تصویر ۲۱
آرام در میان جمعیت قدم میزد در چشمانش استرسی پنهان شده بود که تلاش می کرد تا آن را مخفی کند اما در این کار موفق نبود
. مردم همگی چوب دستی هایشان را بالا برده بودند این بار سخنرانی آقای فاج بود از شب قبل خبر ترور آقای فاج توسط مرگ خوارن در گوش شهر پیچیده بود از هر ده نفر حداقل نه نفر را می دیدی که دارند دباره ی درستی یا شایعه بودن این خبر صحبت می کردند اما متاسفانه حقیقت داشت یکی از نیرو های نفوذی مرگ خواران باعث شده بود این خبر به بیرون درز کند و حالا او ، گابریل مارسون ، مامور مخفی این وزارت در این پایین به دنبال قاتل آینده فاج می گشت .
مانند مردم دستش را همراه چوب دستی بالا برد اما در میان راه و قبل از اینکه بتواند بالاترین نقطه از آن هوای مرطوب را که دستش
می رسید لمس کند ، خشکش زد در آن طرف جمعیت شخصی درست مانند او و با همان پالتوی چرم قهوه ای و موهای خرمایی ایستاده بود مانند سیبی که از نیمه قاچ شود ! تنها تفاوتی که داشتند آرامش آمیخته با تنفر صورت مرد رو به رویش بود . قبل از اینکه مرد متوجه شود خود را به او نزدیک کرد اما ناگهان صدایی همهمه جمعیت را شکست شما دو تا دو قلویید ؟ کودکی بود که در میان جمعیت فریاد می زد . او نمی توانست تشخیص دهد که پالیجوس قدرتی فراتر از دوقلو بودن را ایجاد می کند اما یک جادو گر متوسط هم می توانست تشخیص دهد که آن دو کمی بیشتر از دو قلو ها به یکدیگر شبیه اند .....
قاضی : ماجرا معلوم است . یکی از شما آقای مارسون و دیگری مامور احتمالی مرگ خواران است و از اونجایی که طبق تحقیقات دیروز عصر به طرز عجیبی آقای مارسون به خواب فرو رفته و چون قصد سفر به لندن رو داشتن امکان حضور در سخنرانی رو نداشتن بهترین گزینه بوده پس قطعا کمی قرنطینه می تونه کار ساز باشه !!
گابریل حالا در قرنطینه به سر می برد و ماموری از لایه در او را دید می زد . آرام به فکر فرو رفت فکر امیلی از سرش بیرون نمی شد از او خواسته تا برای آخرین ماموریت برود و بعد برای همیشه با او در دهکده ای در حومه ی پاریس زندگی کند . هر موقع امیلی از او درباره ی کارش می پرسید طفره می رفت . آری او عاشق یک ماگل شده بود اما از طرفی علاقه به مامور مخفی بودنش اجازه کنار گزاشتن کامل جادو را به او نمی داد میان یک دو راهی مانده بود . ناگهان فکری به ذهنش رسید .... به طرف در رفت و فریاد زد می خواهم اعتراف کنم ....
آقای قاضی : پس شما می گویید ماگل هستید و صرفا به دلیل کنجکاوی در آنجا حضور یافتید و با همان چیزی که گفتید چه بود ؟
_ گریم
+بله همان که می گویید خود را شبیه مامور ما کردید
_ بله همین طوره ....
حالا سالهاست که او با امیلی در همان دهکده زندگی می کند و سالها قبل تر توسط آنها حافظه ی جادوییش
برای همیشه پاک شده ..
***
موضوع جالبی رو انتخاب کرده بودی.. و پایان بندی خوبی هم داشت! آفرین.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.