چطور متوجه نشده بود؟ ذهنش به قدری درگیر اطرافش شده بود که متوجه حضور دمنتور نشده بود؟ اما او احساسش کرده بود، ان سرمایی که ذرهذره وجودش را میلرزاند را حس کرده بود. بااینکه در ان لحظات شادی در وجودش نبود، اما باز هم جای خالی چیزی را درون قلبش احساس میکرد. اما انقدر درگیر صداهای اطراف و یا گرگینه هایی که ممکن بود برایش کمین کرده باشند بود، که حتی به این فکر نیوفتاد که ممکن است موجودات درون قلعه، فقط به گرگینهها خلاصه نشوند.
اما حالا که دمنتوری به این عظمت روبهرویش ایستاده بود، کمی برای این افکار دیر شده بود.
وحشت با تمام وجود گلویش را میفشرد و اجازه نمیداد نفس بکشد. نگاهش را با وحشت به دمنتور دوخته بود. نه پوست داشت و نه گوشت. فقط خرقه ای که سر تا پایش را گرفته بود.
لیلی درحالی که چشمانش روی او قفل شده بود، ناخوداگاه قدمی به عقب برداشت. قلبش محکم به سینهاش میکوبید.
او هنوز میتوانست زنده بماند، او ماههای زیادی را همراه با پدر و برادرانش صرف تمرین کرده بود تا بتواند پاترونوس خودش را داشته باشد. با اینکه چند هفته بیشتر از بقیه طول کشید، اما بالاخره توانسته بود پاترونوسی جسمانی درست کند، اما تا به حال هرگز ان را روی دمنتوری واقعی امتحان نکرده بود و اطمینان داشت که خیلی سختتر از قبل خواهد بود.
نمیدانست که موفق خواهد شد یا نه اما اگر حالا تلاش نمیکرد، دیگر فرصتی پیدا نمیکرد که بخواهد تلاش کند.
چوبدستیاش را که هنوز دست خیسش را دورش گره کرده بود، بالا اورد. دستش را به اعماق ذهنش فرو برد و دفتر ذهنش را به دنبال خاطرهای قوی جستوجو کرد و انقدر ورق زد. تا اینکه یک خاطره، مانند چراغی کوچک و در گوشه ذهنش روشن شد.
به یاد میآورد... درست یک هفته قبل از شروع سال اولش، البوس و جیمز او را به پشت خانه بردند و به او پرواز بر روی جارو را یاد دادند. با اینکه بعد از ان، تمام بدنش درد میکرد اما خیلی به او خوشگذشت.
خاطرات ان زمان در مقایسه با حال،مثل بهشت بود حاضر بود همهچیزش را بدهد تا به گذشته برگردد.
نفس عمیقی کشید و چشمان را به روی دمنتور که حالا به سرعت به سمتش میامد بست.
-اکسپکتو پاترونوم...
به امید اینکه طلسمش کار کرده باشد، ارام چشمانش را از هم باز کرد. اولین صحنهای که با ان مواجه شد، دمنتوری بود که بیش از چند قدم با او فاصله نداشت. وجودش از امید تهی شد.
میخواست فرار کند، اما تنها کاری که از پس پاهایش برامد، قدمی کوچک به سمت عقب بود.
طلسمش کاری نکرده بود، جز نور نقرهفامی که کوچکترین تاثیری روی دمنتور نگذاشته بود.
دوباره تلاش به دویدن کرد ولی اینبار هم پاهایش از او پیروی نکردند. اما اگر حالا فرار نمیکرد، سرنوشتش مرگ بود و او نمیخواست یکجا بنشیند و منتظر مرگ بماند، پس شروع کرد به دویدن اما بعد از چند قدم کوتاه، پایش پشت پای دیگرش گیر کرد و دیگر و لحظهای دیگر، چیزی جز دردی که بر اثر برخورد با زمین در سرش پیچیده بود،احساس نکرد.
دمنتور حالا به او رسیده بود و ارام ارام خودش را به صورت لیلی نزدیک میکرد. علیرغم سرعت ارامَش، لیلی با تمام وجود، اشیاقش را حس میکرد که بیصبرانه میخروشید. دمنتور ذره ذره و ارام روحش را مینوشید و کوچکترین عجله ای از خود نشان نمیداد.
شاید لیلی کار اشتباهی کرده بود که بدون اینکه به کسی بگوید از تالار گریخته بود. ایا دوستانش تا کنون متوجه غیبتش شده بودند؟ حالا، نهتنها نتوانسته بود کِیت را پیدا کند، بلکه خودش را نیز به کام مرگ کشانده بود. ایا زندگیاش اینگونه به پایان میرسید؟ او تا به حال بارها و بارها به مرگ فکر کرده بود. اما مرگ، به دست دمنتور... ان هم به این زودی، دربرنامهاش جایی نداشت. گرچه حالا مرگ سراغش امده بود و به برنامه اواهمیتی نمیداد.
مادرش چکار میکرد؟ ایا بردرانش غمگین میشدند؟ نمیدانست و هرکز قرار نبود جواب سوالهایش را بگیرد.
پیش از این مرگ را در ذهنش روشن تصور میکرد. نوری سفید و باشکوه... اما حالا که چشمانش را بر روی هم میگذاشت، چیزی جز تاریکی نمیدید، احساسی نداشت. و چیزی جز خلاء احساس نمیکرد.
گرچه این تنها چیزی نبود که مطابق انتظارش پیش نمیرفت. او هرگز فکر نمیکرد که اینچنین بی حرکت به انتظار مرگ بنشیند و هیچ تقلایی نکند. گرچه اگر میخواست هم دیگر نایی نداشت تا با سرنوشتش مقابله کند.
و این اخرین چیزی بود که لیلی پیش از انکه دتیا مقابل چشمانش سیاه شود به ان فکر کرد.