گناه اول، درگاه ورود به جهنم.
شبِ آرام و ساکت هاگوارتز، مه غلیظی که دور تا دور قلعه پیچیده بود.
به نظر میرسید همه چیز در خواب عمیقی فرو رفته است. جز او. دختری که نه خواب را برمیتابید و نه به آرامش قانع بود.
در کتابخانهی قدیمی و تاریک قلعه، میان قفسههای چوبی پر از کتابهای گرد و خاک گرفته، قدم میزد. نورهای کمسو و لرزان چراغها، سایههای بلندی روی زمین میانداختند و هر صدایی در این سکوت کشنده،
مثل زمزمهای از گذشته به گوش میرسید.
کاسیوپا، با آن موهایش که در نور مهتاب میدرخشیدند، سرش را خم کرده بود روی کتابهایی که بیشتر دانشآموزان جرأت لمس کردن، یا حتی نگاه کردن به آنها را هم نداشتند.
"گریفیندوری بودن یعنی شجاعت؟ بیخیال... من این وسط دنبال شجاعت نیستم. دنبال چیز دیگهام؛ چیزی که حتی درون تاریکترین خوابها و کابوسهای خودم هم پیدا نمیکنم.
تاریکی واقعی! "
به دنبال کتابهای جادوی سیاه بود. مطمئن بود جایی آنها را دیده بود.
باید محتاط و زیرکانه قدمهایش را بر میداشت.
چون همه میدانستند:
یک بلک در گریفیندور، میتواند مشکوک باشد. هرلحظه، ممکن بود به سَرَش بزند و مرگخوار بشود - یا دانشآموزی را بکشد.
نمیتواسنت ریسک کند. همه، مراقب او بودند.
همه!دختر، به فکر کردن ادامه میداد. میتوان گفت، اگر آن صدا نمیآمد، مغز دختر، از فکر کردن زیادی منفجر میشد.
اما ناگهان، صدایی از گوشهی تاریک کتابخانه، زیر سایههای بلند قفسهها، به گوشش رسید.
صدایی نرم، اما پر از رمز و راز. پر از معما.
رازآلود ترین صدایی که شنیده بود...
سریع برگشت. چشمانش گرد شده بود. خواب از سرش پریده بود. دستانش میلرزید...
مطمئن بود اخراج میشود. برای همیشه. مطمئن بود سرایدار مدرسه، مچش را گرفته بود و دستش رو شده بود.
اما...
چهرهای نیمهپنهان، زیر نور کمسو، با لبخندی رازآلود و چشمانی که برق خطر و وسوسه در آن میدرخشید، درست جلویش، ظاهر شد.
- کتابهای ممنوعه؟ چرا دنبالشونی؟ اوه! یادم اومد... جادوی سیاه، بهترین انتخاب برای کسایی که جرات دارن... مخصوصاً برای تو...
بلک!- تو کی هستی!؟ چرا منو از اینجا نمیبری... چرا گزارشم نمیدی؟ چرا... چرا به پروفسور دامبلدور تحویلم نمیدی؟ چرا اخراجم نمیکنی؟ تو... اینجا چیکار میکنی!؟
ناشناس قدمی جلوتر رفت و کتابی چرمی و ضخیم را از روی قفسه برداشت. گرد و خاک آن را تکاند.
- این اولین قدم توئه. این راه مثل پرتگاهی پر پیچ و خمه... ممکنه موفق بشی، ممکنه هم... بمیری! مطمئنی میخوای اولین قدم رو برداری؟
- خطر؟ دقیقاً همون چیزیه که دنبالش بودم. قبوله. با این که نمیدونم کی هستی، ولی تاریکی رو توی وجودت حس میکنم و... بهت اعتماد میکنم.
ناشناس لبخندی زد و ناپدید شد، درست مثل یک سایه که تنها برای لحظهای حضور داشت.
کتاب در دستان کاسیوپا سنگینی میکرد.
نگاهش به صفحهی اول کتاب افتاد، جایی که خطوطی به زبان باستانی نوشته شده بود. حس میکرد قدمی فراتر از مرزهای دنیای آشنای خودش برداشته است.
یاد عمویش افتاد. چشمانش برق زدند. عموی بزرگش همیشه با صدایی محکم و جدی میگفت:
"خانواده ما، بلکها، همیشه در تاریکی قدم میزدن، نه فقط برای قدرت، بلکه برای خونی پاک و بقا. اگه میخوای بخشی از این خاندان باشی، باید راهت رو پیدا کنی. سر بلندمون کن! "
در آن لحظه به خودش قول داد. قول داد که سرنوشتش فراتر از شهرت گریفیندور و اسم خانواده باشد. میخواست قدرتی داشته باشد که کسی نتواند آن را نادیده بگیرد.
کتاب را باز کرد. نگاهش به اولین طلسمها افتاد. تاریک، حتی تاریکتر از آنچه فکرش را میکرد.
نفس عمیقی کشید و لبخندی زد که بیشتر شبیه تهدید بود.
"امیدوارم بتونم توی این بازی برندهشم."
او از قفسهها دور شد، کتاب را محکمتر در دستان خودش گرفت، و به سوی راهروهای تاریک هاگوارتز حرکت کرد. جایی که هر قدمش میتوانست او را به جبهه مرگخواران نزدیکتر کند، یا از همهچیز دورش کند.
"باید یاد بگیرن... باید یاد بگیرن که شرارت تنها درون اسلیترین نیست... نهتنها میتونه در بقیهی گروهها هم باشه، بلکه میتونه درون همهچیز باشه... درون همهچیز !"
شب به پایان میرسید، اما راه کاسیوپا تازه شروع شده بود.
در تاریکی قدم میزد، به سوی قدرتی که حتی جادوگران سیاه هم از آن میترسیدند. و این فقط آغاز یک داستان بود، داستان دختری که همواره بین دو دنیای - نور و تاریکی - ایستاده بود.