جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

61 کاربر(ها) آنلاین هستند (39 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
60 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 تیر 1405 02:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

خلاصه تا پایان این پست: (نیازی نیست پست رو بخونین؛ خوندن خلاصه کفایت می‌کنه)
‌سالازار اسلیترین و گلرت گریندلوالد به گذشته سفر کردن تا پدر هری، جیمز رو بکشن و راه رسیدن به قدرت رو برای ولدمورت محیا کنن؛ جیمز پاتر هم می‌ره تا گودریک گریفیندور کمک بگیره. جیمز گودریک رو از زمان خودش می‌گیره و با سالازار رو در رو می‌کنه. فقط مشکل اینه بجای گودریک جوون، گوریک پیر رو آورده. الان هم سالازار و گودریک دعوا لفظی راه انداختن.


~~~~~~


‌جیمز که بعد از کمک به رابرت احساس رستگاری و فرزانگی پیدا کرده بود، با هاله‌ای از نور به سمت هاگوارتز حرکت می‌کنه، در حالی که پشت سرش هم گل‌های لیلیوم سبز می‌شد. فقط دوتا بال کم داشت تا سوی عرش پر بگشایه و به مجمع فرشتگان مرلینی دربیاد، که چشمش به گودریک میافته و مغزش ری استارت می‌شه.

‌ذهنیت جیمز از گودریک یه مرد عضلانی با مو، ریش و سبیل قرمز بود که همیشه لباس رزم تنشه و شمشیرش رو هم قلاف کرده. این چیزی که جیمز دید یه هیچ عنوان شبیه تصوراتش نبود. گودریک گریفیندور یه پیرمرد خسته، با ردای قرمز طلایی و موی فر بود. شاید بپرسین خب پس جیمز از کجا فهمید شخص روبه‌روش گودریکه؟ خب از اون جایی که یه شمشیر به کمرش قلاف کرده بود! جیمز فهمیده بود جا رو درسته اومده، شخص درست رو پیدا کرده، ولی زمان مناسب نیومده... به جای رسیدن به گودریک جوان، الان درمقابل گودریک گریفیندور پیر ایستاده که با یه ابروی بالا رفته داره بهش نگاه می‌کنه.
- اینجا چه می‌کنی جوانک؟
- اومدم شما رو ببینم!
- ما را؟ الان وقتمان پر است، برو و فردا بیا.

گودریک سرش رو می‌چرخونه و به سمت در ورودی هاگوارتز حرکت می‌کنه.

- دِ... آقا نرو درباره‌ی یکی از همکاراتونه! از بنیان‌گذاران!

گودریک یه نیم نگاه به جیمز می‌اندازه.
- درباره‌ی بانو هافلپاف که دیگر نیست؟
- نه!
- خب بد شد دیگر، ما برای ایشان همیشه وقت داریم. برای بقیه‌شان سرمان شلوغ است!

گودریک داشت آماده می‌شد که دوباره به سمت هاگوارتز حرکت کنه، که جیمز ضربه آخر رو زد.
- سالازار اسلیترین می‌خواد کاری کنه نواده‌ش جهان رو تو دست بگیره!

گودریک با شندین اسم سالازار اسلیترین، سمت جیمز برمی‌گرده و می‌گه:
- برای کوری چشم سالازار، به کمکت می‌آیم. فقط بگو آن سالازار کجا قایم شده که خودم او را در آغوش باسیلیسکش بخسبانم!

جیمز با نگاه بهت‌زده‌ای به شمشیرزنی پیرمرد صد خورده‌ای ساله نگاه می‌کنه و توی دلش مرلین مرلین می‌کنه که تا کمر گودریک قبل رسیدن به سالازار از وسط نصف نشه.

- راستیتش که... سالازار الان تو زمانه منه. باید با هم بریم اون زمان.

~~~~~~

جیمز گودریک رو آورد، هرچند پیر و هرچند غرغرو، ولی آورد. ولی بحران فعلی، پیر بودن گودریک نبود، دعوای لفظی بین گودریک و سالازار بود. گلرت و جیمز فقط می‌تونستن به صحنه نگاه کنن و هی وسط بحث بگن "صلوات مرلین پسند بفرستین قائله ختم به خیر بشه." هرچند وسط بحث صداشون شنید نمی‌شد!

- ایدئولوژی اصیل‌گرایانه دیکتاتوری تو بود که باعث شد این مشکلات به وجود آیند! مردک باسیلیسک‌باز!
- نه مثل نوادگان شما باشیم تا جانمان را برای بچه‌ ماگل‌زاده‌های بی اصل و نسب فدا کنیم؟ عقلمان کپک‌زده یا دچار جنون شده‌ایم؟
- آن ماگل‌زاده هم فرزند ماست! هر که جادو در خونش داد به نوعی فرزند ماست!

سالازار و گودریک اینقدر به بحث ادامه ‌میدادن، تا بالاخره یکی پیدا بشه که اون‌ها رو از هم جدا کنه...
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
تاپیک انجمن
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 21:35
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ساعت ۳:۰۰ صبح، روز کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه


کریدنس وسط قالی آبی-برنزی تالار ریونکلاو نشسته و بی‌هدف به یه گوشه زل زده بود. قطعا که نوادگان روونا شبی که صبحش کلاس دارن زود می‌خوابن و قبلش هم وسایلشون رو آماده می‌کنن تا صبح زود به کلاس برسن؛ اما کریدنس هم به تافته جدا بافته بودن عادت داشت. به شب تا صبح بیدار موندن هم عادت داشت، هرچند این‌بار به یه دلیل دیگه‌ بیدار مونده بود.

- بگیر بخواب!

‌صدای تنبرای باعث شد تا شونه‌های کریدنس چند درجه پایین‌تر بیاد و بیچارگی و بدبختی از سر و روش چکه کنه.
- نمی‌خوام، تو برو بخواب منم راحت بذار.
- نمی‌خوابم. می‌خوام از این میزان بدبختیت لذت ببرم.
- بیا. لذت ببر! اینقدر بدبختم حتی نتونستم به شعله‌های شومینه زل بزنم! اینقدر گرم بود سوختم مجبور شدم الان به ناکجا نگاه کنم...
- واسه چی بیداری حالا؟
- ببین باید اینقدر بیدا بمونم که واسه کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه جا بمونم...
- زهی خیال باطل!

صبح همون روز، بعد کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه


- به به! می‌بینم که داری از کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه برمی‌گردی!
- نقشه‌م حرف نداشت، ولی متاسفانه زمان‌بندی مناسبی نداشتم... رفتم بخوابم که دیدم همه ریونکلاویون دارن میان بیرون از خوابگاه...

تنبرای از خنده روده‌بر شده بود و روی میز کلاس از خنده غلط می‌زد. البته. اونا هنوز توی کلاس مونده بودن.
- خندیدنت که تموم شد بگم من الان چه گلی به سرم بگیرم.
- گل رس...

کریدنس آهی کشید و خودش رو از روی نیمکت به روی زمین انتقال داد تا حداکثر فاصله رو از تنبرای داشته باشه.

- ولی تو ببین، تجربه ثابت کرده هر کسی که گفت درباره هویتت اطلاعات داره، یا چیزی درباره هویت می‌خواد بدونه... کلا هرکی گفت هویت بدون جادوگر سیاهی چیزیه! الان هم بهتره فرار کنی.
- باشه فرار می‌کنم میام تو لونه‌ی تو زندگی می‌کنم خوبه؟ فقط قبلش بگو تکلیفم رو چیکار کنم الان؟

‌تنبرای پرید روی صندلی نیمکت و بالش رو روی شونه کریدنس گذاشت.
- هعی! بیا با هم صادقانه حرف بزنیم. خب؟
- خب؟
- ببین، تو یه بدبخت بیچاره‌ای که همش تیکه می‌ندازه و یه کلمه راست از دهنش درنمیاد و منفعله... اممم... تازه اینقدر بدبختی همه دار و ندارت منم! اینکه کسی جز من بالا سرت نیست دلیل بر بدبختیت نیست، اینکه "من" بالا سرتم کلا نشونه بدبختیته! نه این که من بد باشم‌ها! اصلا! من خیلی هم از همنوعام بهترم! فقط مشکل اینه که خیلی ققنوس وجود داره که سرشون به تنشون به ارزه... ولی خب من جزوشون نیستم! منظورم اینه که... من تنها کسیم که جزوشون نیستم! واقعا گاهی فکر می‌کنم چقدر بیچاره بودی که من گیرت اومدم...

‌کریدنس یه طومار و قلم‌پر از توی کیف چرمیش برداشت و گفت:
-خب. همینو از اول بگو...
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
تاپیک انجمن
پاسخ: کلاس آموزش تقلبات سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 21:29
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شاید سوال پیش بیاد که چرا من اینا رو می‌شناسم، من که مدت‌ها قبل از اینا زندگی می‌کردم! ولی خب دامبلدوریمو سگ جون. در تمام این لحظات یه گوشه نشسته بودم نگاه می‌کردم.

----------

۱.

الگوی اول: سال بالایی‌های ما!
آقا شما ندیدین ولی ما دیدم! سر امتحان وردها و طلسم‌ها سال بالاییا کنار ما بودن، یه جوری کاغذ رد بدل می‌کردن پروفسور فیلت‌ویک بنده مرلین فکر کرد دچار توهم شده... هم سرعت و هم‌ دقت! حالا روبه‌رویی من اصلا تو یه وادی دیگه بود! شانس هم نداشتیم...

الگوی دوم: غارتگران
کی بهتر از گروهی که یواشکی انیماگوس شدن تا همراه دوستشون باشن؟ فرار کردن با شنل نامرئی برای رسیدن به ریموس، این گروه پر تقلبه. چه تقلبشون سر امتحان جادوی سیاه، چه اون جایی که پروفسور اسنیپ رو، که اون زمان پروفسور نبود رو، با ورد خوش از یه پا آویزون کردن.

الگوی سوم: بارتیموس کراوچ جونیور
‌کسی که با معجون مرکب پیچیده سر کل هاگوارتر کلاه گذاشت! به نظر من گزینه مناسبی برای الگو گرفتنه، هرچند استفاده از معجون مرکز پیچیده نیاز به تمدید داره، یا حتی ممکن گاهی هم یهو تابلو بشه مثل زمانی که هرمیون، هری و رون رفتن بانک گرینگوتز تا جام هافلپاف رو بدزن... ولی خب حرکت بارتی کراوچ جونیور خفن بود!

----------

۲.

درسته الگو دوم و سوم به شدت خفنن... ولی من هنوز دلم رو تقلب سال بالاییا مونده. پس سال بالاییا بهترین الگو‌ان.

چرا؟ چرا داره؟ شیوه‌های جابه‌جا کردن برگه‌ها به اون سرعت و بدون استفاده از جادو، به طرزی که پروفسوز فیلت‌ویک بعد کلاس بره به از پروفسور اسنیپ معجون ضد توهم بگیره کمه؟

افرادی که لایک کردند

شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
تاپیک انجمن
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 15:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- چه جذابه! فرض کن سال‌ها می‌ری تو گاراژ خونه‌ت و بعد سال‌ها یه سفینه درست می‌کنی تا کل دنیا رو باهاش ببینی و بعد یهو وسط بیابون فرت سقوط می‌کنی و بی آب و غذا همونجا گیر می‌کنی تا بمیری و تو همون حال یهو یه پسر بلوند با لباس سبز و شال‌گردن میاد و بهت می‌گه یه نقاشی بکش...

‌تنبرای نفسش می‌بره و بعد یه نفس عمیق دوباره ادامه می‌ده.
- و همونجا با شازده کوچولو آشناشی که اون هم یه آدم فضاییه!

‌کریدنس سکوت کرد. حتی سعی نکرد به تنبرای بفهمونه داستانی که تعریف کرد با هواپیما اتفاق افتاده نه با سفینه. فقط راه رفت و راه رفت..‌. و راه رفت...

- نظری نداری؟

‌صدای تنبرای باعث شد کریدنس از اعماق افکارش پرت شه بیرون. یه ثانیه به تنبرای نگاه کرد، دو ثانیه فکر کرد این چیه روبه‌روم و توی ثانیه بعد یادش اومد این تنبرایه و قرار بود بره تا وسایل مورد نیاز درست کردن سفینه رو بیاره.

-چرا وای‍... نستادی داری پرواز می‌کنی درسته. چرا اینجایی هنوز؟ برو سراغ کاری که بهت گفتم.
- نمی‌خوام!
- عه؟
- عید نه کریسمس!
- خب نرو.
- پس می‌رم!
- خب برو...
- می‌رم، می‌رم، می‌رم! اصلا کی هستی که بخوای به من دستور بدی! ایــــــش!

و از پنجره رفت بیرون. کریدنس سر تاسفی تکون داد و دلش به حال بقیه ققنوس‌ها سوخت که این هم هم‌نوعشونه. دوباره به راه رفتن ادامه داد. اینقدر راه رفت که زانو‌هاش به صدا دراومدن. اون آخراش دیگه داشت سمت خزیدن می‌رفت که ایده‌ای که منتظرش بود به سرش زد. یه موشک!

از دفترش یه ورق کاغذ کند و با دقت شروع به تا کردنش کرد. چند ثانیه بعد یه موشک کاغذی کوچولو داشت که قرار بود باهاش پرواز کنه. با چند‌تا ورد محکم‌ترش کرد و همه بخش‌ها رو به هم چسبوند تا وسط پرواز وا نره. وقتی که از استحکام موشکش مطمئن شد، با سرعت از تالار ریونکلاو بیرون رفت و دوید وسط حیاط هاگوارتز. نصفه شب بود و مگس تو حیاط پر نمی‌زد، بجاش خرمگس پرمی‌زد. اون هم به تعداد بسیار بالا. همین باعث شد کریدنس و موشکش به سمت زمین کوییدیچ حرکت کنن. شاید سوال پیش بیاد که چجوری این همه مسیر رو خیلی راحت طی می‌کنن، که درجواب می‌گم: حمل آسان بار شما، با نهانه! تضمین رسیدن کالا با سرعت و راس موعد مقرر! ولی متاسفانه تضمین نمی‌کنیم بارتون سالم به دستتون برسه... و اینکه مسیری که ازش اومدیم بعد عبور ما سالم مونده باشه...

کریدنس، بدون تخریب شدن مسیر یا متلاشی شدن موشک به مقصد می‌رسه و با چوبدستی یکم اطراف رو روشن‌تر می‌کنه. میاد موشک رو بذاره توی مرکز زمین که... یه شهاب سنگ می‌خوره وسط صورتش. یه دقیقا درست متوجه شدین. یه شهاب سنگ، یه شهاب حسینی نه. شهاب سنگ می‌خوره وسط صورتش و زنده میمونه. نه چون درواقع یه شهاب حسینی بوده، چون یه شهاب ققنوسی بوده.

- کریدنس! من از فضا اومدم!

کریدنس با دست روی صورتش می‌کشه و انتظار داره الان با جمجمه سوخته و مقدار زیادی خون مواجه بشه، ولی می‌بینه برخلاف انتظارش هنوز اندام و جوارح صورتش سرجاشون قرار دارن.
- تو همیشه تو فضایی تنبرای...
- نه! این بار واقعا از فضا اومدم! نمی‌دونی بجای یه سری قطعه چی پیدا کردم!
- خب بگو تا بدونم.
- بیا تا بدونی!

کریدنس از روی زمین بلند شد و پشت تنبرای به راه افتاد.

- امممم... رقیب پیدا کردم؟
- چی داری می‌گی؟!
- این پرنده سفیده دیگه! رو زمینه!
- پرنده نیست اون احمق. موسک کاغذیه!
- عجب... راستی تو باید با من پرواز کنی، سفینه رو دور پارک کردم... خیلی دور...
- خب خود چجوری اومدی؟
- خروج استراری دیگه! اینم نمی‌دونی تو؟

۶۰ دقیقه بعد، هندوستان


- تنبرای ما اینجا چه غلط می‌کنیم؟
- اومدیم سفینه‌مون رو ببریم!
- اینجا؟ اصلا... ما کجاییم؟
- هند!

کریدنس به تنبرای زل زد. چشماش از حدقه بیرن زده بود و دهنش اندازه کوافل باز مونده بود. تنبرای هم با نگاه این شکل‌ای: به کریدنس خیره شده بود. کریدنس سمت بازار خالی از سکنه و تاریک نگاه کرد. دوباره به تنبرای، و بعد دوباره به بازار.

- خب دیگه! اینجا یه کم دیگه صبح می‌شه! ما باید تا خورشید طلوع نکرده بریم.
- وایسا ببینم، ما چطوری تو یک ساعت از هاگوارتز به هند رسیدیم؟
- تونل هوایی... حالا تو گم شو بیا.

تنبرای از چپ وارد یه کوچه شد. یکم جلوترشون یه مرد با یه موتور ایستاده بود. مرد لب و دهنش رو با پارچه مشکی پوشونده بود و فقط دوتا چشم و یه خال قرمز وسط پیشونیش دیده می‌شد.

- اون بابا رو می‌بینی؟ اون منو رسوند.
- تورو که رسوند چرا موتور رو هم با تو نفرستاد؟
- موتور رو که رایگان نگرفتم! یه کیسه اشک باید می‌دادم بهش. تو راه که میومدیم از هاگزهد یه کیسه برداشتم.
- کِی، من چرا نفهمید...
- تونل هوایی!

کریدنس ساکت شد و تنبرای جلو رفت و کیسه از ناکجاآباد آورد و داد به مرد. بعد هم یکم باهاش حرف زد، ولی کریدنس نشنید... شاید هم شنید ولی متوجه نشد! یه چند لحظه بعد مرد رفت و تنبرای روی ترک موتور نشست و با سوت به کریدنس اشاره کرد که بیاد بشینه.
- من می‌رونم!
- یعنی چـ...
همین که شنیدی!

کریدنس تصمیم گرفت موافقت کنه و پشت تنبرای بشینه. تنبرای هم با بال‌هاش فرمون موتور رو گرفت و گاز داد.
- محکم بشین که داریم می‌ریم فضا!

دو سه متر مستقیم و روی زمین حرکت کردن و یهو موتور بالا اومد و اون دوتا سوی ماه پر کشیدن، در حالی که کریدنس انواع و اقسام صداهای ناهنجار رو از خودش تولید می‌کرد...

افرادی که لایک کردند

شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
تاپیک انجمن
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 00:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

کلاغ

 ژانویه ۱۹۲۰

وزارت سحر و جادو، سازمان اسرار

دیوار‌ها صدای قدم‌های مرد را همراهی می‌کردند. قدم‌هایی آرام و کوبنده که سال‌ها این راه‌روها را طی کرده بودند. در مقابل قدم‌های زن جوانی که پشت مرد حرکت می‌کرد بسیار لرزان برداشته می‌شدند. چشمان زن جوان نیز به اندازه قدم‌ها می‌لرزیدند و به دیوار‌ها و گوشه ‌ اطراف سرک می‌کشیدند. زن با آن مکان بیگانه بود. از حضورش در آنجا شوری در دل داشت که دنیا را پیش چشمش روشن‌تر می‌کرد. بالاخره به آرزویش رسیده بود، او بالاخره عضوی از سازمان اسرار شده بود. هر چند به عنوان کارآموز ولی دیر نخواهد بود که یک کارمند رسمی بشود.

در مسیر چندبار پیچیدند، و از دفتر‌ها و اتاق‌های بسیاری عبور کردند. هر بار که به دفتری می‌رسیدند دخترک انتظار می‌کشید واردش شوند یا حتی توضیحی درباره کار کرد آن دفتر و کارمندان آنجا بشنود، اما مرد گویی حاضر به گشودن دهانش نبود. کم‌کم ترس و دلهر داشت دختر را احاطه می‌کرد که مرد مقابل دری ایستاد. زن جوان به خود آمد. نباید می‌گذاشت احساساتش او را نالایق نشان می‌داد. حس کنجکاوی‌اش را به کناری راند و موقرانه کنار مرد ایستاد.

- حتما می‌دونین که کارمند‌های اینجا حق ندارن با کسی حرف بزنن؟

شنیدن صدایش باعث شد دختر جا بخورد. از اولین زمان ملاقاتشان مرد یه کلمه هم به زبان نیاورده بود. حتی نامش را هم نگفت. در جواب سلام زن سری تکان داده‌ با اشاره از او خواسته‌بود تا به دنبالش بیاید. دختر نفس عمیقی کشید و کوشید تا پاسخش را با صدای محکم و ثابتی بدهد.

- بله.

کوتاه و مختصر. بدون دادن اطلاعات اضافه. دختر با خود مرور کرد: دادن اطلاعات اضافه، نشونه‌ی ضعفه!

- این قانون از زمانی که در این اتاق رو باز کردم شامل حالت شما هم میشه. نه‌ درباره‌ی محتویات این اتاق و نه حتی درمورد وضعیت آب‌وهوا. متوجه‌اید؟

ـ بله. فقط... من می‌تونم شما رو به چه نامی خطاب کنم؟

‌مرد چند ثانیه سکوت کرد. نگاهش را از زیر کلاه به دختر انداخت و با پوزخندی بیان کرد:

- می‌تونی منو "جناب" خطاب کنی. ‌

مرد در را باز کرد و با سرعت وارد تاریکی عجیب اتاق شد. دختر لحظاتی صبر کرد تا مطمئن شود دیگر مرد دیدی به او ندارد، پس از آن شادمانی لبخندی بر لبانش کشید و او را به پرش کوچکی وادار کرد. دوباره با نفس عمیقی خود را بیدار نمود و با قدم‌های لرزان و بلندی پا به درون اتاق گذاشت.

تاریکی مطلق. نه می‌توانست ببیند در کجاس و نه می‌توانست فاصله‌اش را با راهنمایش تخمین بزند. دختر لحظاتی به دور خود چرخید، تا آنکه بدون شنیده شدن کلامی از مرد، چوبدستی از روشن شد و موقعیت خود را تشخیص داد. آن در، در اتاق نبود. بیشتر دری سو به راه‌رویی گرد و درهای فراوان بود که سر تا پا با مرمر مشکی براق مزین شده بودندن.

- اینجا اتاق‌های زیادی داره. هرکدوم هم برای کارها خاصی مور استفاده قرار می‌گیرن. زمان برگردان‌ها، پیشگویی‌ها... و چیز‌هایی بسیار قدرتمند. ‌

صدای مرد آرام، محکم و بسیار سرد بود. نه می‌لرزید و نه وقفه‌ای می‌داد. هیچ احساسی در میان موج واژگانش شناور نمی‌شد، ولی واژگانش موجی از احساسات را در دختر پدید می‌آورد. "لعنتی! من عاشق این شغلم..."

- بسیاری از همکارانم با کاری که می‌خوام حالا انجام بدم مخالف‌ان، ولی من اعتقاد دارم تو باید از الان بدونی این "ابرقدرت" مخفی در سازمان چیه. شما باید براش آماده باشید.

سپس با پشت پایش سوی دختر چرخید و در حالی که چانه‌اش را بالا گرفته بود، به او خیره شد. چشمان قهوه‌ای روشن و بی‌احساس. صورتی استخوانی و بدون ریش یا سبیل. اولین بار بود دختر تمام چهر‌ه‌اش را می‌دید. مرد در کل مسیر زیر کلاه پناه گرفته بود.

- شما آماده‌اید خانم ریچاردز؟

- بله.

در مقابل بی نوری چشمان مرد صدای دخترک خیانت کرد و لرزید. مرد چشمانش را از او جدا کرد و سپس رو به در کرد و در مکانی تعبیه شده در کنار در دستش را گذاشت. چندی بعد در صدای تق کم‌جانی ساطع کرد و مرد به راحتی در را گشود تا وارد بشود. در افکار دختر نقش بست: "مثل در‌های مخصوص بانک گرینگوتزه!"

دخترک که وارد شد سرما ناچارش کرد پالتویش را محکم به خود بچسباند. یک قدم، دو قدم. در حین گام سوم بود که صدا بر خورد چیزی در سمت راست او را از جا پراند. در سمت راستش، در سیاهی اطراف دختر، قفسی شیشه‌ای قرار داشت و مردمانی در آن قفس اسیر بودند. یکی از آن مردمان، در واقع زنی با حداقل سی سال سن، دستش را به شیشه کوبانده بود. آنی بعد زن چون مرده‌ای بی‌جان افتاد... و بعدش دوباره جان گرفت. با آرنجش تقلا کرد بلند شود، اما دوباره مُرد.

صدای دیگری در چپ دختر وحشتش را برانگیخت. فریاد بود. فریاد پسری بسیار کوچک‌تر از او. پسر فریاد کشید... و سپس دوباره مرد. او می‌مرد و دوباره جان می‌گرفت. جادویی او را می‌میراند و دوباره جان می‌داد. تک تک آن مردم، تک تکشان. آنها نه‌ می‌مردند و نه حتی واقعا زنده بودند.

- جادوی پشت این قفس‌ها، چیزیه که وزارتخونه هم از هویت واقعیش خبر نداره. چیزیه شبیه بخار، مثل هوا. استشمامش می‌کنی و بعد...

- او... او... اونا...

- اونا نه می‌میرن، و نه زندگی می‌کنن. بخار وارد ریه‌هاشون می‌شه و می‌میرن، و دوباره بخار وارد جسدشون می‌شه تا زنده بشن.

دختر به مرد نگاه کرد که چگونه بی‌احساس درباره‌ی لوپ بی‌پایان مرگ و زندگی انسان حرف می‌زند گویی مردم پیش رویش عروسک خیمه‌شب بازی اند. گویی آن درد تحمیل شده به آنان یک بازی بچه‌گانه‌است!

دختر قدمی به سمت شیشه برمی‌دارد و به آن مردم نگاه می‌کند. چشمانش گرد شده، اشک درچشمانش حلقه زده، تمام شوقش ویران شده... اما پیش عذاب این مرد هیچی نیست. به انعکاس خودش در شیشه نگاه می‌کند. چشمان سبز لرزانش را می‌بیند، چهره‌ خودش را درمیان این این مردم تصور می‌کند و... جیغ می‌کشد. سمت در می‌دود با تمام جانش، نمی‌خواست بیش از این ببیند.

- استوپفای!

دختر چون همان مردم بر زمین میافتد، اما پا نمی‌شود. مرد سمت بدن بی‌هوش دختر حرکت می‌کند و بر بالایش می‌ایستد.

- این هم به جمع کارآموز‌های سوخته قبلی اضافه شد.

-----------

پ.ن: من یه چی حدود نیم ساعت تلاش کردم تا لینک کنم آهنگ رو هر بار نشد... الان لینک سایت رو گذاشتم... آهنگ اون آخریه‌ست. آقا به ما هم راز لینک کردن رو بگین تو رو خدا!قر لاکچری

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط کریدنس بربون در 1405/4/18 0:08:58
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
تاپیک انجمن
پاسخ: ققنوس میوزیک
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1405 02:29
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- اسمه منه دیه نیار! جلوی چشمام دیه نیا!

تنبرای با حداکثر سرعت سمت مکان تقریبی اختفای کلاغ‌ها پرواز می‌کرد و این آهنگ رو زیر نوک می‌خوند. بله، همون پرنده‌ای که اگه بهش بگی کریدنس داره می‌میره و نیاز به اشک ققنوس داره در جواب بهت می‌گه: "برو یه ققنوس دیگه اجرت رو بده." الان برای نجات یکی از همنوعان خود...
شترق!

خودش داشت از حداکثر سرعتش استفاده می‌کرد. تبعیض؟! نه اصلا. کسی تبعیضی می‌بینه اینجا؟

- اینه بدان بچه ننه... پرونده مه وزن توئه!

در حین خوندن همین تیکه بود که چشمش به لانه جاسوسی کلاغ‌ها خورد و آماده شد که آروم سرعتش رو کم کنه و بدون جلب توجه وارد بشه. برنامه این بو...
خِرش!

بود که یواشکی وارد بشه، اعضای این شبکه تروریستی کلاغی رو سرگرم کنه و برای فاوکس زمان بخره. هویت برنامه‌ریز و طراح این نقشه به دلیل حساسیت بالای نقشه تا به الان فاش نشده، ولی ستون پنجم نویسنده که در محافل ققنوس حاضر بوده اعتقاد داره برای رد گم کنی به خود طراح نقشه فرمون انجامش رو دادن. فرمون نقشه‌ای که حالا ترمز بریده بود...

- کریدنس روونا لعنتت کنه! ترمز منو بریدی؟!

‌تنبرای به پدال ترمز نقشه نگاه می‌کنه و با یه نامه مواجه می‌شه. نامه مش‍...
کوبس!

مشکی که با جوهر نقره‌ای روش نوشته شده بود:
از طرف مورگان و ربکا.
دیدار به قیامت جوجه!


تنبرای جا خورد. شاید هم یکمی هم بخواطر نفرین اشتباهش به کریدنس عذاب وجدان گرفت. البته که اینا فعلا مهم نبودن، لااقل نه توی موقعیتی که داشت با کله می‌رفت تو دل دشمن!
- مامور مناسبی که نشدم... روونا رو چه دیدی، شاید F35 شدم!

‌تنبرای سرنوشتش رو پذیرفت، چشماشو بست و تمامی حواس پنجگ‍...
فش!

‌پنجگانه‌ش رو خاموش کرد. اشتباهی بالش خورد و توانایی تعقل و تدبرش رو هم خاموش کرد... و باز هم اشتباهی بالش خورد و نوکش رو باز کرد! نوکش رو باز کرد و... فریاد مقتدرانه و گوش‌کرکنانه‌ای سر داد تا اگه F35 هم نشد، حداقلش یه کاری کرده باشه اون آخر عمری!

چندین دقیقه به همین منوال گذشت. چندین دقیقه طولانی. یکم بعدتر بالاخره ضربه داغ و با شدتی تنبرای رو به زمان حال برگردون‍...
شق!

برگردوند. نوکش رو بست و چشم‌هاش رو باز کرد. به پشت روی زمین پخش شده بود و کلاغ‌ها، چه روی زمین چه روی هوا، درحال تلاش برای فاصله گرفتن ازش بودن. از طرفی هم یکی از بندهای فاوکس به لطف سقوط فرود تنبرای باز شده بود و فاوکس یه وری آویزون مونده بود. در همون حالت هم یه چک درست و حسابی به تنبرای زده بود.

تنبرای بلند شد و تونست وایسته‌. کلاغ‌ها هم که دیدن سکوت شده از فرصت استفاده کردن و این دفعه تنبرای رو محاصره کردن. تنبرای مونده بود، با ویل نظاره‌گر و فاوکسی که نصفه نیمه توی هوا آویزون مونده بود.

افرادی که لایک کردند

شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
تاپیک انجمن
پاسخ: شوخی‌کده‌ فارس د ماره
ارسال شده در: دوشنبه 15 تیر 1405 16:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نه پوزش! نه سازش!
نبرد با... شترق... همه!


آقا ما از بدو تولد خیلی مظلوم واقع شدیم، اما دیگه بسه! حالا از برای انتقام برخاسته‌... کوب... ایم!

اولین انتقام رو از... بوم... لیلی‌لونا پاتر می‌گیرم، هرچند ارشده ماست، ولی این خطر رو به جون می‌خرم. اونم با یه قورباغه ناپایدار تا دیگه نوشابه به خورد ما نده!

دومیش رو هم از ربکا می‌گیرم. (با اون کلاغش که همش میاد بالا سر تنبرای. ) بهش یه مجسمه خروس بی‌محل می‌دم تا... خرش... دیگه با کلاغاش مزاحمت ایجاد نکنه برای ققنوس مردم. خوبه تنبرای هم بیاد برای کلاغای شما مزاحمت ایجاد کنه؟! عیبه... واقعا عیبه!

با تشکر از شوخی‌فروش که موقعیت انتقام رو برای ما فراهم کرده.
"افکت صدای بمب‌افکن"


درود کریدنس!
با وجود اینکه از صلح بین شما حمایت می‌کنم، ولی خوبه که گاهی اوقاتم برای اذیت کردن دیگران به اینجا سری بزنین!
۶۰ گالیون کسر و شوخی‌های زیر به افراد زیر ارسال شد.

مجسمه خروس بی‌محل برای @ربکا به ارزش ۳۰ گالیون:
شخص دریافت‌کننده‌ی این کالا باید یه رول توی یه تاپیک تک‌پستی بزنه و از خاطره‌ش با مجسمه بگه که چطور دریافتش کرده، چطور وسط شب به خاطرش از خواب می‌پره و در نهایت چطور باهاش مقابله می‌کنه. یادتون نره هیچ ضربه‌ی فیزیکی‌ای اونو از کار نمی‌ندازه و هرچقدرم از خودتون دورش کنین باز برمی‌گرده پیشتون. پس برای مقابله کردن باهاش هر روش خلاقانه‌ای می‌تونین به کار ببرین به جز راهکار فیزیکی!

قورباغه‌های ناپایدار برای @لیلی لونا پاتر به ارزش ۳۰ گالیون:
تک رول ادامه‌دار بعدی کسی که این شوخی براش خریداری می‌شه، باید حاوی یک سوژه خرابکار و موقت باشه. یعنی یک سوژه، خیلی یهویی می‌آد و کلی خرابکاری می‌کنه و همه‌چیز رو به‌هم می‌ریزه و بعد پوف! جوری محو می‌شه که انگار وجود نداشته. شما اگه پستتون شامل یک عنصر خرابکار و موقت باشه، شوخی برای شما انجام شده و از زیر تاثیر شوخی در می‌آین.

مهلت انجام تمام شوخی‌ها دو هفته است و تا زمانی که از زیر تاثیر شوخی در نیاین، هیچ‌گونه تراکنش مالی براتون ممکن نخواهد بود. در صورت اتمام مهلت، هزینه‌ی معجون از حساب شخص به خریدار برمی‌گرده.

@کریدنس بربون

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/4/15 22:34:19
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
تاپیک انجمن
پاسخ: متروی لندن!
ارسال شده در: یکشنبه 7 تیر 1405 13:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
توی زندگی، اتفاقات زیادی پیش میان؛ از جمله سیب زمینی شدن، مستر قارچکوف شدن، تبدیل شدن گردن به ژله آلوئه‌را.. و خیلی اتفاقات دیگه. البته که این آخریه همه‌ش سرش تو گوشی ماگلی بوده. بگذریم. مهم واکنش ما به این اتفاقاته! مثلا واکنش ماگل‌ها به این اتفاقات که شامل عربده، جیغ، درخواست کمک، پرت کردن خود در وسط گاری‌ها و دویدن‌های بی هدف می‌شه. این زنجیره‌ی واکنش‌ها، حالا به استقلال می‌رسن و آبی‌پوش می‌شن خودشون مبدل به یک اتفاق شده، واکنشاتی رو رقم می‌زنن. جا به جایی مولکول‌های هوا و ایجاد باد هم در دسته این واکنشات جدیده. باد، علی‌رقم میل باطنی خودش باعث می‌شه تا کلاه دوباره به پرواز دربیاد و دوباره مخلوقات جدیدی عرضه بشن.

از اون سو اسکارلت از پشت ماشین نیم‌سوخته بیرون میاد و گابریل رو نگاه می‌کنه.
- تو هم اون صدا رو شنیدی؟

‌گابریل غرق در نگاه زنیه که به تازگی تبدیل به ملحفه‌ای نرم و به نظر مناسب خواب شده. در حدی که نمی‌تونه سرش رو به سمت اسکارلت برگردونه و در همون حالت می‌گه:
- صدای ترق تروق همونی که لب‌هاش سر دیگ شده بود رو می‌گی؟!
- نه! صدای آدم بود... گفت بازی تازه شروع شده!

گابریل راضی شد که نگاهش رو از ملحفه بگیره و به اسکارلت بندازه.
- آره! اما می‌دونی؟ مسئله مهم‌تری وجود داره!
- توی این وضعیت چه مسئله مهم‌تری می‌تونه وجود داشته باشه؟
- من ‌و تو! ما باید به قارچکوف به پیوندیم!

اسکارلت، به نیابت از سیامک انصاری، چند لحظه‌ای به دوربین مخفی در صحنه نگاه می‌کنه و بعد دوباره به سمت گابریل برمی‌گرده.
ـ گابریل، دلبندم، الان اصلا موقعیت شوخی نیست! ما باید مردم رو از اون کلاه نجات بدیم...

اما گابریل دیگه گابریل نیست. دوباره تبدیل به اسنایپری با بدن حشره شده و با دست‌های کشیده‌ش کلاه رو در دست گرفته.

- گابریل! آفرین! تو اون کلاه رو گرفتی! حالا کلاه رو بده تا از دستش خلاص شیم... گابریل؟ گابریل اونو بده به من... گابریل!

‌سر شهردار پیشین لندن تو کلاه فرو می‌ره و ساکت می‌شه. کلاه رو که از خودش جدا می‌کنه، متوجه تغییر اساسی دست‌هاش می‌شه: اونا دیگه دست نبودن، پنجه بودن! اسکارلت با تعجب به انعکاس خودش توی شیشه نیمه شکسته ماشین نگاه می‌کنه و با یکی دیگه مواجه می‌شه. یکی که نوک، صورت اسب، و شاخ اژدها داره. خوی اسب اسکارلت، با دیدن شاخ اژدها رم می‌کنه و در حالی که گابریل پشت سرش درحال دویدنه با هم به جمعیت می‌پیوندن.

‌کمی بعدتر نزدیک همونجایی گابریل و اسکارلت حضور داشتن شخص سیاه پوشی با صدای بلندی ظاهر می‌شه. شخص ناشناس کلاه رو که بعد رفتن اون دوتا روی زمین مونده بود برمی‌داره و ورانداز می‌کنه. سرش رو که به سمت جمعیت برمی‌گردونه لبخندی می‌زنه و زیر لب می‌گه:
- خوب کار می‌کنه!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط کریدنس بربون در 1405/4/7 13:30:05
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
تاپیک انجمن
پاسخ: سه نشانه
ارسال شده در: جمعه 5 تیر 1405 15:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
فنگ

معتقد بود جادوگران با ماگل‌ها فرقی ندارن.
پیش از نبرد هاگوارتز توسط نجینی بلعیده شد.
یکی از اساتید هاگوارتز بود.
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
تاپیک انجمن
پاسخ: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
ارسال شده در: چهارشنبه 3 تیر 1405 01:37
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
با کی؟
خانم نوریس

افرادی که لایک کردند

شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
تاپیک انجمن