جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  75 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  147 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  259 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  251 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  337 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  237 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

پاسخ: اتاق زیر شیروانی ریونکلاو
ارسال شده در: یکشنبه 6 اردیبهشت 1405 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
- چتونه پَ! گرمم بود، کولر روشن کردم دیگه.

کاساندرا و هلنا که همون‌جا وایساده بودن و با داد و فریاد با یکی از اون سوی تالار حرف می‌زدن، خونِشون به جوش اومده بود.
- فکر کردیم پنه‌لوپه اومده!
- چی‌چی اورده؟ با صدای چی؟

کاساندرا که فکر می‌کرد این موضوع اصلا شوخی بردار نیست، یه داد سرِ کسی که اون‌ور تالار بود کشید و بعد هم نشست پشت میزش تا به کارش ادامه بده و پنه‌لوپه رو پیدا کنه. حتی نزدیک بود گوی پیشگوییش رو پرت کنه سمت اون‌ور تالار و تیری در تاریکی بزنه، ولی خب گوی با ارزشش بیشتر از اینا براش مهم بود.

و اما پنه‌لوپه... همین‌طور که داشت توی وسایل زیرشیروانی می‌گشت، چشمش به یه چیزی خورد. وسیله رو برداشت. ناگهان، لامپی بالای سرش روشن شد و نور گرمابخشی به کل زیرشیروونی تاریک بخشید. نور که اومد، پنه‌لوپه که تازه فهمیده بود زیرشیروونی پر از عنکبوته، به خودش لرزید و ترسید و گرخید و دوید و اومد پایین.
- جیغ! عنکبوت! رون ویزلی کجایی که ببینی عشقات اومدن.

پنه‌لوپه که نمی‌دونست روح‌ها هم می‌تونن لیز بخورن، کلی با عجله دوید و بله، لیز خورد و علاوه بر خودش، لامپ بالای سرش هم افتاد و شکست و باعث و بانیِ لامپ بالای سرش هم پخش زمین شد.
کاساندرا که انگار برق از سرش پریده بود، گفت :
چیه. چی شده. پنه‌لوپه اومد؟ چی شده!

اگر کسی صدا رو نشنیده بود، حالا با این جیغ و داد کاساندرا همه خبردار شدن. پنه‌لوپه که فکر می‌کرد هم‌گروهی‌هاش حتی یه فندق هم تو کله‌شون ندارن، کله‌اش رو می‌کوبید به دیوار که چرا نقشه‌ام نقش بر آب شده، ( هر چند چون روح بود، کله‌اش فقط می‌رفت تو گچ‌های دیوار ) اما خب، اشتباه می‌کرد دیگه! نوادگان روونا، بسی بسیار هوش داشتن.

- نگاه کنین! یه تخته‌ی احضار روحه!
- تخته‌ی احضار واسه چی؟
- پنه‌لوپه رو احضار می‌کنیم!

بله، به همین سادگی. در همین چند دیالوگ و دیالوگ‌های قبلش و دیالوگ‌های بعدش که چندان مهم نبودن، ریونیون تصمیم گرفتن که پنه‌لوپه رو احضار کنن.
چراغ‌هارو خاموش کردن، شمع‌هارو روشن کردن و همه دور تخته حلقه زدن.
کاساندرا پیش‌قدم شد.
- آیا تو اینجایی؟

پنه‌لوپه که کمی ناشی بود، کاری کرد که خودش هم نفهمید و داد و فریاد بقیه بلند شد.

- اینجاس!
- نکنه پنه نیست و روح یکی دیگه‌ست؟
- چی می‌گی آخه؟ مگه چندتا روح داریم اینجا!
- خب از کجا معلوم! شاید روح یه دانش‌آموز سال‌اولی باشه که سر امتحان معجون‌سازی سکته کرده.

کاساندرا با قیافه‌ای مثل کسی که بخواد به‌زور جلوی خودش رو بگیره که به عقل رفقاش شک نکنه، داد زد.
- بابا بشین سر جات، پنه‌لوپه‌س. حس می‌کنم. انرژی‌شو می‌گیرم.
- انرژیشو یا صدای لیز خوردنشو؟

پنه‌لوپه در حالی که پشت سر بروبچ ریون شناور بود، دست‌به‌سینه، زیر لب غرغر کرد:
- احضار؟ من همین‌جام خب! حالتون خوش نیستا!

ولی خب کسی نمی‌دیدش. حتی اگر روح هم نبود، از بس همه‌جا تاریک بود، دیده نمی‌شد.
پس ریونیون، بی‌اعتنا به حرف‌های پنه‌لوپه، به دعوا ادامه دادن.
- من که میگم پنه‌لوپه‌س.
- نیست.
- هست.
- باشه، پس بیا ازش بپرسیم!

سوال بعدی از پنه‌لوپه پرسیده شد.
- تو کی هستی؟

افرادی که لایک کردند



پاسخ: The Caspen Show
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
پارت بعد همه‌چی مشخص میشه.

افرادی که لایک کردند



پاسخ: The Caspen Show
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 19:38
نمایش جزئیات
آفلاین
صبر کن ببینم، چی گفتی؟

افرادی که لایک کردند



پاسخ: The Caspen Show
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 19:37
نمایش جزئیات
آفلاین
تا اومدیم پاک کنیم ویو خورد.

افرادی که لایک کردند



پاسخ: The Caspen Show
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 17:30
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا گرم بود و پنه‌لوپه و کاساندرا کلافه‌. کلافه‌تر از همیشه!
- بزنش به شارژ.
- خودت بزنش به شارژ.
- لجبازی نکن. میخوایم ویدیو بگیریم. اونم چه ویدیویی، اولین ویدیوی تاریخِ چنلِ پربارمون. پس بهتره بجنبی.

پنه‌لوپه‌ی ورپریده با ابروهای بالاجهیده غرغر کرد.
- تو این گرما؟ جانِ من… مغزم مثل ساندویچ ژامبون پشت شیشه‌ای شده که مغازه‌اش کولر نداره. کجا میخوایم بریم اصلا؟

کاساندرا با ذوق شروع کرد به حرف زدن. غافل از اینکه دوربین شارژ داره، روشنه، و صداش هم در حال ضبط شدنه.
- میریم پیش فرد و جورج! قراره از وسایل مسخره‌شون بخریم تا بیننده‌هارو به وجد بیاریم. و باید بگم که پنه‌لوپه، بهتره سرِ کیسه رو شل کنی.
این بهترین ایده برای شروع چنلمونه. شوخی‌های جادویی، انفجارهای کوچیک، شاید هم یکی دو تا فریاد هیجان‌انگیز... بالاخره بیننده ها دوست دارن دیگه.
بیننده‌های آینده. اگر این ویدیو پیدا شد و ما پیدا نشدیم، لطفاً به مادرم بگید من قصد داشتم فقط یه محتوای سرگرم‌کننده بسازم.

پنه‌لوپه یکه خورد. بد هم یکه خورد. صورتش مانند گچ که بود، گچی‌تر هم شد. درست مانند اوضاع.
- چرا باید بمیریم؟ من نمیخوام بمیرم. من هنوز جوونم. من آرزوها دارم.

کاساندرا با حالتی قهرمانانه و تصوری که انگار شنلش داره تو هوا تکان تکان می‌خوره و صدای عقاب، لبخندی از گوش تا بناگوش زد.
- مگه نمی‌دونی؟ ورودی دیاگونو بستن. باید دونه‌دونه‌ی سنگ‌فرش‌های کثافت ناکترنو طی کنیم و بعدم یه نیش ترمز بگیریم و بپیچیم تو دیاگون.

پنه‌لوپه پرید وسط قهرمان‌ بازی کاساندرا و شنلشو کشید روی سرش.
- کاسه کوزتو جمع کن. یعنی چی که بسته‌ست؟ مگه اونجا بزرگراهه که تعمیرات داشته باشه؟
- حالا که اینطوره تو هم لپ‌لپ هاتو جمع کن. میگن یه جن خونگی توی یکی از مغازه‌ها عطسه کرده، بعدم چند تا قفسه منفجر شده، بعدشم وزارتخونه اومده گفته تا اطلاع ثانوی بسته‌س. حالا پاشو. باتری رو بزن به شارژ کامل، بعد میریم. نور ناکترن هم برای ویدیو خیلی دراماتیکه.
- دراماتیک که هست… مخصوصاً وقتی اولین و آخرین چیزی باشه که ضبط می‌کنیم.

در همین لحظه صدای بوق کوتاهی از دوربین اومد. هر دو ساکت شدن. خیلی آهسته، مثل کسایی که تازه فهمیدن در حال قدم گذاشتن روی مین هستن، سرشان را به سمت دوربین چرخاندن. چراغ قرمز دوربین در حال چشمک زدن بود.
پنه‌لوپه با لحنی که انگار می‌خواد همه‌چیز رو تحت کنترل داشته باشه و مچ کاساندرا رو بگیره، گفت :
- کاساندرا... این از کی روشنه؟ هوم؟

کاساندرا خم شد، صفحه‌ی کوچیک دوربین رو نگاه کرد… و لبخندش آروم آروم محو شد. پنه‌لوپه هم نگاهی به صفحه ی دوربین انداخت و صورتش مانند کسی شد که تازه انگشتش رو داخل پریز برق کرده.
- خب… یه خبر خوب دارم. و یه خبر بد. خبر خوب اینه که اولین ویدیوی چنلو ضبط کردیم. خبر بد هم اینه که همین الان دستم خورد و ویدیو رو منتشر کردم و حالا، جرج و فرد بابت ضد تبلیغی که تو ویدیومون انجام دادیم ازمون شکایت می‌کنن.


پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: دوشنبه 31 فروردین 1405 23:03
نمایش جزئیات
آفلاین
پنه‌لوپه کلیرواتر VS لیلی لونا پاتر

سوژه : هزارتو



هزار‌توی ذهنم از آن لحظه شکل گرفت که فهمیدم هر راهرو، یک چهره‌ی آشنا را در خود پنهان کرده است، و هر پیچ مرا به یکی دیگر از شخصیت‌هایم می‌رساند.
راهروی جنون، راهروی عصبانیت، راهروی غرور. و همان‌طور تا ابد؛ راهروهایی تشکیل شده از مصیبت‌های شر و آرزوهایی ناکام، که تمامی نداشتند. آن هزارتوی افکار، زندانی‌ست که زندان‌بان آن می‌خواهد مرا زجر دهد و تا ابد پا بندِ آهنینِ اسیر بودن را به پایم ببندد. هرچند که زندان‌بان، خودِ مریض‌احوالم باشد.
کاش می‌توانستم از آن هزارتوی لعنتی فرار کنم، دیوار‌ها را بشکنم و به ته راه برسم. ته جاده‌ای که مرا به خوش‌بختی‌ای که تمام لحظات زندگی‌ام انتظار آن را می‌کشیدم، می‌برد.
اما می‌بایست با آن رو‌به‌رو می‌شدم. راه خروجی وجود نداشت. نمی‌توانستم هزارتویی که درونِ خود من است را بشکنم، زیرا اگر می‌شکستمش، خودم هم با آن، مانند عروسک چینی‌ای ظریف، می‌شکستم و میان آوار له می‌شدم.
هزار‌تو آرام‌آرام تنگ‌تر می‌شد، انگار دیوارها نفس می‌کشیدند و با هر دم آن‌ها، نفس‌های من به شماره می‌افتادند و مرا بیشتر در خود می‌فشردند. صدای قدم‌هایم در سکوتی سنگین می‌پیچید. سکوتی که نه از آرامش، بلکه از حضور چیزهایی بود که می‌دانستم وجود دارند، اما نمی‌خواستم بهشان نگاه کنم.

راهروی جنون. راهرویی که اگر پا روی فرشِ قرمزش که تو را به راه رفتن می‌طلبد بگذاری، شاید دیگر هیچ‌وقت نتوانی نور خورشید را ببینی و دنیا برایت فقط و فقط یک لکه‌ی سیاهِ پررنگ در دلت جای بگذارد.
زمزمه‌های نامفهوم دمِ گوشَت، تو را تا مرز دیوانگی می‌برد. راهرو ساده است. بدون پیچ و خم. اما تنها کسی می‌تواند آن را رد کند، که به صداهای درون گوشَش و موج‌هایی که او را به در و دیوارِ ذهنش می‌کوبانند، مقاوم باشد.
قدم در آن راهروی جنون گذاشتم؛ راهرویی که مطمئن بودم مرا به انتهای هزارتو می‌رساند. راهرویی که آرام‌آرام ذهنم را در مشت گرفت، مرا تا لب مرز دیوانگی کشاند و از همان ایوانِ لرزان، به دره‌ی پوچی هل داد. حالا چیزی جز مجنونی سرگردان نیستم؛ دیوانه‌ای که درونش را چیزی جز تاریکی مطلق فرا نگرفته است. مغزم فرمانبردار نیرویی شده که حتی خودم نیز چهره‌اش را نمی‌شناسم. تنها چیزی که برایم باقی مانده، آگاهی تلخی است از رسیدنم به مرز پوچی. جایی که خودم را مانند چیزی تهی پیدا می‌کنم. هدف آن بود که هزارتوی کاذب شخصیت را پشت سر بگذارم و بر تمام بدی‌هایم غلبه کنم، اما تنها، شخصیتِ خودم می‌تواند مرا خنثی کند. و چه حیف که نتوانستم طعم پیروزی بر او را زیر زبانم مزه‌مزه کنم و بچشم و تنها چیزی که نصیبم شد، طعم زهرمار باخت بود و البته، انسانیتی که زیرِ بارِ دیوارهای سنگین هزارتو، خرد شده است. حالا احساسی دارم مانند حضور یک دمنتور در اتاقی که هیچ راه فراری ندارد. دمنتوری که مانند یک سایه، هر کجا که بروم دنبالم می‌آید و هر لحظه به دنبال سر کشیدنِ جامِ شور و شوق زندگی من است و من هم، یک آدم بی‌ همه چیزِ بی دفاع هستم.

خود را در اتاقی پیدا می‌کنم. خالی و پوچ. این تنها وجه مشترکم با اتاق است. حتی از آن هزارتوی کذایی هم بدتر است. هزارتویی که، خودم را کشان‌کشان با روانِ متلاشی شده، از آن بیرون کشیدم. نور سردی از میان میله‌های باریک پنجره روی کف اتاق افتاده است. نور، اما گرما ندارد؛ فقط لکه‌ای کم‌رنگ است روی زمین خاکستری. بوی دارو و الکل در هوا شناور است، بویی که انگار برای کشتن هر خاطره‌ای ساخته شده.
بوی مرگ موش، برای موش‌های کثیف دنیا که هیچ ارزشی ندارند و همان بهتر که بر اثر "مسمومیت غذایی"، هلاک شوند. صدای قدم‌هایی در راهرو می‌پیچد. آهسته، منظم. مثل ضربان قلبی که دیگر به من تعلق ندارد.
می‌گویند اینجا تیمارستان است.
کلمه‌ی عجیبی است. تیمارستان. جایی که ظاهرا باید آدم‌ها را در آن درمان کنند. اما من حس نمی‌کنم چیزی در من درمان شده باشد. اگر هم چیزی تغییر کرده باشد، فقط این است که دیگر نمی‌دانم چه کسی هستم.
آن هزارتو مرا تغییر داد. درست است که از آن فرار کردم، اما به چه قیمت؟ به قیمت از دست دادنِ همه‌چیز.
ویرایش شده توسط پنه‌لوپه کلیرواتر در 1405/1/31 23:11:26


پاسخ: کارهای کثیف
ارسال شده در: دوشنبه 31 فروردین 1405 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
چرکولک آن تاپ.

افرادی که لایک کردند



The Caspen Show
ارسال شده در: پنجشنبه 27 فروردین 1405 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
- سلام! بنده پنه‌لوپه کلیرواتر هستم و اینجا کانال...
- هوی. بذار من حرف بزنم!
- نه من!
- نه خودم.
- داشتم میگفتم، اینجا یه کانال جوتیوب مشترک بین من و کاساندرا ئه.
خب… اینجا کانال ماست؛ یه کانال کاملاً آروم، که کل محتواش، ولاگه. ولی نه یه ولاگ عادی!
- گاهی فیلم‌بردار که بعضی مواقع من؛ و یا بعضی مواقع پنه‌لوپه‌ست، رسماً وارد ویدیو می‌شه، و نتیجه‌ش می‌شه همون بلبشویی که شماها خیلی دوست دارین.
- هدفمون اینه که از همین اتفاقات ساده‌ی روزمره، یه محتوای باکیفیت برای شما بسازیم؛ بدون سناریوی آن‌چنانی، بدون ادا.
- خب دیگه! خوش اومدین به کانال…
- کَسپن شو!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/2/21 0:08:07


پاسخ: بررسی پست‌های انجمن مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 فروردین 1405 14:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سلاااااااام به آستریکس. ممنون بابت نقد قبلی.
خواهشمندم این پست رو هم نقد کن. سعی کردم شخصیت‌پردازی رو حرفه‌ای تر کنم. ممنون. ( وی آب دهانش را قورت می‌دهد تا حرف دیگه‌ای راجع به پستش از دهانش بیرون نپرد. )

افرادی که لایک کردند



پاسخ: مرگخواران دریایی!
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 فروردین 1405 13:59
نمایش جزئیات
آفلاین
همان‌طور که لیسا و بقیه‌ی خورندگان مرگ؛ راجع‌ به تله‌گذاری برای ارباب خودشان حرف می‌زدند، چشمان لرد روشنایی گرد شد و طوری که انگار چیزی دیده است به افق خیره شد.
- جوون. اهم. او به‌قدری فریبنده است که برای لحظه‌ای یادمان رفت حسن کچل می‌باشیم. ما... تاحالا در عمرمان به این‌گونه عاشق نشده بودیم.

مرگ‌خواران هم همان میمیک صورت خنده‌دار را به خود گرفتند و ورزشی حسابی به عضلات صورت خود دادند. طوری که عضلات صورت، " یک، دو، سه، حالا بیا وسط! " گویان، تکان تکان می‌خوردند.
بلاتریکس و دلفی هم مستثنی از این قاعده نبودند.
- کی؟ کدوم؟ کجا؟ کِی؟ کدوم زنی جرات کرده چشم تو رو بگیره.
- ددی؟ این چه کاری بود؟

لرد که حالا به علت درد زیاد روی ویلچر نشسته بود، سرش را مانند جغد برگرداند و گفت :
- ایی، بلاتریکس. ما شوهر تو نمی‌باشیم. موهای بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه و واه و واه. بوی بد هم که میدی. نظرت چیه یه دوش ریز بگیری؟ اگر دماغ نداشته‌مان به بوییدن این بو ادامه دهد، قطعا باز هم مریض‌الاحوال خواهیم شد.

آینه‌ای جیبی از آسمان نازل شد و در درون دستان بلاتریکسی که حسابی کفری شده بود، افتاد. خود را در آن نگاه کرد. لرد راست می‌‌گفت. موهایش وزوزی بود. ناخن‌هایش دراز بود. تازه؛ بوی بد هم می‌داد. چطور تا آن لحظه نفهمیده بود؟ کله‌اش را خاراند. طوری که انگار دارد محتوای کله‌اش را هم می‌زند. البته که تمام این خصوصیاتش، با دمپایی لا انگشتی‌ای که پوشیده بود و دامن بلند آبی‌ای که بر تن داشت، در تناقض بود.
با این حال، هیچ به روی خودش نیاورد. به افق خیره شد. زن بلوند بود، چشمانش آبی بود و خصوصیات بلاتریکس را نداشت.
- خیلیم خوبم. اصلا ببینم، کی به توی کچل بی دماغ روی ایراد گرفتن منو داده ها؟

و قبل از اینکه دعوایی حسابی صورت بگیرد؛ لیسا پا در میانی کرد.
- وایسیییییین! همین که لرد عاشق شده خودش خیلیه.

سرش را به مرگ‌خواران نزدیک کرد و حرفش را ادامه داد.
- الان می‌تونیم به بهانه‌ی اون زن گیرش بندازیم.

بلاتریکس جیغی کشید.
دلفی هم پشت بند او.
حتی نجینی هم به آن‌ها ملحق شد.
- پس شوهری من چی؟
- پس ددی من چی؟
- فس فس فس؟

تلما کف دستش را به نشانه‌ی اعتراض؛ پقی زد کف کله‌اش.
- شما مثلا مرگ می‌خورینا! این همه سال، این همه وعده؛ مرگ خوردن واسه‌ی مغزتون کافی نبود؟ خب اگر اون خانوم رو با لرد مزدوج کنیم، فقط لرد رو انداختیم تو تله تا نره یهو عضو محفل ققنوس شه. سرش گرم میشه. به محض اینکه عصر بشه؛ لرد به زنه نگاه هم نمی‌ندازه. اگرچه که خیلی زن مشکوکیه.

صورت تمام مرگ‌خواران پر از علامت سوال بود.
مرگ، چشم‌غره‌ای به تلما رفت.
- چطوری لرد رو به اون خانومه قالب کنیم؟ منظورم اینه که... ایشون خیلی با ابهت هستند ها، فقط یه مشکل ریز وجود داره. اگه اون زن مدرن و لاکچری لرد مارو ببینه؛ تنها کاری که می‌کنه گرخیدنه. به هر حال؛ صورت لرد، چه لرد روشنایی باشه چه لرد تاریکی، فرقی نمی‌کنه و از کل هیکل من هم ترسناک تره. چیکارش کنیم؟

تلما چشمانش را در حدقه چرخاند.
- من چمیدونم! از نفر بعدی بپرس.
ویرایش شده توسط پنه‌لوپه کلیرواتر در 1405/1/25 14:10:43
ویرایش شده توسط پنه‌لوپه کلیرواتر در 1405/1/26 10:34:07
ویرایش شده توسط پنه‌لوپه کلیرواتر در 1405/1/26 10:35:55