مرگ عصبانی شد:
- آخه چیکار به وسایل من داری؟ ولم کن، اصلا نخواستم سناریو بدی.
اما ویولا ول کن معامله نبود:
- ولی فقط نگا کنید...
مرگ سعی کرد ارامش خودشو حفظ کنه:
- لطفا بیخیال شو. جنس بهتر از این تو گذر دیاگون گیر نمیاد.
ویولا که فهمید قضیه از چه قراره، از سر را کنار میره تا نفر بعدی جلو بیاد؛ ولی هلنا میگه:
- ایده بدی هم نیستا، میتونیم سناریوی تهیه لوازم جدیدو بسازیم و ازشون استفاده کنیم تا صحنه مرگ منو برسی کنیم.
مرگ خواست موافقت کنه، ولی تا چشمش به صف طولانی پیشنهاد سناریو افتاد، نظرش عوض میشه و میگه:
- ایده خوبیه، ولی به نظرم نظر بقیه رو هم توی سناریو ادغام کنیم که جادوگرا صداشون در نیاد. شما هم به کارت ادامه بده. به زودی سراغ سناریو ی تکمیل شده خواهیم رفت تا بهش بپردازیم. در ضمن، برای شروع سناریو به تلما هم خبر بده، لازممون میشه.
سپس رو به صف می کنه:
- نفر بعدی.
صف، اهسته اهسته به جلو حرکت می کنه. هوا گرم و مرطوبه و باعث به هم ریختن مو های ساحره ها و کلافگی جادوگرا شده. ولی با اینحال، جادوگرا تو صف حرکت می کنن و سناریو پیشنهاد میدن تا در نهایت، بتونن به یه سناریو ی مناسب برسن.