جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  72 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  206 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  302 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  202 خواندن  1 نظر 

پاسخ: هاگوارتز‎‌ شناسی
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1404 23:40
نمایش جزئیات
آفلاین
۱-این خطوط جادویی خیلی کمک کرده به هاگوارتز! میگین چطوری؟ منم میگم سلام تو چطوری؟نه ببخشید اشتباه شدخب قضیه از این قراره که آقا شما اینور میرین اونور میاین، اصلا بوی بدی رو حس میکنین؟ بوی فاضلابی حس میکنین؟ نه! مثل دسته ی گل میمونه این هاگوارتز جیگرمون! همیشه توی دنیای ماگلی، همه اذیتن که وای اینجا بوی فاضلاب میده وای اینجا کثیفه اونجا فلانه بهمانه! ولی نه نه نه ما اینجا از این چیزا نداریم! این خطوط جادویی کمک کردن که هــــرچی، تاکید میکنم هـــرچی فاضلاب و چیزای کثیف هست، بدون اینکه ردی از خودشون بذارن از بین برن! تازه یه عطر خوشبو کننده هم میزنن تنگش! اصلا مکانسیمش اینطوریه که سنسور داره. یه چیز کثیف حس میکنه، با سرعت نور میاد که اینو از بین ببره و پودرش کنه و از این عطر بسازه!بخاطر همین بیشترین جایی که توی هاگوارتز بوی گل میده، دستشویی هست!


۲- خب ببینین لازم نیست حتما یه چیز جادویی باشه که مشخص کنه کی بره توی چه گروهی! خیلی راحت میشه از بازی گرگم به هوا همه چیزو فهمید!بچه هارو دسته دسته میبردیم که باهم بازی کنن بعد طبق کارایی که توی بازی میکردن، دسته بندی میشدن که برن توی گروه مخصوص خودشون. مثلا یه نفر بین چند تا گرگ گیر افتاده ولی خودشو با شجاعت میکشه بیرون و حتی سعی میکنه با گرگاهم درگیر شه و اونارو شکست بده با اینکه هدف بازی این نیست! خب طبیعتا همچین بچه ای باید بره گریفیندور مگه نه؟ یکی دیگه هم هست که همیشه دوست داره گرگ باشه و خیلی استراتژیش برای این بالاست و همه ی گرگارو باهم متحد میکنه و با یه برنامه ی دقیق بقیه رو شکار میکنه. خب این بچه هم استعداد خوبی داره که بره اسلیترین. دیدین بعضیا میبینن که یه نفری توی خطره چند تا گرگ دورش کردن اصن نمیتونه بیاد بیرون و داره میبازه، از منطقه ی امنشون میان بیرون و حواس گرگه رو پرت میکنن که اون یکی نجات پیدا کنه؟ خب همچین کسی معلومه که جاش توی هافلپافه! و در آخر اگه یه نفر جوری باشه که چه گرگ باشه چه غیر گرگ، بازی رو میبره، حتما باید بره ریونکلاو. چون حواسش به همه چی و همه کس هست و همیشه یادش میمونه کی چطوری بازی میکنه و اینطوریه که نجات پیدا میکنه!

_____________

-بوی نویی میاد مگه نه؟
-بوی نویی دیگه چیه؟
-بابا بوی چیز نو! مثلا دفتر میخری بوی نویی میده، لوازم تحریر میخری، خونه ی جدید میری، لباس نو میخری و خیلی چیزای دیگه بوی تازگی میدن دیگه! خوبی ورودی ما اینه که هاگوارتز خیلی تمیزه قشنگ میتونیم بریم کثیفش کنیم برای بچه های سال بعد!

رودریک در حالی که داشت به نقشه های شیطانیش فکر میکرد، توی سرسرا قدم میزد و از بزرگی هاگوارتز، فکش اسما روی صورتش و رسما روی زمین بود. نماد هر چهار تا گروه، همه جای دیوار های سرسرا خودنمایی میکرد و هرکسی یه طرفی میرفت چون هیچکس نبود که راهنماییشون کنه. بخاطر همین هرگروهی که یه جایی میرفت معمولا دیگه برنمیگشت! رودریک تصمیم گرفت همونجا بمونه و فقط اونجارو بشناسه و بقیه ی قسمتارو بذاره بعدا.

همینطوری که داشت قدم میزد و داشت میرفت سمت گورکنی که چشمشو گرفته بود، یهویی یه صدای ماشین شنید!

-برین کنار جوجه ها! دارم بار میبرم اونور سرسرا. هنوز سقف کامل ساخته نشده. نرین اونورا! یه آجری چیزی میریزه روی سرتونا، هنوز نیومده کوشته میشین

رودریک وقتی سرشو برمیگردونه، چشماش از تو حدقه میفته تو دستاش و بعد دو دقیقه که تازه از شوک دراومد‌، سریع دوباره میذارشون سرجاش. اون یه ماشین معمولی نبود! یه وانت بار آبی بود که راننده ی پشتش تسبیحو ماهرانه میچرخوند و آهنگ محسن لرستانی() پخش کرده بود. وقتی رودریک هم ماشینو دید هم آهنگو، تا میتونست به دورترین نقطه از وانت، از ترس جونش فرار کرد.

وانت میره سمت سقفی که نیاز به کار داره و رودریک تازه به اون قسمت توجه میکنه که در واقع نیاز به تعمیر نداشت! بلکه اصلا سقفی وجود نداشت که بخوان تعمیرش کنن! پرنده ها هروقت که از اون قسمت رد میشدن، کارگرای اون قسمتو مورد عنایت قرار میدادن و اگه لباساشون مشکی بود، با سفید و اگر لباسشون سفید بود، با مشکی تزیینش میکردن! راننده وانت پیاده میشه از ماشینش و دستمال گردن دورشو به مچ دستش گره میزنه و با ریتم لرستانی، آجرارو میده به بقیه که روی یه نردبون هم اندازه ی بابالنگ دراز بودن و رودریک اونجا بود که فهمید چیزی خطرناک تر از ترکیب وانت آبی با آهنگ محسن لرستانی وجود داره.

-وای این قسمت هاگوارتز چقدر قشنگه! یه قسمت سقفو خالی گذاشتن که از منظره و آسمون لذت ببریم!
-چی میگی بچه جون؟ بابا اینجارو هنوز درست نکردیم. خدا به داد برسه تو چجوری میخوای از هاگوارتز فارغ التحصیل بشی! حالا بیا برو کنار چیزی نیفته رو سرت. همین مغزیم که داری از دست میره! د برو دیگ... یــــا مرلین مراقب باش!

پسرک همونطور که راننده وانت گفت، خیلی از مغزش استفاده نمیکرد و منظور راننده رو نفهمید و یه آجر صاف از همون بالا خورد تو فرق سرش!

-زنگ بزنین اورژانس این جدی جدی کوشته شد! خوبه باز گفتم نیاین این نزدیک!

یهو کل سرسرا به تکاپو میفته و هول میکنن و نمیدونن چیکار کنن و بعضی پروفسورا بدو بدو میان بالا سر پسری که افتاده روی زمین و کلی جادو انجام میدن ولی هیچکدوم جواب نمیدن و بعضیاشونم مثل پسرک خودشونم غش میکنن و حالا مجبور بودن آمبولانسای بیشتری خبر کنن!

-بیاین اینجا ببینم کم ترمیا! چرا مثل مرغ پرکنده اینور اونور میرین یه جا بتمرگین... نه منظورم اینه که یه جا وایسین هیچکاری نکنین دیگه هی من گمتون میکنم! تازه اونایی که سرخود رفتن بقیه ی جاهارو گشتنو پیدا کردم! ببینین رسم قراره اینطوری باشه که کلاه میذارین روی سرتون گروهبندی میشین میرین پی زندگیتون ماهم از دستتون راحت میشیم! ولی الان کلاه نقص فنی داره زنگ زدیم تعمیر کار بیاد درستش کنه! نمیفهمم چرا باید پول وسایل تعمیر کارم ما باید بدیم! چرا انقدر بازار خرابه پیچ گوشتی و پیچ و میخ و اینا گرون شده؟ واقعا چه وضعیه!

پروفسور و مدیر وقت هاگوارتز، وقتی فهمید غراشو داره بلند بلند به بالای دویست تا دانش آموز میگه، صداشو صاف میکنه و جوری حرفاشو ادامه میده که انگار هیچ سوتی ای نداده.
-خب میخواستم بگم که نیومده دست گل به آب دادین! ببینین درسته که یه سری چیزا مثل سقف هاگوارتز کامل تکمیل نیستا ولی خب ما حق داریم! اصن نفهمیدیم چیشد کِی شد کجا شد ما این ساختمونو ساختیم! یهو به ما گفتن میخوایم اینهمه آدم بریزیم تو قلعه! آخه آدم معتقد به جادو، این اصن درسته؟! نه به باره نه به داره یعنی چی که یهویی شما اومدین نظم ماهم به زدین اه! خب چی داشتم میگفتم؟ آهان آره! که نمیدونم کدوم آدم "بسیار نجیبی" اومده شیر آب دستشوییو باز گذاشته کل خوابگاه ها و دستشویی اینا رو آب گرفته تا خرخره! یعنی چی که آبو نمیبندین؟ آب هست ولی کم است! رعایت کنین تورو به مرلین!

یه بطری آب باز میکنه و میخوره و ادامه ی حرفاشو میزنه:
-شما تنبیه میشین بخاطر این حرکتتون! مهم نیست یه نفر اینکارو کرده همه جریمه میشین!برین مرلینو شکر کنین گالیون گالیون ازتون نمیگیریما! برین تو چادرایی که بیرون تو محوطه زدیم خودتونو بچپونین بخوابین. دردسرم درست نکنین وگرنه هرچی کله روی سر همدیگه میبینینو دیگه اونموقع نمیبینینا! از ما گفتن بود.

رودریک که بخاطر صدای آمبولانس و آژیرش اصن نمیفهمید این مدیره داره چی میگه، اون همه ذوق و شوقی که برای هاگوارتز داشت دود شد رفت هوا و فقط خودش موند و یه چادرش! سعی میکنه وقتی همه دارن باهم حرف میزنن وقتو تلف نکنه و بره توی محوطه رو ببینه که بهترین جارو برای خودش برداره ولی همون موقعم دعوا بود سرش.

- هوی الدنگ بیا برو تو کوچه ببینم یعنی چی که اینجا مال توعه؟
-یعنی مال منه! ببین نمیخوام ریا بشه ولی دقیقا همین قسمت از هاگوارتزو مامان بابای من پول دادن ساختن. دقیقا همینجارو ها! بخاطر همین اصلا اینجا مال منه تورو سننه!
-مدرکتو ببینم!
-مدرکم اینه!

یهویی دختر اولی میره موی دختر دومیو میکشه و دعوا میکنن و کم کم شدن کچلی که دختره نه دختری که کچله! رودریک سریع از اونجا فرار میکنه و میخزه توی یه چادری و زیپشو میکشه و آماده باش وایمیسته که اگه کسی اومد، بزنتش! وقتی یه ربع میگذره و میبینه کسی نمیاد، خیالش راحت میشه و سعی میکنه وانت و آجر و آمبولانس و آب گرفتگی و مدیر خیلی خوش اخلاق هاگوارتز رو فراموش کنه و یکم بخوابه که شاید فرداشون، فردای بهتری باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1404 22:03
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

سلام من الان دیدم عکسم خراب شده، بخاطر همین دوباره فرستادم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1404 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
به این میگن ذوزی! البته من میگما... اسمش ذوزنقه است کجاها دیدمش؟ ببینین پله هارو میریم پایین بریم تو محوطه؟ دقیقا همونجا کنار پنجره ها طاقچه هست دیگه. یه نگاه کنین میبینین طاقچه همین شکلیه فقط قاعده هاش یکم بزرگتره. بعد اصن یه چیزی که بالا سرمونه خیلی خیلی سایزش بزرگتر از یه طاقچست! سقف هاگوارتز! اونم نگاه کنین شبیه همین ذوزنقه است

_________________________


خب سلام! من یه خطم! مادر همه ی شکلایی که دارین میبینین! یعنی هــــر شکلی که شما دارین میبینین رو با استفاده از من ساختن. اومدن کجم کردن، منحنیم کردن، یه ورمو صاف کردن یه ورمو کج و انواع و اقسام شکلارو اومدن ساختن ازم. آقا من اصن خودم از کجا اومدم؟ از هیچ جا! همیشه ی مرلین من وجود داشتم. اینورو میبینی خطه، اونورو میبینی خطه، همه جا من هستم! یعنی حتی انسان های اولیه میخواستن رو سنگ بنویسن باهم حرف بزنن، اولین چیزی که امتحان کردن خط بود!

حالا اینارو ول کن بذار اینو بگم که چجوری دایره تشکیل شد. شاید برات جالب باشه! آقا ما مثل همیشه توی یه دفتر بودیم داشتیم کارمونو میکردیم چیپس و ماستمونو میخوردیم، دیدیم آقا یه دانشمند اومد بالا سر ما، تصمیم گرفت یه دستی به سر و روی ما بکشه. والا ما راضی که نبودیم همینطوری داشتیم زندگیمونو میکردیم ولی تصمیم گرفتن تهمونو به سرمون وصل کنن نمیدونم چرا!

ببین قضیه از این قرار بود که همین دانشمند داشت به این فکر میکرد با من چیکار کنه یه زاویه ای دربیاره. گفت آقا زشته مثل بچه ها یه خطی بذاره توی فرق سر من و باهم یه زاویه ای بسازیم. گفت آقا شکل میخوام شکل! اینا بچه بازیه! اومد چیکار کرد؟ اومد کمر منو خم کرد دل و رودم اومد تو دهنم ولی طرف عین خیالش نبود به مرلین! دید اون قسمت کمر من بنده خدا با قسمت صافم یه زاویه ای در اومده. دید عه اگه یکم دیگه پیش بره و پاهامو وصل کنه به کمرم‌‌، داره یه چیزی در میاره که بی نهایت تا زاویه میتونه دربیاره!

دیگه انقدر بنده خدا ذوق کرد منو یادش رفت، رفت به کل دانشمندا با افتخار تعریف کرد و بعد بدو بدو آوردشون بالا سر من، منم که کجکی بودم لامصب نمیتونستم نفسم بکشم! اومدن گفتن عه چرا این سرش هنوز خط مونده تهشو یه منحنی کردی؟ خب بیا سرشو به تهش بچسبون!
همه خوشحال شدن و همدیگه رو تشویق میکردن و انقدر خوشحال بودن خط(شما میگین آدم)فکر میکرد دنیارو فتح کردن! هیچوقت فکر نمیکردم انقدر واضح بتونم کف پاهامو ببینم ولی آقا دیدم به مرلین دیدم! اصلا منظره ی قشنگی نبود.

بعد میخواستن برسن به اون هدفشون که زاویه بود، اومدن وسط من که خالی بود یه نقطه گذاشتن و به تعریف خودشون اسمش مرکزه! همینطوری خطای مختلف بود که از اون مرکز وصل میکردن به کل بدنم به مرلین حس سوزن سوزن شدن بود هیچی ازم نموند! بعد هی خوششون میومد بیشتر اینکارو میکردن و دیدن بین دو تا خطی که از اون مرکزه زدن به من بدبخت، یه زاویه ای درست میشه و دقیقا همون چیزیه که میخواستن! چون بی نهایت میتونستن خطارو بزنن به بدن من و معلولم کنن و هی زاویه های مختلف به وجود میومد!

آقا اینا دیگه پررو شدن خوششون اومد، اومدن بیشتر منو انگو... ببخشید چیز کردن، دستکاری! همون یارویی که خوشش نمیومد یه خط وصل کنه بهم یدونه زاویه به وجود بیاد؟ گفت بابا این شکل بازه اصن خوشگل نیست این شکله چیه اصن نه تو طبیعتی هست نه به کارمون میاد نه هیچی! یهو یه دانشمند دیگه گفت بیا این شکله رو ببندیم خب! مگه دایره رو نبستیم؟ اینم بیایم چهار تا خط هم اندازه ی خط اولی(که بنده بودم) بهم بچسبونیم بشه یه شکل!
ایناهم سریع اومدن اینکارو کردن دیدن وای اینهمه چیز توی طبیعت هست همین شکلی! گفتن بیایم اینم مثل دایره به رسمیت بشناسیم بهش یه اسمی چیزی بدیم ناراحت نشه به دایره حسودی نکنه! همینطوری رندوم بهش یه اسم دادن شد مربع!

بابا اینا دیگه خیلی خوششون اومده بودا! درحالی که داشتن باهم آب شنگولی میخوردن میزدن به سلامتی که وای ما چقدر خفنیم وای ما چقدر باهوشیم، یکی که مرلین لعنتش کنه چون اصن نذاشت استراحت کنم و یه ورزشی بکنم کمرم باز شه، داد زد آقا تا سه نشه بازی نشه! نمیدونم این از کجا اومده و مصطلح شده ولی تورو به مرلین یادتون باشه شاید اون وسط یه بخت برگشته ای مثل من اونجاست که نمیذارین حتی نفس بکشه!

هرکسی اومد روی دفترش من جیگر و خوشگلو کشید و شروع کرد به ور رفتن! آقا هزارتا کار با من کردن که نگم برات! آخر یه دانشمندی که جوونم بود کلی هم ذوق و شوق داشت، اومد یه سقف بالا سرم گذاشت، مرلین بیامرزتش! بارون میومد من هی خیس میشدم همیشه تو آرزوی این بودم! همه رو صدا کرد که بیان منو نگاه کنن ولی چیزی که ریز خطامو ریزوند‌، این بود که خوششون نیومد! میدونین چرا؟ چون اون دانشمند سنش کم بود، اصلا آدم حسابش نمیکردن! خیلی دلم براش سوخت و حس کردم خیلی وجه اشتراک داریم باهم چون هیچکس بهمون توجه نمیکرد!

ولی این جوون جربزه داشت! اومد چیکار کرد؟ اومد صاف دست گذاشت روی قضیه ی مورد علاقه ی دانشمندا یعنی زاویه! گفت ببینین سه گوشه داره سه تاعم زاویه! حالا نگاه کنین جمعشون کنیم میشه صدوهشتاد درجه! حالا این زاویه های بیرونیشم میبینین؟ میشه سیصدو شصت درجه! خیلی باحاله ها نیست؟اینجا دقیقا استارت مثلث خورد! خیلی خوششون اومد‌! دیگه هیچی اومدن لپ این جوونم بوس کردن و خیلی شاد و خرم دوباره برگشتن به عیش و نوششون و منم ول کردن به امون مرلین!

اونجا بود که دیگه من نه خواب و خوراکی داشتم نه ورزشی نه وقت استراحتی هیچی! همه ی تحقیقاتشونو شروع کردن سر من! ولی میدونین خوبیش چی بود؟ اینه که من الان یه تریبون دارم میتونم بگم هرچی دارین از من دارینا! برین عشق کنین اصلا! هرچی سوالم دارین ازم بپرسین. البته وقت ندارما ولی شما بپرسین حتما. خب من باید دیگه کم کم برم پشت صحنه دارن صدام میکنن. تا درودی دیگر بدرود! (حال کردین چی گفتم؟)


_________
ببخشید من الان دیدم که باید بگم توی کلاستون شرکت میکنم یا نه و دلیل ویرایشمم همینه و اینکه بله معلومه شرکت میکنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودریک سیتون در 1404/7/14 8:44:27


پاسخ: آموزش تاریکی
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1404 07:35
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف اول قسمت اول:

خب نظر من اینه که، همونطوری که رنگ سیاه و سفید رو نمیشه تفکیک کرد و بگیم کدوم خوبه کدوم بده، جادوها رو هم نمیشه دقیقا گفت چی جادوی بدیه و چی جادوی خوبیه.

به عنوان مثال "کشتن" آدما، چه توی دنیای ماگلی و چه توی دنیای ما به عنوان کار بد تلقی میشه. و خب نظر خودمم اینه که کار جالبی نیست. ولی شما فرض کن یه قاتل سریالی داره میاد سمتت. حالا اون لحظه دچار شک میشی که اگه بکشیش کار خوبی میکنی یا کار بد؟ نه! اون لحظه توی ذهنت اینه که اگه اینو بکشم میلیون ها نفر نجات پیدا میکنن. مثل وقتی که قهرمانا توی داستانا میرن که آدم به اصطلاح بده رو بکشن.

به نظرم هرجادویی که بتونه به هر روشی میزان خسارتو کمتر کنه، جادوی بهتریه. نه اینکه جادوی خوبی باشه ها! یه جادوی بهتر میتونه شامل همه ی جادوهای سیاه مثل کشتن مردم، فلج کردنشون و خیلی چیزای دیگه باشه ولی خب، اگر توی شرایطی استفادش کنه که به جای هزار نفر فقط یه نفر بمیره، جادوی بهتریه نه؟ تا اینکه تو فقط جادوهای به اصطلاح سفید استفاده کنی و همش همه چی گل و بلبل باشه و نتونی جلوی یه نفرو بگیری که داره به هزاران نفر صدمه میزنه. شما اینطوری فکر نمیکنین؟

هیچ رنگی بهتر از اون یکی نیست. هیچوقت نمیتونم بگم سفید خوبه یا سیاه. پس اگر دست من بود‌، جادوهارو در واقع تفکیک نمیکردم و به همشون لقب جادوی خاکستری رو میدادم. رنگی که هم سیاه داره و هم سفید و در واقع یه رنگه که ما نتونیم توش مقایسه ای عمل کنیم.

تکلیف اول قسمت دوم:

رودریک برای صدمین بار لباسشو صاف میکنه و مطمئن میشه که مرتبه و بعد با کمی شک و استرس به در اتاق سه بار با پشت انگشتاتش ضربه میزنه.

-بیا تو رودریک! منتظرت بودم!

رودریک نفس عمیق میکشه و وقتی درو باز میکنه، اول سرشو میندازه پایین که جای مناسبیو پیدا کنه برای نشستن، بعد به چهره ی روبه روش دقت کنه. وقتی روی مبل راحتی میشینه، خیالش راحت میشه و نفسی که حواسش نبود حبس کرده رو میده بیرون و بالاخره سرشو میگیره بالا و شروع میکنه به بررسی کردن آدم رو به روش. مرد حدودا چهل ساله با موهای جو گندمی و چشمای مشکی و دماغ عقابی، مشتاقانه به رودریک زل زده بود و لبخند میزد.
-من جیمز اسمیت هستم، روانشناس تو. ولی راحت باش رودریک، منو جیمز صدا کن. از آشناییت خیلی خوشبختم.
-منم همینطور آقای اسمیت.
-گفتم جیمز که.
-همینطوری راحت ترم مرسی.
-خیله خب هر جور صلاح میدونی رودریک! خب گمونم میدونی برای چی اینجایی مگه نه؟ تو و در واقع تمام دانش آموزای هاگوارتز! خودت خوب میدونی که هاگوارتز فوق العاده جای حساسیه... مرکز جادوهاست درواقع! پس خب باید یه نظارتی روش باشه. بخاطر همین پروفسوراتون تصمیم گرفتن که من و چند تا از روانشناسای دیگه بیایم و خب شمارو از نظر "روان" تحت نظر بگیریم. که طبیعتا چیز خیلی مهمیه مگه نه رودریک؟

آقای اسمیت سوالشو میپرسه ولی منتظر جوابش نمیمونه.
-خب، یکی از چیزایی که میشه بررسی کرد، انگیزه ی بچه ها توی استفاده از جادوی سفید و جادوی سیاهه. برای کدومشون انگیزه دارن؟ برای کدومشون نه؟ اگه دارن انگیزه هاشون چیه و اگه ندارن دلیلشون چیه؟ و اگر یادت باشه هفته ی پیش فرمی رو براتون توی هاگوارتز فرستادیم که بگین به نظرتون دسته بندی جادوها چجوری باید صورت بگیره و تو گفتی... خاکستری! فقط نمیخواستی که دو تا دسته ی جدا باشن مگه نه؟ توضیحاتیم که دادی کاملا روند ذهنی و شخصیتیتو مشخص میکنه. و اینکه چون دسته بندی نکردی جادو رو، شاید سخت تر باشه برات برای اینکه به این سوالم جواب بدی. ولی خب سوالم اینه رودریک که، اگر یه روز بهت میگفتن میتونی جادوی سیاه استفاده کنی، چه استفاده ای از اون میکردی؟

رودریک همزمان که به آقای اسمیت خیره شده، به سوالشم فکر میکنه. و روانشناسش راست میگفت، وقتی دسته بندی ای وجود نداره توی ذهنش، جوابی نمیتونه برای سوال دسته بندی شده پیدا کنه.
-خب... همونطور که میدونین نظرم همچنان به اینه که جادوی سیاه وجود نداره. ولی خب... نمیدونم یکم سخته توضیح دادنش. دنبال کلمه های مناسبش میگردم فقط...

رودریک وقتی میفهمه فشاری روش نیست راحت تر فکر میکنه و چشماشو میبنده که بهتر بتونه روی کلماتش، فکر و تمرکز کنه.
- فکر میکنم باید جادوی سیاه رو اینجا، اینطوری در نظر بگیرم که جادوی بهتری از سفید نیست. یعنی چیزیه که ضررش بیشتر از سودشه. پس اگر اینطوری فکر کنیم، یه چیزی هست که خبیثانه نیست ولی چرا دروغ بگم، واقعا دوست دارم انجامش بدم. البته اینم بگیم که از نظر من خبیثانه نیست ولی از دید یه بچه، طبیعتا اینکار یکی از بدترین کارای دنیاست.

رودریک لبخند میزنه و سعی میکنه خجالتی که نسبت به بوگارتش داره رو پس بزنه.
-فکر میکنم توی پرونده ای که بهتون دادن، بوگارتمم نوشتن و خب چه خنده دار چه نه‌، بوگارت من بادکنک در حال ترکیدنه. و مشکل از همون خود بادکنک میاد! یعنی اگر اون بادکنک نبود، هیچوقت قرار نبود که بترکه! همیشه ی مرلین اذیتم سرش ولی این چیزا مهم نیست الان. چیزی که مهمه اینه که اگر میخواستم جادوییو استفاده کنم که ضررش بیشتر از سودشه، کل بادکنکارو از بین میبردم، میدونین چی میگم آقای اسمیت؟

نفس عمیقی میکشه و ادامه میده.
-حتی الانم حاضرم هرجور که شده این جادو رو پیدا کنم و کاری کنم بادکنک کلا از این هستی محو بشه! و دلم نمیخواد که بچه ای جلوم باشه وقتی دارم بادکنکارو از بین میبرم، چون حالت چهرش توی ذهنم میمونه و نمیذاره کارمو بکنم و شاید پشیمونم کنه. ولی نمیخوام پشیمون شم و به نظرم توی هر شرایطی خودمم که اولویتم! اگر قرار به پشیمونی بود، میخوام ببینم اون پسری که همچین بوگارتی به من داد پشیمونه؟

رودریک به کفشش زل میزنه و به هم اندازه نبودن بند کفشاش دقت میکنه.
-نمیدونم شاید این چیز مسخره ایه ولی این از دید خودم چیز مهمیه! زندگی ای که بتونم توش آروم تر زندگی کنم و توی خیابونا راه برم، بدون اینکه هر لحظه بترسم نکنه بادکنکی بترکه! ضررش زیاده و به قول خود شما آقای اسمیت، میشه این رو یه جادوی سیاه در نظر گرفت. قراره بچه ها کلی ناراحت شن که چرا بادکنکی نیست که بتونن باهاش توی جشن تولدشون بازی کنن یا بادش کنن و مسابقه بذارن که کی از همه بیشتر باد کرده. حتی بزرگتراهم ناراحت میشن. چون هرچی بزرگتر میشی، وسایل تزیین برای تولدت کمتر میشه. ولی بادکنک پایه ی ثابت هر جشن و تولدیه! میدونم خودخواهیه و شاید همین خودخواهی باعث میشه که ضررا بیشتر از سودا بشن، ولی به نظرم چیزیه که من انجامش میدادم. نمیدونم این چیزی هست که هاگوارتز بتونه منو بخاطرش اخراج کنه یا نه، ولی من بی صبرانه منتظر اون لحظه ایم که حرف شما، فقط حرف نباشه و حداقل واسه ی من عملی شه!

رودریک که کاملا استرسش از بین رفته بود و جاش رو به ناراحتی داده بود، از روی مبل بلند میشه و با چشماش با آقای اسمیت حرف میزنه که اجازه ی اینو بگیره و بره.

-به قول خودت، ما کسی نیستیم که تعیین کنیم چی خوبه یا چی بد. منظورتو میفهمم رودریک. هیچکس نمیخواد که بوگارتش همیشه توی دنیا باشه و اوناهم به نحوی میخوان از بینش ببرن. ولی اینکه کار درستیه و یا حتی طبق استاندارد های هاگوارتز، توی جادوی سیاه قرار میگیره یا نه رو نمیدونم. تنها چیزی که میدونم اینه که ممنونم ازت که باهام صادق بودی و نترسیدی از بروز دادن احساساتت. کارمون تموم شد آقای سیتون! هروقت که دلت خواست میتونی از اتاق بری بیرون.

جیمز اسمیت به رودریک نگاه میکنه و همون لبخند لحظه ی اول دیدارشونو تحویلش میده و رودریکم در جواب، سرشو به نشونه ی احترام یکم خم میکنه و بعد آروم از اتاق میره بیرون و حس میکنه که همین حرف زدن کوچیک، باعث شده یکم سبک تر شه. سکه ی توی جیبشو لمس میکنه و در حالی که حال بدشو توی ساختمون جا میذاره، ازش خارج میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 11 مهر 1404 08:46
نمایش جزئیات
آفلاین
اردیبهشت 85
______________
نانسی خواست در جواب به هلگا چیزی بگه که یهو دیدن سرعت کشتی داره کم میشه.

- قضیه چیه؟ آقای لوری به کشتی گیر کرد همچین شد؟

هانا با نگرانی میره لبه ی کشتی که ببینه اثری از لوری یا باقی مونده ی لوری اصلا هست یا نه.
-نکنه لوری حرف نانسیو شنید و به قول هلگا مارو افسون بارون کرد؟
-نه بابا! لوری خودشم قبول داره تختش کمه تو نگران نباش
-آره راست میگ... عه اونجارو نگاه کن! اون لوری نیست؟ داره سعی میکنه یه چیزی بهمون بگه... فکر کنم؟

سدریک به لوری اشاره میکنه که داره با یه سرعت زیادی میاد سمتشونو با ایما و اشاره و هرراهی که به ذهنش میرسه، داره سعی میکنه چیزیو بهشون بفهمونه!

-این داره چیچی میگه؟
-به مرلین نمیدونم داره چیکار میکنه. شاید توی تیم ملی رقص آبه داره تمرین میکنه چیکارش دارین
-بابا آخه کی به لوری اهمیت میده خواهر منکشتیمون کند شده هلن! خب جز لوری رقاص کی میتونه باعث و بانیش شده باشه؟
-شاید ایدی! ما همه اینجا هافلپافی ایم رز ولی اون اسلیترینیه!

همه ایدی رو با شک اینکه کار اون بوده، کم کم دوره میکنن و هلگا میره نزدیک تر و ابروشو میندازه بالا و به ایدی نگاه میکنه.
-میرم به سالازار میگما. این رفتارا اصلا درخور و شان یه اسلیترینی نیست!
-وا! من تا اومدم که سکاندارتون باشما! نگاه کن این وضع تشکر از منه! ببینین وقتی من پخی بودم هیچوقت خمچین مشخلاتی پیش نمیومد!وقتی تو خیابونای پاخیس سن ژخمن قدم میزدم، همه تشخر میخردن که من داخم توی اونجا خدم میزنم! وای ببخشید نفهمیدم داخم فخانسوی حرف میزنم. واقعا زبون فارسی خیلی فخاخه
-

هافلپافیا تا فهمیدن آبی از این ایدی گرم نمیشه چشماشونو میچرخونن و لوری رو درمیابن و کم کم صداشو میشنون:
-ک...ت...م!
-چـــی؟
-می..گم...کـــــــت...م!
-کتفت؟
-نه وا...ی مرلینا!
-داری مارو نفرین میکنی؟ بخدا ما نگفتیم تختت کمه ها. همه میگن
-چی؟
-هیچی هیچی!
-آقا میگم کت لعنتی من... گیر کرده به این پره ی کشتی... شما! من اون کتو... میخوام! توش کلی چیز میز داشتم... که اون مجرمای توی قایقو... بگیرم

لوری که با کمک زرد پوشا به سختی اومد روی عرشه، نفس نفس میزد و سعی میکرد که هوارو تا خرتناق بکشه تو دماغ و دهنش که بتونه قشنگ حرف بزنه. که بعدا نرن پشتش علاوه بر اینکه بگن خنگه، بگن تکلمشم کلا از بیخ و بن نابود شده!
-باید سریعتر اون کتو آزاد کنیم. من که دیگه نمیتونم برم تو آب. یکی دیگتون سریع بپره اونو بیاره دیگه!

هافلپافیا بهم نگاه میکنن و هی همدیگه رو تشویق میکنن که به معنی واقعی دل بعلاوه ی کل بدنشونو به دریا بزنن و برن کتو بیارن. وقتی به نتیجه ای نرسیدن، ناخودآگاه همشون به ایدی، بنده مرلینی نگاه میکنن که سکانو گرفته دستش و داره با خودش خاطرات پخی... ببخشید پاریسو مرور میکنه.

-ایدی! میدونستی هافلپافیا قراره یه ماه دیگه برن پاریس؟
-اوه منظورتون کشور دوممه دیگه؟ آخه من همیشه همونجام. کم میام اینجا!

رز که سعی میکرد آرامششو حفظ کنه و با دمپایی کبودش نکنه، لبخند میزنه و حرفشو تایید میکنه.
-آفرین دقیقا همونجا! توام میتونی با ما بیای! مجانی مجانی! فقط لازمه که یه کار خیلـــی کوچیک انجام بدی!
-من که سکان دستمه!
-اصن به مرلین نمیدونی چقدر مدیونتیم! گورکن مایی به جون خودمون! اگه این لطف کوچیکو بکنی هرچی بخوای از پاریسم واست میخرم
-البته که خودم پول زیاد دارم و لباسای الان شما رو هم اندازه ی نصف لباس منم نمی ارزه! ولی حالا بگو گوش میکنم!

رز دست ایدی رو میگیره و میبره لبه ی کشتی و دستشو آروم میذاره پشتش.
-ببین این آبو میبینی؟
- آره خب ما الان تو دریاییم دیگه!
-آفرین! تا حالا شده که دلت بخواد فقط نگاش نکنی و با پوست و استخونت حسش کنی؟
-خب ببین من وقتی رفته بودم کانادا لب دریاش رفتم غواصی...
-خب نظرت چیه الانم همونکارو کنی؟
-لباس غواصی ندارم که! بعدشم کلی روند داره که باید طی بشه! مگه غواصی یه چیز کم لولیه که همینطوری بپری تو آب بدون هیچ عینک و کپسول و چیزی؟
-آره دقیقا هست!
-ببین تو خب پولدار نیستی نمیفهمی منظور... یـــا مرلین تو چیکــــار کردی؟!

رز لبخند شیطانی میزنه و بدون اینکه ایدی ببینه به همه لایک میده و بهشون علامت میده که نقششون موفقیت آمیز بوده. دستاشو میذاره لبه ی کشتی و وقتی میبینه اون لباس به قول خود ایدی، گرون قیمتش داره خیس و کثیف میشه، لذت میبره.

-آفرین ایدی. خیلی قشنگ پریدی توی آب مثل یه غواص! حتما برای اسلیترینی ها تعریف میکنم نگران نباش! ولی برای اینکه برای کل هاگوارتز تعریف کنم، باید ببینم چی تو چنته داری که بتونم برای بقیه با آب و تاب تعریف کنم! برو اون کتی که به پره ی کشتی گیر کرده رو برش دار بیارش با خودت. آفرین بیار خاله ببینه

افرادی که لایک کردند



پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 مهر 1404 07:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت یازده صبح

رودریک به خودش توی آیینه ی دستشویی زل میزنه و سعی میکنه موهای نامرتبش رو با یکم تافت و ژل مرتب کنه. نه نگران نباشین رودریک از تف برای حالت دادن موهاش استفاده نمیکنه!

- هی رودریک مو خوشگله!

رودریک برمیگرده سمت صدا و میبینه که سه تا پسر اسلیترینی با یه حالت تهاجمی دارن میان سمتش. رودریک دوباره به آیینه نگاه میکنه و تمرکز میکنه روی کار خودش.

-داریم صدات میکنیمــا!
-نمیبینی سر کار مهمیم؟ موهای قشنگ و نازمو دارم درست میکنما
-

اسلیترینی ها که میفهمن رودریک خیلی شوته و اصن حتی ازشون نمیپرسه اسمشو از کجا بلدن، خیالشون راحت میشه و سه تاشون دور رودریک حلقه میزنن.
-ببین رودریک، ما شنیدیم تو اطلاعات فوتبالیت خیلی زیاد و قویه. از قضا ماهم الان نیاز به یه همچین کسی داریم که کمکمون کنه! یه گروه ماگل بیخود و پخمه با ما درافتادن و شرط بستیم هرکی فوتبالو برد، یه هفته از اون یکی اطاعت کنه میخوایم بهشون نشون بدیم که اسلیترین چقدر قویه
-ام، در واقع هافلپاف قویه چون کسی که ازش کمک میخواین یه هافلپافیه
-نه تو فقط تاکتیک به ما یاد میدی! ماییم که اجرا میکنیم
-ولی...
-حرف نباشه!
-ولی حالا چرا من باید اینکارو براتون کنم؟ اصلا چی به من میرسه؟
-مگه باید چیزی به توام برسه؟ و اینکه این یه درخواست نبود!
-پس چیچیه؟
-ینی چی که چیچیه! معلومه که زوره! گرفتی مارو؟

اسلیترینیا با تهدید چوبدستیشونو نزدیک رودریک میکنن و میخندن. رودریک سکه ای که باهاش مشخص میکنه توی این موضوع باید دخالت کنه یا نه رو از توی جیبش درمیاره و میندازش هوا و تا میخواد ببینه نتیجه چیه‌، بلندقد ترین اسلیترینی، سکه رو توی هوا میقاپه و میذاره توی جیبش.
- نه نه نه! تا وقتی به ما استراتژی بازی یاد ندادی قرار نیست این سکه رو بهت پس بدیم و همه خوب میدونیم چقدر برات سکه ها و خصوصا این سکه مهمه

رودریک سکوت میکنه و هیچی نمیگه ولی از درون عصبانیه چون خیلی روی سکش حساسه ولی چون همزمان یه فکری به ذهنش رسیده بود فقط با اخم بهشون نگاه میکنه که ضایع نباشه و بهشون یه حسی رو میده که انگار تسلیم شده. یه کاغذ در میاره از توی جیبش و شروع میکنه به کشیدن و نوشتن تاکتیک برای تیم اسلیترین.
-بیاین دقیق بهتون بگم باید چیکار کنین. ببینین نقشه ی من سبک بازی سرمربی حال حاضر منچستر یونایتد، آموریمه! میدونین که خیلی سرمربی خوبیه مگه نه؟ بهترین سرمربی تاریخ منچستر یونایتده حالا چجوری بازی میکنه؟ این شکلی!

رودریک همه ی استراتژی های لازمو بهشون میگه و میگه که دقیقا هرکدومشون توی چه پستی قرار بگیرن.
- به عنوان مثال تو که دروازه بانی، باید مثل دروازه بان عالی سابقشون بازی کنی که اسمش اوناناعه! انقدر خفنه که بهترین دروازه بان جهان شده! از ده تا توپ یازده تاشو میگیره
-چرا منچستر یونایتد نگهش نداشت؟
-انقدر خفن بود که برای قلبشون زیاد بود!

رودریک به دروازه بان اسلیترین، راه و روش اونانا رو توضیح میده و وقتی مطمئن شد همه چیو بلده میره سراغ نوک حمله:
-اینجا میخوام براتون نوک حمله ی سابق لیورپولو مثال بزنم! اسمش نونیزه. این داداشمون که اصن حرف نداره! میگن اصن این مسیو زاییده انقدر که خوبه! دقیقا مثل اون باید صاف شوت کنین! همشم لعنتی گل میکنه! و حالا میرسیم به آخرین پست که دفاعه. دفاعم فقط دفاع جیگر منچستر یونایتد، مگوایر! استاد اینه که از پست دفاع که انقدم دوره به دروازه‌، گل بزنه اینا واقعا قدرتمند ترین نسل فوتبالو میسازن! به مسی و رونالدو و یامال و دمبله ایناعم اصلا دقت نکنین خیلی الکی گندشون کردن بابا!

رودریک برای اینکه نقشش عملی شه، مواظبه که برای یه لحظه هم خندش نگیره.
- نکته ی آخرم اینه که یادتون باشه نیمه ی دوم اگر وقت اضافه شد، فقط شل کنین و از بازی لذت ببرین هیچ اتفاقی اونموقع نمیفته. اونموقع هم سکمو پس بدین و برام با جغد بفرستین. برین بترکونین! امیدوارم تیمتون جوری بشه که با هر کسی بازی کنین ببرین و مثل هری کین توی تاتنهام کلی جام ببرین الانم که ساعت یازده صبحه. تا ساعت پنج که بازیه کلی وقت دارین واسه ی تمرین

رودریک سریع روشو ازشون برمیگردونه و از دستشویی میره بیرون. چون دیگه نمیتونه نخنده و امیدواره که اونا نفهمن هری کین توی تاتنهام هیچ جامی نبرده!

ساعت 3 ظهر

رودریک بعد از پرسیدن از چند تا اسلیترینی، فهمید که اون سه نفر قراره با کیا بازی کنن و الان اون توی لندن‌، شهر ماگلی، جلوی سه نفر حریف وایساده بود و اومده بود بهشون کمک کنه و تاکتیک بازی توضیح میداد و کامل براشون تعریف کرد که به اسلیترین چی گفته.

-شوخی میکنـــی؟ به دروازه بان گفتی که مثل اونانا باشه؟ اونانا که یکی از بدترین دروازه بانای تاریخ منچستر یونایتده!
-باورم نمیشه یعنی به مهاجمشم گفتی مثل نونیز باشه که کج پاعه و هرچی توپ هست شوت میکنه یه سیاره دیگه؟
- من یکی که اصن باورم نمیشه در این حدم نمیدونستن که مگوایر تخصصش توی گل به خودیه!

رودریک همراه باهاشون میخنده و حرفاشونو تایید میکنه:
-تازه اصلا نمیدونستن آموریم بدترین سرمربی تاریخ منچستر یونایتده ولی اینارو ول کنین. شما سعی کنین که دقیقا مثل لورکوزن توی دقیقه های اضافه ی نیمه ی دوم گل بزنین چون به اونا گفتم که شل کنن آره خلاصه، این همه ی چیزاییه که بهشون گفتم. اگه ببرین، دل یه جوون سکه دوستم شاد کردین

ساعت 8 شب

رودریک روی تختش دراز کشیده بود و درحالی که سکه ی عزیزشو که اسلیترینیا با جغد براش فرستاده بودن‌، کلی ماچ میکرد و بغلش و نازش میکرد، بچه های هافلپاف بهش گفتن که اسلیترین ده هیچ باخته و وقتی اینو میشنوه دلش خنک میشه و بعد به ناز کردن سکش ادامه میده. درسته که رودریک یکم خنگ به نظر میاد ولی اون برای سکه هاش هرکاری لازم باشه میکنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 6 مهر 1404 11:04
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف دوم

-دیمون؟ تو بال هات کو؟ یا مرلین!

رودریک وقتی خسته و کوفته از کلاس شفابخشی جادویی برگشته بود، جغدش دیمون رو دید که دوباره داره سکه هاشو میدزده. چون دیگه واسه ی رودریک یه عادت شده بود که سکه رو از منقارش دربیاره، با بی حوصلگی میره سمتش و همونجا بود که سکته ی ناقص و کاملو باهم میزنه و در به در دنبال پر و بال جغدش میگرده.
-یعنی چی که بال هات نیست؟ آقا حرف بزن بفهمم چیشده! موقع شکار یکی اومده بالاتو کنده برده؟ اصن اگه اینطوری بود تو چجوری اومدی تا اینجا؟ نه نه این نیست! آخه تو اصن جای زخمم نداری اینور اونورت که وای خنگول! من یه جغد گرفتم باهوش تر از خودم باشه خنگ تر از خودم در اومد! بخدا تو بازار تورو به من انداختن دیمون!

دیمون به نشونه ی اعتراض با منقارش یه ضربه میزنه به رودریک و چپ چپ بهش نگاه میکنه. رودریک که نمیدونه چیکار کنه کم کم نگران میشه و میخواد از اتاقش بره بیرون که از مامی هلگا بپرسه ولی وقتی نزدیک در میرسه، لبخند میزنه و دوباره برمیگرده. بیچاره دیمونی که نمیدونست توی ذهن رودریک چی میگذره!

رودریک میره سمت کیفش و دفتر مربوط به کلاس گیاه شناسیو در میاره و میشینه نکته هایی که کامل سر کلاس درباره ی ناپدیدشوندگی نوشته بودو با دقت میخونه.
-هوم... پس اول باید عضوشو پایین تر از قلب بگیره... بعد ثابت نگهش داریم... بعد فلان کنیم... آره ایناهم همه یادمه... خب حله دیگه گرفتم!

رودریک کف دستاشو بهم میزنه و چوبدستیشو از توی جیبش درمیاره.
-خب دیمون! برادر من! ببین میدونی که ترم جدیده مگه نه؟ میدونی درسامم جدیده و اینم اولین جلسم بود که رفتم مگه نه؟ و مرلین تورو خیلی دوست داره! تو واقعا خوش شانسی! البته همیشه خوش شانس بودی چون منو داری ولی الان خوش شانسی چون من تازه از کلاس شفابخش جادویی برگشتم و مطالب تازه تازه و داغ داغ از تنور اومده بیرون! و من کاملا آماده عم که هرچی یاد گرفتم رو تو اجرا کنم!

دیمون آروم میره عقب و از ترس اینکه بمیره لرزه به جونش میفته.

-پس توام فهمیدی که چقدر خوش شانسی که داری بندری میری نه؟ خب ببین بذار برات توضیح بدم مشکل تو چیه. تو الان بیمار منی و منم دکتر. ببین یه سری حشرات رو مخ که منشأشون اصلا مشخص نیست و از ناکجاآباد اومدن، هی میان آدمارو نیش میزنن یه عضوشون به چخ میره و در واقع دچار پدیده ی ناپدیدشوندگی میشن! ولی نه پروفسور و نه بچه ها هیچکدوم ندیده بودن یه حیوونم همچین اتفاقی براش بیفته! یادم باشه به پروفسور بگما

رودریک در حالی که لبخند شیطانی روی لباش بود میاد نزدیک و دیمونو محکم نگه میداره.
-ثابت وایسا... آهان حالا شد! حالا این پر و بالتو ببر زیر قلبت... آ ماشالا!

رودریک بال های فرضی دیمونو میگیره و میبره پایین قلب و به روند معالجش ادامه میده:
-حال میکنی چه دکتری داری دیمون؟ بخدا از جون و دل دارم واست مایه میذارما! خب خودت تصور کن بال و پرات چه شکلی بودن! این وظیفه ی تو بود نه من. اینو کامل یادمه!

دیمون مقاومت میکنه و هی با ناامیدی به دفتر رودریک اشاره میکنه که کاملا همه ی مراحلو داره چپکی و اشتباه میره و هر لحظه داره اوضاعو بدتر میکنه!

-اوه دیمون نگران نباش! من دیگه اونقدر خفن شدم که توی یه ثانیه دفترو ببینم و همه رو حفظ کنم این طلسمو دیگه خیلی تمرین کردم سر کلاس. چون ازونجایی که یه بار با جوزف رفتیم کوچه ی دیاگونو اونهمه کاکتوس دنبالمون کرده بودن و من توی موقعیت بحرانی لال شده بودم و نمیتونستم مثل آدم یه طلسمو از پشت بیسیم به جوزف بگم، دیگه درس عبرت شد واسم که همه رو کامل حفظ کنم! حالا... پراسپرا اینکانیشن!

دیمون باز مرلینو شکر کرد که رودریک از پس یه تلفظ طلسم براومده بود ولی ای کاش همونقدر که برای این وقت گذاشته بود، برای دستور العمل قبلشم وقت گذاشته بود! بعد گذشت یه دقیقه، کم کم بال و پرای دیمون شروع کرد به شکل گرفتن و رودریک خوش و خرم ازینکه طلسمش کار کرده، با خیال راحت و با خوشحالی نگاه میکنه به بال قشنگ دیمون تا اینکه هرچی میگذره بیشتر میفهمه اشتباه شده.
-یکم سایزش... اوم... به نظر کوچیک میاد

دیمون چشماشو میبنده و جرأت نداره بازش کنه که ببینه رودریک چه بلایی سر بال هاش آورده. رودریک به بال دیمون که درواقع بال مخصوص کبوتر بود نه جغد، نگاه میکنه و در حالی که یکم ناراحتم هست ولی نمیتونه جلوی خندشو بگیره. ولی سعی میکنه خودشو جمع و جور کنه و دوباره همون دستور العملارو میره و یه بار دیگه طلسم پراسپرا اینکانیشنو میگه و ایندفعه مطمئنه که درست درمیاد!

- آهان! ببین! اوندفعه نمیدونم چیشد که نشد ولی ایندفعه داره بالت همین رنگ خودت میشه با ابعاد خودت... دیدی اصلا لازم نبود نگران شی؟ همیشه باید به من اعتماد کنی! من این طلسما تو مشتمه اصن! ببین چقدر خو... یـــا خدا! خاک به سرم این دیگه چیه؟

رودریک به بال جغدش نگاه میکنه که چقدر داره بزرگ میشه و داره کل اتاقو میگیره و میفهمه که ایندفعه عم بال جغد نیست و بال اژدهاست!
-ببین من همه ی راه هارو دارم درست میرم. همه چیِ همه چی درسته! نمیدونم چرا چپل چلاق در میای تو! قطعا چوبدستیم مشکل داره نه؟ گفتم یه چند روزه قاطی باقالیاستا ولی مطمئن نبودم! نگا کن! فکر نمیکردم توی دنیای جادوگراهم مثل دنیای ماگلی بهت وسیله مسیله بندازن! سریعتر باید برم عوضش کنم!

رودریک چند بار دیگه تلاش میکنه و انواع بال هارو واسه ی دیمون در میاره و دیمونی که دیگه توانی واسش نمونده بود، خسته به رودریک نگاه میکنه و با چشماش تمنا میکنه که ببرتش پیش پروفسور استانفورد!

-خیله خب خیله خب! میبرمت پیش پروفسور ولی اونجا بگو که من چوبدستیم خراب بود نتونستم درست بال هاتو دربیارم! یعنی در واقع حقیقتو بگو! وگرنه من که خفن ترین جادوگرم اصن. خیلی کارم درسته. یه کاریو یاد بگیرم دیگه استـــاد اون میشم. تو که بهتر از همه میدونی دیمون، مگه نه؟

دیمون بیچاره در حالی که توی بغل رودریکه و مجبوره این وضع اسفناکو تحمل کنه، یه نگاهی به رودریک میکنه که خود رودریک تا تهشو میره و بعد رودریک بدون اینکه هیچی بگه، قهر میکنه و میبرتش پیش پروفسور استانفورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 6 مهر 1404 09:20
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف اول

رودریک میاد نزدیک هنری و یه همبرگر میده بهش و با علاقه به بدنش نگاه میکنه.
-بخور هنری خیلی خوبه واست بخور عشق کن
-مرسی بخاطر غذا ولی میشه اونطوری نگاه نکنی به بدنم؟ دارم زیادی خجالت میکشم
-خجالت نداره که فقط میخوام ببینم اون دستگاهی که خیلی دربارش کنجکاوم چجوری کار میکنه
-حالا کدوم هست؟
-همبرگرو بخور میفهمی دیگه هی سوال میکنی

هنری همبرگرو با ولع میخوره و رودریک یه صندلی میاره که قشنگ نزدیک بدن هنری باشه و همه چیزشو با دقت ببینه. بعد یه مدت وقتی کار دستگاه مد نظرش شروع میشه لبخند میزنه و دفترشو سریع درمیاره که همزمان هم ببینه کارکردشو هم نکته هایی که قبلا درباره ی "روده ی بزرگ" خونده بود جلو چشمش باشه که هردوتارو باهم تطبیق بده.

-خب... آهان آهان الان وقتشه! غذا رفت توشاون روده ی کوچیک زیادی کوچیکه همه چیو نمیتونه هضم کنه. بخاطر همین هرچی نیمه هضم کرده داده به داداشش یعنی روده ی بزرگ! اوه اوه نگاه کن! داره آب این مواد باقی مونده رو میکشه توی خودش! با چشم دیده نمیشه ولی میگن نمکم داره میکشه تو خودش

رودریک هیجانی میشه و تند تند یه سری چیزا رو همزمان توی دفترش مینویسه.
-همتون ببینین! همین الان مواد غیرقابل هضمو اومد تخمیر کرد! داره تبدیلش میکنه به اسید. اگر تبدیل نکنه انگار سلولای اون قسمت سوختشونو از دست میدن! وای اونورو داشته باش! باکتریا دارن حمله میکنن به اون آب و نمکی که روده جذب کرده و میخوان تبدیلش کنن به سانسور!

رودریک با تعجب به پروفسور نگاه میکنه.
-چرا سانسور شد؟
-زشته بخوای اون کلمه رو بگی بی تربیت. مگه کلاس درس جای این چیزاست
-آخه اینکه علمیه پروفسور. عب نداره که بگم. همه ی بچه هاهم میدونن چیه
-میتونی بگی شماره دو
-چشم. پروفسور دیدین شماهــــم؟ این باکتریا دارن رنگ اضافه میکنن. یه رنگ قهوه ای مانند! میدونستین بوی شماره دو از کجا میاد؟ توی روده کلی سولفید هست که بخاطر اونه این بو. حالا دارن کجا میفرستنـــش؟ دقیقا! توی رکتوم! مثل یه انبار میمونه که وقتی پر بشه باید خالی شه که به انبار صدمه ای نرسه! میبینین بافتشو؟ بخاطر همینه که باید مراقب باشین زود زود خالی شه این انبار!

رودریک که این فرایندو دید خیالش راحت شد که ماگل ها تحقیقاتشون درست بوده و چیزای اشتباه به بقیه یاد ندادن! تصمیم گرفت که از این به بعد هر بچه ای رو که دید بهش بگه حواسش به انبارش باشه چون انبار ممکنه صدمه ببینه و حتی این چیزایی که خیلی ها چندششون میشه و نمیخوان دربارش حرف بزنن‌، نقش حیاتی ای برای بدن داره و خوبه اگر همه یه بار درباره ی روندش بخونن و بفهمن که چقدر مهمه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: بانک جادوگری گرینگوتز
ارسال شده در: شنبه 5 مهر 1404 20:11
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام گزارش فعالیت شهریور

جوتیوب2 گالیون
سالن ورزش های ماگلی2 گالیون
کلاس گیاه شناسی 2 گالیون
کلاس گیاه شناسی 2 گالیون
چیدمان افکار 2 گالیون
کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه2 گالیون
کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه ۲ گالیون
کلاه گروهبندی 2 گالیون (البته اینو مطمئن نیستم حساب میشه یا نه )
خرید در دیاگون2 گالیون
پاتیل درزدار2 گالیون
شخصیت خودتون رو معرفی کنین 2 گالیون (اینم اصلا مطمئن نیستم حساب میشه )
کارگاه داستان نویسی2 گالیون

اون پاداشی هم که به من دادین فکر کنم برای همون جادوآموخته شدن بود.
بعد جسارتا فکر میکنم این "پاداش فعالیت مداوم سایر اعضا" بهم تعلق میگیره (15 گالیون)

جمع کل: 39 گالیون
جمع کل بدون کلاه گروهبندی و معرفی شخصیت:35 گالیون

رودریک عزیز! فعالیت‌های قبل افتتاح حساب شامل دریافت گالیون نمی‌شوند. ولی چون تو زیر 2 ماه فارغ التحصیل هاگوارتز شده‌ای، 40 گالیون به حسابت واریز می‌شود.

بانک جادوگری گرینگوتز - باجه یک

رودریک عزیز! فعالیت‌های قبل افتتاح حساب شامل دریافت گالیون نمی‌شوند. ولی چون تو زیر 2 ماه فارغ التحصیل هاگوارتز شده‌ای، 40 گالیون به حسابت واریز می‌شود.

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1404/7/6 23:36:45


پاسخ: بانک جادوگری گرینگوتز
ارسال شده در: جمعه 4 مهر 1404 20:28
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام
منم مثل جوزف حساب میخوام



بانک جادوگری گرینگوتز - باجه دو

ممنون که بانک گرینگوتز رو انتخاب کردین. صندوقی به شما اختصاص داده شد تا گالیون‌ها و دارایی‌هاتون رو بهش منتقل کنید.
40 گالیون پاداش هم واریز شد.

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریلا پرنتیس در 1404/7/5 13:54:37