جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  72 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  187 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  302 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  204 خواندن  1 نظر 

پاسخ: بانک جادوگری گرینگوتز
ارسال شده در: پنجشنبه 14 خرداد 1405 20:30
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام.

آمار پایانی سوژه‌ی ادامه‌دار-تک‌پستیِ "وقتی اقلیت، اکثریت می‌شود" در تاپیک زیر نور ماه به شرح زیره که لطفا کسانی که 3 پست یا بیشتر زدن دو برابر تعداد پستاشون گالیون دریافت کنن و باقی به اندازه تعداد پست‌های ارسالی از سرمایه ریونکلاو گالیون بگیرن.
(فراموش نکنین چون ایونت بوده هر پست 3 گالیون محسوب می‌شه و با جوایز، مثلا گادفری 50 گالیون از این ایونت گالیون کسب کرده)

تعداد کل پست‌ها: 80 پست (2 تا بعد از پایان زمان اجاره)

هلنا ریونکلاو: 1 + 10 + 7 + 1 = 19
گادفری میدهرست: 6 + 4 = 10
تلما هلمز: 7
لیلی لونا پاتر 4
کریدنس بربون: 4
کوین کارتر: 4
آگاتا تیمز: 4
بردلی: 3
ایزابل مک‌دوگال: 3
مرلین: 3
روزالین اورست: 3
نیوت اسکمندر: 2
لوسیوس مالفوی: 2
آستریکس: 2
مرگ: 1
وین هاپکینز: 1
نیمفادورا تانکس: 1
آیلین پرینس: 1
گروگان استامپ: 1
سالازار اسلیترین: 1
ملانی استانفورد: 1
کجول هات: 1
لیسا تورپین: 1
تاتسویا موتویاما: 1

با تشکر فراوان


سلام.
گالیون‌ها به اعضا واریز و 106 گالیون از سرمایه ریونکلاو کسر شد. هم‌چنین با توجه به ارسال 78 پست در طی اجاره ملک:
(106 - 110 + 45 =) 49 گالیون به سرمایه ریونکلاو واریز و (15 - 155 =) 40 گالیون از انجمن هاگوارتز کسر شد (سود کلی انجمن هاگوارتز: 94 گالیون).
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/14 20:55:19
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/14 20:55:50

Only Raven



پاسخ: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1405 20:46
نمایش جزئیات
آفلاین

در حمایت از گشنه در نت

×بخش پنجم×



آیا از پاک شدن پست‌های خود رنج می‌برید؟ آیا از پریدن رول‌های خود کلافه می‌شوید یا حتی جغد شما نامه‌هایتان را در میانه راه رها می‌کند؟ با ما همراه باشید تا شکلک‌های عامل را معرفی بنمایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!

آیا در هنگام ارسال پست و نوشته خود، به جای "ارسال" دستتان به "انصراف" می‌خورد؟ یا حداقل این چیزی است که شما فکر می‌کنید؟ آیا خود را بابت دستتان که می‌لرزد نفرین می‌کنید؟ خب دیگر نکنید چون تقصیر شما نیست! سمندوجِ شکلک‌ها ( شاید الان در ذهنتون یه سمندون با یه دامن و کفش پاشنه بلند، یه پاپیون رو سرش، در حال عشوه اومدن برای سمندون متصور بشید! ولی نه! سمندوج زن سمندون نیست! سازمان مخفی و نهان‌سازی دسیسه و جرایم شکلک‌ها) به قدری کارش رو تمیز و دقیق انجام میده که تا چند هفته پیش، هیچ جادوگر و یا ساحره‌ای متوجهش نشده بود. البته شایعاتی مبنی بر کسانی که قبل از پرده‌برداری از این موضوع ناپدید شدن هم وجود داره. پس اگر این پیام به دستتون رسیده و من در حال حاضر اون اطراف نیستم، بدونید که کار، کار شکلک‌هاست.

وقتی دست شما به "انصراف" برخورد می‌کنه، همش تقصیر عه! همون‌طور که مشاهده می‌کنید، ابتدا به صورت کاملاً مطیع و آرام، اون گوشه، پشت "ارسال" ایستاده! اصلاً انقدر آروم و به‌حرف‌گوش‌کن نگاهت می‌کنه که باورت نمیشه اون شکلکی که باعث و بانی جابه‌جایی ناگهانی "ارسال" و "انصراف" هست، باشه! خلاصه که خیلی مراقب باشید سرتون کلاه نره!

نفر بعدی، هستش! اون گوشه مظلوم و معصوم نگاهت می‌کنه. اما تا میای ارسال رو بزنی، پا میشه پرده رو می‌کشه و خودش به همراه پستتون ناپدید می‌کنه! بعد حالا تو هی بگو تو رو روونا! منم به روونا، من بودم پست نوشتم؛ مگه گوش می‌کنن؟ هی میگن: "شما به این بخش دسترسی ندارید!" یا مثلاً "برای ارسال، ابتدا وارد شوید!" پس در برابر هم احتیاط کنید و گول معصومیت و مظلومیتش رو نخورید!

آیا پس از ارسال پخ اثری از آن نمی‌بینید؟ باور کنید کسی جز مقصر نیست! عه!؟ میگید این که جغد خودمه؟ خب اشتباهت همین‌جاست! این خودش رو شکل جغدت جا میزنه، بعد که نامه رو گرفت، یه کنجی پیدا می‌کنه، میشینه میل می‌کنه! و به همین راحتی پیام شخصی، کاملاً شخصی می‌مونه و به دست که هیچی، به پای کسی هم نمی‌رسه!

خیلی مراقب پخ‌ها و پستاتون باشید؛ این شکلک‌ها خیلی گشنن. اگر هم پستتون پاک شد، بیاین با هم گریه کنیم( ) و اینکه هر پستی رو در گشنه‌نت نندازیم.

Only Raven



پاسخ: خاطرات یک خون‌آشام
ارسال شده در: یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 10:50
نمایش جزئیات
آفلاین
کی گفت شیرکاکائو؟ کی؟ چی؟ کِی؟ کجا؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Only Raven



پاسخ: شوخی‌کده‌ فارس د ماره
ارسال شده در: جمعه 25 اردیبهشت 1405 18:44
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام و درود بی کران!
بی‌زحمت دوتا شکلات تغیر لهجه بزارید کنار! لهجه کودکانه و بچگانه برای بردلی و لحجه ای جدی و مشابه به ولدمورت برای لاکرتیا بلک که داوطلب شدن با محصولات شما بیوفتم به جونشون!
و نوشابه سرخوشی برای هلنا ریونکلاو، کریدنس بربون و هرپو‌ی کثیف به خاطر اینکه داوطلب نشدن!
باشد تا در اینده بیشتر اذیتتون کنم!

Only Raven



پاسخ: زوپس مارکت جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1405 11:06
نمایش جزئیات
آفلاین
کنجکاویم به قدری بر انگیخت که دستمو گرف اورد اینجا گفت پاشو برو که منتظرم. پس این صد گالیون به حساب دابی!
هرچی هم شد تقصیر این کنجکاویه!

Only Raven



پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 23:15
نمایش جزئیات
آفلاین


چطور متوجه نشده بود؟ ذهنش به قدری درگیر اطرافش شده بود که متوجه حضور دمنتور نشده بود؟ اما او احساسش کرده بود، ان سرمایی که ذره‌ذره‌ وجودش را می‌لرزاند را حس کرده بود. بااینکه در ان لحظات شادی در وجودش نبود، اما باز هم جای خالی چیزی را درون قلبش احساس می‌کرد. اما انقدر درگیر صدا‌های اطراف و یا گرگینه هایی که ممکن بود برایش کمین کرده باشند بود، که حتی به این فکر نیوفتاد که ممکن است موجودات درون قلعه، فقط به گرگینه‌ها خلاصه نشوند.

اما حالا که دمنتوری به این عظمت رو‌به‌‌رویش ایستاده بود، کمی برای این افکار دیر شده بود.
وحشت با تمام وجود گلویش را می‌فشرد و اجازه نمی‌داد نفس بکشد. نگاهش را با وحشت به دمنتور دوخته بود. نه پوست داشت و نه گوشت. فقط خرقه‌ ای که سر تا پایش را گرفته بود.

لیلی درحالی که چشمانش روی او قفل شده بود، ناخوداگاه قدمی به عقب برداشت. قلبش محکم به سینه‌اش می‌کوبید.
او هنوز می‌توانست زنده بماند، او ماه‌های زیادی را همراه با پدر و برادرانش صرف تمرین کرده بود تا بتواند پاترونوس خودش را داشته باشد. با اینکه چند هفته بیشتر از بقیه طول کشید، اما بالاخره توانسته بود پاترونوسی جسمانی درست کند، اما تا به حال هرگز ان را روی دمنتوری واقعی امتحان نکرده بود و اطمینان داشت که خیلی سخت‌تر از قبل خواهد بود.
نمی‌دانست که موفق خواهد شد یا نه اما اگر حالا تلاش نمی‌کرد، دیگر فرصتی پیدا نمیکرد که بخواهد تلاش کند.

چوبدستی‌اش را که هنوز دست خیسش را دورش گره کرده بود، بالا اورد. دستش را به اعماق ذهنش فرو برد و دفتر ذهنش را به دنبال خاطره‌ای قوی جست‌وجو کرد و انقدر ورق زد. تا اینکه یک خاطره‌، مانند چراغی کوچک و در گوشه ذهنش روشن شد.
به یاد می‌آورد... درست یک هفته قبل از شروع سال اولش، البوس و جیمز او را به پشت خانه بردند و به او پرواز بر روی جارو را یاد دادند. با اینکه بعد از ان، تمام بدنش درد می‌کرد اما خیلی به او خوش‌گذشت.
خاطرات ان زمان در مقایسه با حال،مثل بهشت بود حاضر بود همه‌چیزش را بدهد تا به گذشته برگردد.
نفس عمیقی کشید و چشمان را به روی دمنتور که حالا به سرعت به سمتش می‌امد بست.
-اکسپکتو پاترونوم...

به امید اینکه طلسمش کار کرده باشد، ارام چشمانش را از هم باز کرد. اولین صحنه‌ای که با ان مواجه شد، دمنتوری بود که بیش از چند قدم با او فاصله نداشت. وجودش از امید تهی شد.
میخواست فرار کند، اما تنها کاری که از پس پاهایش برامد، قدمی کوچک به سمت عقب بود.
طلسمش کاری نکرده بود، جز نور نقره‌فامی که کوچکترین تاثیری روی دمنتور نگذاشته بود.

دوباره تلاش به دویدن کرد ولی اینبار هم پاهایش از او پیروی نکردند. اما اگر حالا فرار نمی‌کرد، سرنوشتش مرگ بود و او نمیخواست یکجا بنشیند و منتظر مرگ بماند، پس شروع کرد به دویدن اما بعد از چند قدم کوتاه، پایش پشت پای دیگرش گیر کرد و دیگر و لحظه‌ای دیگر، چیزی جز دردی که بر اثر برخورد با زمین در سرش پیچیده بود،احساس نکرد.
دمنتور حالا به او رسیده بود و ارام ارام خودش را به صورت لیلی نزدیک می‌کرد. علی‌رغم سرعت ارامَش، لیلی با تمام وجود، اشیاقش را حس می‌کرد که بی‌صبرانه می‌خروشید. دمنتور ذره ذره و ارام روحش را می‌نوشید و کوچکترین عجله ای از خود نشان نمی‌داد.

شاید لیلی کار اشتباهی کرده بود که بدون اینکه به کسی بگوید از تالار گریخته بود. ایا دوستانش تا کنون متوجه غیبتش شده بودند؟ حالا، نه‌تنها نتوانسته بود کِیت را پیدا کند، بلکه خودش را نیز به کام مرگ کشانده بود. ایا زندگی‌اش اینگونه به پایان می‌رسید؟ او تا به حال بارها و بارها به مرگ فکر کرده بود. اما مرگ، به دست دمنتور... ان هم به این زودی، دربرنامه‌اش جایی نداشت. گرچه حالا مرگ سراغش امده بود و به برنامه اواهمیتی نمیداد.
مادرش چکار می‌کرد؟ ایا بردرانش غمگین می‌شدند؟ نمی‌دانست و هرکز قرار نبود جواب سوال‌هایش را بگیرد.

پیش از این مرگ را در ذهنش روشن تصور میکرد. نوری سفید و باشکوه... اما حالا که چشمانش را بر روی هم میگذاشت، چیزی جز تاریکی نمیدید، احساسی نداشت. و چیزی جز خلاء احساس نمی‌کرد.
گرچه این تنها چیزی نبود که مطابق انتظارش پیش نمی‌رفت. او هرگز فکر نمیکرد که اینچنین بی حرکت به انتظار مرگ بنشیند و هیچ تقلایی نکند. گرچه اگر میخواست هم دیگر نایی نداشت تا با سرنوشتش مقابله کند.
و این اخرین چیزی بود که لیلی پیش از انکه دتیا مقابل چشمانش سیاه شود به ان فکر کرد.

Only Raven



پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 20:26
نمایش جزئیات
آفلاین

دو ساعت گذشته بود، یا شاید هم بیشتر؛ زمان در تالار مثل چیزی خفه و بی‌جان روی هم تلنبار شده بود، گویا نایی برای جلو رفتن نداشت. لیلی نفس عمیقی کشید و پیش از آن‌که پشیمان شود، آرام از جایش بلند شد. اما هیچ‌چیز درونش آرام نگرفته بود.
وانمود کرده بود قانع شده؛ وانمود کرده بود که می‌ماند. اما نمی‌توانست بنشیند و منتظر بماند، وقتی نمی‌دانست کیت کجاست.
و بدتر از آن، نمی‌توانست اجازه بدهد بقیه همراهش بیایند. اگر اتفاقی برایشان می‌افتاد… اگر همان چشم‌های آتشین دوباره در تاریکی ظاهر می‌شدند… این افکار کافی بود تا گلویش منقبض شود.

از در نیمه باز به بیرون نگاه کرد و بعد از اینکه مطمئن شد موجودی پشت در کمین نکرده، بی‌صدا، مثل سایه‌ای خاموش، از تالار بیرون لغزید.
در لحظه‌ای که پایش را به راهرو گذاشت، تصویر گرگینه دوباره جلوی چشمانش زنده شد؛ دندان‌ها، پنجه‌ها، آن نگاه سوزان. دستش ناخودآگاه روی چوبدستی‌اش سفت شد. قدم‌هایش کوتاه و محتاط ، سرش کمی پایین و گوش‌هایش تیز شدند.

دهان لیلی از انچه مقابلش می‌دید باز ماند. راهرو دیگر شبیه هاگوارتز نبود...
لکه‌های خون روی دیوارها کشیده شده بودند. انگار فردی زخمی، درحال کشیدن بدنش در طول راهرو بوده باشد. خون خشک‌شده و درهم آمیخته بود. اثری از جنازه نبود؛ نه بدن، نه حتی رد روشنی از مقصدشان. قاب‌های نقاشی‌ پاره و خالی بود و رد پنجه‌ها همه‌جا بود؛ روی سنگ‌فرش، روی دیوار، حتی روی در تالاری که از آن بیرون آمده بود.

چیزی گوشه‌ی راهرو توجهش را جلب کرد. تکه‌ای از لباس، خیس و تیره، روی زمین افتاده بود. بوی آهن‌ خون بینی‌اش را پر کرد. ناگهان معده‌اش منقبض شد. لحظه‌ای سرگیجه گرفت و دنیا در نظرش کج شد. دستش را روی دیوار گذاشت تا تعادلش را حفظ کند. افکار مثل تیغی سرد از ذهنش می‌گذشتند.
حتی او هم می‌توانست متوجه شود که این همه خون نمی‌تواند متعلق به یک نفر باشد اما حتی تصور اینکه ان فرد چه کسی می‌تواند باشد هم لرزه به دلش می‌انداخت.

نمیتوانست همان جا بایستد باید قبل از اینکه دوستانش متوجهش بشوند یا حتی بدتر، سر و کله موجود دیگر پیدا شود، راه می‌افتاد. شیشه‌های شکسته‌ای که کف راهرو را پر کرده بود، زیر هر قدمش صدای خفیف و وهم‌آوری ایجاد میکرد. با اینکه دندان‌هایش از سرما به هم خورد، نایستاد و عقب نرفت. تصمیم نداشت که تا وقتی که کیت را پیدا نکرده، لحظه‌ای توقف کند.
راهرو را ادامه داد، حتی وقتی لکه‌ها بیشتر شدند، بازهم درنگ نکرد و فقط انگشتان سرد و کشیده‌اش را دور چوبدستی که حالا تا مرز شکستن بود رفته، محکم‌تر کرد.

هرچه جلوتر می‌رفت، سرما عجیب‌تر و درنده‌تر میشد و پشتش را می‌لرزاند. ناگهان اضطرابش دوچندان شد. اما ذهنش آن‌قدر درگیر اطرافش بود، آن‌قدر مشغول رد خون و نشانه‌ها، که نفهمید چیزی درست روبه‌رویش ایستاده و دیگر تنها نیست.
فراموش کرده بود که مرز شجاعت و حماقت باریک‌تر از ان چیزیست که فکرش را می‌کند و حالا قرار بود با اعمالش رو به رو شود.

افرادی که لایک کردند


Only Raven



پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 13:20
نمایش جزئیات
آفلاین
~۲~



وحشت مثل پرده‌ای سنگین رویش سایه انداخته بود و او را می‌فشرد .چشم‌هایش به تاریکی مطلق راهرو دوخته شده بود. ناگهان، سایه ای کنار رفت و نوری لرزان روی ان چیزی افتاد که لیلی را میخکوب کرده بود. قبل از آنکه بتواند بفهمد چه می‌بیند، موجودی مهیب از دل تاریکی بیرون جهید. انبوهی از موهای خاکستری و درهم‌تنیده، صورتی پنهان، اما چشمانی که مثل دو اخگر آتشین در تاریکی می‌درخشیدند. چشمانی به رنگ گدا‌زه‌های داغ، که مستقیم به لیلی دوخته شده بود.

قلب لیلی چنان در سینه‌اش می‌کوبید، که احساس می‌کرد چیزی نمانده به آن که از قفسه سینه‌اش بیرون جهد و دیگر نتپد . تمام بدنش مثل مجسمه‌ای یخی، خشک و بی‌حرکت شد. انگار فریادی که در درونش خفه شده بود، تنها صدای باقی‌مانده از او بود. موجود، که حالا کاملاً اشکار شده بود، دندان‌های بلند و زردرنگش را به نمایش گذاشت. صدایی شبیه به خش‌خش برگ‌، از میان لثه‌های خونینش شنیده شد. ناگهان، روی دو پای عقبش بلند شد؛ پنجه‌هایش که مثل خنجری تیز بودند که هر لحظه اماده بود بند‌بند وجود لیلی را از هم بشکافد، با صدایی گوش‌خراش روی سنگ‌فرش‌ها خراش انداختند.

لیلی حس کرد زمان از حرکت ایستاده است. تصویر مرگ، مثل بخار سردی، جلوی چشمانش را گرفت. آینده‌اش را می‌دید؛ آینده‌ای محو و بی‌رمق، چون برگی کوچک در باد، که سرنوشتش تنها ناپدید شدن بود. حس می‌کرد در آستانه‌ی نیستی ایستاده و این موجود قرار است او را تا دروازه مرگ بدرقه کند.
اما درست در لحظه‌ای که پنجه‌های مرگ‌آور گرگینه آماده‌ی ربودن جانش بود، وزنی شدید و ناگهانی به شانه‌اش برخورد کرد. انگشتان خنک و ظریف لاکرتیا، با سرعت و قدرتی که حتی از او هم بعید بود بود، به لباس لیلی چنگ زد و او را با چنان شدتی به درون تالار کشید که لیلی حتی فرصتی برای واکنش نشن دادن پیدا نکرد. درِ سنگین تالار، با غرش کرکننده‌ای که تمام هاگوارتز را به لرزه درآورد، بسته شد. چشم‌های اتشین گرگینه که در تاریکی می‌سوخت ،آخرین تصویری بود که از راهرو به خاطر سپردند.

صدای بسته شدن در، پژواکی در گوش لیلی باقی گذاشت. و به همراه لاکرتیا، با صورت بر روی سنگ‌فرش‌های سرد و سخت تالار افتاد. نفسش بند آمده بود و انگشتانش از شدت فشاری که به دستگیره در آورده بود، سفید و بی‌حس شده بودند. تنها صدایی که از درون گلویش خارج می‌شد، صدای تپش نامنظم قلبش بود؛ کوبشی جنون‌آمیز که حس می‌کرد تمام تالار را پر کرده است. اطرافش، سکوت سنگینی حکم‌فرما بود، سکوتی که از وحشت محض تک‌تک افراد ساطع می‌شد. انگار هیچ‌کس، حتی جرئت سخن گفتن هم نداشت. بالاخره ایزابل سکوت را شکست.
- این دیگه چی بود؟ اصلا یه گرگینه چطور وارد هاگوارتز شده و خودش رو تا بلندترین برج رسونده؟

لیلی گوش هایش را تیز کرد و تلاش کرد که به جز صدای قلب بی‌قرارش صدای دیگری را بشنود. چشمانش را بست و بیهوده شروع کرد به پس زدن افکار و سوال‌های بی‌پاسخش. اما هرچقدر عمیق‌تر دست می‌انداخت، افکارش نیز به بیشتر به عقب لیز می‌خوردند.

-با این صداها، امکان نداره فقط همین یدونه اون بیرون باشه.
-قطعا موجودات بیشتری اون بیرونن... شاید یه حمله دسته‌جمعی؟
-اخه چی از تبدیل کرد هاگوارتز به کشتارگاه نصیبشون میشه؟
-انتقام؟ همیشه ساحره‌ها و جادوگران اونها رو پس میزنن.
-مطمئنم کـِیت چندروز پیش داشت یه داستان راجب چند دهه پیش می‌گفت که دقیقا همی...

لیلی دیگر نتوانست ادامه حرف هایشان را بشنود. بارها و بارها چشمان گرد شده‌اش را میان دوستانش گرداند و درحالی وحشت دوباه در وجودش ریشه میزد، بالاخره توانست کلمات را به زبان بیاورد.
-کیت... کیت کجاست؟

لیلی دیگر کوچکترین حرفی را نمی‌شنید و فقط و فقط از جا بلند شد و به همراه بقیه وجب به وجب تالار را جست‌وجو کرد. اما کِیت هیچ‌جا نبود انگار اب شده بود داخل زمین فرو رفته بود و شاید، ان بیرون در میان صدها موجود به تنهایی پرسه می‌زد...

افرادی که لایک کردند


Only Raven



پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
~1~


ساعت‌ها بود که لیلی روی تختش غلت می‌زد، اما هربار خواب مثل گنجشک کوچکی که شاهینی به دنبالش افتاده، از او می‌گریخت. این بی‌خوابی برای او که شب‌هایش را با خیال‌بافی درباره تمام زندگی‌هایی که می‌توانست داشته باشد می‌گذراند، چیز عجیبی نبود. خیلی از شب‌ها او ساحره‌ای تنها در دل جنگل بود و گاه ماگلی ثروتمند در عمارتی باشکوه. اما امشب فرق داشت؛ این‌بار نه خبری از تخیل بود و نه رویاپردازی. فقط یک دلشوره عجیب، که تمام وجودش را بر هم می‌ریخت.

انقدر در تختش غلت خورد و به پرده یا سقف خوابگاه نگاه کرد که در نهایت دیگر طاقت نیاورد. با پاهای برهنه و لرزان از تخت پایین آمد و دمپایی‌هایش را پوشید. سرمای آزاردهنده‌ای در اتاق خوابگاه خزیده بود. لیلی با دستان لرزان، شال گرمی را روی لباس خواب نازک و سفیدش کشید، اما انگار هرچه لایه‌های بیشتری روی تنش می‌انداخت، سرما عمیق‌تر به استخوان‌هایش نفوذ می‌کرد.

آرام دوستانش را که در خواب عمیق بودند، از نظر گذراند و به سمت پنجره رفت. اما در نیمه‌ی راه، چیزی نرم و پشمالو که بی‌شک قسمتی از بدن موجودی زنده بود، دور پایش پیچید. صدای جیغ خفه‌ای که از گلویش خارج شد، آنقدر آرام بود که انگار هرگز از دهانش خارج نشده است. لیلی سرش را به سمت موجودی چرخاند که خود را به پایش می‌مالید. پنی، گربه‌ی لاکرتیا را دید و در حالی که خود را به خاطر ترسیدن از او سرزنش می‌کرد، پنی را نوازش کرد و به سمت پنجره رفت. پرده‌ی آبی‌رنگ و سنگین را کنار زد. بیرون از پنجره، جایی که همیشه آسمان، دریاچه و حتی جنگل ممنوعه از آن دیده می‌شد، حالا به مِهی غلیظ و بی‌سابقه سفیدپوش شده بود و هیچ چیز پیدا نبود.

لیلی دوباره به سمت تختش رفت، اما با فکر دراز کشیدن دوباره، از تخت فاصله گرفت. در میان صدای خش‌خش لباسش، صدایی شنید که آنقدر ضعیف بود که امکان نداشت جز ساخته‌ی ذهنش باشد. صدا اما قطع نشد.

از اتاق خوابگاه بیرون زد و از پله‌های مارپیچ پایین رفت تا به تالار اصلی ریونکلاو برسد.
تالار، که هر روز با پنجره‌های قدی و کتاب‌های چیده‌شده‌اش به او آرامش می‌داد، امروز نمی‌توانست تسکینش دهد.
شعله‌های رقصان درون شومینه سنگی، روی مبل‌های مخملی آبی‌رنگ سایه‌های عجیبی می‌انداختند. لیلی بی‌قرار، با صدای تق‌تق دمپایی‌هایش روی کف سنگی تالار قدم می‌زد.

ناگهان همان صدا به گوشش رسید. گویی مغزش قصد داشت با پخش کردن صداها‌ی غرش و جیغ در سرش، او را فریب دهد. اما صدا مدام تکرار می‌شد و هر بار در نظرش نزدیک‌تر و واضح‌تر می‌شد. تا جایی که دیگر امکان نداشت آن صداها، صدایی تخیلی باشد. لیلی در حالی که تمام بدنش از وحشت می‌لرزید، گوش تیز کرد. هر صدای کوچکی که از سمت شومینه می‌آمد، او را از جا می‌پراند.ناخودآگاه انگشتانش را محکم‌تر فشار می‌داد. دیگر نمی‌توانست این وضعیت را تحمل کند. باید می‌فهمید چه خبر است.

همین که با قدم‌های لرزان به سمت در تالار رفت، صدایی از پشت سرش بلند شد. با جیغی کوتاه به سمت منبع صدا چرخید.با دیدن کاساندرا که با چهره‌ای رنگ‌پریده، از پله‌ها پایین می‌آمد، نفس حبس شده‌اش را بیرون داد و با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفت:
-تویی کاساندرا؟ ترسیدم.

کاساندرا، همان‌طور که با چشمانی گرد شده به اطراف نگاه می‌کرد، پرسید:
-ترس برای چی؟ این صداها برای چیه؟

صدای لیلی لحظه به لحظه درمانده‌تر می‌شد.
-تو هم می‌شنوی؟ فکر کردم دیوونه شدم و دارم توهم می‌زنم.

کاساندرا سری تکان داد.
-وقتی دیدم نیستی، فکر کردم صدای توئه، اما... فکر نکنم خیلی عادت به غرش کردن داشته باشی...

کم‌کم بقیه‌ی هم‌گروهی‌هایشان هم از پله‌ها سرازیر شدند؛ هرکدام با چهره‌ای مشوش و لرزان. دیدن اینکه همه آن‌ها صدا را شنیده بودند، نه تنها مایه آرامش نبود، بلکه باعث شد جَوی سنگین تالار را پر کند. لیلی که حالا در میان دوستانش بود، با هر قدمی که به در سنگین تالار نزدیک می‌شد، ضربان قلبش را در گوش‌هایش می‌شنید. گویی طبل جنگی در سینه‌اش کوبیده می‌شد.

دستش به سمت دستگیره در رفت، اما پیش از آنکه لمسش کند، کف سنگی تالار زیر پایش لرزید. آنقدر نزدیک که انگار از درون زمین برمی‌خاست. لیلی، با دستان یخ‌زده اما اراده‌ای که حالا شعله‌ور شده بود، جلو رفت. دستگیره را چنگ زد و با حرکتی ارام، در را نیمه‌باز کرد.

چشمانش را به شکاف باریک در دوخت. در لحظه اول، چیزی جز تاریکی مطلق ندید اما ان صحنه که بی‌شک به کابوس شب‌هایش تبدیل می‌شد، باعث شد خشکش بزند...

Only Raven



پاسخ: بردلی و دوستان
ارسال شده در: شنبه 12 اردیبهشت 1405 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
پس فکر کنم به معنی واقعی کلمه بردلی از تو قنداق با اسنیچ بزرگ شده

افرادی که لایک کردند


Only Raven