جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

110 کاربر(ها) آنلاین هستند (98 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
107 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: شنبه 25 مرداد 1404 19:11
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: کاتبرت
نام خانوادگی: بینز
شغل: پروفسور تاریخ جادو
وضعیت: روح
من… به یاد دارم… خانه‌ای کوچک… ساده… پدرم کشاورز بود و ماهیگیر… دستانی زمخت داشت و همیشه بوی خاک و دریا با او بود. مادرم، خیاطی زبردست بود… شب‌ها با شمعی کوچک می‌نشست و پارچه‌ها را می‌برید و می‌دوخت، آرام و صبور.

اما روزگار آرام نماند… جنگ‌ها در گرفت… و پدرم در میان آن آشوب‌ها، بیشتر وقتش را صرف دفاع از ما کرد تا صید ماهی یا شخم زمین. مادرم… مرا پنهان کرد… در زیرزمین خانه… در جایی که گمان نمی‌کرد کسی بیابد.

همان‌جا بود که برای نخستین بار… دیدم اشیاء اطرافم، با یک اشاره‌ام می‌جنبند. مادرم گفت… «پسرم، این میراثی‌ست از خانواده‌ات.» آری… آن زمان فهمیدم که جادو در رگ‌های من است… جادویی که مرا از دیگران جدا می‌کرد.
آن روزها… ماگل‌ها چیزی از جادو نمی‌دانستند… و هرچه می‌دیدند، می‌ترسیدند. من… با جادوی تازه کشف‌شده‌ام، جرئت نداشتم آشکارا زندگی کنم. پس… مدرسه‌ای کوچک ساختم… در دل همان روستا. ساختم تا بتوانم… کودکان را با آنچه می‌دانستم آشنا کنم؛ نه جادوی آشکار، بلکه خواندن و نوشتن، تاریخ، قصه‌های گذشتگان.

اما… همیشه کسانی بودند که نمی‌خواستند آن مدرسه بماند. چندبار… آمدند، تهدید کردند، دیوارها را شکستند… من دوباره ساختم. گفتم شاید درسی که داده می‌شود، بتواند چیزی تغییر دهد.

سالیانی چنین گذشت… تا روزی نامه‌ای به دستم رسید. مُهری بر آن بود… با نشان هاگوارتز. نام مرا نوشته بودند… و نوشته بودند که به استادی نیاز دارند. من… هرگز شاگرد آن مدرسه نشده بودم، اما دعوتشان را پذیرفتم.

وقتی رسیدم… به کلاس‌هایم نرفتند تا بیاموزم. نه… مرا مستقیماً در جایگاه استاد نشاندند. گفتند: «تو، تاریخ را خواهی گفت.» و من… همان کردم. هاگوارتز… قلعه‌ای بود عظیم، باشکوه، پر از پچ‌پچ‌های دیوارهای زنده و نقاشی‌های خسته‌ناپذیر. من… هر روز صبح، به تالار تاریخ می‌رفتم. شاگردان، با شمع و قلم، می‌نشستند و منتظر می‌ماندند… یا شاید وانمود می‌کردند که منتظرند.

اما… آه… آن جوانان، روحشان پرشور بود و درس‌های من… شاید بیش از حد خشک. اغلب، نگاهشان سرگردان می‌شد… به پنجره‌ها، یا به همدیگر. چند بار شنیدم که آهسته می‌گفتند: «کاش این کلاس زودتر تمام شود…» من اما باز هم می‌گفتم. وظیفه‌ام این بود.

در آن سال‌ها، با کسی آشنا شدم… گوبلینی به نام آلیوریک. کتابدار هاگوارتز بود. ما… شب‌ها، پس از آنکه شاگردان به خواب می‌رفتند، در تالار کتابخانه می‌نشستیم. ورق می‌زدیم… از تاریخ دور سخن می‌گفتیم. من از جادوگران باستان می‌گفتم، او از قوم خویش، از نبردها، پیمان‌ها، و حق‌هایی که سال‌ها پایمال شده بود. دو سال چنین گذشت… و شاید تنها لحظاتی که در آنها حس زنده بودن داشتم، همان شب‌ها بود.

ولی شاگردان… آه… شاگردان، حوصله‌ام را نداشتند. همهمه، خنده‌های پنهان، نگاه‌های خسته. با خود می‌گفتم: تاریخ… تاریخ همیشه چنین است. تنها اندکی گوش می‌سپارند، باقی فراموش می‌کنند.
آن روز… همه چیز بسیار معمولی آغاز شد. من، مانند همیشه، وارد تالار شدم… کتاب‌ها در دست، یادداشت‌ها زیر بغل. در میان قفسه‌ها می‌گشتم، دنبال متنی که می‌توانست درس هفته آینده باشد. صدای باد در راهروها می‌پیچید و شمع‌ها سوسو می‌زدند.

آنجا بود… همان لحظه‌ای که بی‌خبر، باری سنگین… شاید کتابی بزرگ، یا شاید قفسه‌ای نیمه‌فرسوده، از بالا افتاد. بر سرم فرود آمد. تاریکی… سکوت… و پایان.

اما پایان نبود. فردای آن روز، بیدار شدم. نه با تپش قلبی در سینه، بلکه با سبکی عجیبی در وجود. به جسدی که بر روی زمین افتاده بود، نگاهی انداختم… و بی‌هیچ مکثی، مسیرم را ادامه دادم. تالار تاریخ… شاگردان… درس‌ها.

هیچ‌کس توضیحی نخواست. هیچ‌کس پرسشی نکرد. من باز هم تدریس کردم، همان‌طور که همیشه کرده بودم. و از آن روز، تا امروز… همچنان برمی‌گردم، همچنان می‌گویم. بی‌وقفه، بی‌پایان.

این است سرنوشت من… پروفسور بینز، استاد تاریخ جادو، که حتی مرگ نیز نتوانست او را از درس دادن باز دارد. بنابراین، چنان‌که ملاحظه کردید، زندگی من، از کودکی در میان خانواده‌ای ساده تا دوران تدریس در هاگوارتز، مسیر چندان پر فراز و نشیبی نداشت. تنها نکتهٔ شایان ذکر این است که مرگ، همانند بسیاری از مفاهیم تاریخی، در برابر پیوستگی وظایف من کم‌اهمیت جلوه کرد. من تدریس را ادامه دادم، همچنان که دیگران کارهای خود را ادامه می‌دهند، و این روند، بدون تغییر، تا به امروز باقی مانده است.

و اگر بپرسید که چه معنایی دارد، باید گفت: هیچ معنای ویژه‌ای ندارد، صرفاً نمونه‌ای از استمرار در تاریخ جادو است.

***

خیلی خوب بود! واقعا بهت افتخار کردم. آفرین!

تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/25 21:21:29
تاپیک انجمن
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: جمعه 17 مرداد 1404 19:15
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: کاتبرت بینز
سن: نامشخص
وضعیت: شبح
شغل: استاد تاریخ جادو - هاگوارتز

درس: تاریخ جادو
سال‌های تدریس: تمام مقاطع (1-7)
محل کلاس: طبقه سوم هاگوارتز

ویژگی‌ها:
تنها استاد شبح هاگوارتز
روش تدریس یکنواخت
دانش کامل تاریخ جادویی
باعث خوابیدن اکثر دانش‌آموزان


سابقه: مرده اما هنوز تدریس می‌کند

***

شخصیتی که برداشتی به نظرم خیلی جالب و خفن و باحاله، و پتانسیل اینو داره که توی انواع و اقسام داستان های جادوگران جا بگیره. و من خیلی حمایتت میکنم که چنین شخصیت خوبی رو انتخاب کردی... اما میتونستی درحال حاضر اطلاعات بیشتری از این شخصیت بدی. نیازی نیست معرفی طولانی با عجیب غریبی بنویسی اما میتونستی ویژگی هاش رو بیشتر شرح بدی.. یه گذشته‌ای ازش بدی، از علایق و تنفراتش حرف بزنی.. اصلا از این بگی که چیشد که تبدیل به یکی از ارواح هاگوارتز شد؟ اینا هم همشون به تخیلات خودت بستگی داره کاملا. پس با اجازه من اینبار رو تایید نمی‌کنم.. و منتظر می‌مونم تا یه معرفی شخصیت کامل تر ارائه بدی
تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/18 9:00:04
تاپیک انجمن
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مرداد 1404 09:42
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۸
شبی آرام، در واپسین روزهای ماه دسامبر، زمانی که باد شمال، خراش نرم و منجمدی بر پنجره‌های بلند دفتر مدیر هاگوارتز می‌کشید، پرفسور آلبوس دامبلدور، مردی با ریش نقره‌فامی که گویی بافته از مه صبحگاهی بود، در پشت میزش نشسته بود. نور زردرنگ شمع‌ها، انعکاسی رقصان بر عینک نیم‌دایره‌اش می‌انداختند. ساعتی برنزی، با صدایی خفیف، دقیقه را اعلام کرد.

بر روی میز، نامه‌ای بی‌نام و نشان بود. مهر آن نه از جنس موم، بلکه از آلیاژی سنگین و باستانی ساخته شده بود که تنها با ابزار خاصی می‌توانست گشوده شود. دامبلدور، با نگاهی سرد اما آرام، دست در گنجه‌ای کشید و شمشیر گریفندور را بیرون آورد. تیغه شمشیر، هنوز برق درخشانی از خون باسیل‌یسک کهنه را در خود داشت، گویی خاطراتی فراتر از زمان در آن جریان داشت.

نه آنکه شمشیر ابزاری برای بریدن نامه‌ها باشد ـ بلکه گشودن این نامه، آیینی فراموش‌شده بود. گمان بر آن بود که نامه از جانب انجمنی قدیمی در شرق آمده باشد؛ جایی که هنوز مرز میان جادو سیاه و روشن، به قضاوت حکمت سنجیده می‌شود.

او شمشیر را آهسته، بی‌صدا، و با وقاری خاص، از سمت نوک مهر عبور داد. نامه باز شد، و نسیمی نامرئی، کاغذ را باز کرده، محتوایش را بر نگاه آلبوس افکند. اندکی تأمل کرد، چشمانش لرزید، نه از ترس، که از سنگینی آنچه خوانده بود.

در لحظه‌ای کوتاه، صدایی از تابلوی نقاشی قدیمی در گوشه دفتر برخاست که گفت: «نامه‌ای از خود گذشته است، آلبوس. ندایی که از اعماق زمان می‌آید.» دامبلدور، با چهره‌ای که همچون آئینه‌ای از آینده می‌نمود، لبخندی کم‌رمق زد و شمشیر را آهسته کنار گذاشت.

آری، حتی جادوگران نیز گاه، برای گشودن رازهایی کهنه، باید شمشیر به‌دست گیرند.
شمشیر گریفندور، که بر جای خود بازگشته بود، همچنان اندک‌لرزشی در هوا باقی گذاشته بود. گویی حضور آن، نه تنها مهر را شکسته، بلکه سکوت شب را نیز خراش داده بود. دامبلدور، بی‌آنکه به اطراف بنگرد، نگاهش را بر خطوط نامه دوخت؛ خطوطی که با جوهری نوشته شده بودند که تنها در نور شمع قابل خواندن بود، و تنها برای چشمانی که سختی سال‌ها را تاب آورده باشند.

نامه از انجمن جادوگران مستقل بود ـ محفل کوچکی از استادان کهن، بازماندگان دوران پیش از تاسیس وزارت سحر و جادو، کسانی که اعتقاد داشتند حقایق بزرگ، تنها در سکوت می‌رویند. آنان از دامبلدور درخواست کرده بودند چیزی را که به گمان خود، پایان یک چرخه و آغاز چرخه‌ای دیگر بود، بر دوش گیرد.

در گوشه‌نامه، نامی بود محو، اما آشنا. «ایگناتیوس وایلد.» مردی که به ظن بسیاری، در جنگ گابلت‌هال ناپدید شده بود، اکنون در خطی لرزان نوشته بود:

> «اگر این نامه به دست تو رسیده، آلبوس، پس زمان آن فرا رسیده که شمشیر را نه برای جنگ، که برای داوری دوباره از نیام بیرون کشی.»



دامبلدور آهی کشید. نه از خستگی جسم، بلکه از بار مسئولیتی که از دیرباز بر شانه‌اش سنگینی می‌کرد. او نامه را تا کرد، زیر چراغ برنجی گذاشت، و با همان آهستگی معمول خود، از پشت میز برخاست. گام‌هایش بی‌صدا، اما باوزن، به سمت قفسه‌ای رفت که پشت آن، کتابی کهن با جلدی از پوست اژدها پنهان شده بود.

کتاب را گشود. نقشه‌ای بیرون افتاد ـ نقشه‌ای که مسیر غاری را نشان می‌داد، مکانی در دل کوهستانی فراموش‌شده، جایی که شمشیر برای نخستین‌بار ظاهر شده بود.

او زمزمه کرد:

«پس... این داستان هنوز پایان نگرفته است.»

تابلوی فینیاس نایجلوس، که همیشه خود را از دردسرها دور نگه می‌داشت، سرش را از قاب بیرون آورد و با نگاهی بدبین گفت:

«امیدوارم آن غار، دست‌کم تهویه خوبی داشته باشد.»

دامبلدور، با همان لبخند مرموز همیشگی‌اش، شمشیر را برداشت، نامه را در شنلش گذاشت و آرام به سمت در چرخید.
در آن شب مه‌آلود، که مهتاب با اکراه از پسِ ابرها می‌تابید، دامبلدور در دامنه کوهی گام می‌نهاد که حتی جغدها نیز از پرواز بر فراز آن ابا داشتند. عبای بنفش‌رنگش، کهنه و پر از رد سفرهای گذشته، با باد بازی می‌کرد و گاه نوک شمشیر گریفندور، چون آذرخشی در تاریکی، در مه برق می‌زد.

غار، همان‌گونه که در نقشه ترسیم شده بود، دهانه‌ای باریک داشت. گویی زمین، رازهایش را به‌سختی بر زبان می‌آورد. دامبلدور درنگ نکرد. با چوب‌دستی‌اش نوری افکند و آهسته وارد شد. دیوارهای سنگی، رطوبت‌زده و پر از خزه، صدای گام‌هایش را چند برابر می‌کردند.

اندکی درون غار، بر روی صخره‌ای صاف و به طرز عجیبی خشک، جایگاه سنگی‌ای قرار داشت. و در میان آن، محرابی که گویا چیزی گم‌شده در آن قرار می‌گرفت. دامبلدور شمشیر را بالا آورد، لحظه‌ای نگاهش را بر آن خیره داشت، و سپس شمشیر را درون محراب نهاد.

در آن لحظه، زمین لرزید.

نه با خشونت، بلکه با حالتی شبیه بیداری چیزی قدیمی.

از دیوارها، خطوطی درخشان با رنگ کهربایی آغاز به درخشیدن کردند. صداهایی از گذشته، زمزمه‌هایی گمشده در زمان، در فضای غار پیچیدند:

«حقیقت... آن چیزی نیست که می‌دانی، آلبوس...»

و سپس نوری از درون محراب برخاست، و نامه‌ای دیگر، این بار کهنه‌تر، با مهر سیاه‌رنگ ظاهر شد. دامبلدور آن را برداشت، اما این بار شمشیر را درون محراب باقی گذاشت.

صدایی آهسته، شبیه آوای زنی سالخورده، از دیوار غار برخاست:

«فقط آن که قلبی آشتی‌جوی دارد، شمشیر را بازخواهد دید.»

دامبلدور، بی‌آن‌که چیزی بگوید، به آرامی خارج شد. نور مهتاب اکنون روشن‌تر بود. گویی غار، راز خویش را گفته بود. و او، حامل آن راز، به سوی سرنوشت بازمی‌گشت.
با بازگشت به هاگوارتز، آن‌هم در ساعت‌هایی که صدای قدم‌ها در راهروهای سنگی به‌ندرت شنیده می‌شد، دامبلدور عبایش را کشید و بی‌آنکه حتی جارویی در تالار را بیدار کند، مستقیماً راهی دفتر خود شد. پله‌های مارپیچ، که گویی از خواب برخاسته بودند، آرام بالا رفتند و مجسمه گریفیندور در سکوتی رازآلود کنار رفت.

درون دفتر، پرسیوال (پرتره پدر دامبلدور)، با نگاهی خسته از قاب بیرون آمد و آهسته پرسید:

– نامه باز شد؟

دامبلدور سرش را پایین انداخت. چهره‌اش نشان از آن داشت که نه تنها نامه، بلکه چیزی بزرگ‌تر در درونش گشوده شده است. با صدایی بم اما آرام پاسخ داد:

– نامه دوم، آری. اما پاسخش درون من نیست... بلکه در آینده‌ای‌ست که هنوز ننوشته‌ایم.

او نامه را روی میز گذاشت. مهر سیاه، اکنون اندکی شکسته بود. پرتره‌های دیگر که در خواب بودند، یکی‌یکی سر برافراشتند؛ فینیاس نایجلوس با اخم، آملیا بلک با نگرانی، و حتی بلوریا کیوسک، با طعنه‌ی همیشگی‌اش.

– این‌همه راه رفتی، که یک برگه کهنه بیاوری؟ – بلوریا پچ‌پچ کرد.

دامبلدور بی‌اعتنا به پرتره‌ها، به قفسه‌ای پشت سرش رفت. از میان کتاب‌های قدیمی، جعبه‌ای بیرون کشید که روی آن نوشته شده بود:

به دست کسی برسد که هم پسر اژدهاست و هم وارث خورشید.

لحظه‌ای تردید کرد. سپس جعبه را کنار نامه گذاشت. زمزمه‌ای از لبانش برخاست:

– هنوز وقتش نرسیده... اما نزدیک است.

پرسیدم از او، آن زمان که از دفترش گذر می‌کرد:

– آیا کسی هست که بتواند این بار را به دوش بکشد؟

و او پاسخ داد:

– شاید هنوز به دنیا نیامده باشد، شاید همین حالا دارد در کلاس طلسم‌ها چرت می‌زند. اما وقتی زمانش برسد، خودش راه را خواهد یافت.
از آن شب به بعد، دامبلدور بارها به آن نامه نگریست، اما هرگز بازش نکرد. شاید چون می‌دانست، برخی نامه‌ها، نه برای خواندن، بلکه برای انتخاب لحظه‌ی مناسب نگهداری می‌شوند.
و بدین‌سان، وقتی شعله‌های شومینه کم‌رمق‌تر از همیشه می‌سوزند، دامبلدور در گوشه‌ای از دفتر پیچیده در سکوت، پشت میز کهنه‌اش نشسته بود. شمع‌ها با لرزشی بی‌قرار، سایه‌هایی بر دیوار می‌رقصاندند، و نامه‌ای که بر روی کاغذی تاشده و زردرنگ خودنمایی می‌کرد، بی‌کلام به او زل زده بود.

شمشیر گودریک گریفیندور – همان نماد شجاعت و وارستگی – این بار نه در میدان نبرد، بلکه در آرامش سکوت، نقش متفاوتی بر عهده گرفته بود. دامبلدور، با دستانی آرام اما محکم، تیغه را زیر خط تا قرار داد. و بُرشی آرام، دقیق و بی‌صدا.

درون نامه؟
نه پیش‌بینی، نه تهدید، نه حتی دستور.
تنها یک جمله بود، به خطی آشنا:
"هرگاه به شمشیر نیاز شد، یادت باشد، حتی مهربانی می‌تواند بُرنده باشد."

دامبلدور لبخندی محو زد. لبخندی از آن دست که کمتر کسی می‌فهمید دلیلش چیست.
او به نقطه‌ای دور خیره شد. شاید به گذشته‌ای که دیگران از آن بی‌خبر بودند، یا آینده‌ای که از پیش احساسش کرده بود.

و من، پرفسور بینز، که تنها شاهد خاموش این لحظه بودم، می‌دانم:
گاهی تاریخ نه با هیاهو، بلکه با زمزمه‌ای آرام در دل شب، نوشته می‌شود.

پایان.
🕯📜

***

شخصیتی که برای آقای بینز ساختی، و نحوه بیانت که شخص دومه و از زبان خود آقای بینزه، خیلی جالب و دوست داشتنیه.. نوشته هات رو جالب می‌کنه. و خیلی خوشحالم که هنوز علاقمند به نوشتن داستان توی این تاپیک هستی اما در هر صورت قبلا تایید شدی، پس تاییدیه یا ردی برای این پستت انجام نمیشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/14 15:22:39
تاپیک انجمن
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 11 مرداد 1404 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۹
در طی قرن‌ها، آموزش رسمی پیشگویی – یا آن‌گونه که در متون کهن به آن علم مشاهدات محتمل آتی گفته‌اند – همواره با تردیدهایی بنیادین همراه بوده است. به‌ویژه آن دسته از اساتیدی که خود را وارث چشم‌های درخشان آینده می‌پندارند، گاه دروغی می‌بافند که حتی زمان آن را تایید نمی‌کند.

اولین گواه‌های آموزشی کلاس پیشگویی در هاگوارتز به اواخر قرن پانزدهم بازمی‌گردد، جایی که طبق منابع نیمه‌معتبر، بانویی با نام آدلین ویربلک سعی در تدریس «معنای تکان‌های فنجان» به دانش‌آموزان داشته است. البته همان‌گونه که مستندات نشان می‌دهد، نیمی از آن کلاس پس از سومین جلسه به بهانه‌ی تاری دید از شرکت انصراف دادند.

در دوران معاصر، بانوی محترم، مادام سیبیل تریلانی، با تبار معروف کاساندرا، به‌عنوان آموزگار این درس فعالیت می‌کرد. گرچه بر اساس بررسی‌های آماری، پیش‌بینی‌های ایشان تنها در ۳٪ موارد تحقق یافته، اما شور و اشتیاق فراوانی برای ایجاد فضای بخورآلود و مبهم در اتاقش دارد که بی‌شک موجب افت فشار اکثر دانش‌آموزان کلاس می‌شود.

در نتیجه‌ی این تحلیل، بنده – پروفسور کاتبرت بینز – اعلام می‌دارم که پیشگویی، اگرچه بخشی از سنت‌های جادویی‌ست، اما نمی‌توان آن را هم‌تراز با وقایع مستند تاریخی دانست. آینده تنها زمانی قابل درک است که به گذشته‌ای صحیح و ثبت‌شده تکیه کند... حال آنکه در کلاس تریلانی، حتی گذشته نیز مه‌آلود به‌نظر می‌رسد.

با این حال، آنچه بیشتر موجب تعجب است، علاقه‌ی شدید برخی دانش‌آموزان (به‌خصوص از خانه‌ی ریونکلا) به یافتن «نشانه‌ها» در برگ‌های چای یا خطوط دست دوستانشان است، گویی با تماشای لکه‌ای در فنجان می‌توان تاریخ سقوط امپراتوری گابلینی را پیش‌بینی کرد!
در یکی از کلاس‌ها که برای مشاهده دعوت شده بودم، شاهد بودم دانش‌آموزی ادعا کرد که در ته فنجانش چهره‌ی ولدمورت را دیده است؛ بررسی بنده نشان داد که تنها کف فنجان را به اشتباه وارونه گرفته بود و آن‌چه می‌دید، ته‌نشین‌شدگی دانه‌های قهوه بود، نه قدرت بازگشته‌ی تاریکی.

اگر بخواهم به جمع‌بندی برسم، می‌توان چنین گفت که کلاس پیشگویی، در بهترین حالت، راهی‌ست برای تمرین خویشتن‌داری در برابر خمیازه و در بدترین حالت، بستری برای تشویش بی‌دلیل است. اما چون سنتی دیرپا در هاگوارتز است، آن را ثبت می‌کنیم – هرچند از نظر بنده، هر پیشگویی، تنها پس از وقوع، تبدیل به تاریخ می‌شود... و تاریخ، حوزه‌ی تخصصی من است.

با احترام و سکوت همیشگی
پروفسور کاتبرت بینز
استاد تاریخ جادوگری – طبقه سوم، اتاقی نزدیک بخاری که روشن نیست

***

خلاقانه و خوب بود! دقیقا همون طور که در شأن یه پروفسوره. خوشم اومد آقای بینز
دوتا موردی که شاید اگر درستش کنی، نوشته هات قشنگ تر میشه، اینه که از ویرگول توی جای مناسبش استفاده کنی و خط تیره ها رو کمتر کنی.


تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/12 13:33:50
تاپیک انجمن

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.