جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

پاسخ: نامه‌های زندانیان
ارسال شده در: پنجشنبه 22 آبان 1404 14:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

آلبوس عزیز

امیدوارم وقتی این نامه را می‌خوانی اوضاعت در الف دال خوب باشد و توانسته باشی اعضای بیشتری را دور خودت جمع کنی.

در اینجا شرایط آرام است و من فرصت زیادی برای فکر کردن پیدا کرده ام. خانم لسترنج با حساسیت و شیوه خاص خودش همه چیز را مدیریت میکند و واقعا باید اعتراف کنم که در کار خودش مهارت دارد.

باید اعتراف کنم که وزارت جدید عملکرد خیلی خوبی در سازماندهی اوضاع آزکابان داشته و روند کار خیلی بهتر شده است. هوا کمی سردتر از حد معمول است، اما در عوض یاد میگیری که در هر شرایطی باید محکم بمانی. هرچند همانطور که می‌دانی من هم خیلی علاقه‌ای به هوای گرم ندارم و اگر به جای سرمای زیاد، گرمای طاقت‌فرسا داشتیم قطعاً می‌گفتم افتضاح است!

سکوت طولانی و آرامشی که در سلولی که برای من انتخاب شده، دارم باعث می‌شود تا به عملکرد خودم بیشتر فکر کنم. حالا می‌فهمم که وزیر و البته معاونش، نقشی در اتفاقات بین مرگخواران و محفلی‌ها نداشته‌اند و فقط تلاش می‌کردند قبل از آنکه دیر شود، شرایط را از حالت جنگی خارج کنند.

در صحبت‌های طولانی که با خانم لسترنج داشتم موارد زیادی نمانده که برایم روشن نشده باشند و حالا مطمئنم که دیگر نباید نگرانی خاصی از طرف ایشان داشته باشیم.

از آنجایی که زمان در آزکابان شکل عجیبی دارد، نمی‌دانم دقیقا چه ساعتی است. ای کاش ساعت جیبی‌ام را به همراه داشتم تا کمکم می کرد از گذر روزها اطلاعات بیشتری به دست بیاورم.

در نهایت امیدوارم به زودی همه چیز ختم به خیر شود و به من هم گفته شده که به زودی آزاد خواهم شد. پس شما هم تا آن موقع از خودتان مراقبت کنید!

با احترام
آلستور مودی

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن
پاسخ: ارتباط با زندان‌بان!
ارسال شده در: شنبه 17 آبان 1404 00:46
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

درِ فلزیِ سنگین با صدای خش‌خش باز شد و هوای نم‌دار و بوی زنگ‌زده‌ی آهن به استقبال مودی اومد. دیوارهای تیره‌ی آزکابان، مثل گذشته، نفس هر انسانی رو به شماره می‌انداختن. هر نفسشون سرد و ترسناک بود، اما مودی هیچ‌وقت از اینجا نترسیده بود. اینجا براش غریبه نبود؛ اتفاقاً زمانی یکی از جاهای مورد علاقه‌ش بود.

دو دمنتور در جلوی در اصلی منتظرش بودن و به خس خس تهدید‌آمیزی اون رو وارد زندان و به سمت اتاق زندان‌بان راهنماییش کردن.

مودی با لبخند کجی گفت:
- آره، بوی دیوونگی از همین‌جا میاد. باید همین باشه اتاقش!

قدم‌هاش محکم بود. عصاش با هر ضربه، صدای فلز روی سنگ رو تکرار می‌کرد. در دفتر باز شد. اتاق با دیوارهای سرد و شعله‌های لرزان شمع، پر از سایه بود. بلاتریکس پشت میز نشسته بود، لبخند زد. همون لبخند خطرناک و آشنا، شبیه همون موقعی که به دست مودی دستگیر شده بود، فقط این بار روی صندلی قدرت.

مودی بهش نزدیک شد، بدون اینکه سلام کنه. نگاهی از سر تحقیر به لباس رسمی و میز مرتبش انداخت.
- عجب دنیای کوچیکیه لسترنج. یه زمانی با زنجیر می‌کشیدنت اینجا، حالا کلیدا رو بهت دادن. جالبه!

بلاتریکس خندید، با صدایی تیز و کش‌دار. اما هیچ چیزی نگفت و فقط به صورت مودی چشم دوخت!

مودی عصا رو محکم‌تر گرفت و گفت:
- اومدم، چون ترسی ندارم. هر چی گفتم، راسته. وزیرت پشت لبخندش پنهونه، و تو هم اینجایی که هر غلطی ارباب اصلیت گفته رو بکنی. اما بدون، من اگه پامو توی اینجا گذاشتم، برای حرف تو و احضار کردنم نبوده! من اومدم تا بدونین هنوز کسایی هستن که نه با پولتون خریدنی هستن و نه ازتون می‌ترسن!

خم شد، چشماش دقیق توی نگاه بلاتریکس.

-هنوزم سر تک تک حرفام هستم. هر کی به لردت دل سپرده و داره برای منافعش عمل می‌کنه خائنه! و خائن، دیر یا زود، تاوان می‌ده. چه وزیر باشه چه یه نوکر دوزاری دیوانه! حالا شروع کن سؤالاتتو، لِسترنج... ببینم هنوز بلدی از کسی اعتراف بگیری، یا عرضه همین یه کار رو هم نداری!

بلاتریکس چنان خندید که انگار بهترین هدیه زندگیش رو گرفته. شمع‌ها لرزیدن، و هوای سرد اتاق سنگین‌تر شد.

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن
پاسخ: اتاق ضروریات (محل جلسات الف دال)
ارسال شده در: شنبه 17 آبان 1404 00:29
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

آلبوس دوست قدیمی!

چقدر خوشحالم که توی این وضعیت عجیبی که به وجود اومده و یه مشت بی‌شرافت و دیوانه دارن وزارتخونه رو می‌چرخونن، تو برگشتی! می‌دونم مشکلات زیادی بوده ولی من سعی کردم نذارم چراغ محفل ققنوس خاموش شه. اما حالا در کنار تو و زیر نظر تو این کثافت‌ها رو از خونه گریمولد بیرون می‌ریزیم.

البته که خیلی زود باید یه سر به آزکابان و اون نوکر دیوانه‌ لرد بزنم و ببینم چه مزخرفاتی می‌خواد بگه. اما خیلی زود توی صف اول جنگ خواهم بود.

از همینجا به هر کسی که یه نقطه روشنایی توی قلبش باقی مونده میگم منتظر نمونین! بیاین و کمک کنین تا از این وضعیت خلاص بشیم!

زنده باد محفل ققنوس!

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن
پاسخ: جادوگر تی وی
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مهر 1404 20:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چراغ‌های استودیو روشن شدن. نور مستقیم توی صورت مودی افتاده بود، اما اون حتی پلک هم نزد. روی صندلی نشست، پای چوبیش رو با دست جابجا کرد و نگاهش رو به دوربین دوخت. مجری لبخند مصنوعی همیشگی‌شو زد.

- بینندگان عزیز جادوگر تی‌وی، خوش اومدین به این برنامه. امروز کسی مهمان ماست که در این چند هفته گذشته اتفاقات زیادی رو تجربه کرده و حالا بیش از قبل خبرساز شده. این شما و این الستور مودی!

دوربین‌ها روی صورت مودی زوم کردند، اما اون هیچ واکنشی نشان نداد.

- آقای مودی، ممنون که دعوت ما رو قبول کردین. اوضاع این روزا خیلی ملتهبه. همه می‌خوان بدونن، شما هنوز محفل رو فعال می‌دونین؟

مودی با عصبانیت غرید:
- محفل هیچ‌وقت غیرفعال نمی‌شه! توی این نبرد شکست خوردیم؟ بله! ولی جنگ رو که نباختیم! هنوز آدم‌هایی هستن که بلدن بجنگن!
- بودن که بله یه چندتایی ظاهراً هنوز هستن. ولی اونطوری که توی خبرها خوندیم، تعداد اعضای محفل به شدت کم شده. اینطور نیست؟

مودی کمی صدایش بالاتر رفت:
- آره ما تلفات زیاد دادیم. دامبلدور هم دیگه پیشمون نیست! پس من از همینجا میخوام به همه‌ی کسایی که می‌تونن کمکی به محفل کنن بگم که الان وقتشه! اگه میخواین محفلی باقی بمونه بیاین تا کنار همدیگه با این دشمنان قسم خورده بجنگیم! دشمنانی که هر روز به تعدادشون اضافه میشه!

مجری که آشکارا سعی می‌کرد بحث را جنجالی کند با لبخند مصنوعی گفت:
- امیدوارم این فراخوانتون جواب بوده. هرچند دقیقا خانم وزیر رسماً اعلام کرده که محفل ققنوس الان تحت کنترل لرد ولدمورته. پس خیلی نباید امیدوار به گرفتن عضو جدید باشین!

- هیچ خائن و بی‌شرفی نمی‌تونه جلوی فعالیت محفل رو بگیره! اون هلگا هافلپافی که با رأی محفلی‌ها رفته اونجا نشسته و حالا بازیچه دست مرگخوارا شده، برای ما هیچ فرقی با اونا نداره!

مجری که با فریاد مودی از جا پریده بود گفت:
- این حرفاتون بوی تهدید و اتهام میده! می‌دونین چه عواقبی می‌تونه براتون داشته باشه؟! آیا واقعاً قصد دارین به وزارت سحر و جادو اعلان جنگ کنید؟!

مودی که حالا سعی می‌کرد آرامشش رو دوباره به دست بیاره و حرفی نزنه که بقیه بتونن ازش سو استفاده کنند با صدای آرام‌تر گفت:
- من فقط واقعیتو گفتم. هرکس در برابر سیاهی سکوت کنه، شریکشه و ما در برابر اون ساکت نمی‌شینیم. اگه میخوای اسم اینو تهدید بذاری دیگه با خودته.
- منظورتون اینه که علیه وزیر اقدامی می‌کنید؟
- حقیقت خودش کار خودشو می‌کنه. فقط بهتون می‌گم، هر حرکتی، هر تصمیمی، یه قیمتی داره.

مجری مکث کرد. دستیار پشت دوربین با اشاره خواست مصاحبه رو تموم کنه، ولی مجری باز هم ادامه داد:
- یعنی این یه اعلام مبارزه‌ست؟

مودی لبخند کجی زد و گفت:
- نه. این یه یادآوریه. ما هنوز اینجاییم. ولی هر کاری که لازم باشه رو برای از بین بردن مرگخوارا و اربابشون می‌کنیم! فقط مرلین به داد کسی برسه که بخواد جلومون رو بگیره!

سکوتی برقرار شد. مودی از صندلی بلند شد، صدای عصا و پای چوبیش توی سکوت استودیو پیچید. هیچ‌کس حرفی نزد. ولی همه فهمیدن این فقط یه مصاحبه نبود، شروع اتفاقات جدیدی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تاپیک انجمن
پاسخ: باجه تلفن وزارتخانه (ارتباط با مسئولان)
ارسال شده در: یکشنبه 27 مهر 1404 14:29
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

هی هافلپاف!

چیه؟ ناامید شدی که من هنوز زنده‌م؟

می‌دونم، انتظار داشتی با کمک‌های که به اربابت کردی، خیلی زود کاذر محفل و من تموم بشه. تو هم ژست بی‌طرفی بگیری و دو دستی محفل رو تقدیم اون بی‌شرف‌ها کنی!

اما کور خوندی! ما محفلی‌ها، حتی اگه یک نفر هم ازمون باقی مونده باشه، باز هم تا آخرین نفس می‌جنگیم.

الانم اومدم بهت بگم، مرگخوارها که حسابشون مشخصه و به زودی قراره باهاشون تسویه حساب کنیم.

ولی تو...

تویی که با رأی همین محفلی‌ها روی این صندلی نشستی و حالا اینجوری از پشت خنجرت رو فرو کردی توی کمر ارتش روشنایی... نمی‌دونم چجوری و یا کجا. اما بهت پیشنهاد می‌کنم هر چی پول توی این مدت جمع کردی خرج کن و یه سوراخ موش درست حسابی بخر!

از امروز، تو برای محفلی‌ها همونقدر دوست حساب میشی که لرد ولدمورت حساب میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تاپیک انجمن
پاسخ: اتاق خون!
ارسال شده در: دوشنبه 21 مهر 1404 21:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

خلاصه: در آغاز، هلگا برای جلوگیری از خون‌ریزی با لرد ولدمورت توافقی ناپایدار می‌کند تا مردم را آرام نگه دارد و از حمایت از محفل ققنوس بازدارد. در همین زمان، آقای تال که از این معامله باخبر شده، با معجون تغییرشکل خود را به جای لوسیوس مالفوی جا می‌زند و به خانه‌ی ریدل‌ها نفوذ می‌کند تا کوین کارتر را بدزدد. اما در آنجا حضور مرموز سالازار را احساس می‌کند و درک می‌کند نقشه‌ای عمیق‌تر در جریان است. همینطور متوجه می‌شود که کوین به همراه یک نفر دیگر به سمت خانه 12 گریمولد رفته.
از سوی دیگر، گادفری در خانه‌ی گریمولد گرفتار نسخه‌ی تقلبی تال می‌شود — مرگخواری به نام آستریکس که با چهره‌ی تال ظاهر شده و او را در برابر انتخابی اخلاقی می‌گذارد: نجات دوستانش یا فدا کردن کوین. گادفری با رنج و تردید، راه سوم را برمی‌گزیند و خود را تسلیم مرگخواران می‌کند تا کودک را نجات دهد. آستریکس نقابش را برمی‌دارد و او را به خانه‌ی ریدل‌ها می‌برد، جایی که پیش‌تر انفجار ناشی از فرار تال، مرگخواران را دچار آشوب کرده است. در آنجا سیبل تریلانی ظاهر می‌شود و از پیش‌بینی وقوع این اتفاق سخن می‌گوید، گویی همه‌چیز از پیش در طرحی بزرگ‌تر بوده است.
در نهایت، گادفری در برابر سیبل قرار می‌گیرد؛ گفت‌وگویی میان تاریکی و روشنایی در می‌گیرد، درباره‌ی انسانیت، انتخاب و جاودانگی. سیبل او را وادار می‌کند درون خود و در آینه‌ی حقیقت نگاه کند.


هوای آشپزخانه‌ی خانه‌ی گریمولد مثل همیشه بوی چوب کهنه، نان تست سوخته و جادوی قدیمی می‌داد. شعله‌های آبی‌رنگ زیر قابلمه‌ها بی‌صدا می‌سوختند، اما کسی حواسش به غذا نبود. محفلی‌ها دور میز نشسته بودند و تنها صدای چوب‌دستی‌ای که بی‌اختیار بر لبه‌ی میز می‌کوبید شنیده می‌شد. صدای آقای تال بود.

صورتش رنگ نداشت، و لکه‌ای از دود هنوز روی گونه‌اش نشسته بود. وقتی بالاخره سکوت را شکست، صدایش خسته‌تر از همیشه بود:
- اونجا پر از تاریکی بود. نه فقط جادوی سیاه، یه چیز... زنده‌تر. هنوز سنگینی وجود سالازار اسلیترین توی وجودم باقی مونده! اصلاً نمی‌دونم چرا اونجا بود و چجوری من را شناخت!

ریگولوس ابرو در هم کشید.
- خودِ سالازار؟ مطمئنی؟

تال سرش را تکان داد.
- نه خودش نبود. نمی‌دونم اصلاً چی بود. می‌دونست من اونجام، ولی کاری نکرد. فقط نگاه کرد. مثل کسی که همه چیز رو می‌دونه و منتظر افتادن یه اتفاقه!

لیلی آرام گفت:
- یعنی... گذاشت فرار کنی؟

- بیشتر فکر می‌کنم تلاش کرد من فرار کنم! واقعاً هیچ راهی نداشتم. اگه به بقیه خبر می‌داد یا حتی اگه خود ولدمورت می‌اومد من هیچ شانسی نداشتم. تنها سودی که رفتنم به خونه ریدل داشت، این بود که فهمیدم اونا خودشون کوین رو به همراه یه نفر دیگه فرستادن اینجا!

مودی زیر لب غرید:
- یعنی چی فرستادن اینجا؟ کسی نمی‌تونه وارد این خونه بشه! مگه اینکه یکی راهش داده باشه!

چشم مصنوعی مودی دیوانه وار دور اتاق چرخید و چهره‌ی تک تک محفلی‌ها را بررسی کرد. هیچوقت به هیچکس اعتماد نداشت! از لیلی و ریگولوس گرفته تا همین تال و... گادفری!
این بار هر دو چشم مودی با همدیگر برگشتند تا به صندلی زهوار در رفته‌ در سایه کنج دیوار، که جایگاه همیشگی گادفری بود، نگاه کنند. اما نبود خون‌آشام در آنجا از عجیب‌ترین اتفاقاتی بود که آن شب در حال رخ دادن بود.

سکوتی کوتاه حکم‌فرما شد. همه نگاه‌ها هم‌زمان به جای خالی گادفری دوخته شده بود. محفلی‌ها همان قدری که نگران نبود دوستشان بودند، از واکنش مودی هم می‌ترسیدند. مودی که هیچ وقت به خون‌آشام اعتماد نداشت!

ناگهان اما لیلی از جای خودش بلند شد و با خشم خطاب به همه گفت:
- همه ما به گادفری اعتماد داریم! اگه هم قرار بود به ما خیانتی کرده باشه، تا الان باید همه‌مون مرده بوده باشیم! پس تنها نتیجه‌ای که میشه گرفت اینه که گادفری الان در خطره!

مودی همچنان ساکت بود.

ریگولوس زیر لب گفت:
- منطقی به نظر می‌رسه. احتمالاً توی تله مرگخوارا افتاده و حالا هم دست اوناست! نمی دونم قراره باهاش چیکار...

تال حرفش را برید.
- من یه راهی دارم که که می‌تونم مطمئن بشم.

کمی مکث کرد، بعد نگاهش را از چهره‌ی تک‌تک آن‌ها گذراند.
- یه چیزی هست که باید بدونین. من... سال‌های زیادی با خون‌آشاما زندگی کردم. با لارتن، با ونچا... سال‌ها قبل از اینکه محفل ققنوس یا مرگخواری وجود داشته باشه. خون‌آشام‌هایی که به همدیگه اعتماد دارن و رابطه دوستی برقرار می‌کنن، یه توانایی پیدا می‌کنن که خیلی کوتاه با همدیگه ارتباط ذهنی برقرار کنن. من هم این کار رو کردم و با دوستان خون‌آشامم... زمانی که زنده بودن... ارتباط برقرار می‌کردم.

مودی با تردید و بی‌اعتمادی همیشگی‌اش گفت:
- و فکر می‌کنی می‌تونی باهاش حرف بزنی؟!

تال فکری کرد.
- بستگی داره. اگه به من اعتماد پیدا کرده باشه، شاید! البته اینجوری نیست که بتونیم با همدیگه حرف بزنیم. فقط انگار احساسات و حال این لحظه‌ش رو متوجه می‌شم.

اتاق ساکت شد. همه نگاهشان را به او دوخته بودند. تال چشم‌هایش را بست و دستش را روی میز گذاشت. نفس‌هایش آرام‌تر شد. شعله‌ی چراغ روی شیشه‌ی شراب لرزید، و هوا برای چند ثانیه انگار ایستاد.

بعد ناگهان تال نفسش را برید و با وحشت چشم باز کرد. دستش را روی میز کوبید و چند گام عقب رفت.
- اوضاعش خیلی بده! به شدت ترسیده! هر کاری که دارن باهاش می‌کنن، داره جلوش مقاومت می‌کنه، ولی خودش هم نمی‌دونه که می‌تونه دووم بیاره یا نه!

لیلی جلو آمد.
- یعنی دارن شکنجه‌ش می‌کنن؟!

- نه قضیه فیزیکی نیست! یه جورایی این حس رو داشتم که داره با خودش می‌جنگه!

همه ساکت شدند. فقط صدای تیک‌تاک ساعت روی دیوار بود. حس ناامیدی در فضا پخش شد. حتی چای داغ روی میز سرد شده بود. هیچ‌کس حرفی نمی‌زد.

ناگهان صدایی خشن و پرطنین از گوشه‌ی اتاق بلند شد.
- خب، چی کار می‌کنین؟ می‌شینین اینجا و دست روی دست می‌ذارین؟

همه برگشتند. آلستور مودی حالا ایستاده بود و به سمت وسط آشپزخانه حرکت می‌کرد. پای چوبی‌اش روی سنگ کف آشپزخانه تق‌تق می‌کرد. نگاهش میان‌شان چرخید، و بعد با فریاد گفت:
- اگه این چیزایی که تال می‌گه درست باشه چرا هنوز نشستین؟!

ریگولوس با صدایی آرام گفت:
- آلستور، ما نمی‌تونیم بی‌گدار به آب بزنیم. اونا اون‌جا خیلی زیادن...

مودی حرفش را برید.
- گور پدرشون! فکر می‌کنی از روزی که محفل تشکیل شده، چیزی غیر از این بوده؟! همیشه اونا زیاد بودن و ما کم!

تال زیر لب گفت:
- اگه بریم، ممکنه هممون...

مودی با خشم فریاد زد:
- من ترجیح می‌دم که بمیرم ولی مثل یه ترسو اینجا نشینم!

سکوتی سنگین بعد از فریاد او افتاد. هیچ‌کس نگاهش را از دیگری نمی‌دزدید. لیلی در نهایت چوبدستی‌اش را از جیب بیرون آورد و از جایش بلند شد. به سمت مودی رفت و پشت سرش ایستاد.
یکی یکی همه اعضای محفل ایستادند و آماده جنگیدن شدند.

مودی بالاخره بعد از مدت‌ها لبخندی زد و گفت:
- خوبه... خوبه! فقط حواستون باشه که مستقیم اونجا ظاهر نشین. میریم لیتل هنگلتون. از اونجا سعی می‌کنیم یه جوری حمله رو انجام بدیم که عنصر غافلگیری دست ما باشه و ازش بهترین استفاده رو بکنیم. پس شلوغ بازی در نیارین!

چند دقیقه بعد، با صدای “پاق”های پی‌درپی، محفلی‌ها در مه تاریک اطراف لیتل هنگلتون ظاهر شدند.

اما دهکده، آرام نبود. آسمان از دود سیاه پر شده بود، بوی گوشت سوخته همه جا پیچیده بود. شعله‌ها از پشت سقف‌ها زبانه می‌کشیدند، و صدای فریاد مردم در شب گم می‌شد.

ریگولوس با وحشت گفت:
- خدایا... اینجا چه خبره؟

و بعد او را دیدند.

در میان آتش، قامت گادفری بود که با چشمان سرخ و درخشان ایستاده بود. خون از دستان و لبانش می‌چکید. در هر حرکتش جادوی سیاه شعله می‌کشید.
لیلی چند قدم جلو رفت، صدایش میان فریادها گم شد.
- گادفری! نه... این تو نیستی...!

اما فریاد او در میان شعله‌ها بی‌پاسخ ماند.
آن شب، لیتل هنگلتون دیگر دهکده نبود... جهنمی بود که از دلِ یک آیینه برخاسته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1404/7/21 22:33:34
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1404/7/21 22:33:58
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1404/7/21 22:34:20
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1404/7/21 22:35:10
تاپیک انجمن
پاسخ: بنیاد مورخان
ارسال شده در: دوشنبه 31 شهریور 1404 00:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ترین‌های تابستان 1404 محفل ققنوس با توجه به فعالیت ناچیز گروه برگزار نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تاپیک انجمن
پاسخ: بانک جادوگری گرینگوتز
ارسال شده در: جمعه 21 شهریور 1404 21:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

 لیست فعالیت محفل ققنوس مرداد 1404 


دارایی فعلی: 70 گالیون


نام تاپیک تعداد پست ارزش هر پست سرمایه دریافتی
زندگی و نیرنگ‌های آلبوس دامبلدور 1 2 گالیون 2 گالیون
دنیای وارونه 1 2 گالیون 2 گالیون
سفیدترین سفید! سیاه‌ترین سیاه! 1 2 گالیون 2 گالیون
اتاق شماره 237 1 2 گالیون 2 گالیون
جمع کل 8 گالیون

ققنوس معما: 2 پست
بزرگ‌ترین دشمن: 2 پست
پیام پاترونوس: 3 پست

+ پاداش 10 رول در مرداد ماه: 15 گالیون


گزارش فعالیت محفل در اسفند، فروردین، اردیبهشت، خرداد و تیر:

در پایان باز می‌شوم: 1 پست
بحث‌های سر میز غذا: 1 پست
محفل به روایت فتح: 3 پست
اتاق شماره 237: 1 پست
دنیای وارونه: 1 پست
زندگی و نیرنگ‌های آلبوس دامبلدور: 2 پست
همانند یک سفید اصیل بنویسید: 8 پست

+ مالیات اعضا به ترتیب در ماه‌های اسفند، فروردین، اردیبهشت، خرداد، تیر و مرداد: 44 گالیون + 31 گالیون + 30 گالیون + 63 گالیون + 10 گالیون = 178 گالیون

بانک جادوگری گرینگوتز - باجه دو

درآمد 269 گالیون مرداد ماه جبهه محفل ققنوس تایید شد.
سرمایه قبلی: 70 گالیون
سرمایه جدید: 339 گالیون

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1404/6/21 21:46:30
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1404/6/21 21:47:25
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1404/6/21 21:47:45
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1404/6/21 21:48:48
ویرایش شده توسط گابریلا پرنتیس در 1404/6/21 23:19:59
ویرایش شده توسط گابریلا پرنتیس در 1404/6/22 0:04:06
تاپیک انجمن
پاسخ: دنیای وارونه
ارسال شده در: دوشنبه 10 شهریور 1404 22:04
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

خلاصه تا آخر این پست: محفلیا یک جعبه‌ی موسیقی بی‌نام و نشون دریافت کردن که از بی‌خطر بودنش مطمئن نیستن. بعد از باز کردن جعبه با یک کاغذ مواجه می‌شن که خبر از سرگرمی چند مرحله‌ای می‌ده و اولیش یه معماس. اما قبل از اینکه تلاشی برای حل معما بکنن، با همدیگه مشغول حرف زدن و دعوا کردن میشن، که متوجه می‌شن، اسم همدیگه رو یادشون نمیاد و فکر می‌کنن یه افرادی همراهشونن که اصلاً اونجا نیستن. آخر سیریوس چشمش به جعبه موسیقی می‌خوره و میفهمه اون جعبه داره کار می‌کنه و شاید همون باعث این شده که حافظه‌شون مختل بشه.


دامبلدور همینطور که لبخندش به لبش بود نگاه نافذش رو به یک یک محفلی‌ها انداخت و منتظر واکنش‌های اونا به این سخن حکیمانه‌ش بود.

- هِه؟! گراوپ خسته!

سیریوس به نمایندگی از بقیه که مثل خودش گیج شده بودن این رو گفت و دوباره همه نگاه‌ها به سمت پیرِ همه چیز دون محفل برگشت.

دامبلدور یه پاستیل خرسی از توی جورابش در آورد، بازش کرد و چندتاش رو با همدیگه توی دهنش انداخت و گفت:
- میگما! بعضی وقتا برای تداوم دوستی، باید اسم دوستامون یادمون بره که بتونیم بهتر به کمکایی که بهمون کردن و قراره بکنن فکر کنیم! آلبوس دامبلدور

بازم کسی چیزی نفهمید. همه دوباره به همدیگه نگاه می‌کردن که ببینن آیا کسی چیزی دستگیرش شده یا نه! اما دریغ از حتی یه نفر!

ریگولوس دستی به موهای لختش کشید و اونا رو از روی صورتش کنار زد و جویده جویده گفت:
-  ام... پروفسور میشه یه کمی بیشتر توضیح بدین؟ اونجوری که باید و شاید هنوز عمق مطلب برامون جا نیفتاده!گیج

پروفسور دامبلدور که عشق کرده بود هیشکی حرفش رو نفهمیده دست کرد توی کمربند شلوارش و یه نوشابه کوکاکولا مشکی کشید بیرون. یه قاشق فلزی هم از توی ریشاش در آورد. با صدای پالاقی در نوشابه را باز کرد و قل‌قل‌قل‌قل یه قلپ بزرگ نوشابه سر کشید. بعد همینطور که دهنشو با پشت دستش پاک می‌کرد دوباره شروع به توضیح دادن کرد:
- بذارین تا یه جور دیگه بهتون بگم. فرض کنید که یه دوستی دارید. باهاش در رفت آمدین. یه ارتباط خوبی با هم دارین. حالا من میگم شاید یه موقع هایی هم برای تداوم این دوستی، اسم دوستانمون یادمون بره تا بتونیم بهتر به کمکایی که بهمون کردن و قراره بکنن فکر کنیم! پیرمرد

مودی که دیگه اعصابش بوی تخم مرغ گندیده گرفته بود با پای مصنوعیش زد زیر میز و فریاد کشید:
- مردک تو هم دیگه پی‌پیش رو در آوردی! هی همونو تکرار می‌کنی و فقط اولش رو عوض می‌کنی! خب عین بچه جادوگر بگو یه جمله قلمبه سلمبه از خودم در آوردم که هیشکی نفهمه و رخ ریونکلاو بگیرم! عصبانی

دامبلدور در حالی که دستش داشت توی جیب ساعتیش دنبال یه بسته چیپس می‌گشت، وسط راه خشکش زد! دستشو از جیب ساعتیش بیرون کشید و با نگاهی سرد به مودی زل زد! توی چشماش اشک حلقه زده بود!
- این بود جواب من؟ این بود نتیجه زحمات من؟! خب منم آدمم دیگه. منم اشتباه می‌کنم. خیلی آدم بی‌درکی هسی. بیا اصلاً این محفل مال تو. دیگه نه من نه این محفل! بغض

چند لحظه بعد دامبلدور غیب شد و رفت.

در حالی که سکوتی تالار رو فرا گرفته بود، لیلی در حالی که با سر به مودی اشاره می‌کرد، آروم زیر لب از گادفری پرسید:
- میگم... این آقاهه کیه؟ چرا سر اون آقا ریش سفیده داد زد؟

گادفری لبخندی زد و گفت:
- عجیبه که اینو نمی‌شناسی! همه اعضای محفل این رو می‌شناسن. این چیزه دیگه... ام... صبر کن الان میگم. نمی‌دونم چرا اسمش یادم نمیاد! جوزفین اسم این آقا چی بود؟هوووم؟

بعد اطرافش رو نگاه کرد و دنبال جوزفین گشت. اما هیچ جوزفینی جواب نداد!

سیریوس زد زیر خنده و در حالی که گادفری رو مسخره می‌کرد گفت:
جوزفین کیه؟ توهم زدی برای خودت؟ ما اینجا جوزفین نداریم. گابریل این رفیقمون خیلی انگار رد داده دیگه! خنده بازار

همینجوری که برگشته بود و سعی می‌کرد با آرنج به گابریل بزنه تا با همدیگه به اون شخص رنگ پریده بخندن، کسی به نام گابریل رو پیدا نکرد!

هیبرنیوس که تازه یه بوهایی داشت می‌برد زیر لب گفت:
- منم اسم هیچکدومتونو یادم نمیاد! فک می‌کردم ابولولو اینجاست ولی اونم نیست! سورپرایز

مودی یه بار دیگه، این بار با پای غیر مصنوعیش زیر میز زد و داد کشید:
- از بس ابلهین که هر چی می‌گم «هوشیاری دائمی» حالیتون نمیشه! الان فک کنم یه طلسمی چیزی داره رومون اجرا میشه که احمق شدیم! بی اعصاب!

درست زمانی که سیریوس قصد داشت اعتراض کنه و به مودی بگه که خیالاتی شده نگاهش به همون جعبه موسیقی افتاد که حالا داشت کار می‌کرد. بدون اینکه کسی کوکش کرده باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تاپیک انجمن
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: پنجشنبه 6 شهریور 1404 20:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

الستور مودی رو هر کسی که حتی یک بار دیده باشه، هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنه. نه فقط به خاطر اون چشم باباغوری آبی‌رنگی که بی‌وقفه در کاسه‌اش می‌چرخید و همه‌چیز رو می‌دید؛ بلکه به خاطر حال‌وهوای عجیب و سنگینی که همیشه همراهش بود. انگار با خودش بخشی از میدان جنگ رو هر جا می‌رفت، می‌برد.

زخم‌هاش، بخشی از ظاهرش بودن. مثل نقشه‌ای، روی صورت و بدنش حک شده بود تا یادآوری کنه که چند دهه در برابر جادوگرای سیاه جنگیده. یه پای چوبی که هر قدمش با صدایی خشک روی زمین می‌کوبید و چشم جادویی که حتی پشت سرش را هم بی‌دفاع نمی‌گذاشت. برای خیلی‌ها این ظاهر، نماد ترس بود؛ اما برای کسایی که از نزدیک می‌شناختنش، این زخم‌ها بیشتر نشونه‌ی سرسختی و فداکاری بودن.

مودی برخلاف خیلی از اعضای محفل ققنوس، هیچ‌وقت اهل شوخی یا نرم‌خویی نبود. اعتماد کردن براش چیزی نایاب بود. همیشه جمله‌ی معروفش رو تکرار می‌کرد:
«هوشیاری دائمی!»
و واقعاً هم بهش عمل می‌کرد. کسی که زندگی‌اش روی مرز باریکی بین امنیت و هرج‌ومرج سپری می‌شد. حتی توی جمع دوستانش، هیچ‌وقت پشتش رو کامل به کسی نمی‌کرد. این شکاک بودن به نظر بعضی‌ها جنون بود، ولی واقعیت این بود که همین شکاک بودن بارها جون خیلی‌ها رو نجات داده بود.

قدش بلند و هیکلش هنوز هم تنومند بود، با وجود تمام تلفات جسمی. وقتی توی اتاق وارد می‌شد، اول صدای پای چوبیش رو می‌شنیدی و بعد اون نگاه تیز و بی‌رحم که انگار لایه‌های روح آدم رو می‌خراشید. اما زیر این ظاهر زمخت، یه چیز دیگه هم بود: حس وظیفه. همون چیزی که باعث شد سال‌ها تعقیب مرگ‌خوارا، کمین‌ها، و شکنجه‌ها رو تحمل کنه.

مودی برخلاف شایعه‌هایی که درباره خشونتش می‌گفتن، هیچ‌وقت آدمی نبود که از روی نفرت بجنگه. جنگ برای اون فقط یه وظیفه بود؛ سخت، بی‌پایان و پر از بهایی که هر روز بیشتر می‌شد. شاید همین باعث شده بود انقدر خشن و خشک بشه. انگار هر لبخندی که توی زندگی‌اش زده بود، پشت همون چشم چرخان دفن شده بود.

چوبدستیش بلوط سیاه بود، با مغزی از رگ قلب اژدها. مودی با این چوبدستی کمتر طلسم‌های نمایشی اجرا می‌کرد. بیشتر کارش طلسم‌های محافظتی، ضدجادو، و حمله‌های دقیق بود. جادویی که توی دستاش بود، همیشه هدفمند و بی‌رحمانه به سمت دشمن نشونه می‌رفت.

خیلیا مودی رو یه سرباز شکسته می‌دونستن، یه یادگار از روزگار جنگ که دیگه نمی‌تونه توی زمانه جدید جا بگیره. ولی حقیقت این بود که دنیا هنوز به همچین آدمایی نیاز داشت. کسی که همیشه آماده باشه، حتی وقتی بقیه در آرامش کاذب فرو رفتن. کسی که بار جنون، ترس و زخم‌ها رو به دوش بکشه تا بقیه بتونن یه روز دیگه نفس بکشن.

مودی شاید هیچ‌وقت قهرمان محبوب کتاب‌های تاریخ نشه، اما برای اونایی که می‌دونن چه قیمتی پرداخته شده، همیشه نماد همون چیزیه که خودش تکرار می‌کرد:
«هوشیاری دائمی، یا مرگ!»

*** انجام شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/7 17:49:09
تاپیک انجمن