(خودپسندی ، غرور ، میل شدید به دیده شدن)
بعد از دیدار عجیب و غریبِ پاتیل درزدار، با اون پسری که معلوم نبود بابا چرا میگه نزدیکش هم نشم، بالاخره قسمت جذاب روزم شروع شد. خرید وسایل! مغازه های زیادی سرتاسر کوچه دیاگون رو پر کرده و نزدیک شروع سال جدید، انقدر شلوغ میشه که برق کفش های ورنیم مشخص نباشه. با اینکه هرازگاهی چند نفر با چرخوندن سرشون و نگاه پر از تحسینی که روی من دارن باعث لبخندم میشن و با غرور بیشتری کنار بابا قدم برمیدارم ولی فقط همین کافی نیست؛ برای اینکه همه،
پسرِ پاترِ بزرگ رو بشناسن.
چی میتونه باعث بشه بیشتر به چشم بیام ؟ همینطور که ذهنم درگیر پیدا کردن جواب سوالمه، طبق عادت همیشگیم دستم رو بین تار موهام فرو میکنم و کمی حرکتش میدم که حالت بهم ریخته ای که از قبل داشت رو تجدید کنم و بعد از ریختن چند تا تار مو روی پیشونیم، دستم رو عقب میکشم و با یه لبخند که قطعا جذابیتم رو بیشتر میکرد به اطراف نگاه میکنم. با دیدن مغازه حیوانات خانگی و مرد قد بلندی که تو ورودیش با یه میمون خنگ مشغوله، نیشخند کوچیکی میزنم و سرم رو سمت بابا میچرخونم که بتونم موقع حرف زدن صورتش رو ببینم.
-میشه تا شما کتاب هام رو بگیری من برم یه سر به اون مغازه بزنم ؟ شاید حیوون خوبی پیدا کردم. کسی چه میدونه.. موجودی که لایق من باشه کم پیدا میشه ؛ ولی یه نگاه انداختن که ضرری نداره. نه بابا ؟
رد نگاه بابا مغازه رو نشونه میگیره و بعد از لبخندی که رو لباش میشینه سرش رو به نشونه تایید حرکت میده. حس میکنم لبخندش نشونهی فهمیدنِ فکر پسرشه ولی حرفی راجع بهش نمیزنه. پس لزومی نداره توضیح بدم چیکار میخوام بکنم.
-مشکلی نداره پسرم برو. حواست باشه فقط خرابکاری نکنی.
با ذوقی که از اجازه دادنش میکنم بدون اینکه مکثی داشته باشم با سرعت سمت مغازه میچرخم و دو قدم اول رو به حالت دویدن برمیدارم ولی بعد با یادآوری موضوعی، یک لحظه سر جام میایستم و قدم هام رو محکم و با غرور برمیدارم. چند ثانیه ای طول میکشه تا کنار آقای قدبلند قرار بگیرم ولی به محض رسیدن کنارش با صدای بلندی شروع به صحبت میکنم تا آدم های اطرافمون هم متوجه مکالمه ای که بینمون شروع میشه بشن.
-اون بالا هوا خوب نبود که اینهمه به کمرت زحمت دادی و خم شدی؟
-نه پسرجون. میمونِ توجهم رو جلب کرد.
برخلاف من با صدای آرومی جوابم رو میده و من با دقت بیشتری به حرکاتش نگاه میکنم. با حس غم محوی که تو نگاهش موقع بازی کردن با میمون هست تلخندی از روی ترحم روی لبام میشینه. چرا باید بازی با یه میمون بامزه غمانگیز باشه؟ مخصوصا با این شرایط که با وجود قد بلندش به خودش زحمت داده و اینهمه خم شده که بتونه هم سطح با میمونِ داخل قفس باشه تا به راحتی ببینتش. آدم مرموزی به نظر میاد و همین کنجکاوی من رو بیشتر قلقلک میده.. موهای رنگینکمونیش و رنگ پوستش هم وضعیت رو عجیب تر میکنه.
به دیوار کنار قفس ها تکیه میدم و همزمان دستام رو داخل جیب های شلوارم فرو میبرم. با نیم نگاهی به مردم اطرافمون صدام رو بالا میبرم و حرف میزنم؛ تظاهر میکنم صدای بلندم بخاطر تفاوت قدی زیاده، تا بتونه صدام رو بشنوه.
-چرا ناراحتی؟
با شنیدن سوالم دست از بازی کردن با میمون برمیداره و صاف میایسته و نگاهش رو به من میده. حس میکنم با دقتی که داره سعی میکنه من رو به کسی تشبیه کنه و با شنیدن حرفش درستی حدسم اثبات میشه.
-تو پسر پاتری نه ؟ فکر میکنم باید اسمت جیمز باشه.
نیشخندی بابت اینکه از روی ظاهرم تونسته من رو تشخیص بده روی لب هام شکل میگیره و سرم رو با قاطعیت و اعتمادبهنفس بالایی حرکت میدم و برای جواب دادن بهش دوباره صدام رو بالا میبرم.
-درست فهمیدی. جیمز پاتر. الان هم اومدم یه حیوون خونگی انتخاب کنم. به نظرت کدومش برای من مناسبه ؟ موجودی که لایق یه پاتر باشه.
با نگاهی گذرا قفس هارو چک میکنم و بدون اینکه چیزی توجهم رو جلب کنه یاد سوالی میوفتم که چندثانیه قبل تر پرسیده بودم و بدون اینکه به این آقای قدبلند اجازه بدم حرف بزنه دوباره با صدای بلندی خطاب بهش حرف میزنم.
- نگفتی چرا ناراحت بودی؟
-میتونی من رو تال صدا کنی پسرجون. میدونی که خیلی باهوشی؟ و آینده جالبی هم در انتظارته. به نظرم یه نگاهی به گربه هاش بنداز.
با شنیدن جمله دومش پوزخندی از شدت غرور بابت تعریفش رو لبام شکل میگیره و تکیهم رو از دیوار میگیرم. دستم رو از داخل جیبم در میارم و به طور نمادین خاک روی شونهم رو میتکونم. بعد تموم شدن حرفش با اخم کوچیکی بهش نگاه میکنم. دوباره جواب سوالم رو نداد! یه جواب کوچیک چقدر میتونه سخت باشه مگه؟ کاملا صاف ایستاد و طوری که انگار با فاصله گرفتن سرش ازم حالا این منم که صداش رو نمیشنوم، با صدای بلندی شروع به صحبت میکنه.
-از اینکه امروز افتخار دیدنت رو داشتم خوشحالم جیمز پاتر.
با تموم شدن جملش زمزمه های اطرافم بلند میشه. یعنی فهمید که قصدم از نزدیکی بهش چیه که خودش هم با تقلید ازم کمکم کرد ؟ اگه نفهمیده پس چرا روی اسمم تاکید کرد؟ بدون اینکه بهم فرصت بیان کردن فکر هام رو بده با چشمکی بهم ازم فاصله میگیره. حس میکنم میدونست قراره بیام پیشش و حتی میدونست که چرا باهاش حرف زدم..اون بهم چی گفت....؟
-آینده جالبی هم در انتظارته- نکنه واقعا آینده رو میبینه؟!!!
با یادآوری حرف هایی که بینمون زده شد با کمی تعجب به راهی که ازش گذشته نگاهی میندازم و بعد دور شدنش سمت ورودی مغازه قدم برمیدارم. بدون اینکه ذره ای از محکم بودن قدم هام کم بشه داخل میشم و با چرخوندن چشمام داخل فضای مغازه قفس هارو چک میکنم. اینجا حتی از بیرون هم شلوغ تره! صدای حیوون های تو قفس کل مغازه رو برداشته. با اینکه به محض ورودم نگاه ها سمتم میچرخن و با تحسین بهم خیره میشن ولی اهمیتی نمیدم و داخل مغازه میچرخم که با توجه به حرف آقای تال نگاهی به گربه ها بندازم. همزمان با کشیدن دستم بین موهام بخاطر بیشتر بهم ریختنشون، نگاهم روی گربه مشکی ای خیره میمونه. داخل قفس بدون ذره ای زحمت دادن به خودش لم داده و با بیحوصلگی به باقی آدم ها نگاه میکنه. تشابه نگاه کردنش با طرز نگاه های من باور نکردنیه. نگاهی که انگار داد میزنه
-من از همه بالاترم. -با قدم های بلندی فاصله بینمون رو کم میکنم و بدون اینکه اجازه ای از فروشنده بگیرم در قفسش رو باز میکنم و در کمال تعجب به حرکاتش خیره میمونم. بدون اینکه اهمیتی به استراحتش بده از سرجاش بلند میشه و به بدنش قوص میده؛ قدم های کوتاهی برمیداره و با پرش آرومی جای خودش رو دور شونه هام پیدا میکنه. مثل مار دور گردنم میپیچه و پاهاش رو از یه سمت شونم آویزون میکنه و سر و دستاش رو از سمت دیگه. با قرار گرفتنش روی شونم لبخندی از خوشحالی میزنم. شدت مچ شدنش باهام غیرقابل باوره. مدل چشم هاش و نگاه کردنش با چشمهای من مو نمیزنه. این رو میشه از انعکاس تصویرم روی شیشهی پنجرهی مغازه فهمید. این گربه برای من خلق شده و الان دقیقا جای درستشه.
دستم رو داخل جیب شلوارم میبرم و همونطور که بلک روی گردنمه به سمت فروشنده حرکت میکنم. به محض رسیدن به فروشنده در ورودی مغازه باز میشه و بابا رو تو چهارچوب در میبینم. با لبخند به بلک نگاهی میندازه و جلو میاد. بدون اینکه حرفی بزنم هزینه ای که باید بخاطر گربهم پرداخت بشه رو حساب میکنه و بعد منتظر میمونه که به سمت خارج مغازه حرکت کنم. من هم با افتخار بابت پیدا کردن حیوونی که بتونه هم سطح یه پاتر باشه لبخند میزنم و از مغازه بیرون میرم. البته آقایتالِ آیندهبین هم کمک بزرگی تو پیدا کردنش کرد. اگه بعدا دیدمش باید ازش تشکر کنم.
***
خبریه که این روزا همه با آقای تال صمیمی شدن؟ توطئهای در کاره؟
تایید شد.
مرحله بعد: گروهبندی