تا به دنیای جادوگری یادآوری کنم کسانی در دردی بی‌انتها و مرگ ناحق گرفتار شده‌اند چون فقط حواسشان نبود! هیچ‌وقت آنچه می‌خواهیم از مسیری که دوست داریم اتفاق نمی‌افتد. هدف من هم مسیری دارد که هر لحظه در آن بودن را لعنت می‌کنم.

آنقدر غرق افکارم بودم که نفهمیدم در زمانی که باعث اسارت ساحره‌ای به دندان خون‌آشامی شده‌ام، ابرفورث هم همانجا بود. خون‌آشام ساحره را برد. مایه ننگش بودم؟ همیشه مایه ننگ بودم. بجز صدای افکار لعنتی‌ام هیچیز نمی‌شنوم... فضا وحشتش را از دست داده بود، آتش نوری کور کننده نداشت، باد بر صورتم نمی‌خورد. منتظر چکی در گوشم بودم. نفرینی، طلسمی، حتی امیدوار بودم دمنتوری برای بیرون کشیدن روحم به سمتم بیاید. می‌خواستم نباشم.

خواستن چیز عجیبی‌ست. مثلا وقت خواستم به آن گرگینه حمله کنم. گرگینه‌ای که آرام به سمت ابرفورث حرکت می‌کرد. می‌خواستم عهدم با شورشیان را بشکنم؛ همانطور که اعتماد ابرفورث را شکانده بودم. می‌خواستم وقتی به گرگینه حمله می‌کنم بمیرم، صدای افکارم را نشنوم، می‌خواستم از زیر نگاه‌های سنگین... پدرم... فرار کنم.

***


بر پشت‌بام مغازه‌ای در هاگزمید، جایی که چشم کمتر کسی می‌دید، ققنوسی منظره را تماشا می‌کرد. وقتی توده سیاه به گرگینه حمله کرد ققنوس دید نگاه ابرفورث بر جایی که قبلا کریدنس ایستاده بود مانده. دید در زمان مبارزه آن‌دو، تنها واکنش ابرفورث پایین آوردن سرش بود. ققنوس می‌دید تعداد شورشیان در هاگزمید به حداقل رسیده و ارتش شورشیان این بار با تعداد نفرات بیشتری به سمت هاگوارتز در حرکت‌اند. او دید کریدنس گرگینه را نکشت و تنها از خود دور کرد و دید با رفتن گرگینه نگاه ابرفورث بر کریدنس نشست.
- نمی‌خوای جبهه‌ت رو عوض کنی؟

ابرفورث همیشه سرد بود. این جملات را مانند عادی‌ترین جملات روزمره‌اش به زبان آورد. هر آنچا او حس می‌کرد همیشه عمیق‌تر از آنی بودند بتوان نشان داد.

- من... مجبورم.
- فعلا مقابل همیم. ولی منتطرت می‌مونم.

کریدنس سرش را بالا آورد و نگاه ابرفورث را پاسخ گفت. شاید گفت‌وگویی با چشمانشان داشتند که تنها خودشان می‌شنیدند. وقتی کریدنس قدمی به عقب برداشت و توده تاریک او را در خود بلعید؛ ققنوس هم به همراهیش پر گشود.

پایان

افرادی که لایک کردند

شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!


پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1405 22:50
نمایش جزئیات
آفلاین
یک
دو
سه

اولین قربانی


نامش آگاتا بود. چند روز دیگر می‌توانست تولد سی سالگی‌اش را بگیرد. وضعیت مالی‌اش خوب نبود، چندین بدهی سنگین به گرینگوتز داشت. برای صاف کردن بدهی‌اش تنها راه حلی که به ذهنش خطور کرد شرط‌بندی کلفت بود؛ ولی تا به حال از نزدیکی کازینویی هم رد نشده بود. در رعایت قوانین بی‌توجه بود ولی هیچ کدام را تا به کنون با خواست و اراده خود نقض نکرده بود. آن روز کذائی، برای اولین شرط‌بندی عمرش به هاگزمید رفته بود.

شب، قبل از آنکه نعره هیولاهایی خانه‌ها را بلرزاند، تمام و کمال همان پولی که نیاز داشت بلکه بیشتر را به‌دست‌آورده بود. چهره‌اش خوش بود؛ شاید مال و منال نداشت، ولی شانس خوبی داشت... البته قبل از آن پسر جوان.

وقتی داشت مسرورانه از کازینو خرج می‌شد نیمه دیگری از جهان رویش را به آگاتا نشان داد. شورش. خوب توانسته بود پنهان شود. تا زمانی که خون‌آشامی او را از پناهگاهش به بیرون کشید. حتی در فرار از دست خون‌آشام هم توانسته بود جان سالم به در ببرد. می‌توانست بیشتر هم بدود، حتی شاید می‌توانست از سد غول‌هایی که دهکده را محاصره کرده بودند نیز عبور کند؛ تا جنگل ممنوعه راهی نبود. ناگاه فریاد دمنتورها به گوش رسید. دستانش محکم به دور کیف پول گره خورده و نمی‌توانست چوب‌دستی‌اش را بردارد. هدفش مشخص بود، نیازی به چوب‌دستی نداشت. از محاصر عبور می‌کرد و غیب و ظاهر می‌شد. فعلا که در محاصره بودند دیده بود چگونه نفرین شورشیان باعث مرگ دیگر غیب و ظاهر کنندگان شده بود.

توده سیاهی از بالای سرش رد شد و در مقابلش ایستاد. در میان تاریکی غران؛ پسری ایستاده بود. رنگ پریده و آرام. نهانه بود... از سوی دیگر صدای آرام آرام قدم زدن خون‌آشام به گوش می‌رسید. نیازی به دویدن نبود؛ پسر راه آگاتا را می‌بست و خون‌آشام به خواسته‌اش می‌رسید. صدای تپش قلب آگاتا در گوش‌هایش داد می‌زد... کمک می‌خواست. کیف را پرت کرد و چوب‌دستی‌اش را بیرون کشید؛ اما پیش از آنکه بتواند کار کند درد شدیدی در شانه‌اش هوش از سرش برد.

***


هیچ چیز نمی‌بینم الا بدن بی‌هوش ساحره‌ای نسبتا جوان که رو به روی خودم اسیر دندان خون‌آشامی شده بود. او زنده می‌ماند... ولی با زندگی جدید... احساس گناه می‌کنم. دستانم ثبات ندارند... فقط نمی‌خواهم ابرفورث ببیند همچین غلطی کرده‌ام.

افرادی که لایک کردند

شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!