فاج لحظاتی قبل، درمانگاه قلعه را با خشمی افسارگسیخته از دامبلدور ترک کرده بود و پشت سرش سکوتی سنگین باقی گذاشته بود. سگ سیاه عظیمالجثهای کنار تخت هری نشسته بود و با مهر و عطوفتی پدرانه تماشایش میکرد.
پسری که پس از اتفاقات قبرستان، بار دیگر زنده مانده بود.
بالاخره دامبلدور سکوت را شکست.
- حالا که ولدمورت برگشته، اتحادهای ما بیشتر از هر وقت دیگهای مهم شده. سیریوس تبدیل به خودت شو تا عمو سوروس ببینه! آفرین پسر خوب!
هیکل سگ سیاه بلافاصله تغییرشکل داد. پشمهایش ریخت کف درمانگاه و لحظهای بعد سیریوس بلک پدیدار شد. اسنیپ با چهرهای پر از تنفر به مردی نگریست که هر عضو صورتش سالها خاطرات ناخوشایند قلدری را به یادش میآورد.
- اون... اون اینجا چیکار میکنه؟!
دامبلدور که داشت بدن تازه تغییرشکل داده و نیمه برهنه سیریوس را با لبخندی دید میزد و تتوهایش را میشمرد، جواب داد:
- اون به دعوت من به اینجا اومده... درست مثل خودت. من به هردوتاتون اعتماد کامل دارم. الان که عضلات شکم سیریوس رو دیدم حتی اعتمادم بهش بیشترم شده.

بعد به هردو مرد که با کینهای عمیق یکدیگر را تماشا میکردند نزدیک شد. دستش را پشت سر هردو گذاشت و به زور آنها را در بغل هم انداخت.
- خب دیگه پسرا، وقتشه شما هم کدورتای قدیمی رو کنار بذارین و با هم آشتی کنین. سیریوس اون ماچو بهش بده که اسنیپی ببینه چقدر دوستش داری.
سیریوس سرش را کنار گوش اسنیپ آورد و طوری که دامبلدور نشنود زمزمه کرد:
- چطوری بولی شدهترین جادوگر با موهای بلند چرب و چیل در هاگوارتز؟
سپس بلک، ماچی روی گونه فرو رفته اسنیپ گذاشت و عقب رفت. اسنیپ که تمام مدت در سکوت تماشایش میکرد، وقتی سیریوس عقب رفت و دوباره با چهره دامبلدور رو به رو شد، گوشه یک طرف لبش را به زور بالا داد.
- عالیه! پس همه کدورتا حالا دیگه حل شده و میتونید با هم همکاری کنید. خب سیریوس تو برو اعضای محفل رو جمع کن خونه مامانت اینا و برای یکسال هم مخفی بمون همونجا و حتی برای خرید آدامسم تا سوپر سر میدون گریمولد نرو! تو که یه عمر زندانی بودی اینم روش! و تو سوروس... تو هم برو پیش ولدمورت و انقدر پاچه خواریشو کن تا باورش بشه تو هنوزم مرگخواری! یه تسته دیگه! یا نتیجه میده یا نمیده. اشکالی نداره... فوقش اگر حرفتو باورم نکرد میزنه میکشتت دیگه! تو که به هرحال دوتا کتاب اینور و اونور قراره بخاطر نقشههای چرت و پرت من کشته بشی! دیر و زود داره سوخت و سوز نداره. ولی یادتون نره من به هردوتون اعتماد کامل دارم!
اسنیپ و بلک باهم مانند پرستوهایی عاشق از در درمانگاه بیرون رفتند و برای غیب و ظاهر شدن قدمزنان راهی خروجی قلعه شدند.
- بد نگذره بهت با این ماموریت دشوارت بلک!
- اوه اسنیولِس، واقعا قراره بهم سخت بگذره! تو که نمیدونی توی خونه لم دادن روی مبل و دردسر درست نکردن چقدر سخته... اونم وقتی تو قراره زل بزنی به چشمای ولدمورت و بهش دروغ بگی، فکر کن من چه فشار شدیدی رو توی خونهم باید متحمل بشم.

حالا چطوری میخوای بری پیش اربابت؟ بنظرم میرسه از اونجایی که عشق فیلمهای ابرقهرمانی و تخیلی داری چون همیشه شنل و ردای بلندت موقع راه رفتن باد میکنه، دامبلدور خوب مأموریتی بهت داده؛ تازه اگه یکمی سریعتر راه بری شاید بتونی با شنلت پرواز هم بکنی و خودتو زودتر به اربابت برسونی.
وقتی به دری رسیدند، اسنیپ عقب ماند تا سیریوس جلوتر برود.
- کروشیو!با طنین صدای اسنیپ در راهرو خالی، ناگهان برق طلسم شکنجهگر از پشت به بلک برخورد کرد و او را روی زمین انداخت.
- زوزه بکش بلک! دیگه دوستای نابابتم اینجا نیستن تا نجاتت بدن. فکر کن چقدر تایم داریم که اینجا در کنار هم سپری کنیم. گفتی بولی شدهترین جادوگر در هاگوارتز کیه؟
درد چنان در مغز استخوان
سیریوس بلک میپیچید که حتی نمیتوانست پاسخی از دهانش خارج کند.
طلسم کروشیو (شکنجه) شما با موفقیت به سیریوس بلک برخورد کرد و 70 واحد انرژی جادویی از شما کسر شد!