فصل اول: نامهای از تاریکی
باران سنگین بر بام وزارتخانه جادو فرو میریخت. کارمندان نیمهشب با شتاب رفتوآمد میکردند، اما کسی خبر نداشت که در طبقهی دوازدهم، پشت دروازهی طلسمشدهی ادارهی اسرار، نامهای روی میز قرار گرفته است.
کاغذ، قدیمی و زردرنگ بود، با مُهری شکسته از جنس موم سیاه. کارمند جوانی که آن را پیدا کرده بود با دستانی لرزان پاکت را گشود. جوهر درون نامه هنوز خیس به نظر میرسید، انگار همین لحظه نوشته شده باشد.
صدای بلند او در سکوت تالار پیچید:
جادوگران وزارتخانه،
آیا فکر میکنید با زندانی کردن جسم من، روحم را خاموش کردهاید؟
تاریکی صبر میکند، و من همیشه صبور بودهام.
نورمنگارد دیگر زندان نیست… بلکه دروازه است.
برای جهانی که میآید، جهانی که در آن مرگ فرمانبردار خواهد بود.
(گریندلوالد)
نامه از دست کارمند افتاد. جوهر روی زمین سرخ شد، مثل خون. و همه فهمیدند: چیزی، یا کسی، در حال بازگشت است.
همان شب، هاگوارتز
باران روی شیشههای خوابگاه اسلیترین میکوبید. آلبوس سوروس پاتر بیقرار روی تختش نشست. اسکورپیوس مالفوی که کنارش بود، زمزمه کرد:
خواب به چشمت نمیاد، آره؟
آلبوس آهی کشید.
یه حس عجیبی دارم. انگار کسی داره ما رو صدا میکنه.
چند لحظه بعد، هر دو به سمت کتابخانه خزیدند. شمعها لرزان میسوختند و نقاشیها با غرولند زیر لب خوابیده بودند. آنها در سکوت به بخش ممنوعه رسیدند.
آلبوس دفترچهای را که نیمهسوخته پشت قفسهها پنهان بود، بیرون کشید. روی جلدش علامتی کنده شده بود: مثلثی با دایره و خط. نشانهی یادگاران مرگ.
اسکورپیوس عقب رفت.
نه… این دیگه چیه؟
دفترچهایه که منتظر ما بوده.
وقتی آن را گشودند، کلمات با خون سرخ بر صفحه ظاهر شد:
(راه را بجویید… نورمنگارد.)
باد سردی وزید. انگار دیوارهای هاگوارتز هم لرزیدند.
اسکورپیوس با ترس گفت:
نورمنگارد… زندان گریندلوالد؟!
آلبوس لبخند محوی زد.
آره. و ما باید بفهمیم چرا…
و اینجا آغاز سفرشان بود؛ سفری که پای آنها را به تاریکترین نقطهی تاریخ جادو میکشاند.
پایان فصل اول
***
داستانت خوب بود و قلم خوبی داری ولی باید یه تصویر از بین تصاویرِ کارگاه داستان نویسی انتخاب کنی و در رابطه با اون تصویر، یه داستان بنویسی!
منتظرت هستم که دوباره پستت رو در مورد یکی از همین تصاویر، بخونم.