جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

55 کاربر(ها) آنلاین هستند (48 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
52 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مرداد 1404 20:12
نمایش جزئیات
آفلاین
داشتم چای می نوشیدم که مادرم، ترسا بابین صدایم کرد:(( ملینداااا، می شود نامه ها را بیاوری؟)) همان طور که فنجان چای را در نعلبکی می گذاشتم جواب دادم:(( حتماً مادر!)) و بعد به سمت در رفتم؛ نامه ها روی پادری جا خوش کرده بودند؛ آنها را برداشتم و همان طور که نگاهشان می کردم به سمت اتاق خواب مادرم راه افتادم؛ ۵ تا نامه بودند: یکی از طرف خاله کاساندرا که در نیوزیلند زندگی می کرد، ۲ تا از طرف مامور مالیات، یکی از طرف پدر که برای کار به جامائیکا رفته بود و دیگری..... از طرف.... هاگوارتز؟
هاگوارتز دیگر کی هست؟ نگاهی به اسم گیرنده انداختم؛ وای... ملیندا بابین؟ این، برای من هست؟
دیگر به اتاق مادرم رسیده بودم؛ پس در زدم و وارد شدم؛ به مادرم گفتم:(( مادر، این ۴ تا برای شما هست اما نامه ای هم برای من آمده؛ می شود بروم و در اتاقم بخوانمش؟)) او با تعجب گفت:(( باشه.))
_ ممنون.

_ _ _
در اتاقم:
من به کلمات نامه چشم دوخته بودم و منتظر بودم غیب شوند و بفهمم همه ی آنها فقط ساخته ی تخیلاتم بوده باشد؛ اما هیچ کدام غیب نشدند.
دلیل تعجبم این بود که در نامه نوشته شده بود من قرار است یک جادوگر شوم؛ یک جادوگر؟ واقعاً؟ امکان ندارد!
اما یکهو کلماتی در پایان نامه پدیدار شدند: اگر باور نداری، به سمت گوشه ی پایین سمت چپ پنجره ی اتاقت برو و گربه را نگاه کن.
چی؟ چطور ممکن هست؟
باشه. نگاه می کنم.
با ناباوری به همان سمت رفتم و در کمال تعجب گربه ای راه راه را دیدم که به من زل زده بود؛ بعد کم کم تغییر شکل داد و به پیر زنی... زیبا تبدیل شد.
وای دیگه مطمئن بودم دارم خواب می بینم؛ نیشگونی از خودم گرفتم و مطمئن شدم خواب نیستم. بعد کلماتی دیگر روی کاغذ نامه که هنوز در دستم بود شکل گرفت:
فردا، ساعت ۱۲:۰۰، مترو، بوفه
(تنها آنجا باشید)
باشه،می خواهی من را ببینی؟ حتماً.
سریع به طرف اتاق مادرم رفتم و گفتم:(( مادر، می شود فردا به ایستگاه قطار برویم؟ قرار است دوستم را ملاقات کنم.)) مادرم به من نگاه کرد و گفت:(( دوستت؟ ملینا را می گویی؟ همانی که سال قبل به نیویورک رفت؟))
_ آممم.... بله؛ همان را می گویم.
+ باشد.
_ و اینکه گفت که تنها بروم پیشش؛ چون.... چون یک غافلگیری خاص برایم دارد.
+ باشد.

_ _ _

فردا
چهارشنبه
ساعت ۱۱:۵۵ دقیقه :
((خداحافظ مادر)) در حالی که برای مادرم دست تکان می دادم از ماشین دور شدم و وارد مترو شدم و به سمت بوفه رفتم.
صبح زود بیدار شده بودم تا مبادا دیر نکنم؛ می خواستم سر وقت به آنجا برسم.
وقتی به بوفه رسیدم، مردی، بهتر است بگویم پیرمردی احتمالا ۹۰ و خرده ای ساله به ریش و موهای بلند سفید و لباس سفید ترش، آنجا ایستاده بود؛ تا چشمش به من افتاد، لبخند روی صورتش بیشتر کش آمد.
شک نداشتم احتمالا آقای هاگوارتز ایشان بودند؛ زیرا هیچ نشانی از اینکه کی قرار است منتظر من باشد و یا هاگوارتز کیست، در نامه نبود.
به سمت پیر مرد رفتم و پرسیدم:(( آقای... هاگوارتز؟)) پیرمرد با این حرف من قهقهه آرامی زد و دستی به ریشش کشید و جواب داد:((نه! نه! هاگوارتز اسم کسی نیست؛ اسم مدرسه ی جادو آموزی هست؛ احتمالا نویسنده ها دوباره فراموش کرده اند که توضیح دهند هاگوارتز کجا هست. بگذریم من آلبوس دامبلدور، مدیر هاگوارتز هستم؛ شما هم حتماً باید ملیندا بابین باشید درست هست؟))
_ آهان.. بله
+ خیلی هم عالی! خب، من یک نامه هم برای مادرت فرستادم تا توضیح دهم که کجا می رویم تا نگرانت نشود.
_ ام.. نباید اول رضایت می گرفتید؟ وایستید! قرار هست جایی برویم؟ +بله. با من بیا
دستم را از دستش بیرون کشیدم و گفتم:(( نه! من تازه با شما آشنا شده ام و حتی هنوز دقیق نمی شناسمتان؛ چرا باید دنبالتان بیایم؟))
او جواب داد:(( اوه! باشه. پس، به من بگو چی رضایتت را جلب می کند؟))
_ ام... فهمیدم!
گوشی ام را در آوردم و با مادرم تماس گرفتم و وقتی جواب داد گفتم :(( مادر، رسیدی خانه؟))
_ ملیندا! بهت افتخار می کنم. همیشه می دانستم بالاخره یک روز این اتفاق می افتد
+ چی؟
_خب، ملیندا... من جادوگر نیستم؛ اما پدربزرگ و مادربزرگ تو، یعنی پدر و مادر من، هر و جادوگر بودند و من نیمه ی جادوگری داشتم که رسیده است به تو
+ وای. انتظار همچین چیزی را نداشتم! باشه. خداحافظ
_ خداحافظ عزیزم
گوشی را قطع کردم و برگشتم طرف آقای دامبلدور؛ دیگر شکی نداشتم و فهمیدم می توانم به او اعتماد کنم
لبخند زنان گفت:(( بزن که برویم.))

_ _ _
بازارچه
کافه پاتیل درزدار

بعد از آنکه با قطار به بازارچه رفتیم و آقای دامبلدور من را به کافه ای عجیب و غریب به نام پاتیل درزدار برد؛ من را به حیاط پشتی آنجا برد و گفت:(( خوش آمدی به بازارچه جادوگران.)) اما حیاط پشتی آنقدر کوچک بود که ۴ نفر به زور در آن جا می شد و با دیواری آجری او با چوبدستی اش به چند تا از آجر های دیوار ضربه زد و یکهو دیوار از جلوی مان کنار رفت و بازارچه ای عجیب نمایان شد.
آقای دامبلدور گفت:(( بزن بریم.))

پایان

***

داستانت جامع و قشنگ بود... پتانسیل اینو داری که نویسنده‌ی خوبی بشی، اما به شرطی که به نکاتی که میگم گوش بدی و حتما توی مرحله بعدی اصلاحشون کنی

نکته اول: برای دیالوگ ها نیازی نیست پرانتز بذاری یا از علامت جمع (+) استفاده کنی. اولِ دیالوگِ همه کرکتر ها یه خط (-) بذاری کافیه و برای اینکه با توصیفات جدا بشه، بعد یا قبل از مجموعِ دیالوگ ها، یه اینتر یا به اصطلاح همون خط فاصله میزنی تا دیالوگ از پاراگراف جدا بشه. اینطوری:
نقل قول:
- خداحافظ مادر

در حالی که برای مادرم دست تکان می دادم از ماشین دور شدم و وارد مترو شدم و به سمت بوفه رفتم.


نکته دوم: هنوزم زبان محاوره ای و ادبی رو باهم قاطی کرده بودی، اما این موضوع به کنار... توی نوشته‌ت، اگر میخوای بدنه داستانت به زبان ادبی باشه مشکلی نداره که دیالوگ هاشو عامیانه بنویسی. اصولا دیالوگ ها به زبان ادبی نوشته نمیشن مگر اینکه بخوایم ازش طنز بسازیم یا کرکترش یطوری باشه که همش ادبی صحبت کنه.

فعلا سعی کن اینارو رعایت کنی تا ببینیم چی میشه. و من بازم همون‌طور که گفتم، اینبار پستت رو تایید می‌کنم چون اون پتانسیل لازم رو دیدم... ولی اگر توی مرحله بعدی این نکاتی که گفتم رو رعایت نکنی، پستت تایید نمیشه.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ملیندا بابین در 1404/5/9 20:47:21
دلیل: غلط املایی
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/9 21:49:20
تاپیک انجمن
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: چهارشنبه 8 مرداد 1404 15:55
نمایش جزئیات
آفلاین
نام شخصیت: ملیندا بابین
(تصحیح شده)

نام و نام خانوادگی: ملیندا بابین.

چوب دستی: چوب درخت سرو سرخ چوب _ طول: ۱۸ اینچ.

گروه: گریفیندور .

توضیحات: من دختر الیور و سارا بابین هستم. خیلی خوشحالم که اینجا هستم.
می خواهم در مورد خودم بگویم:
به درس علاقه دارم؛ خیلی خیلی زیاد!
حیوان ها را خیلی دوست دارم به خصوص جغد سفید و گربه.
پاترونوسم هم گربه هست. مادرم می گوید موهای بلوند و کوتاه خیلی بهم می آید؛ البته خودم دوست دارم آن ها را بلند بکنم اما مادرم می گوید ممکنه در کارهایم مزاحم دیدم بشوند.
تعریف از خود نباشد اما در جادو خوب عمل می کنم و معلم ها دوستم دارن.

خیلی دوست دارم عضو کوییدیچ بشوم و گروهم را سربلند کنم.
دوستان زیادی ندارم و بیشتر به درس هایم اهمیت می دهم.
کتاب های قوانین را از بر کردم تا اتفاقی هیچ کدام را نشکنم چون با هرگونه سرپیچی از قوانین مخالف هستم.
خیلی دوست دارم در آینده استاد هاگوارتز و عضوی از محفل ققنوس باشم.
معلم مورد علاقه ام پروفسور مک‌گونگال هست و احترام زیادی برای ایشان قائل هستم و همیشه می خواهم مثل او زنی باوقار و عالی بشوم.
من می توانم به عقاب تغییر شکل دهم .
تمام تلاشم را هم می کنم تا گروه گریفیندور را سربلند کنم. شعار من این هست: کار گروهی = سربلندی و پیروزی
من برای آقای هری پاتر و دوستانش نیز به خاطر کار های برجسته ی آنها احترام زیادی قائل هستم. آنها در مبارزه با ولدمورت پیروز شد.
من تصمیم دارم در آینده، هاگوارتز را به جایی بهتر و امن تر تبدیل کنم.

***

بهتر شد. یادت باشه که می‌تونی در آینده باز هم برگردی اینجا و معرفی شخصیتت رو بیشتر کنی، یا اگر چیزی بود که فکر میکردی اشتباه نوشتی، تغییر بدی. تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/8 16:04:39
تاپیک انجمن
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: چهارشنبه 8 مرداد 1404 13:48
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام من شخصیت ملیندا بابین را انتخاب کردم و با تحقیقاتی که انجام دادم، متوجه شدم ایشان نقش پر رنگی در داستان نداشته پس باید یک سری جا ها را از خودم دربیاورم ؛ امیدوارم مشکلی نداشته باشد.

نام و نام خانوادگی: ملیندا بابین.

چوب دستی: چوب درخت نراد_ طول: ۱۶ اینچ.

گروه: ریونکلاو.

توضیحات: دختری زیبا و جوان که به درس علاقه دارد؛ عضو باشگاه اسلاگ. حیوان مورد علاقه اش جغد سفید و پاترونوسش گربه است. او موهای بلوند و کوتاه دارد. در جادو خوب عمل می کند و معلم ها دوستش دارند. ( گفتم که باید از خودم در بیاورم)
می خواهد عضو کوییدیچ بشود و گروهش را سربلند کند. دوستان زیادی ندارد و به درس هایش بیشتر اهمیت می دهد. کتاب های قوانین را از بر است و با هرگونه سرپیچی از قوانین مخالف است و اگر از آنها پیروی نکند، عذاب وجدان می گیرد. دوست دارد در آینده استاد پرواز و عضوی از محفل ققنوس باشد.
او به شدت به پروفسور مک‌گونگال احترام می گذارد و می خواهد مثل او زنی باوقار و عالی باشد.
تمام تلاشش را می کند تا گروهش را سربلند کند. برای هری پاتر و دوستانش نیز به خاطر کار های برجسته ی آنها احترام زیادی قائل است. او تصمیم دارد در آینده، هاگوارتز را به جایی بهتر و امن تر تبدیل کند. او می تواند به عقاب تغییر شکل دهد.

[ همانطور که گفتم، خیلی سخت بود که از خودم دربیاورم اما در نهایت موفق شدم]
از وقتی که گذاشتید متشکرم و امیدوارم مورد تایید باشد.

***

قرار نیست شخصیت پردازی که می‌کنی، حتما از خودِ کتاب و فیلم باشه... خیلی از اسم هایی که توی لیست نوشته شده، یا فقط اسمشون توی کتاب اومده یا یه صحنه خیلی کوتاه داشتن. برای همین شما اسم رو انتخاب می‌کنی، و یه شخصیت مستقل و جالب توی چهارچوب جادوگران و هری پاتر، ازش می‌سازی. برای اینکه توی شخصیت سازی ایده بگیری پیشنهاد می‌کنم به شخصیتی که بقیه‌ی اعضا ساختن و آنچنان هم توی کتاب معروف نبوده، یه نگاه بندازی.. توی همین تاپیک هم بگردی میتونی پیداشون کنی و ازشون ایده بگیری. و فکر کنم طبق توضیحاتم فهمیده باشی که اصلا عیبی نداره بخوای بعضی چیزا رو از خودت دربیاری. هرجا هم سوال یا مشکلی داشتی میتونی ازم بپرسی و بعدش شخصیت پردازی رو انجام بدی.

با این اوصاف، متاسفانه معرفی شخصیتت فعلا تایید نشد. من منتظرت می‌مونم تا دفعه بعدی با یه معرفی بهتر و کامل تر برگردی تا بتونیم به مرحله بعد راهنمایی‌ت کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/8 15:13:52
تاپیک انجمن
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 مرداد 1404 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۸
همه می گفتند اونجا خطرناک هست؛ می گفتند ترسناک ترین جایی هست که تا حالا دیدند.
همه همین را می گویند؛ در صورتی که هیچ کدام تا حالا حتی داخل آنجا هم نرفته اند؛ اما دفترچه خاطرات عزیزم، بگذار رازی را بهت بگویم: من، جیمز پاتر، می خواهم امشب به آن جای به اصطلاح هولناک بروم.
بله! دارم در مورد جنگل ممنوعه صحبت می کنم؛ می خواهم به همه ثابت کنم هیچ چیزی برای ترسیدن وجود ندارد؛ می خواهم در ذهن همه اسم من، جیمز پاتر تنها کسی که تنها به جنگل ممنوعه رفت و سالم برگشت حک بشه.
نیمه شب، وقتی همه خواب بودند راه می افتم.

_ _ _
نیمه شب:
بی سر و صدا از روی تختم بلند شدم و به سمت ساکم که آن طرف اتاق روی کشو ها گذاشتم می روم؛در ساکم دنبال شنل نامرئی گشتم؛ همان شنلی که پدر پدر پدر پدرم از پدرش گرفته بود و نسل اندر نسل دست به دست شده بود و در آخر هم به من رسیده بود.
وقتی را پیدایش کردم، آن را روی خودم انداختم، چوبدستی ام را هم برداشتم و راه افتادم.
_ _ _
در راهرو ها:
همانطور که در راهرو ها پاورچین پاورچین راه می رفتم، صدای نگهبان را شنیدم؛ از صدای غرغر های تیز و آرامش متوجه شدم همان نگهبان بد اخلاق با اون گربه ی رو مخش است؛ اوه، خوب شد شنل را برداشتم؛ و اگرنه اگر گیر این آقای ترشالو می افتادم، خیلی بد می شد.
(صورتش جوری هست که انگار چیز ترشی خورده و همیشه هم اخمالو هست)
سریع به سمت راهرویی که به در ورودی و خروجی می رسید راه افتادم.
در راه به ترشالو بر خوردم و از ترس سریع خودم را به دیوار چسباندم و نفسم را نگه داشتم؛ ترشالو سریع از کنار من رد شد ولی گربه اش انگار که بوی من را حس کرده بود سرش را به سمت من چرخاند؛ وای نه! الان خیز برمیدارد سمتم و گیر می افتم! وای نه نه نه نه نه!
گربه داشت خیز برمیداشت که ترشالو برگرداندش سمت خودش و گفت:(( اصلا گوش دادی چی گفتم؟ اشکال نداره! داشتم می گفتم....))
ترشالو همانطور که غر می زد در راهرو دیگری پیچید؛ هیچ وقت فکر نمی کردم این را بگم ولی واقعاً ازت ممنونم ترشالو.
_ _ _
بیرون از ساختمان هاگوارتز:
خب به سلامت از ساختمان خارج شدم؛ حالا باید تا جنگل ممنوعه بدوم تا سریع تر این کار را انجام بدهم.
_ _ _
جلوی جنگل ممنوعه:
آنقدر تند می دویدم که اگر کسی من را می دید فکر می کرد دارم از دست یک خرس عظیم الجثه فرار می کنم؛قلبم آنقدر دیوانه وار می زند که می ترسم بترکد.
کمی می ایستم تا نفسی تازه کنم و انرژی ام را جمع کنم.
وقتی نفسم حسابی جا اومد راه افتادم به طرف مقصد؛ فقط باید تا یک جاهایی بروم، با چوبدستی ام ورد روشنایی را بخوانم تا رو به رویم را روشن کند و علامت هایی روی درخت ها بزنم تا هم نشان بده من اینجا بودم و هم راه برگشت را نشانم بده و بعد برگردم.

شنل را دورم پیچیدم و به راه افتادم.

تا وسط های جنگل که رفتم هیچ نشانی از ترسناک بودن نداشت؛ هیچی؛ حتی یک ذره. همینطور درخت ها را علامت می زدم و پیش می رفتم اما یکهو صدای خش خشی از پشت سرم شنیدم و سریع برگشتم؛ چیزی نبود اما...
وای نه! علامت هایم...
علامت هایم روی درخت ها نیستن! مطمئن هستم که درخت ها را علامت زدم.
به سمت یکی از درخت ها که آشنا می آمد رفتم و دور تا دورش را گشتم اما هیچ علامتی نبود؛ این کار را با بقیه ی درخت های اطراف انجام دادم اما روی هیچ کدام علامتی نبود؛ همینطور به گشتن ادامه دادم تا اینکه یک روشنایی خاصی از چند متری توجهم را جلب کرد؛ از سر کنجکاوی جلوتر رفتم.
وقتی فقط ۱ متر با اون نور خیره کننده فاصله داشتم دیدمش؛ یک تک شاخ زیبا و سفید نورانی؛ مثل بلور می درخشید؛ وای! تا به حال چیزی به این زیبایی ندیده بودم؛ البته در دسته حیوانات. در دسته انسان ها لیلی زیبا ترین کسی بود که تا به حال دیده ام؛ با فکر کردن به او قلبم شروع کرد به تند تند زدن؛ البته فعلا او سوروس را دوست دارد. کم کم دارم به این فکر می کنم که با افسون عشق او را عاشق خودم بکنم؛ وایسا، این چه فکری هست؟ جیمز پاتر هرگز نباید همچین کاری بکند؛ اگر واقعاً دوستش دارم باید بگذارم خودش تصمیم بگیرد.
بگذریم
وای پسر......
وقتی دوباره حواسم را جمع اسب تک شاخ کردم، به من زل زده بود و سرش را کمی به سمت راست کج کرده بود ؛ من هم سرم را کج کردم و لبخند زدم؛ وقتی این را دید، انگار که بخواهد قهقهه بزند شیهه بلندی کشید و سرش را به سمت بالا برد؛ بعد دوباره به من نگاه کرد، بعد شروع به یورتمه رفتن کرد و آمد سمتم.
وقتی به اندازه کافی نزدیک شد سرش را آورد جلو و صورتم را بو کشید. وای! خیلی باحاله.
وقتی دست از بو کشیدن برداشت، آمد کنارم ایستاد و خم شد؛ چی؟ می خواست سوارش بشوم؟ اوه! باشه.
وقتی سوار شدم، شیهه کشید و شروع کرد به آرام یورتمه رفتن؛ کم کم سرعتش زیاد شد و من با هیجان گردند را سفت چسبیدم؛ یک حسی بهم می گفت می داند باید کدام طرف برود و می خواهد من را به هاگوارتز برساند.
کم کم از خستگی چشم هایم را روی هم گذاشتم و خوابم برد.

در حالت خواب و بیدار حس کردم ایستاده ایم و بعد صدای شیهه ی آرام اسب تک شاخ آمد؛ سرم را بلند کردم و هاگوارتز را دورتر دیدم؛ اوه اینجا همان جایی هست که ماجراجویی ام را شروع کردم؛ اسب خم شد پایین تا پیاده شوم.
از روی اسب که پایین آمدم، بلند شد و خیره نگاهم کرد؛ دستم را بردم روی سرش و نوازشش کردم و گفتم:(( ممنون که من را رساندی. خب فکر کنم دیگه نشود ثابت کرد که من اینجا بودم؛ به هر حال دیگه برایم مهم نیست؛ فکر کنم فقط می خواستم به خودم ثابت کنم که می توانم این کار را بکنم. خب، به هر حال ممنونم. راستی می خواهم اسمی برایت بگذارم. اسمت را آنجل می گذارم چون فرشته ی نجاتم بودی )) آنجل نگاهم کرد و به نشانه ی رضایت شیهه ی آرامی کشید بعد نگاهش را به سمت جنگل دوخت و سپس به من نگاه کرد؛ گفتم :((فهمیدم. باید بری. خوشحال شدم که باهات آشنا شدم آنجل.خداحافظ )) آنجل سرش را به پیشانی ام چسباند؛ بعد سمت جنگل برگشت و یورتمه زنان در بین درختان غیب شد اما نورش همچنان دیده می شد. آنقدر نگاه کردم تا اینکه نور ش به سوسو تبدیل و بعد به کلی ناپدید شد.
بعد خودم هم به طرف هاگوارتز و خوابگاه راه افتادم.


پایان
[ خب امیدوارم خوب بوده باشه. اولین بار بود که می نوشتم ]

***

خوبه. داشتی به زبان ادبی می‌نوشتی اما بعضی وقت ها برش می‌گردونی به محاوره و عامیانه. حواست باشه که یکیشون رو انتخاب کنی و تا آخر با همون بنویسی، یا عامیانه، یا ادبی! و برای دیالوگ ها هم باید یه خط فاصله بدی تا با توصیفات جدا بشن. نکات دیگه ای هم هستن که کم کم یاد می‌گیری. برای این مرحله، به نظرم کارت خوب بود. افرین

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/8 7:02:07
تاپیک انجمن

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.