خلاصه: در آغاز، هلگا برای جلوگیری از خونریزی با لرد ولدمورت توافقی ناپایدار میکند تا مردم را آرام نگه دارد و از حمایت از محفل ققنوس بازدارد. در همین زمان، آقای تال که از این معامله باخبر شده، با معجون تغییرشکل خود را به جای لوسیوس مالفوی جا میزند و به خانهی ریدلها نفوذ میکند تا کوین کارتر را بدزدد. اما در آنجا حضور مرموز سالازار را احساس میکند و درک میکند نقشهای عمیقتر در جریان است. همینطور متوجه میشود که کوین به همراه یک نفر دیگر به سمت خانه 12 گریمولد رفته.
از سوی دیگر، گادفری در خانهی گریمولد گرفتار نسخهی تقلبی تال میشود — مرگخواری به نام آستریکس که با چهرهی تال ظاهر شده و او را در برابر انتخابی اخلاقی میگذارد: نجات دوستانش یا فدا کردن کوین. گادفری با رنج و تردید، راه سوم را برمیگزیند و خود را تسلیم مرگخواران میکند تا کودک را نجات دهد. آستریکس نقابش را برمیدارد و او را به خانهی ریدلها میبرد، جایی که پیشتر انفجار ناشی از فرار تال، مرگخواران را دچار آشوب کرده است. در آنجا سیبل تریلانی ظاهر میشود و از پیشبینی وقوع این اتفاق سخن میگوید، گویی همهچیز از پیش در طرحی بزرگتر بوده است.
در نهایت، گادفری در برابر سیبل قرار میگیرد؛ گفتوگویی میان تاریکی و روشنایی در میگیرد، دربارهی انسانیت، انتخاب و جاودانگی. سیبل او را وادار میکند درون خود و در آینهی حقیقت نگاه کند.
هوای آشپزخانهی خانهی گریمولد مثل همیشه بوی چوب کهنه، نان تست سوخته و جادوی قدیمی میداد. شعلههای آبیرنگ زیر قابلمهها بیصدا میسوختند، اما کسی حواسش به غذا نبود. محفلیها دور میز نشسته بودند و تنها صدای چوبدستیای که بیاختیار بر لبهی میز میکوبید شنیده میشد. صدای آقای تال بود.
صورتش رنگ نداشت، و لکهای از دود هنوز روی گونهاش نشسته بود. وقتی بالاخره سکوت را شکست، صدایش خستهتر از همیشه بود:
- اونجا پر از تاریکی بود. نه فقط جادوی سیاه، یه چیز... زندهتر. هنوز سنگینی وجود سالازار اسلیترین توی وجودم باقی مونده! اصلاً نمیدونم چرا اونجا بود و چجوری من را شناخت!
ریگولوس ابرو در هم کشید.
- خودِ سالازار؟ مطمئنی؟
تال سرش را تکان داد.
- نه خودش نبود. نمیدونم اصلاً چی بود. میدونست من اونجام، ولی کاری نکرد. فقط نگاه کرد. مثل کسی که همه چیز رو میدونه و منتظر افتادن یه اتفاقه!
لیلی آرام گفت:
- یعنی... گذاشت فرار کنی؟
- بیشتر فکر میکنم تلاش کرد من فرار کنم! واقعاً هیچ راهی نداشتم. اگه به بقیه خبر میداد یا حتی اگه خود ولدمورت میاومد من هیچ شانسی نداشتم. تنها سودی که رفتنم به خونه ریدل داشت، این بود که فهمیدم اونا خودشون کوین رو به همراه یه نفر دیگه فرستادن اینجا!
مودی زیر لب غرید:
- یعنی چی فرستادن اینجا؟ کسی نمیتونه وارد این خونه بشه! مگه اینکه یکی راهش داده باشه!
چشم مصنوعی مودی دیوانه وار دور اتاق چرخید و چهرهی تک تک محفلیها را بررسی کرد. هیچوقت به هیچکس اعتماد نداشت! از لیلی و ریگولوس گرفته تا همین تال و... گادفری!
این بار هر دو چشم مودی با همدیگر برگشتند تا به صندلی زهوار در رفته در سایه کنج دیوار، که جایگاه همیشگی گادفری بود، نگاه کنند. اما نبود خونآشام در آنجا از عجیبترین اتفاقاتی بود که آن شب در حال رخ دادن بود.
سکوتی کوتاه حکمفرما شد. همه نگاهها همزمان به جای خالی گادفری دوخته شده بود. محفلیها همان قدری که نگران نبود دوستشان بودند، از واکنش مودی هم میترسیدند. مودی که هیچ وقت به خونآشام اعتماد نداشت!
ناگهان اما لیلی از جای خودش بلند شد و با خشم خطاب به همه گفت:
- همه ما به گادفری اعتماد داریم! اگه هم قرار بود به ما خیانتی کرده باشه، تا الان باید همهمون مرده بوده باشیم! پس تنها نتیجهای که میشه گرفت اینه که گادفری الان در خطره!
مودی همچنان ساکت بود.
ریگولوس زیر لب گفت:
- منطقی به نظر میرسه. احتمالاً توی تله مرگخوارا افتاده و حالا هم دست اوناست! نمی دونم قراره باهاش چیکار...
تال حرفش را برید.
- من یه راهی دارم که که میتونم مطمئن بشم.
کمی مکث کرد، بعد نگاهش را از چهرهی تکتک آنها گذراند.
- یه چیزی هست که باید بدونین. من... سالهای زیادی با خونآشاما زندگی کردم. با لارتن، با ونچا... سالها قبل از اینکه محفل ققنوس یا مرگخواری وجود داشته باشه. خونآشامهایی که به همدیگه اعتماد دارن و رابطه دوستی برقرار میکنن، یه توانایی پیدا میکنن که خیلی کوتاه با همدیگه ارتباط ذهنی برقرار کنن. من هم این کار رو کردم و با دوستان خونآشامم... زمانی که زنده بودن... ارتباط برقرار میکردم.
مودی با تردید و بیاعتمادی همیشگیاش گفت:
- و فکر میکنی میتونی باهاش حرف بزنی؟!
تال فکری کرد.
- بستگی داره. اگه به من اعتماد پیدا کرده باشه، شاید! البته اینجوری نیست که بتونیم با همدیگه حرف بزنیم. فقط انگار احساسات و حال این لحظهش رو متوجه میشم.
اتاق ساکت شد. همه نگاهشان را به او دوخته بودند. تال چشمهایش را بست و دستش را روی میز گذاشت. نفسهایش آرامتر شد. شعلهی چراغ روی شیشهی شراب لرزید، و هوا برای چند ثانیه انگار ایستاد.
بعد ناگهان تال نفسش را برید و با وحشت چشم باز کرد. دستش را روی میز کوبید و چند گام عقب رفت.
- اوضاعش خیلی بده! به شدت ترسیده! هر کاری که دارن باهاش میکنن، داره جلوش مقاومت میکنه، ولی خودش هم نمیدونه که میتونه دووم بیاره یا نه!
لیلی جلو آمد.
- یعنی دارن شکنجهش میکنن؟!
- نه قضیه فیزیکی نیست! یه جورایی این حس رو داشتم که داره با خودش میجنگه!
همه ساکت شدند. فقط صدای تیکتاک ساعت روی دیوار بود. حس ناامیدی در فضا پخش شد. حتی چای داغ روی میز سرد شده بود. هیچکس حرفی نمیزد.
ناگهان صدایی خشن و پرطنین از گوشهی اتاق بلند شد.
- خب، چی کار میکنین؟ میشینین اینجا و دست روی دست میذارین؟
همه برگشتند. آلستور مودی حالا ایستاده بود و به سمت وسط آشپزخانه حرکت میکرد. پای چوبیاش روی سنگ کف آشپزخانه تقتق میکرد. نگاهش میانشان چرخید، و بعد با فریاد گفت:
- اگه این چیزایی که تال میگه درست باشه چرا هنوز نشستین؟!
ریگولوس با صدایی آرام گفت:
- آلستور، ما نمیتونیم بیگدار به آب بزنیم. اونا اونجا خیلی زیادن...
مودی حرفش را برید.
- گور پدرشون! فکر میکنی از روزی که محفل تشکیل شده، چیزی غیر از این بوده؟! همیشه اونا زیاد بودن و ما کم!
تال زیر لب گفت:
- اگه بریم، ممکنه هممون...
مودی با خشم فریاد زد:
- من ترجیح میدم که بمیرم ولی مثل یه ترسو اینجا نشینم!
سکوتی سنگین بعد از فریاد او افتاد. هیچکس نگاهش را از دیگری نمیدزدید. لیلی در نهایت چوبدستیاش را از جیب بیرون آورد و از جایش بلند شد. به سمت مودی رفت و پشت سرش ایستاد.
یکی یکی همه اعضای محفل ایستادند و آماده جنگیدن شدند.
مودی بالاخره بعد از مدتها لبخندی زد و گفت:
- خوبه... خوبه! فقط حواستون باشه که مستقیم اونجا ظاهر نشین. میریم لیتل هنگلتون. از اونجا سعی میکنیم یه جوری حمله رو انجام بدیم که عنصر غافلگیری دست ما باشه و ازش بهترین استفاده رو بکنیم. پس شلوغ بازی در نیارین!
چند دقیقه بعد، با صدای “پاق”های پیدرپی، محفلیها در مه تاریک اطراف لیتل هنگلتون ظاهر شدند.
اما دهکده، آرام نبود. آسمان از دود سیاه پر شده بود، بوی گوشت سوخته همه جا پیچیده بود. شعلهها از پشت سقفها زبانه میکشیدند، و صدای فریاد مردم در شب گم میشد.
ریگولوس با وحشت گفت:
- خدایا... اینجا چه خبره؟
و بعد او را دیدند.
در میان آتش، قامت گادفری بود که با چشمان سرخ و درخشان ایستاده بود. خون از دستان و لبانش میچکید. در هر حرکتش جادوی سیاه شعله میکشید.
لیلی چند قدم جلو رفت، صدایش میان فریادها گم شد.
- گادفری! نه... این تو نیستی...!
اما فریاد او در میان شعلهها بیپاسخ ماند.
آن شب، لیتل هنگلتون دیگر دهکده نبود... جهنمی بود که از دلِ یک آیینه برخاسته بود.