جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  76 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  192 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  210 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  303 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  205 خواندن  1 نظر 

پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 17 شهریور 1404 10:10
نمایش جزئیات
آفلاین
(خودپسندی ، غرور ، میل شدید به دیده شدن)

بعد از دیدار عجیب‌ و غریبِ پاتیل درزدار، با اون پسری که معلوم نبود بابا چرا میگه نزدیکش هم نشم، بالاخره قسمت جذاب روزم شروع شد. خرید وسایل! مغازه های زیادی سرتاسر کوچه دیاگون رو پر کرده و نزدیک شروع سال جدید، انقدر شلوغ میشه که برق کفش های ورنیم مشخص نباشه. با اینکه هرازگاهی چند نفر با چرخوندن سرشون و نگاه پر از تحسینی که روی من دارن باعث لبخندم میشن و با غرور بیشتری کنار بابا قدم برمیدارم ولی فقط همین کافی نیست؛ برای اینکه همه، پسرِ پاترِ بزرگ رو بشناسن.

چی میتونه باعث بشه بیشتر به چشم بیام ؟ همینطور که ذهنم درگیر پیدا کردن جواب سوالمه، طبق عادت همیشگیم دستم رو بین تار موهام فرو میکنم و کمی حرکتش میدم که حالت بهم ریخته ای که از قبل داشت رو تجدید کنم و بعد از ریختن چند تا تار مو روی پیشونیم، دستم رو عقب میکشم و با یه لبخند که قطعا جذابیتم رو بیشتر میکرد به اطراف نگاه میکنم. با دیدن مغازه حیوانات خانگی و مرد قد بلندی که تو ورودیش با یه میمون خنگ مشغوله، نیشخند کوچیکی میزنم و سرم رو سمت بابا میچرخونم که بتونم موقع حرف زدن صورتش رو ببینم.

-میشه تا شما کتاب هام رو بگیری من برم یه سر به اون مغازه بزنم ؟ شاید حیوون خوبی پیدا کردم. کسی چه میدونه.. موجودی که لایق من باشه کم پیدا میشه ؛ ولی یه نگاه انداختن که ضرری نداره. نه بابا ؟

رد نگاه بابا مغازه رو نشونه میگیره و بعد از لبخندی که رو لباش میشینه سرش رو به نشونه تایید حرکت میده. حس میکنم لبخندش نشونه‌ی فهمیدنِ فکر پسرشه ولی حرفی راجع بهش نمیزنه. پس لزومی نداره توضیح بدم چیکار میخوام بکنم.

-مشکلی نداره پسرم برو. حواست باشه فقط خرابکاری نکنی.

با ذوقی که از اجازه دادنش میکنم بدون اینکه مکثی داشته باشم با سرعت سمت مغازه میچرخم و دو قدم اول رو به حالت دویدن برمیدارم ولی بعد با یادآوری موضوعی، یک لحظه سر جام می‌ایستم و قدم هام رو محکم و با غرور برمیدارم. چند ثانیه ای طول میکشه تا کنار آقای قدبلند قرار بگیرم ولی به محض رسیدن کنارش با صدای بلندی شروع به صحبت میکنم تا آدم های اطرافمون هم متوجه مکالمه ای که بینمون شروع میشه بشن.

-اون بالا هوا خوب نبود که اینهمه به کمرت زحمت دادی و خم شدی؟
-نه پسرجون. میمونِ توجهم رو جلب کرد.

برخلاف من با صدای آرومی جوابم رو میده و من با دقت بیشتری به حرکاتش نگاه میکنم. با حس غم محوی که تو نگاهش موقع بازی کردن با میمون هست تلخندی از روی ترحم روی لبام میشینه. چرا باید بازی با یه میمون بامزه غم‌انگیز باشه؟ مخصوصا با این شرایط که با وجود قد بلندش به خودش زحمت داده و اینهمه خم شده که بتونه هم سطح با میمونِ داخل قفس باشه تا به راحتی ببینتش. آدم مرموزی به نظر میاد و همین کنجکاوی من رو بیشتر قلقلک میده.. موهای رنگین‌کمونیش و رنگ پوستش هم وضعیت رو عجیب تر میکنه.

به دیوار کنار قفس ها تکیه میدم و همزمان دستام رو داخل جیب های شلوارم فرو میبرم. با نیم نگاهی به مردم اطرافمون صدام رو بالا میبرم و حرف میزنم؛ تظاهر میکنم صدای بلندم بخاطر تفاوت قدی زیاده، تا بتونه صدام رو بشنوه.

-چرا ناراحتی؟

با شنیدن سوالم دست از بازی کردن با میمون برمیداره و صاف می‌ایسته و نگاهش رو به من میده. حس میکنم با دقتی که داره سعی میکنه من رو به کسی تشبیه کنه و با شنیدن حرفش درستی حدسم اثبات میشه.

-تو پسر پاتری نه ؟ فکر میکنم باید اسمت جیمز باشه.

نیشخندی بابت اینکه از روی ظاهرم تونسته من رو تشخیص بده روی لب هام شکل میگیره و سرم رو با قاطعیت و اعتماد‌به‌نفس بالایی حرکت میدم و برای جواب دادن بهش دوباره صدام رو بالا میبرم.

-درست فهمیدی. جیمز پاتر. الان هم اومدم یه حیوون خونگی انتخاب کنم. به نظرت کدومش برای من مناسبه ؟ موجودی که لایق یه پاتر باشه.

با نگاهی گذرا قفس هارو چک میکنم و بدون اینکه چیزی توجهم رو جلب کنه یاد سوالی میوفتم که چندثانیه قبل تر پرسیده بودم و بدون اینکه به این آقای قدبلند اجازه بدم حرف بزنه دوباره با صدای بلندی خطاب بهش حرف میزنم.

- نگفتی چرا ناراحت بودی؟
-میتونی من رو تال صدا کنی پسرجون. میدونی که خیلی باهوشی؟ و آینده جالبی هم در انتظارته. به نظرم یه نگاهی به گربه هاش بنداز.

با شنیدن جمله دومش پوزخندی از شدت غرور بابت تعریفش رو لبام شکل میگیره و تکیه‌م رو از دیوار میگیرم. دستم رو از داخل جیبم در میارم و به طور نمادین خاک روی شونه‌م رو میتکونم. بعد تموم شدن حرفش با اخم کوچیکی بهش نگاه میکنم. دوباره جواب سوالم رو نداد! یه جواب کوچیک چقدر میتونه سخت باشه مگه؟ کاملا صاف ایستاد و طوری که انگار با فاصله گرفتن سرش ازم حالا این منم که صداش رو نمیشنوم، با صدای بلندی شروع به صحبت میکنه.

-از اینکه امروز افتخار دیدنت رو داشتم خوشحالم جیمز پاتر.

با تموم شدن جملش زمزمه های اطرافم بلند میشه. یعنی فهمید که قصدم از نزدیکی بهش چیه که خودش هم با تقلید ازم کمکم کرد ؟ اگه نفهمیده پس چرا روی اسمم تاکید کرد؟ بدون اینکه بهم فرصت بیان کردن فکر هام رو بده با چشمکی بهم ازم فاصله میگیره. حس میکنم میدونست قراره بیام پیشش و حتی میدونست که چرا باهاش حرف زدم..اون بهم چی گفت....؟ -آینده جالبی هم در انتظارته- نکنه واقعا آینده رو میبینه؟!!!

با یادآوری حرف هایی که بینمون زده شد با کمی تعجب به راهی که ازش گذشته نگاهی میندازم و بعد دور شدنش سمت ورودی مغازه قدم برمیدارم. بدون اینکه ذره ای از محکم بودن قدم هام کم بشه داخل میشم و با چرخوندن چشمام داخل فضای مغازه قفس هارو چک میکنم. اینجا حتی از بیرون هم شلوغ تره! صدای حیوون های تو قفس کل مغازه رو برداشته. با اینکه به محض ورودم نگاه ها سمتم میچرخن و با تحسین بهم خیره میشن ولی اهمیتی نمیدم و داخل مغازه میچرخم که با توجه به حرف آقای تال نگاهی به گربه ها بندازم. همزمان با کشیدن دستم بین موهام بخاطر بیشتر بهم ریختنشون، نگاهم روی گربه مشکی ای خیره میمونه. داخل قفس بدون ذره ای زحمت دادن به خودش لم داده و با بی‌حوصلگی به باقی آدم ها نگاه میکنه. تشابه نگاه کردنش با طرز نگاه های من باور نکردنیه. نگاهی که انگار داد میزنه -من از همه بالاترم. -

با قدم های بلندی فاصله بینمون رو کم میکنم و بدون اینکه اجازه ای از فروشنده بگیرم در قفسش رو باز میکنم و در کمال تعجب به حرکاتش خیره میمونم. بدون اینکه اهمیتی به استراحتش بده از سرجاش بلند میشه و به بدنش قوص میده؛ قدم های کوتاهی برمیداره و با پرش آرومی جای خودش رو دور شونه هام پیدا میکنه. مثل مار دور گردنم میپیچه و پاهاش رو از یه سمت شونم آویزون میکنه و سر و دستاش رو از سمت دیگه. با قرار گرفتنش روی شونم لبخندی از خوشحالی میزنم. شدت مچ شدنش باهام غیرقابل باوره. مدل چشم هاش و نگاه کردنش با چشم‌های من مو نمیزنه. این رو میشه از انعکاس تصویرم روی شیشه‌ی پنجره‌ی مغازه فهمید. این گربه برای من خلق شده و الان دقیقا جای درستشه.

دستم رو داخل جیب شلوارم میبرم و همونطور که بلک روی گردنمه به سمت فروشنده حرکت میکنم. به محض رسیدن به فروشنده در ورودی مغازه باز میشه و بابا رو تو چهارچوب در میبینم. با لبخند به بلک نگاهی میندازه و جلو میاد. بدون اینکه حرفی بزنم هزینه ای که باید بخاطر گربه‌م پرداخت بشه رو حساب میکنه و بعد منتظر میمونه که به سمت خارج مغازه حرکت کنم. من هم با افتخار بابت پیدا کردن حیوونی که بتونه هم سطح یه پاتر باشه لبخند میزنم و از مغازه بیرون میرم. البته آقای‌تالِ آینده‌بین هم کمک بزرگی تو پیدا کردنش کرد. اگه بعدا دیدمش باید ازش تشکر کنم.

***

خبریه که این روزا همه با آقای تال صمیمی شدن؟ توطئه‌ای در کاره؟
تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/17 10:24:29


پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 5 شهریور 1404 22:26
نمایش جزئیات
آفلاین
کت و شلوار مشکی ای که تو تولد 9 سالگیم پوشیده بودمش رو تنم میکنم و کراوات مشکی ای رو هم جلوی آینه دور گردنم میبندم. بابا تازه گره زدن کراوات رو بهم یاد داده پس نیاز نیست ببرمش تا خودش گره اش بزنه. از این به بعد تو مدرسه خودم باید گره بزنم. با بابا فلیمونت از خونه درمیایم تا به کوچه دیاگون بریم؛ باید وسایلم رو بگیرم که تو مدرسه به مشکل نخورم. با وجود هوای ابری لندن و نم نم بارونی که تقریبا خیابون هارو خیس کرده، تصمیم گرفتیم مسیری رو با ماشین و باقی مسیر رو پیاده بریم. زیر نم نم بارون با همون کت و شلوار شیک تو تنم راه میرم و از حس قدم برداشتن کنار بابا احساس غرور میکنم. بعد یه مدت کوتاهی راه رفتن، دم در جایی که بابا بهش میگه پاتیل درزدار می ایستم و بعد از باز کردن در منتظرم بابا قبل من وارد شه که بجای داخل شدن شروع به صحبت میکنه.

- پسرم تو برو داخل من این اطراف یه کار کوچیک دارم. منتظر بمون تا بیام.

سرم و برای تایید حرفش بالا پایین میکنم و در سنگین ورودی رو هل میدم که بتونم از بین چهارچوب و در داخل شم. با باز شدن در و تنفس عمیق از دود سنگینی که از داخل نشات میگیره، به سرفه میوفتم و جلوی دهن و بینیم رو میگیرم. چشمام رو ریز میکنم و نگاه گذرایی به فضای تاریک داخل کافه میندازم. از تاریکی زیادی ک مشعل های اتیش روی پایه های چوبی گوشه های سالن میشکننش، فضایی که مه الود به نظر میرسه و ادمایی که یا سیگار بین انگشتاشون گرفتن یا شات، به خودم میلرزم. توجهم سمت خنده های بلند جمعی از مردا که دور پیشخوان ایستادن و بنظر با صاحب کافه صحبت میکنن جلب میشه. ادمایی ک ظاهر عجیب و غریبی نسبت به دنیای ماگل ها دارن و مطمئن نیستم دارن چیکار میکنن. مرموز و ترسناک. ولی درعین حال بعضیا صمیمی بنظر میرسن؟ قدمی سمت داخل برمیدارم و با صدای بسته شدن در پشت سرم از خیالاتم بابت جو این مکان بیرون میام. بوی عجیبی میاد. انگار ترکیب بوی دود و الکل و قهوه است. البته به بدی بوی شکلات لجنی برتی باتز نمیرسه. کم کم چشمام به نور عادت میکنه و میتونم چهره ی افراد رو ببینم. خب. صادق باشم اونقدرا هم ترسناک نیست. لبخندی از روی بیخیالی میزنم و شونه هام رو بالا میندازم و به دیوار کنار ورودی تکیه میدم.
با حس نزدیک شدن یکی از افراد خودم رو کمی جمع میکنم و سعی میکنم زیر چشمی حرکاتش رو دنبال کنم؛ شنل مشکی ای روی دوشش قرار داره که لباس های زیرش رو میپوشونه. پسر عجیبی به نظر میاد. شاید هم بزرگ تر از تصورم باشه و نشه پسر خطابش کرد. در هر صورت داره نزدیک میشه و من بیشتر ترس از این فضا رو حس میکنم. به محض قرار گرفتنش تو یک قدمیم متوجه موهای لخت پرکلاغیش میشم. چشم های سرد و به نظر بی روحی داره. دستش رو روی شونم میذاره و با لحنی که سعی میکنه مهربون به نظر بیاد زمزمه میکنه.

- گم شدی پسر خوب؟

با غرور خاصی که سعی میکنم ترسم رو پشتش پنهان کنم محکم تر از قبل وامیستم و جوابش رو میدم.

- نه. جادوگرا که گم نمیشن. منتظر بابامم.

نمیدونم چرا لب هاش رو روی هم فشار میده و لبخندی تحویل من میده. میخواست خندش رو قورت بده؟ شاید. ولی چیز خنده داری نگفتم که. سرش رو به آرومی حرکت میده و بعد دستش رو از روی شونم به پشت کتفم هدایت میکنه و به سمت دری که انتهای سالن قرار داره راهنماییم میکنه. اول سعی میکنم بدون حرکت بایستم ولی با بیشتر فشردن پشتم قدمی به جلو برمیدارم و به حرف هاش گوش میدم.

-اسم من تامِ. میتونی بهم اعتماد کنی و هرچیزی، هروقت که خواستی بهم بگی. الان هم حدس میزنم اومدی که بری کوچه دیاگون و وسایلت رو بگیری. پس این کمک کوچولو از من رو قبول کن. ولی یکی طلبت؛ منصفانه اس نه؟

با نگاه متعجبی سرم رو به سمتش برمیگردونم و بدون اینکه حرفی بزنم منتظر میمونم به حرف هاش ادامه بده.

-به نظرم پسر باهوش و با استعدادی میای. تو گروهمون یکی مثل تورو، همینقدر وفادار و محافظ، کم داریم. خوشحال میشم از همین سن وفاداریت رو به لرد ثابت کنی.

با دیدن پوزخندش کمی میترسم و نگاهم رو اطراف سالن میچرخونم که شاید بتونم بابا رو پیدا کنم. ولی هنوز نیومده؛ پس شاید سوالم رو باید ازش بپرسم.

-یعنی چی وفاداریم رو به لرد ثابت کنم؟ تو کدوم گروه آدم وفادار کم دارید؟

با خنده ای که واقعا به نظر زشت میومد و البته ترسناک، بین لب هاش فاصله میده که حرفی بزنه ولی انگار پشیمون میشه. با مکث کمی جمله ی دیگه ای رو با جدیت و لحن ترسناک تری میگه.

-الان همینقدر بدونی و من رو بشناسی کافیه. بعدا بیشتر متوجه میشی.

بعد تموم شدن حرفش هم جلوی دری متوقف میشه که زیر دستگیره اش چند تا دکمه قرار داره. نگاهی به دکمه ها میندازه و بعد سرش رو به سمت من میچرخونه که مطمئن بشه دارم میبینم. دکمه بالا سمت راست، پایین وسط و بالا سمت چپ رو به ترتیب فشار میده؛ چشمام با تغییر شکل دادن در گشاد میشن و با دهن نیمه بازی به در جدید نگاه میکنم که سنگینی دست کسی دیگه رو روی شونم احساس میکنم. سرم رو به اجبار به سمتش میچرخونم که بابا رو بالای سرم میبینم و باز هم از ترس اینکه چون با آدم غریبه ای صحبت کردم بابا بخواد عصبی بشه سریع فاصله ای که داشتیم رو از بین میبرم و بهش نزدیک میشم. نگاه پر از عصبانیتی که تو چشم های بابا بود رو فکر میکنم تا حالا ندیده بودم. ولی با خشم زیادی الان به پسر جلوش که البته شاید نشه گفت پسر و مرد باشه، نگاه میکنه که من به جای اون ترسیدم. اما اون فقط نگاه خنثی ای بهش میندازه و با اسم خطابش میکنه.

-پاتر.
-ریدل.

بابا هم دقیقا مثل خودش جوابش رو میده و من رو به سمت در هدایت میکنه. قدمی به جلو برمیدارم و در رو باز میکنم و وارد فضای جدید کوچه دیاگون میشم. بابا هم پشت سرم میاد و بعد از بسته شدن در پشت سرم، کنارم رو زانوش خم میشه و با نوازش کوتاهی رو موهام شروع به حرف زدن میکنه.

-هیچوقت نزدیک اون فرد هم نشو پسرم.

***

مثل این می‌مونه که انگار دارم دفترچه خاطرات بابامو می‌خونم
تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز پاتر در 1404/6/5 22:33:41
ویرایش شده توسط جیمز پاتر در 1404/6/5 23:05:21
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/5 23:12:43
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/5 23:14:30


پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 شهریور 1404 16:50
نمایش جزئیات
آفلاین
نام و نام خانوادگی: جیمز پاتر

گروه : درسته همه انتظار دارن جیمز پاتر معروف گریفندوری باشه.. ولی خودش هم همین رو میخواد ؟ بهرحال کلاه که همیشه بر اساس نظر خود فرد تصمیم نمیگیره. پس بله. جیمز پاتر گریفندوریه.

نژاد : مشخصا یه اصیل زاده ی ریچِ!

پاترونوس : همون گوزن نری که هری رو جاهای مختلف نجات میداد.. درسته ، پاترونوس پدرش بود. جز قشنگ ترین پاترونوس هاست. اینو همه تایید میکنن.

چوب دستی : یه تیکه چوب ماهوگانی 11 اینچی. هیچکس راجب هسته اش اطلاعی نداره. بعضیا میگن خون انسان داخلشه. شاید هم اینطور نباشه.

حیوان خانگی : یه گربه مشکی داره که بیشتر اوقات کنارشه و باعث بیشتر تو چشم بودنش میشه . بهرحال از هیچ چیزی برای بیشتر جلب توجه کردن و شیطونی کردن ، دست نمیکشه. و چی بهتر از یه گربه مشکی با چشمای براق ؟

بوگارت : کسی جیمز رو مقابل بوگارت دیده ؟ احتمالا نه. پسری که با این غرور و شجاعت زبانزد همه اس ، مشخصا اجازه نمیده کسی از ترس هاش اطلاع داشته باشه. پس با این اوصاف فقط میتونیم حدس بزنیم.. بوگارت جیمز ممکنه از دست دادن عزیزترین فرد زندگیش ( دختر موردعلاقش) باشه . یا حتی جدا شدن از دوست های صمیمیش..شاید هم شکستش مقابل محافظت از مهم ترین افراد خانوادش بوگارت اون باشه.

ویژگی های ظاهری : یه پسر قد بلند و خوش هیکل با موهای مشکی و چشم های قهوه ای گیرا و درشت و یه عینک گرد ( که خیلی ها نمیدونن بخاطر ضعیف بودن چشماشه یا صرفا برای جذابیت بیشتر میزنتش ) و اصولا هم با موهای پریشون.. مشخص نیست که جذاب تر ازش پیدا نمیشه ؟

ویژگی های اخلاقی : با وجود ظاهر به این قشنگی مشخصا غرور به شخصیتش غالب میشه.. شجاع ، جذاب ، خودپسند و شوخ طبعه. البته خیلی از مواقع شوخ طبعیش از حد میگذره و باعث تخریب شخصیت باقی آدم ها میشه. پسر شیطونیه و اصولا به خیلی از قوانین اهمیت نمیده. با آدمایی که خوشش نمیاد بد برخورد میکنه و کنار آدم هایی که دوست داره درصد مغرور و خودپسندیش بالا میره.
البته ناانصافیه که نگیم به مرور عاقل تر میشه و رفتار های بدش رو کنار میذاره.شجاع تر میشه و با پشتکار بیشتری دنبال اهدافش میره و از کسایی که دوست داره به خوبی محافظت میکنه.

هرچیز دیگه ای راجبش :؟ وقتی یه پسری کاملا پولدار و مرفه تو یه خانواده ی اصیل بزرگ شده باشه و از بدو ورودش به مدرسه از دختری خوشش بیاد و دنبال به دست آوردن توجهش باشه ، دست به هرکاری میزنه. با دوستاش شیرین کاری میکنه و بدن خودش رو با ورزش میسازه. با شیطون بودن و غرورش تو کل مدرسه معروف میشه و همه میشناسنش و دنبال هر فرصتیه که بتونه دختر موردعلاقش رو ببینه و به دستش بیاره. پس چرا با دوستاش نقشه غارتگر رو اختراع نکنن که بتونه هرلحظه بفهمه دختر رویاهاش کجاست و مشغول چه کاریه ؟ با سیریوس ، ریموس و پیتر دوست های صمیمی ان و یه اکیپ 4 نفره ی بی نقص رو تشکیل میدن و باهم قانون شکنی های پر دردرسر رو به جون میخرن؛ بالاخره به شجاعتشون معروفن! و از اونجایی که یکی از جادوگر های با استعداد و همه فن حریف دوره خودش محسوب میشه ، هیچ چیزی جلودار خودش و دوستاش نیست. البته چوب دستیش هم تو این کار نقش پررنگی داره. به راحتی میتونه به گوزن تبدیل شه و هیچ کسی متوجه تغییر شکلش نشه! پاترونوس رو هم به خوبی اجرا میکنه و تو افسون های دوئل و دفاع در برابر جادوی سیاه هم بی نقصه. از حق نگذریم ، تو افسون هایی که باهاشون میتونست ادم های دیگه(مخصوصا سوروس) رو اذیت کنه هم ماهره. کی ازشون استفاده میکنه ؟ مشخصه فکر میکنم. وقتی که کسی به ادم مهم زندگیش نزدیک میشه یا حتی نیم نگاهی بهش میندازه..
نمیتونیم از مهارت زیادش تو کوییدیچ چیزی نگیم وگرنه بهش برمیخوره. همه میگن جوینده خوبیه ولی درواقع یه تعقیب گر قهاره . و امتیاز های زیادی رو برای گروهش به دست آورده. سرعت زیادش تو این نقش کمک به سزایی بهش کرده و البته ، عشق پرواز بودنش هم جز بهترین آپشن هاییه که اون توی کوییدیچ داره. عاشق هرچیزی که باشی میتونی به خوبی ازش سود ببری.
همیشه جذاب به نظر میاد و دختر های زیادی هستن که دوست دارن کنارش قدم بردارن ولی ، چشم های جیمز فقط روی یه نفره و کی میدونه که اون شخص قراره کی قبولش کنه ؟ یا شاید هم کرده و باز هم ما بی خبریم.
با همه ی این اوصاف ، اون از آیندش خبر نداره..ولی کنجکاوه که بدونه چه اتفاقی قراره بیوفته؟!
***


ممنون بابت توجهی که نشون دادی.

تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/4 17:10:29
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/4 21:27:42
ویرایش شده توسط جیمز پاتر در 1404/6/5 0:58:39
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/5 12:12:04


پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 2 شهریور 1404 00:06
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده
خسته کننده بود ! باز هم یکی از شکلات های برتی باتز که مزه ی جلبک میداد ، خواب رو از چشمام گرفته بود. معلوم نیست داخلشون قهوه میریزن یا معجون بیداری؟ البته نمیشه گفت اضطراب مسابقه دوم جام آتش باعث این بیداری های شبانه اس ، یا واقعا اثر شکلات بد مزه ایه که رون تو حلقم کرد. اینکه شب ها بین اون همه آدم تنها فرد بیدار تو اتاق باشی و حتی رون هم خوابیده باشه و صدای خروپفش کل اتاق رو برداشته باشه ، خب معلومه که کلافه کنندس. انقدر نگاهم رو روی پرده های اطراف چهارچوب تخت چرخوندم و با چشمام مترشون کردم که الان میدونم برای کل اتاق چند متر پارچه لازم بوده که این پرده های مزخرف رو دور تخت ها بزنن.سال آخر آتیششون میزنم. ستاره های پشت پنجره هم برای بار هزارم شمرده شدن. ولی باز هم هیچ خبری از خواب نیست. یعنی چو هم بیداره یا خواب سری مسابقات کوییدیچ رو هم دیده و تموم شده؟..
درسته که نباید تو همین افکار چشمم به نقشه ی غارتگر و گوشه شنل نامرئی کنندم که از چمدونم بیرون زده بیوفته و نقشه های خوبی به ذهنم نیاد ؛ ولی خب شاید ایده بدی برای خسته کردنم نباشه..اینطوری راحت میخوابم. نیم نگاهی به آدم های غرق خواب داخل اتاق میندازم و بعد از اینکه مطمئن میشم که همشون خوابن به آرومی از رو تخت بلند میشم ، گوشه شنلم رو میگیرم و از داخل چمدون بیرون میکشمش و روی شونه هام فیکسش میکنم. نقشه غارتگر رو هم بین انگشتای دست چپم میگیرم و بعد برداشتن چوب دستیم با قدم های آرومی که باعث صدا دادن پارکت های کف زمین نشه به سمت خروجی اتاق میرم.

-پف..

بعد بستن در اتاق ، دقیقا به محض خروجم ازش بازدمم رو با صدا بیرون میدم و با حس شنیدن صدایی از اتاق های روبرو کلاه شنلم رو سریع روی سرم میکشم ، این وقت شب کسی نباید بفهمه چه فکری به سرم زده ؛ از دست دادن امتیاز های گروه و دردسر درست کردن اونم وسط مسابقات جام آتش ، حتما برام بد تموم میشه. پس خیلی با احتیاط باید برم و برگردم.

-رسما سوگند میخورم که کار بدی انجام بدم.

با حرکت محو چوبدستیم روی نقشه و زمزمه کردن جمله ورد ، به آرومی به طرح هایی که از هاگوارتز روی نقشه نمایان میشه نگاهی میندازم و از اینکه فرد موردنظرم الان دقیقا کجاست مطمئن میشم. با شنیدن صدای یکی از بچه ها که انگار تازه میخواست وارد خوابگاه بشه ، سریع پله هارو پایین میرم و دوتارو یکی میپرم که به ورودی برسم تا مجبور نباشم برای خارج شدن بهونه ای به دست بانوی چاق بدم. واقعا نصفه شبی حوصله شنیدن جیغ هاش و شکوندن لیوان شیشه ای تو دستش با کوبیدنش به دیوار رو ندارم. با اینکه احتمالا الان اون هم خوابه. بعد داخل شدن بچه های خوابگاه ، خیلی سریع از بینشون رد میشم و تا قبل اینکه در ورودی بسته شه خودم رو به بیرون از راهروی خوابگاه پرت میکنم ؛ بعد کمی تلو تلو خوردن زیر شنل و مچاله شدن نقشه تو دستم تعادلم رو دوباره بدست میارم و نفس عمیقی میکشم.
قدم های آروم و با احتیاطی برمیدارم که مبادا پام روی چیزی بره یا زمین بخورم که کسی متوجه حضورم تو سالن بشه ؛ چند دقیقه ای همینطور توی سالن راه میرم که به ورودی خوابگاه ریونکلا میرسم. نگاهم رو زیر شنل روی نقشه غارتگر و چوب دستیم میچرخونم و نفس آرومی با دیدن اسم چو روی صفحه میکشم. منتظر میمونم که شاید کسی بخواد داخل خوابگاه بشه یا ازش خارج شه که به محض باز شدن در وارد خوابگاه بشم و نقاشی رو ورودی هم متوجه حضور من نشه. بعد از چند دقیقه خسته به دیوار کنار نقاشی تکیه میدم ؛ به آرومی زانوم رو پایین میارم که چند دقیقه ای رو که منتظرم خودم رو با نقشه مشغول کنم تا متوجه گذر زمان نشم و ذهنم رو متمرکز نگه میدارم که اتفاقی خارج از کنترل نیوفته که لو برم. بی صدا با دیدن قدم رو های هرماینی داخل اتاق میخندم و به محض شنیدن صدای قدم های کسی ، با امید اینکه یکی از بچه های خوابگاه باشه نگاهم رو سریع سمت صاحب صدای قدم ها میچرخونم که شنل به چوب دستیم گیر میکنه و از دستم جدا میشه و زمین میوفته. بدون مکث سرم رو سمت صدای قدم ها میچرخونم و با دیدن نور محوی که از سمت دیگه ی سالن نزدیک میشد ، همزمان با لعنت فرستادن به شانسی که داشتم چوب دستیم رو از روی زمین برمیدارم و بدون مکث رو پام بلند میشم و می ایستم و بی حرکت کنار دیوار میمونم که ببینم آدمی که داره نزدیک میشه کیه. نفس عمیقی میکشم که اضطراب لو رفتنم رو کمتر کنم ولی همچنان با نزدیک شدن نور ، بالا رفتن ضربان قلبم رو حس میکنم.
بعد چند ثانیه فیلچ از گوشه دیوار مشخص میشه و گربه سمجش هم کنارش از پشت دیوار ظاهر میشه. کلافه از اینکه از بچه های خوابگاه نیست بازدمم رو به بیرون فوت میکنم و با هر قدمی که فیلچ بهم نزدیک میشه خودم رو به دیوار پشتم فشار میدم و نفسم رو حبس میکنم که متوجه حضورم نشه. با وجود بالا بودن ضربان قلبم و عرق سردی که از گوشه شقیقه ام به پایین میچکه سعی میکنم خونسردیم رو حفظ کنم ؛ به محض قرار گرفتن فیلچ دقیقا تو یک قدمیم چشمام رو هم روی هم فشار میدم و لبامو روهم میکشم که صدایی ایجاد نشه و بی حرکت میمونم. نزدیک شدن صورتش رو از صدای نفس هاش و بوی بد دهنش حس میکنم ولی از جام جم نمیخورم. با محو شدن صدای نفس کشیدنش متوجه دور شدنش میشم و نفس راحتی از اینکه متوجه حضورم نشده وارد ریم میکنم و بدنم رو شل میکنم که استرسی که تجربه کرده بودم رو خنثی کنم.

-آخیش.. شانس آوردم.

چند لحظه ای تو همون حالت میمونم و بعد از دوباره دیدن نور محوی که از سمت مخالف سالن مشخصه چشمام رو ریز میکنم که ببینم این بار کیه که داره به این سمت میاد ؛ با دیدن ارشد بچه های ریونکلا لبخند محوی رو لبم میشینه و قدم هاش رو که با برداشتنشون به ورودی خوابگاه نزدیک میشه دنبال میکنم. بعد قرار گرفتنش جلوی نقاشی و زمزمه کردن کلمه عبور ، در ورودی باز میشه و از کنارش داخل میشه ؛ به محض رد شدنش از در پشت سرش داخل خوابگاه میشم و لبه در ورودی خوابگاه رو باز میذارم که موقع برگشت مجبور به باز کردنش نشم و سر و صدایی ایجاد نکنم. چند ثانیه ای صبر میکنم که بره اتاقش و بعد قدم های ارومی به سمت اتاق چو برمیدارم و با لبخندی که کل صورتم رو گرفته دم در اتاق وامیستم. چوب دستیم رو داخل کمر شلوارم میذارم که بتونم با دست ازادم در اتاق رو باز کنم و بعد نفس عمیقی ، دستگیره در رو سمت خودم میکشم ، به آرومی پایین میارمش و بعد در و به سمت جلو هل میدم که گوشه اش باز شه. امیدوارم که کسی داخل اتاق بیدار نباشه وگرنه متوجه باز شدن در میشه و تو دردسر میوفتم. نیم نگاهی به فضای اتاق میندازم و با دیدن همه که غرق خوابن نفس عمیقی میکشم.
قدمی به سمت داخل برمیدارم و لبه در و مثل در ورودی باز میذارم که موقع خروج دوباره مجبور نباشم بازش کنم. با نگاهی اجمالی به افراد روی تخت ها چو رو پیدا میکنم و با چشمام صندلی کنار تختش رو وارسی میکنم. کمی جلوتر میرم و خیلی آروم روی صندلی جا میگیرم ، زیر شنل نقشه رو تا میزنم و زیر لباسم میذارمش که دست و پام رو نگیره و با لبخند عمیقی به دختری که به معصومانه ترین شکل ممکن روی تخت خوابه خیره میشم. تک تک جزئیات صورتش رو از نظر میگذرونم و با رسیدن به لب هاش زبونم رو خیلی محو روی لب های خودم سر میدم و نفس بریده ای میکشم. لباش واقعا بوسیدنی ان.. با وجود اینکه تا حالا لمسشون نکردم ولی همینطوری هم مشخصه که چقدر نرم و خوشمزه ان.
با صدای حرکت یکی از بچه های توی اتاق سرم رو به سمتش میچرخونم و نگاهی به ساعت رو دیوار میکنم. بدون اینکه متوجه بشم یک ساعتی رو تو همون حالت روی صندلی نشسته بودم و راجب چو خیال پردازی میکردم. باید برای مراسم رقص بهش پیشنهاد بدم.شاید بتونم اینطوری شانسم رو امتحان کنم.
از جام به آرومی بلند میشم و با حس خستگی چشمام به سختی خمیازه میکشم که صدایی ایجاد نشه. بعد چند ثانیه با قدم های آرومی به سمت خروجی در اتاق و بعد هم به سمت خروجی خوابگاه میرم. با رضایت از اینکه هنوز کسی متوجه حضورم نشده لبخندی میزنم. بعد اینکه از در ورودی خوابگاه بیرون میرم نگاهی به نقاشی رو تابلو میندازم و با وجود خواب بودنش به آرومی در خوابگاه رو میبندم. با دیدن چشم هاش که برای لحظه ای باز میشم نفسم رو حبس میکنم و بدون حرکت میمونم که بعد چند ثانیه بسته شدن چشم هاش رو میبینم و با قدم های آروم و کوتاهی به سمت خوابگاه برمیگردم.

***

به شدت زیبا و عالی و فوق العاده بود! مرسی ازت.
تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/2 12:48:39