بلاتریکس کنار لرد ولدمورت ایستاد.
- ارباب واقعا نقشهی خفنی ریختین. همه رو دعوت کنین بعد بزنین بکشینشون.

- ما قرار نیست کسی را بکشیم بلا!
- اوووو! از ذهنیتتون خوشم اومد ارباب. قراره به عنوان یکی از میزبانها خودتون رو خوب نشون بدین و ما مرگخوارا به حسابشون برسیم. خیلی باهوشین ارباب!

- شما هم قرار نیست کسی رو بکشین بلا!
- اوووو! به کجاها که فکر نکردین. خب پس بگین بهم که بدونم.
- چی رو بگیم بلا؟
- اینکه کدوم از غذا سمیایه دیگه! که حواسم باشه و بقیه هم اطلاع بدم.
- هیچ غذایی سمی نیست بلا!
- اووووو...
- کوفت بلا! درد بلا! خیر سرمان شب یلداست. مهمانی گرفتیم تا دور هم باشیم. یکم خون و خونریزی رو از سرت بیرون کن. و امروز را جوری رفتار کن که بقیه از اینکه به تو نزدیک شوند نترسند. لبخند میتواند کمککننده باشد.
بلاتریکس به آیینهی روی سفره نگاهی انداخت. به لبخند گشادش نگاه کرد.
- منظورمان لبخندی نیست که ترس را به جان ملت بیاندازی.
لرد ولدمورت میدید که صورت بلاتریکس کم ماندهاس مچاله شود.
- نمیخواهد لبخند بزنی. فقط این را یادت باشد که امشب درگیری و خشونت ممنوعه! الانم پچ پچ کردن را تمام کن. میخواهیم ببینیم این شخصی که بلند شده است چه میگوید.
بلاتریکس کلافه لرد را ترک کرد.
- چجوری قراره امشب رو سر کنم؟ مثل اینکه مجبورم باز الکی سر دلفی غر بزنم. اینجوری شاید بشه این جشن رو گذروند.
*****
شب یلدای خونوادهی جادوگران مبارک! همتون رو خیلی دوست دارم. امیدوارم که در کنار خونوادههاتون خوش و خرم باشین و روزگار همیشه روی خوشش رو بهتون نشون بده.